رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
*fatemeh*

رمان معراج آغوشت | fati_D کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : معراج آغوشت

نام نویسنده : FATI_D کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه _درام

هدف:هدفم نشان دادن این است که عشق زشت و زیبا نمی‎شناسد؛ خوب و بد نمی‎شناسد؛ سیاه و سفید نمی‎شناسد؛ می خواهم نشان دهم، سفیدی که در قلب سیاهی نفوذ می‎کند وانجاست که می‎فهمد، سیاه بودنم زیاد آسان نیست؛ خوب بودن وخوب زندگی کردن، در بعضی از شرایطی فقط یک شعار احمقانست؛ وسیاهی که کم کم می‎فهمد، می‎‎شود کمی منعطف بود، می‎شود از زندگی هم لذت برد، می‎شود با کسی دردودل کرد حتی قطره ای اشک ریخت.

خلاصه:اين داستان، روايتگر ِ زندگي‎هاييست كه هركدام، يك انسان ِ آب ديده را در كوير ِ بي‎رحمي ها، در خود جاي داده اند. دو فرد که سرسخت بار آمده اند؛ با اين تفاوت كه روح يكي، با بي‎مهري‎هاي بي‎انتها تاريك شده و يكي همچنان عشق مي‎ورزد. حال اين دو انسان، تاريك و سپيد، مقابل ِ يكديگر قرار گرفته و سرنوشت ِ خود را رقم مي‎زنند.

نلظ رمان: @hana81

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید

آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکارم ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به نام خالق عشق

مقدمه

به چهره‌ی بی احساس وسرد رو به روم زل می‎زنم.

به لب ‎هایی که نمی‎دانم چند روز، یا چند ماه، شایدم چند سال، بر تبسم گشوده نشده‎اند!

به ابروانی که، جوری هم دیگر را در آغوش گرفته‎اند که گویی عزم ترک کردن هم را ندارند.

نگاهم به آن دو گوی سیاه شب‎زده ولی منفور می‎افتد؛ به دیده‌هایی که با سردی پیکر هر بشری را به رعشه وا می‌دارند، دیده‌ها‎یی که کلمه‎ای به نام غرور را فریاد می‎زنند.

چه کسی تاب این همه سردی را دارد؟ چه کسی می‎تواند با غرور و تکبرشان محاربه کند؟!

بازهم مثل همیشه انزجار سراسر وجودم را فرا می‎گیرد؛ فکم منقبض و دستم مشت می‎شود.

تنم از شدت این نقار می‎لرزد؛ دست مشت شدم را بالا می‎آورم و در اخر پرتره مقابلم، هزار تیکه می‎شود!

ولی طوفان درونم نمی‎خوابد، نفرت درونم بیشترمی‎شود.

دست گره خوردم را بازهم به آن تصویر هزار تکیه می‎کوبم، بازهم... بازهم... بازهم آن‌قدر که دیگر اثری از آن ترسیم نمی‎ماند!

به این می‎اندیشم که من چی هستم؟من کی هستم؟اصلا من کجای این داستان استقرار یافته ام؟!

اصلا داستان من از کی شروع شد؟ من به کجا رسیدم؟ چه کردن با من؟ من فقط ادم بده ‎ی این داستانم؟

آری من آدم بده‎ی این داستانم، یا شایدهم قربانی این داستان!

کسی که قربانی هوس رانی ‎ها‎ی اطرافیانش شد، کسی که به ادم بده‌ی داستان تبدیلش کردند!

منی که همه را خرد می‎کنم، غرورشان را زیر پا له می‎کنم، من که سرمای زمستان پیشم کم می‎آورد، منی که دل هر بشری را می‎شکنم، تا از شکستن غرورم جلوگیری کنم، منی که از گناه ابایی ندارم و از این‌ها لذت می‎برم، چون خودم می‎خواهم، چون خودم این راه را انتخاب کرده‎ام!

حال چه کسی، توان مقابله با من را دارد؟ چه کسی، می‌تواند در برابر غرور و تکبرم، ایستادگی کند؟ چه نیرویی می‎تواند، مرا از این راه منصرف کند؟

@hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

چمدان زرشکی رنگی که تمام لباس‌هایش را در آن نهاده بود؛ برای بیستمین مرتبه چک کرد.

  کار‌هایش مضحک بود، این‌همه حجم از استرس با او بیگانه بود؛ بعد از این که برای بار بیستم از برداشتن تمام وسیله‌های ضروری مطمئن شد، دست از کاوش چمدان برداشت.

نفس عمیقی کشید، تا کمی از دلهره‌اش کم شود؛ هنوز در راست بودن امرش شک داشت، محتملاً برای این امر هنوز حاضر نبود؛ اما مهراد بود دیگر، راه متقاعد کردن او را به خوبی بلد بود.

هنوز کشمکش دیشب را به خاطر داشت. در اصل یک وهله هم از خاطرش بیرون نرفته بود؛ اقرار می‌کرد که حرف‌های مهراد، بدجور ذهنش را درگیر کرده‌اند.

(- تا کی می‌خوای فرار کنی؟!

تاکی می‌خوای همه چیز رو از همه پنهون کنی؟ خودت هم خوب می‌دونی که یک روز همه، همه چیز رو می‌فهمن. )

این دو کلمه سوار بر چرخ و فلک ذهنش در حال چرخش بودند. خودش هم به خوبی مطلع بود که منظور مهراد از واژه همه، یک نفر است.

درسته مهراد بعد از شش سال، عاقبت به برگشت قانع‌اش کرده بود؛ اما نمی‌توانست او را به بیان واقعیت ها راضی کند. شاید به خاطر این بود که او هم، همه چیز را نمی‌دانست!

مهراد تنها ادمی بود که از رویداد هایی که برایش افتاده بود، آگاهی داشت؛ اما نه همه‌ی رویدادها!

نگاهش به آینه‌‌ی مقابل‌ افتاد. به دیده‌های طوسی نقشش خیره شد. بیم داشت، از برگشت باک داشت، از مرور یاد بود ها خوف داشت، از روبه رو شدن با آدم ها واهمه داشت، اما به همان اندازه دلش تنگ بود! دلش تنگ خیلی ها بود، اما آگاه بود راهی که برگزیده است، چندان راه آسوده‌ای نیست. مطلع بود که حادثه‌های فراوانی انتظارش را می‌کشند، اما او  توی این سال ها به نیکی یاد گرفته بود که چجوری ظاهر خونسردش را حفظ کند؛ اینکه چجور تظاهر کند و خود را بی‌دغدغه‌ترین فرد آفاق نشان دهد، برایش عمل شاقی نبود. ایام از او یه بازیگر متبحر ساخته بود، اما بازهم هراس داشت. خوب می‌دانست که هر چقدر بازیگر کارکشته‌ای هم باشد، مدافعه در مقابل  برخی ها برایش از کوه کندن هم دشوار تر است. سال‌ها پیش ابراز کرده بود که در برابرش سست است، اما  خودش نه، بلکه خیلی ها هزار بار به خودش گفتن که تغییر کرده است، دیگر آن فرد شش سال پیش نیست؛ اما باز هم به این تغییر، آن میزان وثوق نداشت. او عادت‌هایش تحول یافته بود، قلبش که تغییر نکرده بود.

نگاهش‌ را روی تخت دونفره‌ی یاسی رنگ که در میان اتاق عظیمش جای داشت، انداخت. به فرشته‌ی پریرو که روی  تخت خوابیده بود، نگاه کرد.

در اصل همه‌ی این فعل‌ها را برای او می‌کرد؛ تنها امید هستی‌اش، یا خود هستی‌اش، اره خود هستی‌اش بود؛ به خاطر او هم که باشد، برای خود پیمان پایدار ماندن داد بود؛ میثاق جنگیدن داد بود. به خاطر تنها بهانه‌ی حیات‌اش، می‌جنگید در معرکه‌ای که خیلی‌ها مقابل‌اش قرار داشتند، اما  هیچ‌کدامشان به اندازی قلب‌اش، حریف قدری نبودند.

آن‌قدر در فکر‌اش غوطه‌ور شده بود که متوجه نبود  عقربه‌ی ساعت هفت را نشان می‌دهد.

دست از فکر برداشت، باید حاضر می‌شد؛ بعد از یک ساعت پرواز داشتند.

***

ته مانده‌ی سیگار را داخل زیر سیگاریzippo روی عسلی کنار تخت‌اش، خاموش کرد که همین هنگام تقه‌ای به در خورد؛ قبل از این که اجازه‌ی ورود بدهد، در باز شد.

بازنگشت تا به ان یک نفر نگاه کند، به غیر از هامون کسی کلید خانه‌اش را نداشت.

- عقلت گرد شده؟! اول صبح‌ای این چه وضعیه؟

نگاه سر گشته‌اش را از پرتره‌ی روی دیوار، گرفت و به ساعت کم حجم سیاه نقش که روی عسلی سکون داشت؛ انداخت.

@hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با رویت ساعت هفت، تحولی در سیمای اخم آلود‌اش ایجاد نشد. نخستین مرتبه‌اش نبود، اکثر اوقات تمام شب به موقع خواب، به عکس روی دیوار زل می‌زد!
هامون با چند گام خودش را به او که زاویه‌ی تخت‌اش نشسته بود؛ نزدیک کرد.
با دیدن ته مونده‌ی سیگار‌های داخل زیر‌سیگاری،چشمان دریایی‌اش گرد شد. همین که خواست چند حرف گنده بار مرد رو‌ به‌ رویش کند؛ به سرفه افتاد و به این اندیشید که او چگونه در این هوا خفه نشده است؟!
- اتفاقی افتاده؟

با شنیدن صدای دورگه‌اش، به او که با نیم تنه‌ی عور این بار رو‌ به‌ رویش ایستاده بود؛ نگاه کرد. با دیدن دیده‌های سرخ‌اش، پی به بی‌خوابی‌اش برد.
- آدم نمی‌شی مگه نه؟!
بی‌اعتنا به سخن‌اش، از کنار‌ش رد و به سمت کمد دیواری مشکی رنگی که در گوشه‌ی اتاق تمام مشکی‌اش قرار داشت، رفت و با برداشتن حوله به سمت سرویس اتاق حرکت کرد. بین راه ایستاد و به طرف هامون، که هنوز کنار تخت چرم مشکی‌اش ایستاده بود، برگشت و با لحن سردی گفت:
- نگفتی واسه چی اومدی.
هامون که بالکل دلیل آمدنش را از خاطر برده بود، دستی به پیراهن همرنگ چشمان‌اش کشید و گفت:
- عزیز بهم گفت، بهت بگم امشب بری دیدنش.
اخم هایش را بیشتر توی هم کشید و با لحن تندی گفت:
- تلفن اختراع کردن که بکوبی توی سرت!
هامون که به این نوع اخلاق‌اش، سال‌ها پیش عادت کرده بود؛ لبان‌اش را کش داد و دندان‌های سفید‌اش را به عرصه گذاشت.
- تو یه لحظه اون بی‌صاحبت رو روشن کن، ببین چند بار زنگ زدم.
کلافه دستش را داخل موهای، شب رنگش کشید. تازه یاد تلفن‌اش افتاد که دیروز از زور عصبانیت به دیوار کوبیده بود!
از طرفی هم امروز باید به شرکت می رفت و کارهای‌اش، زیاد بود؛ اما از وقتی از سفر امده بود، به دیدن عزیز نرفته بود و اگر امروز هم نمی‌رفت؛ نارحت می‌شد.
***
- تیام، پسرم کجا میری؟
او که در حال باز کردن در خانه بود، با لبخند به سوی لیلی برگشت.
- دارم میرم شرکت.
لیلی ابرو‌هایش را در هم پیچید و گفت:
- با این سنت باید بهت یادآوری کنم که صبحونه بخوری.
تیام سرش را کمی به عقب برد و گفت:
- خب مادر من، عجله دارم. میرم شرکت یه چیزی می‌خورم.
لیلی سرش را به بالا برد و زمزمه کرد:
- می‌بینی خدا! اخه این پسره بهم دادی؛ همش باید حرصش رو بخورم. زنم نمی‌گیره از دستش راحت بشم!
خنده‌اش گرفته بود، با لحن که خنده توش موج میزد، گفت:
- آخه لیلی من، این موضوع چه ربطی به زن گرفتن من داره؟
لیلی رخ‌اش را اندکی کج کرد و ابرو‌هایش را بالا برد.
-خیلی هم ربط داره! هفتاد سالم شده، ولی بچه ی پسرم رو هنوز ندیدم! یعنی من حق ندارم نوه دار بشم؟!
تیام به این اندیشید که مادرش هر روز صد و پنجاه مرتبه، این بحث را به میان می‌کشد و هیچ‌گاه خسته نمی‌شود. از این که فرجام هر بحث به این موضوع کشید می‌شود؛ خسته شده بود.
اما مادرش نه، حتی ساعت هفت صبح هم دست از سرش بر نمی‌داشت.
- تو که این همه نوه داری، بچه‌ی من رو می‌خوای چیکار ؟!
لیلی که روی مبل‌های شاهنه‌ی کرم رنگ‌اش، که خدا تومان قیمت‌شان بود و مرکز پذیرایی عظیم خانه سکون داشتند، نشسته بود، کسری خودش را جابه جا کرد.
- موضوع اینه دیگه، نوه‌ی من بچه دار شده تو هنوز زن نگرفتی!
تیام که با یادآوری حورا کوچلوی‌اش تبسم‌اش، غلیظ تر شد بود؛ با بانگ لیلی از جای‌اش جهید.
- پسره‌ی خیره سر باید خجالت بکشی، نه که بخندی!
تیام این‌دفعه به طرف لیلی به راه افتاد.
مصادف با بوسیدن گونه‌ی چروکیده‌ی مادرش گفت:
- چشم مادر من، هم زن می‌گیرم هم برات نوه میارم. حالا شد؟
لیلی که این‌دفعه اخم‌هایش گشوده شده بود، گفت:
- هر روز بهم این قول رو میدی.
تیام توجه‌اش را به ساعت چرم قهوه‌ای رنگ‌اش انداخت؛ با رویت ساعت، ضربه‌ای به پیشانی‌اش زد و گفت:
-می‌بینی مادر من، اون‌قدر من‌رو به حرف گرفتی که دیرم شد، جلسه‌ی مهم دارم.
بعد هم با عجله به سمت در به راه افتاد.
- مواظب خودت باش مادر، صبحونه یادت نره.
چشمی در جواب لیلی گفت و از خانه بیرون زد.
به طرف پارکینگ، حرکت کرد و سوار لکسوس سیاه رنگ اخرین مدل‌اش شد و ماشین‌اش را روشن کرد.
حاج علی که سرایدار چندین و چند ساله اشان بود، با دیدن ماشین تیام، در را برایش گشود و تیام سری برایش تکان داد و به طرف شرکت راند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...