رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
y.zare

رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

رمان : عشق سوزان

نویسنده: یگانه زارع

ژانر:عاشقانه

(برای مسابقه اسفند 98)

 

خلاصه:

زندگی سوزان بازیچه ی دست روزگار ناجوانمرد می شود. دخترک عاشق شد و عاشقانه در لحظه هایش زندگی کرد اما زندگی روی تلخ خودش را به او نشان داد و تنها دارایی-عشق- را از او گرفت.

زندگی اگر چه سوزان  را در تند باد حوادث روزگار تنها رها کرد اما درس بزرگی به او داد. درسی که فهمید عشق می تواند التیام آور زخم های کهنه هم باشد.

سوزان با عشق رشد کرد و با عشق سرنوشتش را می سازد.

دست تقدیر او را با کسی آشنا می کند که هم درد است و هم درمان،هم پناه است و هم بی پناه. سوزان عشقی سوزان را تحمل کرد اما در آغوش بادی آرام می شود. بادی که زخم های تند باد روزگار را التیام می دهدو رنج جدایی از عشق را آسان می کند .

سوزان در پایان به آرامشی بی نظیر دست پیدا میکند که این آرامش ثمره ی دست یافتن به اکسیر بی نظیر عشق است.

عشقی پایدار... .

مقدمه:

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

دودش به سر درآمد و از پای درفتاد

....

ویراستار:  @Elina..

 

ویرایش شده توسط y.zare
اسم تکراری رمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط به (اسم رمان، ژانر، خلاصه، مقدمه) رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@N.a25

برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@z.farhani.

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

خلاصه:

زندگی سوزان بازیچه‌‌‌‌ی دست روزگار ناجوانمرد می‌‌‌‌شود. دخترک عاشق شد، عاشقانه در لحظه هایش زندگی کرد اما زندگی روی تلخ خودش را به او نشان داد و تنها دارایی(عشق)را از او گرفت.

زندگی، اگر چه سوزان را در تند باد حوادث روزگار تنها رها کرد اما درس بزرگی به او داد. درسی که فهمید عشق می‌‌‌‌تواند التیام آور زخم های کهنه هم باشد.

سوزان با عشق رشد کرد و با عشق سرنوشتش را می‌‌‌سازد.

دست تقدیر او را با کسی آشنا می‌‌‌‌‌‌‌کند که هم درد است و هم درمان، هم پناه است و هم بی پناه. سوزان، عشقی سوزان را تحمل کرد اما در آغوش بادی آرام می‌‌شود. بادی که زخم های تند باد روزگار را التیام می‌‌‌دهد و رنج جدایی از عشق را آسان می کند .

سوزان در پایان به آرامشی بی نظیر دست پیدا می‌کند که این آرامش ثمره‌‌‌ی دست یافتن به اکسیر بی نظیر عشق است.

عشقی پایدار...

 

مقدمه:

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

دودش به سر درآمد و از پای درفتاد

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد

فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد

یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید

کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوان

مست از شراب عشق چو من بی‌خبر فتاد

بسیار کس شدند اسیر کمند عشق

تنها نه از برای من این شور و شر فتاد

روزی به دلبری نظری کرد چشم من

زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی

کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق

مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد

سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی

چون ماجرای عشق تو یک یک به درفتاد

سعدی

 ویراستار @Elina..

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول)

 

 سوزان نگاهش را به جلو دوخته بود. دسته‌‌‌ی چمدان را محکم گرفت و تکیه اش را به دیوار سرد پشت سرش داد.

چکمه ها در پاهایش سنگینی می‌‌‌کردند. خسته بود! خسته تر از آن که به اطرافیانش خیره شود.

به افرادی که وقتی از کنارش عبور می کردند، خیره اش می‌‌‌شدند؛  قدمی  بر می‌‌‌داشتند و می‌رفتند.

برای او این نگاه ها اهمیتی نداشت. شال مشکی روی سرش را جلوتر کشید.  با اضطراب دستکش مشکی‌‌‌اش را از دست هایش خارج کرد، نگاهی به ساعت فرودگاه انداخت. نیم ساعت به پرواز اش مانده بود.

کمی سرش را چرخاند. آن طرف سالن، تنها صندلی خالی به چشم می‌‌‌خورد. سریع سکان چمدان را به سمت دیگر سالن هدایت کرد.

به صندلی رسید و با آرامش بر رویش نشست. اطرافش دو نفر نشسته بودند. یکی از آنها پیر زنی در حال چرت زدن بود، آن دیگری دختر بچه ای بود که با گوشی موبایلش بازی می‌‌‌‌کرد.

سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. تمام حوادث چند روز گذشته مانند برق از ذهنش گذشت.

- صدای کشیده شدن چرخ های ماشین بر روی آسفالت خیابان و برخوردش با تن کامران، تن آغشته به خون کامران که مانند برگ درختی، در جلوی چشمان سوزان بر روی زمین افتاد.

- صدای فریاد و بغض سوزان در ته گلویش، همراه با  اشک‌‌‌هایی که از چشمانش بیرون می‌‌‌ریختند.

این چند روز مثل باد گذشت.

- صدای جیغ مادر کامران بر سر خاک

- صدای مداح

- صدای گریه

- شیون

- گریه

-گریه

و باز هم گریه.

ناگهان دستی بر شانه سوزان نشست و سریع چشمانش را باز کرد.

 

ویراستار : @Elina.. 

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم)

 

- دخترم اتفاقی افتاده؟

سوزان چشمان آبی رنگش را در چشمان مشکی و مهربان پیرزنی که بیدارش کرده بود انداخت.

سریع تکانی به بدنش داد و گفت:

نه، مشکلی نیست. می‌شه بگید من چقدر خواب بودم؟

پیر زن:

دخترم من خبر ندارم، فقط متوجه شدم که گریه می‌‌‌کردی!

با حرف پیر زن سوزان به خودش آمد و متوجه شد که از اشک، گونه‌‌‌هایش خیس شده است.

سرش را چرخاند و با دست اشک‌‌‌هایش را پاک کرد.

کمی که آرام شد، چرخید تا از پیرزن  تشکر کند اما اثری از پیرزن نبود.

یک ساعت بعد

صدای مهماندار هواپیما شنیده می شد:

مسافرین محترم پرواز هفتصد و چهل هفت به مقصد کانادا! سفر خوشی را برایتان آرزو می‌‌‌کنیم. لطفا کمربند‌‌‌های خودتان را ببندید و... .

حرف های مهماندار که تمام شد هواپیما به حرکت در آمد. یک ساعت دیگر سوزان بدون کامران بر می‌‌‌‌گشت.

در ذهنش دنبال جایی می‌‌‌گشت تا بتواند، نبودن کامران را تاب بیاورد.

باورش نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد که همین یک ماه پیش بود با همدیگر خوشحال، سوار هواپیما شدند.

خاطرات یک ماه قبل در ذهنش تداعی شدند.

@z.farhani.

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم :

 

کامران دست‌های سوزان را در دستش گرفت و گفت:

- وای سوزان اگه سمانه خواهرم رو ببینی عاشقش می‌شی. خیلی دوست دارم زودتر با خانواده ام آشنا بشی... 

سوزان و کامران در دانشگاه عاشق هم دیگر شده بودند و آخر این ماه قرار ازدواج داشتند.

کامران متولد ایران و سوزان متولد آلبرتای کانادا بود.کامران از پدر، مادر ایرانی و پدر سوزان ایرانی بود.

 آنها هر دو دانشجو پزشکی بودند و سال آخر دانشگاه را سپری می کردند.

سوزان پوست لبش را با دندان کند و با خودش گفت:

- کامران نبودی ببینی سمانه سر قبرت از حال رفت. همیشه تعریفش را می‌‌‌‌کردی، می گفتی تنها خواهرم، سمانه خیلی دوستت داشت. نبودت با اون چی می‌‌‌کنه؟

چهره سمانه! آن دخترک سبزه رو با نمک که دقیقا چهره ی کامران را درون صورتش داشت، با لبخند دلنشین و شیرین‌‌‌‌اش را به یاد آورد.

در دل گفت:

- کامران سمانه از همون روز من و مبهوت خودش کرد، همون بود که تو گفتی. اما الان درد من و سمانه شدی، تنهامون گذاشتی- حالا وقتش نبود- ولی می‌‌‌‌دانم سمانه کسی را دارد بر او تکیه بزند، مادر و پدرت را!  اما من چه کسی را جز تو داشتم؟ من بدون تو چه کارکنم؟

صدایی به گوش‌‌‌اش می‌‌‌آمد، اما متوجه نمی‌‌‌‌شد. غرق در تفکرات خودش بود. ناگهان دستی چند مرتبه بر شانه اش زد و به طور ناگهانی حواسش بر سر جای خود برگشت.

مهماندار هواپیما:

- خانم لطفأ کمربندتون رو ببندید، داریم فرود می‌‌‌آییم.

بعد دستمالی جلوی سوزان گرفت:

-عزیزم! لطفا لبتون رو پاک کنید. داره خون می‌اد!

سوزان دستی به لبش کشید و خون سرخ رنگش را بر روی انگشتانش دید، به خون سرخش خیره شد. در چشمانش خون سرخ رنگ کامران بر کف آسفالت تداعی شد و در بهت فرو رفته بود.

مهماندار که متوجه مبهوتی او شد، دستمال را بر روی لبش گذاشت تا خون فروکش کرد. بعد رو به سمت سوزان گفت:

-بفرمایید. دستتون خونی...!

سوزان سریع دستمال را گرفت و دستانش را پاک کرد.

@z.farhani.

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم :

 

سوزان رو به روی ایستگاه تاکسی  فرودگاه آلبرتا ایستاده بود. باد سردی می‌‌‌‌وزید و سرما تا مغز استخوانش رسوخ می‌‌‌‌کرد.

سوز و سرمای زمستان ایران در نبود کامران، زمستان کانادا را از یاد سوزان برده بود. دستانش را بی حفاظ در سرمای هوا تکان داد و تاکسی به آرامی در مقابلش متوقف شد.

سوزان نشانی تنها سرپناهش را داد.  به محض سوار شدن در تاکسی سرمای هوا به طور معجزه آسایی جایش را به گرمای لذت بخشی داد.

 گرما جان تازه ای در سوزان ایجاد کرد و سرش را در یقه ی پالتوی اش فرو برد.

در آینه ی ماشین تصویر خودش را دید.

چشمان همرنگ دریا و لب های قلوه‌‌‌‌ای اش تنها دارایی صورتش بودند که کامران را مبهوت خود کرده بود.

اما سوزان با دیدن دوباره ی آن چشم‌‌‌‌ها اخمی بر ابرویش نشست، نگاهش را از تصویر گرفت.

با خودش گفت:

دیگر چرا باید به تصویرم نگاه کنم، وقتی که کامران هیچ وقت مرا نگاه نمی‌‌‌‌کند. متنفرم از این چشم ها، از این سوزان، از این عشق، از این عشقی که قلبم را به درد می‌آورد؛ اما او نیست- نیست- که دیگر نگاه عاشقانه ام را به صورتش بدوزم!

اشک هایش پی در پی بر روی صورتش می‌‌‌ریخت. فریاد زد:

نیست- نیست- لعنتی، نیست. من هم نیستم. من هم دیگر نخواهم بود.

 

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم :

یک ساعت بعد

رو به روی درب ساختمان ده طبقه ای ایستاده بود. آپارتمانی درون این ساختمان بود که روزی خانه‌‌‌‌ی عشقش را با کامران در آن چیده بود.

حالا باید سوزان به تنهایی شب‌هایش را در آن سپری کند.

بدون حرفی دسته‌‌‌ی چمدان را در دستش گرفت و آن را دنبالش کشید.

احساس کرد چمدان سنگین شده یا دستان سوزان بی‌‌‌‌‌رمق بودند، اما هر چه بود چمدان از جایش تکان نخورد.

سوزان دوباره چمدان را کشید، گویا چمدان مسخ شده بر سر جایش ماند تکانی نخورد.

چشمان سوزان از سرمای هوا پر از اشک شد. فریاد زد:

-لعنتی! تکون بخور. بجنب!

باز هم دسته ی چمدان را کشید. ناگهان با ضربه ای که به چمدان وارد کرد خودش سکندری خورد و داخل جوی آب افتاد.

درتمام بدنش درد زیادی پیچید، توان ایستادن بر روی پاهایش را نداشت و حالا خیس از آب شده بود. زیر لب گفت:

- چمدان لعنتی!

ناگهان دستی را احساس کرد که زیر بغل اش را گرفت و او را بالا کشید.

سوزان چیزی متوجه نشد. وقتی سرش را بالا کرد، چشم در چشم مردی با چشمان خاکستری رنگ شد.

مرد پالتوی سیاه رنگ بر تن داشت و کلاه فرانسوی بر سرش بود.

چشم در چشم همدیگر خیره شده بودند.

ناگهان مرد بی هیچ حرفی چمدان سوزان را دنبالش کشید.

سوزان که از حرکت ناگهانی مرد جا خورده بود، فریاد زد:

- دزد، چمدانم را پس بده!

مرد توجهی نکرد.

سوزان دنبالش دوید و گفت:

- ای دزد مگه با تو نبودم؟

مرد به ساختمان رسید. بعد چمدان را جلوی درب آسانسور قرار داد و گفت:

- من دزد نیستم. مادمازول!

 بی هیچ حرفی سوزان را تنها گذاشت و رفت.

@z.farhani.

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

سوزان مبهوت و خجالت زده از حرکتش گونه‌‌‌های سفیدش، به سرخی گرایید.

سریع سوار آسانسور و به سمت واحدش روانه شد.

به محض ورود به آپارتمان صدای کامران به گوشش خورد.

کامران:

- سوزان جانم! بیا و ببین برایت غذایی درست کرده‌‌‌‌ام که انگشت هایت را هم می‌‌‌خوری!

سوزان خنده کنان به سمت آشپزخانه دوید و گفت:

- به-به! بزار حدس بزنم که مرد ایرانی، چه غذایی رو خوب می‌‌‌پزه؟

ناگهان با چراغ خاموش آشپزخانه رو به رو شد.

سر جای اش میخکوب شد او داشت چه می‌‌‌دید، خانه ی بدون کامران را!


همان طور بدون در آوردن هیچ لباسی به سمت اتاق خواب رفت و خواست روی تخت خواب بخوابد.

ناگهان از دیدن پیراهن جا مانده ی  کامران بر روی تخت گریه‌‌اش شدت گرفت، بلند شد و به سمت کاناپه رفت.

 روی کاناپه نشست و به عکس دو نفره‌‌‌شان بر روی میز خیره شد. اشک امانش نداد و از گریه های زیاد خوابش برد.

@z.farhani.

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

چشمانش را باز کرد و به ساعت رو به روی‌‌‌اش خیره شد.

 ساعت از ظهر هم گذشته بود.

سرش خیلی درد می‌‌‌‌کرد.

بلند شد و پالتویش را در آورد، به سمت آشپزخانه رفت.

از داخل کشوی داروها، قرص سردردی را بیرون آورد، شیر آب را باز کرد و لیوانش را پر کرد. قرص را در دهانش گذاشت و با آب فرو برد.

 بعد از تمام شدن آب، لیوان آب را با شدت روی میز آشپزخانه کوبید.

لیوان ترک خورد اما نشکست.

لیوان را درون سطل زباله‌‌‌ی زیر پایش انداخت.

 تکیه داد به سینک ظرفشویی گرفت.

سرش را در دستانش گرفت، نبود کامران او را دیوانه کرده بود.

همه جا نشانی از کامران داشت. سوزان نمی‌‌‌‌‌توانست حتی پایش را درون اتاق خواب‌شان بگذارد. نمی‌‌‌‌توانست به لباس های جا مانده‌‌اش درون کمد نگاه کند. به عطر مورد علاقه‌‌‌اش روی میز توالت، یا به هر چیزی که مال او بود.

کامران را در گوشه کنار خانه می‌‌‌‌دید. صدایش را در عمق قلبش می‌‌‌‌شنید.

آه بلندی از اعماق وجودش کشید. او هیچ چیزی را نمی‌‌‌‌توانست تحمل کند. باید جایی می‌‌‌‌رفت. باید خودش را نجات می‌داد.

پالتویش را به تن کرد و سریع از خانه بیرون زد.

@z.farhani.

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

یک ساعتی بود بی هدف در خیابان ها قدم می زد تا اینکه به در ورودی یک کافه رسید.

درون کافه قدم گذاشت. کافه شلوغ بود و همه قشری در آن نشسته بودند.

سوزان روی اولین صندلی که دید، نشست.

پیشخدمت جلو آمد و منو را به دست سوزان داد. سوزان منو را نگرفته یک قهوه تلخ سفارش داد.

پیشخدمت سریع از سوزان دور شد.  سوزان دستانش را روی میز گذاشت. به اطرافش دقیق شد. چند زوج عاشق روی میز ها نشسته بودند. سوزان از دیدن آنها حالش خیلی بد شد. باز هم اشک درون چشمانش به جوشش افتاد. چشم اش را چرخاند تا چیز دیگری ببیند بلکه حالش بهتر شود.

بر سر میزی مردی تنها نشسته بود و داشت به قهوه اش شکر می پاشید.

سوزان خیره به آن مرد شد. چه چیزی درون او آشنا بود؟

ناگهان مرد ایستاد تا پالتویش را بیرون بیاورد.

 حالا سوزان دقیقا او را شناخت. همان مرد دیشب بود، همان سایه ی مهربان که کمکش کرد و بارش را به دوش کشید اما سوزان با بی ادبی او را به دزدی متهم کرده بود.

سوزان از یاد آوری دیشب شرمنده شد، نمی توانست  با آن مرد روبه رو شود.

خواست از جایش بلند شود که پیشخدمت با سینی قهوه از راه رسید. قهوه را مقابل سوزان قرار داد.

 بعد با صدای بلندی که همه شنیدند گفت:

-خانم چیزی دیگه ای میل ندارید؟

سوزان: نه خیلی ممنون.

وقتی پیشخدمت رفت، سوزان متوجه نگاه خیره ی مرد شد.

 

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

گونه های سوزان رو به سرخی نهاد. سریع قهوه اش را سر کشید. ناگهان از داغی قهوه زبانش سوخت.

اشک از چشمانش فرو ریخت. دستمال کاغذی را از روی میز برداشت و اشک هایش را پاک کرد.

چند دقیقه ای به همان صورت سپری کرد. مرد دیگر به او نگاه نمی کرد.

 سوزان خیلی شکر گذار شد که مرد دیگر به او نگاه نمی کند.

ناگهان دختری از بیرون برای سوزان دست تکان داد، تا سوزان واکنشی نشان دهد در آغوش کسی فرو رفت.

ماریا یکی از همکلاسی هایش بود. ماریا با بینی گرفته و هق- هق گلویش، گفت:

-از شنیدن خبر مرگ کامران خیلی ناراحت شدیم. آخه چرا؟ شما که رفتید عروسی کنید. چی شد که برای کامران این اتفاق افتاد؟

سوزان روی صندلی نشست و گفت:

-ماریا دارم دق می کنم، من اصلا طاقت نبودنش را ندارم.

ماریا با چشمان سبز رنگش خیره شد به چشمان آبی رنگ سوزان و با اشک حلقه زده گفت:

-سوزان می دانم که مرگش خیلی دردناکه اما  خواهش می کنم کمی به فکر خودت باش. چند وقته غذا نخوردی ؟ هیچ به خودت نگاه کردی؟ مشتی پوست و استخوان شدی!

سوزان:

-وای محض رضای خدا ماریا بس کن! تو میدونستی کامران نفسم بود. الان نفسم رفته، زندگیم رفته، تو میگی فکر خودم باشم. من این سوزان بی کامران رو نمی خوام. حاضرم همه چیزم و بدم تا کامرانم برگرده. دارم دیوونه می شوم.

اشک های سوزان پشت سر هم از گونه هایش پایین می ریخت.

سوزان از جایش بلند شد و ایستاد.

ماریا هم پشت سرش بلند شد.

 سوزان اشک هایش را با دستمال پاک کرد و گفت:

ماریا از هفته دیگه میام دانشگاه. فعلا می خوام خونه رو عوض کنم. دیگه نمی تونم با اون خونه سپری کنم.

ماریا:

-باشه، من به همه استادا می گم چه اتفاقی برات افتاده. اونا درک می کنن.

سوزان:

-خیلی ممنونم، ماریا من فقط تو رو دارم.

ماریا دستان یخ زده سوزان را گرفت و گفت:

-سوزان، ای کاش می توانستم کمی از دردت را کم کنم.

سوزان خیره شد به جای خالی مرد و نمی دانست که  چه زمانی رفته بود.

بعد رو به سمت ماریا:

خدانگهدار ماریا ،چند وقتی میخوام توی حال خودم باشم. شاید بتونم با مرگ کامران کنار بیام.

ماریا به نشانه خداحافظی دستی تکان داد و خیره به جای خالی سوزان شد.

 

ویراستار: @Elina..

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

سوزان در خیابان های شهر دنبال محل جدیدی برای زندگی می گشت.

به بنگاه های معاملات ملکی منزلش را سپرد.

همه ی بنگاهی ها با دیدن جایگاه خانه آب از دهانشان راه می افتاد و قیمت های خوبی پیشنهاد می دادند.

قرار فروش خانه با هزار دلار گذاشته شد.

نزدیک غروب شد و سوزان به خانه برگشت.

دوباره خاطرات کامران در ذهنش تداعی شدند.

آرام به سمت تخت خواب رفت و بر رویش نشست.

 خیره به جای خالی کامران شد. در دلش آرزو کرد کاش همه چیز دروغ باشد. کاش چشمانش را ببندد و کامران را خوابیده  بر سر جایش ببیند.

اما همه ی این ها افکار سوزان بود و حقیقت نداشت.

سوزان با خود گفت:

-باید هرچه زودتر از دست این تخت خواب خلاص شوم.

بلند شدو چراغ را خاموش کرد، در اتاق خواب را بست و رفت.

صبح زود از خواب بلند شد. صبحانه مختصری خورد.

 از داخل انباری خانه تعدادی جعبه بیرون آورد و به سمت اتاق خواب رفت.

یکی- یکی لباس های کامران را بو می کرد، می بوسید و درون جعبه قرار می داد.

از تمام پیراهن هایش خاطره داشت. یکی را کامران روز تولد سوزان پوشیده بود، آن یکی را در روزی که از سوزان تقاضای ازدواج کرد.

سوزان با هر لباسی که درون جعبه قرار می داد آهی از دلش می کشید.

ناگهان از بین لباس هایش جعبه ای بیرون افتاد. سوزان جعبه را برداشت.

درون جعبه یک سرویس زیبای طلای سفید بود.

نگین های الماس بر رویش خودنمایی می کرد. برق نگین ها چشم سوزان را خیره کرده بود. 

 

ویراستار: @Elina..

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم:

درون جعبه یک نوشته قرار داده شده بود.

سوزان نوشته را دید، از طرف پدرو مادر کامران بود.

نوشته بودند:

..........................................................

-کامران عزیزم!

سلام. خیلی سال هست به ایران نیامده ای. می دانم از دست من و پدرت بسیار دلخوری.

ما در حق تو بد کردیم. اصرار زیادی داشتیم تا با دختر عمویت کتایون ازدواج کنی.

اما بعد از دیدن عکسی که سمانه از سوزان و تو در تورنتو به ما نشان داد، پدرت شیفته ی سوزان شد و به من گفت، چرا باید با انتخابت مخالفت کنیم؟

 وقتی خوشبختی تو در این هست. پس من این سرویس را برایت فرستادم.  این سرویس از مادرم در شب عروسی به من رسید و من آن را نگه داشتم تا خودم به گردن عروسم بندازم. درسته این عروس همان کسی که من انتخاب کردم نیست اما می دانم که تو را عاشقانه دوست دارد. پس برای من عزیز تر از جانم هست. من هم او را دوست دارم. ازت میخواهم این را از جانب من به او بدهی و بگویی برایش آرزوی خوشبختی دارم.

دل همگی برای شما تنگ شده است.

دوستت داریم

از طرف   مادر و پدرت

...........................................................

سوزان از خواندن آن نامه اشک هایش بر روی صورتش می ریخت. نتوانست روی پاهایش بایستد.

روی زمین نشست و گفت:

-کامران حالا فهمیدم چرا ناراحت بودی و وقتی پرسیدم، چرا؟ گفتی چیز مهمی را در خانه جا گذاشتی.

وقتی من گفتم:

-کامران چی بوده؟ اینقدر مهمه برات؟ یعنی از من مهم تر؟

خندیدی و گفتی:

از تو مهم تر برای من نیست! اما اون برای ازدواجمون تو ایران لازمه. اگه نباشه مادرم کله ام رو
می کنه.

خندیدم و گفتم:

اون مادرته هر کاری هم بکنی اون عاشقته! هیچوقت از دستت ناراحت نمی شه.

تو لبخند شیرینی زدی و گفتی:

-اون بهترین مادر دنیاست.

- حالا می فهمم که چرا مادرت رو اینقدر دوست داشتی. اون واقعا یک فرشته ست که من را به عنوان همسرت پذیرفت.

- من باید این سرویس رو برگردانم تا به دستشان برسد. اونا این سرویس را می خواستند گردن عروسشان بیاندازند. حالا که پسری نیست تا عروسی باشد.

سوزان بلند شد و سرویس را به دستش گرفت. پالتوی خودش را برداشت و به سمت درب خانه حرکت کرد.  

 

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم:

یک ساعت بعد

سوزان در  کنسولگری ایران درحال ارسال بسته ای بود.

درون بسته جعبه جواهرات و عکس های کامران و تنها یادگاری های کامران که شامل ساعت و دست بند و... بود، را به سمت ایران پست کرد.

وقتی کارش تمام شد درون خیابان خلوت قدم گذاشت و نفس عمیقی کشید.

حالا تنها یادگاری های کامران هم از پیش اش رفتند.

تنهای تنها شد.

 

یک هفته بعد

سوزان به خانه ی جدید اسباب کشی می کرد.

ماریا به کمکش در جمع کردن وسایل آمده بود.

ماریا :

-سوزان اون جعبه بزرگه لوازم اتاق خوابت را پر کردی؟

سوزان:

-نه ماریا اون لوازم حمام هست. حوله و اینا!  اون جعبه قهوه ای لوازم اتاق خوابه.

ماریا:

-سوزان شال و کلاه کامران را چه کار کنم؟

سوزان:

-اونا رو داخل چمدان بزار.

صدای زنگ تلفن خانه بلند شد.

ماریا خیره به سوزان:

یعنی کی زنگ می زنه؟

سوزان:

کسی و ندارم بهم زنگ بزنه!

سوزان گوشی را برداشت.

سوزان:

-بله- بفرمایید؟

صدای پشت تلفن:

-سوزان خودتی؟

سوزان:

-سمانه؟

سمانه با صدای غمگین:

-دختر کجا رفتی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتیم؟

سوزان:

-برگشتم آلبرتا باید به درسم می رسیدم.

سمانه:

-متوجه شدم. دلمون خیلی برات تنگ شده، کاش کمی بیشتر در ایران می ماندی.

سوزان سکوت کرد.

سمانه:

-سوزان صدای منو می شنوی؟

سوزان:

بله- بله صداتون میاد.

@z.farhani.

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم:

سمانه:

-مادرم گفت اون سرویس را فرستادی. گوشی رو می دم خودش می خواد با تو صحبت کنه!

سوزان دستانش یخ زده بود. تلفن را محکم چنگ زد.

صدای مادر کامران:

-سلام، سوزان جان.

صدای یخ زده ی سوزان در تلفن پیچید:

-سلام، مادر! خوبید؟

مادر کامران:

دخترم چرا اون لوازم را پس فرستادی؟

سوزان:

-راستش گفتم شاید لازم بشه.

مادر کامران ساکت ماند، بعد گفت:

دخترم تو نامزد کامران بودی! من اون سرویس رو فقط برای زن کامران گذاشتم. کامران عاشقت بود، نباید اون سرویس را پس می فرستادی!

سوزان:

-مادر من هیچ چیزی نمی خوام. کاش فقط کامران زنده بود. من فقط اونو می خواستم.

مادر کامران اشک هایش را پشت تلفن پاک کرد.

-دخترم تو حالا دختر مایی. ما رو مثل  خانواده ات بدون.

سوزان با بغض در گلویش:

-من مادر نداشتم. همیشه کامران از شما تعریف می کرد. من شما رو مثل مادرم دوست دارم.

هر دو پشت تلفن ساکت شدند.

مادر کامران:

سوزان جان درس ات تمام شد بیا ایران! تو دختر مایی بیا! تنها یادگاری کامرانم، بیا پیش ما!

سوزان؟

....

اشک های سوزان امانش نداد وگوشی تلفن از دستش رها شد و بر روی زمین افتاد.

 

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم:

یک ماه بعد

جلوی پنجره ی اتاق خواب خانه ی جدید ایستاده بود.

موهای رنگ طلایش را کوتاه کرده بود. رنگ و رخش پریده بود.

سیگاری را گوشه ی لبش چسبانده بود.

هرچند دقیقه سیگار را به لبش نزدیک می کرد و پکی به سیگار می زد.

دستی به موهای آشفته اش کشید و سیگار را از پنجره ی اتاق خواب به بیرون پرت کرد.

خاطرات کامران در ذهنش تداعی شد. کامران از سیگار بیزار بود.

در دلش به کامران گفت:

کامران نیستی ببینی چیزهایی که دوست نداشتی وارد زندگیم شده! یادته بهم گفتی از سیگار کشیدنم بیزاری؟ ازم خواستی دیگه نکشم! اما من دختر خوبی نیستم، من به حرفت گوش ندادم و الانم دارم می کشم! می دونی چی؟ سیگار، درد عشق، از زندگی و از دنیا! دیگه چی مونده که نکشم؟ خسته ام! خسته تر از اونی که بدونه تو زندگی کنم!

دیگر طاقت نداشت. باید زندگی اش را تمام می کرد. باید به کامران ملحق می شد.

شب کامران را در خواب دید.

جلو رفت دستش را بلند کرد و بر صورت سرد کامران کشید.

کامران با لبخندگفت:

-سوزان با خودت این کارو نکن،جای من خوبه.

سوزان:

-کامران منم ببر.

کامران حرفی نزد و مانند مه محو شد.

سوزان فریاد زد:

-کامران !

بیدار شد.

خیس از اشک بود. پتو را به گوشه ای انداخت. طاقت نداشت. باید به کامران می رسید.

سریع از خانه بیرون زد.

 

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:

شب بود و هنوز خیلی از مردم در خواب بودند. سکوت مرگباری بر شهر سایه انداخته بود.

 سوزان باپای پیاده به سمت دریاچه ی پارک نزدیک خانه اش دوید. پالتوی مشکی رنگی که بر روی لباس خواب سفیدش پوشیده بود، بدنش را گرم نمی کرد. دست و پاهایش یخ زده بود.

روی پل ایستاد و خیره  به آب های سیاه شد.

دریاچه موج می زد.

سوز و سرمای باد مغز استخوانش را می سوزاند.

از سرما بود یا از ترس تنش لرزید.

موهای طلایی اش با وزش بادتکان می خوردند.

اشک هایش صورتش را خیس می کرد.

چشم هایش را بست  ودر دلش اسم کامران را صدا زد.

دستش را بر روی قلبش گذاشت و گفت:

-دوستت دارم، کامران. به زودی میام، پیشت!

خودش را رها کرد و درون آب سرد فرود آمد.

از سردی آب بدنش لرزید. دستش را در آب تکان می داد تا چیزی پیدا کند.

ناگهان به زیر آب می رفت. دهانش را باز می کرد فریاد  بزند اما پر  از آب شور می شد. اطرافش را لجن احاطه کرده بود. سرمای آب دستانش را بی جان کرد.

دست از دست و پا زدن برداشت. تنش را به عمق دریاچه سپرد.

آب دریاچه بدنش را مانند باتلاقی در خودش می کشید.

احساس می کرد چیزی در گلویش گیر کردهو نفسش بالا نمی آمد. چشمانش کم سو شد و داشت به خواب عمیقی فرو می رفت.

ناگهان حس کرد کسی او را در بغل گرفته و به سمت خشکی می کشد.

فشار زیادی بر سینه اش احساس می کرد.

کسی آب را از گلویش بیرون کشید.

آب بی رحم با درد زیادی از گلویش خارج شد. نفس به ریه هایش برگشت.

صدایی فریاد زد:

کمک- کمک! می خواست خودکشی کنه! ببریدش به  بیمارستان! من حالم خوبه.این و ببرید. نه من!

سوزان در عالم خواب کامران را در بغل گرفته بود.

 

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم:

کامران عصبانی گفت:

-سوزان بیدار شو!

سوزان:

-نه- کامران! من بیدار نمی شم می خوام پیش تو باشم.

کامران:

چشم باز کن.

صدایی خیلی ضعیف:

-علایم حیاتی برگشت.

کامران:

-باید برگردی! زندگی کن. لذت ببر. تو هنوز فرصت داری.

سوزان:

-نه! بدون تو نه.

صدا قوی تر شد:

-تزریق دوپامین 200  میلی... .

کامران:

- برو...خداحافظ سوزان.

سوزان:

-کامران منو رها نکن.

صدای پرستار:

-خدارو شکر برگشت.

کامران:

-برو....

سوزان:

-نه ....

ناگهان پلک های سوزان تکانی خورد.

چشم باز کرد و با جمعی پرستار روبه رو شد.

پرستاران هر کدام کاری می کردند.

سوزان:

-آب...تشنه ام.

پرستاری دستمال خیسی به لب سوزان کشید.

آرام بخشی تزریق کردند و سوزان به خواب عمیقی فرو رفت.

 

صبح خیلی زود با درد زیادی درون ریه هایش از خواب بیدار شد.

نشست و تکیه داد به تخت خواب بیمارستان و صدا زد:

- کمک، درد دارم!

 

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:

پرستاری سریع خودش را به او رساند.

سوزان دستش را به لبه تخت گرفت و گفت:

من کجام؟

پرستار در حال تزریق آمپولی درون سرم سوزان گفت:

شما بیمارستانی عزیزم! چیکار کردی با خودت؟

سوزان:

چه اتفاقی افتاد؟ من الان باید مرده بودم.

پرستار نگاه پر معنایی به سوزان انداخت گویی به دیوانه ای نگاه می کند وبعد گفت:

خیلی دوست داشتی مرده بودی؟ اگه جرأت داری زندگی کن. چون این زندگی بود که تو رو صدا زد.

سوزان خسته بود و درد زیادی داشت و گفت:

این درد کی آروم میشه؟

پرستار:

آب زیادی داخل ریه هات رفته که تخلیه شده از اون بدتر سرمای آب ریه هات رو دچار عفونت کرده که این درد مال اون عفونت و سرماست. حالا چند وقتی مهمون خودمون هستی.

گویی آمپول اثر کرد که سوزان آرام تر شد و بر روی تخت دراز کشید.

پرسید:

چه کسی منو نجات داد؟

پرستار:

یه مرد که الان اتاق کناری بستریه.

سوزان:

من مسئول دردی که اون میکشه شدم، از خودم متنفرم!

پرستار:

نه اون خودش خواسته که تو رو نجات بده! تو مسئولش نیستی.

سوزان ساکت شد و دیگه حرفی نداشت بزنه چون مثل کودکی به  خواب رفته بود.

سه روز  گذشته بود و حالا سوزان خیلی بهتر شده بود.

دردش کم شده و می توانست از جایش بلند شود.

زمانی که به اتاق بغلی رفت تا از کسی که نجاتش داد تشکر کند، از دیدن صحنه ی مقابلش خیلی متعجب شد.

کسی که آن جا خوابیده بود، همان مردی بود که روز اول او را از داخل جوی آب بیرون آورد

 وحالا روی تخت خوابیده بود.

همان مرد داخل کافه که لباس آبی بیمارستان به تنش بود.

سوزان از خجالت نتوانست به سمت مرد برود و حالش را از پرستار پرسید.

 

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم:

پرستار:

-حالش خیلی خوبه، فردا مرخص میشه.

سوزان همش دلش می خواست پیش مرد برود و ازش تشکر کند ولی نمی توانست.

نامه ای نوشت با این متن:

-سلام.

اسم من سوزان هست کسی که شما جونش را از مرگ حتمی نجات دادین.

من دو تا تشکر از شما بدهکارم، اولی تشکر بابت روزی که منو از داخل دریاچه بیرون کشیدید و دومی هم بابت کمکی که روز اول بابت چمدانم و بیرون کشیدنم از داخل جوی آب کردین و یه عذر خواهی بهتون بدهکارم. من خیلی اون روز سرم درد می کرد و با شما بد رفتار کردم ازتون پوزش می خوام.

خدانگهدار

 

سوزان نامه را به پرستار بیمارستان داد تا به آن مرد بدهد.

چند دقیقه گذشت و پرستار آمد و به سوزان گفت:

نامه را به مرد دادم و او گفت به شما بگویم که نیاز به تشکر نیست. من کاری را کردم که هر کس دیگه ای بود انجام می داد.

سوزان در دلش بابت اینکه او توجهی به موضوع آن شب نکرده بود خیلی شکر گزار بود.

بعد  از آن روز دکتر روانشناسی با سوزان ملاقات می کرد و به او دلداری می داد.

حرف های آرام بخش دکتر حال دل سوزان را بهتر کرد و حالا سوزان آماده می شد تا به زندگی جدید اش قدم بگذارد.

بعد از آن روز مرد مرخص شد و دیگر آن مرد را ندید.

ماریا به دیدنش رفت و کلی  از اقدام به خودکشی سوزان ناراحت بود.

اما سوزان از آن مرد چیزی به ماریا نگفت.

روز مرخص شدنش از بیمارستان با کمک ماریا لوازمش را جمع کردند و به خانه رفتند.

 

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم:

سه ماه بعد

حالا با گذشت سه ماه از مرگ کامران سوزان پایان نامه اش را تحویل داد.

هنوز هم وقتی کسی از کامران حرف میزند سوزان نمی تواند جلوی اشک هایش را بگیرد.

ماریا تنها کسی بود در تمام این مدت سوزان را دلداری می داد.

حالا سوزان به منطقه ای متوسط تغییر مکان داده بود.

خانه ی چهل متری و کوچکی گرفته بود.

اغلب روزهای تعطیل را به خیریه کوچکی می رفت و وقتش را آنجا می گذراند.

بقیه روزها یا در دانشگاه بود و  یا به بیمارستان می رفت.

در همین روزها در بیمارستان شیفت بود که همان مرد را دید.

مرد بیهوش بود. سریع تخت خوابش را به اتاقی منتقل کردند.

سوزان به بالای سرش رفت.

سوزان:

-پرستار چه اتفاقی افتاده؟

پرستار:

-خانم دکتر تصادف کرده.

سوزان سریع علایم حیاتی مرد را چک کرد. نبض مرد کند می زد.

سوزان سریع رو به سمت  پرستار:

- نبض ضعیفه سریع اتاق عمل را آماده کنید.

چند ساعت بعد

سوزان خسته از عملی که انجام داد به خانه برگشت.

چهره ی آن مرد را به خوبی به یاد داشت.

مردی که او را از مرگ نجات داده بود، باید کاری برایش می کرد.

داخل آشپزخانه اش رفت. قهوه ای برای خودش ریخت و بر روی تنها صندلی آشپزخانه اش نشست.

خیره شد به قاب عکس کامران که خوشحال و شاد  لبخند می زد.

به یاد آورد که کامران همیشه می گفت:

سوزان درسمان را تمام کنیم تو را همه جای دنیا می چرخانم، از لندن بگیر تا بروکلی و واشنگتن و مصر و اردن تا ایران و برای همیشه می برمت ایران. هیچ جا خونه ی آدم نمیشه!

سوزان با خودش گفت:

-کامران مرگ تو منو از خودم هم بیزار کرد چه برسه به ایران! من الان اصلا به فکر رفتن  به ایران نیستم. شاید اگر تو بودی اوضاع خیلی بهتر از الان می شد.

 

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم:

سوزان با خودش گفت:

-کامران مرگ تو منو از خودم هم بیزار کرد چه برسه به ایران! من الان اصلا به فکر رفتن ایران نیستم. شاید اگر تو بودی اوضاع خیلی بهتر از الان می شد.

صدای زنگ تلفن بلند شد و سوزان گوشی را برداشت:

-بله؟

-دکتر سوزان؟

- بله –خودمم!

- دکتر اون بیماری که امروز عمل کردین؟

- چی شده ؟

- دکتر اون حالش خوبه و به هوش اومده.

سوزان در دل خدا را شکر کرد و بعد گفت:

-خوب مشکلی نداره؟

-چرا؟ دکتر اون نابینا شده!

سوزان سکوت کرد و گفت:

-یک ساعت دیگه به بیمارستان میام.

 

سوزان گوشی را گذاشت. به سمت کمد لباس هایش رفت و  لباس بیمارستان را پوشیدو به سمت بیمارستان قدم گذاشت.

داخل بیمارستان سوزان با لباس پزشکی پشت پنجره ی شیشه ای ایستاده و عکسی زنی با رنگ پریده و لباس بی روح سفید رنگ درون شیشه افتاده بود.

زنی با موهای طلایی و چشمان  آبی که برق روزگار رنگ چشمان آبی او را به خاکستری روشن تبدیل کرده بود.

موهای طلایی اش که همچون آبشاری از طلا بر روی شانه هایش می ریخت حالا به صورت پسرانه کوتاه شده بودند و به زور تا شانه اش می رسیدند.

سوزان خیره به تصویر زن رو به رویش شده بود.

خیلی وقت بود که تصویرش را ندیده، تقریبا از زمانی که کامران را از دست داده بود.

حالا سوزان چقدر عوض شده بود.

حتی خودش را در قاب پنجره نمی شناخت.

ناگهان صدایی از پشت سرش آمد:

-دکتر بیمار به بخش منتقل شد.

سوزان از فکر بیرون آمد و گفت:

-باشه، خودم سراغش می رم.

ویراستار: @Elina..

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک:

بعد گوشی پزشکی اش را از جیب بیرون آورد و دور گردنش انداخت و به سمت بخش مراقبت های ویژه حرکت کرد.

به اتاق بیمار رسید و آن مرد را دراز کشیده بر روی تخت خواب دید.

دور چشمان مرد باند سفید رنگی به چشم می خورد.

سوزان آرام کنار مرد قرار گرفت.

مرد ساکت و بی حرکت دراز کشیده بود. ملافه ی سفید رنگی را بر رویش کشیده بودند.

سوزان صدا زد:

-سلام من پزشکتونم می بینم که حالتون بهتره آقای...؟

منتظر ماند تا مرد اسمش را نام ببرد اما جوابی از طرف مرد نیامد.

سوزان چرخید و پرونده مرد را از بالای تخت برداشت.

هنوز جای اسم مرد خالی بود.

سوزان نمی توانست این سکوت را تحمل کند و با خودکاری که در جیبش داشت اسم چند تا دارو را نوشت.

ناگهان مرد با صدای بم و مردانه اش گفت:

-کامران ! اسمم کامران هست. کامران فربد

سوزان یخ زد.

 

ویراستار: @Elina..

 

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم:

 

سوزان یخ زد.  عرق سردی از ستون فقراتش پایین ریخت. سرش گیج رفت و خودش را سریع از اتاق به بیرون پرتاب کرد.

دستی بر پیشانی اش گذاشت و بر روی صندلی بیمارستان نشست.

با خودش گفت:

خدایا چرا؟ من دیگه طاقتم بریده ... .

صدای مردی که کنارش ایستاده بود او را از فکر بیرون آورد.

سلام خانم دکتر- چیزی شده؟ کاری از من ساخته است؟

سوزان خیره شد در دو جفت چشم مشکی رنگ که او را به گذشته ی خیلی دور برد.

زمانی را به یاد آورد که سال سوم دانشگاه شیفته ی بهترین همکلاسی اش کامران شده بود.

کامران از همه چیز قیافه، تحصیلات و ثروت از جایگاه بالایی برخوردار بود.

سوزان سر سختانه عاشق کامران بود و به هیچ کدام از همکلاسی هایش محل نمی گذاشت.

سوزان هم یکی از بهترین دختران دانشگاه بود. دختری زیبا و شاگرد اول و از خانواده ای خوب که هر پسری آرزوی با او بودن را داشت.

دیوید هم یکی از همکلاسی های  سوزان بود. دیوید چشم هایی سیاه به رنگ شب داشت و چهره ای جذاب و هیکلی که هیچ وقت تنها نبود. ولی یک روز به صورت خیلی ناگهانی با سوزان هم مسیر شد. هر دو دانشجوی پزشکی بودند که برای کالبد شکافی به پزشکی قانونی می رفتند.

سوزان از راه دور با خبر شده بود که کامران هم در این تیم شرکت می کرد و به خاطر با او بودن  خودش را به زور و هر راهی که بود در این تیم ثبت نام کرده بود.

ناگهان زمانی که سوزان در اتوبوس دانشگاه نشسته بود با خبر شد که کامران شرکت نمی کنه و برای مراسمی به شهر دیگر رفته است.

سوزان با ناراحتی داد زد:

راننده نگه دار، من باید برم.

اما راننده دیگر نگه نداشت و یک سره به سمت اداره به راه افتاد.

سوزان از ناراحتی زیاد کنار دیوید که تنها  جای خالی اتوبوس بود نشست.

دیوید پرسید:

چرا اینقدر ناراحتید؟ از کالبد شکافی می ترسید؟

سوزان:

مگه میشه دانشجو پزشکی از کالبد شکافی بترسه؟

دیوید خندید و گفت:

دانشجوهای زیادی دیدم که با دیدن خون می ترسیدند!

سوزان:

مطمئنأ دانشجوی پزشکی نبودن.

دیوید:

اتفاقا همشونم دانشجوی پزشکی ان!

سوزان بهت زده خیره شد به دیوید و گفت:

دیوونه ان ؟ پس چرا اومدن پزشکی؟

دیوید سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:

خیلی ها دانشجوی پزشکی بودن رو کلاس می دونن.

سوزان با یادآوری خودش گفت:

برای من که هیچ کلاسی نداشت.

دیوید:

برام جالب شد.

از پشتی صندلی فاصله گرفت و خیره به چشمان سوزان شد:

میشه برای من تعریف کنی؟

سوزان:

الان اصلا وقت خوبی نیست.

حالا سوزان به پشتی صندلی تکیه داد و کلاه لبه دار را بر روی صورتش گذاشت.

تا زمانی که رسیدند دیگر حرفی بینشان رد و بدل نشد.

سوزان خودش را از دیوید دور کرد و به سمت گروه دختران حرکت کرد.

زمانی که به درب ورودی سرد خانه رسیدند همه ی دخترا بینی هایشان را گرفتند.

وارد سرد خانه شدند و همگی جلوی میزی ایستادند.

مرد مسنی وارد شد و با عینک ته استکانی وصورت لاغرش به بقیه بچه ها خیره شد.

بعد رو به سمت همه:

دنبالم بیایید و قبلش روپوش و کلاه و دستکش رو از اتاق بغلی بگیرید.

همه ی بچه ها هجوم آوردند به سمت اتاق بغلی و سوزان مبهوت به آنها نگاه می کرد.

ناگهان حس کرد که کسی بر روی شانه اش می زند.

سوزان چرخید و با دیدن روپوش و کلاهی که جلویش گرفته شده بود مبهوت شد.

دیوید برای سوزان روپوش و کلاه و دستکش آورده بود.

 

ویراستار: @Elina..

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...