رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
ANAEM

رمان دیاپازون/ANNEM کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

 

 اسم رمان: دیاپازون 

نام نویسنده: ANNAEM

هدف از نوشتن: علاقه شدید به نویسندگی

ساعات پارت گذاری: نامعلوم 

خلاصه:

 دختری که میاد تا بازی رو شروع کنه، می‌خواد کارگردان این قصه باشه و همه‌ رو به وسط زندگیش بکشونه؛ زندگی که یه خدا داره... اون‌ هم درده!

مقدمه:

بچه که بودم آرزو می‌کردم برف بباره، الان که بزرگ شدم فقط نیم‌ نگاهی به آسمون می‌کنم.

نمی‌دونم...

آرزو کردن رو فراموش کردم یا برف باریدن رو! 

 

 

 

@Hasti1910

ویرایش شده توسط ムŋム£ო

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط به (اسم رمان، ژانر، خلاصه، مقدمه) رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@N.a25

برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@z.farhani.

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱

- آرزوی هر دختری اینه که شبیه مادرش باشه، مدام دوست داره از زبون هر آدمی بشنوه که شبیه مادرشه. توی آینه کنکاش می‌کنه تا شاید تکه‌ای از زیبایی اون رو داشته باشه. فرقی نمی‌کنه بزرگ باشه یا کوچیک، فرقی نمی کنه مادرش زشت باشه یا زیبا، یه دختر همیشه آرزو می کنه مثل مادرش باشه. اون زیباترین زنی بود که توی عمرم دیدم، حتی الان هم مثل اون رو جایی ندید‌م. آبی وحشی چشم‌هاش، موهای سیاهش، فرم لب و‌ دهنش همه‌ی مردها رو مجذوب خودش می‌کرد.

برگشتم و به چشم‌های امید نگاه کردم، سعی کردم برخلاف همیشه، این بار بدون لرزشی توی مردمک‌هام باهاش حرف بزنم.

- اما من هیچ وقت همچین آرزویی نداشتم؛ من هیچ وقت آرزو نکردم که اون باشم، آرزو نکردم که زیبایی چشم‌های اون یا عطر موهای اون‌ رو داشته باشم. عطر موهای اون تنها واسه‌ی من زجر و درد هست و بوی تعفنی که توی تنهایی‌هام می پیچه.

سعی کردم سرکشی چشم‌هام رو کنترل کنم اما باز هم به گوشه‌ی اتاق خیره‌ شدن.

- من وقتی به آیینه نگاه می کنم فقط یه آرزو دارم... که مثل اون نباشم. من تمام خطوط صورتم رو با نگاهم می‌ساییدم تا ردی از اون نداشته باشه! هنوز هم همین کار رو می کنم.

دوباره بهش نگاه کردم با این تفاوت که این بار تاری‌ اشک‌هام، چهر‌ه‌ی اون رو ازم پنهون می‌کرد اما گرمای حضورش رو نه.

- خدا یه جا تو یه نقطه به من لطف کرد... می‌دونی کجا؟!

لبم‌ رو با زبونم خیس کردم تا خشکی خاطرات و تلخی کلمات رو پاک کنم بعد سرم رو تکون دادم تا کمی خودم‌ رو قانع کنم که این لطف خدا بوده.

- من مثل مادرم نیستم! زیبایی اون رو بهم نداد، من مثل اون نیستم. اون چشم‌های فریبنده، اون موها و قدم های با ناز رو ندارم اما باز هم دخترشم. هر کاری که بکنم ردی از اون رو توی خودم پیدا می کنم، شاید به زیبایی مال اون نباشن اما باز هم ردی از اون رو دارن.

حرف‌هام که تموم شد سرم رو پایین انداختم، به دست‌هام که روی زانوهام گذاشته بودم نگاه کردم؛ دست‌هام رو مشت کرده بودم تا شاید راحت‌تر بتونم بازی کنم. خودم هم نمی‌دونستم چی می‌خوام، من دوست‌داشتم اون زیبایی رو داشته باشم اما باز هم غرورم اجازه نمی‌داد که این حرف رو بزنم. امید برگ دستمالی رو بیرون کشید و به سمتم اومد.

دست‌هام رو آروم روی مبل گذاشتم و درون مبل فرو کردم، باز هم می ترسیدم که لرزش دست‌هام رو ببینه. اما بی‌فایده بود، اون هر حرکت من رو می فهمید. ایستاد و به میز تکیه داد، همونطور که دستمال رو آروم تا می زد، شروع به حرف زدن کرد:

امید: می دونی اشتباه ما آدم ها چیه؟ اشتباه ما اینجاست که منتظریم همه چیز رو خدا بهمون بده! تقصیر ما نیست، از اول توی گوشمون خونده شده. بزرگ شدیم اما هنوز هم توی ذهنمون زمزمه ش می‌کنیم؛ با هزار آواز و رنگ و لعاب، شنیدیم و خوندیم و گفتیم که هر چی خدا بخواد! زجر کشیدیم، گفتیم کار خداست! درد کشیدیم، افتادیم و بلند شدیم گفتیم کار خداست! نه فقط اینجا، ما توی هر مرحله‌ای از زندگیمون با هر شادی‌، با هر دردی گفتیم کار خداست؛ اما اینطور نیست! نه شادی ما، نه درد های ما، مال خدا نیستن. اگه درد کشیدی، نگو خدایا چرا؟! اگه لطفی بهت شد، نگو خدایا شکرت!

بهم خیره شد، چشم‌هاش باز هم سیاه و تار بودن؛ اما امید سیاه نبود! اون تنها نقطه‌ی روشن چهار‌ دیواری تاریک من بود و اون سیاهی چشم‌ها هم روشنی دلم.

امید: می دونی چرا؟ چون نه خدا درد رو میده نه درمونش‌ رو! خدا یه چیز بهت میده، اون هم عقلیه که تو سرته. این دنیا جاهای بالا بالا داره و دره‌های تاریک و سیاه! این خودمونیم که اون بالابالا ها رو انتخاب می کنیم یا همین پایین می‌مونیم.

دستمال رو به طرفم گرفت، دستم رو بالا بردم و دستمال رو گرفتم؛ اما اون ولش نکرد و من عرق سردی که روی تیرک کمرم پایین می رفت رو حس کردم. سرم‌ رو بلند و منتظر نگاهش کردم، بازهم همون اخم کوچیک رو داشت. بدون هیچ لرزشی توی مردمک هاش به لرزش دست‌هام خیره شد، دوست داشتم هر چه زودتر از اون اتاق بیرون بزنم.

امید: خدا به ما لطف نمی‌کنه!

بهش نگاه کردم، دستمال‌ رو رها کرد و به طرفم خم شد. با گرمای نفس‌هاش گر گرفتم، می تونستم هجوم خون رو توی صورتم احساس کنم. من تشنه‌ی محبت بودم و اون تنها کسی بود که می‌تونست من رو سیراب کنه.

امید: خدا تو رو توی این دنیا می ذاره و اجازه میده خودت پیدا کنی‌ و خودت انتخاب کنی. ما فقط نتیجه‌ی اعمالمون رو پس می دیم، حق نداریم کسی رو مقصر بودونیم؛ چون‌ که اعمال‌ ما به دست خودمون رقم می خورن.

عقب گرد کرد و به سمت صندلیش رفت، با رفتنش نفسم رو بیرون دادم. دستم هنوز توی هوا بود و نگاهم ثابت روی جای خالیش. باید خودم رو جمع‌وجور می‌کردم وگرنه همه چیز خراب می شد؛ دستم‌ رو پایین آوردم و زیر سنگینی نگاهش گفتم:

- خدای تو عقل رو به من داد و من رو توی یه دنیای کثیف رها کرد. متاسفانه یا خوشبختانه، من نتیجه‌ی اعمال خودم رو پس ندادم.

دندون‌هام رو محکم روی هم فشردم و ادامه دادم:

- اما می تونم نتیجه‌ی اعمال بقیه‌ رو بهشون نشون بدم.

بلند شدم کیفم رو برداشتم، دستمال رو توی سطل آشغال کنار میزش انداختم؛ من گریه نکرده بودم! اشک‌‌هام زیاد بودن اما سرازیر نمی‌شدن. سرم رو بلند کردم، باز هم با دقت گوش می‌داد؛ این آدم از گوش کردن خسته نمی‌شد! ناخون‌هام رو بیشتر توی دستم فرو بردم،کلافه نفسم رو بیرون فرستادم.

- می دونی من فقط یه خدا دارم، اون هم درده! اشتباه نکن، خدای من مثل خدای تو نیست؛ این درد بود که به من لطف کرد نه خدای مهربون تو! تو دنیای خدای من جایی واسه اشتباه نیست، تو دنیای من پات بلغزه اجل تو رو می گیره.

به چشم‌هاش نگاه کردم، می تونستم حسرت رو توی چشم‌هام احساس کنم. نگاهم رو ازش دزدیدم تا مبادا از چشم‌هام حرف دلم رو بخونه، خداحافظ آرومی گفتم و به سمت در حرکت کردم. با خودم گفتم حداقل امروز تونستم به چشم‌هاش نگاه کنم.
با منشی برای هفته‌ی بعدی هماهنگ کردم و بیرون اومدم. بار دیگه نفسم رو بیرون فرستادم، به تابلویی که اسم امید رو نوشته بود نگاه کردم. امید اسمی بود که من بهش داده بودم، اون امید من بود و هیچ چیز توی این دنیا نمی‌تونست اون رو ازم بگیره.

صدای بوق ماشین توجه م رو جلب کرد، مستقیم به طرف ماشین رفتم. دستگیره رو توی دستم گرفتم اما قبل از باز کردن در با سنگینی نگاهی سرم‌ رو بالا بردم؛ خودش بود! پشت اون پنجره سرتاسری بزرگ اتاق مطبش به من نگاه می کرد. ساختمون بلند بود اما باعث نمی‌شد اخم هاش‌ رو حس نکنم، این اخم ها قرار بود عمیق تر بشن؛ خیلی عمیق تر! سوار ماشین شدم.

- می رید پیش آقا؟

- آره.

چشم‌هام رو بستم و سرم رو به بالشتک تکیه دادم. به امید فکر کردم و به کنجکاوی که پشت اون اخم ها پنهان کرده بود. حق داشت؛ من اولین بیماری بودم که با روانشناسش ده دقیقه هم صحبت نمی‌کرد، اولین بیماری بودم که روانشناسش به جز اسمش، هیچ چیز دیگه‌ای در موردش نمی‌دونست حتی از دردهاش هم خبر نداشت. من عادت نداشتم زندگیم رو تعریف کنم اما می تونستم خیلی‌ها رو بکشونم وسط زندگیم، حداقل اون روزها اینطور فکر می‌کردم. نمی‌دونستم که توی این بازی من دیاپازون نبودم بلکه تپی هستم که دیاپازونی اون رو به بازی گرفته!

@z.farhani.

ویرایش شده توسط Hasti1910

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲

  وارد خونه که شدم سحر کتم رو گرفت. عادت نداشتم با کفش وارد خونه بشم هر چند که توی این خونه محدودیتی وجود نداشت، همونطور که نیم بوت هام رو در می آوردم پرسیدم: 

- خونه‌ست؟

سحر: نه... راستش آقا آرتا بالان.

برگشتم‌ و با غضب به سحر نگاه کردم، عصبی نیم بوت رو روی زمین پرت کردم و گفتم:

- این مرد کی می‌خواد بفهمه وارد حریم من نشه! 

مستقیم راهی اتاقم شدم، جایی که وقتی وارد این خونه شده‌ بودم قرار بود مال من باشه. وقتی که از پله ها بالا می‌رفتم نوای آروم پیانو رو شنیدم، بهش عادت کرده بودم. به طبقه دوم که رسیدم پشت در اتاق‌ ایستادم؛ دستم رو جلو بردم تا در‌ رو باز کنم اما لحظه‌ی آخر پشیمون شدم، صبر کردم تا پیانو زدنش تموم بشه. با شنیدن نت آخر با مکثی نه چندان طولانی وارد اتاق شدم.

پشت به من رو به پنجره ایستاده بود، برگشت و به چشم‌هام نگاه کرد. مغرور بود اون قدر که من رو هم از اون بالاها نگاه می‌کرد. بی توجه بهش روی مبل نشستم، عادت به سلام کردن نداشتیم. اومد و رو به روم نشست، منتظر نگاهش کردم تا شاید کمی خجالت بکشه که وارد اتاقم شده‌ و به وسایلم دست زده؛ اما نه... مثل اینکه این آدم عادت داشت سوار بر خر شیطون روی اعصابم رژه بره. 

آرتا: چطور بود؟

بی خیال گفتم:

- خوب.

آرتا: خوب؟

به چشم هاش نگاه کردم و پوزخندی زدم.

- بهتر نیست وسایل خودت رو بچسبی!

و با سر اشاره‌ای به پیانو کردم.

آرتا: سعیم رو می کنم.

پوفی کردم و آروم گفتم: 

- خر رفت و الاغ برگشت!

بلندتر ادامه دادم:

- توجه ش رو جلب کردم. 

درخشش چشم‌هاش قلبم رو زد و ذهنم رو به سکوت برد؛ سکوتی پر از درد، پر از تلخی و طرد شدن. 

آرتا: بالاخره! امشب هر جا خواستی می تونی بری. 

بلند شد و بالای سرم ایستاد، سرم رو بالا بردم تا ببینمش. لبخند مرموزی روی صورتش داشت که کمی درونم رو به تشویش وامی‌داشت، گره اخم هام رو بیشتر کردم.

آرتا: عجله کن که کارت رو زودتر تموم کنی؛ می دونی که... اون زیاد صبور نیست. 

بلند شدم، رو به‌ روش ایستادم و با جدیت گفتم: 

- لازم نیست تو نگران من باشی، اون رو بهتر از تو می شناسم؛ هر چی نباشه دست‌پرورده‌ی خاصش من بودم! 

سرم رو نزدیک گوشش بردم:

- بهتره تو هم این رو خوب بدونی که صبر من از درجه صبر اون، یه‌ خورده کمتره. یه لطفی بکن و دیگه وارد اتاقم نشو! 

لبخندش عمیق‌تر شد و اخم‌های من غلیظ تر. 

آرتا: نچ... نچ... نچ! سعی کن یه خورده بیشترش کنی؛ وگرنه وارد لیست می شی.

نفس‌هام به شماره افتاده بود، این مرد یه چیزی توی سرش بود که اصلا بهش حس خوبی نداشتم. با همون لبخندش به سمت در حرکت کرد و در همون حال ادامه داد: 

- گفت که بهت بگم امشب می رین بیرون، می دونی که...

این رو گفت و بیرون رفت. عصبی به سمت بالکن رفتم، یقه ی بافتم رو کمی کشیدم تا نفسم بالا بیاد؛ اما احساس خفگی دست از سرم برنمی‌داشت. یقه رو محکم تر کشیدم اما باز هم بی‌فایده بود، چشم‌هام رو بستم و به یارن فکر کردم؛ به شب تولدش، آخرین شبی بود که کنارش بودم. کف دست‌هام رو روی لبه‌ی پهن بالکن گذاشتم و به فضای سرسبز و بزرگ خونه‌ش خیره شدم. به حرف‌هاش فکر کردم، بهم گفت "مواظب باش وارد لیست نشی!" این اواخر زیاد این جمله رو شنیده بودم.

لبم رو به دندون گرفتم و محکم فشارش دادم. گوشیم رو از جیبم بیرون کشیدم، شماره‌ی یارن رو گرفتم. بعد از چند بوق لهجه غلیظ ترکیش توی گوشم پیچید: 

- الو...

- سلام.

ذوق صداش مثل مسکن به خونم تزریق شد و صدای درد‌هام رو لحظه‌ای کم رنگ تر کرد.

- خدای من! آلیا خودتی؟

لبخندی زدم و گفتم:

- دلت برام تنگ شده؟

یارن: معلومه که تنگ شده. دیونه می دونی چند ماهه صدات رو نشنیدم، آخه تو کجایی دختر؟

- خودت که می دونی کجام!

یکی از دست‌هام رو دوباره روی لبه‌ی بالکن گذاشتم و وزنم رو روی اون انداختم.

- دلم واسهت تنگ شده، واسه همه تون تنگ شده؛ اگه بفهمن بهت زنگ زدم کلی حرف بارم می کنن.

یارن: اونجا حالت خوبه؟ اون مرد که اذیتت نمی کنه؟

با فکر کردن بهش اخم‌هام دوباره توی هم میرن.

- نه... کاری نکرده، حداقل فعلا!

یارن: حس خوبی بهش ندارم، برگرد. این کاری که داری می کنی فقط به ضرر خودت میشه.

نفسم رو عصبی بیرون فرستادم و گفتم: 

- بعد از دو ماه بهت زنگ زدم، باز هم همون حرف‌ها رو بهم می زنی.

یارن: ببین! حال علیسان اصلا خوب نیست.

خودم و برنامه‌ای که دارم لحظه‌ای از خاطرم پاک می شن؛ صاف ایستادم و با نگرانی پرسیدم: 

- چرا؟ اتفاقی افتاده؟

یارن: می‌خواستی چی بشه؟ تو رفتی، هیچ خبری هم ازت نیست و خودت خوب می دونی این بچه چقدر بهت وابسته‌س.

- اما تو که هستی، تو پیششی.

یارن: اون تو رو می‌خواد، بفهم! باز تو لاک خودش رفته، باهامون حرف نمی زنه، به زور بهش غذا می دیم. 

دست مشت شده م رو روی پیشونیم می ذارم و آروم بهش ضربه می زنم.

یارن: بیشتر شب‌ها رو بیداره، مدام کابوس می بینه!

صدام رو بالا می برم:

- پس تو اونجا چیکار می کنی؟ اون احمق‌هایی که اونجان چی، از پس یه الف‌ بچه برنمیان؟

یارن: کدوم بچه‌ایِ که دو ماه مادرش رو نبینه؟ انتظار داری جای تو رو براش پر کنیم؟

صدای در اتاق باعث میشه کلافه از بالکن به اتاقم برم؛ سحر رو وسط اتاق می بینم، تلفن رو از گوشم دور می‌کنم و میگم: 

- چیزی شده؟

سحر: آقا خیلی وقته پایین منتظرتونن، گفتن صداتون کنم بیاین. 

- بهش بگو گرسنه نیستم.

سرش رو پایین می ندازه.

سحر: می دونین که تا شما رو نبرم، اجازه ندارم برم پیششون.

چشم‌هام‌‌ رو روی هم فشار میدم، این مرد یه مریض به تمام معنا بود!

- چند دقیقه‌ی دیگه میام.

انگار که از مرگ برگشته باشه؛ نفس راحتی می کشه و بیرون میره. گوشی رو دوباره روی گوشم می ذارم.

- یارن من باید برم. 

یارن: تو که تازه زنگ زدی! حداقل بیا با این بچه حرف بزن شاید بهتر بشه.

- تو نگران بچه‌ی من نباش، خودم بهتر از پسش برمیام و هر وقت زمانش برسه باهاش حرف می زنم. 

یارن: اون وقت وقتش کی هست‌؟

بدون توجه بهش تماس رو قطع می کنم، موهام رو شونه می‌کشم و محکم بالای سرم می بندم؛ به خودم توی آینه نگاه می کنم.

- یه روز مزخرف دیگه... توی یه خونه‌ی مزخرف... با یه آدم مزخرف!

از در اتاق که بیرون میام با دیدن سحر کنار راه‌ پله سر جام می مونم. با خودم فکر می کنم، این آدم چقدر می تونه ترسناک باشه که هیچ کس بدون اجازه‌ی اون هیچ کاری انجام نمیده؟!

@z.farhani.

@زهراتیموری

ویرایش شده توسط Hasti1910

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳ 

وارد آشپزخونه شدم. خون سرد سر جاش نشسته بود و داشت غذاش رو می خورد.  جلوتر رفتم تا بلکه سرش رو بلند و نگاهم بکنه. بعد از حرف‌هایی که در مورد علیسان شنیده بودم دوست‌ داشتم یه نفر رو مقصر بدونم. عصبی صندلی جلوش رو بیرون کشیدم و پاشنش رو محکم به زمین کوبیدم. بدون اینکه سرش رو بالا بیاره, فقط درجه مردمک هاش رو تغییر داد و نیم نگاهی بهم کرد.

روی صندلی نشستم، دستم رو به میز تکیه دادم و بهش خیره شدم. بدون توجه به نگاهم با آرامش غذاش رو می‌خورد. اصلا حس خوبی نداشتم، دست‌ هام می لرزیدن. دستمال کنار دستش رو برداشت و آروم کنار لبش رو پاک کرد بعد به صندلیش تکیه داد.
- چی شده؟

- باید یه سر برم ترکیه.

- نمیشه!

حرفش خیلی قاطع بود، جوری که بدنم رو از عصبانیت می لرزوند. تصمیم گیری های این مرد برای من خیلی بیش از حد بود؛ نه! تمام تصمیمات این مرد درست سرنوشت نانوشتم رو می نوشتن.

- ازت اجازه نخواستم، میرم و زود میام.

- مگه نگفتم با کسی حرف نزن؟

با تعجب بهش نگاه کردم.

- حرفم رو یه بار زدم، قرار نیست جایی بری.

- تو گوشی من رو کنترل می کنی؟!

عصبی به چشم های خونسردش نگاه می‌کردم.

- آره!

آره‌اش هر آره‌ای نبود، جوری حرف می زد که جوابی هم برای گفتن در خصوص زندگی خودم نداشته باشم. چشم‌های نافذش هر راهی رو به روم می بست.

- بهم نیاز داره، باید برم پیشش!

دوباره دست‌هاش رو جلو برد و قاشق و چنگالش رو برداشت. همونطور که تکه‌‌های داخل بشقابش رو تکه تکه می‌کرد گفت:

- زیادی وابستهش کردی...

زیر لب ادامه داد: مثل خودت!

دست لرزونم رو بالا آوردم و یقه لباسم رو کمی کشیدم.

- نیازی به تربیت های خاص تو برای پسرم ندارم؛ حداقل تو این موضوع دیگه اجازه‌ای نداری!

قاشق و چنگالش رو توی بشقابش رها کرد، با اخم به چشم‌هام خیره شد. من از نگاهش می ترسیدم، من از کارهایی که این نگاه می تونستن انجام بدن می ترسیدم.

- روزی که پاتو گذاشتی اینجا، این اجازه رو بهم دادی. در واقع نه اون روز، تو خیلی وقت پیش این اجازه رو بهم دادی.

چونهم کمی لرزید، زیادی در حقم بی انصافی می شد. حالم از خودم بهم می خورد و تو دلم می پیچید. حتی نیازی نبود صداش رو هم بالا ببره همیشه جوری که دلش می خواست می شد.

- من باهات یه توافقی کردم و پای اون هستم اما علیسان...

- من مسئول بچه‌ی تو نیستم.

- خودت گفتی اجازه‌ی همه چی دست تو.

یکی از ابروهاش رو بالا برد:

- و همین طور هم هست!

با صدای گرفته‌ از بغض های ذهنم، در حالی که پاهام فرمون فرار رو به دست گرفته بودن، با چاشنی تنفرهای روحم گفتم:

- تهوع خاطراتم اون قدر زیادن که می ترسم به گند بکشمت!

- پس به اون ترست ادامه بده و خودت رو نگه دار چون که هنوز بهت نیاز دارم.

خنده‌‌‌ی بلندی کردم و گفتم:

- و وقتی اون نیازتون تموم بشه چی؟ یا اگه کس دیگه ای بتونه جای من کارات رو انجام بده چی؟

از جاش بلند شد، آروم به طرفم امد. دستش رو بلند کرد و پشت انگشت اشاره‌ش رو از بالای ابروم تا گونه‌م کشید و نگه داشت.

همیشه جایگزین ها زیادن.

چشم هام رو روی هم فشار دادم و سرم رو عقب کشیدم تا از سرطان درد انگشت هاش آزاد بشم. انگشتش رو توی مشتش جمع کرد و هر دو دستش رو پشت سرش قفل کرد.

- حالا که این رو می دونی، بهتره که خوب انجامش بدی.

با نفرت بهش نگاه کردم.

- می دونی که برای تو هم یه جایگزین پیدا میشه!

- آره... اما نه برای تو!

ویرایش شده توسط Hasti1910

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴

از بچگی از چشم ها می ترسیدم. فرقی نمی کرد زن باشند یا مرد، فرقی نمی کرد زنده باشند یا مرده. من از چشم ها می ترسیدم یا شاید هم از چیزی که در اون ها بود!
رژ لب رو روی میز گذاشتم، لب هام رو چند بار محکم روی هم کشیدم. قرمزی رژ لب، خوب ترک لب هام رو رنگ کرد. به قهوه ای چشم هام نگاه می کنم. من از چشم های خودم هم می ترسیدم! شاید هم به همین خاطر همیشه در حال دو دو زدن بودند.

پالتوم رو روی لباسم پوشیدم. دستم رو پشت گردنم بردم و موهای کلاه گیسی که اسیر شده بود رو بیرون کشیدم، حسابی لخت شده بودند. موبایلم رو برداشتم و بیرون رفتم، به سحر نگاه کردم و گفتم:

- آماده است؟
سحر: بیرون منتظرتونن.

- ...

سحر: بهتون خوش بگذره.

دستم روی دستگیره خشک شد، پوزخندی زدم.

- به من که نه... اما قرار به اون حسابی خوش بگذره!

از میان سنگریزه ها به آرومی رد شدم. از پشت دیدمش، پیش ماشینش با اون پالتوی بلند و ظاهر اتو کشیده و درونی که نمی تونستم حدس بزنم چقدر پیچیده است؛ میان مه های غلیظ این زمستون، زیر چلچراغ سه چراغه، دود نفس های سیگاری اش رو بیرون می فرستاد. دود مه رو شکست، آروم رد شد و قلبم رو زد. بیشتر بهش خیره شدم، عرق سرد روی بدنم حرکت کرد. دعا می خونم، چشم هام رو می بندم و نفس می کشم؛ خدا به خیر بگذرونه!

با صدای پاهام به سمتم برمی گرده. نفسم عمیق تر میشه، عطرش در مشامم می پیچه، نگاهم می پیچه، دست هام مشت می شند، می ترسم! اون هیچ وقت عاشق شده؟! باز هم نفس هام عمیق تر می شند! اون هیچ وقت ترسیده؟!

خماری چشم هاش همون رنگ همیشگی بودند. به سر تا پام نگاه کرد و روی چشم هام متوقف شد. طاقت اون چشم ها رو نداشتم، پلکی زدم و به کراواتش چشم دوختم. حرکت فکش توی سرم اکو شد:

- آروم باش!

چشم هام رو روی هم فشار دادم، وقت فکر کردن نبود‌. سرش رو نزدیک گوشم آورد، نفس هاش موهام رو کنار زدند. دستم بیشتر مشت شد؛ نفس هاش گرم نبودند، سرد سرد بودند! قلبم تپش هاش رو از سر گرفت، قلبم دیوانه است!

- فقط خراب نکن.

سرم رو بالا گرفتم و گفتم:

- بازی می کنم.

سرش رو نزدیک تر آورد و چونه ش رو روی شونه م گذاشت.

- بازی کن اما برنده شو!

- جایگزین دارم.

نفس عمیقی کشید.

- اما فعلا من می خوامت! پس تا نخواستم حق باخت رو نداری.

نفسهاش قلبم رو با ناخن هاشون نوازش می کردند. نفسم رو عمیق تر کردم، لبم رو با زبونم خیس کردم:

- کی... کی باید زمین بخورم؟!

لبخند کج همیشگیش رو احساس کردم. سرش رو از روی شونم برداشت، لب هاش رو روی گوشم گذاشت.

- وقتی که آریوس بخواد... آلیا همه چیز رو من می خوام! یادت نره.

سرش رو عقب می کشه. به کفش هام نگاه می کنم؛ نوک تیز کفش هاش روی کفش هام بود. دستش رو زیر چونه م می ذاره و سرم رو بند می کنه.

- لنز بزار.

لنز های توی دستش رو می گیرم، حتی کنجکاو نیستم بدونم چه رنگی اند. با هم سوار ماشین میشیم، لنزها رو بیرون می کشم و توی چشمم می ذارم. سویچ رو می چرخونه و همون طور که ماشین رو از پارک در می آره میگه:

- بهت میاد.

چیزی نمیگم، چیزی ندارم که بگم. سکوتم حرف ها دارد، سکوتم کلماتی دارد با هر رنگ زبان؛ منتها او خواندن رو بلد نیست. پس فقط می خواهد آرام باشم، آرام...

@Z.farhani

@Hasti1910

ویرایش شده توسط ムŋム£ო

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

مگر عشق غیر از این است
که من هر شب
تو را در خوابم، بر روی بالشتم، در زیر پتویم
بر روی آن فرشی که روی آن تن گذاشته ام
دعوت کنم؟
مگر عشق غیر از این است
که تو را به آغوشم، و خود را به آغوشت
دعوت کنم؟
مگر غیر از این است!
لیوان رو توی دستم میچرخونم، به بالا نگاه میکنم. آریوس روی مبل بزرگی نشسته بود، دست هاش رو از دوطرف باز کرده بود و روی اون گذاشته بود.
با سنگینی نگاهم به سمتم میچرخه. سردی و سیاهی چشم هاش اونقدر عمیق بودند که من رو هم همراه خودشون به ته چاه بکشونند...
به کنار خودش اشاره میکنه که برم پیشش. به جمعی که سرخوش و بی خیال بودند نگاه میکنم. جرعه ای از لیوان رو مینوشم. از پله ها بالا میرم و کنارش میشینم. مردی کنارش میاد و زیر گوشش چیزی میگه. سرش رو به سمتم میچرخونه
+من و ببین
سرم رو میچرخونم و گستاخ به چشم هاش زل میزنم.
+نمی خوام شکار باشی اینو که میدونی؟
_نترس... قبلا طعمش رو کشیدم دیگه خوب میفهممش
اخم هاش رو در هم میکشه‌، بلند میشه و آرنجش رو به سمتم میگیره؛ دستم رو دور بازوش حلقه میکنم.
به سمت دری میریم، در که باز میشه راه پله ی باریکی رو میبینم که به پایین میره. با ترس سرم رو میچرخونم و به آریوس نگاه میکنم. اخم هاش بیشتر در هم میره؛ چشم هاش به ترسم سرکوفت میزنند.
همراهش از پله های تنگ و باریک پایین میرم. از راه روی باریک که میگذریم، چهار مرد رو میبینم که پشت میز نشستن و سه مرد دیگه، که پشت سر اونا روی صندلی نشسته بودند. با صدای قدم های مرد سیاه پوش کنارم به سمتمون برمیگردند.
بدون توجه به اونا روی مبل میشینه، بهم اشاره میکنه که روی پاهاش بشینم. به چشم هاش خیره میشم، پوزخندی میزنم و روی دسته‌ی مبل میشینم.
با سنگینی نگاه یکی از مردها سرم رو میچرخونم. مردی با موهای جوگندمی که حدودا پنجاه و خورده ای سن داشت؛ اما دنیا خوب بهش ساخته بود.
در تنم کولاک به راه میفته، سرم رو میچرخونم و به دست های سردی که بهمن تنم شده اند نگاه میکنم. دست های سردش آروم روی کمرم حرکت میکنند. کمی به سمت خودش میکشونتم، سرم رو نزدیکش میبرم.
نفس های سردش خون رو توی نبض گردنم متوقف میکنند.
+تیک تاک شروع شده... آلیا جهنم شو
_خودشه؟
سرش رو عقب میبره و با نگاهش حرفم رو تایید میکنه. صدای یکی از مرد ها بند ننگاهم رو در چاه چشمانش پاره میکند.
+خب حالا که همه امدین وقتشه که شروع کنیم... قانون بازی رو که خوب میدونید؟
به مرد های پشت میز نگاه میکنم. قانون این بود که آریوس و سه مرد دیگه بازیکن هاشون رو به زمین بفرستند و هر بازیکنی که برد برنده است؛ و اونایی که میبازن کشته میشن. اما صاحب این بازیکنای کشته شده فقط چندتا از صفر های حساب بانکیشون کم میشد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶

تنش های اطرافم به گلوم فشار میاورد. کلافه دستی به گردنم کشیدم، چشم هام به لنز عادت نداشتن و از اون بدتر کلاه گیسی بود که روی سرم گذاشته بودم.

_انقد تکون نخور

برگشتم، تند زل زدم توی چشم هاش. هر دختری با نگاه اول عاشق آبی چشم های این مرد میشد. اما هر دختری نمی تونست بفهمه این آبی زلال چقدر تاریک و زهر آلوده. پوفی کردم و با اخم ازش چشم گرفتم.

_خسته شدم

صدای پوزخندش قطره ای روی کاسه ی نیمه پر صبرم شد. از بین دندون های قفل شدش غرید.

_بهت گفتم روی پام بشین

دهن کجی کردم و همونطور که به اون مرد با موهای جو گندمی خیره بودم گفتم:

_خیلی دوست داری نزدیکت باشم؟

فشاری به کمرم آورد، با اخم خودم رو جلو کشیدم.

_دستت رو بردار

_آخ آلیا آخ!... وای به حالت اگه امشب کار رو خراب کنی...

_مثلا باهام چیکار میکنی؟

_با تو نه‌... من هیچ کاری با تو نمی کنم عزیزم

خودش رو جلو کشید. سرم رو روی شونم کج کردم تا ببینمش. همونطور که به نیم رخم خیره بود با انگشتش به قلبم اشاره کرد

_من خوب می دونم کجا رو بزنم

با دندونم لب پایینم رو فشار دادم تا مبادا از بی رحمی این مرد بلرزه. اما بی فایده بود، افسار بازدمم به دست دلم افتاد و صدایی که نباید بلند میشد لرزید.

_با علیسان تنبیهم میکنی؟!

سنگینی نگاهش خراش کشید روی چوبی شکسته ی ذهنم. بهم نزدیک تر شد

_می دونی که برای چیزی که می خوام هر کاری میکنم

_حتی با اون!

مکث کرد، زل زد توی چشم هایی که میلرزیدند و مردمک هایی که به دنبال گشادی مردمک هاش دور میزدند. تا شاید ردی از دروغ پیدا کنند.

_حتی با اون...

مصممی صداش فرصتی به کنکاش مردمک هام نداد. چشم هام رو روی هم فشردم و ازش رو گرفتم.

صدای داد مردی و خنده ی دیگری تنم رو به لرزه نشوند. چشمم رو باز کردم و زل زدم به میزی که حالا تنها دو بازیکن داشت. سینه ام با ترس نفس هام شتاب گرفت.

مرد با موهای جو گندمی بلند شد و به سمتمون امد. سعی کردم شتاب نفس هام رو کنترل کنم اما بی فایده بود.

_خب آریوس مثل اینکه فقط من و تو موندیم

چشم از نگاه مرد گرفتم و به گوشه ای خیره شدم. دست آریوس روی کمرم نشست و صداش به نا امیدی قلبم دامن زد:

_چی می خوای؟

مرد نزدیک تر امد. پیپش رو بین لب هاش جا به جا کرد

_کاری به حساب بانکیت ندارم... اونی که کنارت هست رو می خوام

چشم هام رو روی هم فشردم. کاش بشه... کاش بشه که از چیزی که توی سرشِ بگذره. اما این فقط یه کاشِ، یه حسرت، یه آه که به دودکش نفس هام بپیونده...

_می دونی که غذام رو با کسی قسمت نمی کنم

_چیه نکنه میترسی بباخی؟!

فشار دیگه ای به کمرم آورد. اخطاری که پشت این فشار بود، توی بند بند وجودم به گردش افتاد و قطره ای رو روی قلبم انداخت. نباید کارش رو خراب می کردم، وگرنه بدجور تاوان میدادم.

به قلبم پشت کردم. به اون قطره ی اسیدی که آروم روی ماهیچه های قلبم پایین کشیده میشد و خودش رو با خون حل می کرد پشت کردم. پشت کردم و باز هم همون آلیایی شدم که می خواست.

_امتحان کنیم

_زیادی به خودت مطمئنی آریوس

صدای خنده ی مرد با نگاهش توی چشم هام اکو شد. به تک تک اجزای صورتم چشم دوخت. حس این رو داشتم که کسی با سوزن داغ روی پوستم خط بندازه.

_مثل عروسک میمونی

نتونستم... این بار نتونستم اون آلیایی که می خواد باشم. اخم هام رو توی هم کشیدم که باز هم کمدی دلش شد. به سمت صندلیش رفت و همونطور که سوزن می کشید روی خیالم خیره موند به صورتم.

لنز های سبز با این کلاه گیس سیاه و لخت کوتاه خوب به دل مرد نشسته بود. خوب من رو می فروخت. متوجه نگاه بازیکن آریوس و علامتش بهش شدم. این یعنی که ببازه. اما این باخت، باخت اصلی امشب نبود. این باخت، باخت دوباره ی من بود.

همونطور که به بازیشون خیره بودم، بدون هیچ اخمی، بدون هیچ لرزشی، با حسی که سرشار از هیچ بود لب زدم

_تبریک میگم... امشب باز هم من رو کشتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷

آلیا یعنی بهشت. یعنی جایی که وعده اش داده شده... درسته! من درست مثل وعده ی بهشت میمونم... وعده ای دست نیافتنی... وعده ای که تهش جهنمه... فاصله ی بهشت و جهنم کمه... آلیا خود جهنمِ... من جهنمی هستم که ساختن. اما نمی دونن آتیشی که به پا کردن به خودشون هم میرسه!...

صدای پاشنه کفش هام روی اون کاشی های سرد توی فضای خونه میپیچید. مرد در اتاق رو برام باز کرد.

_برو داخل

بدون نگاه کردن بهش وارد اتاق شدم. صدای قدم هاش پشت سرم میومد. جلو رفتیم تا که به اون مرد با موهای جوگندمی، که میدونستم اسمش سامانِ رسیدیم.

پشت سرش ایستادم، دستم رو توی جیب پالتوم فرو کردم و زل زدم بهش. مردی که به اتاق آورده بودم جلو رفت و همونطور که بهم نگاه می کرد چیزی در گوشش گفت‌.

سامان خنده ای کرد و به سمتم برگشت. لبخندی بهش زدم، جلو امد و روبروم ایستاد. همونطور که بهم خیره بود رو به مرد گفت:

_میتونی بری، نگهبان ها رو از ساختمون خارج کن. نمی خوام کسی اینجا باشه

مرد چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت. دوباره به سامان نگاه کردم. جلو امد و روبه روم ایستاد. دستش رو بلند کرد و آروم روی نک موهام کشید

_اسمت چیه؟

_آلیا

یکی از ابرو هاش رو بالا داد

_آلیا!... معنیش چیه؟

لبخند کجی زدم و سرم رو کج کردم

_بهشت

خنده ی بلندی کرد.

_اسمت رو خوب انتخاب کردن... آلیا

با همون لبخند حفظ شده چند تا دکمه ی اول پالتوم رو باز کردم

_میتونم از دستشویی استفاده کنم؟

_البته

برگشت و به دری اشاره کرد

_ته اون راه رو، در دوم

سری تکون دادم و پالتوم رو روی مبل انداختم. تا وارد دستشویی شدم پشت در ایستادم. نفس زدن هام شروع شده بود. باید چیکار می کردم؟ دستم رو روی قلبم گذاشتم، تند میزد، هول و بی قرار. زبونم رو روی لبم کشیدم. جلو رفتم و شیر آب رو باز کردم. به خودم توی آینه نگاه کردم. لعنت به این زندگی.

دستم رو پشتم بردم و سعی کردم چیزی که بغل زیپ لباسم پنهان کرده بودم و بیرون بیارم. چند باری کشیدمش اما بی فایده بود. اگه همینطور ادامه میدادم توی تن خودم میرفت.

با زور زیپ لباس رو پایین کشیدم و لباس رو در آوردم. موهای جلوی صورتم رو کنار زدم اما باز هم مثل نخ اطراف صورتم رو گرفتن. عصبی پشت زیپ رو نگاه کردم. گیر کرده بود، باید یه کمی از لباس رو پاره میکردم.

بلند شدم و تند تند شروع به گشتن کشو ها کردم. بلاخره یه تیغ پیدا کردم. لباس رو برداشتم و یه کم از جای زیپ باز کردم. سرنگ توی دستم افتاد. بهش نگاه کردم، امشب میمیرم یا زنده میمونم.

سرنگ رو روی میز توالت گذاشتم. سریع لباسم رو پوشیدم و موهام رو مرتب کردم. آدرنالین خونم بالا رفته بود. سعی کردم با چند تا نفس عمیق خودم رو آروم کنم، اما بی فایده بود.

سرنگ رو برداشتم و بیرون رفتم. آروم از راه رو رد شدم. سعی کردم جوری بگیرمش که دیده نشه. حرف های آریوس رو توی ذهنم مرور کردم

_سرنگ رو توی گردنش بزن. وقتی که بی هوش شد دنبال گاو صندوق بگرد باید اونجا باشه

خودم رو روی مبل انداختم

_اون وقت کدوم احمقی توی اتاقی که دختر میبره گاوصندوقش رو میزاره

_آلیا... درس امروزمون رو توی گوشت فرو کن

جلو امد و دست هاش رو روی دسته مبل گذاشت، به سمتم خم شد. خودم رو به مبل فشردم. دست هام مشت شدند.

_فقط احمق ها چیزایی که براشون مهمه رو از خودشون دور می کنند... اون می دونه که هیچ کس به ذهنش هم نمی رسه که اون همه مدرک رو پیش خودش توی اتاق خوابش نگه داره

خودش رو بالا کشید و ازم فاصله گرفت. بالاخره نفس حبص شدم رو آزاد کردم‌. روی مبل رو به روم نشست

_به هر قیمتی شده اونا رو بیار

_نگهبانا چی؟

بلند خندید

_اون پیرمرد احمق یه خصلت بد داره. هر وقت مهمون های مخصوصش میان همه نگهبانا رو بیرون ساختمون میزاره... فکر دوربین هم نباش توی اتاقش که دوربین نمی زاره... کار دوربین های اطراف رو هم ما حل میکنیم. پس فقط بیهوشش کن و اونا رو بردار. سر ساعت مشخص شده باید خودت رو بیرون بیاری وگرنه دیگه نمی تونی.

آروم از بغل راه رو به اطراف نگاه کردم. کنار میزی ایستاده بود و با شیشه های نوشیدنیش ور میرفت. کفش هام رو در آوردم. آروم شروع به حرکت کردم. سعی کردم شتاب نفس هام رو کم کنم تا مبادا صدای قلبم رو بشنوه.

پشت سرش ایستادم، مشغول کارش بود. تمومش کن آلیا. دستم رو بالا بردم که به گردنش بزنمش. نفهمیدم چی شد، درد بدی توی دستم پیچیدید. به دستم که لای مشتش فشرده میشد نگاه کردم. با فشاری که به دستم آورد سرنگ از دستم افتاد. با ترس بهش خیره شدم. چشمم به ساعت دیواری پشت سرش افتاد، پس از اونجا دیده بودم. با دادش به خودم لرزیدم

_داشتی چه غلطی می کردی؟

وحشت توی تک تک سلول هام پیچید. با سیلی که به صورتم خورد روی زمین افتادم. همه چیز دور سرم میگشت. موهام رو گرفت و سرم رو بلند کرد. مردمک هام دو دو میزدنند

_دختری آشغال نشونت میدم

برق سیلی دوم مثل زنگ توی گوشم پیچید. سرم محکم به لبه ی میز چوبی خورد. لبم سوخت و شوری خون رو حس کردم، من میمردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸

خون از بغل سرم روی زمین چکید. دست کرد زیر بازوم و روی زمین کشیدم. شروع به دست و پا زدن کردم. بالگدی که به پهلوم زد با ناله روی زمین افتادم. باید خودم رو جمع و جور می کردم اما با ضربه ای که به سرم خورده بود سرم گیج میرفت.

نفسم گرفت، وقتی میترسیدم به سرفه می افتادم. خواستم بلند شم اما باز هم افتادم. به سامان نگاه کردم، عصبی توی اتاق دور می زد. خون جلوی چشم هاش رو گرفته بود.

_پس بگو اون پسره ی عوضی چتور راضی شد تو رو به من بده!

آروم از گوشه چشم دنبال سرنگ گشتم، لعنتی کجا بود؟!

_اما کور خونده. امشب بلایی سر عروسکش بیارم، امشب به خاک سیاه مینشونمت آلیا

با وحشت به اطرافم نگاه کردم. به بهونه درد شکمم دلم رو گرفتم و خم شدم. پیداش کردم، زیر کمد کنار دیوار بود.

_جوری بندازمت جلوی سگ های زیر دستم که خودت هم درد رو احساس نکنی.

روش به سمت پنجره بود. داشت کمربندش رو باز می کرد. با ترس خودم رو روی زمین سر دادم. هر چه که جلو تر می رفتم فاصله ام از کمد بیشتر میشد.

_کجا میری دختری آشغال؟

جیغ زدم، به سمتم امد و با لگد پرتم کرد؛ چند قدم اون طرف تر روی شکم افتاده بودم. سعی کردم دست هام رو ستون بدنم کنم و خودم رو بلند کنم. موهام رو توی دستش گرفت و به سمت تخت کشیدم. دست و پا میزدم تا خودم رو از حصار انگشت هاش آزاد کنم

_ولم کن... ولم کن

بلند خندید

_بیا خانم کوچولو... بیا فعلا باهات کار دارم

کلاه گیس از سرم جدا شد، موهای قهوه ایم دورم ریختند. با هر زوری به سمت کمد دویدم. دستم رو به زور زیرش میبردم تا سرنگ رو پیدا کنم

_دختری عوضی... می کشمت

همونجا روی زمین خوابوندم. آب دهنم رو جمع کردم و تف کردم توی صورتش. نعره ای زد و دست هاش رو روی گردنم قفل کرد. صورتم رو به کبودی بود. هر چقدر تقلا می کردم بی فایده بود.

_می کشمت آشغال‌... به اون پسره احمق نشون میدم در افتادن با من چه معنایی داره... نشونش میدم

فشار دست هاش هر لحظه دور گردنم بیشتر میشد. دست راستم رو زیر کمد بردم. سرنگ رو بیرون کشیدم و با تمام زورم به گردنش زدم. فریادی زد و ازم جدا شد. به سرفه افتادم، خودم رو زمین خیز به سمت در کشوندم. صدای ناله هاش بین صرفه های خشک و خشنم گم شده بود.

پهلوم خیلی درد می کرد، خودم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم. از اتاق بیرون زدم باید هر چه زودتر از اینجا برم. اما پرونده ها چی؟ اگه نبرمشون مطمعنا تاوان سخت تری خواهم داد.

با ترس به اتاق برگشتم، کنار در ایستادم و نفس زنان به اطراف نگاه کردم. بند لباسم رو که پاره شده بود و لباس سیاهم رو پایین میکشید بالا بردم. با قدم های لرزون پاهام رو تکون دادم. وسط اتاق ایستادم و به جسم بی جونش که افتاده بود نگاه کردم.

جلو رفتم، با پا چند ضربه ای به دست هاش زدم اما تکون نخورد؛ مثل اینکه دارو اثر کرده بود. بعد از کمی گشتن جای گاوصندوق رو پیدا کردم. با ترس به سمت سامان رفتم، دست هام چند بار جلو رفتن و برگشتن. بالاخره ترس رو کنار گذاشتم، پاهاش رو گرفتم و با تمام زورم به سمت گاوصندوق کشیدمش. باید رمز رو با اثر انگشت خودش میزدم. تمام پرونده ها رو برداشتم، سریع به سمت پالتوم رفتم و پوشیدمش. نباید چیزی رو جا میزاشتم.

گوشیم توی جیبم لرزید. با دست های لرزون بیرونش آوردم. بخاطر لرزش دست هام چند بار رمز رو زدم تا درست در بیاد.

_چشم چپش رو بیار

ضربان قلبم بالا رفت. چند بار پیام رو خوندم تا حلاجیش کنم. ناخودآگاه دست هام شروع به تایپ کردن.

_یعنی چی؟

_چشمش رو بیار

_چرا؟

_کاری که می گم رو بکن

شمارش رو گرفتم، بعد از دو بوق صداش پیچید.

_آریوس میفهمی چی می گی؟!

_بهت گفتم چشمش رو بیار. کار سختی نیست همونطور که بهت یاد دادن انجامش میدی

کلافه با دستم جلوی موهام رو بالا بردم و نگه داشتم

_چی میگی لعنتی؟ اگه این کار رو بکنم ممکنه از خونریزی بمیره

_بدون چشم از اون خونه بیرون نیا آلیا

_لعنتی نمی تونم بکشمش میفهمی؟!

_اون همین الانم مرده

مغزم هنگ کرد، احساس کردم دنیا دور سرم می چرخه. با لکنت گفتم

_اون... اون دارو... آریوس قرار بود بیهوشش کنه

_قرار بود تو اینطور بدونی... یادت نره سرنگ رو بیاری

قطره ای از چشمم چکید

_تو... چیکار کردی آریوس؟... چیکارم کردی

جواب لرزش و بغض صدام فقط چند تا نفس عمیق بود

_اگه تا ده دقیقه دیگه بیرون نیای گیر می افتی... آلیا زودباش

صدای بوق توی گوشم پیچید. ناباور به جسد روبه روم نگاه کردم

_نه اون این کار رو با من نمیکنه... این کار رو نمی کنه

چشم هام رو روی هم فشردم و به سمت پایین خم شدم. من قاتل شدم! با مشت به سرم کوبیدم. نمی تونستم به جسم بی جون رو به روم نگاه کنم. جرقه ای توی ذهنم زده شد. اگه اینطور گفته باشه که چشم رو ببرم چی؟

با امیدی که به تنم جون میداد به سمت سامان حرکت کردم. دستم رو با گریه جلو بردم و روی نبضش گذاشتم. گریه ام بلند شد، اون مرده بود. من یکی رو کشته بودم، حالا یه قاتلم؛ من یه قاتلم.

@Hasti1910

ویرایش شده توسط ムŋム£ო

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...