رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B2
 

بسم رب الفلق

نام رمان:من خالتورم

نویسنده:Nersia(نام اصلی ذکر نمی شود.)

توضیح:(خالتور از واژهٔ روسیِ «خالتورا» (به روسی: халтура)، به‌معنیِ «کار بی‌ارزش»، «کارِ (هنری یا ادبیِ) با کیفیتِ پایین»، «کارِ سرِهم‌بندی‌شده»، «آشغال» و «بُنجُل»، ریشه گرفته‌است.)

هدف:(توضیح دادن پدیده ی (Roswell) و بحث اینکه چه اتفاقی واقعا در آن حادثه افتاد و پدید آوردن اثری جدید از تفکری جدید نسبت به نگرش این پدیده همرا با عنصر تخیل)

ژانر: ۱۰٪علمی_۱۰٪ اجتماعی_۲۵٪سیاسی_۳۰٪استنتاجی_۲۰٪معمایی_۵٪ جنگی

زمان پارت گذاری:نامعلوم

خلاصه:همه چیز از یک تولد آغاز می شود، تولدی که قرار نیست و نبوده که رخ دهد، حال فرزند بدون سر و مغز ،زیر دستگاه می رود و خدا می داند که پروفسور جی . گو آلدر و بقیه ی دانشمندان سازمان سیاه آمریکا ، این بچه را به چه چیزی تبدیل خواهند کرد. یک مانستر(هیولا)؟ یا یک ابر انسان شبیه ساز شده؟

لینک نقد و بررسی رمان:

/forum.9.com/topic/1نقد-رمان

عکس شخصیت های رمان من خالتورم:

شخصیت-های-رمان-من-خالتورم/

کلیپ ویدیوی رمان:

/کلیپ_ویدیو_رمان_آلمانی_من_خالتورم

آهنگ رمان:

http://www.MusicMan Khaltooram 

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

مقدمه:

تا به حال دلتان خواسته است بدانید واقعا پدیده ی رازول چه بود و چه شد؟ آیا آدم فضایی ها واقعا به کره ی زمین آمدند؟ یا قضیه ی سقوط سفینه های فضایی چه بوده؟

او خالتور است، شخصی که تولدی بدون مدرک و برهان داشت، یک انسان؟ یک ابر انسان؟ یک انسان شبیه ساز شده؟ یا یک هیولای قاتل؟ 

حقیقت اینست که او آخرین بازمانده از پدیده ی رازول است، یک خالتور، یک بیگانه ی شبیه ساز شده.وحال چه دارد که  بگوید؟ هیچ،جز حقایق چیزی ندارد که بگوید.

یک اتفاق،یک تحول، یک پیشرفت بنیادی، این ها دلیل به وجود آمدن او شده اند،بدترین تولد ای که تاریخ به خودش دیده است.

از تولد او ،هیچکس به جز دانشمندان آمریکایی چیزی نمی دانند،چرا که این حقیقت پنهان شده است،آن ها حق هم دارند!چگونه می توانستند در چشمان مردم نگاه کنند و بگویند:ما یک انسان ساخته ایم؟ یک انسان با قدرت های وراانسانی؟ پس آمدند و این حقیقت را پنهان کردند.

خیلی از کارهای شرورانه ای که آمریکا انجام داده و یا دارد انجام می دهد، به دست همین انسان شبیه سازی شده شان انجام شده است. گروه های تروریستی؟ اوه خدای من، خیلی کسل کنندست، بد تر از آن چی در ذهن دارید؟

شرورانه ترین کارهایی که در ذهن هیچ کس نمی گنجد،قتل؟ فساد؟ مواد؟ این ها کمترین مواردی است که آمریکا با کمک این پدیده شان که خودشان اسمش را گذاشته اند(یوهان) انجام داده اند و به خواسته های شیطانی شان رسیده اند.

√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید

آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکارم ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت اول:

69 سال پیش اوایل تابستان سال 1947 میلادی ( 1326 خورشیدی )،نیومکزیکو بود که یک شیء نورانی با سرعتی بسیار زیاد در شهر رازول، نیومکزیکو ایالات متحده آمریکا سقوط کرد.یکی از گله‌داران آن منطقه قطعاتی از آن را پیدا کرد و به پایگاه هوایی گزارش داد. دولت وارد عمل شد و برای اولین و آخرین بار در تاریخ ایالات متحده در روزنامه خبر پیدا شدن یک بشقاب پرنده اعلام شد.بله در مورد پرسرو صدا ترین حادثه تاریخ یوفولوژی یا همان اشیای ناشناس پرنده صحبت می کنم؛ حادثه رازول ، این عبارت اولین چیزی است که که با شنیدن سقوط یوفو ( شیء ناشناس پرنده یا بشقاب پرنده-UFO ) به ذهن انسان می‌رسد.اما براستی در رازول چه اتفاقی افتاد ؟ آیا واقعا یک بشقاب پرنده در آنجا سقوط کرد و اجساد موجودات فضایی به دست دولت آمریکا افتاد؟

داستان حادثه رازول از کجا شروع شد ؟

در جولای 1947، رازول شهری بسیار کوچک، بیابانی و بی‌سرو صدا بود که از تعدادی مزرعه و دامداری تشکیل می‌شد. همچنین خانه اسکادران بمب‌افکن‌های 509 نیز محسوب می‌شد که در آن زمان یکی از پیشرفته‌ترین‌ها در نوع خود بود. آنها دو بمب اتمی در ژاپن انداخته بودند و چند بمب دیگر هم در اقیانوس آرام آزمایش کرده بودند.

جنگ تازه تمام شده بود و همه چیز داشت به حالت عادی باز می‌گشت که اتفاق عجیبی افتاد. از آسمان چیزی بزرگ و نقره‌ای رنگ با سرعت و سر و صدای زیاد سقوط کرد و داستان حادثه رازول را آغاز نمود. برطبق گزارشات اجساد چند سرنشین یوفو در اطراف این بشقاب پرنده کشف شد . و در بعضی از گزارشات آمده بود که جسد چند سرنشین یوفو که هنوز زنده بودند نیز یافت شد.

مک برازل (Mac Brazel) مزرعه دار محلی ، گزارش اصابت این شی ناشناس را به نیروهای هوایی روزول داد. دولت به سرعت وارد عمل شد و برای اولین و آخرین بار در تاریخ ایالات متحده در روزنامه‌ها اعلام کرد که یک بشقاب پرنده را که سقوط کرده، در اختیار دارد.

اما روز بعد، خبرها به کل حالت دیگری به خود گرفتند. توضیح این واقعه هم حالت زمینی‌تری پیدا کرد. در روزنامه‌ها اعلام شد که چیزی که پیدا شده، یک بالون هواشناسی بوده ، نه یک بشقاب پرنده. در نتیجه مردم رازول برگشتند سر کارهای مزرعه و دامداری خود و زندگی به حالت عادی بازگشت.البته این پایان داستان نبود و بعضی‌ها هم قرار نبود آن را فراموش کنند.

از بین نیروهای ارتش آمریکا، افسر اطلاعاتی جسی مارسل (Jesse Marcel) مسئول رسیدگی به این حادثه شد.سال‌ها گذشت و گذشت. کلماتی مانند یوفولوژی و یوفولوژیست وارد فرهنگ‌های لغت شد. دو نفر باعث شدند داستان حادثه رازول دوباره از فراموشکده تاریخ به دنیای ما پا بگذارد. این دونفر کسانی نبودند جز جسی مارسل که حالا یک افسر بازنشسته ارتش بود و استنتون فریدمن، کسی که روزها یک فیزیکدان مهربان است و شب‌ها تبدیل به مشهور‌ترین یوفولوژیست جهان می‌شود.

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوم

او با صراحت می‌گوید:

من پس از 30 سال تحقیق متقاعد شده‌ام که دولت ایالات متحده یک بشقاب پرنده ساقط شده و چند جسد بیگانه‌ها را در نیومکزیکو به دست آورده است. این یکی از بزرگ‌ترین داستان‌های این هزاره است.» صبر کنید. این ادعای بسیار بزرگی است! ما به کمی اطلاعات دیگر هم نیاز داریم. بیایید کمی عقب‌تر برگردیم.

در سال 1947، جسی مارسل، افسر اطلاعات و امنیت پایگاه هوایی رازول بود. زمانی که خبر سقوط یک بشقاب پرنده همه جا پیچید، ماموریت مارسل بررسی این داستان بود اما سال‌ها بعد و پیش از مرگش تصمیم گرفت حقیقت داستان را به فریدمن بگوید. با این کار، او تخم توطئه رازول را کاشت.

فریدمن می‌گوید:

من با جسی در سال 1978 صحبت کردم. این قبل از این بود که کتابی در این باره نوشته شده باشد. هنوز هیچ سر و صدایی در مورد این اتفاق وجود نداشت. یوفولوژیست‌ها هیچ چیزی درباره رازول نمی‌دانستند. همه چیز آنجا بود ولی کسی از آن خبر نداشت.

جسی مارسل در یکی از مصاحبه‌های ضبط‌شده‌اش در سال 1980 می‌گوید:

ما یک تکه فلز داشتیم. حداقل ظاهری فلزی داشت. خاصیت ارتجاعی نداشت؛ ولی به نازکی فویل سیگار بود.

در جایی دیگر می‌گوید:

من خواستم آن را خم کنم ولی نمی‌شد. به من گفتند که نه می‌توان آن را خم کرد و نه روی سطح آن علامتی گذاشت. من هم آن را روی زمین گذاشتم. یک پتک برداشتم و روی آن کوبیدم. پتک از روی آن مثل یک فنر برگشت.آن یک بالون هواشناسی نبود. هواپیما یا وسیله نقلیه هوایی شناخته شده‌ای هم نبود. چه چیزی می‌توانست باشد؟ نمی‌دانم!

این غیر قابل باور است که فردی با قابلیتها و تجربه بسیار بالا همچون جسی مارسل بعنوان افسر اطلاعاتی تنها گروه بمب افکن اتمی جهان در آن زمان لاشه یک بشقاب پرنده را از یک بالون هواشناسی یا یک هواپیما نتواند تشخیص دهد . آنهم با اوصافی که در مورد جنس این سفینه در بالا ذکر شد . مسلما چنین موادی را نمیتوان در کره زمین یافت یا بطور مصنوعی ساخت . وی در جای دیگری از مصاحبه عنوان داشت :

آنها از خارج از کره زمین آمده بودند .

کم کم داستان رازول داشت جالب می‌شد. مسلما اتفاق عجیبی در آنجا افتاده بود؛ ولی چه اتفاقی؟ و چرا رازول؟ به نظر می‌رسید بیگانه‌ها نمی‌توانند در مقابل ترکیب سلاح‌های اتمی، موشک‌های بزرگ و رادار مقاومت کنند.

ما می‌دانیم که اتفاق عجیبی در رازول رخ داده بود. همین‌طور هم می‌دانیم که اگر استنتون فریدمن با جسی مارسل صحبت نکرده بود، هیچ کدام از ما این داستان را نمی‌شنیدیم.

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سوم

اجساد موجودات فضایی بشقاب پرنده حادثه رازول ؛ چه بر سر آخرین نمونه زنده آمد ؟

بر اساس گزارش های متعدد ، این سفینه فضایی 4 سرنشین داشته که 3 تای آنها در زمان سقوط کشته شده و یکی از آنها حدود 3 سال زنده مانده و دولت آمریکا تحقیقات بسیاری بر روی آن انجام داده است.البته گزارش های دیگری نیز وجود دارد که در آنها گفته شده تعداد سرنشینان یوفوی حادثه رازول 7 مورد بوده است.

همچنین چند تصویر و ویدیو نیز از اجساد و یکی از بازماندگان این حادثه منتشر شده که از آن زمان تاکنون سروصدای بسیاری به پا کرده یکی از مهم ترین اسناد موجود از فرازمینی های حادثه راوزل به شمار می رود.

در سال 1947 آقای گلن دنیس یک مامور کفن و دفن بود که در مرکز تدفین ” بالارد ” کار می کرد و قرار دادی با پایگاه هوایی روزول منعقد کرده بود که بموجب آن خدماتی نظیر واگذاری آمبولانس ، محل نگهداری اجساد را در اختیار  ارتش قرار می‌داد . قبل از آنکه وی اطلاعاتی در مورد سفینه بجا مانده از حادثه داشته باشد در ساعت یک بعد از ظهر تماسهای تلفنی متعددی از جانب افسر مسئول کفن و دفن پایگاه با وی صورت پذیرفت .

در طی این  تماسها از وی در مورد امکان تهیه کیسه های بدون منفذ کوچک ( کوچکتر از کیسه های حمل انسان ) برای نگهداری چندین روزه اجسادی که در معرض برخی مواد قرار گرفته‌اند سوال شده بود . توجه این مقامات به موضوع تغییر احتمالی ترکیب شیمیایی بافتهای اجساد بود . چند ساعت بعد ، زمانی که شب فرا رسید وی بدنبال یکسری وقایع غیر مرتبط با هم بطور اتفاقی به بیمارستان پایگاه هوایی رفت . بیرون از درب خروجی پشتی بیمارستان وی دو دستگاه آمبولانس نظامی را مشاهده نمود که درهای عقب آنها باز بود و در داخل آنها قطعات بزرگی از یک وسیله متلاشی شده دیده می شد و بر روی یکی از آنها خطوط و سمبلهای عجیبی وجود داشت . در داخل بیمارستان وی پرستاری را مشاهده نمود که او را می‌شناخت . در همان لحظه پلیس نظامی متوجه حضور وی شد و او را با خشونت و به زور از ساختمان خارج کردند . روز بعد آقای دنیس آن پرستار را ملاقات نمود . و وی توضیح داد که در شب قبل او نیز به بیمارستان رفته بود . آن پرستار ، زنی مذهبی بود و کاملا مشخص بود که از مشاهده چیزی بسیار شوکه شده است . خانم پرستار توضیح داد که از وی خواسته شد تا بعنوان دستیار پزشک در کالبد شکافی چند موجود عجیب و غریب با بدنهایی که هیچ شباهتی به بدن انسان نداشتند کمک کند . پرستار شرح داد که بوی وحشتناکی را حس نموده و این که چگونه یک بدن کاملا سالم در فرم صحیح خود قرار داشت ولی سایر بدنها متلاشی شده بود . آن پرستار همچنین تفاوت بین آناتومی آن سرنشینان یوفو  و آناتومی بدن انسان را توضیح داد .

وی همچنین طرحی را روی دستمال کاغذی رسم نمود که نشان دهنده شکل و شمایل این موجودات فرازمینی بود .به هر ترتیب این ملاقات آخرین آنها بود چرا که آن پرستار چند روز بعد به انگلستان منتقل شد .

 

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهارم

سرپوش حادثه رازول توسط دولت ایالت متحده

بیایید فکر کنیم که یک بشقاب پرنده، واقعا در رازول سقوط کرده است. چرا دولت باید آن را انکار کرده و روی آن سرپوش بگذارد؟

دو سال از جنگ جهانی دوم گذشته است. تنش‌ها بین کشورهای مختلف بالا گرفته و جنگ سرد نیز در حال اوج گرفتن است. مطمئنا این شرایط، زمان خوبی برای اعتراف به اینکه دولت کنترل آسمان کشورش را در دست ندارد، نیست.

فریدمن می‌گوید:

اگر دولت این کار را نمی‌کرد، باید تعجب می‌کردیم. توقع داشتید چه بگویند؟ که بیگانه‌ها دارند به ما سر می‌زنند؟! ما نمی‌دانیم آنها چه می‌خواهند، از کجا می‌آیند یا چطور کار می‌کنند؟! ما فکر می‌کردیم شما باید می‌دانستید؟!

حال سوال این است که چرا دولت باید در شروع ماجرا از این وسیله سقوط کرده به عنوان «بشقاب پرنده» (Flying Disk) در روزنامه‌ها یاد می‌کرد؟ دو احتمال وجود دارد؛ یکی اینکه یک نفر در رده‌های پایین ارتش هیجان‌زده شده و اشتباهی لپی مرتکب شده است. اما طبق ضوابط ارتش، فرمانده پایگاه 509 باید اجازه اظهارنظر به مطبوعات را می‌داد. پس یک اشتباه ساده به نظر محتمل نمی‌آید. حالت دوم این است که این مساله، طبق برنامه‌ای مشخص در جهت اهداف ضد‌اطلاعاتی بوده. این تئوری می‌گوید که اول اقرار کنید که یک یوفو بوده. بعد آن را با توضیحی عادی مثل بالون هواشناسی توجیه کنید. در این حالت، احتمال اینکه عوام، توجیه زمینی‌تر یعنی بالون هواشناسی را باور کنند بیشتر خواهد بود تا یک سفینه فضایی. البته این به همین سادگی هم نیست.

فریدمن می‌گوید:

اول از همه، مردمی در این شهر هستند که چیزهایی می‌دانستند. بعد، داستانی به مطبوعات بگویید که بعدا بتوانید آن را انکار کنید.این یکی از بهترین روش‌هاست. در این حالت مردم، سرپوش را بهتر باور می‌کنند.

مخالفان و موافقان حادثه رازول

فریدمن با تحقیق در مورد رازول، جریان بزرگی را به راه انداخت. یوفولوژیست‌ها مانند زنبورهایی که به کندو جذب می‌شوند به رازول می‌آیند. هر کسی هم برای خودش نظریه‌ای دارد.

دِیو تامس، فیزیکدان و ریاضیدان است. او همچنین رئیس گروهی به نام «نیومکزیکی‌ها برای علم و منطق» است. او می‌گوید:

در علم می‌گوییم که برای ادعاهای بزرگ نیاز به مدارک بزرگ است. اگر بخواهید به کسی مساله‌ای به بزرگی بیگانه‌هایی را که در اعماق فضا سفر می‌کنند و به زمین آمده‌اند ثابت کنید، باید چیزی بیشتر از عکس‌های مات ارائه کنید. شما باید مدرکی فیزیکی ارائه کنید؛ چیزی مثل یک قطره خون بیگانه. اگر این کار را بکنید، از داروین هم مهم‌تر خواهید شد! این داستان تشنگی و کنجکاوی یک دانشمند را برطرف نمی‌کند. دلیل من هم برای باور نکردن رازول این است که هنوز بیگانه‌ها اینجا نیامده‌اند. شاید یک روز بیایند ولی تا امروز نیامده‌اند!

کسانی هم وجود دارند که نظریات دیگری دارند.تام کری و دان اشمیت، دو یوفولوژیست هستند که حدود 20 سال در مورد حادثه رازول تحقیق کرده‌ و معتقدند حقیقت ماجرا را کشف کرده‌اند.

تام می‌گوید:

چیزی که در رازول سقوط کرد، اصلا زمینی نبود. این بر اساس گفته‌های ده‌ها نفر از شاهدان سفینه و سرنشینان مرده‌اش ثابت می‌شود. ما رد هفت جسد را که از سفینه به بیرون پرتاب شدند، در سه نقطه مختلف پیدا کردیم. ما چند سال پیش فهمیدیم که مک برازل که اولین بار یوفوی سقوط کرده را دیده بود، چند جسد هم در فاصله چند مایلی آنجا پیدا کرده بود.

اما این را از کجا فهمیده بودند؟ تام و دان با شاهدان و دختران و برادران و نوه‌های آنها صحبت کردند. همه آنها هم مطالب عجیب و به طرز شگفت‌آوری شبیه به هم را می‌گفتند. بخش‌هایی از این مصاحبه‌ها به این صورت بودند:

سافو هندرسن، همسر خلبان: «آنها کوچک بودند و نسبت به بدنشان سر بزرگی داشتند.»
جرالد اندرسن که در پنج سالگی اجساد را دیده بود؛ «آنها سرهای بزرگی داشتند که در قسمت بالایی پهن‌تر از پایین بود.»
گلن دنیس، متصدی کفن و دفن رازول؛ «سرها خیلی بزرگ‌تر از بدن آنها بود. چشم‌های عمیقی داشتند. جمجمه‌هایشان هم جالب بود چون حالت ارتجاعی داشت و سخت نبود.»

باربارا داگر، نوه کلانتر: «پدر بزرگم می‌گفت که سرهایشان بزرگ بود و لباس‌هایی که به تن داشتند مثل ابریشم بود.»
کاترین گرود، دختر خلبان: «آنها نوعی شبه انسان بودند ولی نه کاملا مثل ما.»

باید اقرار کرد که این همه توضیحات شبیه به هم کمی عجیب است. چرا باید این انسان‌ها که سنخیتی با هم ندارند، این داستان‌ها را از خود ساخته باشند؟

حالا فکر کنید که حقیقتا یک نوع حیات بیگانه را ببینید. چرا باید 30 سال صبر کنید تا در مورد آن صحبت کنید؟ این اتفاق کوچکی نیست. پس چرا این همه مدت سکوت کرده‌اید؟ این در صورتی است که تهدید شده باشید.

∆×∆×∆∆×∆×∆×∆×∆×∆

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجم

سه سال پس از واقعه رازول(۱۹۵۰)، واشنگتن، پایتخت آمریکا:

ژنرال قدم زنان، سیگار خود را می کشید و در باره ی اتفاق امروز صبح فکر می کرد.تا همین الانش نیز، به خاطر پنهان کاری ، توسط دولت تحت فشار بود، وای به اینکه می فهمیدند آخرین نمونه ی ارزشمندشان نیز مرده است!باید کاری می کرد، کاری که به وسیله آن بتواند سران دولت را راضی کند.

اما چه کاری؟ کمی فکر می کند،و ناگهان فکری فوق العاده هوشمندانه به ذهنش می خورد، آری، همین است!او باید نمونه ای شبیه ساز شده بسازد، نمونه ای متشکل از همه ی حیوانات، انسان و به خصوص، موجود فضایی از دست داده شان.کت و کپ مخصوصش را بر می دارد و به سرعت به سوی سازمان، راهی می شود.

≠≠≠

کنت مکسیموس هایلدر با صراحت می گوید:

ژنرال جان عزیز، این یک ریسک بزرگ است،دولت نمی تواند چنین ریسکی بکند!

سیر مندول پارک هم ادامه می دهد:

ما نیاز به سرمایه داریم جان، از کجا تأمین کنیم؟

کیسینجر، مشاور ارشد آمریکا هم که ساکت نشسته بود، بلند شده و می گوید:

بگذارید صحبت های دوست عزیزمان(ژنرال جان)را بشنویم، سپس حرف های او را به چالش بکشیم، دوست عزیز، بگو چه فکری در ذهن می پرورانی؟با ما درمیان بگذار.

ژنرال با آرامش پیپ اش را روشن می کند و با قاطعیت می گوید:

دوستان و حضار، ما یک نمونه زنده از نادر ترین نمونه ی جهان را از دست داده ایم و دولت و مردم هر آن در کمین نشسته اند تا با این حرف ما، سازمان را برای همیشه خلع سلاح کنند،درک کنید که این پژوهش،فوق سری خواهد ماند، و در عوض سرمایه گذاری سرمایه‌گذاران پس از سالیان سال، به پیشرفتی چشم گیر در ارتقا سطح امنیتی دولت امارات متحده آمریکا کمک خواهد کرد.

کنت ویلیام وایلر اظهار نظر می کند:

بله، درست است، خطای ما باید جبران شود، وگرنه به ضرر سازمان تمام می شود!

دیگری از انتهای سالن هیات مدیران با صدای رسا می پرسد:

به چه مقدار سرمایه نیاز است؟ من آن را تأمین می کنم.

جان می گوید:

حداقل به یک صد میلیارد دلار!

با این حرف او، همهمه ای در میان حضار شکل می گیرد.

مرد دوباره با تعجب بسیار می پرسد:

یک صد میلیارد؟ به راستی بسیار است، ما به تنهایی از پس هزینه آن بر نمی آییم!

در میان همهمه ها، کیسینجر(مشاور ارشد رئیس جمهور آمریکا) در فکری شرورانه به سر می برد.او بهتر از هرکسی می دانست که این سرمایه از کجا می تواند تأمین شود، آری، از استعمار گسترده کشور های آسیایی و نظایر آن!

پس بلند می شود و می گوید:

ژنرال، هزینه تامین می گردد، قدم بعدی را ذکر کنید.ما اشتباه بسیار فاجعه انگیزی مرتکب شده ایم، به طوری که ادامه ی حیات این سازمان، بسته به این عمل است، پس جان، بسیار دقت کن، که جای خطا و اشتباهی وجود ندارد.

ژنرال با خوشنودی تعظیم کوچکی می کند و می گوید:

سروَرَم، شما را اطمینان می دهم که این سرمایه شما،به یغما نمی رود و در مسیر پیشرفت کشور بزرگمان، صرف خواهد شد.

مسٔول کمیته از جای برمی خیزد و به دنبال آن بلند و رسا می گوید:

تصویب طرح توجیهی، مکتوبات در روزهای تالی ،برای کاردانان فرستاده خواهد شد!

و اکنون ، جلسه به نفع پرونده ی ژنرال ، تصویب می شود، ژنرال خود نیز نمی توانست باور کند که طرح توجیهی اش ، مورد پذیرش قرار گیرد،این یک موفقیت چشم گیر برای او حساب می شد، البته به شرطی که بتواند اشتباهش را جبران کند!

متقاعد کردن هیات رؤسای سازمان آن هم در چنین زمینه هایی، کاری دشوار و ناممکن است، حال چطور این اتفاق افتاد؟

اما ژنرال نمی دانست که همه ی جلسات امروز،تنها یک نقشه محرمانه است، یک نقشه!آری، نقشه ای که ژنرال در آن،حکم یک مهره ی سوخته را دارد!

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ششم

پنجاه سال بعد،(۲۰۰۰میلادی),واشنگتن دی سی:

مرد شلاق را بالای سرش تاب می دهد و با قدرت هرچه تمام بر کمر زندانی گریز پایش می نوازد که از صدای برخورد آن، صدایی رعدآسا ایجاد می شود،مرد ،نفس نفس می زند، گویی تمام انرژی اش را در این دو ساعت شکنجه از دست داده است، اما آن زندانی حتی دم بر نمی آورد، گویی حسی ندارد، آن چنان که نه دردی احساس می کند و نه صدایی!

مرد با پرخاش و صدای بلند فریاد زد:

(?Vy priznayete eto ili ne izbili menya nastol'ko, chtoby umeret')پسره ی بی همه چیز، اعتراف می کنی، یا انقدر کتک بزنم تا بمیری؟

در آن هنگام، در سلول باز می شود و پیکر ژنرال سوم،(جاناتان)در آستانه ی در ظاهر می شود،با ورود ژنرال،مرد شلاق اش را پایین می آورد و سلام نظامی می دهد،ژنرال با همان ابهت همیشه گی اش به او دستور آزاد باش میدهد و می گوید:

کافیست فرمانده، گویا او قصد اعتراف ندارد، تنبیه بماند برای وقتی دیگر، صدراعظم دستور داده اند اورا نزدش ببریم،گویی از مقامات والا ،حکمی در راستای عمل صادر شده است، سریع باش، او را آماده کن، می دانی اگر صدراعظم  بفهمند که او فرار کرده است چه بلایی سرمان می آورد؟

سپس پوزخند پیروزمندانه ای می زند و رو به زندانی ادامه می دهد:

اما خوشبختانه، تو آنقدر ها هم خوش شانس نیستی، شازده کوچولو!

سپس عقب گرد می کند و از سلول خارج می شود،اما قبل از آن که سلول را به طور کامل ترک کند خطاب به زندانی به فرانسوی گفت:

(Hé, ce serait mal si le chancelier comprenait quelque chose à propos de ta fuite, tu sais؟):هی تو، بهتره برای خودت هم که شده، صدراعظم چیزی از این ماجرا نفهمند، فهمیدی؟

بعد به انگلیسی رو به فرمانده می گوید:

می دانی که چه کار کنی فرمانده؟

فرمانده لبخندی شیطانی می زند و سرش را تکان می دهد:

بله قربان!

×××

فرمانده لبخندی شیطانی بر لب دارد، او می دانست که پسرک ،گوش به حرفشان نمی دهد ، او بسیار نترس و بی پروا بود،بنابراین چاره ای جز این کار نداشت.

نگاهی به زندانی می اندازد، سرش پایین است و با بی‌حالی از مچ دست هایش آویزان شده است و بر بدن سفید رنگش، جای هزاران هزار ضربه ی شلاق، خودنمایی میکرد.

فرمانده محلول شمیایی مخصوص را بر داغ آتشینش می نهد و در یک آن بر بدن او قرار می دهد که با این کار پوست و گوشت بدن زندانی، ذوب می شود و تنها صدای نعره است که از سلول بیرون می رود و به گوش دیگر زندانیان می رسد، زندانی از درد به خود می پیچید اما فرمانده با همان دل سنگش، قصد برداشتن آهن داغ را از روی بدن او را نداشت،معتقد بود که آهن باید روی بدن زندانی سرد شود و تا فلز سرد نمی شد،او آهن را بر نمی داشت!

زندانی چیزهایی را به فرانسوی می گفت که برای فرمانده مفهوم نبود،اما هرچه بود،لحنش شباهتی به التماس کردن نداشت،گویی عصبانی و متشنج بود.

فرمانده بدون اهمیت به حرف های او، با خشم به انگلیسی گفت:

بهتر است به زبان مادریت زر زر نکنی وگرنه بدتر از تا این را به سرت می آورم،فهمیدی؟وقتی غلط زیاد می کنی و از اینجا فرار می کنی، باید منتظر این لحظات هم باشی!تو را با هیچ چیز به جز سم مار،نمی توان به اطاعت وا داشت، پس بگذار خوب به درونت نفوذ کند و دردی غیر قابل وصف را درونت پدید آورد،آن موقع است که بی چون و چرا،آن چیزی را که بهت دستور می دهند، اجرا می کنی!

نعره های زندانی به ناله های خفیف تبدیل شده بود، گویی دیگر روح در بدن نداشت، اما درد واقعی را زمانی احساس کرد که آهن با تکه ای از پوستش کنده شد و جای آن، زهر واررد خون اش شد!

دیگر حتی نای فریاد زدن راهم گویی نداشت.

فقط و فقط درد بود که سیستم کنترل بدنی اش را ضعیف می کرد و تصویر را مقابل چشمانش تار تر!

###

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

مسول کاخ(سازمان سیا)ورود فرمانده و همراهش را اعلام می کند:

فرمانده ، کنت دوشس کمبریج و همراهشان، وارد می شوند.

و به دنبال آن، صدراعظم با غرور و عظمتی غیرقابل وصف،بر تختش تکیه می زند و با دست ورود آنها را تایید می کند،گویی او خدا است و دیگران بندگانش!

فرمانده و همراهش(پسر زندانی) وارد می شوند و مسافت قصر را برای رسیدن به حضور صدراعظم و ژنرال طی می کنند، اما زندانی، گویی احساسی ندارد، چشمان بی روح و احساسش، نشانی از چشمان یک آدمیزاد ندارد!

فرمانده تعظیم می کند، اما پسر، همچنان با چشمانی بی تفاوت در چشمان صدراعظم نگاه می کند، گویی پس از گذشت چند سال،هنوز هم تعظیم کردن را نمی پذیرد!

فرمانده با همان ژست نظامی اش رو به صدراعظم گفت:

سرورم سلامت باشند، درخدمت گذاری حاضرم،چه کاری از دست ام بر می آید؟

صدراعظم نگاهی گذرا به فرمانده می اندازد و سپس روی پسر متوقف می شود و روبه فرمانده می گوید:

باز که این پسر را شکنجه داده اید، بگویید ببینم فرمانده، او دوباره فرار کرده بود؟

فرمانده آمد که دروغ بگوید و منکر این موضوع شود که صدراعظم دستش را به نشانی سکوت بالا می برد و می گوید:

اشکالی ندارد فرمانده،همین که الان اینجاست، جای خوشحالی دارد، سپس به پسر نگاه می اندازد و ادامه می دهد:

از اینکه فردی چنین باهوش باشد که بتواند از دست هزاران مامور مسلح کاخ فرار کند،باید حیرت کرد و من بسیار خوشحالم که چنین فردی، جز افراد من است!قدرت در وجودت موج می زند، قدرتی بی نظیر و خارق العاده!

اما ژنرال به میان حرف صدراعظم پریده و می گوید:

اما قربان، ما مطمعنیم که یک نفر از افراد کاخ به او کمک کرده و در این کار دست داشته است، دلیل شکنجه بیش از حدمان هم برای به اعتراف درآوردن او بود.

صدراعظم می خندد و می گوید:

پس بعد از یک هفته شکنجه در بدترین زندان های آمریکا نیز اعتراف نکرد؟ فوق العاده است،فوق العاده!

ناگهان جدی می شود و رو به زندانی که او را بدون کوچک ترین احساسی، سرد می نگریست،می گوید:

اما دیگه تکرار نخواهد شد،مگر نه جوان؟نباید هم تکرار شود.دلیل اینکه الان اینجا هستید،حکم صادر شده ی رییس مان است.خودت را آماده کن پسر، مقصد بعدی ات، انگلستان، مهد سیاستهای جهانی است!

سپس ادامه می دهد:

گویی ملکه بریتانیا (الیزابت) سرورمان را آزرده خاطر کرده اند، می دانید این یعنی چه؟ یعنی لیست سیاه!!!

ژنرال و فرمانده هردو باهم اعتراض می کنند:

اما قربان!!!

صدراعظم دستش را به نشانه ی سکوت بالا می آورد و می گوید:

 مخالفان اعلی حضرت باید طعم لیست سیاه و سیاهی را بچشند،چه کسی مخالف فرمان من است؟

سپس فریاد می زند:

لیست سیاه را بیاورید!همین الآن!

و اما لیست سیاه،لیستی که هیچ کدام از اعضایش راحت از آن بیرون نیامده امد و یا حتی شانس بیرون آمدن را هم از دست داده اند، این بار ، نام خاندان سلطنتی بریتانیا در آن آورده می شود،اما این دفعه دیگر چه نقشه ای در سر سیاست مداران دموکراسی آمریکا می گذرد؟

###

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

لندن، پایتخت انگلستان:

با دقت فرودگاه را از نظر می گذراند، هزاران بو، هزاران صدا و هزاران کیلومتر از آنجا را می توانست احساس کند،حتی کوچک ترین حرکت ممکن هم از گوش های تیز او جا نمی ماند، او را دیوانه کرده بودند.

سریع از فرودگاه خارج می شود و به سمت در خروجی می رود، تیم سازمان سیا نیز به دنبالش به راه افتادند، هرکس آنان را از دور می نگریست، جز چشمانشان و لباس های مشکی،چیز دیگری نمی توانست ببیند، به آن گروه ،لقب گروه شکارچی(Hunter Group ) را داده بودند که مطمعنا برازنده شان بود!

مقصد را (قصر بریتانیا) از فرسخ ها هم احساس می کند، دلیل اینجا بودنش را، طعمه هایش را می شمارد، شکارچی شکارش را هدف می گیرد، با او بازی می کند و سپس او را در دام مرگ خودش می اندازد، آری این است روش کار آنها!بازی مرگ، بازی ای که به بازیگر نیازی ندارد بلکه به شکارچی هایی همچون آنها نیاز دارد!

نیازی به ماشین نداشتند، این مسافت را می توانستند سریع تر از ماشین طی کنند، آنها همانند سایه می ما نستند، سایه ای مه آلود، چالش بر انگیز و پر از نو آوری، کافی بود از فاضلاب شهر عبور کنند یا از روی سقف خانه ها پرواز کنند، تا آنگاه در می یافتید که آنها کیستند!

داخل فاضلاب می شوند،در همان لحظه اول، تمام راه های فاضلاب برایش نمایان می شود، احساسش می کند، تعداد دقیق جانوران و لیست تمام آشغال هایی که در آن جا وجود داشت!

آنها برای جلوگیری از خیس شدنشان، طبق آموزش های تخصصی شان، از دیواره های فاضلاب بالا می روند و با یک پرش، از تونل آب راه عبور می کنند، آنها خود سایه بودند، سریع تر از سایه و باد از فاضلاب گذر می کنند.

چشم توان دیدن آنها را نداشت، سریع و بدون توجه، صریح و تاریک، آری آنها، شکارچی های امریکا هستند، از آن ها جز این چه انتظار دارید؟

اعضای گروه، نمی بایست از ارشدشان جلوتر می زدند، اما آنها حتی به گرد پای ارشدشان(senpai) هم نمی رسیدند چه به اینکه بخواهند از او پیشی نیز بگیرند!

شما می دانید آنها کیستند،می توانید ببینیدشان. می توانید بشنویدشان، آنها در تاریکی زندگی می کنند، آنها خود تاریک تر از تاریکی هستند!

در همین لحظه، در جایی در سازمان سیا، کیسینجر و همدستانش در آمریکا راحت بر روی صندلی های اداری شان نشسته بودند و بازی آنها را به صورت زنده تماشا می کردند، می شنیدند و همانند یک گلادیاتور به آنها دستور می دادند! فقط خدا می دانست که آنها و صدراعظم شان چه خواب هایی برای خاندان سلطنتی بریتانیا دیده بودند!

فاضلاب به پایان خود نزدیک می شود و آنها به اجبار مجبور می شوند از سقف خانه ها راه خودشان را باز کنند. با یک حرکت از گوشه ی خانه ای به بالا می پرند، هماهنگ و با نظم، بدون کوچک ترین خطایی، آنها برای این روزها، سال های سال برنامه ریخته و تمرین کرده بودند، همه به جز ارشدشان، که کوچک ترین حرکتی برای ماموریت نمی کرد!

گذر از سقف خانه ها آن هم در روز ،تمرکزشان را برهم می زد، گویی چشمانشان توانایی تحمل نور خورشید را نداشتند،از همه مهم تر، بوی انسان ها بود که تمرکز حواس او را به حد قابل توجهی پایین می آوٌرد!

چشمانشان را می بندند، و با اکتفا بر قوه ی شنوایی و بویایی شان، همانند گردبادی رعد آسا و خانه خراب کن، از ساختمان های بلند می گذرند.می پرند، آویزان می شوند، بالا می روند و همچون خفاشی روز پر، پرواز می کنند!

آری آنها این اند، خفاشان کوری که با وجود نابینایی شان، همچون اژدهایی شعله ور پیش می روند، هدف آنها تنها یک چیز است، نابودی، مرگ، شکار!تنها چیزی که به آنها یاد داده اند، چگونگی شکار کردن بوده و بس! آنها به راستی شکارچی های واقعی اند!

فاصله بسیار کم می شود، آنها دست از حرکت بر می دارند و بعد با یک حرکت بر روی زمین می غلتند!

بالاخره به مقصدشان رسیدند، آن هم در کمتر از یک دوم زمانی که ماشین برای رسیدن به اینجا صرف می کرد، حیرت انگیز بود، حیرت انگیز و خارق العاده!چه کسی باور می کند؟

نقاب شان را بر می دارند، با چشمانشان گویی حرف می زنند، به سمت قصر بریتانیا(مقصد) قدم بر می دارند، و این آغاز شکار شان است!

فراموش نکنید این یک بازی بیش نیست، بازی ای با نقش آفرینی شکارچیانی همچون آنها!

###

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

Flash back:

پروفسور داد می زند:

مگر نگفتم همه ی گونه های سگ سانان و گربه سانان اینجا باشد کاشیله؟

شکارچی (کاشیله)  سرش را پایین می اندازد، حرفی برای گفتن ندارد.

پروفسور داد بلندی می کشد و جام روی میزش را با قدرت به زمین می کوبانَد، اگر ژن ها ناقص می ماند، انسان شبیه ساز شده شان در معرض خطر ابتلا به اختلالات آلبینیسم (بیماری زالی) قرار می گرفت و این یعنی نقص، چیزی که در کار او نبوده و نیست!

طول اتاق را قدم می زند و سیگارش را می کشد ، باید فکری می کرد، به گرگ نر که در قفس قدم رو می رفت، نگاهی می اندازد، گرگ از گونه ی نایاب گرگ ها ( Canis refus) ، (گرگ قرمز) بود که تنها همین یک گونه از آن باقی مانده بود، آخرین گونه از خطرناک ترین گونه ی گرگ های گرم سیری! 

ناگهان لبخند نامحسوسی می زند، او می توانست آلبینیسم را به حداقل برساند، اما خنثی؟نه، به هیچ وجه، او یک شبیه ساز شده است، باکتری های او مصنوعی بودند و این یعنی قادر به تولید مقدار زیادی از ملانین نبودند و نخواهند هم بود!

روی خورده های شکسته شده ی جام پا می گذارد و به صدای شلاق گوش می دهد، شلاق ذهن اش، به او می گفت، می گفت که این کار را انجام دهد! کشتن آخرین گونه از گونه ی گرگ های قرمز باقی مانده؟به راستی چه کاری بدتر از این وجود داشت؟وحشتناک است!

شکارچی همانطور زانو زنان پرسید:

قربان، دستورتان چیست؟ آیا بازهم اصرار دارید که آن پلنگ ایرانی را شکار کنم؟

پروفسور پوزخند پیروزمندانه ای می زند و می گوید:

خیر کاشیله، این کار از تو بر نمی آید، شکار بچه پلنگ ایرانی نیاز به یک معجزه دارد، این گونه را از جمهوری چک ، شکار کنید!

سپس کمی مکث می کند و ادامه می دهد:

هرچند که قدرت و تنومندی و اقتدار پلنگ ایرانی را ندارد ، ولی بازهم بهتر از دست خالی بازگشتن تو است، یادت باشد این آخرین فرصت تو است کاشیله، خودت را ثابت کن، جای اشتباه و خطایی وجود ندارد!

شکارچی تعظیم فرود می آورد و رو به پروفسور می گوید:

سوگند به انجیل، شما را نا امید نخواهم کرد پروفسور!

سپس با علامت دست پروفسور که به او اجازه ی مرخص شدن را می داد، از آزمایشگاه عقب گرد می کند و بیرون می رود.

پروفسور پشت میز اش می نشیند و متفکرانه به گرگ خیره می شود، کره ی چشمان زرد رنگش، او را می ترساندند، او نمی دانست که با اضافه کردن ژن این گونه ی سگ سان، بزرگ ترین اشتباه عمرش را انجام می دهد، اما گرگ، گویی که با چشمانش او را به مبارزه فرا می خواند، انگار نه انگار که او اکنون در قفس است، باز هم همان قدرت را داشت، قدرتی که از چشمانش نشأت می گرفت و به اطراف اش سرازیر می شد و همه گان را می ترساند!

سیگارش را در زیر سیگاری (ash tray) اش خاموش می کند و دود سیگارش را نیز به هوا می فرستد، از گرگ نگاهش را می گیرد و به باران ای که شلاق وارانه خودش را به پنجره ی آزمایشگاه می کوباند می دوزد، گویی آسمان نیز خبر از اتفاقی شوم می داد، اتفاقی که به دست خود او به وقوع می پیوست، حدس می زنید؟ این همان هشدار ا بود که به پروفسور داده می شد اما او همچون نابینایان پا به راه شوم و نامعلوم اش می گذاشت و در ادامه دادن آن، اصرار می ورزید!

@Narges85 @Hasti81 

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

لندن(پایتخت کشور انگلستان)

کاخ ملکه الیزابت(کلارنس هاوس)

نگاهی به اطراف کاخ می اندازد، علاوه بر نیروهای ویژه گارد سلطنتی که محافظت از ملکه انگلیس و سایر اعضای خانواده سلطنتی را برعهده دارند، نیروهای مسلح پلیس نیز در مقابل این کاخ ها استقرار یافته اند.

سیستم امنیتی بسیار بالا آنجا غیر قبال نفوذ بود، اما نه برای او، چرا که او همین اکنون نیز به آنجا نفوذ کرده بود.چشمان اش را می بندد، بو می کند، بوی چای وانیلی ملکه را از اینجا نیز می توانست تشخیص دهد، او عاشق چای وانیل بود.

چشمانش را باز می کند، او نقطه ضعفش را پیدا کرده، چای وانیلی؟ اوه خدای من، معلوم است که نه! بلکه شخصی که چای را به او هدیه داده بود، دوشس کنت وینزر! آن نقطه ضعف اش بود، یا بهتر بگویم یکی از نقطه ضعف های ملکه!

لبخند کمرنگی بر لبانش می نشیند، دوشس کنت وینزر، صاحب یک شاهدخت (دختر) بود، طعمه را انتخاب می‌کند، آری ، نقطه ضعف دوشس کنت وینزر دخترش بود، حال باید می دید که نقطه ضعف دختر زیبارویش چه است.

هیچ نشانه یا بویی از او(دختر کنت وینزر) در این کاخ دیده نمی شد، او اصلا شبیه اشراف زاده گان رفتار نمی کرد، به جشن های مقدس هم نمی رفت، طعمه ی او انتخاب شد، شکارش آماده ی شکار بود!

اما سوال این است:آن ها هم اکنون در کاخ ملکه چه می کنند؟ خیلی پیچیده است، همه ی نقشه های آنان پیچیده است.

گارد سلطنتی آن ها را راهنمایی می کنند، آن ها برای گارد سلطنتی کاخ ملکه انتخاب شده بودند، اولین اشتباه ملکه! آخر آنها کجا و آلمانی هایی نظیر آنها با آن لحجه ی آلمانی شان کجا؟این یک خطای انسانی است ولی آنها حتی متوجه هم نمی شوند!

سازمان سیا ترتیب کار ها را داده بود، بله درست است، آمریکا حتی در قصر انگلستان ملکه نیز نفوذ داشت اما جاسوس؟نه تا کنون، آنها اولین جاسوس هایشان هستند!

###

چشمان بی احساسش را به ژنرال ای که مسول پذیرشش آن ها به گارد امنیت سلطنتی ملکه بود می دوزد و او را استنتاج می کند.

چهل و دو ساله، اهل بریتانیا، دارای دو همسر(یک پنهانی)و دارای سه فرزند مجرد، رتبه اول آزمون استخدام ارتش، متولد سپتامبر، خشن و جدی ، نقطه ضعف بدنی : کمر، گردن و پشت سر، نقطه ضعف روحی :ناراحتی همسر، انجام ندادن وظایف مربوط به کار و تعداد بیشمار دیگر که به کار او نمی آمدند.

پوزخند می زند، نقطه ضعف های ژنرال نیز به او بسیار کمک می کردند و اما این بود ژنرال که نمی دانست استخدام او و گروهش منجر به مرگ عزیز ترین کسانش می شود!

### 

شلاق بر روی صورتش می نشیند، از درد فریاد می کشد، شکنجه‌گر بار دیگر او را به شلاق محکوم می کند، گیسوانش را از پشت با خشونت می کشد و به روسی فریاد می کشد:

_Kudryavyy mal'chik, ty otvechayesh' ili vse yeshche khochesh' knut?(پسره ی خالتور ، جواب می دهی یا باز هم شلاق می خواهی؟)

کلمه ی خالتور در سرش تکرار می شود و تکرار می شود، خالتور، خالتور، خالتور!

ولی فرصت فکر کردن با نشستن شلاق بر روی کمرش را از دست می دهد، نعره اش ستون های سلول را می لرزاند، ضربه های شلاق و تازیانه ی شکنجه گر هر انسانی گرچه با آمادگی بدنی فوق العاده را از پا می انداخت، ولی او که انسان نبود!او خالتور بود،  فوق العاده قوی و مقاوم!

تازیانه پشت تازیانه، فریاد دردناک او هم پشت سر هم تکرار می شد، گویی شکنجه‌گر قصد جان او را کرده بود!

شکنجه‌گر نفس نفس می زند، عرق پیشانی اش را پاک می کند، او خسته شده بود اما زندانی؟ 

گویی جسمی برای درد و روحی برای جوابگویی به جسمش وجود نداشت، او یک خالتور بود که تنها ظاهر انسانی به خودش گرفته بود ولی هیچ شباهتی به انسان نداشت!

شکنجه‌گر از راه دیگری وارد می شود، آهن داغ مخصوصش را برمی دارد و به سمت زندانی می رود، نفس های زندانی سنگین می شود، چشمانش ترسان می شود، به آهن نگاهی می اندازد که کف او به روسی نوشته شده بود:خالتور!

خالتور،خالتور، این کلمه اسم او بود؟ ناگهان آهن داغ بر روی بازوی چپش می نشیند،از شدت درد فریاد گوش خراشی می کشد که صدایش را تمام زندانیان آن زندان می شنوند و از ترس در خود مچاله می شوند!

فریاد و فریاد، آهن داغ هرلحظه بیشتر پوست تن او را ذوب می کرد و این او بود که از درد نعره می کشید.

از خواب بیدار می شود، باز هم کابوس! با دست راستش جای سوختگی اش را لمس می کند، گویی بعد از چند سال هنوز هم می توانست دردش را احساس کند!

پوزخندی می زند، خالتور! زمزمه می کند:

_خالتور،خالتور، خالتور!

چرا این نام را بر تمام بدن او حک کرده بودند؟واضح است، چون او یک شبه انسان بود و با این کار به او یادآوری می کردند که هیچ وقت حق زندگی کردن را مانند یک انسان ندارد!

هیچ وقت!

###

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

«یوهان»⁦

لبخند مصلحتی می زند، هرچه نباشد، او امشب به عنوان مهمان ویژه دعوت شده بود.مهمانی سلطنتی برای خاندان سلطنتی بریتانیا در لندن برگزار شده بود و او امیدوار بود که طعمه اش را در این مهمانی ببیند.

می پرسید برای چه دعوت شده بود؟ ساده است!او عضو گارد محافظت از ملکه بود، یا می توان گفت همان مامور مخفی. اسلحه اش را لمس می کند، هر آن می توانست ماموریت را با کشتن ملکه به پایان برساند ، اما سازمان این را نمی خواست، آنها می خواستند خرد شدن ملکه را تماشا کنند، علاوه بر آن، هزاران هزار مامور مخفی دیگر در این مجلس باشکوه حضور داشتند، شکست هزاران مامور فدرال آموزش دیده ی مسلح، کاری بس دشوار بود!

ملکه الیزابت با چندی از مقام های سیاسی و دولتی در حال مذاکره و گفت و گو بود ولی اصلا متوجه چاقویی که در دست یکی از حاضران بود و به او نزدیک می شد نبود، پوزخند می زند، شخصی که چاقو در دست داشت، دوست عزیز امیلیا وینزر بود، طعمه اش بیش از اندازه خنگ بود، او عاشق طعمه های باهوش تر بود!

با یک حرکت سریع که از دید همه گان پنهان ماند، خودش را به پسر چاقو به دست نزدیک می کند و درست در لحظه ای که می خواست ضربه اش را وارد کند، دستش را می پیچاند و پشت کمرش قرار می دهد، چاقو از دست پسر به دستان یوهان منتقل می شود. او چاقو را روی گردن پسرک می گذارد  با این کارش ملکه در حلقه ای از محافظان فرو می رود و چند مامور فدرال با لباس های ضد گلوله و ماسک های ضد شیمیایی وارد سالن می شوند، گویی امنیت در آنجا از آنچه به نظر می رسید بالاتر بود.

ملکه مات و مبهوت به پسر نگاه می کند که چگونه توسط مامورانش دستگیر می شود، در این لحظه بود که او متوجه شد پسر و ملکه همدیگر را می شناسند اما گویی از این آشنایی خوشنود نبودند.اما حال سوال این است: چرا ملکه چیزی نمی گوید و می گذارد که او را به آسانی دستگیر کنند؟

او با یک لحظه دقت توانست جواب این سوال را در یابد، شما چه؟ خیلی آسان بود! پوزخندی می زند و چاقو را روی زمین می اندازد و از مهلکه دور می شود، شکی نیست که اگر او نبود هم اکنون ملکه در تخت بیمارستان بستری شده بود، گویی پلیس های فدرال آموزش دیده هم در حد او نبودند و حتی نمی توانستند موضوعی به این کوچکی را مدیریت کنند!

به جام نوشیدنی اش را که توسط ورود ماموران روی زمین خورد شده بود نگاه می کند، اما با یک نگاه متوجه می شود کسی که این جام را شکسته است، از هم تیمی های خودش است، سرش را بر می گرداند که با آتور چشم در چشم می شود، او با این کار به او گفت که امیلیا جایی در همین نزدیکیست، پوزخندی می زند ، حتی اگر آتور به او نمی گفت خودش متوجه حضور او شده بود، افتضاح است که او را در گروه او گذاشته بودند!

چگونه؟ پیام رمزی ساده ای بود، آن هم برای آن ها. جَو سالن دوباره به حالت عادی بر می گردد، ماموران امنیتی از سالن خارج می شوند و آهنگ لاتین ملایم دوباره در سالن پخش می شود، ملکه دوباره به گفتگو مشغول می شود اما!

او از سالن خارج می شود و به سمت پشت بام قصر می رود، مامور های فدرال نیز با دیدن کارت درج شده ی امنیتی بر روی کت او ، به او اجازه ی ورود. خروج می دهند، آن ها هم خنگ بودند، چون شخصی به نام درج شده بر روی کات اصلا وجود نداشت!

پوزخند گوشه ی لبانش جا خوش می کند، به طبقه ی دوم قصر می رسد، جایی که به ظاهر شخصی در آنجا وجود نداشت اما طعمه اش در آنجا جا خوش کرده بود، نقطه ضعف طعمه اش را پیدا می کند، برعکس دوستش او کمی باهوش تر بود!

پشت در ورودی سالن می ایستد، کارت اش را به حسگر امنیتی در سالن می کشد که با این کار، در با صدای بلندی باز می شود. صدای ضربان قلب طعمه اش را می شوند که افزایش پیدا می کند، او می ترسید، طعمه ی باهوش اش ترس را احساس می کرد.

اسلحه اش را آماده ی شلیک می کند و وارد سالن می شود ،با ورود به سالن، بوی خون مشامش را نوازش می کند، هزاران هزار مامور امنیتی کشته شده در آن سالن وجود داشت که قاتل همه ی آنها کسی نبود جز، امیلیا وینزر، دختر خاله ی ملکه الیزابت عزیز!

به پنجره ی باز شده ی سالن نگاه می اندازد که وزش باد پرده هایش را به پرواز وا می داشت، طعمه ی عزیزش گریخته بود، گویی خودش نیز مجروح شده بود، این جا ماندن برایش منجر به مرگ می شد، آن هم قبل از اینکه او ترتیب اش را بدهد!

اسلحه اش را قلاف می کند و با بی سیم، ماموران را به طبقه ی بالا فرا می خواند، کارت اصلی اش را بر روی کتش درج می کند و در کمال خونسردی از پله ها پایین می رود، کار او در اینجا تمام شده بود، او نقاط ضعف طعمه اش را پیدا کرده بود، هم چنین هزاران اطلاعات استنتاج شده ی دیگر!

بو می کند، احساسش می کند، طعمه اش بدجور گلوله خورده بود و خون ریزی داشت، او فرار می کرد و شکارچی اش نیز بوی او را دنبال می کرد. اما او برای چه می خواهد ملکه ی عزیزش را به قتل برساند؟خیلی ساده است، جواب آن تنها یک کلمه است:انتقام!

###

ویرایش شده توسط NERSIA

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دورازدهم

توجه: دوستان و خواننده گان محترم، به دلیل یکسری مشکلات پیش اومده، این پارت با کمی تاخیر ویرایش و نوشته می شه، این پارت هم صرفا به خاطر به متروکه نرفتن رمان بود، با تشکر از صبوری و درک مدیران.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...