رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
آیسا

داستان کوتاه گوهر l ایسا کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

 

Negar_20200214_145032.png

 

نام داستان :   گوهر

نویسنده : آیسا - کاربر انجمن نود و هشتیا

ژانر : اجتماعی- تراژدی

مقدمه:

گاهی ، نیم نگاهی میتواند زندگی بخش باشد. هستند کسانی با طناب به دنبال محبت ، داوطلبانه به قعر چاه میروند.

خلاصه:

میخوام برتون گردونم به سی سال پیش . به دورانی که تنهای آرزوی مادرا برای دختراشون ، دیدن اون ها تو لباس سفید عروسی بوده و بس.دورانی که بلند پروازی برای دخترا عار بود و تنها راه تحقق آرزوشون ، تخیل.

اما در این میون دختری هست که رویایی بزرگ داره و حاضره براش بجنگه . دختری که همه چی رو فدای رویاهاش میکنه حتی خودش رو.   ...

براساس یک داستان واقعی

ویرایش شده توسط آیسا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیشه بخار گرفته مینی بوس را با آستین لباسم پاک کردم و سرم را را نزدیک بردم تا بتوانم فضای بیرون را بهتر ببینم. برف سنگینی که تازگی ها باریده بود همه جا را یک دست سفید کرده بود، به سختی میشد کوچه ها را از هم تشخیص داد ولی به نظر می آمد فاصله چندانی با کوچه خودمان باقی نمانده بود.
پول کرایه را از جیب کیف چرمی کهنه و پاره پوره ام بیرون کشیدم و به سختی، همانطور که روی صندی نشسته بودم، چادر مشکی ساده ام را سرم کردم. همیشه از این پارچه تیره سنگین متنفر بودم اما چه میشد کرد، این پارچه هم یکی از هزاران قانون سختگیرانه این روستای کوچک بود.
مینیبوس که ایستاد پول و کیفم را در یک دستم گرفتم و با دست دیگرم چادر را. بعد از گذشتن از بین صندلی ها، پول کرایه را حساب کردم و با احتیاط پیاده شدم. زمین بدجور یخ زده بود. انگار کوچه را با شیشه فرش کرده بودند.
دوباره چادرم را روی سرم مرتب کردم و شروع به حرکت کردم. هنوز چند قدمی راه نرفته بودم که ناگهان یک بال از چادر زیر پایم رفت و محکم زمین خوردم. پایم بدجور درد میکرد اما چاره ای نبود باید اول خودم را به خانه میرساندم، آنوقت فکری به حالش میکردم. خجالت زده نگاهی به مردمی که آن اطراف بودند انداختم و آرام بلند شدم. کاش میشد تا خانه پرواز کنم تا از شر این نگاه های پر تمسخر راحت شوم اما حیف!
به هر زحمتی بود، لنگ زنان بالاخره به خانه رسیدم. کف دستم را روی دروازه چوبی خانه گذاشتم و محکم هل دادم تا باز شود. حوصله غر و لند های مادر و خواهر بزرگ ترم را نداشتم، به همین خاطر، پاورچین پاورچین طول حیاط بزرگ خانه را طی کردم و بی سر وصدا از داخل مهمانخانه وارد اتاق خودم شدم. چادر و کیفم را روی زمین انداختم و خودمم هم گوشه ای نشستم و پاچه شلوارم را بالا زدم تا ببینم این درد از چیست. خداروشکر چیزی نشده بود، کمی فقط زانویم کبود شده بود. با شنیدن صدای چرخیدن دستگیره در، سریع پاچه شلوارم را پایین کشیدم و سرم را بالا گرفتم. مادرم بود. من را  باش که میخواستم یواشکی داخل خانه شوم!
آرام سلام دادم و سرم را پایین انداختم. بدون اینکه جواب سلامم را بدهد در اتاق را بست و دست به کمر بالای سرم ایستاد.
: مگه بهت نگفته بودم که دیگه حق مدرسه رفتن رو نداری؟ ها؟
سکوت را ترجیح میدادم. بدجوری برزخ بود.
_ چرا جوابمو نمیدی؟ من یه چی میدونم که انقدر حرص میخورم بچه... انقدر با این ماشینا پاشدی رفتی شهر که دربارت حرف در آوردن گوهر
 دوباره سکوت.حرصی نفسش را بیرون داد و گفت
_ بیا بیرون کلی کار  رو سرمون ریخته
و رفت. چشم هایم را محکم روی هم فشار دادم و لب گزیدم تا نکند که این بغض سر باز کند. چرا نمی فهمیدند؟! من درس خواندن را دوست داشتم. مدرسه را دوست داشتم. آرزو داشتم
روزی دکتر شوم. آخه چرا باید پزشک های این کشور از سیاهچرده های هندی باشند مگر ما خودمان کند ذهن بودیم؟ مگر ما ابن سینا را نداشتیم؟ چرا باید دستمان پیش دیگر کشور ها برای پزشک و دارو دراز باشد؟

ویرایش شده توسط آیسا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پوزخندی به رویاهای دور از دسترس ذهنم زدم و بلند شدم.. باید امروز را حسابی کار میکردم تا بتوانم کمی دل عزیز را نرم کنم.
بعد از تعویض لباس، روسری قرمز رنگم را برداشتم و از اتاق بیرون زدم
برادر هایم طبق معمول روبروی تلوزیون سیاه سفیدی که آقا جون جدیدا از کویت سوغات آورده بود خوابیده بودند و فوتبال تماشا میکردند.  همین که خواستم از کنارشان بگذرم و به مطبخ بروم، سیاوش با ان لنگ های درازش برایم زیرپایی گرفت اما من ماهرانه با یک پرش کوتاه ردش کردم و برای قیافه کنف شده اش زبون درآوردم. پسره بی مصرف صبح تا شب کارش شده بود خوش گذرانی!
سرکی به آشپزخانه کشیدم. مادرم و خواهرم گلشن، داشتند نهار را آماده میکردند
_ عزیزجون منم بیام کمک؟
گلشن به جای مادرم جواب داد
_ این چه حرفی بود زدی آخه؟ خوب معلومه... زود برو یه سری ملحفه انداختم بیرون بشور
چینی به دماغم دادم و گفتم
_ آخه کی با تو بود نخود آش؟ سبزیتو پاک کن
گلشن چشم ریز کردو کارد میوه خوریش را تهدید وار به سمتم گرفت
_ خوبه خوبه! میبینم آب و هوای شهر  بهت ساخته زبون درآوردی چش سفید
دختره حسود از موقعی که من برای درس خواندن به شهر میرفتم، شده بود عذاب جانم.
تا خواستم دهن باز کنم و جواب دندان شکنی بدهم، عزیز پرید وسط  و آتش بس اعلام کرد.
_ دختراااا
_ عزیز جون آخه هفته پیش همه ملحفه هارو شسته بودیم، بازم؟!
پارچ دوغ را دستش گرفت و آرام آرام به سبزی های پخته شده قابلمه اضافه کرد
_قراره فردا شب کبری خانم بیاد خواهرتو ببینه واسه پسرش، باید همه جارو تمیز کنیم.... حالا ام زود برو ملحفه هارو بشور بعدم بیا نهار بخور.
اوووو! کبری خانوم؟ آفرین گلشن! قرار بود اعیانی ترین خانواده روستا به خواستگارسش بیایند؟ نه خوشم آمد، آنقدرا هم که فکر میکردم بی دست و پا نبود.
بافتی که به چوب لباسی کنار در آویزان بود تنم کردم و وارد حیاط شدم. همین که پاهای برهنه ام را در دمپایی های یخ زده روی ایوان فرو بردم، سرما تا مغز استخوانم را سوزاند. من نمیدانم چه اصراری است که لوله آب را بیرون از خانه نصب میکنند. مگر مطبخ چه اشکالی دارد؟
آنروز تا جان در بدنمان بود شستیم و رفتیم و سابیدیم شب هم انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح با صدای زنگ کرکننده ساعت رومیزی کوچکی که زیر بالشتم پنهان کرده بودم بیدار شدم. هراسان دستم را زیر بالشت بردم و ساعت را خفه کردم.
_هوففف
امیدوارم که عزیز و گلشن بیدار نشده باشند وگرنه راضی کردن عزیز برای مدرسه رفتن از توبه قتل نفس هم غیر ممکن تر خواهد بود. چهار دست و پا خودم را به در رساندم و آرام دستگیره را پایین کشیدم، اما انگار قفل بود. حتما کار عزیز است، دستم را خوانده بود.
دوباره به رختخواب برگشتم و چند دقیقه ای همانجا ماندم که نکند  بیدار شده باشند و من نفهمیده باشم. خبری نشد، بلند شدم و سریع السیر آماده شدم و بی سر و صدا از پنجره اتاقم از خانه بیرون زدم. هوا تاریک تاریک بود. مطمئنا این ساعت هیچ مینی بوسی به شهر نمی رفت. به همین خاطر، طبق روال همیشگی به مخروبه ای که همان نزدیکی ها بود رفتم و کنجی کز کرده، نشستم.  سرمای استخوان سوز سحر، طاقت فرسا بود. چادرم را بیشتر دور خودم پیچیدم و شال گردنی بافتم را هم روی دهان و دماغم کشیدم. بی فایده بود،. هیچ چیز نمیتوانست از نفوذ این سوز برفی جلو گیری کند.
جایی که نشسته بودم به دشت زرد و خاکی روستا دید داشت. خورشید آرام آرام از بین کوه های سفید پوش بیرون می آمد و سخاوتمندانه دستان نورانی و بیشمارش را بر جای جای این خاک سرد و خشک میکشید. دیگر وقت رفتن بود. دستم را به دیوار کاه گلی کنارم گرفتم و بلند شدم. چادرم را تکاندم و راه افتادم. کمی طول کشید تا به مدرسه محبوبم برسم اما باز هم اولین نفر بودم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن روز مدرسه نیز مثل تمام روز ها گذشت، تعدادی از معلم ها درس دادند و تعدادی نیز درس پرسیدند. پشت در خانه که رسیدم، لحظه ای مکث کردم.  انگار تازه یادم افتاده بود صبح چه غلطی کردم. من رسما از خانه فرار کرده بودم، حال باید چه کار کنم؟! میترسیدم! نگران واکنش عزیز بودم. بی شک ساده نمیگذشت.
آخرش چه؟ نمیتوانستم که تا ابد همینجا بایستم. دل به دریا زدم و آرام در را باز کردم.  از بازار شامی که رودر رویم دیدم دهنم باز ماند. خواهر زاده هایم فقط کم مانده بود حیاط را به آتش بکشند. یکی از درخت بالا میرفت، یکی دنبال مرغ و خروس های زبان بسته میدوید، یکی شلنگ آب را برداشته بود و روی دیوار کاه گلی مطبخ نقاشی میکشید و یکی هم آویزان در چوبی تویله شده بود و برای گاوها شکلک در می آورد.
همینطور هاج و واج مونده بودم که یکدفعه جاوید با دیدن من جیغ خشنی کشید و دوید سمتم
_خاله گوهر
روی پا نشستم و محکم بغلش کردم
_ قربونت برم خاله... دلم حسابی تنگ شده بودا
شیرین با شنیدن سر و صدای جاوید،. ملاقه به دست از مطبخ خارج شد
_ اومدی گوهر گلی
با دیدن چهره مهربان و خندانش به یک آن تمام اضطراب هایم پرکشید و رفت. شیرین فقط برایم یک خواهر نبود. رفیق بود و مونس و دلگرمی. تنها کسی که درکم میکرد و وقتی عزیز  حرف از ترک تحصیل میزد پشتم می ایستاد و میگفت که دختر نیز به همان اندازه انسان است که پسر. هر انسانی حق انتخاب دارد. هر انسانی تنها و تنها خودش حق تصمیم گیری درباره آینده اش را دارد . حق رویا داشتن، حق هدف داشتن. لبخندی به پهنای صورتم زدم و سلام کردم.
_ سلام به روی ماهت فدات شم....خسته نباشی.. زود لباساتو عوض کن بیا نهار بخور، حتما گرسنه ای.
چادرم را از روی سرم کشیدم و روی دستم انداختم
_ چه عجب اینورا شیرین بانو؟
گره روسریش را محکم تر کرد و دوباره به مطبخ برگشت اما صدایش را میشنیدم
_ مثلا قراره کبری خانم بیادا
باغچه را دور زدم و وارد مطبخ شدم. عزیز هم آنجا بود. سلام دادم اما جوابی نشنیدم. از دستم دلخور بود. هر طور بود باید از دلش در می آوردم طاقت قهرش را نداشتم. مشغول خورد کردن گوشت های قرمه بود. کنارش نشستم و گوشه ای از  گوشت را گرفتم تا راحت تر بتواند تکه اش کند.
_ عزیز قهری؟
_....
_ عزیز؟
انگار سکوت عزیز تمام ماجرا را برای شیرین تعریف کرده باشد، همانطور که خلال پیاز  هارا در روغن می انداخت مخاطب به عزیز گفت
_ الهی من فدات شم... میدونم نگران گوهری ولی عزیز جون به خدا زمونه عوض شده... الان دخترا درس میخونن و پا به پای مردا تو مملکت کار میکنن... دکتر میشن، پرستار، معلم
بالاخره عزیز به حرف آمد. با چشم های اشکی دست به سرم کشید و گفت

_ دخترم به شاه نجف قسم خیرتو میخوام.. من مادرتم مگه میشه خوشبختی بچمو نخوام... خیلی میترسم گوهر تو راه مدرسه اتفاقی برات بیفته، نمیخوام کسی بخواد از معصومیتت سو استفاده کنه... نامردا زیادن تو این زمونه مادر.. هرچی میگم برای خودته، به نفع خودته
دستش را گرفتم و آرام بوسه ای بر پوست پر چینش زدم
_ میدونم عزیز، میدونم دوسم داری و خیرمو میخوای ولی عزیز با این حال میخوام دوباره اجازه بدی برم مدرسه.
و باز آن سکوت عذاب آور. دستش را ستون بدنش کرد و با یک یا علی از جا برخواست. بیفایده بود. حرفش یکی بود و خدایش یکی. انتظار برگشت رأی از عزیز احمقانه بود. آهی کشیدم و به اتاقم پناه بردم. خودم را روی کوه رختخواب ها پرت کردم و بلافاصله جاری شدن رود اشک هایم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل هر روز با اشک و آه، آن ورد جادویی که عجیب آرامشبخش دل پر دردم بود را زیر لب زمزمه کردم.:
: تا اونجا که دلت میخواد گریه کن و داد بزن، این حق تو عه... ولی گوهر حق جا زدن نداری.... حق پا پس کشیدن نداری... چون به رویا رسیدن حق توعه
انقدر گریه کردم که خالی شدم از هر وزنه قلبی.چشم هایم را  با سر انگشت هایم  مالیدم و نفس عمیقی کشیدم... روبروی قاب چوبی آینه ایستادم و لبخندی به چهره خسته و رنگ پریده خودم زدم
_ همینه دختر... کاری کن که بشی قهرمان دخترایی مثل خودت.. کسایی که زندونی جهالت خونن
لبخندم را وسعت دادم و بعد از تعویض لباس به کمک شیرین رفتم. به قدری سرگرم کارکردن شدم که اصلا نفهمیدم کی خورشید غروب کرد و شب شد. به پیشنهاد شیرین، به اتاقم برگشتم تا برای مهمانی امشب کمی به خودم برسم.
گلشن گوشه ای نشسته بود و با کتری آب جوش، چین و چروک های روسری گلدارش را باز میکرد. بدم نمی آمد جهت رفع خستگی کمی اذیتش کنم، به همین خاطر با شیطنت گفتم
_خوب عروس خانوم، احوالات؟
به شوخی اخم ظریفی کرد و با ته مایه ای از خنده گفت
_ بیا برو زلزله... امشب دوروبر من نپلکیا... میترسم بگن گلشن اگه خواهرش این باشه، پس خودشم یه تختش کمه
تک خنده ای کردم و گفتم
_ خیالت تخت عروس... مگه دیوونم جفتک بزنم به بخت خودم .. تازشم شنیدم شاه داماد یه داداش کوچیک ترم داره
ریز خندید و گفت
_واه واه... الان که خواهرمی مو تو سرم نذاشتی، خدا به داد اون روزم برسه که جاریمم بشی.
سرکی به کمد پر از لباسم انداختم و پیرهن گیپور جگری رنگم را  از بین آن شلوغی بیرون کشیدم و پوشیدم.. شلوارم را هم با شلوار مخملی سیاه رنگی تعویض کردم. عاشق طرحش بودم. از روی رون تنگ بود و کم کم از ساق به پایین گشاد میشد. روسری مشکی رنگی را هم روی موهای بافته شده ام کشیدم. همینطور  که داشتم مرتبش میکردم، نیم نگاهی به گلشن که هنوز دست از سر آن روسری بدبخت برنداشته بود انداختم.
_ گلی؟
بی حواس گفت
_ هوم؟!
_ ندیده عاشق شدی رفت... هنوز هیچی نشده رفتی تو هپروت که... عروسم انقدر بی ظرفیت
مثل اینکه باز متوجه حرفم نشد چون بی ربط گفت
: گوهر نمیدونم چه مرگمه؟... انگار هرچی رخت چرک تو محله هست، ریختن تو دلمو چنگ میزنن.
دستش را گرفتم و از روی زمین بلندش کردم
_ هیشطور نی.. همه عروسا همینجورین
_ نه اضطراب نیست.. یه دلشوره عجیبی عین بختک افتاده به جونم
دیدم دارد سقراط بقراطیش میکند زدم به در شوخی
_ بیشین بینیم بابا... حالا یه شوهر کردن که این داستانا رو نداره.... الاناست کبری خانوم برسه.. اینجوری پرچل (نا مرتب) ببینتت، دوتا پا داره دو تا دیگه ام قرض میگیره ده برو که رفتیم
خیالم از بابتش که راحت شد از اتاق زدم بیرون تا راحت لباس تعویض کند. شیرین هم حاضر شده بود و داشت به زور کتک، لباس عروسکی سفیدی به تن آرزو میکرد. هر دو خانه را گذاشته بودند روی سرشان از بس جیغ جیغ میکردند. دلم برای آرزو سوخت. بچه بیچاره از زور گریه سرخ سرخ شده بود. به هزار بدبختی  لباس را از دست شیرین گرفتم و خودم با کلی ناز خریدن، تنش کردم.
طولی نکشید که کبری خانم، همراه با خواهر و سه دخترش از راه رسیدند. چهار نفری انقدر سانتان مانتان کرده بودند که دهنم باز مانده بود. بدتر از همه هم آرایش ناشیانه و ضایعشان تو ذوق میزد. مریم، دختر کوچکش، انقدر کج و کوله و نصفه نیمه رژ قرمز جیغش را به لب زده بود که اگه جلوی خودم را نمیگرفتم از خنده پهن زمین شده بودم.
از اول مهمانی، گوشه ای نشسته بودم و با انگشتانم بازی میکردم، از بس که عصا قورت داده و فیسو بودند، نمیشد با هیچ کدام گپ زد. فقط حرف هایی که بین مادرم و کبری خانم رد و بدل میشد سکوت اتاق را میشکست. مدتی  که گذشت، عزیز گلشن را صدا زد تا طبق رسومات چای تعارف کند. کبری خانم هم تا گلشن را دید، چشم هایش چهار تا شد. نمیدانم چرا انقدر تعجب کرده بود. گلشن زیبایی معمولی ای داشت. نه انقدر افسانه ای و نه انقدر زشت که بخواهد متعجب شود.
کبری خانم چای را با لبخندی زورکی از روی سینی برداشت و بعد از کمی این پا و آن پا کردن انگار که برای زدن حرفش مردد باشد، آرام گفت :
_ ماه پاره خانم ( عزیز)، راستش فکر میکنم سو تفاهمی پیش اومده
قشنگ حس کردم که که به یه آن رنگ عزیز مثل گچ شد. بدجور به هم ریخت اما بالاخره خودش را جمع و جور کرد و گفت
_ اتفاقی افتاده کبری خانم؟!
کبری خانم پس از قدری سرخ و سفید شدن، لب تر کرد و گفت
_ راستیتش ما فکر میکردیم شما دو تا دختر بیشتر نداربن... شیرین و گوهر
سکوت عجیبی تمام خانه را بلعیده بود. نمیدانم، شاید من کر شده بودم که حتی صدایی از خواهر زاده های شر و شیطانم در نمی آمد.
یعنی چه این حرف؟  اگر هم فکر میکردن که ما فقط دو خواهریم، امشب اینجا چه می کردند؟ مطمئنن شیرین عروس مورد نظرشان نبود؟ پس.... ؟
حس کردم همه آسمان سقف شده به آنی، تماما بر سرم آوار شد. حتی پلک هم نمیتوانستم بزنم از بهت. تنها من نبودم عزیز هم، شیرین و گلشن هم.
کبری خانم که دید اوضاع بدجور قاراش میش است. هول هولکی گفت
: خوب انگار بهتره ما یه روز دیگه باز خدمت برسیم
و به دنبال حرفش از جا برخاستند و آرام رفتند. اتقدر متحیر بودیم که  برای بدرقه، حتی سر پا نایستادیم.
نمیدانم چه مدت به همین منوال سکوت گذشته بود که گلشن از جا پرید و هیستیریک به سمتم حمله ور شد.
زیر مشت و لگد های، سنگین و بی رحمانه اش، تنها توانستم دستم را سپر سرم کنم. جیغ میکشید و چیز هایی میگفت که من اصلا متوجه نمیشدم. شیرین هم سعی داشت دورش کند. اما انگار دیوانه شده بود، هیچ چیز جلو دارش نبود. در آخر هم خودش خسته شد و به اتاق دوید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با بلند شدن صدای وحشتناک به هم خوردن در اتاق، عزیز از جا پرید. نگاهش را دور تا دور سالن پذیرایی چرخاند و گفت
_ کبری خانم اینا پس کی رفتن؟.. خاک به سرم، نکردیم تا دم در بدرقشون کنیم
دلم به حال عزیزم سوخت. حواس برایش نمانده بود. شیرین خودش را به عزیز رساند و از زیر بغلش گرفت تا بلندش کند
_ الهی من فدات بشم.. بیا بریم یه آبی به دست و صورتت بزن
حس می کردم مهره های گردنم تحمل وزن  سرم راندارند. عجیب سرم بر بدنم سنگینی میکرد. آرام روی زمین دراز کشیدم و جنین وار در خودم جمع شدم.
سنگینی سرم انگار ناشی از جدال خونین سلول های خاکستری مغزم بود. تعداد مدام در سدد شلیک افکار گوناگون به قلب مغزم بودند و تعداد در هول و ولای ضد حمله و بیخیالی.
بالاخره هم گروه دوم پیروزمندانه، خواب را مهمان چشم هایم کردند.
🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
_ گوهر جانم... گوهر خانم... آبجی پاشو مدرست دیر نشه؟!
پلک هایم روی هم لغزاندم و آرام چشم هایم را بازکردم. شیرین بالای سرم نشسته بود و زمزمه وار صدایم میکرد. با دیدن نوری که از پنجره به اتاق راه پیدا کرده بود، هراسان پتو را کنار زدم و بلند شدم.
_وای دیرم شد.
شیرین همینطور که داشت تشکی را تا میزد گفت
_ نترس وقت هست هنوز.... صبحونه برات آماده کردم.. حتما چند لقمه ای بخور که فشارت سر کلاس نیفته
سری تکان دادم و به سمت در فلزی اتاق قدم برداشتم. همینکه پایم را بیرون گذاشتم، باد سرد سحری بین لباس هایم پیچید و لرز بر تنم انداخت. اه! خسته شدم از این همه یخبندان. دلم گرمی تابستان را میخواست.
چند روزی از آن شب کذایی و شوم میگذشت و من برای فرار از آن فضای مزخرف به شیرین پناه آورده بودم. اینطوری هم برای من بهتر بود و هم برای گلشن تا بتواند کمی خودش را جمع و جور کند. در طی این مدت کبری خانم، باز هم با عزیز تماس گرفته بود و من را برای پسرش خواستگاری کرده بود. عزیز هم مدام به من فشار می آورد تا جواب مثبت بدهم.
اما مگر چنین چیزی امکان داشت؟!  تن دادن به این ازدواج یعنی خداحافظی از تمام رویا هایم. بر فرض محال که من جواب مثبت دهم؛آنوقت مگر میشود زیر نگاه های سنگین گلشن خوشبخت زندگی کنم.
سریع حاضر شدم و از خانه شیرین بیرون زدم. اما همین که به سر کوچه رسیدم، با دیدن محمد، برادر بزرگم، که به تیر چراغ برق تکیه زده بود، تعجب کردم. اینجا چه میکرد؟ نکند این هم یکی از صد ها ترفند عزیز برای قانع کردن من باشد؟
ناباورانه صدایش زدم
_ محمد؟!
متوجه حضورم شد. ارام چشم از سنگریزه هایی که که بازیچه های پاهایش شده بودند گرفت و به چشمانم دوخت. دلم گواه بد میداد.
_ اینجا چیکار میکنی؟ اتفاقی افتاده؟
روبرویم ایستاد و با ته مایه ای از خشم گفت
_ اومدم دنبالت.
اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم
_ چی؟!
_ این مسقره بازیو تموم کن... همینجا منتظرم.. زود برو وسایلتو جمع کن و بیا
برو بابایی نثارش کردم و کنارش زدم تا بتوانم به راهم ادامه دهم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که مچ ظریف دستم بین مشت قدرتمندش اسیر شد.
_ گوهر اون روی سگ منو بالا نیار
چادرم را که روی شانه هایم افتاده بود باز روی سرم کشیدم و بی پروا به چشمانش زل زدم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ به تو چه؟.. تو صاحب اختیارم نیستی که اینجوری برام تعیین تکلیف میکنی... حالا ولم کن. من مثل تو بیکار نیستم.
فشار انگشتانش دور مچم بیشتر شد و گره ابرویش کور تر.عصبانی بود، عصبانی ترش کرده بودم. دروغ چرا؟! تمام شجاعتم موش شده بود. به قدری ترسیده بودم که قلبم در دهانم میزد. به طور حتم اگر دستم را ول میکرد، پخش زمین میشدم. سرش را نزدیک تر آورد و از لای دندان های کلید شده اش غرید
_ نیم ساعت دیگه خونه ای
بعد هم دستم را با فشار ول کرد و رفت. انگشتان دست دیگرم را دور موچ دردناکم پیچیدم و به امید تسکین دردش، مالش دادم. چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم تا قلب ترسانم آرام شود و با کمتر شدن فشار خون در رگ های مغزم اجازه فکر کردن بدهد.
_ چیکار کنم خدایا؟... چیکار کنم؟... چیکار کنم؟
شاید بهتر بود دوباره به آغوش دلگرم کننده شیرین پناه میبردم. او حتما چاره کارم را میداند. قدمی به عقب برداشتم اما باز متوقف شدم. وای نه! نمیتوانم از رفتن به مدرسه بگذرم. آن هم حالا که انقدر رفتن بی دغدغه شده است و دوباره قدمی به جلو و توقف. اگر، اگر محمد بخواهد دیوانه بازی راه بیندازد چه؟ اگر بیاید مدرسه دیگر آبرویی برایم باقی نخواهد ماند.
مستاصل سرم را بین دستان لرزانم گرفتم و جیغ خفه ای کشیدم
_ چیکار کنم خداااا؟
نمیدانم چه مدت همانطور وسط کوچه ایستاده بودم و با خودم درگیر بودم که محمد را دیدم که از دور نزدیک میشود.
تمام تنم رعشه گرفته بود. از ترس خشکم زده بود. مغزم قفل شده بود، نمیتوانستم هیچ کاری انجام دهم. قدم به قدم نزدیک تر میشد و جان من هم قدم به قدم از تنم جدا میشد. هنوز چند قدمی فاصله داشت اما از همانجا دستش را برای تنبیهم بالا برد و طولی نکشید که طعم تیز ضرب شصتش بر صورتم نشست.
سرم به یک طرف کج شده بود و پوست صورتم گز گز میکرد. از شدت ضربه، گوشه لبم پاره شده بود و خون قطره قطره به زمین برفی میریخت.
بار دیگر که دستش بالا رفت، به خودم آمدم و با تمام سرعتم به سمت خانه شیرین دویدم. تند و تند به در میکوبیدم و صدایش میکردم.
_ شیرین تو رو خدا باز کن... شیرین باز کن... شیرین
صدای کوبش قدم هایش که در گوشم پیچید، هراسان برگشتم سمتش. دستش را جلو آورد و یقه مانتو ام را در چنگش گرفت و مرا محکم به در کوبید. درد تا نخاعم پیچید و تیر کشید. مشتش که بر صورتم فرود آمد، دیگر رمقی نماند. زانوانم سست شد و با ضرب به زمین افتادم. لگد هایش، امانم را بریده بود. بی حالی اجازه نمیداد از جا پاشم و از خودم دفاع کنم. 
بی هوا در باز شد و من به داخل پرت شدم. شیرین با دیدنم در آن وضعیت. جیغ کشید و کنارم زانو زد. اشک میریخت و صدایم میکرد
: گوهر خوبی؟.. گوهر یه چیزی بگو
وقتی دید هیچ نمیگویم با خشم بلند شد و به سمت محمد رفت و سیلی جانانه ای به صورتش زد.
_ تو خجالت نکشیدی دست رو خواهرت بلند کردی؟!... چشم بابا رو دور دیدی، دور برت داشته... زور و بازوتو به رخ زن میکشی؟!... خوشا به غیرتت محمد خان، مردی رو درحق خانوادت تموم کردی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...