رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
ANNAEM

رمان دیاپازون/آن_شرلی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

 اسم رمان: دیاپازون 

نام نویسنده: آن-شرلی

هدف از نوشتن: علاقه شدید به نویسندگی

ساعات پارت گذاری: نامعلوم 

خلاصه:

 دختری که میاد تا بازی رو شروع کنه، می‌خواد کارگردان این قصه باشه و همه‌ رو به وسط زندگیش بکشونه؛ زندگی که یه خدا داره... اون‌ هم درده!

مقدمه:

بچه که بودم آرزو می‌کردم برف بباره، الان که بزرگ شدم فقط نیم‌ نگاهی به آسمون می‌کنم.

نمی‌دونم...

آرزو کردن رو فراموش کردم یا برف باریدن رو! 

 

@Hasti1910

ویرایش شده توسط Hasti1910

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط به (اسم رمان، ژانر، خلاصه، مقدمه) رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@N.a25

برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@z.farhani.

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱

- آرزوی هر دختری اینه که شبیه مادرش باشه؛ مدام دوست داره از زبون هر آدمی بشنوه که شبیه مادرشه، توی آینه کنکاش می‌کنه تا شاید تکه‌ای از زیبایی اون رو داشته باشه. فرقی نمی‌کنه بزرگ باشه یا کوچیک، فرقی نمی کنه مادرش زشت باشه یا زیبا، یه دختر همیشه آرزو می کنه مثل مادرش باشه. اون زیباترین زنی بود که توی عمرم دیدم، حتی الان هم مثل اون رو جایی ندید‌م. آبی وحشی چشم‌هاش، موهای سیاهش، فرم لب و‌ دهنش همه‌ی مردها رو مجذوب خودش می‌کرد.

برگشتم و به چشم‌های امید نگاه کردم، سعی کردم برخلاف همیشه، این بار بدون لرزشی توی مردمک‌هام باهاش حرف بزنم.

- اما من هیچ وقت همچین آرزویی نداشتم؛ من هیچ وقت آرزو نکردم که اون باشم، آرزو نکردم که زیبایی چشم‌های اون یا عطر موهای اون‌ رو داشته باشم. عطر موهای اون تنها واسه‌ی من زجر و درد هست و بوی تعفنی که توی تنهایی‌هام می پیچه.

سعی کردم سرکشی چشم‌هام رو کنترل کنم اما باز هم به گوشه‌ی اتاق خیره‌ شدن.

- من وقتی به آیینه نگاه می کنم فقط یه آرزو دارم... که مثل اون نباشم. من تمام خطوط صورتم رو با نگاهم می‌ساییدم تا ردی از اون نداشته باشه! هنوز هم همین کار رو می کنم.

دوباره بهش نگاه کردم با این تفاوت که این بار تاری‌ اشک‌هام، چهر‌ه‌ی اون رو ازم پنهون می‌کرد؛ اما گرمای حضورش رو نه.
- خدا یه جا تو یه نقطه به من لطف کرد... می‌دونی کجا؟

لبم‌ رو با زبونم خیس کردم تا خشکی خاطرات و تلخی کلمات رو پاک کنم بعد سرم رو تکون دادم تا کمی خودم‌ رو قانع کنم که این لطف خدا بوده.

- من مثل مادرم نیستم! زیبایی اون رو بهم نداد، من مثل اون نیستم. اون چشم‌های فریبنده، اون موها و قدم های با ناز رو ندارم اما باز هم دخترشم. هر کاری که بکنم ردی از اون رو توی خودم پیدا می کنم، شاید به زیبایی مال اون نباشن اما باز هم ردی از اون رو دارن.

حرف‌هام که تموم شد سرم رو پایین انداختم، به دست‌هام که روی زانوهام گذاشته بودم نگاه کردم؛ دست‌هام رو مشت کرده بودم تا شاید راحت‌تر بتونم بازی کنم. خودم هم نمی‌دونستم چی می‌خوام، من دوست‌داشتم اون زیبایی رو داشته باشم؛ اما باز هم غرورم اجازه نمی‌داد که این حرف رو بزنم. امید برگ دستمالی رو بیرون کشید و به سمتم اومد.

دست‌هام رو آروم روی مبل گذاشتم و درون مبل فرو کردم، باز هم می ترسیدم که لرزش دست‌هام رو ببینه؛ اما بی‌فایده بود، اون هر حرکت من رو می فهمید. ایستاد و به میز تکیه داد، همونطور که دستمال رو آروم تا می زد، شروع به حرف زدن کرد:

امید: می دونی اشتباه ما آدم ها چیه؟ اشتباه ما اینجاست که منتظریم همه چیز رو خدا بهمون بده! تقصیر ما نیست، از اول توی گوشمون خونده شده. بزرگ شدیم اما هنوز هم توی ذهنمون زمزمه ش می‌کنیم؛ با هزار آواز و رنگ و لعاب، شنیدیم و خوندیم و گفتیم که هر چی خدا بخواد! زجر کشیدیم، گفتیم کار خداست! درد کشیدیم، افتادیم و بلند شدیم گفتیم کار خداست! نه فقط اینجا، ما توی هر مرحله‌ای از زندگیمون با هر شادی‌، با هر دردی گفتیم کار خداست؛ اما اینطور نیست! نه شادی ما، نه درد های ما، مال خدا نیستن. اگه درد کشیدی، نگو خدایا چرا؟! اگه لطفی بهت شد، نگو خدایا شکرت!

بهم خیره شد، چشم‌هاش باز هم سیاه و تار بودن؛ اما امید سیاه نبود! اون تنها نقطه‌ی روشن چهار‌ دیواری تاریک من بود و اون سیاهی چشم‌ها هم روشنی دلم.

امید: می دونی چرا؟ چون نه خدا درد رو میده نه درمونش‌ رو! خدا یه چیز بهت میده، اون هم عقلیه که تو سرته. این دنیا جاهای بالا بالا داره و دره‌های تاریک و سیاه! این خودمونیم که اون بالابالا ها رو انتخاب می کنیم یا همین پایین می‌مونیم.

دستمال رو به طرفم گرفت، دستم رو بالا بردم و دستمال رو گرفتم؛ اما اون ولش نکرد و من عرق سردی که روی تیرک کمرم پایین می رفت رو حس کردم. سرم‌ رو بلند و منتظر نگاهش کردم، بازهم همون اخم کوچیک رو داشت. بدون هیچ لرزشی توی مردمک هاش به لرزش دست‌هام خیره شد، دوست داشتم هر چه زودتر از اون اتاق بیرون بزنم.

امید: خدا به ما لطف نمی‌کنه!

بهش نگاه کردم، دستمال‌ رو رها کرد و به طرفم خم شد. با گرمای نفس‌هاش گر گرفتم، می تونستم هجوم خون رو توی صورتم احساس کنم. من تشنه‌ی محبت بودم و اون تنها کسی بود که می‌تونست من رو سیراب کنه.

امید: خدا تو رو توی این دنیا می ذاره و اجازه میده خودت پیدا کنی‌ و خودت انتخاب کنی. ما فقط نتیجه‌ی اعمالمون رو پس می دیم، حق نداریم کسی رو مقصر بودونیم؛ چون‌ که اعمال‌ ما به دست خودمون رقم می خورن.

عقب گرد کرد و به سمت صندلیش رفت، با رفتنش نفسم رو بیرون دادم. دستم هنوز توی هوا بود و نگاهم ثابت روی جای خالیش. باید خودم رو جمع‌وجور می‌کردم وگرنه همه چیز خراب می شد؛ دستم‌ رو پایین آوردم و زیر سنگینی نگاهش گفتم:

- خدای تو عقل رو به من داد و من رو توی یه دنیای کثیف رها کرد. متاسفانه یا خوشبختانه، من نتیجه‌ی اعمال خودم رو پس ندادم.

دندون‌هام رو محکم روی هم فشردم و ادامه دادم:

- اما می تونم نتیجه‌ی اعمال بقیه‌ رو بهشون نشون بدم.

بلند شدم کیفم رو برداشتم، دستمال رو توی سطل آشغال کنار میزش انداختم؛ من گریه نکرده بودم! اشک‌‌هام زیاد بودن اما سرازیر نمی‌شدن. سرم رو بلند کردم، باز هم با دقت گوش می‌داد؛ این آدم از گوش کردن خسته نمی‌شد! ناخون‌هام رو بیشتر توی دستم فرو بردم،کلافه نفسم رو بیرون فرستادم.

- می دونی من فقط یه خدا دارم، اون هم درده! اشتباه نکن، خدای من مثل خدای تو نیست؛ این درد بود که به من لطف کرد نه خدای مهربون تو! تو دنیای خدای من جایی واسه اشتباه نیست، تو دنیای من پات بلغزه اجل تو رو می گیره.

به چشم‌هاش نگاه کردم، می تونستم حسرت رو توی چشم‌هام احساس کنم. نگاهم رو ازش دزدیدم تا مبادا از چشم‌هام حرف دلم رو بخونه، خداحافظ آرومی گفتم و به سمت در حرکت کردم؛ با خودم گفتم حداقل امروز تونستم به چشم‌هاش نگاه کنم.
با منشی برای هفته‌ی بعدی هماهنگ کردم و بیرون اومدم. بار دیگه نفسم رو بیرون فرستادم، به تابلویی که اسم امید رو نوشته بود نگاه کردم؛ امید اسمی بود که من بهش داده بودم، اون امید من بود و هیچ چیز توی این دنیا نمی‌تونست اون رو ازم بگیره.

صدای بوق ماشین توجه م رو جلب کرد، مستقیم به طرف ماشین رفتم. دستگیره رو توی دستم گرفتم اما قبل از باز کردن در با سنگینی نگاهی سرم‌ رو بالا بردم؛ خودش بود! پشت اون پنجره سرتاسری بزرگ اتاق مطبش به من نگاه می کرد. ساختمون بلند بود اما باعث نمی‌شد اخم هاش‌ رو حس نکنم، این اخم ها قرار بود عمیق تر بشن، خیلی عمیق تر! سوار ماشین شدم.

- می رید پیش آقا؟

- آره.

چشم‌هام رو بستم و سرم رو به بالشتک تکیه دادم؛ به امید فکر کردم و به کنجکاوی که پشت اون اخم ها پنهان کرده بود. حق داشت؛ من اولین بیماری بودم که با روانشناسش ده دقیقه هم صحبت نمی‌کرد، اولین بیماری بودم که روانشناسش به جز اسمش، هیچ چیز دیگه‌ای در موردش نمی‌دونست حتی از دردهاش هم خبر نداشت. من عادت نداشتم زندگیم رو تعریف کنم؛ اما می تونستم خیلی‌ها رو بکشونم وسط زندگیم، حداقل اون روزها اینطور فکر می‌کردم. نمی‌دونستم که توی این بازی من دیاپازون نبودم بلکه تپی هستم که دیاپازونی اون رو به بازی گرفته!

@z.farhani.

ویرایش شده توسط Hasti1910

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲

  وارد خونه که شدم سحر کتم رو گرفت. عادت نداشتم با کفش وارد خونه بشم هر چند که توی این خونه محدودیتی وجود نداشت، همونطور که نیم بوت هام رو در می آوردم پرسیدم: 

- خونه‌ست؟

سحر: منتظرتونن. 

- اتاق کارشه؟ 

سحر: نه... راستش بالان.

برگشتم‌ و با غضب به سحر نگاه کردم، عصبی نیم بوت رو روی زمین پرت کردم و گفتم:

- این مرد کی می‌خواد بفهمه وارد حریم من نشه! 

مستقیم راهی اتاقم شدم، جایی که وقتی وارد این خونه شده‌ بودم قرار بود مال من باشه. وقتی که از پله ها بالا می‌رفتم نوای آروم پیانو رو شنیدم؛ بهش عادت کرده بودم. به طبقه دوم که رسیدم پشت در اتاق‌ ایستادم؛ دستم رو جلو بردم تا در‌ رو باز کنم اما لحظه‌ی آخر پشیمون شدم، صبر کردم تا پیانو زدنش تموم بشه. با شنیدن نت آخر با مکثی نه چندان طولانی وارد اتاق شدم.

پشت به من رو به پنجره ایستاده بود، برگشت و به چشم‌هام نگاه کرد. مغرور بود اون قدر که من رو هم از اون بالاها نگاه می‌کرد؛ بی توجه بهش روی مبل نشستم، عادت به سلام کردن نداشتیم. اومد و رو به روم نشست، منتظر نگاهش کردم تا شاید کمی خجالت بکشه که وارد اتاقم شده‌ و به وسایلم دست زده؛ اما نه... مثل اینکه این آدم عادت داشت سوار بر خر شیطون روی اعصابم رژه بره. 

- چطور بود؟

بی خیال گفتم:

- خوب.

- خوب؟

به چشم هاش نگاه کردم و پوزخندی زدم.

- بهتر نیست وسایل خودت رو بچسبی!

و با سر اشاره‌ای به پیانو کردم.

- سعیم رو می کنم.

پوفی کردم و آروم گفتم: 

- خر رفت و الاغ برگشت!

بلندتر ادامه دادم:

- توجه ش رو جلب کردم. 

درخشش چشم‌هاش قلبم رو زد و ذهنم رو به سکوت برد؛ سکوتی پر از درد، پر از تلخی و طرد شدن. 

- بالاخره! امشب هر جا خواستی می تونی بری. 

بلند شد و بالای سرم ایستاد، سرم رو بالا بردم تا ببینمش. لبخند مرموزی روی صورتش داشت که کمی درونم رو به تشویش وامی‌داشت، گره اخم هام رو بیشتر کردم.

- عجله کن که کارت رو زودتر تموم کنی؛ می دونی که... اون زیاد صبور نیست. 

بلند شدم، رو به‌ روش ایستادم و با جدیت گفتم: 

- لازم نیست تو نگران من باشی، اون رو بهتر از تو می شناسم؛ هر چی نباشه دست‌پرورده‌ی خاصش من بودم! 

سرم رو نزدیک گوشش بردم:

- بهتره تو هم این رو خوب بدونی که صبر من از درجه صبر اون، یه‌ خورده کمتره. یه لطفی بکن و دیگه وارد اتاقم نشو! 

لبخندش عمیق‌تر شد و اخم‌های من غلیظ تر. 

- نچ... نچ... نچ! سعی کن یه خورده بیشترش کنی؛ وگرنه وارد لیست می شی.

نفس‌هام به شماره افتاده بود، این مرد یه چیزی توی سرش بود که اصلا بهش حس خوبی نداشتم. با همون لبخندش به سمت در حرکت کرد و در همون حال ادامه داد: 

- می تونی امشب رو با من بیرون بیای‌؛ اگه خواستی بیای ساعت هشت منتظرتم.

این رو گفت و بیرون رفت. عصبی به سمت بالکن رفتم، یقه ی بافتم رو کمی کشیدم تا نفسم بالا بیاد؛ اما احساس خفگی دست از سرم برنمی‌داشت. یقه رو محکم تر کشیدم اما بازهم بی‌فایده بود، چشم‌هام رو بستم و به یارن فکر کردم؛ به شب تولدش، آخرین شبی بود که کنارش بودم. کف دست‌هام رو روی لبه‌ی پهن بالکن گذاشتم و به فضای سرسبز و بزرگ خونه‌ش خیره شدم؛ به حرف‌هاش فکر کردم، بهم گفت "مواظب باش وارد لیست نشی!" این اواخر زیاد این جمله رو شنیده بودم.

ل*بم رو به دندون گرفتم و محکم فشارش دادم.گوشیم رو از جیبم بیرون کشیدم، شماره‌ی یارن رو گرفتم؛ بعد از چند بوق لهجه غلیظ ترکیش توی گوشم پیچید: 

- الو...

- سلام.

ذوق صداش مثل مسکن به خونم تزریق شد و صدای درد‌هام رو لحظه‌ای کم رنگ تر کرد.

- خدای من! آلیا خودتی؟

لبخندی زدم و گفتم:

- دلت برام تنگ شده؟

یارن: معلومه که تنگ شده؛ دیونه می دونی چند ماهه صدات رو نشنیدم،آخه تو کجایی دختر؟

- خودت که می دونی کجام!

یکی از دست‌هام رو دوباره روی لبه‌ی بالکن گذاشتم و وزنم رو روی اون انداختم.

- دلم واسه ت تنگ شده، واسه همه تون تنگ شده؛ اگه بفهمن بهت زنگ زدم کلی حرف بارم می کنن.

یارن: اونجا حالت خوبه؟ اون مرد که اذیتت نمی کنه؟

با فکر کردن بهش اخم‌هام دوباره توی هم میرن.

- نه... کاری نکرده، حداقل فعلا!

یارن: حس خوبی بهش ندارم، برگرد؛ این کاری که داری می کنی فقط به ضرر خودت میشه.

نفسم رو عصبی بیرون فرستادم و گفتم: 

- بعد از دو ماه بهت زنگ زدم، باز هم همون حرف‌ها رو بهم می زنی.

یارن: ببین! حال علیسان اصلا خوب نیست.

خودم و برنامه‌ای که دارم لحظه‌ای از خاطرم پاک می شن؛ صاف ایستادم و با نگرانی پرسیدم: 

- چرا؟ اتفاقی افتاده؟

یارن: می‌خواستی چی بشه! تو رفتی، هیچ خبری هم ازت نیست و خودت خوب می دونی این بچه چقدر بهت وابسته‌س.

- اما تو که هستی، تو پیششی.

یارن: اون تو رو می‌خواد، بفهم! باز تو لاک خودش رفته، باهامون حرف نمی زنه، به زور بهش غذا می دیم. 

دست مشت شده م رو روی پیشونیم می ذارم و آروم بهش ضربه می زنم.

یارن: بیشتر شب‌ها رو بیداره، مدام کابوس می بینه!

صدام رو بالا میبرم:

- پس تو اونجا چیکار می کنی؟ اون احمق‌هایی که اونجان چی، از پس یه الف‌ بچه برنمیان؟

یارن: کدوم بچه‌ایِ که دوماه مادرش رو نبینه؟ انتظار داری جای تو رو براش پر کنیم؟

صدای در اتاق باعث میشه کلافه از بالکن به اتاقم برم؛ سحر رو وسط اتاق می بینم، تلفن رو از گوشم دور می‌کنم و میگم: 

- چیزی شده؟

سحر: آقا خیلی وقته پایین منتظرتونن، گفتن صداتون کنم بیاین. 

- بهش بگو گرسنه نیستم.

سرش رو پایین می ندازه.

سحر: می دونین که تا شما رو نبرم، اجازه ندارم برم پیششون.

چشم‌هام‌‌ رو روی هم فشار میدم؛ این مرد یه مریض به تمام معنا بود!

- چند دقیقه‌ی دیگه میام.

انگار که از مرگ برگشته باشه؛ نفس راحتی می کشه و بیرون میره. گوشی رو دوباره روی گوشم می ذارم.

- یارن من باید برم. 

یارن: تو که تازه زنگ زدی! حداقل بیا با این بچه حرف بزن شاید بهتر بشه.

- تو نگران بچه‌ی من نباش؛ خودم بهتر از پسش برمیام و هر وقت زمانش برسه باهاش حرف می زنم. 

یارن: اون وقت وقتش کی هست‌؟

بدون توجه بهش تماس رو قطع می کنم، موهام رو شونه می‌کشم و محکم بالای سرم می بندم؛ به خودم توی آینه نگاه می کنم.

- یه روز مزخرف دیگه... توی یه خونه‌ی مزخرف... با یه آدم مزخرف!

از در اتاق که بیرون میام با دیدن سحر کنار راه‌ پله سر جام می مونم؛ باخودم فکر می کنم، این آدم چقدر می تونه ترسناک باشه که هیچ کس بدون اجازه‌ی اون هیچ کاری انجام نمیده؟!

@z.farhani.

@زهراتیموری

ویرایش شده توسط Hasti1910

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳ 

وارد آشپزخونه شدم،خونسرد سرجاش نشسته بود و داشت غذاش رو میخورد. رفتم جلوتر تا بلکه سرش رو بلند بکنه و بهم نگام بکنه؛ بعد از حرف‌هایی که در مورد علیسان شنیده بودم دوست‌داشتم یه نفر رو مقصر بدونم.
عصبی صندلی جلوش رو بیرون کشیدم و پاشنش رو محکم به زمین کوبیدم. بدون اینکه سرش رو بالا بیاره فقط درجه مردمک هاش رو تغییر داد و نیم نگاهی بهم کرد.
روی صندلی نشستم، دستم رو به میز تکیه دادم و بهش خیره شدم. بدون توجه به نگاهم با آرامش غذاش رو می‌خورد. اصلا حس خوبی نداشتم، دست‌ هام میلرزیدن.
دستمال کنار دستش رو برداشت و آروم کنار لبش رو پاک کرد. به صندلیش تکیه داد
+چی شده؟
_باید یه سر برم ترکیه
+نمیشه
حرفش خیلی قاطع بود جوری که بدنم رو از عصبانیت میلرزوند. تصمیم گیری های این مرد برای من خیلی بیش از حد بود. نه! تمام تصمیمات این مرد درست سرنوشت نانوشتم رو مینوشتن.
_ازت اجازه نخواستم... میرم و زود میام
+مگه نگفتم با کسی حرف نزن!
با تعجب بهش نگاه کردم
+حرفم رو یه بار زدم قرار نیست جایی بری
_تو گوشی منو کنترل میکنی!
عصبی به چشم های خونسردش نگاه می‌کردم
+آره
آره‌اش هر آره‌ای نبود. جوری حرف میزد که جوابی هم برای گفتن در خصوص زندگی خودم نداشته باشم. چشم‌های نافذش هر راهی رو به روم میبست.
_بهم نیاز داره... باید برم پیشش
دوباره دست‌هاش رو جلو برد و قاشق و چنگالش رو برداشت. همونطور که تکه‌‌های داخل بشقابش رو تکه تکه می‌کرد گفت
+زیادی وابستش کردی... زیرلب ادامه داد: مس خودت
دست لرزونم رو بالا آوردم و یقه لباسم رو کمی کشیدم.
_نیازی به تربیت های خاص تو برای پسرم ندارم... حداقل تو این موضوع دیگه اجازه‌ای نداری!
قاشق و چنگالش رو توی بشقابش رها کرد. با اخم به چشم‌هام خیره شد. من از نگاهش میترسیدم. من از کارهایی که این نگاه میتونستن انجام بدن میترسیدم...
+روزی که پاتو گذاشتی اینجا این اجازه رو بهم دادی. درواقع نه اون روز؛ تو خیلی وقت پیش این اجازه رو بهم دادی.
چونم کمی لرزید، زیادی در حقم بی انصافی میشد. حالم از خودم بهم میخورد و تو دلم میپیچید. حتی نیازی نبود صداش رو هم بالا ببره همیشه جوری که دلش میخواست میشد
_من باهات یه توافقی کردم و پای اون هستم اما علیسان
+من مسئول بچه‌ی تو نیستم
_خودت گفتی اجازه‌ی همه چی دست تو
یکی از آبروهاش رو بالا برد
+و همینطورم هست
با صدای گرفته‌ از بغض های ذهنم، در حالی که پاهام فرمون فرار رو به دست گرفته بودن؛ با چاشنی تنفرهای روحم گفتم
_تهوع خاطراتم اونقدر زیادن که میترسم به گند بکشمت
+پس به اون ترست ادامه بده و خودتو نگه دار. چونکه هنوز بهت نیاز دارم
خنده‌‌‌ی بلندی کردم
_و وقتی اون نیازتون تموم بشه چی؟ یا اگه کس دیگه ای بتونه جای من کاراتو انجام بده چی؟
از جاش بلند شد، آروم به طرفم امد. دستش رو بلند کرد و پشت انگشت اشاره‌اش رو از بالای ابروم، تا گونه‌ام کشید و نگه داشت.
+همیشه جایگزین ها زیادن
چشم هام رو روی هم فشار دادم و سرم رو عقب کشیدم تا از سرطان درد انگشت هاش آزاد بشم.
انگشتش رو توی مشتش جمع کرد. هردو دستش رو پشت سرش قفل کرد.
+و حالا که این رو میدونی بهتره که خوب انجامش بدی
با نفرت بهش نگاه کردم
_میدونی که برای تو هم یه جایگزین پیدا میشه
+آره... اما نه برای تو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...