رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Nazisanyaf

رمان زیبایی nazisan کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان زیبایی

نویسنده: nazisan 

ژانر: عاشقانه،پلیسی 

هدف: نوشتن را عاشقانه دوست دارم 

 پارت گذاری : نامعلوم 

خلاصه : نفس برای خلاصی از قفس طلایی پدر تن به ازدواجی می دهد که هیچ علاقه ای در آن نیست اما عشق با شکل و شمایلی پیچیده و هیجان انگیز کم کم او را با رازهای بی شمار زندگیش مواجه می کند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید

آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکارم ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت اول 

بوی جنگل و برگهای پوسیده ،خاک نم دار و رطوبت ، خاطره ی شیرین ترین روزهای کودکی را در ذهنش تداعی می کرد .آفتاب داغ قلعه های شنی و جیغ و شادی و آب بازی با بچه های خاله بلور در ویلای بابلسر ، دلش می خواست تا ابد در این حال خوش بماند اما دست انداز خودش و فکرش را تکان داد و نگاهش به سوی سامان کشید که ظاهرا حواسش چهارچشمی به جاده بود اما تا اینجا هیچ دست اندازی را بی نصیب نگذاشته بود .

شرمسار خندید و گفت :جاده واقعا خرابه

آه بلندی کشید و دسته گلش را بالا آورد .سامان متوجه حرکتش شد و پرسید: راستی نگفتی ، قشنگه ؟ 

- چی ؟ دسته گل؟ 

-آره، خوشت اومد؟

- امروز همه چی عالی بود ....دور از تصوراتم.

سامان انگار منتظر شنیدن این حرف بود چون خندید و دوباره گفت:   پس همه چی عالی بود ؟( و با تاکید بیشتری پرسید)کلا همه چی رو دوست داشتی.

دوباره توی چاله ای افتادند نفس بیحوصله تر از آن بود که بعد از اینهمه ساعت خستگی و اضطراب حال و حس تعریف و تمجید از جشن عروسی شان را داشته باشد.رانندگی افتضاح سامان هم عصبی اش می کرد .کوتاه گفت : اوهوم همه چی عالی بود.

حوصله نداشت خوشبختانه سامان هم پی حرف را نگرفت. از ساعت شش صبح اسیر آرایشگاه و آتلیه و فیلمبرداری بودند بعد هم جشن که جدا دور از تصورش بود .ورود با کالسکه ، هلکوپتر سواری و گل افشانی از آن بالا ، شعبده بازی و هنرنمایی یکی از سرشناس ترین مجریهای ممنوع التصویر صداو سیما ، همه و همه در یک روز سرگیجه آور بود . آنقدری که برای چند ساعت فراموش کرد دلش به این ازدواج اجباری رضا نبوده حالا هم بعد از آن چند ساعت شلوغ ، بی خیال مهمانانی که دنبال ماشین عروس توی خیابانهای تهران کارناوال شادی راه انداخته بودند ، در یک فرصت جانانه ، فرار کردند و نعلوم نبود کجا می رفتند .

نفس بی تاب پرسید: دقیقاکجاییم .

  سامان باز بنای شوخی گذاشت: کنار همیم. چطور بد می گذره ؟

-خسته شدی عزیزم ،الاناست که برسیم .

جوابش همین بود .ساکت شد و زل زد به جاده . اما افکار نفس راهی به گذشته پیدا کرد ،به چهار سال قبل وقتی هجده سالش بود .برای اولین بار عاشق شد، عاشق کامران ، به پدرش گفته بود"می گن هیچ آدمی کامل نیست اما من می گم وقتی عاشق بشی دیگه کاملی،هیچی کم نداری " پدر به حرفش خندیده بود و با غرور بخصوصی گفته بود "باریکلا دختر حرفای قشنگ می زنی"اما در ادامه با لحنی فیلسوف مابانه گفت"عاشقی خوبه اما عاقلانه زندگی کردن بهتره  "و بعد از مرگ کامران فهمید مقصود پدر از این حرف چه بود. 

بی خیال کامران اصلا بی خیال دخترش که با کامران عشق را تجربه کرد و بزرگ شد و حالا نمی شد ، نمی توانست اصلا نمی خواست که سامان را دوست بدارد .به قول خودش تکمیل بود دیگر جایی برای یک آدم جدید نداشت مگر آدمها چقدر ظرفیت عشق را دارند ....

رشته ی افکارش را سامان گسیخت .-توی این دو ماهی که نامزد بودیم ....خب ....راستش ...

خودش که دل و دماغ یک آدم جدید را نداشت سامان هم با این سکوتهاش او را یرخورده تر و عاصی تر می کرد .سکوتش که طول کشید پنداشت " حتما خوابش گرفته که داره حرف می زنه " 

سامان نیم نگاهی به صورتش انداخت و رک حرفش را زد :من حس می کنم تو به من هیچ علاقه ای نداری؟

و صورتش را به سمت شیشه چرخاند و نفس عمیقی کشید . انگار  سخت بود این حقیقت را به روش بیاورد ......

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت اول 

بوی جنگل و برگهای پوسیده ،خاک نم دار و رطوبت ، خاطره ی شیرین ترین روزهای کودکی را در ذهنش تداعی می کرد .آفتاب داغ قلعه های شنی و جیغ و شادی و آب بازی با بچه های خاله بلور در ویلای بابلسر ، دلش می خواست تا ابد در این حال خوش بماند اما دست انداز خودش و فکرش را تکان داد و نگاهش به سوی سامان کشید که ظاهرا حواسش چهارچشمی به جاده بود اما تا اینجا هیچ دست اندازی را بی نصیب نگذاشته بود .

شرمسار خندید و گفت :جاده واقعا خرابه

آه بلندی کشید و دسته گلش را بالا آورد .سامان متوجه حرکتش شد و پرسید: راستی نگفتی ، قشنگه ؟ 

- چی ؟ دسته گل؟ 

-آره، خوشت اومد؟

- امروز همه چی عالی بود ....دور از تصوراتم.

سامان انگار منتظر شنیدن این حرف بود چون خندید و دوباره گفت:   پس همه چی عالی بود ؟( و با تاکید بیشتری پرسید)کلا همه چی رو دوست داشتی.

دوباره توی چاله ای افتادند نفس بیحوصله تر از آن بود که بعد از اینهمه ساعت خستگی و اضطراب حال و حس تعریف و تمجید از جشن عروسی شان را داشته باشد.رانندگی افتضاح سامان هم عصبی اش می کرد .کوتاه گفت : اوهوم همه چی عالی بود.

حوصله نداشت خوشبختانه سامان هم پی حرف را نگرفت. از ساعت شش صبح اسیر آرایشگاه و آتلیه و فیلمبرداری بودند بعد هم جشن که جدا دور از تصورش بود .ورود با کالسکه ، هلکوپتر سواری و گل افشانی از آن بالا ، شعبده بازی و هنرنمایی یکی از سرشناس ترین مجریهای ممنوع التصویر صداو سیما ، همه و همه در یک روز سرگیجه آور بود . آنقدری که برای چند ساعت فراموش کرد دلش به این ازدواج اجباری رضا نبوده حالا هم بعد از آن چند ساعت شلوغ ، بی خیال مهمانانی که دنبال ماشین عروس توی خیابانهای تهران کارناوال شادی راه انداخته بودند ، در یک فرصت جانانه ، فرار کردند و نعلوم نبود کجا می رفتند .

نفس بی تاب پرسید: دقیقاکجاییم .

  سامان باز بنای شوخی گذاشت: کنار همیم. چطور بد می گذره ؟

-خسته شدی عزیزم ،الاناست که برسیم .

جوابش همین بود .ساکت شد و زل زد به جاده . اما افکار نفس راهی به گذشته پیدا کرد ،به چهار سال قبل وقتی هجده سالش بود .برای اولین بار عاشق شد، عاشق کامران ، به پدرش گفته بود"می گن هیچ آدمی کامل نیست اما من می گم وقتی عاشق بشی دیگه کاملی،هیچی کم نداری " پدر به حرفش خندیده بود و با غرور بخصوصی گفته بود "باریکلا دختر حرفای قشنگ می زنی"اما در ادامه با لحنی فیلسوف مابانه گفت"عاشقی خوبه اما عاقلانه زندگی کردن بهتره  "و بعد از مرگ کامران فهمید مقصود پدر از این حرف چه بود. 

بی خیال کامران اصلا بی خیال دخترش که با کامران عشق را تجربه کرد و بزرگ شد و حالا نمی شد ، نمی توانست اصلا نمی خواست که سامان را دوست بدارد .به قول خودش تکمیل بود دیگر جایی برای یک آدم جدید نداشت مگر آدمها چقدر ظرفیت عشق را دارند ....

رشته ی افکارش را سامان گسیخت .-توی این دو ماهی که نامزد بودیم ....خب ....راستش ...

خودش که دل و دماغ یک آدم جدید را نداشت سامان هم با این سکوتهاش او را یرخورده تر و عاصی تر می کرد .سکوتش که طول کشید پنداشت " حتما خوابش گرفته که داره حرف می زنه " 

سامان نیم نگاهی به صورتش انداخت و رک حرفش را زد :من حس می کنم تو به من هیچ علاقه ای نداری؟

و صورتش را به سمت شیشه چرخاند و نفس عمیقی کشید . انگار  سخت بود این حقیقت را به روش بیاورد ......

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت اول 

بوی جنگل و برگهای پوسیده ،خاک نم دار و رطوبت ، خاطره ی شیرین ترین روزهای کودکی را در ذهنش تداعی می کرد .آفتاب داغ قلعه های شنی و جیغ و شادی و آب بازی با بچه های خاله بلور در ویلای بابلسر ، دلش می خواست تا ابد در این حال خوش بماند اما دست انداز خودش و فکرش را تکان داد و نگاهش به سوی سامان کشید که ظاهرا حواسش چهارچشمی به جاده بود اما تا اینجا هیچ دست اندازی را بی نصیب نگذاشته بود .

شرمسار خندید و گفت :جاده واقعا خرابه

آه بلندی کشید و دسته گلش را بالا آورد .سامان متوجه حرکتش شد و پرسید: راستی نگفتی ، قشنگه ؟ 

- چی ؟ دسته گل؟ 

-آره، خوشت اومد؟

- امروز همه چی عالی بود ....دور از تصوراتم.

سامان انگار منتظر شنیدن این حرف بود چون خندید و دوباره گفت:   پس همه چی عالی بود ؟( و با تاکید بیشتری پرسید)کلا همه چی رو دوست داشتی.

دوباره توی چاله ای افتادند نفس بیحوصله تر از آن بود که بعد از اینهمه ساعت خستگی و اضطراب حال و حس تعریف و تمجید از جشن عروسی شان را داشته باشد.رانندگی افتضاح سامان هم عصبی اش می کرد .کوتاه گفت : اوهوم همه چی عالی بود.

حوصله نداشت خوشبختانه سامان هم پی حرف را نگرفت. از ساعت شش صبح اسیر آرایشگاه و آتلیه و فیلمبرداری بودند بعد هم جشن که جدا دور از تصورش بود .ورود با کالسکه ، هلکوپتر سواری و گل افشانی از آن بالا ، شعبده بازی و هنرنمایی یکی از سرشناس ترین مجریهای ممنوع التصویر صداو سیما ، همه و همه در یک روز سرگیجه آور بود . آنقدری که برای چند ساعت فراموش کرد دلش به این ازدواج اجباری رضا نبوده حالا هم بعد از آن چند ساعت شلوغ ، بی خیال مهمانانی که دنبال ماشین عروس توی خیابانهای تهران کارناوال شادی راه انداخته بودند ، در یک فرصت جانانه ، فرار کردند و نعلوم نبود کجا می رفتند .

نفس بی تاب پرسید: دقیقاکجاییم .

  سامان باز بنای شوخی گذاشت: کنار همیم. چطور بد می گذره ؟

-خسته شدی عزیزم ،الاناست که برسیم .

جوابش همین بود .ساکت شد و زل زد به جاده . اما افکار نفس راهی به گذشته پیدا کرد ،به چهار سال قبل وقتی هجده سالش بود .برای اولین بار عاشق شد، عاشق کامران ، به پدرش گفته بود"می گن هیچ آدمی کامل نیست اما من می گم وقتی عاشق بشی دیگه کاملی،هیچی کم نداری " پدر به حرفش خندیده بود و با غرور بخصوصی گفته بود "باریکلا دختر حرفای قشنگ می زنی"اما در ادامه با لحنی فیلسوف مابانه گفت"عاشقی خوبه اما عاقلانه زندگی کردن بهتره  "و بعد از مرگ کامران فهمید مقصود پدر از این حرف چه بود. 

بی خیال کامران اصلا بی خیال دخترش که با کامران عشق را تجربه کرد و بزرگ شد و حالا نمی شد ، نمی توانست اصلا نمی خواست که سامان را دوست بدارد .به قول خودش تکمیل بود دیگر جایی برای یک آدم جدید نداشت مگر آدمها چقدر ظرفیت عشق را دارند ....

رشته ی افکارش را سامان گسیخت .-توی این دو ماهی که نامزد بودیم ....خب ....راستش ...

خودش که دل و دماغ یک آدم جدید را نداشت سامان هم با این سکوتهاش او را یرخورده تر و عاصی تر می کرد .سکوتش که طول کشید پنداشت " حتما خوابش گرفته که داره حرف می زنه " 

سامان نیم نگاهی به صورتش انداخت و رک حرفش را زد :من حس می کنم تو به من هیچ علاقه ای نداری؟

و صورتش را به سمت شیشه چرخاند و نفس عمیقی کشید . انگار  سخت بود این حقیقت را به روش بیاورد ......

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت اول 

بوی جنگل و برگهای پوسیده ،خاک نم دار و رطوبت ، خاطره ی شیرین ترین روزهای کودکی را در ذهنش تداعی می کرد .آفتاب داغ قلعه های شنی و جیغ و شادی و آب بازی با بچه های خاله بلور در ویلای بابلسر ، دلش می خواست تا ابد در این حال خوش بماند اما دست انداز خودش و فکرش را تکان داد و نگاهش به سوی سامان کشید که ظاهرا حواسش چهارچشمی به جاده بود اما تا اینجا هیچ دست اندازی را بی نصیب نگذاشته بود .

شرمسار خندید و گفت :جاده واقعا خرابه

آه بلندی کشید و دسته گلش را بالا آورد .سامان متوجه حرکتش شد و پرسید: راستی نگفتی ، قشنگه ؟ 

- چی ؟ دسته گل؟ 

-آره، خوشت اومد؟

- امروز همه چی عالی بود ....دور از تصوراتم.

سامان انگار منتظر شنیدن این حرف بود چون خندید و دوباره گفت:   پس همه چی عالی بود ؟( و با تاکید بیشتری پرسید)کلا همه چی رو دوست داشتی.

دوباره توی چاله ای افتادند نفس بیحوصله تر از آن بود که بعد از اینهمه ساعت خستگی و اضطراب حال و حس تعریف و تمجید از جشن عروسی شان را داشته باشد.رانندگی افتضاح سامان هم عصبی اش می کرد .کوتاه گفت : اوهوم همه چی عالی بود.

حوصله نداشت خوشبختانه سامان هم پی حرف را نگرفت. از ساعت شش صبح اسیر آرایشگاه و آتلیه و فیلمبرداری بودند بعد هم جشن که جدا دور از تصورش بود .ورود با کالسکه ، هلکوپتر سواری و گل افشانی از آن بالا ، شعبده بازی و هنرنمایی یکی از سرشناس ترین مجریهای ممنوع التصویر صداو سیما ، همه و همه در یک روز سرگیجه آور بود . آنقدری که برای چند ساعت فراموش کرد دلش به این ازدواج اجباری رضا نبوده حالا هم بعد از آن چند ساعت شلوغ ، بی خیال مهمانانی که دنبال ماشین عروس توی خیابانهای تهران کارناوال شادی راه انداخته بودند ، در یک فرصت جانانه ، فرار کردند و نعلوم نبود کجا می رفتند .

نفس بی تاب پرسید: دقیقاکجاییم .

  سامان باز بنای شوخی گذاشت: کنار همیم. چطور بد می گذره ؟

-خسته شدی عزیزم ،الاناست که برسیم .

جوابش همین بود .ساکت شد و زل زد به جاده . اما افکار نفس راهی به گذشته پیدا کرد ،به چهار سال قبل وقتی هجده سالش بود .برای اولین بار عاشق شد، عاشق کامران ، به پدرش گفته بود"می گن هیچ آدمی کامل نیست اما من می گم وقتی عاشق بشی دیگه کاملی،هیچی کم نداری " پدر به حرفش خندیده بود و با غرور بخصوصی گفته بود "باریکلا دختر حرفای قشنگ می زنی"اما در ادامه با لحنی فیلسوف مابانه گفت"عاشقی خوبه اما عاقلانه زندگی کردن بهتره  "و بعد از مرگ کامران فهمید مقصود پدر از این حرف چه بود. 

بی خیال کامران اصلا بی خیال دخترش که با کامران عشق را تجربه کرد و بزرگ شد و حالا نمی شد ، نمی توانست اصلا نمی خواست که سامان را دوست بدارد .به قول خودش تکمیل بود دیگر جایی برای یک آدم جدید نداشت مگر آدمها چقدر ظرفیت عشق را دارند ....

رشته ی افکارش را سامان گسیخت .-توی این دو ماهی که نامزد بودیم ....خب ....راستش ...

خودش که دل و دماغ یک آدم جدید را نداشت سامان هم با این سکوتهاش او را یرخورده تر و عاصی تر می کرد .سکوتش که طول کشید پنداشت " حتما خوابش گرفته که داره حرف می زنه " 

سامان نیم نگاهی به صورتش انداخت و رک حرفش را زد :من حس می کنم تو به من هیچ علاقه ای نداری؟

و صورتش را به سمت شیشه چرخاند و نفس عمیقی کشید . انگار  سخت بود این حقیقت را به روش بیاورد ......

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ندای درونش نهیب زده بود "تازه فهمیدی احمق!" اما نفس به تکاپوی رفع و رجوع این فکر از ذهن او شد .

- نه نه .... فقط...( آه بلندی کشید و  ادامه داد )این مدت بخاطر کار زیاد تو فرصت نداشتیم با هم ...

بغض به گلوش سیخ زد این حرفها بهانه ی مسخره ای بود سامان هر چقدر هم گرفتار وظایفی در قبال همسرش داشت اما طی این دو ماه فقط با تماس تلفنی ،شامهای پرتشریفات خانوادگی و مسیج با هم وقت گذراندند.

توی شهر بودند و چشمش ناخودآگاه به بیلبرد بزرگ نزدیک میدان افتاد تصویر سامان با  تیشرت لیمویی و شلوار سفید و آن لبخند جذاب و معروفش ،نشسته روی مبل ،حواسش را پرت کرد .

- اینجام هستی! 

سامان نیم نگاهی به بیلبورد انداخت و نفس بلندی کشید ظاهرا دلخور بود نفس همراه با لبخندی طعنه آمیز ادامه ی حرف را گرفت .

-این سکوتت .... انگار دائم حرفت رو قورت میدی البته من فکر می کنم عمدا سکوت می کنی ولی باور کن هیچم جذاب نیست .

سامان نگاه عمیقی بهش انداخت و بعد دوباره به روبروش خیره شد نفس فکر کرد باز هم قرار است به این سکوت شکنجه آورش ادامه دهد اما او بی هوا گفت: شمام نفس اقتداری عزیز ، به سوالات من جواب واضح و شفاف نمیدی همه ش حس می کنم ...

- البته اگه افتخار بدین از این به بعد نفس روستا هستم اما این تویی که دائم سرو ته حرفا تو درز می گیری،  خب بگو همه ش چه حسی داری ....

و بهش زل زد . سامان با لبخندی کج لحظه ای گذرا نگاهش کرد و گفت : همه ش حس می کنم تو یه رازی داری یه رازی که به من نگفتی اما بهم مربوط میشه 

نفس گر گرفت و صاف سر جاش نشست حتما سرخ شده بود که صورتش یکهو داغ شد او حق داشت نفس یک راز داشت . اما مگر می شود سامان اینهمه سردی را ببیند جواب ردش را بشنود اما باز هم نفهمد پای کس دیگری در میان بوده ....

سامان افکارش را پس زد : اون شعری که دائم گوش می کنی ....دارمش صبر کن !

و تِرک ها را بالا و پایین کرد تا ترانه ی مورد نظرش را پیدا کند .شعر را از بر بود همه زیر و بم صدای خواننده را با دل و جان گوش سپرده بود. همان شعری که کامران گفته بود برای تو خوندنش " واسه این تنهایی بهت اصلا نمیاد که مقصر باشی تو با این زیبایی نمی تونی از عشق متنفر باشی " 

پوزخندی زد سامان دید و او هم نیشخند زد اما تلخ تر از نفس ،جوری که از صد تا کلام معنادارتر بود پس او هم می دانست، فقط نمی توانست بفهمد چرا سامان با اینکه ازش جواب رد شنید اما پا پس نکشید . به نظر نمی آمد عاشق سینه چاکش باشد .اما دلش از دست پدر خون بود انگار که باهاش یک لج  لجبازی کودکانه دارد، هر چه او می خواست پدر رد می کرد و بالعکس . همیشه هم این جمله ورد زبانش بود " من صلاحت رو می خوام دختر " 

از تغییر مسیر در جایش وول خورد و گیج و ویج به تاریکی مخوف اطرافش چشم دوخت اما چیزی سر در نیاورد . نور چراغهای ماشین پیچ و تاب خوران تاریکی جاده ی خاکی را می شکافت  .

بی تاب پرسید : پس کجا می ریم؟

- یه ویلای عالی انتهای این جاده س ،دیگه تقریبا رسیدیم 

زمزمه وار گفت: خیلی ترسناکه !

- حیف که تاریکه وگرنه می دیدی تو چه جاده ی بکر و قشنگی هستیم خیلی جای باحالیه.

- اما ترسناکه 

سامان شنید اما بی آنکه اهمیت بدهد توضیح داد : فقط دو تا ویلا تو این جاده رویایی ساختن، بعد دیگه جنگلبانی دست گذاشت روش اجازه ی ساخت و ساز نداد.

هنوز ترانه ی محبوب نفس ،فضای کسل کننده ی بین شان را پر می کرد .دست برد ضبط را کم کرد اما صدای سرسام آور جیرجیرک ها و ناله ی پرنده ای در دور دست آزارش داد و دوباره صدای ضبط را بالا برد .

خودش را به سمت سامان کشید و سعی کرد جز روبرو به جای دیگری خیره نشود سایه های درختان وهم انگیز بود دوباره تکرار کرد : ترسناکه سامان 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

سامان دستش را گرفت و برای اینکه از این حال و هوا درش آورد دوباره شروع کرد به توضیح دادن :دوطرف جاده پر از درختای بلوط و یه درختیِ که مردم بومی بهش میگن "ویلیگ" میوه ش همین موقع ها می رسه ،خیلی خوشمزه س .

نفس بی اعتنا به حرفش به حاشیه ی جاده اشاره کرد و پرسید :اونجاست؟

-نه ویلای ما انتهای این جاده س یه آرشیتکت سوئیسی ساختش 

نفس پرسید :ویلای توئه؟

-من ؟(خندید)نه ،ویلای من تو رامسر یه جایی نزدیک شهرِ ،اون بیلبورد دور میدون رو دیدی؟

-تبلیغ مبلمان؟

-آره ویلا واسه مدیر عامل کارخونه س،عوض دستمزدم ازش خواستم اینجارو بهمون بده . نمی دونی چقدر این محیط و اطرافش قشنگه 

توی دلش پاسخ داد"همه جای شمال عین همه  "اما نگاهش چهارچشمی به نور ماشین بود که توی دست اندازها و چاله چوله ها موج برمی داشت و مثل آهن ربا حشرات ریز و درشت را به خودش جذب می کرد .دلشوره و اضطراب خاص این شب کم بود که ترس این محیط بیگانه هم به آن اضافه شد. تاریکی و غربت فضا باعث می شد هیچ امنیتی را حس نکند صبرش سرآمده بود دلش می خواست از این وضعیت زار بزند و بگوید این برنامه اصلا باب میلش نیست .اما مثل تمام مواقعی که از ترس به مادرش پناه می برد یاد او افتاد .از وقتی که خودش را شناخت مادر یک تکه گوشت بی حرکت کنج اتاقش بود .با پوستی زبر و خشن و نگاهی بی فروغ که از هر حسی تهی بود .سالها بود کسی سراغش را نمی گرفت و دلتنگش نمی شد کاملا فراموش شده و از یاد رفته بود مخصوصا که تمام اقوامش مرده بودند پدرش، مادرش، پدربزرگ‌ و مادربزرگش ، نه خواهری داشت نه برادری و او هم تنها فرزندش بود و مسبب این اتفاق تلخ برای مادرش .... 

مرتب بهش سر‌می زد و گاهی درکارها به پرستارش کمک می کرد. البته نه فقط به خاطر عذاب وجدان یا احساس وظیفه ، بلکه فهمیده بود او هم دست کمی از مادرش ندارد به حکم و دستور پدر زندانی قفس طلایی اش بود . 

خانه و مادر سبب شد تا باز آه سینه سوز دیگری بکشد که نگاه سامان را بدنبال داشت زیبایی نفس بدون هیچ دخالتی کار خود خدا بود اما می دید که او بدون طراوت و شادابی مثل عروسک پشت ویترین فقط ظاهری خوشابرنگ دارد و دل و قلبش از درون پژمرده و پوسیده بود .سامان این را فهمیده بود و می دانست .

-خب بالاخره رسیدیم .

جز تاریکی و سایه های کج و معوج که اصلا معلوم نبود سایه ی درختان است یا ساختمان ویلا چیزی نمی دید. برای همین ناباورانه پرسید : واقعا؟

و بالاخره دروازه ی آهنی ویلا پیدا شد .سامان که برای گشودن در پیاده شد باد خنکی تنش را لرزاند .اما نفس راحت و بلندی کشید و به کمرش کش و قوسی داد .شیشه را پایین برد و پرسید:منم پیاده شم ؟  

سامان از کنار دروازه نگاهش کرد و با محبت گفت : نه عزیزم عرق داری سرما می خوری 

لحن مهربانش باعث شد تا با انبساط خاطر بیشتری در جایش لم بدهد. سامان که نشست پرسید : فقط ماییم ؟

سامان با خنده گفت : آره خب پس قراره کی باشه ؟ ماه عسل اومدیما

و نگاه گرم و طولانی اش را به صورتش داد؛ نفس شرمزده گفت: نه نه ،منظورم اینه سرایداری ،کسی نیست ؟ (ماشین شیب ملایمی را بالا رفت ) آخه خیلی تاریک و .... (به عقب و تاریکی بی انتها خیره شد ) اینجا خیلی دورِ 

اما سامان حرفی نزد شاید صداش را نشنید .

- سرایدار  صبح زود اومده ویلا رو مرتب و گرم برامون آماده کرده و هر چی لازم بوده آذوقه خریده ، تازه صاحب ویلا گفت ما خوش شانسیم چون همسایه مونم اینجا هستن.

و ماشین را خاموش کرد و صدای طبیعت مهیب تر از تاریکی و سایه های موهوم دلش را چنگ زد با اینحال پرسید : همسایمون ؟ 

-ویلای اولی ، ندیدی چراغاشون روشن بود .

این را گفت و پیاده شد .نفس داشت حساب کتاب می کرد از آن ویلا تا اینجا با ماشین دو سه دقیقه ای راه بود پس خیلی هم دور و برشان شلوغ نبود و این می ترساندش.سامان که در را گشود بی اختیار خودش را عقب کشید .

-ترسوندمت ؟

و خیره خیره نگاهش کرد .قیافه اش شبیه کسی بود که میخواهد از سر ناچاری گریه کند.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

درمانده و عصبی بود. هنوز پای چپش روی زمین نرسیده که سامان بغلش کرد.دستپاچه گفت:منو بذار زمین با این لباسا خیلی سنگین شدم .

سامان آهسته نجوا کرد: نه اتفاقا 

بیشتر ترسید : چرا یواش حرف می زنی ؟ 

پیشانی اش را بوسید و با خنده گفت: همین طوری 

انقدر تاریک بود که حتی صورت هم را نمی دیدند از پنج شش پله بالا رفت و جلوی در ِویلا عاقبت او را روی زمین گذاشت و چراغ ایوان را روشن کرد تا نفس بخواهد دور و برش را تماشا کند بلافاصله در را گشود.سامان مودب و مهربان تعظیم کرد وگفت:بفرمائید بانو جان

نفس دامنش را صاف کرد و طعنه زد: تازه از الان به بعد باید رمانتیک باشی .

و هنوز پاش را بلند نکرده سامان دوباره بغلش کرد. 

-وای شوخی کردم سامان، به خدا فقط شوخی کردم. 

اما او اهمیتی نداد هالوژن با نور کمرنگی راهش را روشن می کرد و از پله هایی که روبروی در بود بالا رفتند .نفس شرمنده  و خجل گفت: کمرت درد می گیره سامان!

-دیگه رسیدیم عزیزم. 

چیزی روی قلبش سنگین شد .این لحن و جمله را سابقا درست توی همین موقعیت از کامران  شنیده بود .مثل اینکه زمان به عقب برگشت به روزیکه با او کنسرت رفته بودند وقتی توی تاریک و روشن سالن لوس و بی حوصله  نق زده بود "اه پس چرا خواننده نمی یاد " او عین همین جمله را با همین لحن خوش و نرمش زیر گوش نفس زمزمه کرده بود .وقتی سامان روی زمین گذاشتش ، تازه از فکر و خیال بیرون آمد و باز مایوس شد .همه اش رویا بود اما باز هم توی تاریکی اتاق بهش زل زده بود و منتظر دیدن کامران بود .سامان نگاه بی تاب و گریانش را ندید به سمت دیگری رفت و نور سفید چراغ همه ی حقیقت را یکجا نشانش داد .او سامان بود نه کامران ، حالا دیگر متاهل بود و باید متعهد می ماند اما افکار ....

بلافاصله  سرش را پایین برد که اشکهایش را مخفی کند اما سامان همانطور که خودش را از شر کراواتش خلاص می کرد با کنایه گفت : اصلا بابت ده میلیونی که بابت آرایشگاه  دادم ناراحت نیستم .

نفس سرگشته و غمگین به چشمهاش زل زد ، سامان ادامه داد : بیشتر راه رو داشتی گریه می کردی اما آرایشت اصلا تکون نخورده ! 

طعنه اش حق بود و با لبخندی پاسخش را داد .لحظه ای پنداشت او هم بی تقصیر است  اما نه آنقدری که دلخور باشد وقتی بهش جواب رد داد و عوض رفتن ، ماند . اما خب او هم امشب مثل  ماست وارفته بود نه توجهی نشان داد نه اشتیاقی نه هیجانی ، بعد از دوماه نامزدی و برگزاری چنین مراسمی باشکوهی لااقل امشب باید سنگ تمام می گذاشت خواست با حرفی دلجویی کند که تازه متوجه اتاق اطرافش شد .

-وای اینجا چقدر قشنگه !

سامان با مهربانی گفت:گفتم که اینجا عالیه ....خوشت اومد ؟

به طرفش رفت و همانطور که همه جا را بررسی می کرد گفت : چطور دلشون اومده اینجا رو بدن دست ما !

روبروی هم بودند و سامان داشت یک دل سیر نگاهش می کرد اما گفت :پول ، پول عزیزم حلال مشکلاته

صدای سامان را دوست داشت فکر کرد، اگر همیشه هم به این مهربانی باشد می شد از خاطرات کامران  دل کند  چسبید به این زندگی ، دیگر چاره ای هم نداشت خواه ناخواه این زندگی اش بود .

سامان باز محو تماشایش بود و نفس کم کمک داشت خجالت می کشید برای همین خندید و گفت : می رم پایین لوازمتو از تو ماشین بیارم .

- لوازم؟

- واسه یه هفته اینجایم فکر همه چی رو کردم .... نمی ترسی که چند لحظه تنهاست بذارم ؟

- نه اما زود برگرد .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

پوفی کرد و به اتاق نگاه کرد از کاغذ دیواری گرفته تا لوازم و اسباب اتاق خواب همه تلفیقی از دو رنگ سفید و آبیِ روشن بود. تخت سفید با ملحفه ها و پتوی آبی سفد،مجسمه های گچی ،تابلوها ، میز و کنسولها حتی کرم ها و اسپری های روی میز رنگشان سفید یا آبی یا ترکیبی از این دو رنگ بود .وقتی سامان برگشت و به پیراهن آبی کمرنگش که با کت و شلوار سفید پوشیده بود، لحظه ای تعجب کرد و پرسید: عمدا این رنگ رو انتخاب کردی ؟

سامان به پیراهنش نگاه کرد و فقط لبخند زد داشت چمدان را بازمی کرد .نفس به سمت پنجره رفت اما دو سه تا قدم مانده را برگشت .منظره ی پیش روش ،حجم بی نهایتی ازسیاهی و تاریکی اشکال عجیب و غریب بود .به آینه نگاه کرد صورتش محزون ولی قشنگ بود. تلاش کرد تاجش را بردارد اما سامان گفت : صبرکن کمکت کنم اینجوری موهاتو می کَنی ( و توی گوشش زمزمه کرد)  نمی ذارم یه مو هم از سرت کم شه .

باز این لحن و صدا دلش را قرص کرد .او را نشاند پشت میز آرایش و با نهایت دقت و حوصله تمام سنجاقها را درآورد .کار سخت و بی پایانی به نظر می رسید اما هر از گاهی که توی آینه به هم خیره می شدند با لبخند می گفت :انگارانگار دیگه این آخریشه !

نفس گفت  :می دونی دلم می خواست امشب .....

و عمدا سکوت کرد می خواست به شیوه ی او حرف بزند ،سامان پرسید: خب؟

- دلم می خواست امشب بعد از جشن می رفتیم خونه ی خودمون واسه فردا تازه راه می افتادیم .

سامان که کارش تمام شده بود لبخند کجی زد و شانه هاش را ماساژ  داد و بالاخره گفت: اگه فردا می اومدیم پدرت پنج شش تا بادیگارد باهامون می فرستاد ،اون جوری دیگه هیچ حریم خصوصی نداشتیم . خوشبختانه اینجا موبایل هم آنتن نمیده .

حق داشت اگر پدر می فهمید حتما بادیگاردهاش را دنبالشان می فرستاد .سامان داشت روی میز را جمع می کرد ، آهسته گفت: برو یه دوش بگیر منم خیلی خستم (مستقیم نگاهش کرد و پرسید)نظرت چیه امشب حسابی استراحت کنیم .

توی ذهنش گفت از این بهتر نمیشه . ولی نگاهش که به خوش در آینه افتاد با آن موهاش آشفته ی وز کرده برخاست و خجالت زده گفت : حمام کجاست ؟ 

دری که پشت سرش بود را گشود و کوتاه گفت : منم می رم پایین دوش بگیرم 

- باشه ممنون 

- خوبه پس .... ( در نگاهش شیطنت موج می زد نفس متوجه شد و صورتش گر گرفت .سامان با خنده ای که شرم رابیشتر می کرد افزود )باشه متوجه م من باید برم همون پایین دوش بگیرم .

و خندید و نفس را هم به خنده انداخت اما گفت : درستشم همینه برو !

به محض رفتن سامان سراغچمدان رفت و بدون وسواس و کنجکاوی لباسی انتخاب کرد و داخل حمام شد .اول باید از شر این لباس سنگین و دست و پاگیر خلاص می شد .اما وسعت و زیبایی  حمام غافلگیرش کرد . 

وان سفید و بزرگی که از تمیزی برق می زد میان تیرگی کاشی  و سرامیک کف و دیوار حمام عین مروارید می درخشید .پنجره ای درست بالای وان با کرکره های طلایی پوشانده شده بود و لب طاچه دار پنجره، پر از شمعهای استوانه ای کوتاه و بلند بود سوی دیگر وان هم روشویی با قفسه ای مملو از شامپو و انواع کرم و لوسیون قرار داشت .مقابل آینه سبزرنگ روشویی ایستاد .به کلید و پریزهای متعدد روی دیوار نگاه کرد یکی یکیشان را زد حبابهای بالای آینه و لوتر فرفوژه حمام  را روشن کرد .همه چیز از تمیزی برق می زد و انگار کسی تابحال ازش استفاده نکرده بود . دست از تماشا برداشت و از آنجا که فقط می خواست از شر مواد چسبنده و خشک روی سرش خلاص شود داخل کابین دوش شد که شیشه های مات دودی رنگش کاملا درون کابین را استتار می کرد ، ناچار لباسش را توی وان گذاشت و بعد از دو سه بار شستشو با نرم کننده از شر زبری موهاش خلاص شد اما شستن خودِ کابین بیشتر وقتش را گرفت  .فراموش کرده بود حوله بیاورد اما وقتی به بیرون سرک کشید متوجه تن پوش و صندلهای صورتی رنگ که پشت در بودند ، شد .پس سامان توی اتاق منتظرش بود سریع با همان تن پوش خودش را خشک کرد و لباس پوشید نمی خواست بهانه دستش بدهد واقعا به خدا بیشتر از هر چیزی نیاز داشت .سامان روی تخت با موبایلش کار می کرد و به محض خروج ِ او سر بلند کرد و ماگ صورتی رنگی را به طرفش گرفت و لبخند خسته ای بهش زد .

نفس حوله را کنار گذاشت و پرسید : آنتن داری؟

سامان سر تکان داد : داشتم چک می کردم . نه ، بیا برات شیر گرم کردم .حمام خوب بود ؟

به طرفش رفت چمدان گوشه ی اتاق بود و لباس عروسیش هم آویزان شده بود ، شیر داغ لبش را سوزاند و تازه متوجه نگاه خیره ی سامان شد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

دستپاچه لبخندی زد و روبروش لب تخت نشست و گفت : می دونی بهترین قسمت این ماه عسلچیه؟

سامان برخاست و از کشوی یکی از پاتختی ها سشوار آورد و پرسید : چیه.

-پیچوندن بابام اینا 

سامان لبخندی زد و گفت:می دونم بابت دوران نامزدیمون ازم دلخوری ما باید بیشتر با هم رفت و آمد می کردیم باید بیشتر همو می دیدیم اما علاوه بر کار.....شرط و شروطای بی پایان جناب اقتداری مانع اصلی بود .

نفس شرمزده سرش را پایین انداخت سامان سشوار را به برق زد و ادامه داد:درکش می کنم پدرِ و از همون اول هم در مورد حساسیتهاش بهم گفت اما ایشون با اونهمه بادیگارد و ....ولش کن 

و صدای وز وز سشوار سکوت بین سان را پر کرد باور نداشت شوهر کرده و با او در جایی دورافتاده و ناشناخته تنهاست اما این حرفهاش خیالش را تا حدودی آسوده کرد . بتید حدس می زد پای پدرش وسط بوده که دوران نامزدی اش آنقدر مزخرف گذشته . خلسه ای شیرین و خواب آور وجودش را گرفته بود شاید از جادوی سرانگشتان سامان بود یا گرمای سشوار ،چون برخلاف دقایقی قبل که اصلا احساس خستگی نمی کرد حالا خوابش می آمد و نیاز داشت بعد از آنهمه برنامه و شلوغی آرامش ذخیره کند .

-خب نمِ موهات گرفته شد ،بخوابیم ؟

پتو را بالا زد و زیرش قرار گرفت آباژور را روشن کرد و بی آنکه نگاهش کند گفت : اگه خوابت نمی یاد برو یه گشتی تو طبقه ی پایین بزن .

اما دلش می خواست بخوابد پس زیر پتو خزید و سامان هم بی معطلی بغلش کرد و زیر گوشش زمزمه کرد : نمی تونی بفهمی چقدر واسه داشتنت روز شماری کردم حالا می تونم با خیال راحت بخوابم ، شبت بخیر عشقم.

بوسه ای رو شقیقه اش زد و همانطور که سرش تو گردن نفس بود خوابید . اما نفس داشت فکر می کرد مقصود او از روزشماری ؛همین دو ماه نامزدی بوده یا از قبل هم .... به افکارش اجازه ی پیشروی نداد ، سامان قبل از مهمانی دوست پدرش که منجر به آشنایی شان شد ، هرگز او را جایی ندیده بود . 

نفهمید کی و چه وقت خوابید اما از صدای واضح راه رفتن چشم گشود . سامان کنارش به آرامی نفس می کشید و مست خواب بود و صدای پرنده ای سکوت شب را می شکست. نیم خیز شد لحظه ای گوش سپرد. احتمالا خیالاتی شده بود خواست بخوابد که صدای بسته شدن دری کاملا از جا پراندش و سامان هم از تکان او بیدار شد و پرسید: چیزی شده؟

-صدا رو نشنیدی ...یکی دیگه ام غیر از ما اینجاست . 

سامان انگار خیالش راحت شده باشد که چیز مهمی نیست دستش را دور ِ شانه ی نفس پیچید و دوباره سرجاش افتاد . نفس یا خشونت گفت :سامان نمی خوای پاشی یه نگاهی بندازی ؟ اصلا درِ ویلا رو قفل کردی ؟ 

سامان سدستش را لای موهاش برد و با صدایی که داشت شل و نامهفوم‌می شد گفت :آره عزیزم درها رو بستم بیخودی ترسیدی .احتمالا ....پنجره ی پایینه که .... لابد از صدای باد ...به ... هم 

و خوابش برد اما نفس مطمئن بود اشتباه نشنیده و تا نزدیکی صبح از ترس خواب به چشمانش نیامد و هنگامی که تسلیم خواب شد هوا گرگ و میش بود اما بار دیگر که چشم گشود صبح شده بود . بی آنکه برخیزد لحظه ای دور و برش را نگاه کرد و یاد خوابی افتاد که دیده بود ،خواب کامران را دید که توی همین ویلا با هم بودند . ویلا مخروبه ای وسط جنگلی تاریک بود . به کامران گفته بود"می ترسم " او بغلش کرده بود و از پله هایی شکسته پایین برده بودش و جلوی آشپزخانه با هم به تماشای پنجره هایی که شعله ور بودند، ایستادند . می خندید اما مرتب به کامران می گفت"می ترسم " و در آخرین لحظه سامان بود که به روش لبخند زده بود . یادِ سامان حواسش را جمع کرد و او را توی تخت و اتاق ندید نشست و همه جا را نگاه کرد . بوی باران بینی اش را پر کرد . از دیدن آسمان ابری دلش گرفت و زیر لب غر زد "چه ماه عسل مسخره ای"  

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

پتوی سنگین و پف آلود را که دور پاش پیچیده شده بود به زور کنار زد و برخاست .کش و قوسی به تنش داد و خودش را جلوی آینه بررسی کرد صورتش خوشگل شده بود به قول "ماهی جون" که انیس و مونس نفس و آشپزِ خانه بود، صبح ها صورتش عین گل شکفته قشنگ بود .موهای لختش را که دیشب بافته بود باز کرد ، از زیر گوشش چین خورده و تا وسط کمرش را می پوشاند .به پنجره نزدیک شد بازش کرد و تنه اش را کاملا بیرون داد هوای پاک و صبحگاهی ، لوله های بینی اش را خنک کرد و عطر چوبی که می سوخت حس خوبی بهش داد .همه جا سبز بود انگار ویلا روی یک کلم بروکلی بزرگِ انبوه بنا شده بود آن بالاها مه درختان را استتار کرده بود ، فکر کرد حق با سامان بود اینجا واقعا محشر بود . 

دوباره خودش را نگاه کرد .مسواک زد و پایین رفت .بوی خوش چای کل ویلا را پر کرده بود اما بی اعتنا به آشپزخانه برای پیدا کردن سامان به همه جای ویلا نگاه انداخت، خبری ازش نبود و حواسش پرت مبل و دکوراسیون ساده ی ویلا ،شد . به نظر می رسید جز اتاق خوابی که دیشب را در ان گذراندند ،به دکور ِ باقیِ  ویلا چندان اهمیتی نداده اند .

فقط آشپزخانه با کابینتهای مشکی و صفحه هایی از جنس بامبو به دلش نشست و حالت دنج و روستایی ای که داشت با فضای بکر بیرون همخوانی داشت .

بوی چای و نان تست شده دوباره گرسنگی را به یادش آورد خواست بدنبال سامان از ویلا خارج شود که متوجه یادداشتش شد "صبحانه تو بخور زود می یام " 

یادش نیامد دیروز چیز درست و حسابی خورده باشد برای همین روی خوراکیهای میز شیرجه زد وقتی شروع به خوردن کرد تازه فهمید چقدر به غذا نیاز داشته ، از پنجره ی آشپزخانه منظره ی پیش‌ روش را نگاه می کرد و به صدای پرنده ای خوشخوان گوش سپرده بود واقعا دلت می خواست ساعتها از اینهمه سکوت و زیبایی لذت ببری اما هر چه سیرتر می شد نگرانی اش بابت غیبت سامان بیشتر می شد برخاست و فنجانش را آب زد به سمت در ویلا رفت دوباره همان ترس مرموز به سراغش آمد از تصور قفل بودن در تقریبا به سمتش هجوم برد اما موجی از هوای خنک و با طراوت ،مرطوب و مخلوط به بوی گیاهان و باران مشامش را پر کرد . 

روی ایوان نسبتا پهن ، میز و نیمکتی چوبی دیده می شد دسته گلش آنجا قرار داشت برش داشت و به اطراف نگاه کرد نه آنجا و نه در محوطه خبری از سامان نبود خواست صداش بزند که از پشت ویلا صدایی شنید و او را پوشیده در رکابی و شلوارکی مارکدار و سیاه دید ،هیکل عضله ای و درشتش جذاب بود و بی اختیار او را با کامران لاغر و استخوانی مقایسه کرد، کنده چوب بزرگی را می کشید.

لبخند زنان سلام کرد سامان متوجه اش شد کنده را انداخت و با دست دیگر پیشانی اش را پاک کرد اما نگاه نفس ماتِ چاقوی تیغه پهن و خون آلودی که در دستش بود ، خشک شد .یک عمر عادتش داده بودند هشیار باشد و هر اتفاقی را ساده نپندارد حالا مغزش داشت همه چیز را کنار هم می چید .خلوت محیط و تنهایی شان در ویلا ، چاقوی خون آلود و غریبگی اش با مردی که شوهرش بود .

سامان که مقابلش رسید تازه به خودش آمد آمرانه پرسید :خوب خوابیدی ؟

-آره .ممنون بابت صبحانه ....کجا بودی؟

سامان جوابش را نداد و با نگاهی گرم و مهربان صورتش را زیرو رو کرد و عمیق و ناگهانی لبهاش را بوسید اما نفس زیر چشمی به چاقو نگاه می کرد و دل دل می زد . 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم 

بالاخره سامان عقب کشید و برخلاف بوسه ی مهرآمیزش به سردی گفت : بریم داخل

تعجب کرد از این همه تضاد در رفتارش ، اما چیزی به روش نیاورد فقط زمزمه وار گفت: آخه می خوام یه کم هوا بخورم .

سامان دوباره نرمش نشان داد و گفت : باشه واسه بعد ، سرده لباستم کمه !

نفس خیره خیره نگاهش کرد به چشمهای روشنی که سرد و ناآشنا بود زیر نگاهی که نتوانستتفسیرش کند و ناچار داخل ویلا شد حسی عجیب و دلهره آور بهش نهیب می زد " بیرون از ویلا امن ترِ ، اصلا یک چیزی درست نبود . 

-چرا اونجا ایستادی ؟

نفس بی اختیار موهاش را دوباره بافت.مثل مهمانی بود که معذب است و نه پای رفتن دارد نه دل ماندن !

-برام چای بریز.

این را گفت و خودش مشغول شستن دستش شد. نفس فنجانی چای، سرِ میز گذاشت و به کابینت تکیه زد .سامان پرسید: چیزی خوردی؟

-اوهوم .خیلی گرسنه م بود .

اما وحشتزده به او که غرق تمیز کردن چاقو شده بود ، نگاه کرد،با ظرافت و دقتی خاص چاقو را تمیز می کرد انگار می خواست مطمئن شودهیچ جای لکی باقی نمی ماند . 

بی اختیار گفت: بده بشورمش .... (سامان اعتنایی نکرد ) شکار کردی؟

باز جوابش را نداد فقط گفت : بندازش تو کشو

رفتار سامان به قدری عجیب و شک برانگیز بود که ناخواسته سبب شد بگوید: میشه من یه زنگ بزنم خونمون ؟

سامان چاقو را به طرفش گرفت .

- اینجا نه خط تلفن داره نه آنتن داریم .

به هم خیره شدند .چاقو حالا دست نفس بود اما بیشتر از آن ، از لحن و نگاه غریبه ی سامان می ترسید . از اینهمه سکوت و خلوت از این رفتار رمزآلود ، از این به اصطلاح ماه عسل عاصی شده بود .

به طرف کشو رفت اما حس کرد سامان پشت سرش است .چاقو را توی کشو انداخت . نباید ضعف نشان می داد و ترسش را بیرون می ریخت این حرفی بود که پدر همیشه بهش می زد "ترس مساویِ مرگه" خواست برگردد اما همانطور که احساس کرده بود سامان دقیقا پشت سرش بود چنان بهش چسبید که نتوانست جم بخورد . قلبش جوری به تلاطم درآمد که سامان هم می توانست حسش کند جو بدی بود .نه او جرات حرف زدن داشت و نه سامان این رفتار لعنتی اش را تمام می کرد . عتقبت با لحن بخصوصی زیر گوشش پرسید : در مورد سادیسم چی می دونی ؟

بدنش فلج شد احساس تهوع کرد اما سریع کلام پدر ذهنش را روشن کرد و با خونسردی پرسید : می خوای فیلم بازی کنی ؟ 

-نه .

خواست برگردد باید به چشمانش نگاه می کرد و مقصودش را می فهمید زمان نمی گذشت و سامان دو دستش را دوسوی او روی کانتر گذاشته بود و اجازه ی هیچ حرکتی نمی داد. عصبی شد .

- میشه بری کنار سامان 

سامان جلو آمد و لبهاش مماس با گوشش جنبید و زمزمه کرد : سادیسم یعنی ....

- معنی شو می دونم سامان خب که چی ؟ 

- معنیش یعنی کسی که از آزار و شکنجه ی دیگران لذت می بره .... ( و بعد با حالتی رقت انگیز شبیه تضرع و شرم پچ پچ کرد ) من سادیسم دارم نفس !  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم 

بوی تند سیگار نزدیک بود خفه اش کند چشمهاش تار می دید اما وقتی نگاه سامان را که به نظر می امد نگران و دستپاچه شده ، دید با وحشت تکان خورد . خواست بنشیند اما درد ،سوزش ، کوفتگی و ترس مانع شد . سامان روی راک چوبی پر سروصدایی عقب و جلو می رفت و سیگار دود می کرد .مثل احمقها اندیشید " سیگار می کشه ؟" اما با دیدن خون ، بی اختیار مثل فنر سرجاش نشست .دستهاش خیلی درد می کرد آنها را که بدجوری می لرزید، جلوی صورتش گرفت اما جای زخمی ندید با اینحال ردِ خون چند جا حتی کف ویلا دیده می شد. 

سامان بی آنکه چشم از سیگارش بردارد زمزمه کرد : بوی گندِ خون می یاد .

تنش از صدای خشک و سرزنش بار او به رعشه افتاد و عقب عقب خودش را تا تنِ دیوار کشاند .

-کارِ من نیست عزیزم (صاف به چشمانش زل زد و همراه با نفسی عمیق ادامه داد) مشکل زنانه ست فکر کنم .

تازه متوجه حال و اوضاعش شد .هنوز ده دوازده روز تا موعدش مانده بود اما سامان حق داشت ، رد خون روی شلوار طوسی اش به قهوه ای می زد .خجالت کشید اما او که برخاست همه چیز حتی درد را از یاد برد و چهارچشمی نگاهش کرد که سمت شیشه ی نوشیدنی اش می رفت .

هیچ اثری از آنهمه وقار، آرامش، مردانگی و جذابیت نبود به جاش هیولایی شده بود نفرت انگیز و وحشی که اصلا نمی شد حدس زد چه در سرش می گذرد . جرعه ای نوشید و بی هوا به طرفش چرخید و نگاه درمانده اش را شکار کرد. از هولش ناخواسته سرِپا شد .سامان نرم نرمک می نوشید و به جانبش می آمد و او حتی نمی دانست باید چکار کند راه به جایی نداشت اصلا کسی نمی دانست آنها کجا هستند صدایش به کسی نمی رسید در این ناکجاآباد تنها بودند این را وقتی فهمید و مطمئن شد که فریاد زنان از زیر شکنجه اش گریخته بود اما سامان با خونسردی از پشت ویلا کشان کشان به داخل آورده بودش .

گیلاسش را روی میز گذاشت و با لبخندی کج در حالی که باز سیگاری آتش می زد، روبروش ایستاد . نگاهش پی سیگار بود که نوک سرخ و آتشینش مثل چراغ،بهش هشدار می داد . فشرده شدن قلبش و بغضش را حس کرد وقتی سامان کاملا روی هیکلش سایه انداخت و دو دستش را دو طرفش به دیوار زد، نگاه گرم و مهربانش دیگر اغوایش نمی کرد در عوض شش دانگ حواسش به سیگاری که کنار گوشش دود می شد ، معطوف بود. سامان اما نگاه خیره اش به سیگار را طور دیگری تعبیر کرد و گفت : می ترسیدم حقیقت رو بگم .

نفس منظورش را نفهمید ،سامان افزود : در مورد سیگار .... (پکی عمیق زد و گفت )البته خاطرت جمع شوهرت اهل دود و سیگار نیست فقط وقتایی که سرحالم سیگار می کشم .

دستش را جلو برد اما نفس ترسید و سرش را عقب برد سامان با لحن مضحک و مهربانی گفت : عزیزم نترس نذاشتم صورتت یه لک هم برداره !

هنوز سیگار لعنتی اش می سوخت اما بالاخره روی زمین انداخت و زیر پا لهش کرد بعد دستانش را دور صورت رمنده و وحشت زده اش که بی نهایت دلفریب شده بود قاب گرفت و بوسیدش ، جوری که نفس لحظه ای از آن حس ِ اضطراب و ترس درآمد و زیر دستان و بوسه های داغش ذوب شد ، شاید داشت بهش می فهماند به محبتش نیاز دارد یا شاید می خواست او را اغفال کند آن لحظه خودش هم نمی فهمید چه مرگش شده و چه چیز وادارش کرده دل به دل سامان بدهد .

اما سامان ناگهان به موهاش چنگ زد و سرش را عقب برد و از خماری ِ حسی که داشت درش آورد چشمهاش باز وحشی شده بود و هی توی مردمک چشمهاش می گشت و انگار که می خواست از نگاه نفس پی به افکارش ببرد . اما او شرمزده و رنجیده هق زد : سامان خواهش می کنم دیگه این بازی رو بس کن ...می ترسم !

و خواست به آغوشش پناه ببرد اما سامان پرتش کرد وسط اتاق و داد زد : نمی ذارم منو با اینهمه مظلومیت و ناز گول بزنی .... 

و شکنجه و کتک آغاز شد ...... 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

" آیت الکرسی بخون ، هر وقت ترسیدی بخوونش مثل محافظ می مونه "

وقتی این حرف از دهان "ساقی" درآمد او و ماهی خانوم انگار جوک سال را شنیده باشند، پقی خندیدند .

-آیت الکرسی؟ اِ نه بابا از کی تاحالا ؟ 

ماهی خانم تسبیحش را که همیشه توی جیب لباسش می گذاشت درآوردو طعنه زد : شما یکی برای خودت بخوون اینجوری جلوی نامحرم می گردی ازت محافظت کنه . 

و باز نفس بود که با تحقیر و تمسخر افزود : رنگ لاکت نپره آیت الکرسی می خونی!

و همراه ماهی بهش خندیده بودند . از وقتی دست چپ و راستش را شناخت ساقی را دور و بر پدرش دیده بود گاه چند روزی می ماند و گاه هفته ها غیبش می زد ؛ سی و هشت سالی داشت و با چشمهای طوسی و نگاه معصومش همیشه سعی می کرد بهش نزدیک شود. ماهی خانم همیشه به او بدبین بود و می گفت" گول ظاهر مظلوم این زن رو نخور فهمیده رگ خواب بابات هستی می خواد دلتو به دست بیاره "

و حالا توی این ویلای جهنمی توی این لحظه های پر از دلهره و وحشت یادِ ساقی افتاده بود ، که حتی دقیقا نمی دانست نسبتش با پدرش چیست . 

سامان داشت حمام را برایش آماده می کرد و او منگ و بیچاره از آنهمه کتکی که خورده بود بی جان و بی رمق گوشه ی ویلا افتاده بود . از گوشه ی چشمهاش می توانست قسمتی از آسمان را ببیند هوا ابری و غم انگیز بود درست مناسب حالِ کنونی اش 

- می تونی بلند شی ! 

سامان این را گفت و همانطور که پله ها را بالا می رفت ادامه داد : می رم لباس و حوله برات بیارم !

در قفل بود وگرنه بدش نمی آمد با همین حال نزار فرار کند اما بدتر از دری که قفل بود افکارِ مضحکی بود که ذهنش را انباشته بود ؛ یادِ دیروز صبح افتاده بود وقتی سامان صورت آرایش کرده اش را توی آرایشگاه دید چنان ذوق کرد و زبان به تحسین گشود که قلبش لبریز غرور شد مخصوصا که کنار زبان چرب و نرمش ، رفتار مودب و آقامنشانه ای داشت . راستی کسی باورش می شد او با آنهمه ادب و وقار سادیسم داشته باشد؟

گرمی اشک را حس کرد و سامان را از پشت پرده ی تار اشک دید ، پرسید : حالت خوبه؟

شاید سادیسم نداشت ، مثلا یک آدم چند شخصیتی بود. توی جمع عاشق پیشه می شد، جلوی زنان دیگر مودب و آقا و با او ؛ دیوانه و هیولا !

سامان بلندش کرد و نشاندش ؛ زل زد به چشمهای اشکی و خمارش و مضطرب پرسید: با توام میگم خوبی نفس ؟

عجیب بود.تکان خوردن لبهاش را می دید اما صدای افکارش واضح تر بود " نه سامان سادیسم نداره ، عوضش پدرِ من هزار تا دشمن داره . همیشه می گفت دور و برمو دشمت گرفته باید مراقب باشم . منکه نمی یام یکی یه دونه دخترمو بدم دست هر کس و ناکس . طرف باید علاوه بر اعتبار و پول هفت خوان رستمو رد کنه " حق با پدر بود اما بیماریهای روحی که مثل مریضیهای جسمی نبود . البته اگر سامان واقعا سادیسم داشته باشد . 

سامان مستاصل و پریشان تکانش داد نفس خیره خیره نگاهش می کرد ؛ انگار بهتش زده بود ، هیچ عکس العملی نشان نمی داد بی درنگ لبهاش را شکار کرد و همانطور که حدس می زد نفس به خودش آمد تن کوچکش لرزید و به یقه اش چنگ زد . وقتی سرش را عقب کشید سامان چند لحظه با مهربانی به چشمان غم آلودش زل زد و برخلاف چیزی که نفس انتظار شنیدنش را داشت، زمزمه کرد : این اطراف خرس داره اونا بوی خون رو می شنون . ترجیح میدم خودم بکشمت تا اینکه بذارم خرسا تیکه پاره ت کنن!

   

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم 

پدر هر بار ماجرای پرت شدن مادر از پله ها را به یک شکل خاص تعریف می کرد .مثلا هر وقت بیحوصله بود افتادنش را کار سرنوشت می دانست یا وقتی عصبانی بود آن را با آب و تاب و جزئیاتش می گفت و نهایتا مرا مقصر می دانست که از بس بچه ی شر و شیطانی بودم مسبب این اتفاق تلخ شدم زمانی هم که سرکیف بود قسمتهای تلخ ماجرا را فاکتور می گرفت و من در هر حال متنفر بودم از این قصه ، قصه ای که حقیقت داشت و ناگزیر من مقصر اصلی اش بودم اما این عذاب وجدان دائمی باعث شده بود فکر کنم رنگ خوشبختی را نمی بینم و و این اتفاقات مرا به این باور رساند که حدسم اشتباه نبود .

سه روز بود در این ناکجاآباد دور افتاده اسیر سامان بود . شکنجه اش می کرد با زبان زور ، تهدید، با ضرب و شتم و هر بار خسته می شد و دست وپا بسته در کنج اتاقی حبسش می کرد. با این حال وحشت و ناامیدی بود که داشت از پا درش می آورد .هی سعی می کرد به جیزهای خوشایند بیندیشد می دانست ناامیدی از همه چیز بدتر است پس می خواست به خودش بقبولاند راه نجاتی هست . به کامران فکر می کرد توی رویاهاش با او ازدواج می کرد از پدرش دور می شدند و خوشبخت و عاشق سالهای سال کنار هم عمرشان را سپری می کردند ، اما جدا از این زندان مخوف و زندانبان بیرحمش ؛ قصه ی تلخ فلج شدن مادرش بود که این روزها بدجور بهش دهن کجی می کرد این تصور که او باعث شده بود مادرش از پله ها سقوط کند و سالهای سال اسیر تخت و بستر باشد ؛ بیشتر زجرش می داد و بدتر اینکه در اوج یاس و ناامیدی کسی توی ذهن و قلبش نهیب می زد " تو مستحق این زندگی ِ تلخیُ هیچ وقت رنگ آرامش رو نمی بینی "

سه روز بود که درد، ترس و نفرت رو تا آخرین درجه ای که وجودش می پذیرفت ، حس می کرد . سه روز بود می ترسید بخوابد و خستگی و خواب آلودگی اجتناب ناپذیر بود و این هم به دردهاش اضافه شده بود.

هر بار که پلک روی هم می گذاشت با کوچکترین صدا چشمهاش وق زده و ترسیده به درِ اتاق خشک می شد اما قسمت خنده دارِ ماجرا  آنجا بود که کم کم داشت قلق سامان را پیدا می کرد . 

دیشب توی حمام به قول سامان، دوش فوری می گرفت و او هم آشپزی می کرد . حتی بوی غذا و گرسنگی هم نمی توانست ترسش را کاهش دهد ، سامان لعنتی هر بار مجبورش می کرد در حالیکه در ِ حمام را باز گذاشته خودش را بشوید .گرچه خوشبختانه می شد گفت که او فقط در شکنجه کردن حریص بود و ظاهرا کششی نسبت به او نداشت ، 

خودش را شست و به سختی با بدنی که کاملا کوفته و ناسور بود لباس پوشید . انگشت کوچک ِ دست راستش ورم کرده بود و مراقب بود سامان این موضوع را نفهمد .از اتاق مسترِ که بیرون آمد سامان مسالمت آمیز گفت : بیا شام .... رنگ و روت بدجور پریده باید بیشتر بهت برسم عزیزم .

پشت میز نشست و دستش را پنهان کرد .

سامان روبروش نشست و با شوق گفت : استیک آبدار با سس تارتار دورچین سیب زمینی نخود و قارچ و هویج ، نوش جان !

گرسنه بود اما با این دستهای کبود و ورم کرده اصلا نمی توانست از کارد و چنگال استفاده کند آن وقت سامان ، تعللش را گذاشت پای قهر کردن و عصبانی شد بعد هم او را عین یک تکه بالش از این طرف به آن طرف پرت می کرد . شاید این نهایت لطفش بود که دیگر با دستهای سنگینش کتکش نمی زد جایی در تنش نبود که از درد ذق ذق نکند ، وقتی برای بار پنجم هولش داد به کنسول خورد و وسایل تزئینی روش پخش زمین شد و شکست دوباره که بلندش کرده بود نفس بی هوا گفت : همه ی خونه رو داغون کردی بعدا چه جوابی می خوای به صاحبخونه بدی ؟

آن وقت سامان بهتزده دست از آزارش برداشت . شاید انتظار داشت ترس را در او ببیند حتما دلش می خواست گریستنُ التماس کردنش را ببیند مسلما اگر سادیسم داشت از اینها لذت می برد اما مثل بادکنکی که بادش را خوابانده اند ، آرام گرفت و بی حوصله و عنق دستور داد: بشین غذاتو بخور .

و از دیشب تا حالا به سراغش نیامده بود . کشان کشان خودش را به پنجره ی اتاق رساند می دانست از صبح زود باران می بارد صدا و بوش را حس کرده بود ،حالا راحت می توانست ببیند جنگل خاموش و درختان درهم و مچاله زیر بارانی که بی وقفه می بارید ، دقیقا غم تلخی را که او در وجودش داشت به دنیای بیرون انتقال می دادند. انگار هیچ جنبنده ای در این اطراف سکونت نداشت آنقدر این سکوت تلخ و کشنده بود که او را برای لحظاتی به خواب برد و از یادش رفت بترسد و هشیار بماند نفهمید چقدر خوابید اما پشتِ پلکهاش را که رنگ تندِ قرمز پوشاند ، از جا کنده شد .  بالاخره آفتاب بر باران چیره شده بود اما حضور سنگین سامان دوباره بر وجودش سایه انداخت و با ترس و لرز خودش را به تنِ دیوار رساند و منتظر به دهان او چشم دوخت . باید صبر می کرد ببیند او باز چه خوابی براش دیده ؛ خسته بود از اینهمه فشار و وحشت دیگر به مرگش راضی شده بود . 

روبروی هم ساکت و خیره به هم نشسته بودند .اما یکی منتظر و ترسیده و دیگری ..... نفس می دانست این آرامش قبل از طوفان است این نگاه ِ بی جوش و خروش و آرام منتظر لحظه ی اوجگیری و طوفان است . گولش را نمی خورد. 

سامان تکان خورد و چهاردست و پا به سمتش رفت و نفس از جا کنده شد و سرپا نگاهش کرد . سامان با اخم و دلخوری گفت: بشین !

آرام آرام سُر خورد و روی زمین مقابلش نشست . سامان بیمقدمه گفت:خسته م ؛ نه خسته ی جسمی یا روحی .... دیگه زدنت برام جذاب نیست .

مکث کرد نفس با صدای گرفته و بغض آلود گفت: پس دیگه نوبت مردنم شد؟ باشه من حاضرم!

سامان بهتزده گفت : یعنی برای زنده موندنت تلاشی نمی کنی ؟

نفس آهی کشید و خیره به پنجره با حسرت گفت : دیگه انگیزه ای ندارم کامران 

اسم کامران ناخواسته از دهنش درآمد اما یا سامان نفهمید یا اهمیت نداد ، درست مثل نفس که دلش نخواست واکنشی نشان بدهد و برای لحظاتی باور کرد مرگش نزدیک استُ آرزومندانه به منظره ی آفتابی و درخشان آسمان خیره شد . تسلیم بود تسلیم محض اما حرف سامان متحیرش کرد ......

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  پارت دوازدهم 

- موافقی تفریح کنیم ؟ هوم ؟ نظرت چیه ؟البته این بار یه جورایی به نفع تو ! 

از مردن نمی ترسید اما چطور مردن برایش کابوس شده بود .وحشت زده به چشمهای پر شور و انگیزه ی سامان خیره شده بود و بی اختیار اشک می ریخت . سامان با دلخوری گفت : یه جوری نگام می کنی انگار من هیولام ؟ می خوای انسانیتم رو بهت ثابت کنم .

حرفهاش حرص درآر بود اما نفس فقط نگاهش کرد از خوابی که براش دیده بود هراس داشت . 

- دستاتو باز می کنم بعد می خوابم شاید یکساعت یا ....بیشتر ؛ نمی دونم ، تو فرصت داری تا من خوابم بزنی به چاک .... نظرت چیه ؟

نفس جا خورد اما سریع چشمان متعجبش را زیر انداخت نمی خواست سامان متوجه تعجب و خوشحالی اش شود . 

- برو ، سعی کن خودتو به یه جایی برسونی یا یه تلفنی ..... اگه نجات پیدا کردی که هیچ نوش جونت ؛ اما .... اما اگه باز به چنگم بیفتی دیگه بهت قول شرف میدم بی ادا و اطوار و وقت کشی کلکت رو بکنم ..... خب نظرت چیه ؟

باز زل زل نگاهش کرد .شوخی می کرد ؟ سامان داد زد: می گم خوبه یا نه ؟ 

بهتزده و ناباور سرش را تکان داد .حتما سرکارش گذاشته بود . مگر می شد روی حرفهای یک آدم دیوانه حسابی باز کرد، داشت بلوف می زد . اندیشید"حتما می خواد عکس العملمو ببینه و مسخره م کنه می خواد بهم امید الکی بده ، اینم جزو شکنجه هاشه"

اما دستش را برای باز کردن طناب پیش آورد و همانطور که با زحمت گره ها را می گشود،گفت : نگران من نباش وقتی مطمئن شدم فرار کردی خودمو گم و گور می کنم نمی ذارم دست پدرت یا پلیسا بهم برسه. اینم واسه اینکه خیالت از بابت من جمع بشه . 

توی دلش گفت " کاش جراتشو داشتم یکی محکم می خوابوندم تو اون فک خوشگلت آشغالِ روانی " 

دستهاش که باز شد انگار قلبش هم از زیر فشار و اضطراب درآمد . به در اشاره کرد و خودش تن دیوار تکیه زد . 

- برو نفسم ، من جات بودم یه لحظه رو هم از دست نمی دادم . برو !

مردد و با تعلل برخاست از آنجا تا در انگار یک جهان فاصله بود می ترسید هر آن سامان   به بدنش چنگ بزند . می ترسید نگاهش کند و دروغ و تمسخر را از چشمانش بخواند . 

"اجازه می ده برم ؟ به همین راحتی ؟ " 

وقتی از در بیرون زد حس کرد وزنش کم شده انگار که روحش توی اتاق جا مانده بود .اما مکث نکرد به عقب هم برنگشت و بدون پوشیدن کفش یا دمپایی از ویلا بیرون زد . سنگهای تیز و خیس محوطه مانع حرکت تندش می شد اما حتی به برگشتن و پوشیدن کفش هم فکر نکرد همه چیز مثل خواب ترسناکی بود از تصور قفل بودن درِ ویلا تنش یخ کرد اما پاش که زمین سرد و گل آلود بیرون ویلا را حس کرد جسارت به خرج داد و آخرین نگاه را به پشت سرش انداخت . انگار هیچ کس آنجا نبود و همین او را بیشتر ترساند .

پیش روش جاده ای زیبا و طولانی و درختان ِ خیس مثل مهماندارهایی مودب و دست به کمر در صفی منظم و طویل گویی راه را نشانش می دادند . زمین خیس و سرد بود و نورِخورشید گاهی دزدانه از میان شاخه های انبوه راه می گرفت و او درختان را یکی پس از دیگری پس می زد .نمی تواست تند بدود نه جانش بود و نه تن ِ زخمی اش یاری می رساند  ذهنش که طی این سه روز خالی شده بود ناگهان با هجوم افکار گوناگون شروع به فعالیت کرد .

" سامان دیوانه بود ؟ جدا سادیسم داشت ؟  مبادا این دو روز برنامه ریزی پدر بود ، برای اینکه همیشه مرا ناشکر و خودخواه خطاب می کرد .یعنی می خواسته با این برنامه ی وحشتناک من قدر زندگی ام را بیشتر بدانم . اگر اینطور بود خیلی خوب از عهده اش برآمده بود . من می رفتم و به درهای آن جهنم بوسه می زدم ..... اما اگر تمام اینها خیالات باشد انگشت اتهام فقط به سوی بهادر نشانه می رفت . پدر او را مسئول تحقیق در مورد سامان و گذشته اش کرده بود خدا به دادش برسد اگر مقصر این ماجرا او باشد"

آن قدر خشمگین بود که چاله ی پرآب را ندید و درونش افتاد وحشتزده به عقب برگشت هیچ کس پشت سرش نبود اما سروصدای مرموز جنگل تهِ دلش را خالی کرد . انگار همه ی درختان چشم شده بودند و تماشایش می کردند و بدبختی اش را می فهمیدند . گریان و سرمازده برخاست و به دویدن ادامه داد. فرصت برای فکر کردن و فهمیدن بسیار بود اما مهلت فرار فقط یکساعت ..... باید می گریخت این تنها و آخرین شانسش بود .

صدای نفسهاش را به وضوح می شنید و تنهایی اش را بیشتر باور می کرد .  راه کش می امد و درختها هی تکرار و تکرار می شدند . باز هم ترس و ناامیدی روی افکار سایه افکند ، که یکهو چشمش به ساختمان سفید ویلایی در حاشیه ی جاده افتاد و سریع به یادش آمد سامان در مورد حضور همسایه ی ویلا حرفهایی زده از فرط و خوشحالی و هیجان از همان جا راهش را به سمت محوطه ی ویلا کج کرد . کف پاش زخمی بود و می سوخت اما امیدوار و گریان به راهش ادامه داد باور نمی کرد نجات یافته ، داشت فکر می کرد" اگر ساکنین ویلا رفته باشند" و اسیر یاس می شد که بوی خوش قهوه توان از دست رفته اش را بهش برگرداند .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم 

بوی خوب قهوه را حس کرد و در حالیکه از فرط هیجان و خوشحالی به هق هق افتاده بود مشتهایش را بی وقفه به در کوباند آن لحظه حتی درد انگشتش را هم از یاد برده بود .

از انتظار و اضطراب مثل بید می لرزید و حالت تهوع داشت دوست داشت هر چه زودتر برای کسی از رنجهاش بگوید و بار اینهمه ظلم و هراس را به دوش دیگری بیندازد لحظه ای دست از کوبیدن در برداشت و به محوطه ی ویلا نگاه کرد هیچ ماشینی نبود قلبش لحظه ای از تپیدن دیوانه وارش باز ایستاد اما بالاخره در به ردش گشوده شد نزدیک بود غش کند پس دستش را به چارچوب زد که نیفتد.

مردی حدودا چهل و پنج ساله ،خوش پوش و موقر مقابلش بود همانطور که از دیدن اوضاعش شگفتزده عینکش را برمی داشت دور و برش را نگاه کرد و حیرت زده پرسید: خانم چه اتفاقی براتون افتاده ؟ 

 می خواست فریاد بزند و از درد و رنجی که کشیده حرف بزند اما خودش هم از صدای نخراشیده ی گرفته اش تعجب کرد . انگار یک مشت خرده شیشه توی گلویش بالا و پایین می رفت ،گلوش خشک بود . از بس جیغ زده  و فریاد کشیده بود و تعجبی هم نداشت.

مرد متوجه ضعفش شد و بار دیگر دوروبر را نگاه کرد و به داخل دعوتش کرد، روی میز یک عالمه کاغذ و کتاب بود و انگار که داشت چیزی می نوشت . سریع به سمت آشپزخانه اش رفت لیوانی آب ریخت و به دستش داد و باز سر و رویش را برانداز کرد . آب را که خورد بی وقفه مشغول حرف زدن شد انگار می ترسید قبل از گفتن حرفهاش بمیرد .

-تروخدا کمکم کنید سه روز قبل با شوهرم سامان ، سامان روستا ؛ می شناسیدش دیگه مدل بازیگر معروفیِ با اون اومدیم ماه عسل تو اون ویلای ته ِ جاده ....

از بس صداش کیپ شده بود باید زور می زد تا صداش بیرون بیاید . خواست نفسی تازه کند که مرد یک صندلی براش گذاشت و با ارامش گفت : لطفا آروم باشید .... ببینید من تازه چند روزه که اومدم ایران ، این آقایی هم که می گید بازیگر ِ نمی شناسم .... حالا این آقا .....

-شوهرمه .... سامان روستا شوهرمه اون .....

- خب چه اتفاقی افتاده ( با نگرانی به سرو وضعش خیره شد و پرسید) تصادف کردین ؟ راستی شوهرتون کجا.....

با گریه حرفش را برید و ناخواسته پشت سرش را نگریست .

- نه نه ، تصادف نکردیم . اومدیم ماه عسل اما تو این سه روز ، اون تمام این مدت کتکم زده، سادیسم داره ، می خواد منو بکشه از دستش فرار کردم ؛ ترو خدا کمکم کنید اگه پیدام کنه منو می کشه !

و بی اراده و مضطرب ایستاد و پرسید : تلفن دارید؟

- نه یعنی ویلا تلفن نداره ، موبایلم اینجا آنتن نمیده 

- خب ماشین چی ؟ میشه با هم بریم شهر ....

-آروم باشید ، بنشینید همسرم ماشین رو برده شهر ، همین چند دقیقه پیش رفت نگران نباشید رفت خرید ، تا یکی دوساعت دیگه برمی گرده . چه خوب که من همراهش نرفتم 

به سمت آشپزخانه رفت و به نفس که دستپاچه و وحشتزده از پشت پنجره بیرون را می پایید ؛ گفت : داشتم برای خودم ساندویچ مرغ درست می کردم ، حتما گرسنه ای ، نه؟

سردش بود گرسنه اش بود دردها فرصت خودنمایی یافته بودند؛ از نوک پا تا استخوان شقیقه اش درد جریان داشت ، بند بند استخوانهاش انگار در حال خرد شدن بود ، اما کمی احساس آرامش و امنیت می کرد . 

ساندویچ را به دستش داد و همانطور بهت زده نگاهش کرد و با محبت زمزمه کرد: آروم باش دختر جان دیگه هیچ خطری تهدیدت نمی کنه .

با چشمان بارانی و بدن زخمی سعی کرد بهش لبخند بزند مرد اشاره کرد: بخور رنگ و روت بدجوری پریده حتما فشارت پایین ِ

نفس بی اهمیت به حضورش دو سه تا گاز جانانه به ساندویچش زد خوشمزه بود و اشتهایش را تحریک کرد اما درد اجازه نمی داد لذت ببرد با دهان پر نالید : مسکن دارید ؟

و اشکهایش سرازیر شد .

- آره ،اما اول ساندویچت رو بخور . فقط آرومتر 

ساندویچ را خورد و پشتش مسکنی هم فرو داد تازه به خودش آمد پنجه های پاش گل آلود و کثیف بود خجالتزده توضیح داد با چه حالی از انجا فرار کرده . 

مرد غریبه که فرید نام داشت، با لبخندی گرم امیدوارش کرد ، نگاهش طوری بود که نفس حس کرد قبلا جایی او را دیده و چهره اش خیلی آشناست بعد توضیح داد، نویسنده است و سالها ساکن کانادا بوده و کارها و کتابهاش آنجا خیلی معروف است اما نفس او را نمی شناخت ، خوشبختانه فرید موضوع را کش نداد بعد هم او را به طبقه ی بالا برد و در اتاق خوابی را گشود کلیدش را بهش داد و خواست که تا برگشتن همسرشکمی استراحت کند .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم 

در اتاق را که قفل کرد تازه متوجه تصویر خودش در آینه شد و آه از نهادش برآمد . اوضاع صورتش افتضاح بود،روی گونه هاش دانه های ریز و قرمزی شبیه سرخک دیده می شد لبهایش سفید و روی پیشانی ورم کرده اش لکه ی بزرگ کبودی نقش بسته و موهاش ژولیده و در هم گره خورده بود .شرمزده و گریان به این فکر کرد چطور ممکن است این اتفاقها برایش رخ داده باشد . پدرش با آن همه نفوذ و احتیاط ...

.اما روی تخت که افتاد همه چیز فراموشش شد بدنش به خواب و استراحت نیاز داشت و حالا که خیالش آسوده شده بود باید این افکار بیهوده را دور می ریخت و خودش را برای انتقام آماده می کرد .پدر نمی گذاشت او به این راحتی ها از جنگش بگریزد.

نمی دانست چقدر خوابیده اما از صدای خاموش شدن موتور ماشین چشم گشود و مغزش به تکاپو افتاد .دور و برش را نگاه کرد و به خاطرش آمد آنجا چه میکند . با خوشحالی برخاست و پنداشت "می ریم اداره ی پلیسُ از اونجا به پدر زنگ می زنم "

چند ضربه به در خورد و نفس سریع کلاه سوئی شرتش را روی سرش کشید ، در را باز کرد . رنگ تند خون چشمانش را پر کرد انگار که زلزله ای به تنش افتاده باشد چهارستون بدنش بنای لرزیدن گرفت. عقب عقب می رفت و باور نمی کرد کابوس وحشتناک باز برگشته باشد و از هول و هراس زبانش مثل یک تکه چوب توی دهانش سفت و خشک مانده بود . مرد صاحبخانه  کنار سامان ایستاده بود و نگاهش سرد و طعنه زننده براندازش می کرد و انگار او هم از حال ِنفس حظ می کرد. 

عاقبت فرید بود که سکوت را شکست و خطاب به سامان گفت:هر کاری می کنی تو اون ویلا ؛ من حوصله ی جیغ و داد ندارم !

تلخ ترین و وحشتناک ترین صحنه هایی که از فیلمهای ترسناک دیده بود یک آن در نظرش مجسم شد ،از درآوردن حدقه ی چشم تا کندن پوست و زنده زنده سوزاندن ...

سامان به واقع قصد تفریح داشت چون به محض دور شدن فرید ، دستانش را بهم مالید و با شادمانی گفت: عزیزم راه باز جاده ام دراز ، قرار بود فرار کنی پس چطور سر از خونه ی عمو فرید درآوردی ؟

نفس مثل بهر ای کوچک ومظلوماز ترس گرگ رمنده و لرزان ، از این سو به آن سو می گریخت . ناله هاش بی رمق و ناامیدانه بود می گریست و نفس نفس می زد . قلبش مثل شمع چکه چکه  آب می شد و انگار که جان و قوت از تنش پایین می رفت .

در آخرین لحظه  میان تعقیب و گریز مضحکی که سامان به راه انداخته بود از زیر دستش فرار کرد و به سمت در اتاق رفت اما فرید با هیبتی مهیب تر سد راهش شد و قلب نفس برای لحظه ای از طپش افتاد چرا که همزمان دست فرید برای سیلی زدن بلند شد در چشمانش چیزی بیشتر از ترساندن بود انگار که از او نفرت و کینه ای دیرینه به دل داشت. با اینحال خودش را کنترل کرد و دستش را پایین آورد و محکمتر از قبل رو به سامان گفت : ببرش اون ویلا! 

سامان پیش آمد بازویش را گرفت و بیرون رفتند . دیگر جان و امید از تنش و روحش رخت بر بسته و هیچ نیرویی برای مقاومت در خود احساس نمی کرد پس تسلیم محض سبک تر از پر بدنبالش کشیده شد . 

شاد و سرحال او را روی  صندلی ماشین نشاند .کمربندش را بست و پشت فرمان نشست هنوز متوجه حال نفس نشده بود صدای ضبط را بالا برد سکوت بکر طبیعت زیر صدای تیز و غمگین خواننده مدفون شد خوشحال و سرکیف همنوا با خواننده  می خواند به چیزی که می خواست رسیده بود بدجوری به نفس رو دست زده بود .

همین خوبه که غیر از تو همه از خاطرم می رن فقط گاهی سراغت رو از این دیوونه میگیرن به جز تو همه می دونن واست این مرد می میره واسه همین جدایی تو کسی جدی نمی گیره ، همین خوبه ....همین خوبه ( و بعد شادمانه به او که گوشه ی صندلی بی حس و بی رمق مچاله شده بود نگاه کرد و موهاش را از توی صورتش عقب برد و فریاد زد ) همین خوبه نفس ؟ هی کجایی با منی یا در یمنی ....

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

من داشتم به ماهی خانوم فکر می کردم ، به روزی که برادرزاده ی جوانش مرده بود و رفت نوشهر . وقتی برگشت با گریه گفته بود" جوون بود نفس جان مهدی مون خیلی جوون بود ، هیچ غمی نداشت اما مرده ، نمی دونی چطوری مرده .تو خواب ، راحت ، انگار نه انگار زنده بوده .چه مردنی ، آخه مردنم انقدر راحت میشه ؟"

ولی توی این لحظه نفس داشت با چشم خودش می دید که مردن آنقدرها هم ساده نیست . جانی در تنش نبود ولیکن روحش سمج و سخت به این تن ِ بی رمق چسبیده بود . با نگاهی تهی از هر حس و و امید به درختها و مناظر اطراف نگاه می کرد درست حال یک اعدامی را داشت که پای چوبه ی دار می رود . می خواست زنده بماند اما قدم های آخر زندگی را برمی داشت و هیچ چیزی نمی توانست نظرش را به خود جلب کند . تنها چیز ِ آزاردهنده این دور و نزدیک مرگ بود . اگر بنا به مردن بود چرا تمام نمی شد او که دیگر تسلیم شده بود .....

با دیدن ساختمان ویلا هراس به قلبش چنگ زد دلش آشوب شد و از ذهنش گذشت " کاشکی توی محوطه منو بکشن "

می خواست آسمان آبی را ببیند اما زبانش نچرخید حرفی بزند تقلایی هم نکرد تک تک سلولهای تنش تسلیم و ناامید بود فقط قلبش هنوز در تلاطم و وهم مردن تکاپو می کرد . حالت تهوع داشت و به محض پیاده شدن بی اختیار عق زد و هر چه در خانه ی فرید خورده بود ، گوشه ی باغچه بالا آورد . جالب اینکه سامان با صبوری کنارش ماند و پشتش را نوازش کرد اما حال ِ او زارتر از این حرفها بود و هنوز سامان نمی دانست . بی حال و جان دنبالش کشیده شد و فکر کرد هرگز تصور نمی کرده عمرش اینطور و انقدر زود به اخر برسد . گرچه هیچ آرزویی نداشت دلتنگ هیچ کس هم نبود باید می مرد تا راحت شود . عرق سرد  روی پیشانی اش نشست انگار که جانش از سرش پایین می رفت و به محض ورود به نشیمن همه ی توانش ته کشید و مثل آوار پخش زمین شد .

همانطور که ماهی خانوم گفته بود راحت و بی دغدغه ، آنهمه قصه که در مورد مردن و جان کندن گفته بودند افسانه بود هیچ درد و ترسی نداشت. 

اما خودش را روی تخت نرم و گرم دید و حیرت کرد مذبوحانه باورش شده بود که مرده است اما گوشهاش زودتر از چشمهاش به تقلا افتاد صدای سامان بود .

-از من نخواه ..... دیگه بیستر از این نمی تونم .

فرید گفت : همین قدر بسه 

-تنش مثل کوره داره می سوزه ..... نبریمش بیمارستان ......؟

و نگاه ِ سامان توی چشمهای خمار و تبدار نفس خیره مانده بود که لحظه ای گشوده شد و دوباره چشمهاش را بست . تا همین یکساعت قبل رنگش مثل میت سفید و بیروح  بود اما حالا داشت توی تب می سوخت و گونه هاش برافروخته و داغ بود .

 

عصر دل انگیزی بود .باران ساعاتی قبل همه ی درختان را شسته و اسمان صاف و بی ابری را برجای گذاشته و رفته بود .می شد از بوی درختان و عطر زمین مست شد و سه روز گذشته را به فراموشی سپرد . 

هر سه ؛سه روز تلخ و طولانی و پر تشویشی را گذرانده بودند . نفس به شدت مریض شد و سامان و فرید گیج و حیران پرستاری اش را کرده بودند . 

تب و لرز ، کابوسهایی پر از وحشت و جیغهای سرسام آور و تمام نشدنی که امان دو مرد را بریده بود اما از نیمه های شبِ گذشته حالش رفته رفته بهتر شده بود تبش کاملا قطع و هوشیاری اش را به دست آورده و به یادش مانده بود سامان با مهر و محبت زیر گوشش زمزمه کرده و او را به رویاهاش و کامران پیوند داده بود و با سکوتش این فرصت را هم به دو مرد داده بود که با خیال اسوده به استراحت بپردازند .

ویلا در آرامشی کامل بود . شبیه ظهرهای طولانی ِ تابستان که با زمزمه ی رمزآلود یاکریم ها دلت هوس یک چرت کوتاه و دلچسب را می کند . 

نفس روی تخت نشست و چند لحظه به اتاق خالی و صندلیهایی که دور  تختش بود نگریست . سپس برخاست و پست پنجره رفت . اتاقی که در ان مستقر شده بود به پشت ویلا اشراف داشت .جایی که حصارش ، پرچین های کوتاهی از گیاهان و بوته ها بود و خیلی اتفاقی متوجه روباهی شد که آن اطراف به بهانه ی جستن غذا سرک می کشید و عاقبت ناکام از یافتن خوراکی و با دیدن او ، داخل جنگل برگشت . نفس کوتاهی کشید و تنِ رنجور و دردناکش را  دوباره روی تخت گرمش انداخت . تختی که به بوی دارو و عرق تنش آغشته بود .

به آسمان خیره شد و به فکر فرو رفت . سالها زندگی در خانه ای که انگار همیشه می بایست در آن به حالت آماده باش سر می کرد هشیار و مشکوک بارش آورده بود و طی این سه روز فهمید قرار نیست کشته شود، از اولش هم چنین قراری بین فرید و سامان نبود او را به بهانه ای اورده بودند اینجا که گرچه جزئیاتش مشخص نبود اما حدس زدنش هم هوش زیادی نمی خواست ؛ همیشه پای پدرش در میان بود . احتمالا  وسیله ی گرو کشی سامان و فرید از پدرش بود . حتما انتقام یا کینه ای دیرینه داشتند که این هم عجیب نبود یا شاید هم به قصد تلکه کردن از پدرش او را در اینجا محبوس کرده بودند، اما قسمت عجیبش رفتار وحشیانه شان و آن جشن باشکوه بود ..... این موضوع را نمی توانست بفهمد . 

غرق افکارش بود که در گشوده شد اما برخلاف انتظارش خبری از سامان نبود و به جاش فرید با یک سینی داخل اتاق شد ......  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم 

فرید داخل اتاق شد و کاسه ی محتوی سوپ را روی پاتختی گذاشت و با چشمان آشنا و جدی اش بهش خیره شد .

نفس با همه ی ترس و هول و ولایی که از دیدنش داشت در ذهنش مشغول کندوکاو بود که بفهمد این مرد را کجا دیده ، چشمهای قهوه ای روشن و اجزای صورتش بی نهایت آشنا بود اما نگاه گزنده اش غافلگیرش کرد و تازه فهمیده که خیره خیره داشته نگاهش می کرده سرش را پایین برد و پتو را توی مشتش فشرد.

- تا برمی گردم باید سوپت رو خورده باشی .

این را گفت و از اتاق بیرون رفت . نفس نگاهی به کاسه ی سرامیکی قرمز انداخت . یک کاسه سوپ فوری با دانه های درشت جو که علاوه بر بخاری که ازش بلند می شد بوی ترش آبلیمو را هم استشمام کرد . این معده ی حساس ِ گرسنه مسلما با همچین چیزی به هم می ریخت اما با چشیدن یک قاشق از سوپ همه اش را خورد و تازه ضعف و گرسنگی اش را حس کرد . تهِ دلش هنوز اشتهای زیادی به خوردن داشت اما دوباره در گشوده شد و باز فرید بود که با قیافه ی عبوسش او را برانداز می کرد. موهای مجعد و خوش حالتش را با دست عقب زد و وسط اتاق ساکت و خیره ایستاد . 

پیراهن آبی ِ کمرنگی با شلوار جین و کتانی سورمهای سفید به پا داشت . این مرد در آستانه ی میانسالی جذاب و خوش پوش بود . شصتهاش را توی جیبش کرده بود و داشت برّوبر نفس را نگاه می کرد . برخلاف احساس آشنایی که نفس نسبت به چهره اش داشت او هیچ رد آشنایی در چهره و صورت زیبای این دختر نیافته بود جز اینکه بیشتر با تماشایش از او متنفر می شد .

فرید بی مقدمه پرسید: خب به نظرت بعد از این شش روز بی خبری پدرو مادرت چه حالی دارن ؟ 

نفس لبهاش را به هم فشرد و با چشمان مورب و ترسیده اش به فرید زل زد . طوری که او را عصبی و بی حوصله کرد .

- جوابمو بده لااقل مادرت باید خیلی نگرانت شده باشه ؟

-ما....ما ......

حیرت کرد هرچه بیشتر تلاش می کرد کمتر نتیجه می گرفت زبان در دهانش نمی چرخید و به فرمانش نبود با ترس و استیصال به فرید زل زد انگار می خواست ازش بپرسد علت این اتفاق چیست ، چرا نمی تواند حرف بزند ؟

اما او که متوجه حالش نبود وحشیانه و با خشونت فریاد زد: داری به اصلِ خودت شبیه تر میشی یه گاو بی شعور ، ( به کاسهیخالیسوپ اشاره کرد و ادامه داد) خوب کاسه تو لیس زدی پس چرا زبونت از کار افتاده (جلوی صورتش خم شد و فریاد زد) دِ حرف بزن لعنتی؟

کاسه ی چشنهاش پرِ آب شد نه از ترس فرید و فریادهاش از زبان سنگینش که نمی چرخید تا جوابش را بدهد و خلاص شود .

فرید یقه اش را گرفت و با تهدید گفت : نذار اون زبونت رو از حلقومت بکشم بیرون . درست حرف بزن این اداهات فقط کارت رد سخت تر می کنه !

خودش را به تاجِ تخت فشرد و بی اراده دستش را روی دهانش فشرد . در اتاق به شدت باز شد و سامان با سر و موی آشفته داخل شد معلوم بود از خوابی عمیق برخاسته میان چارچوب لحظه ای به نفس و لحظه ای به فرید خیره ماند و پرسید : چی شده ؟

فرید بی آنکه یقه اش را ول کند خطاب بهش گفت : تو بیرون باش ! چشمان ملتمس و درمانده ی نفس مرددش کرد اما فرید که صاف ایستاد بی اختیار از اتاق بیرون رفت . 

نفس پتو را تا زیر گردنش بالا کشید و با ترس به چشمان ِ آشنای ِ کینه توزش زل زد .  

- ببین واسه من ادا در نیار . این تیپ مظلوم و رنج کشیده رو من اثر نداره یه موی اون پدر بی پدرت تو تنت باشه بسه که دلیل بشه واسه کشتنت . پس با زبون خوش حرف بزن ..... بگو الان کدومشون دلتنگ تر و نگرانترن ؟ مادرت یا پدرت ؟ 

نفس دلیل این سوال مسخره را نمی فهمید چون اگر هم می توانست حرف بزند باز هم جوابی براش نداشت . هیچ وقت نفهمیده بود پدرش چه احساسی به او دارد . دوستش دارد یا نفس سربارش است ؟ مادرش هم نگفته پیدا بود ؛ باید از او به خاطر اینهمه سال علیلی و بیماری منزجر باشد ..... نفس غرق افکارش بود که باسیلی فرید به خودش امد و از روی تخت پایین پرید سامان که پشت در منتظر بود یک دفعه داخل شد و نفس ناگزیر از ترس فرید به او پناه برد 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...