رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Queen.K

داستان گرگ زاده( جنگِ اتحاد)| QUEEN.K کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت 26

انجمن سیاه به علاوه جالینوس و کارمن جلو و من و جیمز و هنریک و چند گرگ زاده ی دیگر پشت سرشان بودیم و بقیه ی سپاه، پشت سرمان ایستاده و آماده باش بودند. توماس نیشخندی زد و شمشیر طلایی رنگش را از قلاف بیرون آورد و با صدایی بلند که سعی داشت صدایش را به ما برساند، گفت: دیرتر از اونچه که فکر می کردم اومدید گرگ زاده ها!... چهره های آشنایی رو می بینم و همینطور...

به من و هنریک که کنار هم ایستاده بودیم نگاه کرد و ادامه داد: خائن ها!...متاسفانه یکیش هم پسر خودم ولیعهد این جزیره هس اما حیف که قراره کشته بشه!

صدای بلند ژینوس حتی از صدای بم توماس هم بلندتر و خونسردتر بود.

-کار اشتباهی کردید انسان ها! دیگه وقتشه جزیره به دست مالک اصلیش بیفته...این جنگ رو شما شروع کردید و ما هم تمومش می کنیم...خون در برابر خون؛ مگه نه توماس؟

توماس نیشخندی می زند و می گوید: البته!... حالا!

انسان ها به سمت ما حمله ور شدند و تنها منتظر دستور جان بودیم. ارتش انسان ها به ما نزدیک و نزدیک تر می شدندو هنریک زیر لب غرید: چرا دستور حمله نمیده؟!

همین که حرفش تمام شد صدای شلیک آمد و بعد... پارچه ی خیلی بزرگ به آسمان پرتاب شد و روی دسته ای از انسان ها سقوط کرد. فی دستش را بالا آورد و فریاد زد: حالا!

تیرکمان های آتشین به پرواز در آمدند و همین که به پارچه خوردند، آتشی سوزناک پارچه و انسان های زیرش را سوزاند. دهانم باز ماند و به زور توانستم آن را ببندمش. جان دستانش را به منظور حمله بالا آورد و بعد...

همه به سمت انسان ها حمله ور شدیم. دسته ی خنجر با محکم گرفتم و شمشیری که به سمت صورتم امد را دفع و با پا به زیر شکم طرف مقابلم زدم. خنجر را بالا آوردم که متوجه یک چیز شدم. هاله ای عجیب روی چشمان پسرک 19 ساله قرار گرفته بود و چشمانش خالی از هیچ نوعی احساسی حتی ترس بود. صدای فریادی که از پشت سرم بود باعث شد پسرک را محکم هل بدهم که روی زمین افتاد. به پشت برگشتم که پیکر مردی غرق در خون را روی زمین دیدم و کنارش هم هنریک را.

-حواست کجاست؟ اینجا میدون جنگ نورا نباید همینطوری تو چشاشون زل بزنی و برای کشتنشون دست دست کنی وگرنه می میری...

زیر لب زمزمه می کنم: یه چیزی درست نیست هنریک... حالت چشماشون...یه جوریه....انگار که جادو شده باشن!

سری تکان می دهد و می گوید: نمی دونم...جادو کردن در این جزیره ممنوعه... اصلا برای چی باید اون هارو جادو کنن؟

صدایی آشنا و دوستانه در گوشم پیچید: چون که هیچ کدوم از ما نمی خواستیم به این جنگ بیایم!

به سمت صدا بر می گردم و با بغض و خوشحالی می گویم: لیلی!

لیلی به سمتم می آید که سریع در آغوشش می گیرم و زیر گوشش می گویم: تو...تو نباید اینجا باشی!

لیلی خود را از آغوشم جدا می کند و می گوید: باید بهتون خبر می دادم!...

به سمت هنریک بر می گردد و با لبخند می گوید: خوشحال که سالم می بینمت ولیعهد!

هنریک غرغر می کند: شروع شد!

لیلی نخودی می خندد و می گوید: ویط جنگ جای صحبت کردن نیست...نقشتون چیه؟

-به تو ربطی نداره انسان!

-کارمن!

کارمن به سمتمان می آید و می گوید: این بود ثابت کردنتون؟! نباید... نباید...

وسط حرفش می پرم و می گویم: لیلی دوست منه کارمن! گوش کن.... همه ی کسانی که داریم باهاشون می جنگیم طلسم شدن...اون ها به درخواست خودشون نیومدن!

کارمن مبهوت می گوید: چی؟! این امکان نداره!...پس چرا خوده این دختره طلسم نشده؟

لیلی می گوید: من به موقع فرار کردم... بعد از رفتن نورا و فرار کردن هنریک همه چیز بهم خورد مردم جزیره فهمیدن که نورا یه گرگ زاده هست و هنریک هم باهاش فرار کرده و شورش کردن اما نتونستیم کاری کنیم تا موقعی که بهمون گفتم باید بجنگیم...هیچ کدوم از ما برای جنگ نرفتیم تا اینکه همه رو طلسم کردن!

هنریک می گوید: به جز پدرم دیگه کسی از اشراف زاده ها نیستن... باید چیکار کنیم؟

کارمن سردرگم می گوید: نمی دونم... ملکه هم اینجا نیست...باید به فی و بقیه بگیم!...برای خلاص شدن از شر این طلسم ها باید چیکار کرد؟

لیلی آهی می کشد و می گوید: نمی دونم...تنها روشی که به یاد دارم این هست که فردی که اونها رو طلسم کرده رو بکشیم!

هنریک می پرسد: اون فرد کیه؟

لیلی با چشمانی از غم به هنریک نگاه می کند و غمگین تر می گوید: پدر تو! هنریک!

هنریک مبهوت زمزمه می کند: پدرم؟

لیلی سر تکان می دهد و می گوید: متاسفم هنریک!

هنریک سری تکان می دهد و می گوید: متاسف نباش... اون باید بمیره! نه من دلخوشی ای از اون دارم و نه مردم جزیره! خودم باید کارش رو تموم کنم!

سریع می گویم: منم باهات میام!

هنریک تا خواست اعتراض کند گفتم: لطفا هنریک!

سردرگم سری از تایید تکان می دهد که کارمن می گوید: زیاد وقت نداریم... من میرم به بقیه موضوع رو بگم...

به سمت لیلی بر گشت و ادامه داد: تو چیکار می کنی؟

لیلی گفت: من همراهت میام

کارمن سری تکان داد و خطاب به ما گفت: موفق باشید!

و همراه با لیلی به سرعت از کنارمان گذشتند. هنریک دستم را گرفت و گفت: موفق میشیم!

سرم را تکان دادم: امیدوارم!

و هر دو به سمتی که توماس داشت می جنگید، دویدیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...