رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
آیسا

داستان کوتاه گوهر l ایسا کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

مثل هر روز با اشک و آه، آن ورد جادویی که عجیب آرامش بخش؛ دل پر دردم بود را زیر لب زمزمه کردم:
- تا اونجا که دلت می‌خواد گریه کن و داد بزن، این حق توعه... ولی گوهر حق جا زدن نداری.... حق پا پس کشیدن نداری... چون به رویا رسیدن حق توعه.
انقدر گریه کردم؛ که خالی شدم از هر وزنه قلبی.

چشم‌هایم را با سر انگشت هایم مالیدم و نفس عمیقی کشیدم. روبروی قاب چوبی آینه ایستادم و لبخندی به چهره‌ی خسته و رنگ پریده‌ی خودم زدم:
- همینه دختر... کاری کن که بشی قهرمان دخترهایی مثل خودت... کسایی که زندونی جهالت خونن.
لبخندم را وسعت دادم و بعد از تعویض لباس؛ به کمک شیرین رفتم. به قدری سرگرم کار کردن شدم که اصلا نفهمیدم کی خورشید غروب کرد و شب شد. به پیشنهاد شیرین، به اتاقم برگشتم تا برای مهمانی امشب کمی به خودم برسم.
گلشن گوشه‌ای نشسته بود و با کتری آب جوش، چین و چروک‌های روسری گل‌دارش را باز می‌کرد. بدم نمی آمد جهت رفع خستگی؛ کمی اذیتش کنم، به همین خاطر با شیطنت گفتم:
- خوب عروس خانوم، احوالات؟
به شوخی اخم ظریفی کرد و با ته مایه‌ای از خنده گفت:
_ بیا برو زلزله... امشب دور و بر من نپلکیا... می‌ترسم بگن گلشن اگه خواهرش این باشه، پس خودش هم یه تخته‌اش کمه.
تک خنده ای کردم و گفتم:
- خیالت تخت عروس... مگه دیوونه‌ام جفتک بزنم به بخت خودم .. تازش هم شنیدم شاه داماد یه داداش کوچیک ترم داره.
ریز خندید و گفت:
- واه! واه!  الان که خواهرمی مو تو سرم نذاشتی، خدا به داد اون روزم برسه که جاریم هم بشی.
سرکی به کمد پر از لباسم انداختم و پیرهن گیپور جگری رنگم را از بین آن شلوغی بیرون کشیدم و پوشیدم. شلوارم را هم با شلوار مخملی سیاه رنگی تعویض کردم. عاشق طرحش بودم. از روی رون تنگ بود و کم کم از ساق به پایین گشاد می‌شد. روسری مشکی رنگی را هم روی موهای بافته شده‌ام کشیدم. همین طور که داشتم مرتبش می‌کردم، نیم نگاهی به گلشن که هنوز دست از سر آن روسری بدبخت بر نداشته بود انداختم.
- گلی؟
بی حواس گفت:
- هوم؟!
- ندیده عاشق شدی رفت... هنوز هیچی نشده رفتی تو هپروت که! عروس هم انقدر بی ظرفیت!
مثل اینکه باز متوجه حرفم نشد چون بی ربط گفت:
- گوهر نمی‌دونم چه مرگمه؟... انگار هرچی رخت چرک تو محله هست، ریختن تو دلم و چنگ میزنن.
دستش را گرفتم و از روی زمین بلندش کردم
- هیشطور نی.. همه عروس ها همینجورین.
- نه اضطراب نیست.. یه دلشوره عجیبی عین بختک افتاده به جونم.
دیدم دارد سقراط بقراطیش می‌کند زدم به در شوخی.
- بیشین بینیم بابا... حالا یه شوهر کردن که این داستان‌ها رو نداره.... الان‌هاست کبری خانوم برسه.. اینجوری پرچل ( نا مرتب) ببینتت، دوتا پا داره، دو تا دیگه‌ام قرض می‌گیره ده برو که رفتیم.
خیالم از بابتش که راحت شد از اتاق زدم بیرون تا راحت لباس تعویض کند.

شیرین هم حاضر شده بود و داشت به زور کتک، لباس عروسکی سفیدی به تن آرزو می‌کرد. هر دو خانه را گذاشته بودند روی سرشان؛ از بس جیغ جیغ می‌کردند. دلم برای آرزو سوخت. بچه‌ی بیچاره از زور گریه سرخِ سرخ شده بود. به هزار بدبختی لباس را از دست شیرین گرفتم و خودم با کلی ناز خریدن، تنش کردم.
طولی نکشید که کبری خانم، همراه با خواهر و سه دخترش از راه رسیدند. پنج نفری انقدر سانتال مانتال کرده بودند که دهنم باز مانده بود. بدتر از همه هم آرایش ناشیانه و ضایع‌شان توی ذوق می‌زد.

مریم، دختر کوچکش، انقدر کج و کوله و نصفه نیمه رژ قرمز جیغش را به لب زده بود که اگه جلوی خودم را نمی‌گرفتم؛ از خنده پهن زمین شده بودم.
از اول مهمانی، گوشه‌ای نشسته بودم و با انگشتانم بازی می‌کردم، از بس که عصا قورت داده و فیسو بودند؛ نمی‌شد با هیچ کدام گپ زد. فقط حرف هایی که بین مادرم و کبری خانم رد و بدل می‌شد، سکوت اتاق را می‌شکست. مدتی  که گذشت، عزیز گلشن را صدا زد تا طبق رسومات چای تعارف کند. کبری خانم هم تا گلشن را دید، چشم‌هایش چهارتا شد. نمی‌دانم چرا انقدر تعجب کرده بود. گلشن زیبایی معمولی‌ای داشت. نه انقدر افسانه‌ای و نه انقدر زشت که بخواهد متعجب شود.
کبری خانم چای را با لبخندی زورکی از روی سینی برداشت و بعد از کمی این پا و آن پا کردن انگار که برای زدن حرفش مردد باشد، آرام گفت :
_ ماه پاره خانم! ( عزیز)، راستش فکر می‌کنم سو تفاهمی پیش اومده.
قشنگ حس کردم که که به یه آن، رنگ چهره عزیز مثل گچ شد. بدجور به هم ریخت اما بالاخره خودش را جمع و جور کرد و گفت
_ اتفاقی افتاده کبری خانم؟!
کبری خانم پس از قدری سرخ و سفید شدن، لب تر کرد و گفت
_ راستیتش ما فکر می‌کردیم شما دو تا دختر بیشتر ندارین... شیرین و گوهر.
سکوت عجیبی تمام خانه را بلعیده بود. نمی‌دانم، شاید من کر شده بودم که حتی صدایی از خواهر زاده‌های شر و شیطانم در نمی آمد.
یعنی چه این حرف؟  اگر هم فکر می‌کردن که ما فقط دو خواهریم، امشب اینجا چه می کردند؟ مطمئنن شیرین عروس مورد نظرشان نبود؟ پس... ؟
حس کردم همه آسمان سقف شده به آنی، تماما بر سرم آوار شد. حتی پلک هم نمی‌توانستم بزنم از بهت. تنها من نبودم عزیز هم، شیرین و گلشن هم.
کبری خانم که دید اوضاع بدجور قاراش میش است. هول هولکی گفت:
- خب! انگار بهتره ما یه روز دیگه باز خدمت برسیم.
و به دنبال حرفش از جا برخاستند و آرام رفتند. آن قدر متحیر بودیم که برای بدرقه، حتی سر پا نایستادیم.
نمی‌دانم چه مدت به همین منوال سکوت گذشته بود؛ که گلشن از جا پرید و هیستیریک به سمتم حمله ور شد.
زیر مشت و لگدهای، سنگین و بی رحمانه‌اش، تنها توانستم دستم را سپر سرم کنم. جیغ می‌کشید و چیز هایی می‌گفت که من اصلا متوجه نمی‌شدم. شیرین هم سعی داشت دورش کند. اما انگار دیوانه شده بود، هیچ چیز جلو دارش نبود. در آخر هم خودش خسته شد و به اتاق دوید.

@عالیس

ویرایش شده توسط ساندیس
  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با بلند شدن صدای وحشتناکِ به هم خوردن در اتاق؛ عزیز از جا پرید.

نگاهش را دور تا دور سالن پذیرایی چرخاند و گفت:
- کبری خانم اینا پس کی رفتن؟... خاک به سرم، نکردیم تا دم در بدرقشون کنیم.
دلم به حال عزیزم سوخت. حواس برایش نمانده بود. شیرین خودش را به عزیز رساند و از زیر بغلش گرفت تا بلندش کند.
- الهی من فدات بشم!... بیا بریم یه آبی به دست و صورتت بزن.
حس می‌کردم مهره‌های گردنم تحمل وزن  سرم را ندارند.

عجیب سرم بر بدنم سنگینی می‌کرد. آرام روی زمین دراز کشیدم و جنین وار در خودم جمع شدم.
سنگینی سرم انگار ناشی از جدال خونین سلول های خاکستری مغزم بود. تعدادی مدام در سدد شلیک افکار گوناگون به قلب مغزم بودند و تعدادی در هول و ولای ضد حمله و بیخیالی.
بالاخره هم گروه دوم پیروزمندانه، خواب را مهمان چشم هایم کردند.


- گوهر جانم... گوهر خانم... آبجی پاشو مدرسه‌ات دیر نشه؟!
پلک‌هایم روی هم لغزاندم و آرام چشم‌هایم را بازکردم. شیرین بالای سرم نشسته بود و زمزمه وار صدایم می‌کرد.

با دیدن نوری که از پنجره به اتاق راه پیدا کرده بود، هراسان پتو را کنار زدم و بلند شدم.
- وای دیرم شد.
شیرین همینطور که داشت تشکی را تا میزد، گفت:
- نترس وقت هست هنوز.... صبحونه برات آماده کردم... حتما چند لقمه ای بخور که فشارت سر کلاس نیفته.
سری تکان دادم و به سمت در فلزی اتاق قدم برداشتم. همین که پایم را بیرون گذاشتم؛ باد سرد سحری بین لباس هایم پیچید و لرز بر تنم انداخت. اه! خسته شدم از این همه یخبندان. دلم گرمی تابستان را می‌خواست.
چند روزی از آن شب کذایی و شوم می‌گذشت و من برای فرار از آن فضای مزخرف به شیرین پناه آورده بودم. اینطوری هم برای من بهتر بود و هم برای گلشن تا بتواند کمی خودش را جمع و جور کند. در طی این مدت کبری خانم، باز هم با عزیز تماس گرفته بود و من را برای پسرش خواستگاری کرده بود. عزیز هم مدام به من فشار می آورد تا جواب مثبت بدهم.
اما مگر چنین چیزی امکان داشت؟!  تن دادن به این ازدواج یعنی خداحافظی از تمام رویاهایم. بر فرض محال که من جواب مثبت دهم؛ آن وقت مگر می‌شود زیر نگاه های سنگین گلشن خوشبخت زندگی کرد.
سریع حاضر شدم و از خانه شیرین بیرون زدم. اما همین که به سر کوچه رسیدم؛ با دیدن محمد، برادر بزرگم، که به تیر چراغ برق تکیه زده بود؛ تعجب کردم. اینجا چه می‌کرد؟ نکند این هم یکی از صد ها ترفند عزیز برای قانع کردن من باشد؟
ناباورانه صدایش زدم:
- محمد؟!
متوجه حضورم شد. آرام چشم از سنگ ریزههایی که که بازیچههای پاهایش شده بودند گرفت و به چشمانم دوخت. دلم گواه بد می‌داد.
- اینجا چیکار می‌کنی؟ اتفاقی افتاده؟
روبرویم ایستاد و با ته مایه‌ای از خشم گفت
- اومدم دنبالت.
اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم
- چی؟!
- این مسخره بازی رو تموم کن... همین جا منتظرم.. زود برو وسایلت رو جمع کن و بیا.
برو بابایی نثارش کردم و کنارش زدم تا بتوانم به راهم ادامه دهم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که مچ ظریف دستم بین مشت قدرتمندش اسیر شد.
- گوهر اون روی سگ من رو بالا نیار.
چادرم را که روی شانه هایم افتاده بود باز روی سرم کشیدم و بی پروا به چشمانش زل زدم. 

@عالیس

ویرایش شده توسط ساندیس
  • پسندیدم 8
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- به تو چه؟.. تو صاحب اختیارم نیستی که اینجوری برام تعیین تکلیف می‌کنی... حالا ولم کن. من مثل تو بیکار نیستم.
فشار انگشتانش دور مچم بیشتر شد و گره ابرویش کورتر.

عصبانی بود، عصبانی ترش کرده بودم. دروغ چرا؟! تمام شجاعتم موش شده بود.

به قدری ترسیده بودم که قلبم در دهانم می‌زد. به طور حتم اگر دستم را ول می‌کرد؛ پخش زمین می‌شدم. سرش را نزدیک تر آورد و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- نیم ساعت دیگه خونهای.
بعد هم دستم را با فشار ول کرد و رفت. انگشتان دست دیگرم را دور موچ دردناکم پیچیدم و به امید تسکین دردش، مالش دادم. چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم تا قلب ترسانم آرام شود و با کمتر شدن فشار خون در رگ های مغزم اجازه فکر کردن بدهد.
- چیکار کنم خدایا؟... چیکار کنم؟... چیکار کنم؟
شاید بهتر بود دوباره به آغوش دلگرم کننده شیرین پناه می‌بردم. او حتما چاره‌ی کارم را می‌داند. قدمی به عقب برداشتم اما باز متوقف شدم. وای نه! نمی‌توانم از رفتن به مدرسه بگذرم. آن هم حالا که انقدر رفتن بی دغدغه شده است و دوباره قدمی به جلو و توقف.

اگر، اگر محمد بخواهد دیوانه بازی راه بیندازد چه؟ اگر بیاید مدرسه دیگر آبرویی برایم باقی نخواهد ماند.
مستاصل سرم را بین دستان لرزانم گرفتم و جیغ خفه ای کشیدم
_ چیکار کنم خدا؟
نمی‌دانم چه مدت همانطور وسط کوچه ایستاده بودم و با خودم درگیر بودم که محمد را دیدم که از دور نزدیک می‌شود.
تمام تنم رعشه گرفته بود. از ترس خشکم زده بود. مغزم قفل شده بود، نمی‌توانستم هیچ کاری انجام دهم. قدم به قدم نزدیک تر می‌شد و جان من هم قدم به قدم از تنم جدا می‌شد. هنوز چند قدمی فاصله داشت؛ اما از همانجا دستش را برای تنبیهم بالا برد و طولی نکشید که طعم تیز ضرب شصتش بر صورتم نشست.
سرم به یک طرف کج شده بود و پوست صورتم گز گز میکرد. از شدت ضربه، گوشه‌ی لبم پاره شده بود و خون قطره قطره به زمین برفی می‌ریخت.
بار دیگر که دستش بالا رفت، به خودم آمدم و با تمام سرعتم به سمت خانه شیرین دویدم. تند و تند به در می‌کوبیدم و صدایش می‌کردم.
_ شیرین تو رو خدا باز کن... شیرین باز کن... شیرین
صدای کوبش قدم‌هایش که در گوشم پیچید، هراسان برگشتم سمتش. دستش را جلو آورد و یقه مانتویم را در چنگش گرفت و مرا محکم به در کوبید. درد تا نخاعم پیچید و تیر کشید. مشتش که بر صورتم فرود آمد، دیگر رمقی نماند. زانوانم سست شد و با ضرب به زمین افتادم. لگد هایش، امانم را بریده بود. بی حالی اجازه نمی‌داد از جا پاشم و از خودم دفاع کنم. 
بی هوا در باز شد و من به داخل پرت شدم. شیرین با دیدنم در آن وضعیت؛ جیغ کشید و کنارم زانو زد. اشک می‌ریخت و صدایم می‌کرد.
- گوهر خوبی؟... گوهر یه چیزی بگو.
وقتی دید هیچ نمی‌گویم با خشم بلند شد و به سمت محمد رفت و سیلی جانانه‌ای مهمانش کرد. 
- تو خجالت نکشیدی دست رو خواهرت بلند کردی؟!... چشم بابا رو دور دیدی، دور برت داشته... زور و بازوت رو به رخ زن می‌کشی؟!... خوشا به غیرتت محمد خان، مردی رو در حق خانواده‌ات تموم کردی.

@عالیس

ویرایش شده توسط ساندیس
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زانوانم را در شکم جمع کرده بودم و بی هدف به پایه صندلی چوبی رو در رویم زل زده بودم. شیرین سینی نهار را به سمتم هول داد و با مهربانی گفت:
- گوهر گلی! جون من چند لقمه‌ای بخور... از دیروز تا حالا هیچی نخوردی... ضعف می‌کنی خدایی نکرده از حال میری ها!
به نشانه‌ی مخالفت، سر تکان دادم و سرم را روی دستانم گذاشتم. حتی حوصله‌ی کلامی حرف را نداشتم.
- آخه چرا با خودت اینجوری می‌کنی عزیزم... داری خودتو نابود می...
بلند شدن صدای زنگ تلفن، مانع از اتمام حرفش شد. دستش را ستون بدنش کرد و به عادت عزیز با یک یا علی از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت.
با نشستن دست کوچک و ظریفی روی موهای سرم، متعجب سر بلند کردم. جاوید بالای سرم ایستاده بود و آرام هق هق میکرد.
_ خاله گوهر من خیلی ترسوام؟
دلم ریش شد برای پسرک دوست داشتنی‌ام. دستانم را از هم باز کردم که بی معطلی خودش را در آغوشم انداخت و دستانش را دور گردنم حلقه کرد.
_ خاله اگه من پسر شجاع بودم نمی‌ذاشتم دایی اونجوری بزنتت.
جگرم از اشک های مظلومانهاش گر سوخت. اشک های من هم طبق معمول راه‌شان را پیدا کرده بودند و دانه دانه روی گونه‌هایم سر می‌خوردند.
_ خاله فدات بشه وروجک... تو که آخه اونجا نبودی!
هق هقش اوج گرفت و گره دستانش محکم تر. من هم همینطور. چقدر محتاج یک آغوش بودم و نمی‌دانستم.
دلم برای حال رقت انگیزم می‌سوخت. حالی که ثمر بی عرضگی های خودم بود. منی که در برابر عزیز دم از سرسختی مقابل گرگ‌ها می‌زدم، نتوانستم حتی جلوی برادرم بایستم و از خودم دفاع کنم.
برادر؟! هه! چه کلمه منفوری! چه هم‌خون غریبه ایست این برادر.
چند دقیقه ای که گذشت، حس کردم صدای نفس های جاوید تغییر کرده. عمیق تر و منظم تر شده بود . سرش را از روی شانه به روی بازویم سر دادم تا بتوانم چشمهایش را ببینم. حدسم درست بود، خوابش برده بود. رد اشک زیر چشمانش را بوسیدم و آرام زمینش گذاشتم و بالیشتکی هم زیر سرش قرار دادم.
شیرین هم انگار، بالاخره به مکالمه طولانیش خاتمه داده بود؛ چون صدای پچ پچ آهسته‌اش قطع شده بود. آرام بلند شدم و راه هال خانه را پیش گرفتم.

کنار طاقچه سنگی ای که تلفن روی آن قرار داشت تکیه زده بود و مدام پوست لبش را با دندان می‌کند. بی شک خبری بود.
- شیرین کی بود؟
انقدر غرق افکارش بود که با شنیدن آهنگ صدایم از جا پرید و دستپاچه گفت:
- ها؟!.. هیشکی... یعنی یکی از دوستام بود.
از اینکه خر فرض شوم متنفر بود. با عصبانیت ادامه دادم:
- عزیز بود... مگه نه؟
سکوتش، مهر تایید‌ی بود بر یقینم.
- دوباره کبری خانم زنگ زده بوده؟
دستانم را گرفت و دعوت به نشستنم کرد. چهار زانو مقابلش نشستم؛ منتظر چشم به دهانش دوختم. این حالات شیرین، نشان از جدی بودن موضوع بود.
- کبری خانوم با عزیز تماس گرفته بود...
بی صبرانه گفتم:
- جواب من یه کلمست؛ نه!
فشاری به دستانم که محصور دستانش بود داد.
- به من اعتماد داری؟
شیرین هم با این حرف زدنش!
- جونم رو به لبم رسوندی خب! ... چرا این جوری حرف میزنی؟
مصمم باز تکرار کرد:
- به من اعتماد داری گوهر؟
- خب! معلومه... این چه حرفیه م‌یزنی؟!
- به ازدواج با پسر کبری خانم فکر کن، گوهر!
شوک زده، فقط نگاهش می‌کردم.

بی هیچ حرفی. چه می‌گفت با خودش؟!
سکوتم را که دید باز ادامه داد:
- به خدا قسم صلاحت رو می‌خوام خواهری! ... خودم بزرگت کردم، به اندازه بچه‌هام دوستت دارم... عزیز زده به سیم آخر... لجبازی کنی تهدید کرده که دیگه نذاره از خونه در بیای.. می‌فهمی چی می‌گم؟ یعنی مدرسه بی مدرسه... اما گوهر، خانواده شاهپوری درس خوندن، تحصیل کردن، جهان دیدن... شاید به خاطر همین هم اومدن سراغ تو که مدرسه می‌ری.. با پسر کبری خانم می‌تونی به آرزوهات برسی اما تو خونه عزیز؛ نه... می‌فهمی؟!
وقت لازم بود برای هضم حرف‌هایش. ولی نه! شیرین روی هوا حرفی نمی‌زد. حساب شده، آینده نگرانه، دلسوزانه و مادرانه حرف می‌زد؛ اما...
- گلشن؟!

@عالیس

ویرایش شده توسط ساندیس
  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 32 دقیقه قبل، آیسا گفته است :

سرم را به شیشه لرزان اتوبوس تکیه دادم و چشمان خیس و خسته ام را بستم.  خاموش شدن دیدم همانا و هجوم خاطرات زجر آور دو روز گذشته نیز همانا. مثل برق گرفته ها از جا پریدم و آه بغض آلودم را در گلو خفه کردم. بطری آب معدنیم را از ساک بیرون کشیدم و مشتی آب به صورتم پاشیدم.
نگاهم به دستان حنا گذاشته ام که افتاد باز این بغض لعنتی سر باز کرد. به ثانیه نکشیده صورتم خیس از اشک شد. نه! فراموش نمیشدند. انگار فرار از این خاطرات غیر ممکن بود.
(مهمانخانه را صدای دست و کل برداشته بود. سرم را پایین انداخته بودم و با انگشتان دستم بازی می کردم. از فرط خجالت، چهره ام به سرخی میزد.  کبری خانم آرام دست لرزانم را در دستش گرفت و با سکه ای طلایی رنگ،کمی حنا به کف دستم مالید. صدای هلهله بالا گرفت. برای یه لحظه سر بلند کردم که نگاهم در نگاه مات و پر نفرت گلشن گره خورد. لرز غریبی که به تنم افتاد، باعث شد دست آزادم را دور بازوی دست دیگر بپیچم.)
دستانم را بغل کردم و لبم را بین دندان هایم اسیر کردم نکند که هق هقم، بین این جمعیت رسوایم کند.
( _ آقا مسعود می‌تونم سوالی ازتون بپرسم؟
  قاشق کوچک پلاستیکی را در ظرف بستنی فرو برد و گفت
_ بفرما
استرس داشتم، نمی دانستم سوال به جایی است یانه و اینکه قبول می کند یا نه
_ راستیتش من به درس علاقه زیادی دارم و اینکه میخواس...
حرفم را قطع کرد
_ من با مدرسه رفتنت مشکلی ندارم گوهر... میتونی تا هر مقطعی که دوست داری تحصیل کنی.. درمورد قبولی دانشگاهم، خودم حمایتت می کنم
ناباورانه فقط نگاهش می‌کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. یعنی  به همین سادگی بود؟!ولی زهی خیال باطل. تبصره اش تمام امیدم را ناامید کرد.
_ البته باید اینو هم بگم که خوشم نمیاد زنم بخواد با وجود من بیرون از خونه کار کنه.)
( _ محمد تورو خدا نزن... عزیز کمکم کن.. محمد قسمت میدم
فریاد دهشتناکش ستون های خانه را لرزاند
_ خفه شو دختره احمق
کمر بند اسیر در چنگش را بالا برد و با ضرب بر بدن نحیفم کوفت. جیغ زدم و جنین وار در خودم جمع شدم.
_مگه ما آبرومونو از سر راه آوردیم که توی بیشعور میخوای یه شبه به بادش بدی
هر بار که سگک فلزی کمربند بر بدنم مینشست، ضعف کل بدنم را  تسخیر می‌کرد.
_ چه بخوای چه نخوای مسعود دیگه شوهرته... فکر به هم زدن نامزدی رو از مخت بیرون کن.)
نا خوداگاه، دستم را روی پهلویم گذاشتم. انگار هنوز حس ضرب کمربند در بدنم بود. درد داشت، خیلی هم درد داشت اما نه به دردناکی بی‌کسی. مگر انتظار زیادی است آرزوی خانواده داشتن نه همخونه داشتن. کسانی که کنارت باشند. خواسته ات را بفهمند. ناراحتی ات را درک کنند. نگرانی ات را برطرف کنند.
مادری که برای روحت هم مادری کند. شاید اگر مادری میکرد حتی فکر فرار هم به سرم نمی‌زد چه برسد به اینکه عملیش کنم.
سرم را به عقب صندلی اتوبوس چسباندم. و باز هم اندیشیدم. به آرامشی که از من سلب شده بود. به حس بی کسی ای که گریبان گیرم شده بود. به رویایی که که تمام زندگیم شده بود.
قسم خوردم که خودم باشم و خودم. تنها تکیه گاه خودم. تنهای تنها. دیگر کسی را با خودم همراه نمی‌کنم، هیچوقت.
سخت احساس خفگی می‌کردم. سرم را بلند کردم و کمی شیشه را کشیدم تا هوای تازه به داخل راه یابد. بوی نم باران جانم را تازه کرد. به آسمان چشم دوختم. دل گرفتگی آسمان، وادار به آه کشیدنم کرد. ابری ابری، خاکستری خاکستری، بدون روزنه کوچکی از نور.

سخنی با خوانندگان:
گوهر داستانی ساده اما پر تکرار و مهم است. نه به این شمایل اما هستند افرادی که عقده محبت خانواده را در دلشان دارند. شاید برای مدتی طولانی بروز ندهند اما با کوچک ترین تلنگری ممکن است این زخم عفونی سر باز کند و اول از همه خودشان را در آتش بسوزاند.
پایان گوهر را باز می گذارم تا هر کس. هرطدر که می خواهد آخر داستان را بنویسد. اما گمان نکنم دختری تنها در دیار غریب آینده ای روشن در انتظارش باشد.

پایان...
گوهر _ آیسا کاربر انجمن 98ia
چهارشنبه   1398/12/7      20:34

وکسی چه میداند که فرار از زندگی زیرمدارصفر درجه مثل آبی گوارا برتشنه ای روا است...خیلی زیبا بود موفق باشی عزیزم

 

  • پسندیدم 5
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...