رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Queen.K

داستان گرگ زاده( جنگِ اتحاد)| QUEEN.K کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

به نام خدا

PicsArt_01_26_08_02_55.png

نام داستان: جنگِ اتحاد( جلد دوم گرگ زاده)

نام نویسنده:آرمیتا مشایخی

ژانر: تخیلی_ معمایی و عاشقانه

هدف: برای فراخوان بهمن ماه

زمان پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

نورا؛ دختری از دیار روستایی ها اما با ماهیت غیر روستاییش، بعد از رفتن به جنگل سیاه حقیقت بزرگ زندگی اش را فاش شده در برابر خود دید. حقیقتی که از نیرویی شگرفت سرچشمه می گرفت و چاره ای جز کنترل آن قدرت برای دخترک وجود نداشت...

ذهنش در این هل و ولا سوالاتی را در گوشش طنین می انداخت که از پاسخ دادن آن ها عاجز بود؛ آیا می توانست با وجود دشمنانی که بر سر و روی سرنوشتش چنگ می انداختند، خود را برای نجات زندگی زیر و رو شده اش به انجمن سیاه ثابت کند؟ آیا قادر تا قدرتی که به تازگی به آن پی برده بود مسلط شود؟

مقدمه:

سرنوشت با ما بازی خواهد کرد

ما عروسک هایش می شویم و می شکنیم

ما را می رقصاند و عاجزانه می خندیم

او پادشاهی می کند و ما ذره ذره زجر می کشیم

ما را دشمن هم می خواند و باهم می جنگیم

جنگ می کنیم... جنگی برای اتحاد

آری، خواهیم جنگید با سرنوشتمان

سرنگونش می کنیم و خود آیندیمان را میسازیم

حال نوبت اوست که با ندای ما برقصد

این جنگ اتحاد ماست!

نقد و معرفی داستان:

 

ویرایش شده توسط Queen.K

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

-بی ادبی نمی کنی! وسط حرف کسی نمی پری و به هیچ وجه...دارم بهت میگم به هیچ وجه مثل انسان ها غذا نمی خوری و از اون ها دفاع نمی کنی! مفهومه؟

فلور جوری نگاهم کرد که اگر بخواهم مخالفت کنم همانجا با ناخن هایش حسابم را می رسد؛ پس سری به معنای تایید تکان دادم.

فلور در حالی که به سمت میز می رفت گفت: و در برابر حرف ها سر تکون نمی دی!

- خب... فکر نکنم انجام دادن این کار ها سخت باشه.

فلور همراه با دو کاسه رنگ به سمتم آمد و روی تخت نشست و کاسه ها را کنارش گذاشت؛ شانه های من را گرفت و جلوی خود نشاند و گفت: البته که سخت نیست! اما با وجود انجمن سیاه همه چیز از سخت هم سخت میشه!

با تمام شدن حرفش، شانه ی چوبی را بر روی موهای سفیدم کشیدو به سرعت موهایم را شانه کرد. در حالی که از درد کشیده شدن موهایم لب می گذیدم، گفتم: انجمن سیاه؟ آخ...آرومتر فلور!

فلور موهایم را به طرف بالا کشید و گفت: اوه...ببخشید، خب انجمن سیاه از قویترین گرگ زاده ها تشکیل شده، اون ها ملکه ی بعدی رو برای حکمرانی تعلیم می دن و بهت توصیه می کنم اصلا به چشماشون نگاه نکنی!

تمسخر آمیز خندیدم و گفت: چرا؟ مگه با چشماشون آدم رو ذوب می کنن؟

با اینکه چهره ی فلور را نمی دیدم اما می توانستم حدس بزنم که دارد چشمان بنفشش را در حدقه می چرخاند.او باری دیگر موهای گیس شده ام رو کشید و روی شانه ام انداخت و گفت: گرگ زاده ها نه آدم! این همه سوتی نده وگرنه امشب سرت و به باد می دی!

چشمانم را در حدقه چرخاندم و گفتم: حالا هر چی...چشماشون چجوریه؟

با تمام شدن حرف من جیمز و هنریک وارد اتاق شدند. فلور باری دیگر گیس هایم را تکان داد و گفت: خودت امشب می فهمی!

چهره های هنریک و جیمز پر از خستگی بود. خب، باید اعتراف کنم جیمز به عنوان یک گرگ زاده بیش از اندازه جذاب بود!

قطرات عرق بر روی صورت برنزه اش می درخشیدند و زخم گوشه ی لبش این صورت را صد برابر جذاب تر می کرد.در چشمان آبی اش علاوه بر خستگی، شادی هم موج می زد. هنریک کلافه خودش را روی نزدیک ترین صندلی انداخت و پوف بلندی کشید. جیمز دستی بر بازوهای برهنه و برجسته اش کشید و گفت: خیلی ضعیفی بچه!

هنریک چشم غره ای به جیمز رفت و گفت: ببخشید که من ده سال مثل تو شمشیربازی نکردم!

جیمز باری دیگر خنده ای سر داد و به سمت هنریک رفت و مشت آرامی به بازویش زد و گفت: اگه کار کنی حتی از من هم بهتر میشی... استعداد خوبی داری!

فلور از جای خود بلند شد و گفت: حرف زدن بسه پسرا!...

و خطاب به هنریک ادامه داد: حتی با گِلی شدنت هم نمی تونیم بوتو مخفی کنیم پس جلوی چشم انجمن پیدات نمیشه... فهمیدی؟

هنریک اخمی کرد و گفت: من که بو نمیدم!

سپس سریع خودش را بو کشید و با لحن شرمزده گفت: خب، کمی بوی عرق میدم اما این بو نشانه ی پیروزی مردا هست!... مگه نه جیمز؟

و به جیمز نگاه کرد. جیمز با شیطنت و با دهان بسته خندید. فلور جوری نگاهم کرد و انگار می گوید" اگه خفش نکنی خودم خفش می کنم!"

در حالی که سعی می کردم نخندم به هنریک نگاه کردم.هنریک نگاهی بهمان انداخت و گفت: چیه؟ یعنی بوم قابل تحمل نیست؟ خب میرم حموم اینکه کاری نداره!

دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم و بلند خندیدم. با بلند شدن خنده ی من، جیمز و فلور هم پر صدا خندیدند. بعد از اینکه خندیمان تمام شد جیمز از پشت هنریک را بغل کرد و آن را جوری فشرد که صدای "آخ" هنریک در آمد.

فلور به سمت هنریک رفت و گفت: منظورمون از بو، بوی عرقت نیست خنگول! البته این هم می تونه باشه ولی در اصل منظورم این هست که بوی انسان میدی و این برای مامشکل ساز میشه

نگاهی به لباس های گران قیمت هنریک انداخت و با شک و تردید گفت: احیانا تو...اشراف زاده نیستی؟!

قبل از اینکه هنریک حرفی بزند گفتم: اشراف زاده؟ فکر می کنی این پسر خنگول یه اشراف زاده باشه؟

اهمیتی به چشم غره ی هنریک ندادم و ادامه دادم: اوضاع اونجا انقدر بد هس که مجبوریم دزدی کنیم، هنریک این لباس هارو از یه اشراف زاده دزدیده!

فلور آرام خندید. اما در چشمان جیمز کمی تردید موج می زد؛ برای اینکه جو را عوض کنم بلند شدم و به سمت دو پسربوگندو رفتم و گفتم: از اتاق برید بیرون! بوتون داره خفمون می کنه!

فلور خیلی پر صدا خندید و گفت: جیمز، هنریک رو به تو می سپارم...

جیمز سری تکان داد و همراه با هنریک از اتاق خارج شدند.

فلور از کمد یک دامن کوتاه و لباس بدون آستین در آورد و گفت: اینارو بپوش و بیا...

با تردید گفتم: به نظرت... ممکنه انجمن سیاه من رو نپذیرن؟

لبخند مهربانی زد که بی شباهت به لبخند زیبای لیلی نبود. به سمتم آمد و دستانم را گرفت: نگران نباش... ملکه ازت حمایت میکنه؛ نه تنها ملکه بلکه من و جیمز و حتی کارمن هم ازت حمایت می کنم.

در ذهنم گفتم" فکر نکنم کارمن بخواد من و تحمل کنه!" ولی در جواب فقط لبخندی زدم.

@Hilda  @Narges85 @mad_hatter  @farzane77 @sarajaberi  @niloofar_ @Ellen @Crazy_girl  @زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

دخترک نگران ولی در عین حال خونسرد، به سمت کاسه های رنگ روی تخت رفت و گفت: هنوز خیلی چیزها مونده که بهت یاد بدم ولی الان وقت نمیشه...بیا باید صورت رو نقاشی کنم

در حالی که به سمتش می رفتم گفتم: فکر می کردم دیگه گرگ زاده ها از این آداب و رسوم و مسخره نداشته باشن!

فلور چشم غره ای حواله ام کرد. نمی دانم این چندمین چشم غره ای است که فلور زیبا به من می رود؛ فقط می دانم من عاشق این چشم های بامزه و زیبای فلور هستم. اگر از اینجا بروم مطئنن دلم برای چشم غره هایش تنگ می شود. اما... مگر قرار بود بروم؟!

خانه ی من اینجاست. هم نوع هایم اینجا هستند برای چه باید به آن جزیره برگردم؟ صدایی از اعماق وجودم با صدایی آرام اما اِکو شده جواب داد:پس اون ها چی؟ تو شانزده سال با اون ها زندگی کردی... لیلی و مادرت چی؟ هنریکِ ولیعهد چی؟ خودخواه نباش!

آن صدای بد و مزاحم کننده با لحنی وسوسه انگیز گفت: برای چی باید به اونا فکر کنی؟ هیچوقت تورو از خودشون ندونستن همیشه با تو و مادرت بدرفتاری می کردن و حالا می خوای بخاطر اون انسان ها از پیش هم نوع هات بری؟ میخوای سرنوشت رو دور بزنی؟

این صدا بارها بارها در ذهنم اِکو شدند. هیچ جوابی نداشتم تا به صداهای درونیم دهم؛ احساس می کردم هر لحظه ممکن است مغزم مانند یک آتشفشان فوران کند که صدای فلور ناجی من از جدال با این دو صدا شد.

-خیلی وقت نداریم نورا... انجمن سیاه روی زمان خیلی حساسه مخصوصا فی

روبروی فلور، روی زمین نشستم و پرسیدم:فی؟ ازهمین الان بهش احساس خوبی ندارم... نکنه از اون پیرزن های بدترکیبه؟

فلور آرام خندید و در حالی که انگشتش را درون ظرف فرو می کرد، گفت:  در واقع فی جوون ترین عضو انجمن هستش اما زیرک و با سیاست... برخلاف ظاهر و رفتارش اون خیلی احساسی هس و از نگاه خیره به هیچ عنوان خوشش نمیاد

و جوری به من نگاه کرد که انگار منظور حرف آخرش به من است. صاف سر جایم نشستم و گذاشتم فلور، انگشتان آغشته به رنگ را به صورتم بزند.

-فلور این مسئله رو خیلی داری بزرگ میکنی باشه نه به فی نگاه می کنم نه به بقیه...ولی فکر نکنم اونقدر هاهم که بگی ترسناک باشن!

-اون ها چشم های با نفوذی دارن و منظور من این نیست که فی ترسناکه، اون در عین زیباییش خیلی عجیبه هرچی باشه اون از نسل پیشگوها هس

از جا پریدم و با تعجب آشکاری گفتم: پیشگو؟ منظورت این هست که اون می تونه پیشگویی کنه؟ این باورنکردنیه!

فلوراز جای خود بلند شد و کاسه ها را روی میز چوبی گذاشت و گفت: خیلی وقته که نیروی پیشگوها از بین رفته و فقط یک اسم بر جای گذاشته

-چطوری؟

فلور شانه ای بالا انداخت و گفت: یادم نمیاد ولی سی بل مطمئنم می دونه... زود بیا مراسم تا نیم ساعت دیگه شروع میشه

و بدون آنکه منتظر جوابی از سوی من باشد از اتاق خارج شد و من را با سوالاتم تنها گذاشت. این که یک نفر بتواند پشگویی کند خیلی باورنکردنی است. قدرت پیشگویی می تواند قدرتمند تر از آن چیزی که تصور می کنم، باشد.

برای بار هزارم به خود یادآوری کردم که آخر شب تمام چیزهایی که فلور به خاطر نیاورده است را بپرسم تا بخشی از این سوالات ناپدید شوند و در ذهن من رژه نروند.

تنها سوالی که بیشتر از سوالات دیگر ذهنم را درگیر کرده بود، همان نسل پیشگویان است. یعنی قدرتشان چگونه از بین رفته است؟

@Hilda @Narges85 @mad_hatter @sarajaberi @farzane77 @niloofar_ @Crazy_girl @Ellen @Delara.fz @زهراتیموری

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

از میان جمعیت چشم چرخاندم تا فلور را ببینم. بالاخره او را کنار چادر غذاخوری که در وسط آن منطقه قرار داشت، دیدم. با خوشحالی به سمت او رفتم. هر چقدر که به فلور نزدیک می شدم پیکر یک پسر سیاه پوش که پشت به من ایستاده بود، را می دیدم. قیاقه فلور عصبانی و مقداری کلافه بود. هر از گاهی با کلافگی دستش را در هوا تکان می داد و عصبانی تر چیز هایی می گفت.

وقتی رسیدم پسرک در حال صحبت کردن بود. اما وقتی من را دید حرفش را قطع کرد و نیم نگاهی بهم انداخت. از دیدن چشمانش به صورت نامحسوس به خود لرزیدم. عجیب ترین چشمانی بود که تا به حال دیده بودم. حتی عجیب تر از چشمان سفید مانند من یا چشمان نقره ای آن ملکه ی خونسرد. 

پسرک عجیب بدون هیچ حرفی از کنارم گذشت و به سمت مردمانی که به سوی محل مراسم می رفتند، رفت. فلور بعد از رفتن پسر، مانند آتشفشان فوران کرد.

-پسره ی گستاخ عوضی! فکر کردی کی هستی؟...

و یک ریز در مورد پسرک گفت و گفت. اما من چیزی نمی شنیدم تنها در فکر چشمان مشکی پسرک بودم؛ چشمانی مانند شب های بی ستاره ی دهکدیمان بدون هیچ سفیدی! تماما مشکی! 

-اوه نورا حواست به من هست؟ خدای من، من دارم برای کی حرف می زنم آخه؟

به فلور نگاه کردم. موهای کوتاهش را به سختی بالا بسته بود و لباس کوتاه قهوه ای به همراه دامن کوتاه همرنگش به تن داشت. خط های مشکی و سفیدِ زیر چشمان و دست و پاهایش او را شبیه من و بقیه اهالی می کرد؛ مانند این چند وقتی که اینجا بودم باز هم با پاهای بدون کفش بود.

جواب دادم: در واقع داشتی غر می زدی نه حرف فلور... اون پسر کی بود؟

خب، در چنین شرایطی نباید این سوال را می پرسیدم. فلور دوباره آتشفشانی شد و با حرص گفت: اون یه پسره عوضیه! در موردش اصلا با من صحبت نکن نورا وگرنه تضمین نمی کنم که تا شب مویی روی سرت نباشه!

خندیدم و حرفی نزدم. فلور که خیالش از بابت من راحت شده بود، دستم را گرفت و گفت: بیا می خوام محل برگذاری جشن رو ببینی! مطمئنم از دیدنش شگفت زده میشی!

و من را به سوی محل برگذاری جشن، برد
************
با دهان باز محیط را نگاه کردم. درختان بلند و تنومند با برگ های سرسبز تمام آسمان را پوشانده بودند؛ گل های رنگارنگ  و بوته ها در هر سمتی به چشم می خورد و فانوس های قرمزی که به شاخه ها وصل کرده بودند فضا را قرمز و رمانتیک کرده بودند. روبرویمان درخت بلندی قرار داشت که تختی چوبی با علامت های حکاکی شده، بر آن چسبیده بود. 
فلور به تخت اشاره کرد و گفت: این تخت ملکه هست...
و به دو تخت کناریش اشاره کرد و ادامه داد: این هم یکیش مال کارمن و دیگری مال جالینوس مشاور ملکه هست... او شش تخت پایین هم مال انجمن سیاهِ

به پله هایی که تخت روی آنها قرار داشت، نگاه کردم. تماما از چمن و به همراه گل بود. به تخت های انجمن نگاه کردم؛ بالاهای هر تخت علامت متفاوتی دیده می شد. یکی از تخت های سمپ چپ، نشان ماه داشت و کناریش نشان برگ.

با گنگی به تخت ششم که هیچ نشانی نداشت، نگاه کردم: پس تخت ششم چی؟ و انجمن فقط پنج عضو داره!...

فلور کلافه نگاهم کرد و گفت: وای نورا تو خیلی سوال می پرسی! بعد از مراسم کارمن برات توضیح میده!

با یادآوری نگاه های پر تنفر کارمن اخمی کردم و ملتمس آمیز گفتم: کارمن نه فلور! هرکی باشه فقط کارمن نه!...

فلور چشم غره ای نثارم کرد و به سمت میز و صندلی های چوبی، که نزدیک به پله های سبز بود، اشاره کرد و گفت: حرف نباشه! اونجا جای نشستن ما هست

گیج پرسیدم: ما؟

فلور درحالی که من را به سمت میز می برد،گفت: یعنی من سی بل خواهر و برادرام و داییم...همه ما از نژاد درمانگر ها هستیم...

با تعجب پرسیدم: تو... تو نوه ی سی بل هستی؟

کلافه جواب داد: آره نوه ی اون عجوزه هستم!
و با رسیدنمان به میز، فرصت جواب دادن را از من ربود.بر روی یکی از هفت صندلیِ میز گرد نشستم؛ فلور هم روبه رویم نشست.خب، از دیدن خانواده فلور ترس و واهمه ای نداشتم زیرا یقین داشتم مانند خودش مهربان هستند. البته اگر مانند خود سی بل مرموز نباشند!

چندی بعد سی بل پیر همراه با دختر بچه ای به سمت ما آمد. هنوز بهمان نرسیده بودند که دخترک با خوشحالی به سمتمان دوید و خودش را در آغوش فلور پرتاب کرد. فلور به دختر در آغوشش اشاره کرد و گفت: این رزِ خواهر کوچک ترم...

رز با چشمان قهوه ای_ آبی اش نگاه کرد و گفت: سلام من رزِ درمانگر هستم و در سومین روزه بهار به دنیا اومدم!

لبخندی زدم و جواب دادم: سلام رز زیبا... تو خیلی زیبایی!

رز خندید و خجالت زده خودش را بیشتر به فلور نزدیک کرد. وقتی سی بل به ما رسید فلور با اخم سرش را برگرداند؛ به وضوع غم را در چشمان بنفش سی بل دیدم اما با این حال با لبخند خشکی گفت: امیدوارم حالت بهتر شده باشه نورا...
و روی صندلی ای که نسبت به بقیه صندلی ها بزرگتر بود، نشست. جواب دادم: بخاطر شربتی که روز اول بهم دادید خیلی زود حالم خوب شد...ازتون ممنونم.

فلور رز را کنار خودش نشاند و غرید: انقدر ازش تعریف نکن! اون وظیفشو انجام داده وگرنه می زاشت که بمیری!

سی بل ناراحت و عصبانی گفت: ساکت باش فلور!

نم اشک را در چشمان فلور دیدم. نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که فلور این گونه سی بل پیر را می رنجاند؛ حتما باید موضوع بسیار مهمی می بود که فلور مهربان را خشمگین و سنگدل کرده است. حرفی نزدم و با سردرگمی به زیر پایم نگاه کردم و منتظر باقی خانواده شدم.
@Hilda @Narges85  @mad_hatter @farzane77  @niloofar_ @sarajaberi @Crazy_girl @Ellen  @زهراتیموری @Delara.fz

ویرایش شده توسط Queen.K

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

بعد از چند دقیقه سر و کله ی برادر کوچکتر فلور هم پیدا شد. خب، چارلی به عنوان یک پسرک 13 ساله بیش از اندازه بانمک بود. با چشمانی همرنگ چشمان رز و موهای آبی کمرنگ، بدن برهنه و شلوار کوتاه بیش از اندازه خواستنی می شد.

پسر خجالتی بعد از احوال پرسی که به شدت صورتش را قرمز کرده بود، کنارم جای گرفت و خود را مشغول با سی بل کرد.

هر چقدر زمان می گذشت، تعداد مردم هم بیشتر می شد. در میز بغلیمان، افرادی خشک و جدی با لباس هایی زرشکی و مشکی نشسته بودند که علامت شمشیر در آتش از دور خودنمایی می کرد. کمی خم شدم و خطاب به فلور گفتم: میز بغلی کیا هستن؟

فلور نیم نگاهی به آن میز انداخت و گفت: اون ها نژاد جنگجوها هستن...یعنی بهترین جنگجوهای جهان و همینطور خانواده جیمز و کارمن...

با تعجب ابرویی بالا می اندازم و می گویم: نگو که جیمز و کارمن خواهر و برادرن!

فلور آرام خندید و گفت: نه ولی جیمز پسرعمه ی کارمن هست.

دوباره نگاهی بهشان انداختم. در اول میز، یک پیرمرد و یک پیرزن با موهای سفید و چشمان زرشکی همراه با لباسانی شبیه سی بل به جایگاه ملکه چشم دوخته بودند. صندلی های کنارشان خالی از هر نوع موجود زنده ای بود.

-نگو که فقط چهار نفرن!

-البته که نه! فامیل های کارمن خارج از جزیره هستن

پرسیدم: و مامان و باباش؟

اخم می کند و با لحنی که انگار دارد به زور حرف می زند، می گوید: مردن...در واقع خیلی از ماها مامان و بابا نداریم... و یادآوری اتفاقات گذشته برامون از سخت هم سخت تره.

با شنیدن هر کلمه باز هم همانند این چند روز کلی سوال در مغزم ردوبل می شود. می خواستم یک نفر تمام سوال های ذهنم را بدون هیچ مکثی، جواب بدهد تا من را از این سردرگمی خلاص کند. جمله آخر فلور به صورت غیر مستقیم به من می گفت باید جلوی کنجکاوی و سوالاتم را بگیرم. از درون آهی کشیدم و به رز، که با خیال راحت بازی می کرد نگریستم.

بعد از مدتی صدای مرد و شیپور باهم ادغام شد. تمام تنم در یخبندانی عظیم فرو رفت و کف دستانم عرق کرد. تمام افراد حاضر از جای خود بلند شدند و به حالت تعظیم خم شدند؛ وقتی قامت ملکه تیلدا را در آن لباس بلند نقره ای دیدم به صورت از جای خود بلند شدم و کمی سرم را به حالت تعظیم خم کردم.

ملکه با اقتدار راه می رفت و کارمن مانند همان سه روز قبل، در سمت راست ملکه و مردی پیر و تقریبا خمیده با چشمان سبز، ایستاده بودند. گمان می کردم که آن مرد، جالینوس مشاور ملکه باشد. چشمانش مانند جواهرات قیمتی برق می زدند و موشکافانه همه چیز را میپایید. لبخند عجیب و مرموزی که گوشه ی لبش جا خوش کرده بود حالم را بد می کرد.

دیگه کم کم بهمان نزدیک می شدند. شاید این لحظه، سخت ترین لحظه ی زندگی ام بوده است؛ بودن در کنار گرگ زاده ها و ملکه سرد و مشاوری مرموز برایم بسیار سخت است. در تمام مدتی که وارد شده بودند نفس را به سختی حبس کرده بودم؛ هر لحظه ممکن بود از نبودن اکسیژن خفه شوم اما این طلسم را چه کسی بسته است را نمی دانم. فقط نباید سوتی دهم...فقط همین.

وقتی از جلویم رد شدند توانستم نفسم را با صدا بیرون دهم. با ولع زیاد آرام نفس های عمیق کشیدم تا جای جبرانی باشد برای نفس های حبس شده ام.

-هوم...ببین اینجا چی داریم!

با ترس و تعجب سرم را بالا آوردم که با دیدن چشمان زمردی جالینوس، چشمانم گرد شد. نمی دانستم باید چه بگویم و چه عکس العملی نشان دهم. چیزی که بیشتر من را متعجب می کرد، گوش های بلند و نوک تیزش و قد کوتاهش بود.

نیشخند مرموز جالینوس کش آمد و تبدیل به لبخند شد. دستان چروکیده اش را بهم زد و قدمی عقب رفت: ببین اینجا چی داریم! یک انسان!

سرش را کمی جلو اورد و بو کشید و گفت: اوه این روزا زیاد اشتباه می کنم منظورم گرگ زاده ای با بوی انسان هس...

کمی سرم را خم می کنم و به زور لبخندی  میزنم.

-استاد خوشحال که شمارو سالم میبینم

@Hilda  @sarajaberi @Narges85  @mad_hatter @niloofar_ @farzane77 @Crazy_girl @Ellen @Delara.fz @زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7

جالینوس با خوشحالی و همراه با آن لبخند مسخره اش به فلور نگاه کرد و گفت: اوه فلور کوچولوی زیبا...چقدر بزرگ شدی! از آخرین باری که دیدمت پنج سال می گذره!

فلور حالت چشمانش جوری بود که فکر کردم دلش می خواد آن هارا ر حدقه بچرخاند؛ ولی در عوض به لبخندی کوچک اکتفا کرد و آرام آرام گفت: استاد آخرین بار ما همدیگرو یک هفته پیش دیدیم...

جالینوس لبخند گشادی زد که توانستم دندان های طلایی رنگ و درخشانش را ببینم.

-حالا هرچی مهم اینه که دوباره می بینمت!...هوم دوست جدید پیدا کردی فلور عزیز ولی...

ناگهانی نگاهش را از فلور به سمت من سوق داد. چشمانش با شرارت می درخشیدند و آن لبخند...اوه بهتراست اصلا در مورد لبخند مرموز حرفی نزنم وگرنه ممکن است بالا بیاورم!

مرد مرموز سرش را به سمتم خم کرد و دستش را کنار دهانش قرار داد؛ نگاهی به اطرافش انداخت. گویی می خواست راز مهمی را برملا کند.

-دوست ها می تونن خطرناک باشن همونجور که یک لاک پشت میتونه مار خوابیده رو ببلعه... اعتماد، تنها چیزیه که نباید به دوستات داشته باشی وگرنه...می میری!

کلمه اخرش را با هیجان و فریاد خاصی ادا کرد. آنقدر شوکه شده بودم که نمی دانستم چه باید بگویم. مرد دیوانه بعد از تمام شدن جمله اش چنان قهقه ای زد که از جا پریدم. و با گفتن" امان از پِرِدیکتور ها" مارا را تنها گذاشت و به سمت تخت کنار ملکه رفت.

با چشمانم، جالینوس را تا تخت کنار ملکه راهی کردم. نیم نگاهی به ملکه که با خونسردی تمام، اطراف را می پایید، کردم. ناگهان نگاهم در دو چشم سرخ گره خورد. عجیب بود که دیگر خبری از تنفر روز های اول نبود و جایش را به پوزخند مسخره داده بود. با صدای فلور چشم از چشم های خالی از احساس کارمن گرفتم:

-به حرف های جالینوس فکر نکن اون یه ذره...مخش تاب داره

روی صندلی می نشینم و می گویم: هر روز اینجا چیزهای جدیدی رو تجربه می کنم. حرف هایی می شنوم که بیش از اندازه سردرگمم می کنن...

فلور روبرویم نشست و دستانم را در دستانش گرفت و گفت: هیچ چیز بهتر از این نیست که توی بی خبری باشی...بعضی وقتا دونستن خیلی چیزا باعث میشه روحت از بدنت جدا بشه و قلبت در گورستون بی احساسی ها چال بشه...

-این یعنی کنجکاوی نکنم؟

شانه ای بالا می اندازد و می گوید: از نظر من نه...ولی گاهی اوقات این خوبه

با سردرگمی ابرویی بالا می اندازم: حرفای پیچیده میزنی فلور! بهتره از بحثش خارج بشیم و...

-و کمی هم به ما توجه کنید!

 


 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

به سمت صدا چرخیدم که با دیدن هنریک در آن لباس های مشکی و خط ها، از تعجب دهانم باز ماند و نتوانستم چیزی بگویم. یک لباس بدون آستین مشکی همراه با شلوار چسبان و...خب پاهای برهنه. اگر کسی هنریک را در جزیره نمی شناخت، فکر می کردند که او هم یک گرگ زاده است نه ولیعهد؛ جیمز هم جلقیه ای قهوه ای همراه با شلوار مشکی بر تن داشت. در ان جلقیه عضلات شکم و بازوهایش به خوبی در دیدرس قرار داشت.

-اوه چرا باید به دو میمون درختی توجه کنیم؟!

هردو همزمان باهم اعتراض خود را نشان دادند و سپس جیمز با اخم و دلخوری گفت: این حرف اصلا لایق دو مرد خوشتیپ و جذاب نیست فلور!

هنریک لب برچید و ادامه داد: خیلی بی لیاقت هستید چطور می تونید همچین حرفی بهمون بزنید؟ واقعا که!...هی نورا نخند! فلور با توام هستم!...جیمز!...

-چیه؟ حق ندارم به این لحن بچه گانه و مزخرفت بخندم؟ مثلا مردی شدی! عرقم می کنی ولی چرا مثل مردها رفتار نمی کنی؟!

هنریک با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و با دست، خودش را نشان داد.

-من؟ من شبیه مردها رفتار نمی کنم؟...اصلا...اصلا کی گفته هرکی عرق میکنه مرد شده؟ تو حتی بیشتر از من عرق می کنی ولی اصلا مرد نیستی!...

جیمز از تعجب دهانش باز مانده بود و تا می خواست چیزی بگوید، دوباره دهانش بسته می شد. حتی جرعت خندیدن را هم نداشتیم؛ هم بخاطر گرگ زاده ها و ملکه و هم بخاطر چهره ی بامزه ای که هنریک به خود گرفته بود. 

-هنوزم بچه ای جیمز! تا چند دقیقه ی دیگه انجمن میاد و داری با این بحث می کنی؟!

با تعجب به چارلی که مانند بل بل حرف می زد، نگریستم. خب، تمام افکارم با جمله ی چارلی درهم ریخته شد. اصلا در باورم هم نمی گنجید که چارلی بتواند بل بل زبونی کند!

جیمز چشم غره ای نثار چارلی، که اکنون تقریبا پرحرف شده است، کرد و گفت: بچه تو یاد نگرفتی به پسر بزرگتر از خودت احترام بزاری؟ ملعون نکبت چطور جرعت می کنی به من بگی بچه!...فاسد منحرف به درد نخور فقط بلدی آشپزی کنی!

دهانم را از داخل جویدم تا در این اوضاع بلند بلند قهقه نزنم. تقریبا هنریک و فلور و رزی کوچولو هم به مشکل من گرفتار شده بودند. اما سی بل مانند روز اول خونسرد، گویا هر روز این جرو بحث را با چشمانش می بیند، به آن ها نگاه می کرد. خوشبختانه هیچکس حواسش به سمت میز ما نبود. البته اگر کارمن را در نظر نگیرم که هر چند دقیقه یکبار رویش را به سمت ما بر می گرداند و بهمان نگاه می کرد. 

قبل از اینکه چارلی حرف دیگری بزند و من را شگفت زده تر کند و یا جیمز را آتشین تر کند، سی بل مداخله کرد و گفت: بسه دیگه! حتی تو این روز هم دست بردار نیستید؟ جیمز، همراه با این پسرک به میز خودتون برید و از مهمونی لذت ببرید و تو چارلی... فکر نکنم بتونی آخر هفته به جشن میناس رِد بری!

چارلی معترض گانه گفت: چرا؟!...

جیمز خنده ی شیطانی ای کرد و دست هنریک را گرفت و گفت: بعدا می بینمتون خانوما!...

و با خنده همراه با هنریک به سمت میز بغلی رفت. خب، ان پیرزن و پیرمرد چندان از دیدن هنریک خوشحال نشدند. و این را به وضوح در چهره هایشان ببینم. نیم نگاهی به چارلی انداختم. صورت سفیدش اکنون از عصبانتی قرمز شده بود و دسه به سینه هنریک و جیمز را می پایید. لبخند محوی زدم و با یاداوری صحبت های سی بل و چارلی آرام و خطاب به فلور گفتم: فکر می کردم این مراسم برای نشون دادن من باشه!...جریان مراسم چیه؟

فلور خندید که با چشم غره ی سی بل و چارلی روبرو شد اما توجه ای نکرد و آرام مانند من گفت: مگه تو کی هستی که بخوان برات همچین جشن بزرگی بگیرن؟ این جشن هرساله اجرا میشه... انجمن سیاه فقط سالی یک بار به اینجا میاد و خب ملکه و انجمن در مورد چیزهای مهم باهم گفت وگو می کنن...در اصل باید تا شب جشن میناس رِد بمونن اما هیچوقت بخاطر کارهاشون نموندن...

توجه ای به جمله اول فلور نکردم و پرسیدم: جشن میناس رِد؟ اون چه جشنیه؟...

-خب میناس رد یک کلمه ی انگیسی و یونانی هست...

با تعجب وسط حرفش می پرم و می گویم: شماها دورگه ی انگلیسی ویونانی هستید؟...

چشمانش را در حدقه می چرخاند و می گوید: وسط حرفم نپر نورا!...آره و میناس به یونانی یعنی ماه و رِد هم که یعنی قرمز که میشه جشن "ماه قرمز" یا " ماه سرخ"...

با خوشحالی ذوق نگاهش می کنم و می گویم: چه باحال! تقریبا توی جزیره ما جشن های بدردبخوری نداریم! حالا توی این جشن چیکار می کنیم؟!

برای بار دوم صدای شیپور آمد و این باعث شد باری دیگر تپش قلب من بالا برود جوری که احساس می کردم هر آن ممکن است که قلبم از قفسه ی سینه ام به بیرون بپرد. فلور با سرعت گفت: خودت بعدا می فهمی!

و سریع از جای خود بلند شد. خب؛ دیگر وقتش رسیده است که با انجمن روبرو شوم. یک احساس ناشناخته ای سراسر وجودم را در بر گرفت. این احساس بد نبود بلکه به من یک احساس خوب می داد. نمی دانم این احساس از کجا سرچشمه می گیرد اما می دانم هرچقدر هم که خوب باشد آخرش با بدی تمام می شود. امشب قرار است بدی های زیادی را تجربه کنم...مطمئنم...

@Hilda @Narges85 @mad_hatter @sarajaberi @farzane77 @niloofar_ @Ellen @Teimuori.Z

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9 

با چشمان نگرانم به ورودی مکان، نگاه کردم. چند ثانیه بعد پیکر مردی تقریبا 40 با موهای جو گندمی و ریش پرفسوری ظاهر شد؛ در چشمان طلایی رنگش غرور و تکبر موج میزد. مانند اشراف زاده ها کت و شلوار مشکی رنگی بر تن داشت و با غرور تکبر گام می نهاد. صدایی آرام در گوشش گفت: اون جانِ مغرورترین و قدرتمندترین و ثروتمندترین عضور انجمن...

بخاطر نفس های گرم فلور سرم را عقب بردم و در حالی که جان را می پاییدم، آرام گفتم: فکر نمی کردم که گرگ زاده هم کت و شلوار بپوشن...

بعد از جان زنی تقریبا جوان با چشمان شرابی و موهای مشکی، داخل شد. در چشمانش، موجی از افتخار و غرور را می دیدم. وقتی راه می رفت دامن سیاه رنگش بر روی چمن های سبز کشیده می شد و  در نهایت تعجب، رنگی خاکستری و براق بر روی اون راه می گذاشت. می خواستم حرفی بزنم که فلور "هیس" آرامی گفت که فهمیدم دیگر نباید چیزی بگویم. بعد آن زن زیبا یک مرد و یک زن پیر 70 ساله با چهره های تقریبا مثل هم وارد شدند. 

زن چشم قهوه ای، دو یا سه سانت از مرد پشت سرش یا قلوش بلند تر بود. هیچ طرخ لبخندی بر روی لبانم پیرزن نبود برعکس پیرمرد که با لبخند روبرو را نگاه می کرد. بل از اینکه بزنم فلور آرام گفت: ژینوس و ژانوس، دوقلوهای افسانه ای...قویترین درمانگر ها اون ها توی ساختن معجون های جادویی و گیاهان دارویی فوق العاده هستن

به چهار عضو که به ترتیب به سمت تخت های روی پله های سبز می رفتند، نگاه کردم. ناگهان متوجه شدم فی، آن زن مرموز و پیشگو نیامده است؛ به سمت فلور برگشتم که او را ندیدم. با تعجب اطراف را نگاه کردم اما او در ظی چند ثانیه محو شده بود. با صدای سی بل چشم از اطراف گرفتم و به چشمان فرسوده اش نگاه کردم.

-انقدر انجا واینسا و اطراف رو نگاه نکن...نمی بینی انجمن دارن نگات می کنن؟ بشین!

با حرفش به سرعت بر روی صندلی نشستم و زیرچشمی آن ها را پاییدم. سی بل راست می گفت، آن ها به میز ما نگاه می کردند. ژینوس روی تختی که نشان برگ داشت، نشست و کنارش برادرش، روی تختی با نشان مار نشسته بود. آن سمت، جان و زن زیبا کنار هم روی تخت هایی با نشان های، آتش و کبوتر نشسته و اطراف را نگاه می کردند. 

تقریبا نیم ساعت گذشت و فلور نیامد. دلم می خواست او را خفه کنم که من را تنها گذاشته است. تا جایی که می توانستم از نگاه کردن به چشمان آن ها، خودداری می کردم؛ با این حال باز هم نفهمیدم که چرا نباید در چشمانشان نگاه کنم!

همه ی افراد انجمن، مثل ملکه و کارمن خشک و بی روح و خشن بودند. آنها بدون چشمان یخی هم، یخ زده بودند و نگاه کردن در چشمان انها باز می شد تا عمق وجودت یخ بزند؛ البته اگر ژانوس و جالینوس را در نظر نگیرم. پیرمرد همش در حال خنده بود و چشم غره هایی که ژینوس، خواهرش به او می داد، نصیب اون خنده های زیبایش بود. و جالینوس، تا آنجایی که فهمیدم در واقع یک الف پیر و بی قدرت است. تا حدودی من را بخاطر خنده ها و نگاه کردن های پر از شیطنتش، نگران می کند. 

باری دیگر به اطراف نگاه کردم تا بتوانم فلور را پیدا کنم. اما گویی از مکان جشن خارج شده باشد. سی بل هم مانند بقیه به اطراف نگاه می کرد و رز کوچک خواب آلود چارلیه اخمو، را که در حال خوردن کولوچه های گرگی بود، نگاه می کرد. به میز بغلی، که متعلق به خانوداه کارمن و جیمز بود، نگاه کردم. در تعجب بودم چرا کارمن سر میز نیت که به یاد آوردم که کارمن دست راست ملکه است. اما با این سن؟ کارمن تقریبا باید اندازه من و فلور و هنریک باشد. ناگهان چشمانم در چشمان طلایی رنگ هنریک گره خورد. لبخندی به چهره ی خوشحالش زدم و با چشمانم، گرم ترین نگاهی را که می توانستم، به او هدیه کردم. در جواب لبخندی زد و گرم صحبت با جیمز شد. 

برای اینکه باقی جشن را، اطراف را نگاه نکنم، تصمیم گرفتم تمام سوالات ذهنم را از سی بل بپرسم؛ حتی اگر با چشم غره و تیکه های سی بل و کارمن و حتی ملکه روبرو شوم. خب، بهتر از بیکاری بود! 

سرم را به سمت سی بل چرخاندم تا اولین سوالم را بپرسم که باری دیگر صدای شیپور مانع این کار شد. پوفی کردم و در ذهنم غرغر کردم؛ در امشب این سومین بار است که صدای شیپور بلنده شده و من را مجبور می کند تا بلند شوم. مطمئن بودم که فی است؛ خوشبختانه دیگر استرسی نداشتم. به طور کلی احساس خوبی نسبت به ورود او داشتم. وقتی پیکر زنی قهوه ای پوش، که شنل بر تن داشت و کلاهش نمی زاشت به خوبی صورت او را ببینم، دیدم. از جا بلند شدم و اینبار بدون هیچ ترس و دلهره ای به او نگاه کردم. 

با صدای نفس نفس کشیدن های عمیق یک نفر، سرم را چرخاندم که با فلور تقریبا خسته روبرو شدم.

-فلور کجا بودی؟ الان باید بیای؟

فلور نفس عمیق دیگری کشید و با چشم، به فی اشاره کرد و جواب داد: کار داشتم و الان وقتش نیست!..سرتو کمی خم کن نورا تا با چشماش طلسمت نکرده!...

به زخم روی دستش نگاه کردم. تا آنجایی که می دانستم تا موقع جشن، زخمی روی دستش نبود. به نظر می رسید که زخم تازه است و حتی می توانستم خون های زیر پوستش، که منتظر فوران شدن هستند را ببینم. کمی سرم را به نشانه ی تعظیم و احترام خم کردم و باز دوباره به زخم نگاه کردم. ناگهان متوجه شدم که فلور بویی عجیب می دهد. مانند بوی گیاهانی که در گلخانه روستای خودمان بوده است. بویی آشنا و تقریبا زننده. 

سعی کردم از فکر زخم و بوی عجیب فلور فاصله بگیرم و حواسم را بقیه ی جشن بدم.

@Hilda @sarajaberi @Narges85 @mad_hatter @niloofar_ @farzane77 @Ellen @TEIMUORI.Z

ویرایش شده توسط Queen.K

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10 

به خوبی می توانستم در چهره ها خوشحالی و ذوق را ببینم. وقتی به وسط راه رسید احساس کردم از زیر شنلش، به من خیره شده است. این احساس باعث شد تقریبا دست پاچه چشم از اویی که ایستاده بود، بگیرم. فی، انگشتان سفید و بی روحش را به سمت کلاه برد و از روی سرش برداشت. وقتی کلاه برداشته شد توانستم موهای بلند یخی آزادش را که در شب می درخشیدند را ببینم. صورتش آنقدر بی روح بود که فکر کردم با یک مرده روبرو شدم. چشمان همرنگ موهایش مستقیما به ملکه نگاه می کردند. او شاید دو یا سه سال از ملکه کوچکتر بود. صدای محکم و زیبایش باعث شد پچ پچ ها از بین برود.

-ملکه خوشحالم که دوباره شما رو می بینم...

بعد از گفتن این حرف جوری سرش را خم می کند گویی به اجبار این کار را کرده است. وقتی سرش را بالا آورد توانستم از میان چتری هایش، هلال نیم ماه را روی پیشانی اش که به محوی هک شده است، را ببینم. ملکه با چشمانی که از خونسردی و احساس دیگر که ازش سر در نمی آوردم، به فی نگاه کرد. صدای فی باری دیگر پیچید.

-ازتون اجازه می خوام تا جنگجوی سرخ وارد بشن...

مردم با شنیدن نام" گرگ زاده" در هیاهو افتادند. پچ پچ ها بالا و بالاتر می رفت؛ از چهره ی کارمن معلوم بود که دلش می خواهد آن فرد را با دستان خودش خفه کند. گوشه لبش با حرص به بالا می پریدند. البته چهره ی فلور هم دست کمی از او نداشت. دستانش را محکم مشت کرده و با اخم به ورودی نگاه می کرد. تقریبا همه شوکه شده بودند و خانواده کارمن، به نظر خوشحال می آمدند. قبل از اینکه به ذهنم اجازهبدهم  تا سوالاتی دیگری طرح کند پسری از میان ریسه های بلند ورودی، وارد محوطه شد. 

با دیدنش نفس در سینه ام حبس شد او همان پسرکی بود که عصر ر کنار فلور دیدم. همانی که چشمانی عجیب و ترسناک داشت؛ جنگجوی سرخ؟!

چشمان او حتی سرد تر و بی احساس تر از چشمان ملکه تیلدا و فیِ زیبا بود. آنقدر متعجب بودم که نمی توانستم چشم از او بردارم؛ برای لحظه ای سرش را چرخاند و با چشمانش، چشمانم را اسیر کرد. اما این اسارت چند ثانیه طول نکشید چون با بی تفاوتی به ملکه خیره شد و کمی سرش را به نشانه ی احترام پایین آورد. 

-میکسا فرزند ویکتور چی شده که به وطنت باز گشتی؟

"وطنت" را غلیظ و با احساس خاصی بیان کرد. جنگجوی سرخ، که نامش میکسا بود بدون هیچ احساسی جواب داد: مسئله ای پیش اومد که به اجبار به اینجا سفر کردم...متاسفم که در این روز محفلتون رو بهم زدم.

و بعد از تمام شدن جمله اش پوزخندی زدو انتظار داشتم ملکه فریاد بزند و از گرگ زاده ها بخواهد تا او را پاره کنند یا خودش با چشمان سردش، رو را به یخبندانی طولانی فرو ببرد؛ اما با این حال جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است جواب داد: بعد از جشن صحبت خواهیم کرد میکسا... در کنار پدر بزرگ و مادربزرگت از جشن لذت ببر چون تو به زودی به همونجایی که تعلق داری بر می گردی!

و با چشم به پدرربزرگ و مادربزرگ کارمن اشاره کرد.خب، این همه اطلاعات و سوالات برای یک شب واقعا زیاد است؛ آنقدر زیاد که احساس می کنم سرم در حال انفجار است. قبل از اینکه سوالی دیگری کنم سی بل گفت: میکسا پسر دایی کارمن و پسر عموی جیمز هس...قدرتمند و گستاخ مثل پدرش، یک جنگجو با خوی وحشی که رقیب نداره...معرکه هس!... خوشحالم که دوباره می بینمش!

پرسیدم: اون کجا بوده؟

فلور آرام گفت: تبعید شده

با تعجب گفتم: چرا؟!

سی بل گفت: دختر جوان این سوالاتت باعث میشه سر درد بگیرم...خیلی چیزها هست که باید بدونی اما امشب وقتش نیست!

و نگاهی بهم انداخت. ترجیح دادم که سکوت کنم تا بیشتر از این حرف نشنوم. پسرک سیاه پوش نزد پدربزرگش رفت و کنارش نشست؛ طرح لبخند خشک را بر روی لبانشان می دیدم. جیمز هم خوشحال تر از هر زمان دیگری بود و مدام با مشت به بازوی میکسا می زد. و اما هنریک بیچاره مثل اینکه از این اوضاح ناراضی است. میکسا نگاهی به من کرد؛ چون حرکت ناگهانی ای بود ضربان قلبم برای لحظه ای بالا رفت. به چشمان کاملا سیاهش نگاه کردمو نتوانستم چشم ازش بگیرم که ابرویی بالا انداخت. این کارش باعث شد خجالت زده نگاهش را ازش بگیرم.

هنریک رد نگاه میکسا را گرفت که به من رسید. اول با تعجب من را نگاه کرد سپس اخمی نثار میکسا کرد و چیزی زیر لب به او گفت که باعث شد در حالی که هنوز هم چشمش به من بود، پوزخند بزند. از سر میز بلند شد و نگاه های پرسشگرانه ی ما را نادیده گرفت و به سمت ریسه ها رفت و از محوطه خارج شد.

@Hilda @sarajaberi @mad_hatter @Narges85 @niloofar_ @farzane77 @Ellen @TEIMUORI.Z

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

بعد از رفتن میکسا، همه چیز بر روال عادی خود برگشت. فی در کنار باقی اعضا بر روی تخت زیبایش نشسته، و نوشیدنی می خورد. بقیه ی گرگ زاده ها مشغول رقص و خوردن خوراکی های خوشمره روی میزِ ته محیط بودند. به شدت حوصله سر بر و خسته کننده بود. فلور بر روی میز، با دستانش خطور نامعلومی را رسم می کرد؛ عمیق در فکر بود و هر از گاهی چشمانش با شیطنت می درخشیدند؛ شیطنتی که خوب نبود. 

بالاخره بعد از مدتی طولانی، به آخر جشن رسیدیم. همه گرگ زاده ها بعد از تعظیم با افراد انجمن و ملکه، محل را ترک کردند و فقط ما مونده بودیم و خانواده ی کارمن. باری دیگر به زخم روی دستش نگاه کردم و تصمیم گرفتم تا علت آن را بفهمم.

-فلور دستت چی شده؟!

فلور با صدایم از جا پرید و با گیجی گفت:چی؟!

سپس به دستش نگاهی کرد و آب گلویش را قورت داد. به نظر دست پاچه و شوکه می آمد ولی با این حال گفت: نمیدونم حتما موقع جابجا کردن گلدون ها دستم زخم شده

-گلدون ها؟ تو کجا بودی فلور؟

رنگ صورتش سفید می شود و تا بخواهد حرفی بزند صدایی مانع این کار می شود.

-فکر می کردم تمام چیزها رو بهش یاد فلور تو نمی دونی بعد از مراسم باید فورا پیش ملکه بریم و تعظیم کنیم؟!...زیادی برای درمانگر بودن خنگی!

به سمت کارمن بر می گردیم. فلور دندان هایش را روی هم فشرد و چیزی نگفت؛ حق فلور این نبود که توسط کارمن مغرور مورد تمسخر واقع بگیرد. دستم را روی دست مشت شده ی فلور گذاشتم و خطاب به کارمن گفتم: فلور همه چیز رو به خوبی به من آموزش داده ولی مشکل از من هس چون نتونستم به خوبی به اون ها عمل کنم...ببخشید.

کلمه ی آخر را به زور گفتم. دلم می خواست کارمن را حسابی کتک بزنم که همیشه مانند حیوان ها با ما رفتار می کند. کارمن پوزخند دیگری زد و گفت: خوبه، حالا هم دنبالم بیا و به ملکه و اعضا تعظیم کن...انسان!

فلور از جا پرید و تقریبا بلند گفت: بسه!...

با نگرانی به فلور عصبانی نگاه کردم و آرام لب زدم: فلور!

اهمیتی به من نداد و ادامه داد: مطمئن باش یک روزی جواب این تحقیرهات رو میدی هم تو و هم ملکت!...

و به سرعت از کنارمان گذشت. کارمن بی تفاوت بود؛ یا شاید اینطور فکر می کردم. برای لحظه ای نم اشک را در چشمان قرمزش دیدم؛ البته که خیالاتی شده بودم!

کارمن را چه به گریه کردن؟

-میخوای تمام مدت من و نگاه کنی؟ زود باش!

چشم غره ای نثارش کردم و از جای خود بلند شدم و همراه با کارمن به سمت ملکه رفتیم. ملکه در حال صحبت با سی بل و باقی انجمن بود. وقتی به آنها رسیدیم آن زنِ زیبا نگاهی تحقیرآمیز بهم کرد و گفت: اینه؟

کارمن مودبانه جواب داد: بله سرورم

زن ابرویی بالا انداخت و به سمت من آمد: بوی انسان هارو میدی گرگ زاده! سال ها طول میکشه تا اون بوی خفه کنندت از بین بره...امیدوارم بتونی خودتو با شرایط اینجا وقف بدی و خیلی از چیز های گذشته رو با باد همراه کنی و یه زندگی جدید با افراد جدید بسازی

احساس می گفت منظورش به هنریک است. به چشمانش نگاه کردم و توانستم برقی از شیطنت و شهوت را ببینم؛ جوری نگاهم میکرد گویی در حال آنالیز کردن احساسات درونیم است. 

-مرلیا گذشته چیزی نیست که بتونیم فراموشش کنیم

جان همراه با جامی از ش*ر*ا*ّب کنار تیلدا ایستاد گفت: به یادآوری گذشته باعث میشه شعله ی انتقام کینه شعله ور تر بشه...

زبونش را روی لب های صورتی رنگش کشید و ادامه داد: و من این رو دوست دارم!

و با شیطنت و جذابیت خاصی جام را سر کشید. جوری رفتار می کردند که انگار من وجود ندارم. فی به ما نزدیک شد و گفت: انتقام همه چیز رو بدتر میکنه و باعث نابودی دو طرف میشه!

-حساس نباش فیِ جوان همه ی ما با انتقام بزرگ شدیم و قدرت گرفتیم...مگه نه بانوی من؟!

ملکه سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد: البته جان...به زودی انتقاممون رو خواهیم گرفت و جزیره....برای همیشه برای ما خواهد بود!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

مبهوت و شوکه به آن ها نگاه کردم. در مورد چه چیز حرف می زدند؟جنگ؟ با مرد جزیره هاول؟ نه...نمی زارم!

-نه! این کار نباید انجام بشه!

با صدایم، چشمانشان را روی من متمرکز کردند. آب دهانم را قورت دادم و ادامه می دهم: نمیتونیم مردم بی گناه رو بکشیم...نمی تونیم با اونا جنگ کنیم و...

ژینوس وسط حرفم می پرد و با عصبانیت مهار نشدنی می غرد: ساکت باش! تو نباید از اون ها دفاع کنی...اون خوک صفت ها خیلی از ماهارو کشتن و مارو تعبید به این جنگل نفرین شده کردن! تو نورا مولر...حق نداری از اون ها دفاع کنی و برای کشتن اون موجودات ابله به ما کمک خواهی کرد!

زمزمه کردم"نه" بلند تر و بلندتر "نه" را گفتم و در آخر با ناامیدی فریاد زدم:نه! من این کار و انجام نمیدم! من...من...نمی خوام قاتل بشم!

-قاتل؟ نورا مولر تو خیلی وقته که قاتل شدی! همون موقعی که چمن های جنگلمون رو با خون هم نوع هات رنگی کردی! خیلی وقته این لقب بهت داده شده!

ملکه تیلدا می غرد: کارمن!

مبهوت به کارمن نگاه می کنم. می دانستم روزی این حقیقت لو می رود؛ پس چرا مبهوت مانده ام؟ نه تنها من، بلکه بقیه اعضا هم مبهوت به کارمن نگاه می کردند. سی بل با تاسف و فی با احساسی همردردی من را نگاه می کردند.

-این واقعیت داره ملکه ی من؟ چطور تونستید از ما مخفی کنید؟!...

ژینوس خونسرد یا شاید هم عصبانی، می گوید: باید در این مورد باهم صحبت کنیم ملکه، مثل اینکه اتفاقاتی افتاده که ما از اون ها بی خبریم. جالینوس، مکان جلسه رو آماده کن باید خیلی چیزها روشن بشه!

جالینوس نیشخند مسخره کرد و با آن قد کوتاهش، به ژینوس بلند قامت تعظیم کرد و گفت: حتما بانوی پیر!

ژانوس با صدا می خندد و می گوید: هنوز هم عوض نشدی پیرمرد! حیف که موضوع جدی ای پیش اومده!

باورم نمی شود. آنها چگونه می توانند جوری رفتار کنند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است؟ انگار از قبل باخبر بودند و فقط منتظر این بودند تا این موضوع فاش شود و آنها به بازی شطرنجشان برسند!

چندی بعد هیچکس نبود. جنگل به طرز بدی تاریک و سوت و کور بود و این من را عذاب می داد. البته من تنها نبودم؛ فی، در کنارم ایستاده و سکوت کرده بود. نمی دانستم باید در مقابلش چه عکس العملی نشان دهم. اکنون خیلی چیزها را نمی دانستم، یا شاید هم از یاد برده ام. این ندانستن ها خیلی بیشتر از آنچه که فکرشان را بکیند آزارم می دهد. ناگهان در بین این همه ندانستن ها، سوالی ذهنم را درگیر احساسات کرد." چرا هنریک تنهایم گذاشت؟" 

در این شرایط از همه دلخور بودم. از هنریک بیشتر؛ او و جیمز به محض تمام شدن جشن، محل را ترک کردند. اما بهتر که نبود وگرنه شاید هویت او هم فاش می شد و حتما انجمن از او به عنوان طعمه استفاده می کردند. با صدای فی از فکر بیرون آمدم و به او نگاه کردم.

-زندگی خیلی ظالمه نورا...اونقدر ظالم و تاریکه که هیچ نوری نمی تونه اون رو از بین ببره...البته شاید

آهی می کشم و می گویم: در این چندروز آنقدر سوالات بی جواب در ذهنم درست شده که احساس نادونی می کنم...احساس می کنم درونی از دریاچه ای از سردرگمی و ناامیدی در حال دست و پا زدنم؛ اما هرچقدر بیشتر تقلا می کنم بیشتر به ته دریاچه نزدیک میشم

-روزهای اولی که وارد انجمن شده بودم من هم مثل تو همین احساس رو داشتم. حتی بدتر! اینکه بدونی از نسل پیشگوها هستی خیلی بده، معمولا پیشگوها آینده ی شوم و تاریک تر از این دنیا دارن.

مکث می کند. چیزی نمی گویم و به حرفایش فکر می کنم. در آخر می پرسم: چرا اینجا موندید؟ چرا مثل بقیه با تنفر نگاهم نمی کنید؟!

فی با آن چشمان یخی و زیبایش نگاهم می کند و آه می گوید: تو من رو یاد خودم میندازی نورا...گاهی اوقات احساس می کنم تو حتی خود منی! فقط با اتفاقات جدید که تهش به همون بدبختی و تاریکی روبرو میشه!

-منظورتون از بدبختی چیه؟...

شانه ای بالا می اندازد و جواب می دهد: نمی دونم، و امیدوار هستم که هیچوقت هم ندونم. دونستن های زیادی پشیمونی رو به من هدیه داد...فکر کنم وقتشه به جلسه برم.

آه می کشم و سری تکان می دهم. فی دامنش را می گیرد و به سمت خروجی می رود. در بین راه می ایستد و به سمت من بر می گردد و می گوید: مواظب دارایی هات باش نورا، اون ها زود از دست میرن  و دیر به دست میان

تا به خودم بیایم او رفته بود. جمله اش ذهنم را درگیر کرده بود؛ منظورش چیست؟ چه چیزی را می خواست به من بفهماند؟ دارایی ام؟ 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

از میان خانه های خاموش، گذشتم و به طرف اتاق بزرگم راه افتادم. در بین راه مدام در فکر جلسه ی امشب و اتفاقاتش بودم؛ یعنی چه تصمیمی برای من می گیرند؟آیا مجبورم می کنند تا آن ها را بکشم؟! لیلی را مادرم را دوستانم را!

مادرم، حال او چه می کرد؟ ناگهان بر جای خود ایستادم. گرگ زاده، من چگونه گرگ زاده بودم در حالی که پدر و مادرم قیافه عادی ای داشتند؟ چرا در این چندروز به این موضوع فکر نکرده بودم؟ تنها کسی که می توانست جواب سوال هایم را بدهد سی بل بود! 

سرم را بر می گردانم  به مسیر تاریک روبرویم، که با فانوس های کم نور کمی روشن شده بودند، نگاه کردم. پوفی کشیدم و به سمت خانه ی سی بل، که در تاریکی بود، دویدم.

خانه ی سی بل، مانند خانه ی بقیه گرگ زاده ها بود؛ فقط بزرگتر و اطرافش پر از گیاهان عجیب بود. روبروی در چوبی ایستادم و دستانم را بالا آوردم؛ در بین راه، دستم را معق در هوا ول کردم. اگر بعد از دیدن من در را روی صورتم ببند و یا مجبورم کند از چای سمی اش بخورم چه؟

به افکار مسخره ام نیشخندی زدم و تردید را کنار گذاشتم و در زدم. چند ثانیه بعد صدای قدم های محکم و پرشتاب سی بل را شنیدم و بعد در باز شد. مثل اینکه برای خواب اماده شده بود چونی موهای گیس کرده اش، باز و لباس های راحتی ای بر تن داشت.

-میدونستم میای ولی چرا انقدر دیر؟...بیا تو

و از جلوی در کنار رفت. با تعجب وارد خانه شدم که با انبوهی از گیاهان رنگی و وسایل مختلف مواجه شدم. در حالی که به گیاه های اطرافم نگاه می کردم به سمت میز و صندلی ای که وسط خانه و کنار گیاهان قرار داشت، رفتم. روی یکی از صندلی ها نشستم و اطراف را پاییدم. 

در کنار آشپرخانه، راهرویی تاریک وجود داشت که احتمال می دادم اتاق خواب باشد. به قوری و فنجان های قهوه ای روی میز نگاه کردم؛ بوی خوبی می داد. بعد از چند دقیقه سی بل با سینی از شیرینی های سبزرنگ و ستاره مانند، از اشپزخانه بیرون آمد و روی صندلی روبرویم نشست و سینی را روی میز گذاشت.

-بخور، خب من منتظرم!

یکی از شیرینی ها را بر می دارم و گازی می زنم. وقتی طعم تیز و تند شیرینی را می چشم، با بی میلی آن را کنار بقیه شیرینی ها می زارم. بدون هیچ مقدمه ای می گویم: پدر و مادر من گرگ زاده نیستن...پس چطور من یک گرگ زاده به دنیا اومدم.

سی بل قوری را برداشت و جواب داد: از کجا می دونی؟ گرگ زاده های قوی به خوبی می تونن چهره هاشون رو تغییر و بوشون رو مخفی کنن!

-خب سوال دوم...چرا گرگینه ها و گرگ زاده ها با انسان ها جنگیدند درحالی که باهم متحد بودن؟

قوری را روی میز گذاشت و خونسردی گفت: عشق!

می پرسم: عشق؟!

-اره عشق، اون می تونه خیلی از چیز هارو عوض کنه...عشق یک گرگینه و یک انسان به یک گرگ زاده ها اون جنگ رو به وجود اورد...عشقی عظیم که آخرش با جنگ و خونریزی و بی اعتمادی تموم شد. البته کسی حرف من و باور نمی کنه، اون زمان من تنها 17 سال سن داشتم.

می گویم: تو زیادی پیر هستی!

تایید می کند: البته...سوال بعدی

-چرا یکی از گرگ زاده ها پادشاه گرگینه ها رو میکشه؟

غرغر می کند: کی این چرندیات رو بهت گفته؟ در حقیقت یک چیز با ارزش که مال هر سه قوم بوده دزدیده شد و بعد، اتحاد گرگینه ها  گرگ زاده ها از بین رفت.

-فرق گرگ زاده ها و گرگینه ها چیه؟

چشم غره ای نثارم می کند: انقدر سوال نپرس!

-ولی مغر من حجم انقدر سوال رو نداره!

سی بل پوفی می کشد و می گوید: خیلی خب، شاید اسماشون شبیه به هم باشن ولی خودشون نه! گرگینه ها خیلی بیشتر از گرگ زاده ها عمر می کنن و ما هروقت که دلمون می خواد می تونیم تبدیل به گرگ بشیم ولی اون ها نه...سوال دیگه ای نداری؟

کمی فکر می کنم و در آخر می گویم:نه! 

بلند می شوم که بروم که همزمان سی بل هم از جای خود بلند می شود و می گوید: صبر کن... یه چیزی هس که باید بهت بدم.

منتظر جواب من نشد و به سمت راهرو رفت. به سمت گیاهانی که در سمت راست چیده شده بودند، رفتم. یکی از گیاهان نظرم را جلب کرد؛ البته شاید هم گیاه نبود. مانند گل رز بود و زرد. اما مطمئنن گل رز نبود؛ خم شدم و آن ها بو کردم. بوی عجیبی می داد. کمی فکر کردم، همان بویی که فلور بعد از  آمدن فی می داد!

دستم را به سمت یکی از گلبرگ هاش بردم که با صدای سی بل، دستم متوقف شد.

-دست نزن!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

عقب می کشم. سی بل به سمتم می آید و می غرد: قبل از اینکه به چیزی دست بزنی باید اجازه بگیری! این گیاه باعث مرگ میشه!

با تعجب می گویم: مرگ؟ پس چرا اینجا نگهش داشتی؟

چشم غره ای نثارم می کند: به تو مربوط نیس!

قبل از اینکه حرف بزنم کیفی را به سمتم می گیرد. با تعجب از او می گیرم و می گوید: فکر کردم توی جنگل گمش کردم! از کجا پیداش کردی؟

-من پیداش نکردم. وقتی تورو به اینجا اورده بودن این هم همراهت بود.

تشکری کردم و به سمت در خروجی رفتم. دستم را روی دستگیره گذاشتم که در لحظه آخر به سمت سی بل برگشتم: سی بل...ممکنه که...به جزیره حمله کنیم؟

-شاید...

خب، این جوابی که انتظارش را داشتم نبود. آهی می کشم و از آنجا خارج می شوم و به طرف اتاق کوچکم راه میفتم. وقتی به آنجا میرسم به سرعت فانوس های موجود در اتاق را روشن می کنم و کیف را روی میز پرتاب میکنم که صدای بهم چیزی داد. به سمت کیف رفتم و تمام اجزایش را بیرون آوردم که با خنجر و نامه روبرو شدم. خنجر را در دست گرفتم. حس خوبی بهم القا می کرد، حسی مانند بودن در کنار فی یا شاید هم بیشتر. 

روی تخت مینشینم و نامه را باز می کنم و باری دیگر می خوانم. چشمانم روی جملات آخر ثابت می ماند.

"بدان که جادوی درونت تو را نجات می دهد. پس به آن اعتماد کن و هیچوقت من را فراموش نکن؛ چون من همیشه همراهت خواهم ماند مانند یک سایه"
"جادوی درونت تو را نجات می دهد"
"جادوی درونت..."
"جادو..."

سرم را تکان می دادم و نامه و خنجر را کنار پاتختی می گذارم و روی  تخت دراز می کشم. سه سقف نگاهم می کنم و قلت می زنم. باری دیگر اتفاقات امشب را مرور می کنم و در آخر با فکر کردن به جملات انرژی بخش پدرم، به خواب فرو می روم
************

*یک هفته بعد_ یک روز قبل از مراسم میناس رِد*

یک هفته از آن شب گذشت. خوشبختانه فلور هیچ چیز در مورد آن شب را نفهمید اما اخلاقش به کل عوض شده بود؛ نه تنها با من بلکه با تمام گرگ زاده ها. بیشتر وقت ها در اتاقش می ماند. هرچقدر که فلور از من دور می شود من با کارمن بیشتر صمیمی تر می شوم. بله، همان کارمنی که سایه ام را با تیز میزد!

البته رفتارش به خوبی رفتار فلور و لیلی نشده، ولی با اخم و بی حس نگاهم نمی کندو پوزخند نمی زند؛ بیشتر شبیه استاد ها شده است. در طی این یک هفته من هر روز با او تمرین شمشیر زنی می کنم و هر از گارهی سعی می کنم تا خوردم را به گرگ تبدیل کنم اما نمی شود. 

-بعضی وقتا دلم میخواد چنان بهت سخت بگیرم که انقدر تو فکر نری!

به سمت کارمن بر می گردم و می گویم: خب،این بخش جدانشدنی از صفات منه! اما باز هم ببخشید...

پوفی می کشد و تکه ای از موهای قرمز رنگش را کنار می زند و می گوید: خوبه، بیا تمرین دیگه بسه...هرکاری هم کنی نمی تونی تبدیل به گرگ بشی مگر اینکه مثل اون دفعه ی نفر در خطر باشه!

در تمام مدت، کارمن چیزی به رویم نیاورد. ناراحت و غمزده نگاهش می کنم و می گویم: من نمی دونم چطور شد. هیچ کدوم از کارهام دست خودم نبود؛ هنوز هم عذاب وجدان دارم!

به سمتم می آید و دستش را روی شانه ام می گذارد: می دونم. اما تحمل این ها برای من خیلی سخت بود...بهتره هردومون فراموشش کنیم.

دستم را می گیرد و به دنبال خود می کشد.

-بیا می خوام یه جایی رو نشونت بدم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

کارمن من را از راهی جدید برد. در واقع اینجا انقدر پیچ در پیچ و راه تو راه است که گیج می شوید. کارمن جلوتر از من راه می رفت. در آن مسیری که بودیم، برگ ها همه جای زمین را پوشانده و درختان ب*ر*ه*ن*ه این فضا را زشت و بد ترکیب می کرد. 

-خیلی جالبه که سیلور سرسبز و زیبا و اینجا زشت و غمناکِ

لبخندی می زند؛ شایدم پوزخند. 

-همه چی اینجا عجیبه و من هم جوابی براش ندارم!

به نظر می رسد که کم کم در حال رسیدن هستیم. در ته راه، می توانستم نور های نقره ای رنگ که در نکان تاریک می درخشیدند، را ببینم. کارمن با ذوقی که تا به حال ندیده بودم دستم را گرفت و شروع به دویدن کرد. در حالی که سعی می کردم نیفتم گفتم: کارمن! من اسب نیستم که بتونم اینطوری بدوام! یواشتر!

وقتی جمله ام تمام شد به ورودی رسیده بودیم. کارمن ریسه های براق آبی را کنار زد و گفت: حواست باشه که زبونتو گار نگیری!

و من را به جلو هدایت کرد. اول تنها چیزی که می دیدم بوته های یخ زده بود اما بعد از بوته جهان دیگری دیدم. چمن های سبز که در زیر نور ماه می درخشیدند و آن ها گل ها... گل های رز نقره ای که در همه جا به چشم می خورد. 

با شگفتی گفتم: این...این عالیه..

نفس عمیقی کشیدم و با لذت هوا را به ریه هایم منتقل کردم. کارمن هم در کنارم ایستاد و با لبخند محوی گفت: همینطوره...افسانه ها میگن که این گل ها می تونن آرزوها رو برآورده کنن. ولی خب خرافاته!

-یکبار اینو شنیدم. همیشه دوست داشتم اون ها رو ببینم...

کارمن به رز ها اشاره کرد و گفت: حالا داری میبینی...بهتره نزدیکتر بشی.

با شنیدن حرفش از هیجان زیادی جیغی کشیدم و با پاهای برهنه روی چمن ها دویدم. چمن ها پاهایم را قلقلک و باد، موهایم را در هوا پخش می کرد. دور تا دور هر گروهی از گل ها می چرخیدم و با با هیجان و شادی جیغ می زدم. در آخر خودم را از پشت روی چمن ها ول می کنم و به آسمون سیاه که تنها منبع نورش، ماه بود نگاه کردم. کارمن کنارم دراز می کشد و می گوید: انتظار همچین واکنشی ازت نداشتم...متعجبم کردی.

می خندم: چرا؟ هرکسی با دیدن اینجا ذوق زده میشه!

-خب، این جور واکنش ها مخصوص فلورِ

با شنیدن نام فلور در خود فرو می روم. نفس عمیقی می کشم و در آخر با دودلی می پرسم: ممکنه که جنگ بشه؟

به سمتم می چرخد و می گوید: البته که نه ملکه قبول نکرده که جنگ کنیم...خوشحال باش!

اخم می کنم و می گویم: داری تیکه می پرونی؟!

شانه ای بالا می اندازد و جواب می دهد: شاید.

-در تعجبم که چطوری انقدر با من خوب شدی!

-من با تازه وارد ها اصلا میونه ی خوبی ندارم مخصوصا اگه کنار انسان ها بزرگ شده باشه و کسی که دوستش داشته باشه هم انسان باشه!

اعتراض می کنم: هی!

-دروغ میگم؟ همه میدونن تو اون پسره آدمیزاد رو دوست داری!

-اسمش هنریکه نه آدمیزاد!

چشمانش را در حدقه می چرخاند و می گوید: حالا هرچی! بلند شو میخوام رود طلایی رنگمون رو نشونت بدم...

هر دو بلند میشویم و به سمت رودی که از کنار گل ها عبور می کرد، رفتیم. کارمن کنارش زانو می زند و با دو دستانش آب طلایی رنگ را می گیرد. اشاره ای بهش می کند و می گوید: بیا بخور...خوشمزس!

کنار کارمن زانو میزنم و لبانم را نزدیک دست هایش میکنم. وقتی لبم به دستانش خورد سردم شد و بعد، مایعی گرم و شیرین را چشیدم. مانند عسل بود و داغ. به جرعت می توانم بگویم که خوشمزه ترین چیزی بود که خوردم.

با صدای قدم های یک نفر هر دو از جای خود بلند شدیم که با دیدن فی، در لباس های شکاری، تعجب کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

16

-فکر نمی کردم اینجا ببینمتون!

هردو همزمان تعظیم کوتاهی انجام دادیم که فی بهمان اخم کرد: کارمن صدبار بهت گفتم از تعظیم کردن خوشم نمیاد!

-البته فی...ولی عادت کردم.

فی لبخندی می زند و می گوید: تمرینات رو با کارمن می دیدم...استعداد خوبی داری دقیقا مثل هنریک!

از تعریفش گونه هایم سرخ می شود و فقط جوابش را با لبخند می دهم. 

-این اولین باره که تا مراسم میناس رد اینجا می مونیم...حقیقتش اینجا با وجود تیلدا خیلی خسته کننده میشه...

کارمن می گوید: اینطور نیست فی...ملکه فقط سرش شلوغه همین!

فی چشمانش را در حدقه می چرخاند و می گوید: اون همیشه سرش شلوغه کارمن! و یک جورایی هم افسرده و خسته از زندگی به نظر می رسه...وجود یک مرد زندگی رو براش بهتر میکنه

-اوه...شاید هم بدتر!

کارمن نگاهم می کند و می گوید: بدبین نباش!

با تعجب می گویم: یعنی تو هم موافقی؟!

-البته که نه! من ملکه رو بدون هیچ مردی دوست دارم!

فی با تاسف سرش را تکان می دهد و می گوید: تیلدای بیچاره...قراره تا آخر عمرش تنها بمونه همراه با قلبی شکسته!

کارمن به سمت آن طرف می رود و می گوید: فی بعضی وقتا فکر می کنم که قدرت بینشت از بین نرفته!

-من هیچوقت نداشتمش که از دستش بدم کارمن...این حرفا هم فقط نظریه های من هست!

می پرسم: چجورینسل پیشگوها از بین رفته؟

کارمن جواب می دهد: بخاطر قدرت بیش از اندازشون مردن!

فی اعتراض می کند: چرت نگو کارمن! من هنوز هم باور دارم که اون ها جایی میان این جهان مخفی شدن! 

کارمن بر می گردد و می گوید: فرضیت اشتباهه!

قبل از اینکه فی چیز دیگری بگوید سریع گفتم: بیخیال این موضوع! بهتره که بر گردیم...فردا مراسم داریم و من از صبح تاحالا دارم تمرین می کنم!

کارمن می گوید: موافقم!

و هر سه به طرف سیلور راه افتادیم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت17

آن شب هم با شوخی های کارمن و فی تمام شد. به سقف یخی بالای سرم نگاه می کنم و سعی می کنم تا احساسی که در چشمان بنفش رنگ فلور بود، را پیدا کنم. احساس می کنم که فلور عوض شده است؛ طرز نگاه امشبش جوری بود که لحظه ای شکمم درهم پیچید و باعث شد حالم بهم بخورد. لبخند محوش مانند قدیم، شیرین و زیبا نبود بلکه من را یاد شخصیت های شرور کتاب داستان های بچه ها می انداخت؛ کسانی که در جلد یک پیرزن مهربان بچه ها را گول می زنند و در تاریکی شب، چهره های حقیقی خود را نشان می دهند. اما غیر ممکن است که فلور از آن دسته آدم ها باشد.

به سمت چپ قلت می خوردم و دستم را زیر بالشت می کنم. وقتی دسته ی سرد خنجر به دستم خورد لبخندی بر روی لبانم نقش بست. این خنجر بیش از اندازه به من آرامش می دهد. در تمرینات وقتی خنجر را به دست می گیرم احساس می کنم قدرتمندترین موجود روی این سرزمین هستم.

به فی و کارمن فکر کردم. از همان اول می دانستم فی، با باقی اعضا فرق می کند. نه مثل ژینوس خشک و بی اعصاب است و نه مثل ژانوس و جالینوس روانی؛ حتی با اینکه زیباتر و باهوش تز از جان و مرلیا است هیچگاه خودش را برای ما بالا نگرفته است. شاید همین علت بوده که کارمن بدون در نظر گرفتن اختلاف سنیشان، با او مانند یک دوست رفتار می کند. بخواهم راستش را بگویم اخلاق کارمن من را شوکه کرد. این دختر را باید سال های سال بشناسی تا بتوانی خود حقیقی اش را در پشت مجسمه ی سنگی، ببینی و درک کنی. 

با خمیازه ای که کشیدم، فهمیدم بیش از اندازه خسته هستم تا بتوانم به چیز های دیگر فکر کنم پس خودم را به آغوش خواب سپردم.

*************

-نورا!

با صدای پرهیجان فلور بر جای خود می ایستم و به سمتش بر می گردم و با هیجان می گویم: فلور!

فلور به سمتم می دود و من را در آغوش می کشد.

-خوشحالم که دوباره می بینمت!

به موهایش که به زیبایی گیس شده بود نگاه کردم و جواب دادم: ما همدیگرو دیشب دیدیم فلور...ولی مثل اینکه توکارای مهم تر و واجب تری داری.

دستی به دامن کوتاه قرمز رنگش می زند و می گوید: ببخشید. تو این روزها سرت با کارمن گرمه و من و جیمز حتی هنریک رو هم فراموش کردی! دیروز توی گلخونه هنریک داشت ازت گلایه می کرد که چرا بهش سر نمی زنی!

غرغر می کنم: اون زیادی سرش با جیمز گرمه! میتونه در کنار من و کارمن تمرین کنه اما مثل اینکه دید زدن گرگ های زیبا و قوی رو بیشتر می پسنده!

فلور به لحن حسودانه ی من می خندد و می گوید: امشب یه کاری می کنیم که هیچکس نتونه ازت چشم برداره!

آرام جوری که انگار با خودش حرف می زند می گوید: باید برای آخرین بار تورو ببینه

می پرسم: چیزی گفتی؟

-البته که نه! مرلیا هرچقدر هم که خودخواه و از خودراضی باشه عاشق این هست که به بقیه برای حاضر شدن توی مراسم ها کمک کنه

با حالت درمانده ای می گویم: یعنی باید تحملش کنم؟

فلور حرفی نزد و دست من را گرفت و به سوی بالای جنگل، که متعلق به ملکه و انجمن بود، برد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت18 

به کلبه دو طبقه نگاه کردم. باشکوه بود!

همه جا از برگ های سبز درست شده بود و شکوفه های گل های قرمز، این کلبه را زیباتر نشان می داد. می توانستم از میان پنجره های مربعی شکل، لباس بلند و زیبا را که می درخشیدند را ببینم.

-همچین جایی واقعا برازنده ی مرلیا هست!

فلور نگاهم می کند و می گوید: شوخی می کنی؟!

در حالی که به درختانی که روی سقف کلبه بودند، نگاه می کردم، گفتم: البته که نه...لباس اون شبش واقعا زیبا بود

فلور بازویم را می گیرد و می گوید: و قراره امشب حتی از ماه هم درخشنده تر بشه و پسرهای خوشتیپ جنگل رو تور کنه!...

-ولی مطمئنم فی از همه خوشگل تر میشه!

فلور من را به سمت کلبه برد و گفت: شرط می بندم با لباس شکار بیاد!

وقتی جمله اش تمام شد روبروی در کلبه بودیم. فلور در را چندین بار زد تا بالاخره در باز شد و توانستم قامت مرلیا را در لباس زرد رنگ ببینم. با دیدن رنگ زرد، قیافه ام درهم می رود؛ زرد. آن رنگ روشن و تنفرآمیز.

-چی میخواین؟ نمی دونین در زمان استراحت اعضا نباید مزاحمشون شید؟

فلور لبخندی به ظاهر دوستانه می زند و جواب می دهد: مشکلی داشتیم که امیدواریم شما بتونید اون رو حل کنید.

خب، اماده شدن برای جشن اصلا مشکل نبود! 

فی ابرویی بالا انداخت و گفت: باشه...بیاین تو!

و از کنار در کنار رفت و اجازه داد تا وارد کلبه شویم.
****************

نگاهی به لباس بلند و شلوغ می اندازم و می گویم: زیادی شلوغه!...

مرلیا چشم غره ی نثارم کرد و گفت: پس چی میخوای؟! گونی؟

شانه ای بالا می اندازم: یه چیز ساده که جلب توجه نکنه!...

دستش را روی میز آرایشی می گذارد و با ناخن های بلندش روی میز، خطوطی را ترسیم می کند.

-تنها چیزایی که دارم همینا هس...اگه لباس ساده می خوای کارمن می تونه کمکت کنه

از روی صندلی بلند میشوم و می گویم: از اول هم می دونستم اینجا چیزی پیدا نمیشه!

اطراف را نگاه کردم و در آخر "فلور" را صدا زدم. بعد از چند ثانیه فلور وارد اتاق پر از لباس می شود و می گوید: احساس می کنم دارم بالا میارم!

مرلیا به سمت کمد بزرگ و سفید می رود و می گوید: بهت گفته بودم توت زیاد نخور!

در کمد را باز کردم و بعد از زیر و رو کردن جعبه ها گفت: فلور...برو توی اتاق و جعبه لباس رو برام بیار و مواظب باش به مجسمه هام نخوری! اونا خیلی با ارزشن!

فلور پوفی می کشد و دوباره از اتاق بیرون می رود. مرلیا نگاهم می کند و می گوید: برو بیرون!

گیج می گویم: چی؟!

مرلیا بلندتر می گوید: برو بیرون و منتظر دوستت بمون!

ابروهایم بالا می روند و تنها به تکاندن سرم، اکتفا می کنم و بعد از اتاق بیرون می روم که در راهرو، جیمز و هنریک و می بینم. آن ها اینجا چیکار می کنند؟!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

جیمز که در حال صحبت با هنریک بیحال بود، من را دید و با لبخند برایم دست تکان داد و گفت: به نورای عزیز! چه عجبی ما تونستم شمارو ببینیم!...

به طرفشان می روم و مشتی به بازوی جیمز می زنم: هی! من و مسخره نکن! خوب می دونی که مشغول تمرین بودم!...شماها اینجا چیکار می کنید؟!

هنریک اخم آلود به جیمز اشاره کرد و گفت: از  این اقای سحرخیز بپرس!

جیمز قهقه ای زد که باعث هم من و هم هنریک به بالا بپریم.

-سحرخیز؟ هی تو زیادی خوابالو هستی!...

به سمت من بر می گردد و ادامه می دهد: فی ازمون خواسته که از ملیفیسنت گردنبد یاقوت سفیدش رو بگیریم

با خنده می گویم: ملیفیسنت؟ این لقبی هس که روش گذاشتید؟ واقعا بهش میاد.

جیمز غرغر می کند: اصلا هم بهس نمیاد! بیشتر بهش میخوره سفید برفی باشه! شاید هم همون زیبای خفته!...

مبهوت می گویم: جیمز!

 و بعد با صدای بلند می خندم کع باعث می شود جیمز اعتراض کند. در با صدا باز می شود و بعد مرلیا وارد راهرو می شود و می گوید: چه خبرته؟! مگه...

با دیدن جیمز و هنریک جمله اش را می خورد و اخم روی صورتش جایش را به لبخندی جذاب، می دهد.

-اینجایید؟ منتظرتون بودم پسرا...بیاین تو و با من چای بخورید!

با تعجب نگاهش کردم. چطور توانست انقدر سریع لحنش را عوض کند؟! مرلیا جلو آمد و دستش را روی کمر جیمز انداخت و دست دیگر را، روی بازوی هنریک. و آنها را به سوی اتاق برد.

در لحظه آخر هنریک سرش را برگردانند و چمکی نثارم کرد که باعث شد از حرص لبم را بجویم. وقتی وارد اتاق شدند فلور را دیدم که از ته راهروی بلند سفید، همراه با جعبه ای نسبتا بزرگ به سمتم می آیند.

-یا از بی خوابی توهم دیدم و یا واقعا هنریک و جیمز رو اینجا دیدم.

به در بسته شده نگاه می کنم: توهیمی در کار نیست فلور...اونا واقعا اینجا بودن! بریم؟...

فلور سریع تکان می دهم و هردو از کلبه ی زیبای مرلیا خارج می شویم. در تمام مدتی مه در راه کلبه ی ملکه بودیم فلور یک کلمه هم حرف نزد. باز هم همانند این یک هفته شده بود؛ ساکت و همراه با لبخند شیطانی. هنوز به کلبه نرسیده بودیم که فلور ایستاد گفت: نورا...بهتره بر گردی پیش کارمن و برای مراسم آماده شی...این جشن به قدری باشکوه برگذار خواهد شد که هیچکش نمی تونه فراموشش کنه

مشکوک به فلور نگاه کردم. بعد از چند ثانیه سری تکان دادم و با شک بیشتر به سمت خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ کارمن راه افتادم. آنقدر در فکر رفتار های مشکوک و مرموز فلور بودم که نفهمیدم کی به کلبه ی خانوادگی کارمن رسیدم. در را کوبیدم و چند دقیقه بعد در توسط کسی باز شد که چشمانم در چشمان مشکی میکسا گره خورد. 

دست پاچه سلام کردم و سری تکان داد. چشمانش باعث می شد که بترسم و ناخودآگاه به او مانند یک پادشاه و یا یک پیرمرد دانا، احترام بگذارم. میکسا از کنارم می گذرد و در را برایم باز نگه می دارد. بر می گردم و از پشت به میکسا که تقریبا سر خورده راه می رود، نگاه می کنم. او اینجا چیکار می کرد؟!

با صدای کارمن چشم از او گرفتم.

-نورا تویی؟ بیا تو نترس قرار نیست خفت کنم و سرت و تحویل ژینوس بدم!

وارد خانه ی کارمن می شوم. مانند اتاق کوچک من بود فقط کمی بزرگتر و نو تر. 

-خب، چی شده که اینجا اومدی؟!

کنارم تابلوهای نقاشی شده راه ی روم و آن ها را نگاه می کنم.

-برای لباس...لباس هایی که مرلیا داره هیچکدوم به درد نمی خوره

کارمن دست به سینه به دیوار تکیه می دهد و با یکی ار ابرویش را بالا می برد و می گوید: و چرا باید بهت بدم؟!

دستم را روی یکی از تابلو ها می گذارم و ماه را نوازش می کنم و جواب می دهم: تا آبروتون رو نبرم! شاید با گونی بیام!

کارمن پوفی می کشد و بعد از مدتی فکر کردن می گوید: دنبالم بیا!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

به دنبال کارمن راه افتادم و هر دو به سمت اتاق کارمن رفتیم. کارمن کمدش را باز و لباس هایش را زیر و رو کرد. قبل از اینکه حرفی بزنم کارمن گفت: ساده باشه و جلب توجه نکنه...آره؟

با تعجب می گویم: واو! توی حدس زدن خیلی خوبی کارمن!

-من تو همه چی خوبم!...بیا این باید اندازت باشه

دامن تا زانو سفید و لباس بدون آستین نقره ای رنگی را از کمد در اورد و روی تخت انداخت. به دامن که دقت کردم متوجه شدم مقداری اکلیل نقره ای رویش به کار برده شده است؛ زیبا بود خیلی زیبا. لباس را بر می دارم و نگاهی بهش می اندازم و در آخر می گویم: خیلی خوشگله...فقط یجوریه!

ابرویی بالا می اندازد: چجوری؟

کمی نگاهش می کنم و می گویم: تا به حالت همچین لباسی ندیده بودم. لباس هایی که دامن کوتاه دارن هیچوقت رنگ روشنی نداشتن!...مطمئنی امشب توی جشن همه از اینا می پوشن؟

شانه ای بالا می اندازد و جواب می دهد: نمی دونم...نترس جواهر امشب نمیشی! امشب قراره یک جنگ حسابی داشته باشیم.

می پرسم: جنگ؟

-آره...از قدیم ملکه و مرلیا همیشه باهم مشکل داشتن و خب مراسم امشب یک جورایی بهونه شد تا این دو بر سر بهتر بودن یا بهتره بگم زیباتر بودن مبارزه کنن

غرغر می کنم: مسخرس! تیلدا مکله هس و مرلیا عضوی از انجمن! جوری حرف می زنی انگار داری در مورد دو تا دوست صحبت می کنی!

کارمن جمله ام را تصحیح می کند: ملکه نه تیلدا...و واقعا هم در مورد دو دوست صحبت می کنم!

لباس را روی تخت می اندازم و با تعجب می گویم: یعنی اونا با هم دوستن؟!

-دوست بودن...قبل از اینکه ملکه، مکله ی اینجا بشه و مرلیا عضوی از انجمن...

-واقعا عجیبه... مشتاقانه منتظر جنگ امشبم

سری تکان می دهد و می گوید: مطمئن باش این جشن به هممون زهر میشه!

و از اتاق بیرون می رود. شانه ای بالا می اندازم و بعد از خداحافظی به سمت اتاق کوچک خود، می روم.

*******************

انگشتانم را روی شیشه عطر آبی رنگ می لغزانم. هدی از طرف هنریک عزیزم به مناسبت امشب! 

قبل از اینکه بخواهم شیشه عطر را باز کنم در کوبیده می شود. با عجله به سمت در می روم  در باز می کنم که با دیدن هنریک، ناخودآگاه سوتی می زنم و می گویم: خوشتیپ شدی!

هنریک نگاهی به لباس های قرضی کارمن، در تنم می اندازد و می گوید: توام همینطور... آماده ای؟

ابرویی بالا می اندازم و می گویم: مگه قراره با تو بیام؟

-نه پس می خوای با جیمز برو! معلومه که آره... حالا هم بیا نمی خوام غذاهای خوشمزه رو از دست بدم!

دمپایی های سفید را می پوشم و از اتاق خارج می شوم و می گویم: یا نمی خوای دخترای خوشگل رو از دست بدی! کدومش؟!

هنریک اعتراض می کند: اصا هم اینطور نیست! فکر نکنم کسی امشب به خوشگلی تو شده باشه!

لبخند خجولی می زنم و چهره ام را در ذهنم ترسیم می کنم. صورت لاغر، موهای سفید و چشم هایی که رو به سفیدی می زنند. در واقع، من زیبا نیستم بلکه بیشتر قیافه ای معمولی و ترسناک دارم. سری تکان می دهم و می گویم: بریم.

و دستم را دور بازوی هنریک حلقه می کنم و هر دو به سمت محل برگذاری جشن، می رویم. در بین راه، هنریک حسابی با شوخی هایش من را خنداند. به دلایلی که خودم هم نمی دانم کمی خسته و بی حال شدم. وقتی به جشن رسیدیم از دیدن مکان، مثل قبل سوپرایز نشدم. شاید تنها ذوق من بخاطر ماه کاملی است که اکنون دارد در آسمان مشکی و بدون ستاره خودنمایی می کند. 

چشم می چرخانم که فلور را در لباس بلند زرد رنگ می بینم. زیبا شده است؛ اما نه به زیبایی کارمنی که در آن لباس مشکی رنگ می درخشد. فلور با لبخند به سمت ما می آید ولی کارمن در کنار میز از همانجا به ما می نگرد. 

-فکر می کردم دیگه نبینمتون!

-جشن بدون ما؟

-البته که نمیشه... این جشن باید سال های سال در ذهن مردم و گرگ زاده های قرن های دیگه بمونه

می پرسم: این جشن چه فرقی با جشن های سال های پیش داره فلور؟

لبخند موذی می زند و می گوید: قراره همه چی عوض میشه...یک تغییر ناگهانی!

و با لبخند از کنار ما می گذرد. به هنریک نگاه می کنم و می گویم: رفتارش عجیب شده!

-نه عجیب تر از رفتار کارمن!

نامحسوس به کارمن نگاه می کنم و می گویم: چرا؟

-چون خیلی مهربون شده! دیگه خبری از نگاه های کشنده و قاتلش نیست!

مشتی به بازویش می زنم و می گویم: هی!

-جدی میگم!

-حرف نباشه!

و به سمت کارمن که در حال خوردن نوشیدنی بود، رفتیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

جشن، مدت کوتاهی بود که شروع شده بود و تقریبا تمام گرگ زاده ها به علاوه اعضای انجمن و ملکه هم بودند. خب، ملکه و مرلیا در آن لباس های براق نقره ای و مشکی مانند کاه شده بودند. موهای ملکه به زیبایی به شکل دایره بالا بسته شده بود که باعث می شد چشمانش بیشتر از همیشه در دیدرس قرار بگیرد. 

جیمز در آن سمت میز ها، با دختر ها در حال بگو و بخند، بود. کارمن می گوید این جشن، یک جشن مهم برایشان است. جشنی که قدرت را در رگ های هر گرگینه ای وارد و ضعف ها را خارج می کنند. کامن معتقد است که در شب، ماه، ملکه آینده را انتخاب خواهد کرد و به آن نیرویی قوی می دهد تا انجمن بتوانند آن را پیدا کنند. عجیب است؛ و همینطور جالب.

وقتی صدای طبل ها می آید ملکه از جای خود بلند می شود و جام در دستش را بالا می گیرد و با صدایی بلند می گوید: جشن میناس رِد، فقط یه جشن نیست بلکه، آیین ما، گذشته ما و همه چیز ما هست...بیاید این شب باشکوه را جشن بگیریم و به یاد داشته باشیم که کی هستیم و چه نیرویی داریم...

مکثی می کند و به همه ی گرگ زاده ها که غرق در سکوت او را نگاه می کردند، نگاه کرد. دهانش را باز کرد تا ادامه ی حرفش را بزند اما ناگهان جام را محکم روی می کوبید و تقریبا روی میز لم داد. از گوشه دهانش خون آمد و در عرض چند ثانیه، خون بود که همانند آبشاری از دهان ملکه جاری می شد. 

کارمن با فریادی به سمت ملکه می رود. جالینوس قبل از اینکه ملکه روی زمین بیفتد، او را می گیرد و فریاد می زند: مردم رو دور کنید!

افراد جنگجو به سرعت گرگ زاده هایی که با وحشت ملکه ی بیهوش شده را نگاه می کردند، را دور کردند. شوک زده به سمت ملکه و کارمن دویدم که در بین راه هنریک بازویم را گرفت: نه نورا!... بزار خودشون کارشون رو انجام بدن!

بغض آلود نگاهش کردم و سرم را به معنای "نه" تکان دادم. بازویم را از حصار دستانش جدا کردم و به سرعت به سوی ملکه دویدم. کارمن بالای سر ملکه و سی بل کنار ملکه نشسته بود و داشت نبض ملکه را چک می کرد. 

با نگرانی بالای سرشان ایستادم و منتظر شدم تا سی بل فرضیه اش را بگوید. سی بل بعد از چند ثانیه نفسش را صدادار بیرون می دهد و می گوید: زنده هس!...لباسش سمی شده!

همه با تعجب و مبهوت به هم نگاه می کنیم که در آخر نگاهمان به سمت مرلیا جلب می شود. او لباس را به دست فلور داد تا به ملکه دهد؛ یعنی کار مرلیا است؟!

فی آرام ولی جیغ مانند می گوید: چطور تونستی؟!

مرلیا عقب می رود و مبهت می گوید: نه...دارید اشتباه می کنید کار من نیس!

جان به سمت مرلیا می رود و می غرد: جزای کارت رو میدی خائن!

اما...یک چیز اشتباه است. نمی توانم باور کنم که مرلیا ملکه را مسموم کرده باشد...احساسی به من می گوید که درست نیست. به ملکه نزدیک می شوم و روی زمین زانو می زنم؛ چشمانم را می بندم و تمرکز می کنم و با پیچیدن بویی آشنا شوکه چشمانم را باز می کنم و از جای بلند میشوم: فلور!

-چی؟

-نمی دونم درست میگم یانه! ولی...ولی... شاید کار فلور باشه!

سی بل با عصبانیت بلند می شود و می گوید: ساکت باش نورا! فلور همچین کاری نمی کنه!

به سی بل نگاه کردم: هفته پیش زمانی که مراسم ورود انجمن رو داشتیم فلور غیبش زد و بعد از اومدن فی، اومد اون هم بوی همین سم رو میداد! سم همون گیاهی که توی خونت بود!...

سی بل عقب عقب می رود و می گوید: نه... نه.... امکان نداره!

هنریک می گوید: شاید موقعی که رفته لباس رو بیاره سمیش کرده!...

مرلیا سرش را تند تند تکان می دهد و می گوید: به خدا قسم من جرعت همچین کاری رو ندارم!... کار خودشه!... من دیدم که اون یک شیشه عطر آبی همراهش بود ولی بخاطر بوی معمولیش فکر نمی کردم که...

هنریک شوکه وسط حرف مرلیای مبهوت می پرد و می گوید: عطر آبی؟

مرلیا سرش را تکان می دهد. هنریک درمانده روی زمین می نشیند و می گوید: نه...نه.... اون عطر آبی رو داد تا من به نورا بدمش...نه!

-ولی...ولی من از اون عطر نزدم!...باورم نمیشه اون می خواسته من رو هم مسموم کنه!

کارمن با خشم از روی زمین بلند می شود و می غرد: خودم می کشمش!

ژینوس آه مانند می گوید: اول باید پیداش کنیم!

ناگهان از گوشه چشم دامن زرد رنگ فلور را می بینینم که دارد از خروجی دیگر می دود. سریع فریاد می زنم: اونجاس!

و به فلوری که در حال دویدن است، اشاره می کنم. تا به خودم بیایم کارمن به دنبال فلور می دود؛ نباید تنهایش بگذارم. پس من هم بی توجه به فریاد های سی بل و هنریک و جیمز، پشت سر کارمن می دوم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 22
 

کارمن در بین راه فریاد می زند: وایسا فلور! راه فراری نداری!...مجازاتت رو سنگین تر می کنی!

اما فلور نمی ایستد و به سمت راست، که متعلق به راه آن تپه های گل های نقره است، می رود. سریع خودم را به کارمن می رسانم و نفس نفس زنان می گویم: باید بگیریمش!

و سرعتمان را زیاد تر می کنیم. هیچگاه فکر نمی کردم فلور بتواند همچین کاری کند. فکر می کردم او دوست ماست؛ نباید بهش اعتماد می کردم؛ نباید بهش اعتماد می کردیم. وارد تپه های گل های نقره ای شدیم که فلور ناگهانی پشت به ما ایستاد. این حرکش من را شوکه کرد چه برسد ب کارمن. هر دو نفس نفس زنان ایستادیم؛ دستانم را روی زانو هایم گذاشتم و نفس نفس زنان گفتم: دیگه....راه...فراری...ن...نداری فلور!

فلور پر صدا می خندد و به سمت ما بر می گردد: نورای بیچاره... نورای ساده ی من! چطور تونستی به من اعتماد کنی؟...

به سمت کارمن می چرخد و با لحن خاصی می گوید: دوست دوران بچگیم... توهم شوکه شدی مگه نه؟...

کارمن دستانش را مشت می کند و فریاد می زند: می کشمت فلور!

فلور قدمی عقب می رود و می خندد: نه...نه کارمن! این دفعه دیگه نه...این دفعه من شکست نمی خورم. ما شکست نمی خوریم کارمن؛ ارتش جزیره توی راهن...به زودی همتون رو می کشن!

مبهوت زمزمه می کنم: تو...تو هم نوعات رو فروختی؟ تو...خائنی!

هیسریکی جیغ می زند: به من نگو خائن!...نگو!

آرام آرام عقب می رود که باعث می شود ما هم همراش به جلو برویم.

-هیچوقت ازت خوشم نمی اومد نورا... ت زندگی در کنار انسان رو ول کردی و به اینجا اومدی!... دوست دارم خونت رو مزه کنم دوست عزیزم... دیدن جسد خونین تو برای هنریک باید خیلی تماشایی باشه!

شوکه نگاهش می کنم که کارمن می گوید: چی؟!

نمی دانم فلور چگونه آنقد سریع کمان و تیر آغشته شده به سم را از پشت بوته های گل در آورد و به سمت ما نشانه گرفت؛ تنها چیزی که می دانستم این بود که همه چی برنامه ریزی شده بود.

فلور لبخند می زند: خداحافظ نورای عزیزم

و تیر را رها کرد. آنقدر شوکه شده بودم که نتوانستم عکس العمی نشان دهم  تنها کارمنی را دیدم که خودش را جلوی من انداخت.

با بغض و خشم فریاد زدم: کارمن!

کارمن از درد لب گزید و دستش را روی بازوی تیر خورده اش نهاد. قبل از اینکه پخش زمین شود او را گرفتم و روی زمین نشاندم و زمزمه کردم: نه...نه کارمن! نباید این کارو می کردی! نباید!...

کارمن لبخندی زد و با درد گفت: حالم خوبه...!

فلور قهقه ای زد و عقب عقب رفت و گفت: معرکه هس! هیچ وقت فکرشو نمی کردم بتونی همچین کاری کنی کارمن! تو همیشه خیلی خودخواه بودی!...

فریاد میزنم: خفه شو!

کارمن ناله ای می کند و با دست خونینش بازویم را می گیرد. هنریک و جیمز و دیگر افراد جنجگو وارد می شوند. فلور نیشخندی می زند و به از را پشت سرش می دود.

جیمز فریاد می زند: بگیریدش!

و او و افرادش به دنبال فلور دویدند. هنریک با دیدن اوضاع، سریع به سمتمان آمد و گفت: اوه خدای من!...کارمن حالت خوبه؟ مردی؟

کارمن با چشمان نیمه بسته می گوید: خفه شو انسان!...تا...تا...خود...خودم...خفت...نکردم.

و سرفه ای خون آلود می کند و در برابر چشمان اشک زده ام، شل روی دستانم می افتاد.

-نه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23

-حالش چطوره؟

سی بل دستانش را با پارچه ای تمیز کرد و گفت: یعنی چی خوب میشه؟ چه اتفاقی براش افتاده؟

هنریک پشت کمرم را برای همدردی و آرام کردن من، می مالد و ب لحنی آرام می گوید: آروم باش نورا

-چجوری آراوم باشم؟ من حتی نمی دونم وضعیتش چطوریه!

-تونستم سم رو از بازوش بیرون بکش ولی...

بی صبرانه میگویم: ولی چی؟

سری از روی تاسف تکان می دهد و می گوید: مجبور  شدم دستش رو قطع کنم!

قطرات اشک روی گونه هایم روان شدند. صورتم را با دستانم مخفی کردم و با هق هق گفتم: همش تقصیر منه!...اون...اون بخاطر من دستش رو از دست داد!

هنریک در آغوش گرفت و این کارش باعث شد با صدای بلندتری گریه کنم. بعد از مدتی از آغوش گرم هنریک بیرون آمدم و با صدای گرفته ای گفتم: حال ملکه چطوره؟

-خوبه ولی هنوز بیهوشِ...

ناگهان با یادآری حرف های فلور سریع از جای خود بلند میشم که باعثت می شود سی بل پیر از جای خود بپرد.

-جنگ!

هنریک می پرسد: جنگ؟

سری تکان می دهم و می گویم: آره...فلور بهم گفت ارتش جزیره توی راهن...باید جلوشون رو بگیریم!

هنرکی کلافه دستش را درون موهای طلایی رنگش می کند و می گوید: حالا چیکار کنیم؟

سی بل نفس عمیقی می کشد و می گوید: باید از خودمون محافظ کنیم!

*****************

-هنریک!

هنریک سر جای خود می ایستد و من به سمتش می دوم.

-لازم نیست بیای...حتی لازم نیست اینجا باشی!

هنریک بازوهایم را می گیرد و می گوید: نمی تونم تورو توی و اون جنگ تنها بزارم...نمی تونم!

- اما... اما... اون ها مردمت هستن

هنریک آرام تکانم می دهد و می گوید: تو هم دوستمی نورا!...شاید...شاید...حتی فراتر از یک دوست برای من باشی!

سرخ می شوم. اما اکنون وقت سرخ شدن و فکر کردن به جمله ی هنریک نیست؛ نباید وارد جنگ شود وگرنه ممکن است کشته شود. صورت هنریک را نوازش می کنم و می گویم: نمی خوام بخاطر من روبروی خانوادت قرار بگیری!

هنریک من را به خودش نزدیک می کند و زیر گوشم، زمزمه مانند می گوید: خانواده ی من تویی نورا! فقط تو!...

سرش را عقب می برد و بهم خیره می شود. از نگاهش بیشتر سرخ می شوم و عقب می کشم؛ می دانم الان وقتش نیست اما...

-بچه ها شما اینجایید؟ بدویید باید بریم!

جیمز به سمت ما می دود و می گوید: نمی دونم باید خوشحال باشم که همراه ما میای یا نه هنریک! ولی هرچی هس خوشحالم تنهامون نمیزاری!

هنریک لبخندی می زند و دستی بر غلاف شمشیرش می کشد و می گوید: امیدوارم مجبور نشم کسی و بکشم

جیمز چشمکی می زند و می گوید: تو همین الانش هم دخترارو کشتی!

اعتراض می کنم: جیمز!

و آن دو به من می خندند.

*************

وسایل هارا روی اسب ها میچینم و دوباره همه چیز را چک می کنم. تقریبا بیشتر گرگ زاده ها لباس های جنگی بر تن داشتند و عدی ای در حال تمرین و بعضی دیگر در حالا تیز کردن شمشیرهایشان بودند. سی بل می گوید که اگر جنگ مدت زیادی طول پیدا کنند همه تبدیل به گرگ خواهند شد. ای کاش منم می توانستم  مانند آن زمان تبدیل به گرگ شوم؛ شاید آن وقت می توانستم هم از هم نوع هایم محافظت کنم و هم از دوستانی که در جزیره داشتم. 

-چی شده نورا؟

به سمت کارمن بر می گردنم که با دیدن دست قطع شده ی کارمن، قیافه ام در هم می رود. 

-متاسفم کارمن.

کارمن به سمت می آید و با تنها دستش، بازویم را نوازش می کند و با لطافت می گوید: تقصیر تو نبود. 

با بغض به او خیره می شوم و می گویم: چرا بود اگه...

کارمن "هیسی" می گوید و نمی زارد که ادامه ی حرفم را بزنم و می گوید: بریم...دیگه کم کم باید راه بیفتیم.

-کارمن داری شوخی می کنی! تو باید اینجا بمونی!

از کنارم می گذرد و می گوید: به هیچ وجه!

به سمتش می دوم و سعی می کنم قانع اش کنم: این دیوونگی هس! تو حتی کامل هم خوب نشدی!...می خوای بمیری؟

کارمن می ایستد و می گوید: اگه اینجا باشم و هیچ کاری نکنم این به نظرم دیوونگی میاد!...من کارمن هستم؛ نه هرکسی. من به این زودیا از پا در نمیام نورا...این رو فراموش نکن

و بدون هچ حرفی، به سمت ژانوس و ژینوس و باقی اعضای انجمن رفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...