رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

((بسم الله الرحمن الرحیم))

نام رمان: کراوات مشکی.

نویسنده: Hasti81

ژانر:عاشقانه، معمایی، تراژدی، درام.

هدف:علاقه به نویسندگی. 

خلاصه:
بند بند، تیغ بر رگ و روح می زنم، نشتر عشق بر دل و جان می زنم. طناب دار دروغ هایت را دور گلویم می پیچم و آواز سوگ سر می دهم. نگاهم را معطوف نور مقابلم می کنم. آفتاب تا می تواند خنجر می زند بر چشمانی که فریب مجنون را سر لوحه سرنوشتش قرار داد! ذهنم از تفکر های بی رحمانه آماس می کند. حریر خیس شده ی دلم را مقابلش پهن می کنم؛ اما ناجوانمردانه آن را لگد مال می کند. مگر من لیلی روزگارش نبودم؟ مگر تا کعبه نرفت تا ضجه بزند و از خدا بخواهد که عشقمان ابدی باشد؟ پس چرا لیلی را به مرگی از جنس سادومازوخیسم رساند؟ چرا قاصدک وارانه، در زندگی ام چرخید و ادعای آن را داشت که قاصد خبر های خوش است؛ ولی کورمال کورمال قدم های استوارش را برداشت و آن کراوات مشکی رنگش را به دور گلویم پیچید؟ چرا؟!
با دست های خون آلود، اشک های دُر مانندم را پاک کردم. رد خون بر روی صورتم ماند و سوزناک جواب خود را دادم! صندلی زیر پایم را کنار زدم و در حال خفگی زمزمه کردم... چون مرد نیست! نامرد است.

مقدمه:
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلی نشست
سجده ای زد بر لب در گاه او
پر ز لیلی شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلی را به دستم داده ای
واندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلی ست آنم میزنی
خسته ام زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلی تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلی ات منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلی در دلت انداختم
قمار عشق را یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلی بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلی که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلی کشته در راهت کنم.

...♡لینک صفحه نقد رمان کراوات مشکی...♡

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید

آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکارم ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت2

قدم های محکمش را بر کمر خم شده ی زمین کوبید و از اتاقش خارج شد. فضای اتاق به نظرش سنگین و طاقت فرسا بود، انگار که نمی توانست دم و بازدمی انجام دهد و نفس کشیدن برایش دشوار به نظر می رسید!

تکیه اش را به دیوار داد و نگاهی به ساعت امانتی اش انداخت. هنوز هم وقت داشت، وقت برای شروع یک تباهی بی پایان که نمی دانست تا چه زمانی می خواهد در قعر و ژرفای آن دست و پا بزند؟!

ابرو هایش را دوباره در هم گره زد و به ویلچری چشم دوخت که فردی آرام بر روی آن جا گرفته بود. پشت به او ایستاده بود و آب دادن به گلدان هایش را تماشا می کرد. گلدان هایی با گل های شمعدانی که پشت پنجره قرار داشتند و بدون تعلل مشغول رسیدگی به آن ها بود. انگار که مکان و زمان را تشخیص نمی داد و فقط گل هایش را می شناخت.

اینبار قدم هایش سست شدند! سست شدند در برابر پدری که آنگونه مظلومانه خودش را مشغول کرده بود و چیزی از نقشه های شیطانی اش نمی دانست. 

پشت به ویلچر ایستاد و بدون هیچ غروری، کمر خم کرد تا بوسه ای بر سر پدرش بزند. بوسه ای از جنس آتش که دل خودش را هم لرزاند؛ چه برسد به پدری که بدجور پسرک دیوانه اش را می شناخت. به همین علت، با نگرانی سرش را برگرداند و آب گلویش را با فشار بلعید. مردمک چشمانش را قفل چشمان خمارِ پسرکش کرد و روحش در حضور خداوند قسم یاد کرد که با همان نگاه، فهمید چه در سرش می گذرد و قصد انجام کاری را دارد که چندان هم از آن بی اطلاع نبود! 

می ترسید! می ترسید که پسر سِرتقش حرف هایش را عملی کند و دست به کارهایی بزند که عاقبت خوبی انتظارش را نکشد. ترس در دلش لانه کرده بود و همانند موجودی افسار گسیخته، چنگ بر دل و جانش می زد.

دستش را بلند کرد و بر روی صورت آریو گذاشت. آریوی کوچکی که الان قد علم کرده بود و ظاهرش را خوب جلوه می داد؛ اما از درون زبانه می کشید و می سوخت. انگار که هیزم های جانش را آتش زده بودند و هیچ راهی برای خاموش کردن آن ها نداشت!

+بابا جان...

آریو: جانم بابا؟

+مثل اینکه حالت خوب نیست! اتفاقی افتاده؟

دستی به پشت گردنش کشید و لبخندی مصنوعی زد. لبخندی که حالش را بهم زد.

آریو: آره خوبم. چرا بد باشم؟

پوزخند سردِ پدرش، حسابش را کف دستش قرار داد.

+من پسرم رو خوب میشناسم. تو نمیتونی من رو گول بزنی. خواهش می کنم کاری نکن که بعدا ازش پشیمون بشی و هیچ راه فراری برای خلاص شدن ازش رو نداشته باشی. پل های پشت سرت رو خراب نکن که برای برگشت بهشون نیاز داری.

نفس های سنگینش طنین انداز فضای اطرافشان شده بود.

آریو: نه پدر من، کاری نمی خوام بکنم. زیادی نگران شدی! با یه کت و شلوار و یه کراوات شک کردی که می خوام کاری انجام بدم که عاقبتش رو میدونم؟ یعنی من حق ندارم یه روز خوشتیپ کنم برم مهمونی؟ (چشمکی زد) شاید یه عروس خوشگل واست پیدا کردم. اونوقت عروسی و بچه و نوه و زندگی شاد و خندان و... همه اینا به این مهمونی بستگی داره. دیگه خود دانی! اگه نوه می خوای باید بپذیری هیچ چیزی توی کله پوکم نیست و فقط قصد دارم یه امروز رو خوش بگذرونم.

دوباره چشمکی با لبخندی گشاد زد. ریز شدن چشمان پدرش و خنده کوتاهش، شادی هر چند کوچک را در دلش به وجود آورد و باعث شد نگاهی به ساعتش بیندازد. هنوز هم وقت داشت؛ اما بهتر بود زودتر اقدام کند و آماده باشد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت3

آریو: خب بابا، من دیگه باید برم. کاری چیزی داشتی باهام تماس بگیر. 

پدرش سری اندوهگین تکان داد و به خاطر فریب های بچه گانه آریو افسوس خورد. واقعا نمی دانست چه چیزی را باور کند؟! دروغ هایی که از نظر آریو حقیقت محض بودند یا حس پدرانه ای که چیز های ناگواری را برایش گوشزد می کرد؟!

سردرگم به رفتن آریو و قامت بلندش خیره شد. دلش برای قد و قامتش بدجور ضعف رفت و خدا می داند که در دلش کیلو کیلو قند آب کردند؛ اما با به یاد آوردن شبنم و جگر گوشه اش آرا، زخم دلش سر باز کرد و چرک کینه و نفرت وجودش را فرا گرفت. دستش را مشت کرد و سعی کرد آرام باشد؛ ولی نمی توانست و مدام چهره گریان شبنم و خنده های آرا مقابل چشمانش رژه می رفت. پاهایش بی حس بودند و به آن ولیچر لعنتی برای حرکت متوسل شده بود! دوست داشت بر خیزد و با پاهای خودش به دیدار یارش برود! به دیدار شبنمی که زیر خروار خروار خاک در خوابی عمیق فرو رفته بود و آرایی که...

حتی نمی خواست آن صحنه ها را به یاد بیاورد! به همین علت، دوباره به شمعدانی های چَشم گیرش زل زد و برای رهایی از تفکر های زجر آورش، مشغول ور رفتن با آن ها شد.

(آریو)

ماشین رو نزدیک به فرودگاه پارک کردم و از آینه نگاهی به چهره ام انداختم‌. دستی به ته ریش های مرتب شده ام کشیدم و چشم هام رو لحظه ای بستم. همون یک لحظه کافی بود تا بهم ثابت کنه فقط یک لحظه میتونه یه تباهی رو به وجود بیاره و دنیا تیره و تار بشه. اونقدر که بترسی و بخوای پلک هات رو باز کنی؛ ولی اون موقع یادت میوفته که این دیگه پلک زدن نیست و راهت خیلی وقته که غرق در تاریکی شده!

آرنجم رو به شکل قائم روی در گذاشتم و با انگشت هام مشغول ور رفتن با لب هام شدم. طبق عادت همیشگیم، پوستشون رو می کندم که حرصم گرفت و "لعنتی" زیر لب زمزمه کردم. اخم هام در هم رفته بود و با پام روی کف ماشین ضربه می زدم. یه خورده استرس داشتم و نگران بودم که با پرواز این ساعت نیومده باشه که یهو از فرودگاه خارج شد و همونطور که چمدونش رو روی زمین می کشید؛ با چرخوندن سرش اطراف رو دید می زد.

لبخندی گوشه لبم نقش بست و بعد از چند ثانیه، لبخندم به حرص تبدیل شد و دندون هام رو روی همدیگه سائیدم؛ دستم رو هم مشت کردم و صاف سر جام وایستادم. دوباره نگاهی به قیافه اش انداختم و موجود درونم به روحم چنگ زد. ماشین رو روشن کردم و همزمان به امیر زنگ زدم که یه ماشین سفیدِ مدل بالا توجه ام رو جلب کرد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت4

چشم هام رو ریز کردم و با دقت به حرکاتش زل زدم. قیافه اش نگران و ترسیده به نظر می رسید، آروم و قرار نداشت و مدام به این ور و اون ور نگاه می کرد. ماشین سفید رنگ کنار پاش وایستاد؛ ولی توجهی نکرد و عقب گرد کرد. یه چمدون کوچیک مشکی باهاش بود و دنبال خوش می کشیدش. باد شدیدی وزید و مانتوی شالش توی هوا رقصید. دستم رو دور فرمون مشت کردم و خواستم حرکت کنم که یه نفر از همون ماشین سفید رنگ پیاده شد و به طرف نازگل رفت.

اخم هام درهم رفت و ماشین رو خاموش کردم. نگاهی به ساعتم انداختم و ده دقیقه مونده بود تا امیر سر و کله اش پیدا بشه. مردمک چشمم رو به سمت نازگل سوق دادم و قیافه رنگ پریده اش لحظه ای دلم رو لرزوند! فقط یک لحظه و بعد هم تمام! دلم پر بود از نفرت و انتقام، پس جایی برای دل رحمی نداشت.

پسری که از ماشین پیاده شد؛ دسته ی چمدون نازگل رو گرفته بود و سعی می کرد که نازگل رو با خودش همراه کنه، اما اون مقاومت می کرد و اینبار سیلی محکمی به صورت اون پسر زد! پسر هم عصبانی شد و بازوی ظریفش رو چنان محکم گرفت که هر لحظه امکان این رو می دادم که دستش از جا کنده بشه!

دیگه طاقتم داشت طاق می شد، ممکن بود نقشه ام خراب بشه و همه چیز بهم بریزه، به خاطر همین عصبانی از ماشین پیاده شدم و همزمان امیر هم از فرودگاه بیرون اومد. با تعجب بهم زل زده بود که بهش اشاره کردم تا کاری نکنه!

قد راست کردم و محکم قدم هام رو برداشتم. به طرف پسره ی گستاخ رفتم و از پشت یقه اش رو گرفتم. همینکه برگشت، مشتی تو صورتش زدم و اینبار به لباسش چنگ زدم. به عقب هلش دادم که تعادلش بهم خورد و خواست روی زمین بیوفته؛ ولی دست از دیوار گرفت و خونی که از بینیش جاری شده بود رو پاک کرد. قیافه اش خشمگین شده بود و با خشونت بهم نگاه می کرد.

انتظار داشتم به سمتم بیاد و بخواد تلافی کنه؛ اما در کمال تعجب راهش رو کج کرد و به سمت ماشینش رفت. مثل اینکه یه نفر دیگه هم اونجا بود و با ورودش به ماشین، سریع حرکت کرد.

به طرف نازگل رفتم. اینبار وقت اجرا کردن نقشه بود. چمدونش رو از روی زمین برداشتم و به دستش دادم. به اخم های درهم رفته و دستِ مشت شده ام زل زده بود که چمدون رو کنار پاش گذاشتم. تشکر کوتاهی کرد و بعد از چند ثانیه، امیر کنارم وایستاد و مشغول احوال پرسیِ گرم و صمیمی شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت5

کمی از نازگل فاصله گرفتیم. دستم رو دور گردن امیر انداختم و خوش آمد گفتم. اون هم نقشش رو خوب بازی کرد و طوری جلوه داد که انگار واقعا از کانادا اومده و بعد از چند سال به ایران برگشته! 

بدون توجه به نازگل، عمیق به چشم های امیر زل زدم و دیالوگی که از قبل آماده کرده بودم رو به زبون آوردم.

_امیر، پس ریما کجاست؟

سرش رو خاروند و دماغش رو کمی جمع کرد.

امیر: راستش دستشویی داشت. گفت منتظرم بمون تا بیام؛ ولی خب من منتظر نموندم و اون بیچاره رو تنها گذاشتم!

آب دهنم رو قورت دادم و احساس کردم نقشه ام خوب پیش نمیره! مقصر رو اون پسره ی لعنتی می دونستم و کلی از دستش حرصی شدم؛ اما امیر با خونسردیِ تمام نقشش رو بازی می کرد و طوری حرف می زد که نازگل بشنوه. اون بیچاره هم سرجاش وایستاده بود و با نگاه زیر چشمی که بهش انداختم، متوجه شدم اونقدر به یه چیز نامعلوم فکر میکنه که انگار سرمای پاییز رو متوجه نمیشه!

بالاخره ریما اومد و جمعمون کامل شد. خودش رو شاکی نشون داد و کلی امیر رو سرزنش کرد. اینبار نازگل به طرفمون برگشت و به من زل زد؛ ولی من صورتم رو برگردوندم و از این می ترسیدم که دستم رو بشه. به خاطر همین، چمدون امیر و ریما رو گرفتم و به طرف ماشین رفتم. همونطور که قدم بر می داشتم؛ با امیر حرف زدم و گفتم که می خوام اطلاع بدم که برگشتی و همه رو خوشحال کنم.

_امیرخان، می خوام زنگ بزنم به مادر گرامیت تا زنگ بزنه به فامیلای گرامیتون. همه هم عین قوم مغول بریزن تو خونه تون و با اسپند ازت استقبال کنن.

صدای معترضش بد جور دلم رو قلقلک داد و نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. لبخندی زدم و به طرفش برگشتم. ابرویی بالا انداختم و به حرف های مسخره اش گوش سپردم.

امیر: جان من به اون مادر گرامی زنگ نزن تا خودمون بریم و مثلا سوپرایز بشن. بابا، اونا به قول خودت قوم مغولن! اسپند و گل و تبریک که سرشون نمیشه! اونا الان با شمشیر و تبر منتظرن.(دوباره دماغش رو کمی جمع کرد و حالت چندش به خودش گرفت) و البته یه عالمه تف که بیشتر قراره با روبوسی بچسبه به خواهر بدبختم ریما!

اینبار متوجه شدم که ریما پشت سر امیر نیست. تعجب کردم و کنار نازگل دیدمش. داشت باهاش حرف می زد و دستش رو محکم توی دستش فشار می داد. خیلی خوب تونسته بود این دختر شر رو رام کنه!

آمارش رو داشتم و فقط خدا میدونه که واسه نقشه هام، دست به چه کار هایی زدم و چقدر تلاش کردم تا به نتیجه برسم!

مردمک چشم هام رو به مردمک عسلیش دوختم. پر از اشک شده بود و آروم چیزی رو برای ریما توضیح می داد. می دونستم هیچکس رو اینجا نداره و حداقل انتظار این رو داشتم که یه ماشین بگیره و به یه هتل بره! بالاخره اونقدری داره که بتونه یه اتاق شیک و مجلل برای خودش جور کنه؛ اما طبق اون چیزی که در نظر گرفته بودم به عنوان نقشه دوم، الان داشت عملی می شد و نقشه اول برای زمانی بود که یه تاکسیِ مخصوص بگیره و به هتل بره، ولی خب نقشه اول کنسل شد و دومی در حال اجرا بود!

سرش رو بالا آورد و مشکوک به من و امیر زل زد. نمیدونم چی توی چشم هام دید که به طرف ریما برگشت و سرش رو با کمی تردید تکون داد. ریما هم مهربون بغلش کرد و بعد دستش رو محکم گرفت. به طرف من اومد و مشغول حرف زدن شد که دسته ی چمدون رو ول کردم و دست به سینه وایستادم. 

ریما: آقا آریو، راستش یه مشکلی برای این خانم پیش اومده و متاسفانه اینجا کسی رو ندارن. اگه امکان پذیره، من می خوام که امشب با ما به خونه مون بیاد و توی مهمونیِ کوچیکمون باشه.

یکی از ابروهام رو بالا دادم و چونه اش رو گرفتم. سریع سرش رو عقب کشید و برام جبهه گرفت. عصبانی شده بود و بدجور پوستِ سفیدش به قرمزی می زد.

پوزخندی زدم و رو به ریما گفتم:

_بعد این خانم محترم چطور به ما اعتماد کرده و می خواد با ما همراه بشه.

صدای معتضرش اجازه حرف زدن به ریما رو نداد و چقدر خشونت و عصبانی شدنش رو دوست داشتم!

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت6

نازگل: ببخشید آقای محترم، ولی من منتظر تماس یک نفر هستم و نمیتونم تا اون موقع اینجا منتظر بمونم! اما اگه برای شما زحمت میشه و دوست ندارید من باهاتون همراه بشم، اشکالی نداره و من تا موقعی که همون فرد تماس بگیره، اینجا میمونم و اصلا دوست ندارم غر غر کردن های شما رو به گوش بسپرم.

یکی از ابرو هام رو بالا دادم و دستم رو مشت کردم؛ ولی حالت چهره ام رو تغییر ندادم و همونطور بی خیال بهش زل زدم.

خیلی خوب فارسی صحبت می کرد و زبون هم که زبون نیست! من رو می شوره، پهن می کنه رو طناب تا آفتاب بگیرم! رفتار و افکارش هم که کاملا اروپایی هست و خیلی جای کار داره تا رام من بشه!

شونه ای بالا انداختم و صندوق عقب رو باز کردم. چمدون امیر و ریما رو داخلش گذاشتم و بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:

_هر کسی کار هاش به خودش مربوطه و میتونه اون چیزی که دوست داره رو انجام بده.

اینبار ریما شروع به صحبت کرد.

ریما:آریو خواهش می کنم بس کن. یکم روی اخلاقت کار کن. نازگل جان قراره با ما بیاد، نه با تو! حتما مشکلی هست که نمیتونه به هتل بره.

به ریما اخمی کردم و توی ماشین نشستم. بدون حرف ماشین رو روشن کردم و کاری به اصرار های ریما نداشتم. اصرار هایی که سعی در راضی کردن نازگل داشت و می خواست هر طور شده با ما بیاد. امیر هم کمی با نازگل حرف زد و فقط من بودم که حس نفرت و انتقام، مانع انجامِ درستِ نقشه ام می شد. اصلا دوست نداشتم به قیافه اش نگاه کنم! چون با هر بار دیدنش، یاد گریه های مادرم میوفتادم و قلبم فشرده تر از قبل می شد.

کلافه با انگشت هام روی فرمون ضربه می زدم که بالاخره بعد از چند دقیقه صحبت کردن باهاش، راضی شد و خودش و چمدونش رو عقب ماشین جا داد. ریما هم کنار نازگل نشست و امیر هم کنار من.

ماشین رو به حرکت درآوردم و یک لحظه هم اخم از روی صورتم کنار نمی رفت. اون که کسی رو توی ایران نداشت؛ پس کی می خواست باهاش تماس بگیره؟

از همین حالا یه عالمه سوال ذهنم رو اشغال کرده بود و بیشتر از همه این بود که چطور به ما اعتماد کرد و چرا به یه هتل نرفت؟! 

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت7

(راوی)

در طول مسیر، یک لحظه هم دست از فکر کردن بر نداشت و مدام در علامت سوال هایش دست و پا می زد! برایش عجیب بود که آنقدر آسان اعتماد و همراهی شان کرده بود. چند بار خودش را به خاطر فرهنگ اروپایی اش گول زد؛ ولی با به یاد آوردن آن مردی که از ماشین پیاده شد و مقصدش را نازگل قرار داد؛ تمام ذهنیتش می پرید و بیش از پیش عصبانی می شد.

بالاخره به خانه امیر و ریما رسیدند و نگاهی به چهره ی بشاشِ امیر انداخت. چقدر از او سپاس گزار بود که یک هفته ای با حرف هایش صبر کرد و اطلاع نداد که از کانادا برگشته تا نقشه های شیطانی اش را به اجرا در بیاورد!

از ماشین پیاده شد و بدون نیم نگاهی به نازگل، از کنارش گذشت و چمدان های امیر و ریما را از صندوق عقب ماشین بیرون آورد.

امیر: ای جانم آقا آریو! دستت درد نکنه، راضی به زحمت نبودیم.

لبخندی زد و چقدر شیطنت های گاه و بیگاه امیر را دوست داشت و از آن ها لذت می برد؛ اما با شنیدن صدای نازگل و صدا زدن هایش، لبخند با مهمانی لب هایش خداحافظی کرد و در مردابی سفید غرق شد!

نازگل: ببخشید آقا...؟!

امیر: امیر هستم.

موهایش را پشت گوشش فرستاد و چال گونه اش، میخ شد و در چشم آریو کوبیده شد.

نازگل: بله درسته. آقا امیر من بابت مزاحمتم واقعا عذر می خوام. منتظر تماس یک نفر هستم که مطمئنا تا شب تماس میگیره. واقعا شرمنده تون شدم.

امیر دستی به موهای حالت دارش کشید و چشمان نافذش را به چالِ گونه ی نازگل دوخت.

امیر: خواهش می کنم، این چه حرفیه. بالاخره شما هم جای خواهرم هستید. نمی شد که اونجا لنگ در هوا بمونید.

خنده ی نازگل در گوشش پیچید و خدا می داند که خنجر بر قلبش زدند و چه اندازه دوست داشت آن صدا را خفه کند و دیگر صدایش طنین انداز در دنیایش نشود!

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت8

دوباره اخم هایش را درهم کشید و برقِ چشمان امیر، ترس را در دلش انداخت. بی توجه، راهش را کج کرد و به سمت خانه حرکت کرد. دکمه ی آیفون را فشرد و صدای بشاش دختر خاله ی امیر و ریما، پرده ی صماخِ گوشش را لرزاند.

راحیل: سلام آقا آریو، بفرمایید تو.

صدای تیک در آمد و با آرنجش در را باز کرد. چمدان ها را دنبال خودش می کشاند و چه اشکال داشت در قبال آن همه کمک، چمدانی برایشان بیاورد؟

سرش پایین و فکرش مشغول بود. دوست نداشت به هیچ عنوان ضربه ای به نقشه اش وارد شود و این روز ها حوصله هیچکس را نداشت، مگر پدری که او را ستایش و "خاک زیر پایش" خود را تلقی می کرد!

سرش را که بلند کرد؛ با خنده ی راحیل و قیافه دوست داشتنی اش روبرو شد. چشمانی قهوه ای که درشتی و خمار بودن خود را بدجور به رخ دیگران می کشیدند و لبانی همانند غنچه ی گل رز که هوش از سر هرکس و ناکسی می برد؛ اما همه این زیبایی ها در مقابل آریو، پشیزی اهمیتی نداشت! چرا که هیچ وقت به دختری اهمیت نداده بود، به جز آرایی که تمام زندگی اش به حساب می آمد!

با شنیدن صدای راحیل، لب هایش را کمی کج کرد.

راحیل:آقا آریو لطفا چمدون ها رو به من بدید. 

تشکری کرد و بدون آنکه چمدان ها را به دستش بدهد؛ وارد خانه شد و خواست کفش هایش را در بیاورد که یادش افتاد همگی در این مهمانی، کفش پوشیده اند و نمی تواند این کار را انجام بدهد!

با ورودش، صدای جیغ و دست دختران بلند شد که تعجبش را بر انگیخت. نگاهی اجماعی و همراه با اخم به دختران انداخت و همگی لبخند بر روی لب هایشان ماسید.

ادامه پارت با ویرایش بعدی گذاشته می شود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۹

با دیدن مادرِ مهربان امیر، سلام بلند بالایی داد و روی خوشش را به رُخَش کشید. روبرویش ایستاد و یقه آریو را مرتب کرد. قربان صدقه اش رفت و خدا می داند که این زن، حسی همانند مادر به او دارد و آریو را پسر خود معرفی می کند؛ اما خوب هم اخلاق آن را می دانست و آریو اصلا دوست نداشت که او محبت بیش از اندازه به او بکند و این هم اخلاقش بود دیگر!

+عزیزم خوش اومدی. چمدون ها رو ببر تو اتاق امیر.

آریو: چشم. به روی دو جفت چشم ناقابلم.

دستی به صورتش زد و لبخند ملیحی کنج لبش نشست.

+این چه حرفیه پسرم. خودت میدونی چقدر برام عزیزی.

آریو چشمکی نثارش کرد و به سمت اتاق امیر رفت؛ ولی دوباره با صدای ماه بانویش ایستاد و عقب گرد کرد.

ماه بانو: راستی، پس امیر و ریما کجا موندن؟ چرا نمیان تو!؟

اخمی میان ابروهایش شکل گرفت و صدایش را صاف کرد.

آریو: مهمون دارن، الان میان.

ماه بانو: مهمون؟!

آریو: آره. بعدا واستون توضیح میدیم.

بعد راهش را کج کرد و بی آنکه منتظر حرکتی از جانب ماه بانویش باشد؛ به سمت اتاق امیر رفت و همزمان وقتی خواست در را باز کند؛ دستی بر روی دستگیره نشست و ظرافت و لطافتش را به نمایش گذاشت. انگشتری نقره با نگینی آبی، به او خوب فهماند که چه کسی این کار را کرده است!

راحیل در را باز کرد و آریو بی آنکه تشکری کند؛ وارد به اتاق شد و چمدان ها را کنار تخت قرار داد. از آیینه نگاهی به خود کرد و گره کراواتش را سفت کرد.

آریو:خداروشکر این لباس ها رو امیر از اون ور آب خریده، وگرنه پیش ماه بانو، لو می رفتم.

راحیل: چیزی گفتید آقا آریو؟

سرش را چرخاند و نگاهش بر روی لباس های زننده ی راحیل ثابت شد. لبخندش را هم نظاره کرد و پوزخندی زد که این دخترک فکر بیهوده می کند!

آریو: نه چیزی نگفتم. 

لب های برچیده شده ی راحیل، سیخ شد و در چشمش فرو رفت. چرا که از این کارش متنفر بود و هر دفعه بیشتر از قبل بدش می آمد.

با شنیدن صدای دست و جیغِ حضار، خواست بیرون برود و به جمع آن ها اضافه شود که راحیل دوباره روبرویش سبز شد و با مردمک هایش به چشمانِ آریو شلیک کرد؛ اما آریو ضد گلوله تر از آن بود که بخواهد با این تیر ها زخمی شود! به همین علت، از کنارش گذشت و رفتار اینبارش را هم نادید گرفت.

وقتی به جمع حاضر در سالن رسید؛ چشم هایش گرد شدند و با تعجب به امیر و دخترانی که دورش جمع شده بودند و می رقصیدند؛ زل زد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۰

هم خنده اش گرفته بود و هم از رفتار آن دختران بدش آمد؛ اما بی تفاوت بر روی مبل نشست و فقط چهره ی امیر را نظاره می کرد که خجالت زده و عصبانی سر جایش ایستاده بود. ریما هم دست نازگل را سفت می فشرد و چشمانِ نازگل به اندازه گردو شده بودند و احتمالا با خودش فکر می کرد که واقعا آیا این ها از قبیله مغول هستند یا نه؟!

ریما هم از شدت خنده در حال انفجار بود و فقط همان دختران می دانستند که این نقشه ی خودِ ریما برای اذیت کردن امیر بود. 

اینبار چشمانِ آریو، نازگل را نشانه رفت و سر تا پایش را نظاره کرد. شال از روی سرش کنار رفته بود و بر روی شانه هایش خود نمایی می کرد. موهای لختش را پشت گوشش فرستاد و آن گوشواره های گرد و بزرگ، بدجور به دل آریو نشست و همیشه از این نوع گوشواره ها خوشش می آمد.

راحیل کنارش نشست و بشقابی همراه با شیرینی، روبرویش بر روی میز عسلی قرار داد و ناخن های کاشته شده و مشکی رنگش از دید آریو پنهان نماند.

راحیل: همه این کار ها نقشه خودش بود!

آب دهانش را با فشار بلعید و به چشمانِ خماری چشم دوخت که برق خاصی درونش هویدا شد.

آریو: منظورت چیه؟

لبخندی زد و گل روی سرش را مرتب کرد.

راحیل: کار ریماست. به همه گفته بود وقتی امیر وارد خونه شد؛ دورش جمع بشن و برقصن. اول هم فکر کردن تو امیری؛ ولی بعدش متوجه شدن و خفه خون گرفتن. به منم گفت، اما من از این کار ها نمی کنم.

پوزخندی گوشه لب های مردانه اش نقش بست.

آریو: آفرین. چه دختر خوبی هستی تو.

(آریو)

مشت شدن دستش رو متوجه شدم؛ ولی اون لبخند زد و از جاش بلند شد. پیش بقیه دختر ها رفت و حلقه شون رو شکست. ازشون خواست که کارشون رو تموم کنن و بالاخره امیر نجات پیدا کرد. پیش من اومد و دکمه پیرهنش رو باز کرد. تمام صورتش عرق کرده بود و وقتی بهم نگاه کرد؛ نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و زیر خنده زدم. مشتی نثار بازوم کرد و به جایی اشاره کرد تا اونجا رو ببینم.

سرم رو برگردوندم و با نازگل مواجه شدم. لباس هاش رو عوض کرده بود و راحیل هم بعد از چند دقیقه کنارش نشست! 

بازم دم نازگل گرم! با اینکه این همه سال خارج از ایران زندگی کرده؛ ولی لباس هاش خیلی بهتر و پوشیده تر از راحیل بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...