رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
y.zare

رمان سرنوشت سوزان/Y.ZARE کاربر نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: حرفه ای💟

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

پارت بیست و سوم:

سوزان خوشحال شد و از دیوید تشکر کرد.

دیوید گفت:

نیازی به تشکر نیست.

هر دو غرق در صورت هم شدند و یادشان رفت که بچه ها به اتاق تشریح رفته بودند.

یک ماه بعد

سوزان و دیوید تمام روزشان را با هم سپری می کردند.

حالا همه ی دختران دانشگاه به سوزان و همه ی پسران به دیوید غبطه می خوردند.

ناگهان خانواده ی دیوید قصد رفتن به آمریکا را پیدا کردند.

سوزان بعد از رفتن ناگهانی دیوید خیلی تنها شده بود.

دیوید تنها کسی بود که او را به بهترین نحو درک می کرد.

که یک ماه از رفتن دیوید بلا فاصله کامران به سوزان پیشنهاد دوستی داد و سوزان پذیرفت و هیچوقت از دیوید خبری نشد.

صدا دوباره سوزان را به بیمارستان برگرداند:

از دیدنم خوشحال نشدی؟

سوزان مبهوت شد و بعد از جایش بلند شد و گفت:

دیوید!

دیوید:

بله- می بینم شناختی خانوم.

سوزان:

تو چقدر عوض شدی پسر؟

سوزان به دیوید با لباس پزشکی و ته ریش و موهای مشکی که بالا داده بود خیره شد.

دیوید یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

خوب، تو چیکار می کنی، سوزان؟

سوزان:

هیچی- من تو این بیمارستان مشغولم.

دیوید گفت:

جراح مغز؟

سوزان:

بله- جراح مغز شدم و شما؟

دیوید:

من جراح چشم شدم. آمریکا درس خوندم.

سوزان سرش را پایین انداخت و گفت:

می دونم.

دیوید که فهمید سوزان هنوز ناراحته گفت:

تو که منو بابت آمریکا رفتنم سرزنش نمی کنی؟

سوزان:

نه اصلأ- برای من مهم نیست. موفق باشی. دکتر.

سوزان ایستاد تا به  سمت اتاقش برود که دیوید مانعش شد و گفت:

سوزان حالا که پیدات کردم از دستت نمی دم!

سوزان گفت:

دیوید  وقتی تو منو تنها گذاشتی یه نسیم بودم حالا که اومدی نمی تونی یه طوفان رو با خودت همراه کنی. من خیلی تغییر کردم. خیلی چیزها در من عوض شده. من اون سوزان نیستم.

سوزان با گفتن این حرف از دیوید جدا شد و به سمت اتاقش به راه افتاد.

 

ویراستار: @Elina..

 

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهارم :

داخل اتاق،  سوزان به مردی که بر روی تخت خواب افتاده بود؛ فکر می کرد.

درون مرد چه چیزی وجود داشت که سوزان را  آشفته کرده بود؟

چه چیزی درون مرد وجود داشت چرا سوزان به یاد کامران افتاده بود؟

آن مردچه شباهتی با کامران داشت؟

به سوال آخر که رسید به ذهنش آمد که مرد تصادف کرده و اسمش هم کامران هست.

با خودش گفت:

کامران چرا منو نبردی تا اینقدر عذاب نکشم؟ چرا؟

سرش را روی دستش گذاشت و گریه کرد به حدی که آستین لباس کارش غرق به اشک شد.

بعد از گذشت دو روز از ملاقات با آن مرد در بیمارستان امروز جرأت رو به رو شدن دوباره اش با کامران جدید، را پیدا کرد.

آهسته جلو آمد و بر صندلی نشست. خیره شد به کامران جدید که در سکوت به تخت تکیه زده بود.

چند دقیقه ای با خودش کلنجار رفت تا صحبت کند.

ناگهان مرد به حرف آمد:

میشه حرف بزنی؟ تقریبا یک ساعته منتظرم چیزی بگی!

سوزان در بهت فرو رفت. مرد از کجا متوجه حضور او شده بود.

مرد که نمی توانست ببیند؟

ویراستار: @Elina..

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و پنجم

سوزان آهسته جلو آمد و مقابل مرد قرار گرفت.

دستش را بالا برد و باند را از دور چشمان مرد باز کرد.

خیره شد به چشمان باز مرد که هاله ای خاکستری رویشان را گرفته بود.

مرد با صدای بلند و بم خود گفت:

همیشه فکر می کردم آینه ای بهتر پیدا کنم! به امید آینده ای بهتر آمدم اما صد افسوس که دیگه چشمی ندارم که آینده ای بسازم.

سوزان ساکت ماند.

سوزان پنبه ی بتادین را بر روی پلک های مرد کشید و گفت:

همه آینده ی خوب می خوان، اما خبر ندارن که آینده ای در کار نیست!

مرد که اولین کلمات را از دهان سوزان می شنید گفت:

این حرف تو نشونی از نا امیدی می ده ولی همه چیز بدون سختی میسر نمیشه.

سوزان آهی کشید و گفت:

درد و رنج و سختی! من در برابر اینا جونمو گذاشتم. چی نصیبم شد؟ تنهایی!

کامران:

مطمئننم که خودت هم به حرفی که می زنی ایمان نداری!

سوزان:

نه شما بیش از اندازه خوش بینی که این حرفو می زنی! ببین،  الان چی داری؟ دو جفت چشم که تا آخر عمر نمی بینه. بعد میگی امیدوارم! این دیوانگی محضه!

سوزان پنبه بتادینی را داخل سطل زباله پدالی کنار اتاق انداخت و گفت:

می دونی... ؟

پنبه را روی پلک های مرد قرار داد و با چسب بستشان. باند را دور چشمان مر پیچید و گره زد.

بعد ادامه داد:

گمون نکنم  وقتی که سختی بکشی حرفی از امید بزنی، وقتی عزیز ترین کسی که تو دنیا داشتی جلوی چشمات پر- پر بزنه و تو نتونی کاری کنی! باز هم حرفی از امید می زنی؟

مرد گفت:

من همه ی این چیزی که تو ازش حرف می زنی رو دیدم و باز هم از امید حرف می زنم!

سوزان در بهت فرو رفت.  با خودش فکر کرد که چطور امکان دارد؟

بی هیچ حرفی از اتاق بیرون زد.

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و ششم :

یک هفته بعد

سوزان از هم صحبتی با مرد احساس خوبی داشت.

مرد که  حالا سوزان را به عنوان دکتر اش می شناخت خیلی خوب با سوزان اخت شد بود.

با هم از هر دری صحبت می کردند.

سوزان از سرنوشت خودش برای مرد تعریف کرد.

از شباهت اسمی کامران با مرد و از اینکه وقتی شنید خیلی ناراحت شد و ... .

مرد اولش گوش کرد و بعد گفت:

شاید حکمتی در این باشه که ما خبر نداریم!

سوزان در دل گفت:

-شاید... .

کامران

روز مرخصی کامران رسید.

کامران حالا نابینا شده بود و می دانست کسی را در این شهر ندارد.

سوزان به کامران گفته بود که فردا صبح خیلی زود مرخص می شود و باید هر چه سریع تر با خانواده اش تماس بگیرد.

اما کامران خانواده ای نداشت.

سوزان هنوز چیزی راجع به گذشته ی کامران نمی دانست.

دلش می خواست به جای چشمانش که نابینا شده بود حافظه اش را از دست می داد.

گذشته ی که نه چندان دور بود اما غم بزرگی در خودش داشت.

سوزان با چند ضربه که به در وارد کرد کامران را از فکر بیرون آورد و با صدای بلندی گفت:

به- به، حال مریض خوبمون چطوره؟

کامران که در فکر بود گفت:

بد نیستم!

سوزان:

خوبه... امروز هم خانواده ت میان و حالت بهتر میشه!

کامران سکوت کرد.

سوزان که از سکوت کامران حس بدی داشت گفت:

چیزی شده؟

کامران باز هم ساکت بود.

سوزان:

نمی خوای بگی مشکلی نداره اما ازم خواستن بهت بگم باید برای بعد از ظهر آماده باشی چون دیگه نیازی به بستری نداری.

کامران گفت:

ممنون دکتر شما خیلی زحمت منو کشیدید!

سوزان که از ته دل خوشحال شده بود گفت:

خواهش می کنم، وظیفه ام بود!

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم:

سوزان ادامه داد:

- با چشم پزشک خوبی قرار گذاشتم که امروز بیاد و معاینه ات کنه! امیدوارم که بیناییت رو به دست بیاری.

کامران  خیلی خوشحال شد و گفت:

- امیدوارم!

چند ساعت بعد

دیوید و سوزان بالای سر کامران ایستاده بودند.

دیوید باند چشمان کامران را باز می کرد و رو به سمت سوزان گفت:

- می دونی که تو این همه سال ها چقدر سختی کشیدم ولی وقتی خبری ازت پیدا کردم که با کامران بودی و نمی تونستم بهت نزدیک بشم.

سوزان احساس بدی پیدا کرد و گفت:

- خواهش می کنم دکتر ما برای کار دیگه ای اینجاییم!

دیوید که از لحن سوزان ناراحت شده بود گفت:

- مگه من بهت بد کردم با من اینطوری صحبت می کنی!

سوزان برای خاتمه دادن به این بحث پرونده پزشکی کامران را جلوی صورت دکتر تکان داد.

دیوید با دیدن پرونده خونسرد به کامران خیره شد و رو به سمت سوزان گفت:

- مطمئناً  که این همون کامران نیست؟ هست؟

سوزان با این لحن حرف زدن دیوید حسابی جا خورد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت.

به وسط راهرو رسید که دیوید خودش را به او رساند و بازویش را گرفت و او را کشید.

سوزان گفت:

-دیوید، دستم رو رها کن!

دیوید:

-سوزان چرا از من دوری می کنی؟

سوزان:

- بهت گفتم بس کن! گفتم من اون آدمی که می شناختی نیستم.

گفتم من عوض شده ام ولی تو دست بردار نیستی. حالا هم خیلی دوست داری بدونی... .

رو به سمت دیوید شد و با صدای بلند گفت:

- دیوید تو برای من مردی! همونجوری که کامران مرد! وقتی منو تنها گذاشتی و برای آینده ات رفتی آمریکا برای من مردی! 

اینو بدون هر مردی تو زندگی من باشه به خودم مربوطه و اینم بدون که کامران رو عاشقانه می پرستیدم و الان قلب مهربونش نمی زنه. حالا خیلی دلت می خواد که این مرد همون کامران بود تا عقده هات رو سرش خالی کنی؟ این مرد بیماره منه  و من مدیونش هستم حالا اگر دلت نمی خواد معاینه اش کنی می رم سراغ دکتر دیگه ای، چون دکتر های زیادی رو می شناسم که بتونن عملش کنن!

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هشتم:

با گفتن این حرف ها سوزان احساس می کرد چیزی درون گلویش می سوخت. بغض خفته ای که گلویش را بدجور می سوزاند و می خواست سر باز کند و از عمق دلش جاری شود و بر روی گونه هایش فرود بیایید.

سریع بی هیچ حرفی از دیوید جدا شد و در انتهای راهرو های بیمارستان ناپدید شد.

روز بعد

سوزان در خواب بود. ساعت از چهار صبح گذشته بود ناگهان تلفن همراه سوزان زنگ خورد.

سوزان دستش را بالا آورد و گوشی را در دست گرفت:

بله؟

سلام دکتر، ببخشید مزاحم شدم اما دکتر دیوید گفتن بهتون بگم که عمل موفقیت آمیز بود و بیمار الان توی بخش هستن....!

سوزان در جای خود نیم خیز شد و گفت:

کدوم بیمار؟

پرستار:

آقای کامران نوید!

سوزان دستش را بر روی قلبش گذاشت و گفت:

به آقای دکتر بگید گل سرخ با وجود خار زشت نمیشه بلکه زیباتر هم هست!

با این حرف گوشی را گذاشت.

در خاطراتش به یاد آورد روزی را که دیویدگل سرخی را  به دست  سوزان داد و گفت:

سوزان ببین این گل سرخ چقدر زیباست، سرخ و شاداب و قشنگ. اما این خار اونو زشت جلوه داده و کسی رغبت نمی کنه بهش دست بزنه،  اما در جایی همین خار جلوی مرگ گل سرخ رو می گیره  و پیش مرگش میشه. تومثل همین گل سرخ می مونی و منم مثل خاری که می خواد پیش مرگت بشه.  پس گل سرخ با خارش زشت نیست بلکه زیبا تر هم هست که این زیبایی از عشقه!... .

ویراستار:

@Elina...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و نهم:

یک هفته بعد اتاق کامران شلوغ بود. همه ی پرستاران منتظر بودن تا دکتر دیوید باند را از روی چشمان دیوید بردارد.

سوزان کنار دیوار به تماشا ایستاده بود.

باند کنار گذاشته شد و پنبه ها از روی چشمان کامران برداشته شد.

دیوید رو به سمت کامران گفت:

-آرام پلک بزن! بعد چشمانت را باز کن.

کامران به آرامی شروع به پلک زدن کرد و چشمانش را باز کرد.

نور زیادی به چشمش وارد شد و چشمش را بست.

آرام- آرام چشم باز کرد و صورت همه را به صورت مات می دید. ناگهان تصاویر واضح شد و همه جا را دید.  از دیدن تصویرش درون آینه ای که مقابلش بود خیلی خوشحال  شد و خندید.

اما سوزان از اتاق بیرون رفته بود.

طاقت اینکه با کامران روبه رو شود را نداشت.

پایش که به حیاط بیمارستان رسید نسیم ملایمی صورتش را نوازش کرد.

دستش را از نرده های بیمارستان گرفت و کمرش را قوسی داد.

به اطرافش نگاه کرد. فصل پاییز بود. تمام درختان رخت سبز خودشان را کنده بودند و جامه ی آتشین بر تن کرده بودند.

سوزان به سمت درختان حرکت کرد. باد سرد وزید و گوشه ی روپوش سفید رنگش را به رقص در آورد.

سوزان بی توجه به باد و سرمای هوا بر روی تنها نیمکت بیمارستان زیر درخت بیدمجنونی نشست.

پاهایش را بر روی هم انداخت وانگشتانش را در همدیگر گره کرد.

سرش را بر پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.

نسیم و وزش باد موهایش را به رقص در آورد.

حالا موهایش تا سر شانه اش می رسید. برگ خشک شده ی درخت بر صورتش افتاد.

دستش را بالا برد و برگ را برداشت. سرش را بلند کرد و خیره در برگ شد.

برگ زرد رنگ در دستان سوزان جان تازه ای گرفت.

سوزان برگ را به گونه اش کشید.

خیلی وقت بود که به اطرافش توجهی نداشت. نمی دانست از چه اینقدر آرام است.

بعد از مرگ کامران لحظه ای آرامش نداشت.

در همین زمان بود که حس کرد نگاه خیره ی کسی را بر روی خود احساس می کند.

سرش را بالا گرفت وخیره به دو جفت چشم طوسی رنگ شد.

کامران بر نرده ی بیمارستان تکیه زده بود و خیره به سوزان شده بود.

سوزان معذب شد و از جایش بلند شد تا خودش را به بی خیالی بزند.

کامران دوید و جلوی سوزان را گرفت.

سوزان نگاهش  را به زمین جلوی پایش دوخته بود.

کامران مو به مو اجزای صورت سوزان را از نظر می گذراند.

دستش را به زیر چانه ی سوزان برد و سر سوزان را بالا گرفت.

سوزان چشمان دریایی رنگش را در چشمان کامران خیره کرد.

کامران غرق در نگاه سوزان شد.

چند دقیقه ای مبهوت یکدیگر شدند.

کامران به حرف آمد و گفت:

- من به تو مدیونم، خانم دکتر!

سوزان جواب داد:

- و من هم به تو!

هر دو خیره به صورت همدیگر شده بودند.

سوزان طاقت این نگاهها را نداشت و سریع دوید به سمت درب بیمارستان و از آن خارج شد.

نگاه کامران هنوز هم  خیره به جای خالی سوزان بود.

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی ام:

سوزان درون اتوبوس نشسته بود و به سمت خانه اش به راه افتاده بود.

به خانه که رسید اولین کاری که کرد تلفن هایش را خاموش کرد و بر روی کاناپه نشست.

غرق در نگاه کامران شده بود. دستش را بر روی صورتش کشید.

صورتش یخ کرده بود. در دلش به خودش فحشی داد و گفت:

من به کامران خیانت کردم، نگاهم را به مرد دیگری خیره کردم!

لبش را گزید و گفت:

- من دیگر آن مرد را نخواهم دید.

(کامران)

بعد از یک هفته خبری از سوزان نشد، نمی دانم درون این دختر چه چیزی وجود داشت که مرا شیفته ی خود کرده بود.

دختری که هر روز برایم از زندگی اش می گفت و برایم دلسوزاند، همان دختر کوچولوی بد اخلاق بود که مرا دزد خطاب کرده بود.

همان کسی که وقتی دیدم از پل دریاچه خودش را به پایین انداخت نتوانستم نادیده اش بگیرم!

دختری بود با موهای طلایی همچون انوار خورشید و نگاه روشن که نباید غمی داشته باشد اما از همان لحظه اول غم بزرگی را در نگاهش دیدم.

سراغش می روم! من بدون او نمی توانم!

دختری که مرا شیفته خود کرده، باید او را پیدا کنم!

پیدایش می کنم!

هنوز هم آن نگاه آخرش و موج طلایی موهایش از یادم نرفته است. او را از دست نمی دهم.

به سمت ایستگاه پرستاری رفتم.

پرستار در حال صحبت با تلفن بود:

-نه جناب، بله چند بار  بگم که این بیمارستان نیستن! ایشون از این کشور به اندونزی مهاجرت کردند. بله!

تلفن را بر سر جایش قرار داد.

 پلاستیک لباس ها و برگه ی ترخیص را در دست گرفته بودم.

پرستار لبخند جذابی به رویم زد و گفت:

 -امرتون رو بفرمایید؟

 گفتم:

-خواستم شماره همراه دکتر پویا را داشته باشم. دکتر سوزان پویا!

پرستارگفت:

-اجازه ی دادن اطلاعات شخصی پزشکامون رو نداریم!

گفتم:

اما ایشون من و عمل کردن حداقل باید شماره ای، آدرسی برای تشکر داشته باشن.

و بعد لبخند دختر کشی بر لبانم نشاندم از همان لبخندهایی که هر وقت برای دختری می زدم بدون حرفی دنبالم می آمد.

چشمان پرستار با  لبخندم برقی زد و گفت:

- باشه- میرم ببینم اطلاعاتی دارن؟ چند لحظه!

بعد سریع از سرجای خود کنده شد و پشت سیستم قرار گرفت.

در حال تایپ کردن مدام با چشمانش  به من خیره می شد.

 باز هم همان لبخند را بر لب آوردم و پرستار در مقابل برایم لبخندی زد.

به خودم گفتم:

-نفرت انگیز!

پرستار از جایش بلند شد.

برگه ای را که بر رویش یاداشتی نوشته بود را رو به سمتم گرفت و با لحن عشوه ای گفت:

-ایشون از این شهر رفتن به... !

مجدد به صفحه مانیتور خیره شد و گفت:

- بله- ایشون رفتن به تهران! ایران!

و دوباره لبخند پهنی بر لب نشاند.

 مسخ شده گفتم:

- ایران؟ واقعا؟ آخه کی؟

پرستار سری تکان داد و گفت:

- خوب می تونم آدرس ایمیل شون رو براتون یاد داشت کنم. 

 به برگه خیره شدم و آدرس بیمارستانی در تهران را با شماره همراهی دیدم و گفتم:

- این آدرس کجاست؟

پرستار:

-آدرس انتقالشون به این بیمارستان در ایران هست.

 پرسیدم:

- بعد این شماره موبایل که مربوط به تورنتو هست؟ مال دکتره؟

پرستار لبش را خیس کرد و گفت:

- خوب اون شماره موبایل منه!

بعد لبخندی زد و به من خیره شد!

منتظر بود تا من حرفی بزنم.

  بدون حرفی برگه را گرفتم و به سمت بیرون حرکت کردم.

لبخند بر لبان دخترک خشک شد.

در دل گفتم:

- دخترک عوضی!

 سریع از بیمارستان خارج شدم.

ویراستار: @Elina..

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و یک:

(سوزان)

یک هفته بود که به تهران آمده بودم. دیدن دوباره ی ایران و خاطرات کامران برایم خیلی سخت بود.

روز اولی که به خانه ی کامران رفتم، جلوی ساختمان مرمری ایستادم.

به خانه ی مجلل روبه رویم خیره شدم. خانه ای بزرگ و مجلل که چند تا پله می خورد تا به در ورودی برسید و اطرافش را درخچه های کوچک کاج قرار داده بودند که دقیقا مانند همدیگر تزیین شده بودند.

انتهای کوچه درب پارکینگ بزرگی خودنمایی می کرد که به حیاط بزرگی منتهی می شد.

با دیدن دوباره ی خانه خاطرات لحظه ی ورودمان با کامران در ذهنم تداعی شد.

همه ی خانواده جلوی در خانه منتظر ایستاده بودند و ما با ماشین خشایار برادر کامران از فرودگاه آمدیم.

مادر کامران برایمان اسفند دود کرده بود و پدرش جلوی پایمان قربانی کشت.

و من چقدر مورد استقبال دستان پر از محبت آنان قرار گرفته بودم.

منی که مادرم را از سن کودکی از دست داده بودم ودر بیست و چند سالگی پدرم را از دست دادم. حالا خانواده ای پیدا کرده بودم که من را مانند دخترشان محبت می کردند.

خانه ی رو به رویم روزی خانه ی آرزویم بود. خانه ای که کودکی کامرانم را در خودش دیده بود و حالا شاهد  دیدن عروسش بود.

عروسی که در روز عروسی رخت عزا بر تن کرد و قسم خورد دیگر به ایران باز نگردد و دست تقدیر او را دوباره به آغوش همین خانه فرستاد.

چند قدم پیش روی ام را هم طی کردم و خودم را به در خانه رساندم.

  دستم را بالا بردم تا زنگ خانه را به صدا در بیاورم که دستم در هوا ماند.

چیزی در درونم می گفت:

-تو در این خانه جایگاهی نداری؟ چرا به اینجا آمدی؟ باید می ماندی در تورنتو! آمدنت بیهوده بود.

دستم را پایین آوردم که ناگهان در با صدای تقی باز شد.

چشم در چشم مردی شدم که چشمان کامران را داشت.

نگاهش را به نگاهم دوخت و با صدای بم و مردانه اش گفت:

-دخترم؟ سوزانم تویی؟

خیلی خودم را کنترل کردم تا اشکم نریزد و با اشک حدقه زده گفتم:

-دلم براتون خیلی تنگ شده بود.

و در آغوش پدرانه اش فرو رفتم.

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و دو:

پدرگفت:

-دخترم! بیا بریم خانه نمی دانی مادرت چقدر با دیدنت خوشحال می شود.

به همراهش وارد خانه شدم.

روبه رویم راهرویی بود که به پذیرایی ختم می شد.

به محض ورود صدای مادر کامران به گوشم رسید، که گفت:

-احمد آقا دوباره برگشتی؟ چیزی جا گذاشته بودی؟

ناگهان مادر کامران از پذیرایی به راهرو  آمد و با دیدن من مبهوت ماند.

دوید و مرا در آغوش گرم اش گرفت و گفت:

دیدی احمد آقا دیدی گفتم؟ دیدی گفتم کامرانم را به خواب دیدم که گفت امانتی ام را نگهدارید؟ سوزان بود. سوزان را می گفت؟ خبر داد که سوزان می آید.

 اشک هایی رانگه داشته بودم  به بیرون انداختم و اشک هایم گونه هایم را  شستند.

در آغوشم مادرجون هم ازاشک خیس شده بود.

هر دو در آغوش هم فرو رفته بودیم.

یک ساعت بعد

همه ی خانواده دور هم جمع شدند و با دیدنم ابراز خوشحالی کردند.

خشایار برادر کامران بود که هشت سال از کامران بزرگ تر و بعد از او سمانه، کامران و بعد پدرام فرزندان خانواده بودند.

خشایار دو پسر داشت که یکی 10 و اون یکی 5 ساله بودند، مهندس عمران بود و همسرش پریسا هم معمار بود.

سمانه هم وکیل بود و با یک وکیل  هم ازدواج کرده و حاصل ازدواجشان دختر بچه ی چهار ساله ای به نام ملیسا بود.

کنار پدر و مادر کامران نشسته بودم.

مادر کامران میوه پوست کند و درون بشقاب مقابلم قرار داد و گفت:

-فکر می کردیم که دیگه به ایران نمیای؟

  با بغض ادامه داد:

-چقدر بعد از مرگ کامران احساس تنهایی می کنیم.

سمانه به مادرش گفت:

-مادر جون حالا که سوزان اینجاست، چرا با حرف کامران دلش را به درد میاری؟

مادر دستمالی  آورد و اشکش را پاک کرد، از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.

سمانه ایستاد و به من گفت:

-سوزان جان بیا بریم بالا! تا اتاقت را نشانت بدهم.

دستم را گرفت و قبل از اینکه کلمه ای از دهانم خارج شود  مرا با خود همراه کرد.

از پله ها که بالا می رفتیم، سمانه پرسید:

- سوزان جان درست را تمام کردی؟

از فکر بیرون آمدم و گفتم:

-بله.

سمانه:

-الان پزشک شدی؟

 خندیدم و گفتم:

-ظاهراً!

سمانه:

-خوب- پس مشکل دکتر رفتنمون هم حل شد.

  با خنده گفتم:

-سمانه فردا منو به بیمارستان می بری؟ می خوام خودمو معرفی کنم. باید کارم رو شروع کنم وگرنه دق می کنم!

سمانه گفت:

-با کمال میل عزیزم!

از پله ها بالا رفتیم و به  راهرو بزرگی رسیدیم  که شش تا در داشت.

ویراستار: @Elina..

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و سه:

 روبه روی دری ایستادم  وبه  زمانی که اتاق مشترکمان با کامران در اینجا بود فکر کردم.

صدای خنده هایمان در این اتاق به گوشم می رسید دستم را بالا بردم تا دستگیره در را بچرخانم.

 سمانه دستی به شانه ام زد و گفت:

- سوزان؟

 با صدایی که به زور از  ته حلقم در می آمد، گفتم:

-بله؟

سمانه:

- بیا اتاقت این سمته!

مرا به سمت اتاق دیگری برد.

در اتاق را باز کرد و منظره ی رو به روی ام خیره کننده بود.

 با یک اتاق صورتی رنگ مواجه شدم.

اتاقی که پرده ها و رو تختی همه به رنگ صورتی مات بود.

 با دیدن این اتاق گفتم:

-اما این که اتاق خودته؟

سمانه:

-من دیگه  به این اتاق نیازی ندارم. تو صاحب جدیدش هستی.

 سمانه را در آغوش کشیدم و گفتم:

-سمانه توخواهر واقعی ام هستی. همون چیزی که کامران همیشه می گفت!

اشک در چشمان سمانه حلقه زد و گفت:

-تو هم  دختر فوق العاده ای هستی همونی که کامران همیشه می خواست!

هر دو همدیگر را سخت در آغوش گرفته بودیم.

سمانه سریع مرا رها کرد و گفت:

-میرم چمدانت را بیارم!

بعد در اتاق خواب را بست و رفت.

 خیره به پنجره ی اتاق شدم و جلو رفتم و پرده های اتاق را کنار زدم.

نور زیادی درون اتاق پیچید.

منظره ی پاییزی باغ چشمانم را مبهوت کرد و خیره به باغ پیش روی ام شدم.

با خودم گفتم:

سمانه خوب می دانست باید چه اتاقی را برای من انتخاب کند.

این اتاق منظره ی فوق العاده ای داشت.

محو منظره ی زیر پایم بودم و متوجه سمانه نشدم.

سمانه آرام کنارم آمد و با من به حیاط خانه خیره شد.

بعد گفت:

سوزان جان چمدانت را گذاشتم داخل اتاق کمی استراحت کن و دوش بگیراگه تونستی یکمی بخواب تا شام آماده بشه برای شام می بینمت.

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و چهارم:

سریع از اتاق خارج شد و در را بست.

می دانستم که سمانه خیلی احتیاط می کند تا خیال مرا  به سمت کامران نبرد.

روزهای بودن با کامران برایم از خواب شیرین تر بود.

یادم هست که  دست در دست هم در همین باغ قدم می زدیم.

هنوز رد قدم هایش در حیاط جا مانده.

هنوز خانه بویش را می دهد،چطور باید از حیاط پاییزی دل بکنم؟

به سمت تخت خواب رفتم و مانتو- شالم را کناری گذاشتم و دراز کشیدم.

کمی چرخیدم تا خوابم ببرد.

پلکهایم گرم شده بودوخواب چشمان مرا در بر گرفت.

چند ساعت بعد

بیدار شدم وبر روی تخت نشستم، به باغ تاریک رو به رویم خیره شدم.

ساعت چند بود؟

از جایم کنده شدم و سریع به سمت چمدان رفتم.

حوله ای بیرون آوردم و سریع به حمام کوچک داخل اتاق خواب رفتم.

دوش آب گرم را باز کردم و بدنم را زیر قطرات آب گرفتم.

آب از نوک موهایم شروع می شد و تا نوک انگشتان پایم را خیس می کرد.

دستم را بالا آوردم و بر زیر دوش گرفتم.

قطرات مرواریدی آب از لای انگشتانم به پایین می ریخت.

آرامشی که این آب به من می داد، برایم لذت بخش بود.

بعد از حمام  حوله پوشیده و بر روی تخت نشستم.

سشوار را به برق زدم تا موهایم را خشک کنم که صدای در اتاق آمد.

چند ضربه به در اتاق خواب خورده شد و گفتم:

-بله؟

سمانه جواب داد:

-سوزان جان بیا شام حاضره. منتظرتیم!

گفتم:

-بله، الان حاضر می شم!

موهایم را سشوار کشیدم. هودی و شلوار لی  بر تنم کردم.

موهایم  -که از شانه پایین تر شده بود- را با کش بستم. رژ صورتی ملایمی  بر لبم زدم و از اتاق بیرون رفتم.

از پله ها به داخل پذیرایی قدم گذاشتم.

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و پنجم:

بوی قرمه سبزی فضای خانه را برداشته بود.

به یاد کامران افتادم که همیشه قرمه سبزی اش محشر می شد و می گفت از مادر جون یاد گرفته.

به سمت مبل جلوی تلویزیون رفتم و نشستم.

هیچ کسی در پذیرایی نبود.

کنترل را برداشتم وتلویزیون را روشن کردم.

ماهواره بود و داشت سریال پخش می کرد.

پشتی مبل را برداشتم و روی مبل قرار داده و رویش دراز کشیدم.

چند دقیقه ای گذشت و صدای در آمد.

 راحت دراز کشیده بودم و پاهایم را بر روی هم انداخته بودم.

پسری با چشمان همرنگ کامران وهیکل ورزشکاری با کوله  پشتی ورزشی بالای سرم آمد و با اخم خیره ام شده بود.

ناگهان مثل برق گرفته ها از جایم بلند شده و ایستادم.

محو چشمانش شده بودم.

گویی کامران را در آن چشمان می دیدم.

اخمش باز شد و با تعجب نگاهم می کرد.

موهای قهوه ای اش را بالا داده بود وچند تار را بر روی صورتش ریخته بود.

تا به حال او را در این خانه ندیده بودم.

نگاهش رنگ سوال گرفت و گفت:

-مادر! مادر!

مادرجون از آشپزخانه خودش را بیرون انداخت.

-ای جانم الهی من فدات بشم. کی اومدی مادر!

پسر:

-مادر جان همین الان رسیدم!

من سوالی خیره ی مادر جون شدم و گفتم:

-میشه معرفی کنید؟

پسرهم گفت:

-برای منم همین سوال پیش اومده شما کی هستی؟

از لحن دستوری اش یخ کردم و گفتم:

-باید منو خوب بشناسید!

از جوابم ناراضی بود و با اخم  گفت:

-چطور باید بشناسمت وقتی نمی دونم کی هستی؟

مادر که حالت تهاجمی ما را دید رو به سمت پسر:

-مادر جان سوزان هست نامزد کامران!

با شنیدن اسم کامران گونه های  پسر سرخ شد و اخم از ابروهایش رخت بست.

مادر رو به سمت من گفت:

-سوزان جان کامران از پدرام برایت صحبت کرده بود؟ این شازده ی من پدرامم هست که از مسابقات خارج می یاد. پسرم ورزشکاره ماشالله!

در ذهنم دنبال اطلاعاتی از پدرام گشتم و در جایی از کامران شنیدم که پدرام آخرین برادر هست.  دو سال با پدرام فاصله سنی داره وفوتبالیسته و به مسابقات خارج از کشور می رود.

یادم آمد که پدرام در مراسم ازدواج ما شرکت نمی کرد، چون به اردوی فوتبال چین رفته بود.

سرم را پایین انداختم و از نگاه خیره اش معذب شدم.

پدرام هم از دید زدنم دست برداشت و به سمت پله ها حرکت کرد.

از حرکت ناگهانی اش خیلی عصبی شدم و خودم را به ضرب روی مبل جا دادم.

بنظر باید از بودن من در این خانه ناراضی باشد و در دلم حرف بدی را نثارش کردم.

چه دلیلی داشت که با من این برخورد را داشته باشد؟

ویراستار: @Elina...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و ششم:

با خودم گفت:

حتما با آمدن من به این خانه احساس کرده جایش را گرفته ام! حتما باید فکر منزلی برای خودم باشم.

مادرجون از آشپزخانه صدایم زد و گفت:

سوزان جان مادر بیا آشپزخانه تنها نباشی!

از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.

داخل آشپزخانه میز پذیرایی غذاخوری کوچکی قرار داشت.

جلو رفتم و بر روی میز چهار نفره نشستم.

مادر جون هم در حال چشیدن قرمه سبزی بود و با دیدن لبخندی زد.

وسایل سالاد بر روی میز بود.

بلند شدم و دستانم را شستم و نشستم.

خیاری را برداشتم و مشغول پوست کندن شدم.

مادرجون با دیدنم گفت:

وای نه سوزانم الان سمیرا میاد! گفتم بیای آشپزخونه که من تنها نباشم.

لبخندی زدم وگفتم:

مادر جون منم مثل سمیرا هستم دیگه!مثل دخترتون.

مادر جون لبخند مهربانش را بر صورتم پاشید و گفت:

تو خیلی با ارزش تری! تو یادگاری پسرمی!

با شنیدن یادگاری قلبم به درد افتاد و ساکت ماندم.

خیره شدم به خیاری که در دستم بود و نگاهم افتاد به مادری که ته چشمانش را غم بزرگی گرفت.

سرش را چرخاند تا اشک حلقه زده اش به چشمم نیاید.

خودم را مشغول سالاد کردم که صدای دلنشین پدرجون در آشپزخانه پیچید:

خانم! عروسم نیومده داری ازش کار می کشی؟ این رسم مهمون نوازی نبود!

مادرجون گونه هایش سرخ شد و گفت:

حاج آقا هرچی می گم دست نزن گوشش بدهکار نیست که میگه منم دخترتونم بزارید کمک کنم!

پدر جون خندید و جلو آمد و صندلی را بیرون کشید وبر رویش نشست.

خیره شد به چشمان آبی ام و گفت:

دخترم تو از سمانه برامون عزیز تری! ببخش که در حق کوتاهی شد.

سکوت کرد و خیره شد به زمین و در فکر رفت.

سوزان می دانست فکر پدر جون به کجا سفر کرد.

چه برنامه هایی در نظرش داشت.

تالاری را کرایه کرد و خانه را ریسمان عروسی کشیدند.

هر کجا نگاه می کردی خبر شادی و عروسی بود.

اما روزی که کامرانم رفت همه چیز رفت.

نگاه شاد مادرجون و صدای خنده های پدر جون در این خانه تبدیل به عزا شد.

بی هیچ حرفی بلند شدم و دستم را زیر آب سرد گرفتم تا التهاب درونم بنشیند.

مادرجون که تکیه زده بود به کابینت و در فکر بود را صدا زدم:

مادر جون اجازه بدین میزو بچینم!

مادرجون همه لوازم را آماده گذاشت و من میز را به زیباترین شکل چیدم.

ساعت نزدیک هشت شب بود که سمانه پایین آمد.

مادر جون:

سمانه جان نبودی ببینی دخترم همه کارها را انجام داد!

سمانه گفت:

 مادرجون تازه اومد به بازار کهنه شده ...!

هر دو خندیدند و سمانه گفت:

ای ناقلا! تو که الان باید تو اتاقت استراحت می کردی؟

گفتم:

استراحت کردم بالا می موندم دق می کردم. باید یه جوری خودم رو سرگرم می کردم.

سمانه لبخندی زد و گفت:

مادر باید بهتون بگم آقا فرهاد نمیان امشب دفتر کار داره! و اینکه فسقلی من هم غذاشو خورد و خوابید.

مادرجون:

وای مادر بچه رو سر شب خوابوندی که؟

سمانه:

مادرجون فردا باید بره مهد اونوقت بیدار نمیشه!

از تعریف های مادر و دختریشان حسرت خوردم که هیچوقت نمی توانستم با مادرم صحبت کنم.

میز که چیده شده بود و غذا هم آماده بود.

همگی سر میز نشستیم.

ویراستار:  @Elina..

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هفت:

گفتم:

مادرجون پس آقا خشایار و خانواده شون کجان؟

مادر:

امشب عذر خواستن چون جایی مهمان بودند و نمی تونستن بیان!

گفتم:

اختیار دارن!

همه در سفره بودیم که پدر جون گفت:

خوب خانم شنیدم که پدرام اومده؟ ماشینش تو حیاطه! پس چرا صداش نمی زنی؟

مادر:

حاج آقا یک ساعت قبل صداش زدم جواب نداد گفتم شاید خوابه، بیدارش نکردم.

پدر جون سریع خودش را به طبقه بالا کشاند.

صدایش در سالن طنین انداخت:

-پدرام جان؟

صدای پدرام:

-پدرجون؟

پدر:

-پسرم بیا شام آماده ست!

پدرام:

-پدر من گشنه ام نیست!

پدر:

-نمیشه که ... نمی خوای دست از لجبازی برداری؟

پدرام:

-باور کنید من هیچ حرفی به سمانه و شوهرش نزدم و هیچ لجی هم ندارم!

پدر:

-اگه نداری بیا پایین و با خواهرت دیدار کن!

پدر این حرف را زد و خودش را بر سر میز شام حاضرکرد.

بر روی صندلی نشست و در فکر فرو رفت.

مادر جون با صدای بلند گفت:

-نمی خواد بیاد؟

پدر جون:

-تو خوب می شناسیش!

مادر جون سریع بشقابی از غذا را کشید و به آشپزخانه رفت.

غذا را به همراه سالاد و دوغ و ... درون سینی گذاشته بود و به سمت پله ها روانه شد.

پدر جون با چشم بدرقه اش می کرد.

پاهای مادرجون درد می کرد و اولین پله را بالا رفت کمرش درد گرفت و نشست.

سریع خودم را به او رساندم و سینی را از دستش گرفتم.

مادرجون گفت:

-خیر ببینی مادر میشه زحمت بردنش رو بکشی؟

من مبهوت ماندم. چطور باید با این پسر از خود راضی کنار می آمدم؟

یخ زده بودم که سمانه سینی را از دستم گرفت و گفت:

-من می برم!

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هشتم:

بی هیچ حرفی خودش را به طبقه بالا رساند.

پدر جون از سر میز بلند شد و خودش را به اولین پله رساند.

ایستادن و منتظر حرفهای خواهر و برادر شدند.

سمانه چند بار به در اتاق پدرام کوبید:

پدرام  در را باز کن!

صدای باز شدن در اتاق آمد و سمانه داخل شد.

پدر جون و مادر جون به دو از پله ها بالا رفتن و پشت در اتاق خواب پدرام گوش وایستادن!

من از مادر جون تعجب کردم که می گفت پایش درد می کندو حالا سریع خودش را بالا کشاند. لبم به خنده باز شد و کنارشان قرار گرفتم!

صدای حرف زدن سمانه و پدرام در سالن می پیچید.

سمانه: غذاتو بخور!

پدرام: تو یکی حرف نزن...!

سمانه: فکر کردی با غذا نخوردنت مشکلی برطرف می کنی؟

پدرام: مشکل رو اون شوهرت بر طرف می کنه که هر چی گنده زده به زندگی من!

سمانه: درست حرف بزن!

پدرام: تو هم لنگه ی اون الدنگی...!

سمانه گفت: می دونی تو برادر من نیستی ..اون کامران برادرم بود که از دستش دادم. تو یه روانی عقده ای هستی!

صدای شکستن گلدانی به گوش آمد و صدای باز شدن در و روبه رو شدن با چهره ی عصبانی سمانه!

سمانه با خشم به مادر و پدر خیره شد و گفت:

مادر همینو می خواستید که هر چی خواست بار ما بکنه!

مادر جون خواست چیزی بگه که سمانه به سمت اتاقش حرکت کرد و در را بست.

پدر جون به سمت پدرام رفت و در اتاقش را بست.

ناگهان سمانه که ملیسا را در بغل گرفته بود از اتاق خارج شد.

ملیسا غرق در خواب بود و سمانه هم لباس هایش را پوشیده بود.

مادرجون گفت:

خواهش می کنم دخترم نرو! برادرته! با هم خوش باشید!

سمانه گفت:

مادر حرفشم نزن!

سریع خودش را از پله ها پایین انداخت و از در خانه خارج شد.

سوار ماشینش شد و از خانه بیرون رفت.

مادر جون نگاه شرم گین اش را به من دوخت و بی هیچ حرفی به سمت اتاق خوابشان رفت و در را بست.

من تنها در راهرو ایستاده بودم.

حوصله تنها ماندن در اتاق خواب را نداشتم و به سمت پله ها رفتم.

به پذیرایی رسیدم و خیره شدم به شامی که شروع نشده تمام شد.

غذا هنوز بر روی میز بود.

میز را کامل جمع کردم و غذاها را خالی کردم و ظرفها را شستم.

میز را به طور کامل جمع کردم و مشغول دستمال کشیدنش شدم که پدرام را پشت سرم دیدم.

ابروهایش را بالا انداخته بود و به من که مشغول تمیزکاری بودم نگاه می کرد.

بعد گفت:

هنوز غذایی مونده؟

گفتم:

بله غذایی خورده نشده که مونده باشه!

به طعنه ی داخل حرفم فکر کرد و به سمت آشپزخانه رفت.

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و نه:

کارم را که تمام کردم بر روی کاناپه نشستم و تلویزیون را روشن کردم.

مشغول تماشا شده بودم که متوجه شدم پدرام غذایش را درون بشقاب ریخته بود و آورد  بر روی میز غذاخوری پذیرایی گذاشت.

صندلی را بیرون کشید و بر رویش نشست.

اولین قاشق را به دهان برد گفت:

-بزن کانال بیست فوتبال منچسترو رئال هست.

گفتم:

-دارم سریال می بینم!

ساکت شد و با ضرب قاشقش را درون بشقاب گذاشت.

خودش را عقب کشید و سریع از پله ها بالا و به اتاقش رفت.

بلند شدم و تلویزیون را خاموش کردم.

خیره شدم به بشقابی که خالی بود.

بشقاب تمیز و خالی بر روی میز قرار داشت.

یعنی چرا پدرام باید با بشقاب خالی، تظاهر به غذاخوردن بکنه؟

چرا باید با من بخواد حرف بزنه؟

شاید می خواسته به من چیزی بگه؟

با دست زدم به پیشانیم و گفتم:

-احمق! تو اصلا حالیت نبود اون پسره می خواست چیزی رو بهت توضیح بده.

بعد با این فکر خودم را به اتاقم کشیدم و سریع برق را خاموش کردم و به خواب رفتم.

صبح خیلی زود تر از همه بیدار شدم و لباس پوشیده و آماده جلوی در خانه ایستادم.

مادر جون از اتاق خواب خارج شد و مرا دید گفت:

-سوزان جان بابت زحمات دیشب خیلی ازت ممنونم! زحمت کشیدی!

گفتم:

-نه مادرجون وظیفه بود!

گفت:

-کجا میری مادر؟

گفتم:

-باید خودم رو به بیمارستان معرفی کنم!

گفت:

-پس بزار صبحانه ی مفصلی برات آماده کنم!

گفتم:

-نه سر راه چیزی می خورم! خیلی دیرم شده باید برم!

گفت:

-به سلامتی برسی! رسیدی زنگ بزن.

گفتم:

-ممنون!

گونه هایش  را بوسیده و از در خانه خارج شدم.

کمی که به سمت خیابان رفتم گوشی ام را بیرون آورده و به سمانه زنگ زدم.

سمانه خواب آلود گوشی را برداشت.

گفتم:

-دختر خوب لنگه ی ظهره بیدار نشی یوقت!

خندید و گفت:

-تا خود صبح نخوابیدم. تازه خوابم برده بود!

گفتم:

-حتما ملیسا رو نبردی مهد؟

گفت:

-چرا با باباش رفته!

گفتم:

-باشه گفتم من خودم رفتم بیمارستان نیا!

گفتم:

-ای وای اصلا حواسم نبود! وایستا الان میام!

گفتم:

-نه نمی خواد من می رم! اینطوری بهتره!

گفت:

-باشه هر طور راحتی ولی تعارف نکنیا!

خندیدم و گفتم:

-خیلی مسخره ای! برو به خوابت برس گود نایت !

خندید و گفت:

-تو مسخره تری گود نایت تو یو و قطع کرد.

از حرکت بچگانه اش خنده ام گرفت و گفتم:

- دیوونه!

سریع ماشین دربستی گرفتم و خودم را به بیمارستان رساندم.

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهلم:

وارد بیمارستان شدم و به اتاق مدیریت رفتم.

وقتی رزومه ام را به مدیر بیمارستان نشان دادم گفت:

-خانم دکتر رزومه شما خیلی عالیه!

نمرات و تحقیقات شما ستودنی هست. افتخاره که شما در این بیمارستان خدمت کنید.

گفتم:

-خیلی ممنون آقای دکتر.

گفت:

-شما از فردا می تونید به کارتون ادامه  بدین.

بعد از صحبت با دکتر وثوقی و دیدن کادر پزشکی بیمارستان راهی خانه شدم.

جلوی درب ورودی ایستادم و خواستم زنگ بزنم که کسی دستش را برای کلید انداختن جلو آورد.

سرم را چرخاندم و چشم در چشم پدرام شدم.

معذب سرم را پایین انداخته و تشکری کردم.

گفت:

-خواهش می کنم وظیفه بود.

حس کردم کمی مودب تر شده بود.

کمی خودم را عقب کشیدم تا وارد شود که گفت:

-خانم ها مقدم اند.

گفتم:

-ممنون شما بفرمایید.

یک دفعه خودش را به داخل پرت کرد و تعارفی هم نکرد.

از حرکتش لجم گرفت و بدون داخل شدن گفتم:

-شما برید من باید تا جایی برم دوباره بر می گردم...!

خودم را عقب کشیدم که دیدم دوباره خارج شد.

جلو آمد و گفت:

-منم همراهتون میام.

گفتم:

-من کار خصوصی دارم!

گفت:

-این وقت ظهر؟

گفتم:

-مگه مشکلی داره؟

گفت:

-نه!

کلافه دستی در موهایش کشید و گفت:

-میشه بپرسم کجا می خواید برید؟

گفتم:

-نه!

از جوابم کلافه شد و سریع داخل خانه شد و در را محکم کوبید.

از حرکتش عصبانی شدم.

 از پله ها پایین رفتم.

درون کوچه ایستادم و به انتهای کوچه خیره شدم.

حالا برای  ضایع نشدنم باید کجا می رفتم؟

خسته بودم و حوصله ی راه رفتن نداشتم.

اما نباید کم می آوردم.

سریع قدم برداشتم و به انتهای کوچه رسیدم.

چشم چرخاندم و مغازه ها را یکی- یکی زیر نظر گرفتم.

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و یک:

سوپر مارکت بزرگی خودنمایی می کرد.

سریع داخل مغازه شدم.

مغازه دار که پسر جوانی بود با دیدن ام لبخند پهنی زد و گفت:

سلام- در خدمتم خانم خانما!

از لبخندش چندش ام شد.

سرم را چرخاندم و اطراف را نگاه کردم.

یک بسته شکلات را از قفسه برداشتم و همراه چند تا اسنک بر روی پیشخوان قرار دادم.

مغازه دار با عشوه گفت:

عزیزم چیز دیگه ای لازم نداری!

از لحنش تنم مور- مور شد و خواستم جواب بدم که صدایی زودتر از من جواب داد:

مسعود سریع حساب کن بریم!

چرخیدم و با صورت داغ کرده پدرام روبه رو شدم.

از عصبانیت در حال انفجار بود.

چشمانش مانند گداخته ی آتشفشان، چشمان فروشنده را نشانه رفته بود.

مسعود یخ زد. سریع خوراکی ها را درون پلاستیک ریخت و به دست پدرام داد و گفت:

داداش قابل نداره بزار بعدن حساب می کنیم! آبجی هم مثل آبجی ما می مونن!

پدرام:

 به آبجیت هم می گی عزیزم؟

مسعود که از لحن تهدید کننده پدرام متوجه اوضاع شده بود سرش را چرخاند و خودش را مشغول حساب- کتاب کرد.

پدرام دستم را گرفت و مرا به بیرون کشید و همراهش خارج کرد.

مثل بچه های کوچک دنبالش روانه شدم.

 وسط خیابان دستم را بیرون کشیدم و گفتم:

چرا دنبالم اومدی؟

ایستاد و در چشمانم خیره شد و گفت:

میذاشتم سر ظهر برای خودت ول بچرخی و آبرومون رو ببری!

بغض کردم و گفتم:

مگه من آبروی تو رو بردم که راجع به من اینطوری حرف می زنی؟

اولین قطره اشکم که از گونه ام چکید بقیه هم دنبالش روانه شدند.

با دست قطرات اشکم را پاک کردم و گفتم:

من احمق رو باش هنوزم فکر می کردم شماها منو دوست دارید برگشتم. من یه احمقم!

بر روی اولین پله نشستم و صورتم را در دستانم گرفتم.

بالای سرم ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد.

گفت:

خوب پاشو! الان بقیه می بینن...!

بلند شدم و نذاشتم حرفش را بزنه و با کیفم به عقب حلش دادم و گفتم:

که آبروتون نره!

نذاشتم حرفی بزنه و به سمت خانه دویدم.

زنگ را زدم و داخل شدم.

مادر جون داشت به استقبالم می آمد و گفتم:

مادر جون من باید از اینجا برم!

و سریع به سمت اتاق خواب دویدم.

مادر جون خودش را به اتاقم رساند و مرا در حال جمع کردن چمدانم دید!

گفت:

سوزان جانم چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

گفتم:

مادر جون از من نپرسید از آقا پدرام بپرسید!

مادر جون لبش را به دندان گرفت و گفت:

بازم پدرام حرفی زده؟

با اشکی که در چشمانم حلقه زده بود گفتم:

می گه من آبروی خانواده گی شون رو بردم!

با حرفم مادر جون چنگ بر صورتش زدو گفت:

غلط کرده پسره خیره سر! الان ادبش می کنم!

گفتم:

نه چیزی بهش  نگید. شاید مقصر منم که از اول به این خونه اومدم!

مادر جون با بغض گفت:

دخترم مگه ما بمیریم تا تو رو آواره ی شهرغریب کنیم! پدرام غلط کرده!

وسایلم را که جمع کردم گونه های سفید مادرجون را بوسیدم و خودم را از پله ها پایین انداختم.

مادرجون با هزار جور التماس دنبالم کرد اما گوشم پرازحرف های دردآور پدرام بود.

(آبروی ما را بردی)

با بغض  از مادر جون جدا شده و سریع به سر کوچه رفتم.

یک ساعت بعد داخل هتل بزرگی شدم.

@Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و دو:

اتاقی رزرو کردم.

وارد اتاق شدم و از خستگی بر روی تخت دراز کشیدم.

بغض سنگینی بر قلبم نشسته بود.

چرا پدرام به خودش اجازه ی بی احترامی به من را  می داد.

چطور این حرف ها را به من می گفت؟

مدام صداش تو ذهنم می پیچید.

آبرومون رو می بری!

آبرو...!

خوابم برد و خواب دیدم که همه با دست نشانم می دادند.

می خندیدند.

همسر خشایار و شوهر سمانه هم در جمعیت بودند.

پدرام از بالا ی کوچه جلو آمد و با دست نشانم می داد و می گفت:

آبرومونو بردی!... تو آبرومونو بردی!

با این صداها در ذهنم از خواب پریدم.

نمی توانستم با سردرد بعدش کنار بیام.

بلند شدم و گوشی هتل را برداشتم.

صدای مدیریت هتل:

بفرمایید؟

می تونم یه قهوه سفارش بدم به همراه یه خوراکی...؟ چیزی دارید؟

بله- قهوه داریم و خوراکی فعلا فقط سوپ و ساندویچ مونده!

باشه قهوه بیارید با یه همبرگر!

چشم تا چند دقیقه دیگه به دستتون می رسه!

گوشی را گذاشتم و سرم را روی بالش قرار دادم.

خیره شدم به اتاق کوچک کرم رنگی که اصلا قابل مقایسه با اتاق صورتی- گلبهی سمانه نبود.

با فکر سمانه متوجه گوشی ام شدم که با ورود به هتل خاموش کرده بودم.

گوشی را روشن کردم و ده تا تماس از سمانه و بیست تا از خانه ی کامران بود.

گوشی را کناری انداختم.

صدای تقه به در مرا متوجه کرد و به سمت در رفتم.

در اتاق را باز کردم و دختر جوانی که همسن و سال خودم بود- با روسری آبی و جلیقه و دامنی همرنگش- داخل چرخی سفارشم را آورده بود.

خوشحال شدم و گفتم:

سلام- خیلی ممنون.

لبخندی به رویم پاشید و گفت:

به هتل ما خوش اومدین.

خندیدم و گفتم:

ممنون.

سینی را برداشتم و به داخل اتاق رفتم.

خدمتکار بدون حرف به راهش ادامه داد و رفت.

دررا پشت سرم بستم.

روی تخت نشستم و لاجرعه قهوه ام را سر کشیدم.

ساندویچ را داخل یخچال گذاشتم.

میلی به غذا نداشتم.

پرده ی پنجره ی کوچک اتاق را کنار زدم و به بیرون و ساختمان های سر به فلک کشیده اش خیره شدم.

مردم را درخیابان دیدم که در حال عبور و مرور بودند.

پرده را دوباره به جای خود برگرداندم.

پالتویم را برداشتم و به بیرون ازهتل قدم گذاشتم.

دلم کمی هوای آزاد می خواست.

@Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و سوم:

پدرام:

دختره روانی... ببین چطور جلو مامان و بابا منو سنگ رو یخ کرد!

مشتم را محکم روی کاپوت ماشین کوبیدم.

صدای شکستن استخوانم را شنیدم اما صدایم در نیامد.

بابا با اشک توی چشمش در پشت چشمم نمایان شد.

به بابا قول دادم  تا سوزان را به خانه برگردانم بر نگردم.

از ظهر بیرون زدم و حتی نشانی ازش پیدا نکردم.

گوشی یکسره زنگ می زد.

یا مادر بود یا سمانه که حرف های مادر جگرسوز بود و از صدتا حرفش فقط اسم کامران می اومد و حرف های سمانه همش از روی کینه و کدورت بود.

گوشی را بر روی سایلنت گذاشتم.

آفتاب داغ رمق را از تنم برده بود.

در دل مدام لعنت می فرستادم به رفتارم و کاری که با سوزان کردم.

همه ی شهر را زیر پا گذاشته بودم.

یک ساعت به تاریک شدن هوا مانده بود و از عصبانیت رگ پیشانیم بیرون زده بود.

در دل گفتم:

دختره ی دیوانه معلوم نیست تو این شهر نصفه شب چه غلطی می خواد بکنه!

پشت چراغ قرمز ایستادم و با انگشتانم بر روی فرمان ضرب گرفته بودم که دیدم اش.

سرش را پایین انداخته بود و آهسته قدم بر می داشت.

به صورتش خیره شدم.

صورتی که مثل فرشته ها بودو کلی جلب توجه می کرد.

نگاهم مبهوت  اندام باریک و متانت درونی اش شده بود.

چه چیزی درون این دختر مرا به خودش می کشاند؟

همین طور که خیره بودم پسری جلو رفت و کیف دستی اش را از دستش قاپید و پا به فرار گذاشت.

سوزان کمی تکان خورد و خودش را دنبال پسر کشید که پایش کشیده شد و بر روی زمین افتاد.

نتوانستم طاقت بیاورم و گاز ماشین را گرفتم و به مکانی که پسرک فرار کرد رفتم.

پسرک را در انتهای خیابان دیدم و ماشین را پارک کردم و سریع خودم به پسر رساندم.

پسر که متوجه تعقیب من شده بود سرعتش را زیاد کرداما از من نتوانست جلو بزند و یقه اش در دستم گرفتار شد.

کشید اش و پخش زمین شد.

دستم را بالا بردم تا بر صورتش بنشانم که دلم به رحم آمد و هلش دادم و بر زمین افتاد.

کیف رابرداشتم و پولی از جیب بیرون آوردم و به دست پسر دادم.

پسرک مبهوت نگاهم می کرد.

جوابی نداشت بدهد.

سریع کارت محل کارم را از جیب بیرون آوردم و گفتم:

بیا به این آدرس! دیگه دزدی نکن.

سریع ازش فاصله گرفتم و به انتهای خیابان رفتم.

سوزان بلند شده بود و بر روی جدول کنار خیابان نشسته بود.

سرش را در دستش فرو کرده بود و چند تا خانم احاطه اش کرده بودند.

یکی از زن ها با دیدن ام لبخندی زد و گفت:

خوب خداروشکر پیدا شد!

سوزان گفت:

دزد! کجاست؟

ایستاد تا بهتر ببیند که چشم در چشم من شد.

دستش را بلند کرد و بی هیچ حرفی کیف را از دستم قاپید.

با خشم در چشمانم خیره شد و گفت:

انتظار تشکر که نداری؟

زن ها از حرف سوزان میخ شده بودند.

سوزان سرش را پایین انداخت و از من دور شد و خودش را به طرف دیگر خیابان کشاند.

من در سر جایم ایستاده بودم.

زن ها با دلسوزی تمام به من خیره شده بودند.

@Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و چهارم:

بی هیچ حرفی راهم را به سمت ماشین گرفتم.

از دور سوزان را زیر نظر داشتم.

خودش را به ورودی هتل بزرگی رساند و داخل شد.

بعد از پیدا کردن جای پارک داخل هتل شدم.

در لابی اثری از سوزان نبود.

ساعت از هشت شب گذشته بود.

به سمت پیشخوان هتل رفتم.

زن جوان با دیدنم لبخندی زد و گفت:

اتاق می خواستید؟

گفتم:

نه میشه بدونم شخصی در این هتل هست؟ دنبالش می گردم!

زن:

بفرمایید اسمشون؟

بعد از دادن نام و نام خانوادگی سوزان متوجه شدم که اتاق 56 طبقه چهارم ساکن شده.

تشکر کردم و گفتم:

 میشه ببینمشون؟

زن بعد ازگرفتن شماره اتاق گفت:

خانم آقایی اینجا هستن و می خوان شما رو ببینن؟

کمی صحبت کرد و گوشی را گذاشت.

زن:

ایشون گفتن به شما بگم که نمی خوان شما رو ببینن!

گفتم:

ایشون خیلی بیجا کردن!

با سرعت خودم را به سمت اتاق روانه کردم.

صدای زن مرا از رفتن منصرف می کرد اما گوش من بدهکار نبود.

پشت در اتاق ایستاده و خیلی به در کوبیدم و صدا زدم:

سوزان- بیا بیرون!

ناگهان دو تا مرد هیکلی از پله ها بالا آمدند و صدایم زدند.

هر دو را کنار زدم تا دوباره به در بکوبم که در اتاق بغلی باز شد.

مردی بیرون آمد و گفت:

اینجا هتله چه خبرتونه؟

گفتم:

به تو ربطی نداره جوجه فکلی!

هر سه مرد به سمتم هجوم آوردند تا منو از هتل  بیرون کنند.

فریاد می زدم و اسم سوزان را بر لب می آوردم که دراتاق باز شد.

با بازشدن دراتاق سوزان در آستانه در پدیدار شد.

مرد ها با دیدن سوزان خودشان را کنار کشیدند.

@Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل وپنجم:

سوزان:

پدرام را در خیابان دیدم.

کیف دزدیده شده ام در دستانش بود.

پدرام چه ربطی به کیف دزدیده شده ام داشت؟

چرا باید کیف بدرد نخور مرا از دستان آن دزد نجات می داد؟

اصلا من برای او چه اهمیتی داشتم جز اینکه مایه آبروریزی اش بودم.

صدای گوشی هتل در اتاق پیچید.

گوشی را برداشتم.

دختری که پشت تلفن بود داشت به من می گفت کسی با شما کار داره؟

من می دونستم چه کسی بود که خودش را برای برگرداندن من به آب و آتیش زده بود، پس خودم را از او دور نگه می دارم تا بفهمد همیشه اونطوری که دلش می خواد پیش نمیره.

جواب نه قاطع که دادم خیالم راحت شد.

چراغ را خاموش کردم و به زیر پتو خزیدم.

می دانستم که پدرام بی خیال نمی شود و روزهای دیگر هم شاهد آمدنش خواهم بود.

پلکهایم داشت گرم می شد که سرو صدای راهرو مرا  از جا پراند.

صدای کوبیدن به در و صدای دادو  بیداد مجبورم کرد که تخت خواب را به سمت در اتاق ترک کنم.

مانتوی مشکی و شالی بر سرم انداخته و در اتاق را باز کردم.

رو به رویم سه مرد در حال کتک زدن پسری بودند.

پسر با زوری که داشت دو نفر را بر زمین کوبید و مشغول نفر سوم شد که با بهت خیره ی من ماند.

با اخمی که بر صورت انداختم  رو به سمت آن سه مرد گفتم:

معذرت می خوام میشه برید من خودم می تونم درستش کنم!

دو مرد که از کارکنان هتل بودند سری تکان دادند و رفتند.

مرد سوم که از همسایگان بود بی خیال نشده بود و هنوز داشت قدرت نمایی می کرد و سرو صدایش گوش من را آزار می داد.

صدایم را بلند کردم و گفتم:

خواهش می کنم چند دقیقه دیگه می ره!

مرد که با صدای من گویی آرام شده بود به داخل اتاقش پرید و با  فحش زیر لبی از ما خداحافظی کرد.

با سکوت سالن در اتاق را بستم و به سمت پله ها روانه شدم.

پدرام هم بی هیچ حرفی مرا بدرقه کرد و پشت سرم به سمت خیابان روانه شد.

به لابی هتل که رسیدیم چشمها خیره به ما بود و من هم برای اینکه زیاد معذب نشوم سرم را پایین انداخته بودم.

از در هتل که بیرون پریدم ریه هایم را از هوا پر کردم و رو به سمت پدرام که هنوز پایش را پایین نگذاشته بود گفتم:

فکر کنم بی حساب شدیم! با آبروریزی شما تو هتل الان یک- یک مساوی شدیم!

با اخمی در صورتم به چشمان مه آلودش خیره شدم.

خودش را به پیاده رو رساند و دستش را تکیه به درختی زد و گفت:

اگه هنوز روی دلت سنگینی می کنه بهتره اینجوری حساب کنی!

از ناراحتی خودم را به سمت دیگر خیابان پرت کردم و با صدای بوق ممتد پرایدی که چند لحظه مانده بود تا به من برخورد کند رو به رو شدم.

سرم را بالا بردم که چشمان عصبانی پدرام در چشمانم گره خورد.

سرم را چرخاندم تا در چشمانش ذوب نشوم.

با دست به سمت انتهای خیابان اشاره کردم و گفتم:

پارک کوچکی اونجا هست که بهتره بریم!

بعد هم بدون حرفی از او فاصله گرفته و به انتهای خیابان رفتم.

نرسیده خودم را بر روی اولین نیمکتی که دیدم رها کردم.

@Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و پنجم:

پارک شلوغ و بخش بازی اش پر از همهمه بچه ها بود.

پدرام بر درختی تکیه زد و سیگاری از جیبش بیرون آورد و گوشه لبش گذاشت.

سیگار را با فندک روشن کرد  و پک عمیقی زد.

خیره نگاهش کردم و متوجه شدم از دعوا با آن سه مرد موهایش بهم ریخته و گوشه ی گونه اش زخم سطحی برداشته که خونش خشک شده بود.

دستم را در جیب شلوار لی ام چرخاندم و با دستمالی رو به رو شدم.

دستمال را بیرون آورده و به سمت شیر آب رفتم.

کمی دستمال را مرطوب کردم و به سمت پدرام که در فکر بود رفتم.

دستمال را بالا بردم و بر روی گونه اش قرار دادم.

از سردی دستمال لرز خفیفی کرد و دستش را بالا آورد و دستمال را از دستم گرفت.

زیر لب تشکری کرد که از چشمم دور نماند.

سیگارش را بر زمین انداخت و با پایش خاموش کرد.

بر روی نیمکت نشستم.

نفسم را بیرون دادم و خیره به خیابان شدم.

همه زندگی ها در جریان بود.

زن و مرد در حال رفت و آمد گاهی غمگین و گاهی شاد بودند.

رو به سمت پدرام گفتم:

ببین اینجا چقدر مردم خوشحالن؟ خوشبحالشون....

پدرام سکوت کرد و بعد گفت:

مگه تو نیستی؟

با سوالش لبخند تلخی زدم و گفتم:

سیگار داری؟

از سوالم خندید و گفت:

آتیش برات خطرناکه دختر کوچولو!

سرم را به نشانه تاسف تکان دادم و گفتم:

بهتره بهم نگی دختر کوچولو... الان که اینجام اندازه یه دنیا تجربه گرفتم... از بی رحمی دنیاا!

در سکوت به همدیگر خیره شدیم.

حالت جدی چشمانش کمی مهربان شد و سرش را چرخاند و سیگار دیگری  را بیرون آورد و به دستم داد و گفت:

بزارش کنار! من نتونستم ولی تو انجامش بده.

عقب رفت و سمت خیابون و پایش رابالای جدول گذاشت و سیگار دومش را روشن کرد.

سیگار خاموش را در دستم گرفتم و خیره به سایه اش شدم.

بلند شدم و ایستادم و گفتم:

خوب بهتره بگی منو نکشوندی بیرون تا سیگار بکشیم؟

سرش را در تاریک روشن خیابان چرخاند و نیم رخش را به نمایش گذاشت.

صورتش را دقیق نمی دیدم.

جلو آمد و غرق در چشمانم شد و گفت:

ازت می خوام بر گردی... .

گفتم:

محاله!

عصبانی شد و کلافه دستی به موهایش کشید و سیگارش را زیر پایش خاموش کرد.

گفت:

بخاطر خودم نمی گم... ببین فقط بخاطر پدر و مادرم!

گفتم:

فکر کردم اومدی عذر خواهی کنی؟

بلند شدم و سیگار را گذاشتم در دستش و گفتم:

پدر و مادرت رو خیلی دوست دارم اما من دیگه توی اون خونه جایگاهی ندارم بهتره بدونی که من یه زن آزادم و هیچ تعهد و پایبندی به خانواده نداشته و ندارم پس می تونم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم. بهتره از همین الان راهم رو جدا کنم تا دیر نشده....

پدرام عصبانی شد و با پایش لگدی به درخت زد و با فریاد گفت:

لعنتی تو چه می دونی ما چه دردی می کشیم و اومدی درد بی درمونمون کنی؟

در سر جایم میخ شدم. نمی توانستم این اهانت هایش را نادیده بگیرم و با صدای بلند گفتم:

درد بی درمون پدر و مادرت تو هستی نه من. الانم گمشو دیگه نزدیکم نشو... خودم جواب پدر و مادرت رو میدم!

صدای مهیبی در گوشم پیچید.

دستم را بالا آوردم و خیره به جای سیلی اش شدم.

چطور جرأت کرد بزنتم؟

انگشتم را بالا آوردم و به حالت تهدید گفتم:

تاوان کارت رو می دی؟

سریع از عرض خیابان رد شده و در انتهای خیابان وارد هتل شدم.

پدرام دنبالم نیامد و حتی برای کارش دلیل هم نداشت.

خودم را خیلی کنترل کردم تا اشکم نریزد و به محض رسیدن به اتاقم افتادم زمین و غرق در اشک شدم.

طاقت نداشتم باید از این شهر می رفتم.

کجا؟

دیگه کجا برایم مانده بود؟

تا صبح گریه امانم را برید.

تا اینکه به خواب رفتم.

@Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و شش:

پدرام:

مبهوت در پارک ایستاده بودم.

سوزش انگشتانم از ضربه ی بدی که به صورت سوزان زدم بود یا چیز دیگری نمی دانستم.

صدای سکوت شب بدجوری در سرم می کوبید.

من چکار کردم؟باید چی می کردم؟

صدای ویبره ی گوشی از جا پراندم.

گوشی را بالا گرفتم و اسم مادر بر رویش خودنمایی می کرد.

گوشی را جواب نداده در جیبم گذاشتم.

باید به مادر چی می گفتم؟

اینکه کاری کردم که سوزان هیچ وقت به خانه برنگردد؟

دستی به پیشانیم کشیدم.

سریع به سمت ماشین رفتم و داخلش نشستم.

پشتی صندلی را عقب زدم.

تا وقتی سوزان را به خانه بر نگردانم به خانه نمی روم.

چشمم را از در هتل نگرفتم و در سکوت شب خیره به خیابان خاموش شدم.

یک لحظه چهره ی سوزان و دردی که از سیلی من در صورتش حس می کرد از ذهنم  بیرون نمی رفت.

با صدای ضربه به شیشه ماشین از خواب پریدم.

آفتاب کل آسمون را گرفته بود و نور زیادی به چشمانم تابید.

دستانم را بالا بردم و حفاظ چشمم کردم تا دلیل بیدار شدنم را بفهمم که با صورت اخموی پیرمردی روبه رو شدم.

پیرمرد با دیدن بیداری ام چیزهایی می گفت که از پشت شیشه  متوجه نمی شدم.

شیشه را کشیدم که گفت:

" پسر نصف روز بیکارمون کردی؟ خوب پدر جان تو که خوابت میاد برو خونت بخواب چرا روزی مارو می بری؟"

من که متوجه حرف هایش نمی شدم گفتم:

" ببخش  متوجه نمیشم چی میگی؟"

بعد دوباره شیشه را بالا دادم که با فریاد پیرمرد روبه رو شدم.

با ضربه به شیشه می زد و زیر لب فحاشی می کرد.

طاقتم را برید و از داخل ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم.

از هجومم ترسی در چشمش پدیدار شد و گفت:

" بیا- چی می خوای؟ بیا بزن!"

ایستادم و با صدایی که به زور از ته گلویم بیرون می آمد گفتم:

" من ملاحظه سنت رو می کنم و هیچی نمیگم از اول صبحی داری آزارم میدی!"

گفت:

" من آزارت دادم؟ کو؟کجاست؟ مرد ناحسابی ببین کجا ماشینتو زدی؟ قشنگ در دکان منو تخته کردی!"

با اشاره پیرمرد خیره به جای پارک ماشین شدم و تازه متوجه حرف پیرمرد شدم.

دکه ای را دیدم که ماشینم را جلویش زده بودم.

شرمنده شدم و با ناراحتی گفتم:

" ببخش پدر جان من خیلی شرمنده ام! اصلا نمی دونستم"

پیرمرد با غیظ به من خیره شده بود. حساب کار دستم آمد و سریع به سمت ماشین رفتم و جابه جایش کردم.

از جای پارک ماشین مطمئن شدم دیدم پیرمرد دکه اش را باز کرده.

حس عذاب وجدان دیوانه ام کرده بود.

نزدیک دکه شدم و به پیرمرد که روزنامه هایش را می چید نگاه کردم.

پیرمرد از روی عصبانیت مرا نادیده می گرفت.

باید کار پیرمرد را جبران می کردم.

@Elina..

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...