رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
s@naz

رمان دختر دامپزشک | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: متوسط💚

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید

آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکارم ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۵

به همه گوسفندها سر زدم و اندکی هم باهاشون مسخره بازی در آوردم.
چشمم خورد به گوسفند نر که داشت نزدیک یکی از گوسفندهای ماده می‌شد.
بلند رو بهش گفتم:

- اوهوی آقا نره! فاصله رو رعایت کن بچه این‌جا نشسته.
گوسفنده یه نگاه به دور و برش زد و رو به من گفت:

- بع بع! 
بعد هم با کله به در اشاره کرد.
(این چه معنی‌ای جز «برو گمشو بیرون!» می‌تونه داشته باشه؟)
روی دستم زدم. رفتم سمتش و آروم از گردنش گرفتم، از داخل اون اتاقک بزرگ که حدود ده بیست‌تا گوسفند توش قرار داشت، بیرون بردمش.
لحظه آخر نگاه گوسفند ماده رو به نره دیدم که با غم بع بع می‌کرد! لبخند شروری زدم.
بردمش داخل تک اتاقک و رو بهش گفتم:

- این هم از انفرادی! یاد بگیر جلوی یه دختر خانوم متشخص و محترم به کسی چراغ ندی. حیا کن یه کم، باشه؟ 
با غم سرش رو تکون داد که از اتاقک خارج شدم و در آهنیش رو که نرده مانند بود، بستم.
گوسفند داشت زار می‌زد! ولی باید تنبیه می‌شد. همچین دختر بدجنسی‌ام من!
( دیوونه هم هست بچه‌م! کدوم ابلهی با گاو و گوسفند ها حرف می‌زنه آخه؟
- نویسنده جون رعایت کن یه کم!
- اهوم اهوم! داشتم می‌گفتم دختر رمانم چه دختر حیوونیه که زبون حیوون‌ها رو هم بلده. به جون تو راست می‌گم!
- آفرین! حالا شدی دختر خوب. ولی این هم بدون؛ حیوون خود محترمتی!)

داشتم توی طویله یا به عبارتی محترم و مودبانه، تو گوسفندداری قدم می‌زدم که مجید خان که امورات غذا و خورد و خوراک گاو‌ها رو به عهده داشت، جلوی روم ظاهر شد و نگران گفت:

- یکی از گاوها حالش بد شده!
با عجله به سمت گاوداری حرکت کردیم. تجهیزاتم رو برداشتم و به سمت گاو مریض رفتم؛ حالش بهم خوده بود و رنگ به رو نداشت. بدبخت بیچاره!
معاینش کردم و از اون‌جایی که جواب نداد چشه، یه چند سی سی از خونش رو تو سرنگ جمع کردم و رو به مجید خان گفتم:

- اگه می‌شه «صد و پنجاه و هشت» رو ببر اتاقک مجزا.
مجید خان نگران گفت‌:

- حالش خیلی بده؟

ناراحت سری تکون دادم و بعد از برداشتن وسایل‌هام، از گاوداری بیرون زدم.
کنار گاوداری یه سوئیت بود که حالا مجهز شده بود به وسایل دامپزشکی و هر چیزی که مربوط به دامپروریه.
به وسیله میکروسکوپ به این نتیجه رسیدم که گاو بدبخت یه بیماری گرفته و تنها راه درمانش، مرگه!
با لب و لوچه‌ی آویزون از سوئیت بیرون زدم و به سمت گاو داری رفتم. قضیه رو که به مجید خان گفتم به سمت اتاقک روونه شده و به گاو بیچاره خیره شدم.
با غم گفتم: 

- هی گاوی جون! دست من نیست؛ اگه بمونی زجر می‌کشی عشقم.
گاو ناراحت بود، چون خوب می‌فهمید چی می‌گم. 
دستم رو نوازش‌وار روی سرش کشیدم و با غم گفتم: 

- اشکال نداره گاوی جون! بچه‌هات جا پای تو می‌ذارن و مثل خودت بهترین شیر رو تولید می‌کنن.

گاو «ما… ما»یی کرد، نشست روی زمین و چشم‌هاش رو بست. اون ناله می‌کرد و من دلم خون می‌شد.
سریع از گاوداری خارج شدم، چشم‌هام خیس بودن.
هیچ وقت به خودم این اجازه رو ندادم که یه مورچه کوچولو رو اذیت کنم، ولی الان داشتم نامه‌ی اعدام یکی از حیوونکی‌ها رو امضاء می‌کردم.
سمت همون سوئیت مجهز رفتم، دستکش‌هام رو از دستم در آوردم و دست‌هام رو چند بار با آب و صابون شستم، صورتم رو هم آب زدم.
داشت گریه‌م می‌گرفت! از پارسال تا حالا چند تا از این موقعیت‌ها پیش اومده بود و واقعا مثل چی زار زده بودم.
دلم می‌خواست استعفاء بدم برم سراغ یه کار دیگه، ولی بدیش این بود که رشته دانشگاهی‌م هم دامپزشکی بود و هیچ دلم نمی‌خواست بعد از یک سال دوباره از بابام پول طلب کنم.
نشستم پشت میز و سرم رو روش گذاشتم، چشم‌های خیسم رو بستم و توی عالم فکر و خیال فرو رفتم.

@Melie @z.farhani.

ویرایش شده توسط f@teme.kr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶

قَمه رو توی دستم گرفتم و به گاو نزدیک شدم؛ روی زمین گرفته بودنش تا سرش رو ببرم.
آب دهنم رو قورت دادم، یک دفعه با قمه‌ی گنده بک سر حیوونکی رو جدا کردم. خون با فشار روی صورتم پاشیده شد، از ترس جیغی زدم، عقب پریدم؛ باعث شد بیفتم روی زمین. یه دفعه زدم زیر گریه؛ من چرا اون گاو رو کشتم؟ چرا دست به همچین کار کثیفی زدم؟ آخه چه‌جور تونستم این‌قدر بی‌رحم باشم؟!
یکی تکونم داد، چشم‌هام رو باز کردم و بهش خیره شدم؛ رئیس بود. با گریه گفتم:

- من اون «صد و پنجاه و هشت» رو کشتم؛ ببینید دستم به خون آلوده شده! یعنی خدا من رو می‌بخشه‌؟ خدایا من رو ببخش غلط کردم! اصلا دیگه استعفاء می‌دم... به جهنم! می‌رم دنبال یه کار دیگه می‌گردم.
گریه‌م شدیدتر شد.

رئیس: چی می‌گی رجائی جان؟

با دستم به جلوم اشاره کردم و گفتم:

- ببینید من با قمه سرش رو جدا کردم.

سرش رو توی دستم گرفتم و بالا آوردمش؛ ولی با ماکت کره‌ی زمین روبه‌رو شدم.
متعجب به کره نگاه کردم و با بهت زمزمه کردم:

- یعنی خواب بود؟!

به دست‌هام که خونی بودن نگاه کردم، دوباره زدم زیر گریه و گفتم:

- پس چرا دستم خونیه؟ کشتمش! آره؟ من می‌دونم کشتمش. مرد بدبخت! آره؟ می‌دونم می‌دونم... من اون رو کشتم، من یه قاتل قاطرم که این گاو مادر مرده رو کشتم.

یه دفعه رئیس زد زیر خنده و بعد از یه کم خندیدن گفت:

- نه دخترم! این خون دست خودته.
تازه نگاهم به زخم دستم خورد؛ به اندازه‌ی یه بند انگشت روی مچم شکاف ایجاد شده بود و خون بود که از داخلش شرشر بیرون می‌ریخت.
انگاری که رگم رو زده بودم! جان؟ من کی رگم رو زدم که خودم نفهمیدم؟! نگاهم به ماکت روی زمین و تیغه‌ی پزشکی افتاد. آهی کشیدم و توی دلم گفتم:« لعنت بهت سوگل! »
به این نتیجه رسیدم که تو خواب اصلا جنبه ندارم و هر کاری ازم بر میاد، پس منتظر کارهای خطرناک‌تری باشید.
توی فکر ماجرا و خواب بودم؛ فکر کنم ماکت زمین رو سر گاوه در نظر گرفتم و خواستم با قمه که همون تیغه‌ی دسته بلنده، سر گاو رو ببرم ولی زدم دست خودم رو بریدم، اون خونی هم که صورتم رو خیس کرد خون دست خودم بود.
بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. با دیدن خودم توی آینه جیغ خفه‌ای کشیدم و سریع صورتم رو شستم. خونریزی دستم هم بیشتر شده بود و روپوش سفیدم رو خیس کرده بود. از دستشویی خارج شدم. رئیس وقتی دستم رو دید نگران گفت:

- پاشو بریم بیمارستان!

بی‌حال گفتم:

- خودم می‌تونم آقای تهرانی؛ مثلا خیر سرم دامپزشکم.

یعنی قشنگ خودم رو شستم و پهن کردم روی بند، یه جورهایی خودم رو حیوون فرض کردم.

رئیس خندید و گفت:

- لازم نکرده. یه باند بگیر دورش تا خون ریزیش بند بیاد، خودت می‌زنی بدترش می‌کنی.

حق رو بهش دادم؛ منی که همچین بلایی سر دستم آوردم قطعا می‌تونم از ریشه هم جداش کنم. سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم که از سوئیت خارج شد.
دستم رو باند پیچی کردم و روپوشم رو با یه روپوش سفید دیگه عوض کردم.
گوشیم رو از روی میز برداشتم و داخل جیبم انداختم. 
لباس‌های توی تنم بد نبودن؛ ولی واسه بیرون رفتن هم مناسب نبودن.
بی‌خیالی گفتم و زمزمه کردم:

- من کی مثل آدم بودم که الان دفعه دوم باشه!

از سوئیت خارج شدم؛ گاو رو دیدم که به در گاوداری بسته شده بود. با دیدنش حالم بدتر شد.
با این‌که عاشق حیوون‌ها و دامپزشکی بودم ولی الان دلم می‌خواست خودم رو بکشم تا از این حس عذاب وجدان راحت شم.
رئیس که تو ماشین مدل بالاش نشسته بود برام بوقی زد. 
با قدم‌های زیگزاگی نزدیکش رفتم و سوار شدم. چشم‌هام داشت بسته می‌شد، عجب غلطی کرده بودم من! کدوم خری تو خواب رگش رو زده که من دومیش باشم؟ 
چهل دقیقه گذشت؛ هوا تاریک شده بود. بدی زمستون هم همینه دیگه؛ روز زود تموم می‌شه.
جلوی بیمارستان ترمز کرد که بی‌حال پیاده شدم. منی که ادعا داشتم خودم می‌تونم زخم دستم رو بخیه بزنم، الان مثل چی داشتم غش می‌کردم.
به سمت اورژانس رفتیم؛ همه فکر می‌کردن پرستارم ولی وقتی بوی لباس‌هام رو استشمام می‌کردن نظرشون عوض می‌شد (آخه بوی گاو و گوسفند می‌دادن!)

@z.farhani.  @melika.k

ویرایش شده توسط f@teme.kr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷

پرستار داشت بخیه می‌زد و مدام دماغ عملی‌ش رو چین می‌نداخت. توی دلم برو بابایی بهش گفتم. والا من خودم دماغِ عملی دوست دارم؛ ولی نه مثل این که دل و روده‌ش از تو سوراخ‌های دماغش دیده می‌شه. ایش... چندش!
پرستار با لحنی که انگار داره با یه بچه کوچیک حرف می‌زنه گفت:  

- آخه دختر خانوم چرا رگت رو زدی؟

با بغض ساختگی و ناراحتی گفتم:

- می‌دونی؟ آخه عشقم یه بیماری ناعلاج گرفته!
پرستاره هینی کشید و مبهوت گفت:

- چه بیماری‌ای؟

- بیماری شاربِن.

پرستار با تعجب گفت:

- ها! عشقت آدمه؟

با گریه گفتم:

- نه؛ ماده گاوه!
پرستار متعجب و مبهوت خندید و گفت:

- پرستار که نیستی؟

آروم گفتم:

- نوچ! دامپزشکم.

پرستار: که این طور! چون آخه شاربن بیماری دامیه.

سرم رو ناراحت تکون دادم و بعد سکوت کردم. حالت تهوع داشتم.
بالاخره کار بخیه زدن دستم تموم شد و از اتاق خارج شدم. به سمت رئیس رفتم و اون هم بعد از پرداخت مبلغی ناچیز، باهام هم قدم شد و به سمت ماشینش حرکت کردیم. آدرس خونه‌مون رو پرسید؛ با این‌که آشنا بود ولی خب آشنای عموی سمیرا بود نه آشنای خانواده ما و برای همین خونه‌ی ما رو بلد نبود.
یه کم که گذشت رئیس گفت:

- می‌خوای استعفاء بدی؟

خوی شیطنتم دوباره برگشت و شیطون گفتم:

- خیلی اضافه‌ام تو تشکیلاتتون؟

خندید و گفت:

- نه! خب راستش من یه سفر کاری دارم که حدود دو سه ماه نیستم و از اون‌جایی که با روحیه‌ات آشنا شدم، فهمیدم که از پسش بر میای.
شاخک‌هام فعال شدن و سریع گفتم:

- از پس چی؟

رئیس با لبخند گفت:

- من می‌خوام از چهار نفر مراقبت کنی.

تند و سریع گفتم:

- خوب اول بگید نوعشون چیه، نژادشون چیه، از چه گونه‌این، کجا باید ازشون مراقبت کنم، اسم حیوون‌هاتون چیه و این‌جور چیزها.

با ترمز ناگهانیش توی شیشه رفتم. یک دفعه بلند زد زیر خنده!
با قیافه‌ای همچون قیافه‌ی کسی که بعد از سکته، سر و صورتش کج و کوله می‌شه نگاهش کردم؛ اون‌قدر بلند می‌خندید که دیگه داشت ترس برم می‌داشت.
چند لحظه‌ای گذشت تا خنده‌ش قطع شد و به من که با ترس به در ماشین چسبیده بودم، نگاه کرد.
دوباره داشت خنده‌ش می‌گرفت که خودش رو جمع و جور کرد و گفت:

- رجائی جان! من منظورم یک یا چند حیوون خاص نبود؛ بچه‌هام رو می‌گفتم.

سرفه‌م گرفت و اگه بگم قلبم افتاد تو شلوارم، دروغ نگفتم. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و بهش خیره شدم.
خدایا! این دیگه چه گندی بود که بالا آوردم؟ آخه چرا؟ چرا این گونه شدید؟
رئیس با چشم‌هایی براق از خنده گفت:

- تا حالا هر چی پرستار براشون گرفتم فراری شدن، ولی من مطمئنم که تو از پسش بر میای. حالا راضی هستی؟

سرفه‌ای کردم و گفتم:

- نمی‌دونم؛ باید به خانواده‌ام اطلاع بدم.

رئیس: قرار داد هم امضا می‌کنیم که جای هر چی شک و شوکه از بین بره.

چی از این بهتر! خیلی پیشنهاد خوبی بود؛ ولی بین دو راهی گیر کرده بودم؛ نمی‌دونم می‌تونم از کارخونه و گاو و گوسفندهاش دل بکنم یا نه؟! با توجه به این حس عذاب وجدانم نسبت به این‌که هر روز چند نفر زیر دستم دارن می‌میرن، بهتره قبول کنم. پس بله، بزن کف قشنگه رو! لی لی لی... لی لی لی! (به نظرتون خدا شفام می‌ده؟!)

رئیس: هر هفته هم روز جمعه‌ها می‌تونی بری کارخونه. حالا نظرت چیه رجائی جان؟

- من... من مخالف نیستم، باید ببینم پدر مادرم اجازه می‌دن یا نه.

سری تکون داد، بعد ماشین رو به راه انداخت و در سکوت رانندگی کرد.

 @z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط f@teme.kr
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 3
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸

جلوی در خونه‌مون ترمز کرد.
مودب گفتم:

- ممنون بابت همه چیز.
رییس: خواهش می‌کنم دخترم؛ فقط نظرت رو تا حداقل دو روز دیگه بگو که من آخر هفته راهی ام.
- باشه حتما.
می‌خواستم از ماشین پیاده بشم که یادم افتاد باید تعارف بزنم.
- بریم خونه رئیس؛ مامان و بابا خوشحال می‌شن ببیندتون. (ارواح شیکمم!)
رئیس: نه دخترم برو به سلامت.
من: خداحافظ.
از ماشین پیاده شدم که برام بوق زد. ایستادم تا بره گورش رو پیدا کنه، آخه گور خیلی گرون گشته!
همین که رفت به سمت در برگشتم و دستم رو روی زنگ گذاشتم؛ ولی کی بود که جواب بده!
پوفی کشیدم، زیر لب شروع کردم به فحش دادن جد و آباد سینا و سَنا، که خونه بودن و از زور گسترده بودنشون سختشون می‌اومد پاشن در رو باز کنن.
گوشی‌م رو توی دستم گرفتم و به سنا زنگ زدم؛ که خبر مرگش جواب نداد. دفعه دوم سینا رو گرفتم که چند تا بوق خورد و بعد صداش به گوشم رسید.
سینا: الو! سلام خواهری.
با حرص گفتم:

- سلام و زهرمار بوزینه‌ی گسترده! پاشو در رو وا کن وگرنه...
سینا با خنده گفت:

- وگرنه چی آجی؟
لبخند ملیحی زدم و گفتم: 
- وگرنه میام چنان بلایی سرت میارم که اون سنای کلاغ هم خون به حالت گریه کنه، چه برسه به کفترهای توی آسمون.
سینا مسخره گفت: 
- خخ! بی‌خیال آجی؛ جای حساس فیلمه! وایسا دم در، یک ساعت دیگه مامان بابا میان اگه نیومدن هم که ماشین آشغالی می‌برتت؛ ولی امیدت رو از دست نده اگه فیلم تموم شد میام در رو خودم واست باز می‌کنم.
با جیغ گفتم: 
- سینا دستم بهت برسه می‌کشمت داداشم.
سینا قهقهه‌ای زد و گفت:  
- بای آشغال جون، انشالله تو ماشین آشغالی بهت خوش بگذره!
خواستم چیزی بگم که تماس قطع شد.
سینا الهی قبرت رو خودم با چنگال بکنم! سنا الهی که خودم به جای حلوا سر قبرت آب شلغم خیرات کنم! الهی هر دوتون از صد ناحیه ترک بردارید و بترکید تا من یکم خنک شم!
پشت در نشستم. ای خدا لعنتم کنه که کلیدم رو مثل هر روز جا گذاشتم.
به گوشیم نگاه کردم؛ ساعت حول و حوش هفت بود.
رمز گوشیم رو باز کردم و داخل پوشه‌ی آهنگ‌ها رفتم.
در حالی که می‌نشستم یکی از آهنگ‌های مورد علاقه ام رو پخش کردم و بعد چشم‌هام رو بستم.
تا اومدنِ ننه بابام آشغالی نبرتم صلوات!
کاش حداقل دستم چلاق نبود و از دیوار بالا می‌رفتم. هعی خدا! چرا من شانس ندارم؟ چرا؟!

تو خواب عمیقی فرو رفته بودم که دیدم یکی داره تکونم می‌ده.
چشم‌هام رو باز کردم و بهش خیره شدم؛ یه مرد معتاد بود که داشت با لبخند نگاهم می‌کرد.
چشم غره‌ای رفتم و با حرص گفتم: 
- برو عامو! برو دردسر درست نکن.
با لحن کشیده و صدای تو دماغی‌ای گفت: 
- چی می‌ژنی آبژی؟
نگاه عاقل اندر سفیهانه بهش انداختم و گفتم:
- اگه از جلو چشم‌هام محو نشی خودت که هیچ، جد و آبادت رو میارم جلو روت و به قصد کشت اون‌ها رو می‌زنم.
خندید و خمار گفت:

- ژون چه ژن خشنی!
ای خدا! هی من می‌خوام با بنده‌هات مسالمت‌آمیز رفتار کنم؛ ولی بعضی از خود خرشون خرن و نمی‌ذارن!
دستی به صورتم کشیدم، بلند شدم و ایستادم.
مرده کمی نگام کرد و نزدیکم شد، لاغر و سیخ بود. چه سیریش هم هست لامصب!
پوفی کشیدم و خواستم گوشی‌م رو بردارم که دیدم نیست و مردیکه داره می‌دوـه.
با دو به سمتش رفتم، از پشت یقه‌اش رو گرفتم و به سمت خودم برگردوندمش.
با لحن کوچه بازاری گفتم:

- رد کن بیاد.
خمار گفت:

 -چی رو آبژی؟!

عصبی گفتم:  
- عمه ات رو می‌گم! نه که عاشقشم، واس همون. گوشیم رو رد کن بیاد که اصلا حوصله ندارم.
مرده یه بویی عمیق کشید و گفت: 
- آبژی می‌گم چه بو پِهِنی می‌دی!

نمی‌دونستم بخندم یا از عصبانیت منفجر بشم. جیغ زدم و گفتم:

- گوشیم رو بده مردیکه ژِ ژِ!
با غیض گوشی رو به سمتم گرفت که از دستش قاپیدم و رو بهش گفتم: 
- سیخ الدوله، وقتی عرضه دزدی نداری؛ نکن دیگه! حتما باس این‌جوری ضایع شی؟
مرد معتاد «ایش» کشیده‌ای گفت و‌ رفت.
واه واه! چه ملت پررو شدن واس خودشون.

@z.farhani. @melika.k

ویرایش شده توسط f@teme.kr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹

به سمت در به راه افتادم و با اخم نگاهش کردم. یه دفعه در باز شد و سنم و سینا نمایان شدن. خشمگین شدم و به سمتشون دویدم که با جیغ بلند پا به فرار گذاشتن.
با جیغ جیغ گفتم: 
- می‌کشمتون بچه‌ها! بهتره تا بهتون نرسیدم وصیتتون رو به در و دیوارها بگین چون حتی فرصت نوشتن هم ندارین.
سینا در حالی که می‌خندید و می‌دوید بلند گفت: 
- ای بابا! آبجی جان آشغالی‌ها که نبردنت.
وایستادم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: 
- سینا! برادر عزیزم!
سینا دست به سینه ایستاد و با لبخند گفت: 
- جانم خواهر عزیزتر از جانم!
لبخندی مصنوعی‌ زدم و گفتم: 
- قیمه قیمه‌ات می‌کنم پسر مامان و بابام!
سینا به صورت نمایشی دستش رو روی قلبش گذاشت و با لحن دخترانه‌ای گفت: 
- وای خواهر! این‌جور نگو که از ترس خرابکاری می‌کنم!

با حرص دستم رو مشت کردم و اون‌قدر فشارش دادم که فکر کنم رگ‌های دستم ترکیدن. 
گرمی خون رو روی دستم حس کردم و به چشم دیدم که بانداژ هم خیس از خون شده.
سینا نگاهش روی دستم قفل شد و با دو به سمتم اومد؛ دستم رو داخل دستش گرفت و عصبی گفت: 
- باز چه غلطی کردی سوگل؟!
دستم رو با حرص از دستش خارج کردم و با غیض گفتم: 
- به تو مربوط نیست.
پام رو بالا آوردم و محکم روی شکمش زدم.
از شدت درد روی دلش خم شد و «اوف» بلندی گفت.
با لبخند گفتم: 
- این هم به‌خاطر این‌که در و باز نکردی. در ضمن، حساب اون سنای موش رو هم می‌رسم، فکر نکنه با گم و گور شدنش یادم می‌ره.
درحالی که صورتش سرخ شده بود گفت: 
- رسما تو روحت سوسو!
با اخم گفتم:

- چی می‌گی تو سینی؟
با حرص نگاهم کرد، دستم رو گرفت و باند دورش رو باز کرد.
با دیدن دست بخیه شده‌ام هینی کشید و با حرص گفت:

- سوگل!
من با غیض: هان!
سینا عصبی: تو رگت رو زدی؟!
دست به کمر گفتم:

- پ ن پ؛ مچ پام رو زدم!
مثل همیشه عصبی و حرصی گفت: 
- سوگل اصلا وقت شوخی نیست.
بی‌حوصله خندیدم و گفتم: 
- بشین تا تعریف کنم.
بلافاصله نشست و با کنجکاوی بهم خیره شد.
روی زمین نشستم و در حالی که لم می‌دادم، ماجرا رو تعریف کردم.

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط عرق نعنا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰

اول خندید ولی در آخر گفت: 
- این سری مامان سکته می‌کنه؛ کم ما رو حرص بده.
- جغله سینا! یادت نره من ده سال ازت بزرگترم فرزندم.
سینا دهن کجی کرد که یه پس گردنی زدم، دستم رو روی زمین گذاشتم و بلند شدم.
یه دفعه سینا بلند داد زد:

- نه!
با ترس بهش خیره شدم و گفتم:

- چته وحشی؟
سینا در حالی که به فرش خیره بود من من کنان گفت:

- سو.. سوگل! تسلیت آبجی!
آب دهنم رو قورت دادم و با ترس گفتم:   

- چرا؟!
سینا لبخند ملیحی زد و گفت:

- تو جهنم می‌بینمت.
پوف عصبی‌ای کشیدم و چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم.
با دیدن فرش سفید مامان خانوم که حسابی با خون جیگری شده بود، آب دهنم رو قورت دادم.
با عجله به سمت آشپزخونه دویدم، پارچه‌ای رو خیس کردم و به جای قبلی برگشتم. با پارچه مشغول پاک کردن شدم ولی پاک نشد که هیچ، بدتر هم شد.

سوگل الهی کفنت کنم! لم دادنت چی بود تو این اوضاع؟
صدای در به گوش رسید و بعد صدای مامان و بابا اومد. با ترس به سینا نگاه کردم و آروم گفتم: 
- سینا چه غلطی کنم؟ می‌دونی که مامان چقدر حساسه!
مضطرب نگاهم کرد. مامان و بابا وارد پذیرایی شدن. چرا الان که گند بالا آوردم رسیدن خونه؟ چرا؟!
مامان با دقت مشغول دید زدن خونه شد؛
آخه مامان خانوم برعکس من شدیدا وسواس بود.
اصلا چرا الان که خرابکاری کردم مامان پیداش شده و همه جا رو دید می‌زنه؟
یه دفعه نگاهش روی فرش خیره موند و چهره‌ی خندونش عبوس شد. 
با چشم‌های به خون نشسته به من و پارچه‌ی توی دستم نگاه کرد.
لبخند دندون نمایی زدم که مامان دهنش رو باز کرد تا خواست جیغ بکشه دست‌هام رو روی گوشام گذاشتم.
مامان با داد گفت:  
- وای! چه بلایی سر فرشم آوردی سوگل؟
بابا شونه مامان رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه.
خودم رو زدم به کوچه علی چپ و مشغول سوت زدن و تماشای سقف سفید رنگ شدم.
مامان به سمتم اومد و پارچه رو از دستم گرفت که نگاهش به سمت مچ دستم کشیده شد. 
دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه ولی مثل ماهی فقط لب‌هاش تکون خورد.
دستم رو گرفت توی دستش و با بهت گفت: 
- سوگل!
نیشم رو باز کردم و گفتم: 
- چیزه .. چیز دیگه! چیز شد رفتیم بیمارستان، پرستاره هم چیزش کرد!
مامان حرصی گفت: 
- سوگل چرا دوست داری ما رو از زور حرص سکته بدی دختر؟!
کلافه گفتم: 
- مامان خانوم عمدی نبود که! خواب بودم.
مامان یه دفعه زد زیر خنده و عصبی گفت: 
- کدوم اوسکولی رگش رو تو خواب می‌زنه آخه؟!
با خنده گفتم:

- من مامان... من!

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط عرق نعنا
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱

شروع به شرح ماجرا کردم. اول با تاسف خندیدن ولی بعد بابا مصمم گفت: 
- دیگه حق نداری پات رو بذاری اون‌جا.
بی‌خیال گفتم: 
- نمی‌ذارم؛ چون یه کار دیگه پیدا کردم.
بابا دست به سینه جلو روم ایستاد و گفت: 
- اون وقت اون کار چیه؟
پشت چشمی نازک کردم و با ناز شروع به تعریف کردم؛ ولی این بار با جزئیات کامل.
مامان با غیض گفت:

- و اگه ما نذاریم؟
با اخم گفتم:

- چرا نذارین؟
بابا عصبی گفت: 
- سوگل من این اجازه رو بهت نمی‌دم.
نفس عمیقی کشیدم و با آرامش گفتم: 
- ولی بابا من یه بچه نیستم که برای موقعیت کاریم یکی دیگه نظر بده.
بابا خشمگین گفت: حالا شدیم یکی دیگه؟
کلافه گفتم: 
- بابا با تموم احترامی که قائلم باید بگم که شغل خودمه، دلم می‌خواد خودم انتخابش کنم، شما خانواده محترمم نمی‌تونین من رو مجبور به کاری کنین؛ من از آخر هفته می‌رم سر همین کار.
بابا در حالی که نفس نفس می‌زد گفت: 
- من آخر از دستت جون می‌دم سوگل.
خندیدم و بغلش کردم؛ صورتش رو بوسیدم و گفتم: 
- بابا تو که می‌دونی من هیچ‌وقت از تصمیمم بر نمی‌گردم، پس چرا خودت رو اذیت می‌کنی؟
بابا سری تکون داد و گفت: 
- هیچ‌وقت نفهمیدم تو حرص دادن به کی رفتی؟
خندیدم و به مامانم خیره شدم، مرموز گفتم: 
- عشقتون.
بابا آروم خندید و گفت: 
- حالا که فکر می‌کنم می‌بینم بدتر از تو هم هست .
مامان جیغی کشید و حرصی گفت:

- علی!
بابا خندید و گفت: 
- چیه خانوم جان! مگه دروغ گفتم؟ اصلا بگو ببینم تو چرا به خودت گرفتی؟!
مامان چشم‌هاش گرد شد و به سرفه افتاد. 
من و بابا و سینا زدیم زیر خنده؛ در حالی که قهقهه می‌زدیم به مامان نگاه کردیم.
یه دفعه مامان با جیغ گفت: 
- حالا که این‌جور شد علی، سوگل و سینا! فرش رو جمع می‌کنین می‌برین حیاط می‌سابین. فهمیدین؟!
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: 
- من مجروحم و نمی‌تونم.
مامان :

- تو غلط می‌کنی مامان جان! سریع جمع کنید تا اون روی سگم بالا نیومده.
بابا زیر لب گفت: 
- صد رحمت به اون روی سگ!
مامان به سمت بابا براق شد و تهاجمی گفت: 
- چی گفتی؟
بابا با ترس دست‌هاش رو بالا برد و گفت: 
- به سینا گفتم پدرسگ!
سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم، خدایی چه بابای زن زلیل و ترسویی دارم من! خخ!
مامان سری تکون داد و گفت: 
- برگشتم فرش تو حیاط باشه.
سینا ناله کرد: 
- مامان هوا تاریکه!
مامان: پس اون چلچراغ‌های تو حیاط واسه چیه فرزندم؟ غر ممنون بدو تا عصبی نشدم، بــدو!
به سمت پله‌ها راه افتاد و از پله‌ها بالا رفت.
بابا و سینا با حرص نگام کردن.

سرفه‌ای کردم و گفتم: 
- من می‌گم مخش رو بزنیم فردا فرش رو ببریم قالیشویی.
بابا دستی به ته‌ریش‌های صورتش کشید و گفت: 
- منظورت همون خر کردنه دیگه؟
آروم خندیدم و چیزی نگفتم.
رو به هر دو گفتم: 
- من برم دستم رو یه کاریش بکنم، سنا رو هم بیارم.
هر دو سری تکون دادن، به سمت اتاقم حرکت کردم. لبخند خبیثی زدم و وارد اتاق شدم، در رو هم قفل کردم. 
لباس‌هام رو عوض کردم و دستم رو با بانداژی که واسه روز مبادا تو اتاق جاسازی کرده بودم، بستم و به سمت تخت رفتم.
روش دراز کشیدم، چراغ رو خاموش کردم و گرفتم خوابیدم؛ قبل از این که کامل خوابم ببره این فکر از ذهنم گذشت «آخیش امروز هم به خیر گذشت! البته به خیر به خیر هم نگذشت ها! مهم اینه که بدون تلفات بیشتر گذشت؛ با شناختی که از خودم و از زندگیم داشتم فکر کنم امروز جزو آسان‌ترین روزهای زندگیم بود.»
توی خواب شیرین بودم که صدای بدی من رو از جام پروند. نیم‌خیز شدم و نشستم؛ صدای داد و فریاد می‌اومد. نفس عمیقی کشیدم و با دقت به صداها گوش دادم؛ قشنگ و واضح به گوش می‌رسید.
صدای بابا اومد: 

- من می‌دونم و تو سوگول!
بعدش صدا سینا بود که بلند شد.
- سوگل وصیتت رو بنویس که فردا شهیدی!
یه دفعه صدای سنا اومد که با ناله می‌گفت: 
- من سرش بودم یا تهش که این بلا سرم اومد؟!
ریز ریز خندیدم و خمیازه‌ای کشیدم، دوباره سرم رو روی بالشت گذاشتم و دِ برو که رفتیم.

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط عرق نعنا
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲

با صدای زنگ گوشی از خواب نازم پریدم و در حالی که چشم‌هام بسته بود، جواب دادم.
من: بله؟
طرف: سلام.
خمیازه‌ای کشیدم، در حالی که غلت می‌زدم غلیظ و سریع گفتم: 
- و علیکم و العنَته الْعَمتُکَ!
طرف که مرد بود متعجب گفت: بله؟!‌ 
من: چی؟ نعله؟ نه بابا نعل کجا بود! من کجام حیوونه که نعل داشته باشم؟!
مرد با خنده گفت: 
- خانوم رجائی فکر کنم حالتون مساعد نیست.
من: من مساعدم؟ مساعد عمته! چی می‌گی تو علف خور؟!
مرد- بله؟!
با حرص نشستم و گفتم: 
- سر صبح زندگ زدی بله بله راه بندازی مردیکه!
تق قطع کردم و به صفحه موبایلم دهن کجی کردم.
با دیدن اسم و شماره روی صفحه آب دهنم رو قورت دادم، نفس‌هام تند شد و آب دهنم خشک شد، خدایا خودت مرا گاو کن!
با دست‌هایی لرزون شماره رو گرفتم. بعد از چند ثانیه صدای ناراحتش توی گوشم پیچید.
با من و من گفتم: 
- س.. سلام آقای تهرانی.. من.. من خواب بودم، نفهمیدم.. واقعا عذر می‌خوام.
ناراحت گفت: 
- عیب نداره دخترم. می‌خواستم بگم سفرم جلو افتاده بهتره هر چه سریع تر جواب تصمیمت رو بگی.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: 
- قبوله آقای تهرانی، فقط کی قرارداد رو امضاء کنیم؟
غیر مستقیم فهموندم که قرارداد برام خیلی مهمه.
آقای تهرانی یا همون رئیس گفت: 
- پس ساعت سه تو کارخانه باش.
من: باشه خدانگهدار.
رئیس: بای دخترم.
بعد قطع کرد، ولی من هنوز توی افق محو بودم. بای دخترم؟! به به! به به! رئیس و این حرف ها! نه بابا! خوشمان آمد.

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط melika.k
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳


به ساعت نگاه کردم و با دیدن عقربه کوچیکه روی دوازده، چشم‌هام مثل کاسه گرد شد.
بلند شدم، با دو به سمت دسشوری رفتم و بعد از عملیات انفجار بیرون اومدم. نفسی عمیق کشیدم و زیر لب با ریتم گفتم: 
- هیچی مثل دسشوری کردن آدم رو آروم نمی کنه، نمی کنه! به جون عمه‌ی نداشتم آروم نمی‌کنه، نمی‌کنه!
در حالی که زیر لب می‌خوندم و قر می‌دادم پانسمان دستم رو عوض کردم؛ دیروز خونریزی کرده بود و من بهش اهمیت نداده بودم. بیخی بابا! آدم با یه دست هم می‌تونه کارش رو انجام بده. جان؟ خدایا غلط کردم یه زری زدم نزنی دستم رو قطع کنی... خدایا!
بعد از کلی دعا و توبه لباس‌هام رو با یه شلوار اسپرت مشکی و مانتو مشکی اسپرت عوض کردم، شال قرمزی روی سرم انداختم و در آخر سویی‌شرت قرمز رنگم رو تنم کردم.
تا پام رو از اتاق بیرون گذاشتم یه چیزی با شتاب درست وسط پیشونیم خورد.
با درد چشم‌هام رو بستم و به دیوار تکیه دادم. صدای خنده سینا و سنا توی گوشم پیچید.
با حرص چشم‌هام رو باز کردم و بهشون خیره شدم؛ دست‌هاشون رو گذاشته بودن رو شکمشون و هر هر می‌خندیدن. با لحن تهدید واری گفتم: 
- شب می‌بینمتون. باشه عزیزای دلم!
سنا _ آخی! الان نمی‌تونی کاری کنی؟
صدای آروم سینا به گوشم رسید. 
- سنا مگه از جونت سیر شدی؟! الان میاد پاره‌مون می‌کنه!
خندیدم و به سمت پله‌ها رفتم. بذار خوش باشن به موقع حالشون رو می‌گیرم. وارد آشپزخونه شدم و مستقیم راه یخچال رو در پیش گرفتم. در یخچال رو باز کردم و تا کمر داخل یخچال رفتم.
خوب چی نوش جونم کنم؟ چی به خورد معدم بدم؟ اوم! بی‌خیال! حسش نیست یه صبحونه مشتی به رگ بزنم، پس یه شیر کاکائو برداشتم، در یخچال رو بستم و از داخل کابینت یه کیک شکلاتی برداشتم. نشستم پشت میز و مشغول لمبوندن شدم.
یک دفعه ضربه‌ای به گردنم خورد. به سرفه افتادم و با اخم به پشت سرم نگاه کردم؛ باز هم سینا و سنا بودن.
با اخم گفتم: 
- ها! باز هم شما؟! اصلا چرا می‌زنین؟
سنا با حرص گفت: 
- دوست دارم بگیرم بکشمت.
دردشون رو فهمیدم واسه همون خندیدم و گفتم: 
- اع! یادم رفت بپرسم؛ دیشب خوش گذشت؟
سینا با حرص نگام کرد و غلیظ گفت: 
- خیلی خوش گذشت؛ تا ساعت دو شب داشتیم فرش می‌سابیدیم الاغ! آخر سر هم ردش نرفت و مامان امر کرد جفت همون رو براش بخریم.
بلند زدم زیر خنده، بلند شدم و بعد از انداختن آشغال خوراکیا توی سطل زباله از آشپزخونه خارج شدم.
سینا و سنا با حرص ولی هماهنگ گفتن: 
- حسابت رو می‌رسیم سوسو خانوم!
خندیدم و گفتم: 
- باشه بابا تا این‌جا که دو تا زدین، ولی یادتون باشه دویست تا می‌خورین .
هر دو با حرص نگاهم کردن و در آخر به من پشت کردن. من تعجبم اینه که این‌ها الان تو خونه چه غلطی می‌کنن؟! مگه الان نباید تو مدرسه باشن؟
اصلا به من چه! من سرشم یا تهش؟ می‌خوان درس بخونن، می‌خوان نخونن.
از داخل جا کفشی اسپرت‌های مشکی رنگم رو بیرون آوردم و از ورودی خونه خارج شدم. کفش‌هام رو پوشیدم و از حیاط هم گذشتم.

به سمت گل فروشی سر کوچه رفتم و یه دسته گل خوشگل برای عذرخواهی خریدم؛ آخه حسابی پیرمرد رو ناراحت کرده بودم. البته پیرمرد هم نیست ها! فوق فوقش چهل و نه یا پنجاه سالش باشه. سر خیابون وایستادم و منتظر تاکسی موندم.
بالاخره یه سمند زرد جلوی پام ترمز کرد، شیشه‌ی کنار راننده پایین بود.
من- سلام (... ) می‌رید؟
راننده - می‌شه (... ).
چشم‌هام بیرون زدن؛ نامروت چقدر گرون می‌گیره!
پوفی کشیدم و داخل تاکسی نشستم. حدود نیم ساعتی گذشت. به ساعت نگاه کردم؛ ده دقیقه به سه بود.
پول تاکسی رو حساب کردم، از ماشین پیاده شدم و به سمت کارخونه راه افتادم. تا رسیدم دفتر مدیریت ساعت سه شد.
منشی با دیدنم بلند شد و گفت: 
- به به! سلام سوگل خانوم. چه عجب از این ور‌ها؟
خندیدم و گفتم: 
- سلام مهناز جون، خوبی؟ 
مهناز مهربون ولی مشنگ گفت: 
- خوبم تو خوبی؟
من- من هم خوبم! می‌شه هماهنگ کنی برم دفتر رئیس؟
مهناز نشست و بی‌خیال گفت: 
- لازم نیست هماهنگ کنم؛ رئیس گفت تا اومدی راهنماییت کنم سمت اتاقش. راستی بگو بینوم؛ این گل برای منه؟
خندیدم و گفتم: 
- نوچ! گل عذر خواهیه؛ حالا بعدا بهت می‌گم.
سرش رو تکون داد که لبخندی زدم، به سمت دفتر رئیس رفتم و چند ضربه آروم به در زدم. همین که صدای بفرمائید اومد در رو باز کردم و وارد شدم.

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط Sanaz_b
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴

رئیس داشت نگاهم می‌کرد.
من: سلام آقای تهرانی.
مهربون گفت:

- سلام دخترم.
شاید باورتون نشه! ولی من برای اولین بار تو عمرم خجالت کشیدم؛ چون می‌دونستم وقتی که زنگ زد خیلی بد حرف زدم.
رئیس: بشین دختر جان.
به سمت میزش رفتم و گفتم: 
- راستش اول باید عذرخواهی من رو قبول کنید تا بشینم.
رئیس: در چه مورد؟
سرفه‌ای کردم و آروم گفتم: 
- وقتی از خواب پا می‌شم هیچی نمی‌فهمم! ببخشید اگه به خاطر حرف‌های سر ظهرم ناراحت شدین.
دسته گل رو به سمتش گرفتم که بلند شد، گرفتش و گفت: 
- اشکالی نداره دختر جان! من که فراموشش کردم.
لبخند خجلی زدم و گفتم: 
- به هر حال عذر می‌خوام.
دست گل رو، روی میز گذاشت و نشست. من هم نشستم. تلفن رو به دست گرفت و شماره‌ای رو گرفت. رو به من گفت:

- چای یا قهوه؟

من: فرقی نمی‌کنه.

پشت تلفن گفت:

- دو تا قهوه بی‌زحمت.
بعد تلفن رو قطع کرد. آخی! آرزو به دلم موند یه بار زنگ بزنم، بگم بی زحمت دو تا کوفت یا زهرمار بیارید‌!
شانسه دیگه؛ واسه یکی گُل می‌باره واسه یکی گِل... هعی خدا شکرت! با این حال به همون هم راضیم.
سرم رو تکون دادم تا حواس پرت شده‌ام جمع بشه. رئیس هر دو دستش رو به هم چسبوند و گفت:
- من یک بار دیگه شرایط رو می‌گم تا همه چیز لحاظ بشه و بعد قرارداد رو امضاء کنیم.
سری به نشونه تأیید تکون دادم که گفت: 
- یک؛ این‌که از چهار نفر باید مراقبت کنی (یه دفعه خندید که سرخ شدم؛ لامصب یادشه من دیروز تو ماشین چی بلغور کردم!)
دو؛ این‌که این چهار نفر خیلی شر هستن. سه؛ این‌که پرستاری شبانه روزه و چهار این‌که ممکنه اذیتت کنند‌ خب قبول می‌کنی؟
من: بله، فکر نکنم بتونند اذیتم کنند.
خندید و گفت: 
- پس نمی‌شناسیشون؛ چون سر پرستارهای قبلی بلاهایی آوردن که عقل جن‌ها هم بهشون نمی‌رسه.
خندیدم و گفتم: 
- پس شما هم من رو نشناختین!
رئیس خندید و گفت: 
- پس قرارداد رو ببندیم؟
من: ببندیم.
کاغذی رو گوشه میز گذاشت، بلند شدم و به سمت میز رفتم. خودکاری رو به سمتم گرفت و گفت: 
- امیدوارم با هم دیگه بسازین.
توی دلم خندیدم و گفتم: 
- «اگه اذیتم کنند پدرشون که تو باشی رو در میارم رئیس جون!»
خودکار رو گرفتم و نگاهی به کاغذ انداختم؛ با دیدن مبلغ حقوق چشم‌هام از حدقه بیرون زدن! متعجب گفتم: 
- حقوقش برای سه ماه زیاد نیست؟
خندید و گفت: 
- نه؛ برای نگهداری از اون چهار نفر کمه.
کیه که از حقوق زیاد بدش بیاد؟! البته که من فقط متعجب و حیران گشتم ارواح عمه جانم!
همین که کاغذ رو امضا کردم در بعد از چند تقه باز شد و رحیم آقا، که ما بابا رحیم صداش می زدیم، با یه سینی توی دستش پیداش شد. قهوه‌ها رو جلومون گذاشت و بعد از اتاق خارج شد.
رئیس: کارت از فردا شروع می‌شه. من پروازم ساعت پنج بعد از ظهره، آدرس خونه را الان برات می‌نویسم و فقط یه خواسته ازت دارم.
شاخک‌هام فعال شدن.
من: چه خواسته‌ای؟!
رئیس: نمی‌گم جایی نرو و فقط پیش بچه‌ها باش، فقط می‌خوام زیاد تنهاشون نذاری؛ آخه ممکنه یه شیطنت‌های خطرناکی بکنن که نشه جبرانشون کرد. 
خندیدم و گفتم: 
- خیالتون راحت! تو این سه ماه همش پیششون می‌مونم، کارهایی می‌کنم که خوششون بیاد و بهشون خوش بگذره.
قهوه رو خوردم، بعد از گرفتن کاغذ آدرس و خداحافظی کردن، از اتاق خارج شدم. 

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط ساندیس
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵

به سمت مهناز که مگس می‌پروند رفتم، در حالی که به زور بلندش می‌کردم گفتم:

- هی مهی! خوبی بدی دیدی حلالم کن.
مهناز در حالی که چشم‌هاش اندازه‌ی چشم‌های خندونک شده بود، متعجب گفت: 

- چی؟
روی صندلی وا رفت و با غم گفت: 
- سوگل داری می‌میری، آره؟! آره دیگه؛ داری می‌میری وگرنه واسه چی طلب حلالیت می‌کنی؟
یک دفعه زد زیر گریه و محکم بغلم کرد. در حالی که توی بغلش داشتم له می‌شدم با صدای خفه‌ای گفتم:

- مرگ چیه دختر؟! ولم کن لهم کردی.
با سرعت من رو از خودش جدا کرد و گفت: 
- یعنی نمی‌میری ؟ 
با تعجب نوچی گفتم که سریع بازوهام رو ول کرد و بعد روی صندلی مرتب نشست.
آرنجش رو به میز تکیه داد و گفت: 
- خب سوگل عزیز! دیگه چه خبر؟ چرا اون حرف رو زدی؟
با چشم‌های گرد شده‌ای نگاهش کردم و گفتم: 
- مهناز حالت خوبه؟
خندید و گفت: 
- اوا! می‌خوای بد باشم؟
سکته‌ای نگاهش کردم و توی دلم گفتم: 
- «الان به این نتیجه رسیدم از من اوسکول تر هم پیدا می‌شه؛ اون هم با دوز بالا!»
سرفه‌ای کردم و بعد گفتم: 
- داشتم می‌گفتم؛ دارم از شرکت می‌رم.
یه دفعه زد زیر خنده و در حالی که داشت جلوی قهقهه‌های بلندش رو می‌گرفت، گفت: 
- ها ها ها! من فکر کردم می‌خوای بمیری ترسیدم گفتم لباس مشکی ندارم، پول کفن و دفنت رو ندارم، این که نه! مگه من می‌خوام دفنت کنم؟! ولی شاید دفنت کردم! نه؛ خدا نکنه! خدا شفات بده! وا! واسه چی شفات بده؟ مگه مریضی؟ البته که مریض نیستی و...
همین‌جور داشت پشت سر هم چرت و پرت می‌گفت که سکته‌ای‌تر از قبل نگاش کردم و در حالی که صورتم کج و معوج شده بود، با اشاره و صوت گفتم:

- می‌گم مهناز! مطمئنی من رفتم تو دفتر رئیس تو یه چیزی نزدی؟
کنجکاو گفت: 
- مثلا چی؟!
دیگه داشت خندم می‌گرفت. در حالی که ناباور می‌خندیدم گفتم: 
_ مثلا یه چیز سنتی، صنعتی رو قاطی زده باشی.
خندید و گفت: 
- چرا اتفاقا هم سنتی زدم هم صنعتی!
حیران گفتم: 
- به به! به به! چی زدی حالا؟
با عشوه چند باری پلک زد و گفت: 
- قهوه با شیر! شیر سنتیه، قهوه هم صنعتی؛ اشتباه می‌گم؟!
لب و لوچه‌ی جمع شده‌ام رو درست کردم و گفتم:

- نه نه! حق با توـه. من دیگه برم.

مهناز چشمکی زد و گفت: 
- فعلا سوگل... می‌بینمت!
دستی تکون دادم و گفتم: 
- می‌بینمت.
سریع از شرکت بیرون زدم و عرق صورتم رو پاک کردم.
خدایا این دختر دیگه کی بود؟! وای باورم نمی‌شه از من دیوونه‌تر هم رو کره‌ی خاکی وجود داره و داره اکسیژن رو همانند من حیف المیل می کنه!
به سمت نیسان رفتم، پشت رل نشستم و از کارخونه خارج شدم.
توی فکر ماشین عزیز بودم؛ به این فکر که آیا بنده می‌تونم تو این سه ماه از این ماشین استفاده کنم؟
چرا نشه؟! همین کار رو انجام می‌دم. کیه که جلوم رو بگیره؟ من سوگلم... سوگل!

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط ساندیس
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶

ماشین رو یکی دو کوچه پایین‌تر پارک کردم؛ چون می‌دونستم اگه مامان بیاد و تو حیاط ببینتش سکته رو می‌زنه، و اگه موقعیتش پیش بیاد قبل از سکته کردنش من رو هم مجبور می‌کنه با همه‌تون وداع کنم؛ بس که مادر بنده کماندویه! برای همین ماشین رو سمت خونه‌مون نبردمش.
کلید رو از جیبم در آوردم و مثل آدم‌های عاشق بهش خیره شدم! رو به لبم چسبوندمش و مثل هندی‌ها گفتم: 
- آه عشقم! تا تو هستی من می‌توانم تمام درب‌های عالم را بگشایم.
یه دفعه با ضربه‌ای که به کمرم خورد، توی جام پریدم و با ترس به مهاجم نگاه کردم.
سینا و سنا بودن که با حرص نگاهم می‌کردن. سنا با حرص مثل خودم گفت: 
- دعا کن که مادر تو را امروز نگشاید!
خندیدم و گفتم:

- واس چی؟
سینا سری به نشونهٔ تاسف تکون داد و گفت: 
- جفت فرش رو پیدا نکردیم.
سکته‌ای نگاهش کردم و گفتم:

- چ.. چچ.. چی؟!
سنا این بار با خنده گفت: 
- از این به بعد باید با یه کارتک بازمانده‌های اعضای بدنت رو از در و دیوار خونه پاک کنیم.
سینا که کارش اغراق کردن بود، با لحن اغراق آمیزی گفت:

- مامان هم که کماندو... اوف، چه شود!
با ترس آب دهنم رو قورت دادم و در حالی که شونه‌هاشون رو توی دستم می‌گرفتم به سمت کوچه پایینی راهنماییشون کردم.
متعجب به نیسان خیره شدن که گفتم: 
- زود باشین دیگه! سوار شین.
سنا نگاهی به لباس‌هاش کرد و گفت: 

- با این لباس‌ها سوار نیسان بشیم؟
حرصی نگاهش کردم و گفتم: 
- به ماشین من توهین کردی نکردی ها! زود باش سوار شو وگرنه دک و پوزت رو تو جوب خالی می‌کنم!
هر دو با ترس سوار شدن. با خنده فیگور گرفتم و گفتم: 
- نه بابا خوشم اومد؛ چه زور و جذبه‌ای داشتم و خودم خبر نداشتم!
خلاصه بگم من هم سوار ماشین شدم و به هر گالری فرشی که بگین سر زدیم، ولی مگه پیدا می‌شد!

کم کم داشت اشکم در می‌اومد؛ می گی چرا؟ می‌گم مامانم رو نمی‌شناسی! یَک وسواسیه که دومی نداره؛ روی وسایل خونه و تمیز بودنشون بسا بسیار حساسه و من الان حکم همون خری رو دارم که تو گل گیر کردم.
به ساعت نگاه کردم؛ هفت شب بود. دو ساعت دیگه سر و کله‌ی مامان تو خونه پیدا می‌شه و بنده از هستی سَقَط می‌شم!
بلند گفتم: 
- اِنّا لِللّه و اِنّا الیه الراجعون.
سینا بلند گفت: 
- برای جهنمی نشدن سوگل جمیعا صلوات!
سنا صداش رو پس کله‌اش انداخت و بلند صلواتی فرستاد. محکم پس گردن هر دوشون زدم و با جیغ گفتم:
- یه زر دیگه مساویه با پرت شدنتون رو آسفالت! فهمیدین؟
از اون‌جایی که می‌دونستن هر کاری از دستم بر میاد، خفه شدن و من مثل جغد به اطرافم خیره شدم تا یه گالری فرش پیدا کنم.
با دیدن یک گالری فرش پارک کردم و به همراه پت و مت( سینا و سنا) از ماشین پیاده شدیم.
وارد گالری شدیم و به سمت فروشنده، که پشت میز نسبتا بزرگی نشسته بود رفتیم. 
رو به سینا آروم گفتم:

- آدرسش رو رد کن بیاد.

سینا با تعجب گفت:

- آدرس چی ؟

با حرص گفتم:

- آدرس خونه ی عمه‌ت رو!

سینا کله‌ش رو خاروند و گفت:

- خب! تهران... اصلا مگه ما عمه داریم؟
عاقل اندرسهیفانه نگاهش کردم و در حالی که بازوش رو نیشگون می‌گرفتم، گفتم: 

- مشخصات فرش رو می‌گم دیگه ابله خان!

آهانی گفت و بعد گفت:

- مگه یاد نگرفتی؟

در حالی که الکی گریه می‌کردم گفتم: 

- اگه من حافظه‌م قوی بود الان فرش اون بلا سرش نمی‌اومد و ما اینجا نبودیم.
سنا پوفی کشید و گفت: 

- خاک تو سر هر دوتون کنم! بکشین کنار، خودم می‌گم.

سنا رو به مرد، مشخصات فرش رو گفت و اون مرد هم با روی باز گفت: 

- البته که از اون فرش توی گالری داریم، بهترین جنس و طرح و نقش متعلق به همون فرشه.

آره جون عمه‌ت! هنوز داشت از فرشه تعریف می‌کرد که بی‌حوصله گفتم: 

_ می‌شه فرش رو ببینیم؟

مرد با ابرو های بالا پریدش گفت:

- حتما!

به سمتی رفت و ما هم که جوجه اردک زشت، البته منهای منه جوجه اردک زیبا، به دنبالش رفتیم.
با دیدن فرش توی چشم‌هام ستاره که کمه، پرژکتور روشن شد. وای خدا عاشقتم!

من: همینه؛ همین رو می‌خوایم.

مرد در حالی که دست به سینه به ما نگاه می‌کرد گفت:

- فقط باید بگم که این فرش جفت داره.

نمنه؟! جفتش رو می‌خوام چیکار؟! سینا زمزمه‌وار دم گوشم گفت: 

- اون یکی جفتش هم به عنوان جهیزیه‌ت می‌ذاریم کنار.
پام رو روی پاش گذاشتم و محکم فشارش دادم. آها بیا! به به! ببین چه رنگ‌هایی روی صورت این بچه پدید میاد؛ صورتی، بنفش، قرمز، قرمز مایل به سبز لجنی، سبز لجنی مایل به صورتی و...
پام رو برداشتم و خونسرد گفتم: 
- من می‌خوام مجرد بمیرم.
سینا بیخیال درد شد، زد زیر خنده و گفت: 
- زرت! من مطمئنم سال بعد این موقع خونه شوهرتی.
پوزخندی زدم و گفتم:

- عمرا!

سینا با پوزخند مثل من گفت:

- خواهیم دید.

من: هه! می بینیم!

سینا: اصلا بیا شرط ببندیم!
من که می‌دونستم ازدواج نمی‌کنم دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم: 
- اگه ازدواج نکردم کله‌ت رو می‌تراشی! 
(بچه‌م رو موهای سرش خیلی خیلی حساسه؛ واس همون  این شرط رو گذاشتم. خخ!)
سینا: و اگه ازدواج کردی یه روز کامل می‌شی نوکرم و به حرف‌هام گوش می‌کنی.
پوزخندی زدم و گفتم:

- قبول!

دستم رو گرفت و محکم فشرد. تازه به خودم اومدم و به اطرافم نگاه کردم؛ فروشنده و سنا با چشم‌های گرد نگاهمون می‌کردن.
من و سینا هر دو شونه‌ای بالا انداختیم و من گفتم:

- هر دو رو می‌بریم.

بعد از حدود ده دقیقه هر دو فرش رو لول کرده تحویل گرفتیم و از چند مردی که داخل گالری مشغول به کار بودند، کمک گرفتیم. اون‌ها هم فرش‌ها رو پشت نیسان گذاشتند، و بعد سوار شدیم و به سمت خونه راه افتادیم.

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط ساندیس
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷

ساعت حول و حوش هشت بود که به خونه رسیدیم. نیسان رو داخل حیاط پارک کردم و فرش‌ها رو به زور و مشقت پایین آوردیم.
کاور هر دو رو در آوردیم و هر دو رو داخل سطل آشغال انداختیم؛ آخه بوی پشت نیسان رو گرفته بودن.

اول لباس‌هامون رو عوض کردیم، بعد فرش داخل هال رو جمع کردیم و به جاش نوها رو انداختیم. اون یکی که روی زمین پهن بود رو جمع کردیم  و داخل انبار گذاشتیم‌.
سنا در حالی که دستش روی کمرش بود گفت: 
- سوگل! الهی بمیری که کمرم شکست!
خندیدم و گفتم: 
- خفه شو! تازه می‌خواین بیاین کمک من ماشین رو بشوریم.
هر دو آب دهنشون رو قورت دادن و خسته نگاهم کردن.
با لبخند گفتم: 
- می‌خوایم آب بازی کنیم! جلوی ماشین با شما، پشت ماشین با من.
سینا: من می‌رم تجهیزات رو بیارم.
سرم رو تکون دادم و به سمت نیسان جونیم رفتم، از زیر صندلی‌هاش جاروی چوبی و یه پلاستیک مشکی بزرگی رو برداشتم و به سمت پشتش رفتم؛ مشغول جارو کردن پشتش شدم.
بعد از جارو کردن داد زدم: 
- سنا! بیا این پلاستیک رو بگیر دستت.
سنا به سمتم اومد و با صورت جمع شده نگاهم کرد که با حرص گفتم: 
- نمی‌ریزم تو حلقت که! می‌خوام پلاستیک رو بگیری دستت آت و آشغالش رو توی اون جارو کنم.
سنا با صورت جمع شده‌اش گفت: 
- چندشه خب!
با حرص گفتم: 
- سنا! میای بگیری یا همین پِهِن‌ها رو بکنم تو حلقت؟!
دو دل پلاستیک رو گرفت، تمام آت و آشغال و کاه و فضولات پشت نیسان رو با جارو داخل کیسه ریختم.
از پشت نیسان پایین اومدم که سنا کیسه رو به سمتم گرفت، عوق زد و سمت مخالف دوید.
خندیدم و گفتم: 
- تیتیش مامانی!
البته  که حق با سنا بود و این پشت بوی بدی می‌داد، ولی خب مجبور بودم.
کیسه رو بردم سمت سطل آشغال بزرگی که مامان امر کرده بود تو حیاط یکی از اون‌ها باشه، و داخل سطل انداختم و برگشتم.
سینا اومده بود و شیلنگ دستش بود.
این دومین بار بود که توی این حیاط ماشین شسته می‌شد؛ دفعه قبلی خودم تنها بودم و هیچکس نفهمید، ولی این دفعه می‌دونم که مامان می‌رسه و قشنگ به حسابمون می‌رسه.
سینا شیلنگ رو به سمتم گرفت که کلا خیس خالی شدم. هر دو خندیدن! نگاهی به دستم انداختم و توی دلم گفتم: 
- بیخیال درد! بازی رو بچسب.
سینای کثافت همچنان انگشتش رو گذاشته بود سر شیلنگ که نگو! حسابی من رو آبیاری می‌کرد.
دست‌هام رو به عنوان تسلیم بالا بردم و گفتم: 
- من تسلیم، ولی بیاین اول ماشین رو بشوریم بعد بازی کنیم.
قبول کردن. رفتم پشت نیسان و بعد از جارو کردن دوباره‌اش، با تاژ و جارو و اون ابزار دسته بلند که اسمش رو نمی‌دونم، مشغول سابیدن شدم.
قشنگ که پشت رو برق انداختم، با آب شستمش، با جارو تموم کف‌ها رو روی زمین خالی کردم.

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط Sanaz_b

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸

لبخند خبیثی روی لبم نقش بست. نگاهی به پت و مت انداختم؛ در حال شستن تایرهای سمت راست ماشین بودن.
شیلنگ رو به سمتشون گرفتم، انگشتم رو جلوش گذاشتم و قشنگ هر دو رو خیس خالی کردم!
با جیغ و داد بلند شدن و فرار کردن. با خنده روی سقف اتاقک رفتم و شیلنگ رو دوباره به سمتشون گرفتم.
هر دو با خنده و داد سعی داشتن که با فرارشون بیشتر خیس نشن، ولی من این اجازه رو بهشون نمی‌دادم.
هر دو دست در دست هم دیگه به سمت ماشین اومدن و از روی کاپوت بالا اومدن،
با خنده قلقلکم دادن و من هم که شدید قلقلکی بودم، با خنده شیلنگ رو ول کردم.
سنا شیلنگ رو گرفت و داخل یقه‌ام گذاشت!
سینا دست و پام رو گرفته بود و بنده مثل ماهی تکون تکون می‌خوردم. 
آبش خیلی سرد بود و الان هم که زمستون بود، تا مغز استخونم داشت یخ می‌زد.
بالاخره سنا شیلنگ رو برداشت. در حالی که مثل سگ می‌لرزیدم گفتم: 
- وای! بچه‌ها یخ زدم!
سنا قش قش خندید و گفت: 
- حقته.
دیدم نه بابا این سنا خیلی پروعه‌!
نا محسوس شیلنگ رو توی دستم گرفتم، پیراهن سنا رو بالا دادم و شیلنگ رو به سمت کمرش گرفتم؛ اون هم که حساس بود مثل مرغِ در حال قد قد با جیغ جیغ بالا پایین می‌پرید.
سینا خیس خالی روی کاپوت نشسته بود و به سنا می‌خندید، سنا هم سعی در نجات دادن خودش از دست من بود و من هم قش قش می‌خندیدم.
یه دفعه در باز شد و مامان تشریفش رو آورد؛ با دهن باز نگاهمون می‌کرد، بعد نوبت بابا بود که اون هم با دهنی بازتر از دهن مامان خیره‌مون شد.
با نیش باز شیلنگ رو محکم انداختم که توی فرق سر سینا خورد و صدای دادش رو در آورد.
مامان یک دفعه خندید و گفت: 
- دیوونه شدین رفت! تو این هوای سرد و آب بازی!
بابا: بدویین! بدویین لباس‌هاتون رو عوض کنین‌. بلا نسبت سگ؛ دارین مثل سگ می‌لرزین!
خندیدم و با یه پرش از روی سقف پایین پریدم که پت و مت «او»یی گفتن و مامان و بابا با ترس نگاهم کردن.
ماشین رو دوباره آب کشیدم، بعد به سمت شیر آب رفتم و بستمش، شیلنگ رو در آوردم و جمعش کردم.
بعد از جمع‌آوری وسایل ریخته و پاش شده، به سمت خونه رفتیم و هر کدوم راه اتاقمون رو در پیش گرفتیم.

توی فکر برخورد مامان بودم؛ اصلا فکر نمی‌کردم که بخنده، انتظار داشتم با کفش‌های پاشنه بلندش دنبالمون کنه، ولی همه چیز برعکس در اومد.

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط melika.k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹

دستم بدجور درد می‌کرد، با درد چشم‌هام رو بستم و از حموم بیرون زدم. سریع خودم رو خشک کردم و یه دست لباس گرم تنم کردم.
دستم رو پانسمان کردم و از اتاقم خارج شدم.
حسابی گشنه‌ام شده بود و دلم به غار و غور افتاده بود. انتظارش رو هم داشتم؛ چون از ظهر تا الان هیچی نخورده بودم.
داشتم می‌رفتم داخل آشپزخونه که با سینا شاخ به شاخ شدم‌.
محکم به شونه‌ش زدم و گفتم: 
- بَه! داش سینا چه تمیز و خوشگل شدی!
خندید و گفت: 
- داشتم می‌اومدم برای شام صدات بزنم، بهتر که خودت اومدی.
شکمم رو مالش دادم و گفتم: 
- گشنمه! بکش کنار ببینم.
خندید و گفت: 
- گاو!
بی‌توجه به فحشش رفتم و پشت میز نشستم. بشقابم رو پر از برنج کردم، جوری که در شرف ترکیدن بود. مرغ و سیب زمینی هم کشیدم و مثل گاو شروع به خوردن کردم. در حالی که غذا رو می‌جویدم رو به مامان گفتم:
- کی پختیش؟
مامان: الان! صد بار نگفتم با دهن پر حرف نزن؟ شوهر می‌کنی می‌گن بی‌تربیته با دهن پر حرف می‌زنه.
سینا زد زیر خنده که با حرص گفتم: 
- کی خواست شوهر کنه مامان فوری!
( لقب مامانمه، یه غذاهایی می‌پزه که انگشت‌هاتم باهاش می‌خوری و جالب این‌جاست اون‌قدر سریع غذا درست می‌کنه که همه بهش می‌گن مامان فوری!)
یه لیوان نوشابه ریختم و بعد از سر کشیدنش گفتم:

- دستت طلا مامان فوری خودم!
مامان یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: 
- نوش جونت دخترم! ولی ظرف‌ها با توعه یادت باشه.
از قصدی خودم رو انداختم و بعد شروع کردم به ناله کردن. مامان کنارم نشست و نگران گفت: 
- چی شد سوگل؟
با ناله، مظلوم گفتم: 
- مامان پام گیر کرد افتادم.
مامان شروع کرد به قربون صدقه رفتنم که سینا بلند گفت: 
- فیلمشه مامان خانوم!  داره کلک می زنه از زیر ظرف شستن در بره.
مامان با اخم رو به سینا گفت: 
- نمی‌بینی بچه‌م چه دردی می‌کشه؟ حالا که این‌جور شد ظرف‌ها رو تو می‌شوری.
سینا به قد و هیکلش اشاره کرد و گفت: 
- من؟! من با این قد و هیکلم ظرف بشورم؟
مامان بلند شد و دست به کمر گفت: 
- من با این هیکل خوش تراشم واستون غذا می‌پزم، کارهای خونه رو می‌کنم ازم کم می‌شه؟!
بابا و سنا سرخ شدن و من هم نامحسوس واسه سینا زبون در آوردم. یک دفعه مامان بدون این‌که به سمتم برگرده گفت: 
- سوگل خانوم فکر نکن نفهمیدم فیلم بازی کردی ها! به خاطر دستت می‌گم ظرف‌ها رو نشور.
سرفه‌م گرفت و در حالی که سرفه می‌کردم بلند شدم.
سینا که انگار مدال جام جهانی کسب کرده، دست به کمرش زد و با لبخند و ابروهای بالا رفته نگاهم کرد. چنان فیگوری گرفت که نوک انگشت‌های پام هم سوختن. 
لباس‌هام رو مرتب کردم و پشت صندلی نشستم.
سرفه‌ای کردم و شروع کردم به صحبت کردن.
من: توجه! توجه! خانواده‌ی محترمه، بنده شغلم عوض شده؛ از فردا می‌رم سر کار جدیدم و همون‌جور که گفتم باید از چهار تا بچه نگهداری کنم، اون هم به مدت سه ماه و ممکنه که دیگه نتونم خونه بیام، شغلم هم یه جوریه که باید بیست و چهار ساعته اون‌جا باشم.
اوف! خسته شدم رسمی حرف زدم.
یه لیوان نوشابه خوردم تا گلویی تازه کنم.
سینا با اخم گفت: 
- من غیرتم اجازه نمی‌ده شب بیرون از خونه بخوابی.
یه «بشین بینم بابا»یی نثارش کردم و منتظر به بابا چشم دوختم. بابا ناراحت گفت: 
- سوگل! تا الان چیزی خواستی و من فراهم نکردم؟
سری تکون دادم و مثل یه بچه‌ی مودب گفتم: 
- بله!
متعجب توی جاش سیخ نشست و گفت: 
- چی؟
ناراحت گفتم: 
- موقعی که می‌خواستم نیسان بخرم رو فراموش نکن بابا!  اون روز با هم دیگه اتمام حجت کردیم، منم الان یه جورهایی مستقلم و رو پای خودم وایستادم. خواهشا به تصمیماتم احترام بذارین خانواده‌ی گرامی!
بابا غمگین گفت: 
- باشه؛ من فردا واسه تحقیق می‌رم محلشون.
خوشحال بلند شدم و به سمت بابا رفتم و دم گوشش زمزمه کردم: 
- بابا خان! ناراحت نشو؛ سوگلم دیگه آدم بشو نیستم! 
خندید که لپش رو بوسیدم اون هم پیشونیم رو بوسید.
صورت مامان رو هم بوسیدم، بعد کله پت و مت رو توی بغلم گرفتم و به روش خودمون ابراز علاقه کردیم. 
یعنی کله‌هامون رو به هم کوبیدیم و بعد یه چیزهایی بلغور کردیم که؛ بیخیال گفتنی نیستن.
از آشپزخونه خارج شدم. معلوم نبود کی به خونه بر می‌گردم، واسه همین بود که اون نمایش خداحافظی رو راه انداختم.
به سمت اتاقم رفتم و وارد شدم، بعد از عملیات انفجار در دسشوری رفتم و روی تخت خُسبیدم.

@z.farhani.

@melika.k
 

ویرایش شده توسط melika.k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰

روز بعد ساعت سه بعد از ظهر؛

خوب خداروشکر محل کارم مورد قبول بابا هم قرار گرفت... خدایا شکرت!
چمدون کوچولو رو داخل نیسان جاسازی کردم و بعد از خداحافظی دوباره با خانواده گرام، از خونه خارج شده و از محله دور گشتم.

یه کوچه پایین‌تر برای پارک کردن شرفیاب شدم، گوشیم زنگ خورد خواستم ترمز بگیرم ولی حواسم پرت شد و پام رو روی گاز گذاشتم و تق! 
با ترس، دستپاچه به روبروم خیره شدم و در همون حال تونستم بالاخره ترمز رو بگیرم و دنده رو خلاص کنم. 
صدای دزدگیرش بلند بود و یک سره سر و صدا می‌کرد.
با ترس زمزمه کردم:
- نه نه نه، چه غلطی کردم من! نه نه نه، چه گندی زدم من! خدا خودش من رو حفظ کنه، میلیونی رو شاخمه!
صدای دزدگیرش همچنان پخش می‌شد و رو مخ بود. از ماشین پیاده شدم و سمت ماشین مدل بالایی که حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم، رفتم.
دستی به روی فرو رفتگی کشیدم. 
یه دفعه در خونه‌ای که ماشین روبه‌روش پارک شده بود باز شد و یه زن مسن و یه پسر جوون بیرون اومدن؛ به من و ماشین و نیسان نگاه کردن. 
پسره با اخم به سمتم اومد؛ با دقت بهش نگاه کردم، عجب جیگری بود!
پسره روبروم وایستاد. سرم رو بلند کردم تا صورتش رو ببینم، قدش حسابی بلند بود.
آقا من نظرم عوض شد؛ من می‌خوام مزدوج بشم! ولی نه، اراده داشته باش سوگل!
پسره با خشم گفت:
- راننده این ماشین عقبه‌ای؟
به غرورم برخورد! سینه سپر کردم و در حالی انگشت اشاره‌ام رو توی چشم پسره می‌کردم با لحن تقریبا لاتی گفتم:
- اولا با یه خانوم متشخص درست صحبت کن. دوما این ماشین نه، این به درخت می‌گن، ماشین من ماشینه درخت نیست، نیسان کاربنیه، تکرار کن تا یاد بگیری! سوما؛ بله خودمم فرمایش؟ مگه شما راننده این ماشین جلویی‌ای؟
پسره لبخند شیطونی زد و گفت: 
- اولا یه خانوم متشخص نباید مثل الوات‌ها حرف بزنه. دوما این ماشینی که می‌بینی ماشینه، نه درخت! پس اسمش رو تکرار کن تا یاد بگیری، اسمش جنسیسه! سوما؛ خودمم فرمایـش؟
با سلام خدمت شما دوستان، بنده سوگل رجائی هستم از روی بند با شما صحبت می‌کنم، آفتاب عزیز زحمت خشک کردن من رو می‌کشه!
یعنی پسره رسما من رو شست رُفت بعد برد و توی آفتاب روی بند پهنم کرد.
با حرص گفتم: 
- خب؟
پسره خونسرد گفت: 
- خب که چی!  زنگ می‌زنم پلیس دیگه.
دستپاچه گفتم: 
- پلیس واسه چی مرد حسابی؟! خودمون حلش می‌کنیم دیگه! من خسارتش رو پرداخت می کنم.
سمت نیسان رفتم و کارت شناساییم رو برداشتم، به سمت پسره رفتم و کارت رو به سمتش گرفتم.
من: هر چقدر شد پرداخت می‌کنم.
پسره سری تکون داد و کارت رو گرفت، به سمت ماشین رفتم ولی صداش به گوشم رسید که می‌گفت:

- ماشینت خیلی خوشگله!
عصبی به سمتش براق شدم که از ترس توی جاش پرید و متعجب نگام کرد.
انگشت اشاره‌ام رو به سمتش گرفتم و گفتم: 
- ببین جوجه پسر! من اراده کنم صد تا مثل ماشین تو رو یه جا می‌خرم و می‌فروشم، ولی چرا این کارو نمی‌کنم؟! ...
چند ضربه ی کوتاه به کاپوت نیسان جونم زدم و گفتم: 
- چون این ماشین رو دوست دارم، ( مثل حشمت فردوس گفتم) افتاد؟ ( آره جون عمم، فعلا مثل چی تو جور کردن همون خسارت موندم، البته وضع مالیمون خوبه ها! ولی من راهم رو خیلی وقته از بابام جدا کردم، بله! )
بی‌توجه بهش سوار ماشین شدم و به سمت کوچه دیگه رفتم.

@z.farhani.

@melika.k
 

ویرایش شده توسط melika.k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱

نیسان عزیز رو پارک کردم و نگاهی به خونه‌های داخل کوچه انداختم، سوت بلند و کشیده‌ای زدم و زمزمه کردم: 

- جون! چه خونه‌هایی!

نگاهی به پلاک‌ها انداختم، با دیدن پلاک (...) به سمت در رفتم و دستم رو روی زنگ گذاشتم. در با صدای تیکی باز شد، وارد شدم.

خونه نگم بهتره، بهتره بگم کاخ! ماشالله ماشالله! یه حیاطی داشت که حیاط خونه ما رو توی جیب پشتیش می‌ذاشت.

یه زنی به سمتم اومد؛ صورت مهربونی داشت. با لبخند بهش سلام دادم که به گرمی جوابم رو داد و به سمت در ورودی راهنماییم کرد.

وارد خونه شدم و بعد از گذشتن از یه راهروی تقریبا باریک، به یه سالن بزرگ رسیدیم که فکر کنم پذیرایی‌شون بود.‌ همه چی خیلی مدرن و امروزی بود.

رئیس روی مبل نشسته بود، ‌با دیدنم بلند شد و گفت:

- به به رجائی جان! خوش اومدی دخترم.

من: سلام آقای تهرانی.

رئیس: سلام دخترم، بفرما بشین.

روبه‌روش ایستادم و روی مبل نشستم. همون خانومی که اومدنی اومده بود پیشوازم، قهوه و کیک شکلاتی آورد، من هم واسه کلاس فقط قهوه برداشتم.

رئیس رو به من گفت: 

- رجائی جان دخترم! سریع با بچه‌ها آشنات کنم که پروازم نپره.

سری تکون دادم که رئیس رو به همون خانومه گفت:

- ماه بانو! بی‌زحمت بچه‌ها رو صدا کن.

ماه بانو از پله‌ها بالا رفت و بعد از پنج دقیقه توی خونه انگار زلزله اومد و چهار نفر از زیر آوارش بیرون پریدن!

با چشم‌هایی گشاد شده نگاهشون کردم؛ به ترتیب قد ایستاده بودن.

اولین شخص یه پسر حدود پونزده، شونزده ساله بود که قیافه‌‌ای همچون جیگر داشت و شیطنت تو چشم‌هاش موج می‌زد.

دومی یه دختر حدود سیزده، چهارده ساله بود، قیافه قشنگی داشت و دوز شیطنت چشم‌هاش مثل چشم‌های پسره بود.

دو تای دیگه هم هر دو کپی برابر هم بودن و دو قلو، حدود نه یا ده سالشون می‌شد. 

از قیافشون هم نگم براتون؛ ‌خوشگل، مامانی، جیگر! کلا هر چهار تاشون بور بودن.

رئیس: بچه‌ها! خودتون رو معرفی کنین دیگه!

پسره با شیطنت گفت: 

- سلام! من تیامم.

دختره با لحن ادبی گفت:

- به نام خدایی که جان آفرید

حکیمانه دختی امثال من آفرید

بگویم سلام گرمی بر شما

که من هستم ترانه‌ی خدا

اوه مای گاد! این هم که شاعر از آب در اومد. یکی از دخترهای‌ دوقلو گفت: 

- سلام! من ترنمم.

اون یکی قل دیگه گفت: 

- سلام! من هم ترنجم.

با لبخند گفتم: 

- سلام بچه‌ها.

رئیس به من اشاره کرد و گفت: 

- این گل دختر هم پرستار جدیدتون سوگل رجائیه.

رئیس با لبخند مرموز ادامه داد: 

- تازه سوگل جان تخصصش هم در زمینه شماهاست بچه‌ها.

سرم رو پایین انداختم، سعی کردم به خودم مسلط بشم و نخندم.

تیام متعجب گفت: 

- واقعا؟!

سرم رو بالا بردم و در حالی که سعی می‌کردم لبخندم رو بخورم گفتم: 

- آره؛ من تخصص طُفالة رو دارم!

یه دفعه خونه منفجر شد، متعجب بهشون نگاه کردم که تیام مسخره گفت: 

- خانوم دکتر! ما آشغال نیستیم؛ من که نه ولی ترنم و ترنج اطفالن.

تازه پی به سوتی‌ام بردم؛ صورتم در یک زمان آنی سرخ شد. یعنی گندش بزنن این معلومات عربی من رو که هیچی ازش بارم نیست!

رئیس سری تکون داد و سرش رو پایین انداخت. ترانه با ابروهای بالا پریده گفت: 

- مگه دکتر اطفال نیستین؟! پس این‌جا چیکار می‌کنین؟!

پوفی کشیدم و گفتم: 

- از فضاش بدم می‌اومد.

تیام: اوه! که این‌طور!

رئیس به ساعت مچیش نگاه کرد و بعد با عجله گفت:

- بچه‌ها دیرم شده؛ باید برم دیگه.

هر چهار تا به سمتش یورش بردن و گفتن: 

- بابا! برای بدرقه بیایم فرودگاه؟

رئیس صورت همه‌شون رو بوسید و گفت:  

- نه بچه‌ها؛ همین‌جا هم می‌تونید بدرقه کنید، فقط سوگل رو اذیت نکنید.

جانم! چه زود شدم سوگل، بابا حداقل بذار یه ساعت بشه بعد!

بچه‌ها سری تکون دادن.

رئیس بعد از خداحافظی و از زیر قرآن رد شدن سوار ماشینش شد و رفت. ما هم یه تانکر آب، پشت ماشینش خالی کردیم و به خونه برگشتیم.

@z.farhani.

@melika.k

ویرایش شده توسط melika.k

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...