رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Khodaya

رمان کارما | کوهیار کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

به نام خدایی که همیشه هست...

 

نام رمان: کارما

نویسنده: کوهیار

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

ساعت پارت گذاری: مجهول

هدف از نوشتن: بازگشت به نویسندگی _ اطلاعات درباره بیماری" MS " (مولتیپل اسکلروزیس)

خلاصه: من مجرم هستم.

جرم: اعتماد.             حکم: تنهایی...

قصه‌ی یک دکتر، که بعد از هفت سال پنهان کاری، قصد دارد که پرده از رازها بردارد.

به وطنش باز می‌گردد. با کوله‌باری از درد و تنهایی و تنهایی...

درست چند ساعت قبل از برملا شدن حقیقت، اتفاقی می‌افتد که مانع می‌شود...

یک اتفاق شیرین و در عین حال همان قدر ترسناک...

 

سخنی با نویسنده: بعد از چهارسال دوباره دست به قلم بردن برای کسی مانند من که از قلم می‌ترسم، مانند دست گرفتن خنجری است، که ممکن است روح و روان خودم را مجروح کند. ممکن است، مخاطب را آزرده کند. ممکن است یک عزیز را غمگین...

ولی من با این خجر سعی می‌کنم، دل حقیقت را بشکافم.

امیدوارم من را در این راه یاری کنید. راهی سخت که معلوم نیست به پایان می‌رسد یا نه...

ناظر رمان: @ZHR.MHY

به امید یاری خداوند...

ویرایش شده توسط شبگردتنها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید

آموزش-نویسندگی/

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکارم ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

"مقدمه"

 

 

 

یکی بود و یکی نبود.

غیر از خدا هیچ کس نبود.

روزی بود و روزگاری

همه خوش و خرم بودند.

خوبی خوب بود،

و بدی بد..."

آری، نازنینم

اینها را همیشه در قصه ها می خوانی،

می خوانی و می آموزی

تا قدم در دنیای واقعیت ها بگذاری!...

اما، افسوس

افسوس که روزگار واقعی ما

هرروز از قصه ها فاصله می گیرد.

بیشتر و بیشتر!...

طوری که دیگر می شود غصه 

 و نه قصه!

...

در قصه ها از درستی و پاکی می گوییم.

به به ها سر می دهیم

و

درستکاران را قهرمان می بینیم

اما در واقعیت ها

پاکان و درستان را  بازنده و گوشه نشین می یابیم

و

چاپلوسان و دغل بازان را همه کاره

در قصه ها از راستی و راستگویی می گوییم.

و راستگویان را فاتح قصه ها می دانیم،

اما

 در واقعیت دروغ گویان را موفق می بینیم

در قصه ها از دانایی می گوییم ...

از جغد دانا می گوییم!

جغد دانایی که همه مشکل خود را به نزدش می برند

و در واقعیت مشکل خود را با... حل می کنیم

و... و... و...

افسوس، افسوس که هر روز

 فاصله قصه ها از واقعیتها بیشتر می شود.

دخترم؟!

در دنیای خودت مثل همان قصه ها باش

هرچند که دنیای واقعی؛ 

خوبی را خوب نشناسد...

ویرایش شده توسط شبگردتنها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

وارد فضای تاریک خانه که گویی سال‌هاست در ظلمات است، شدم. از راهرویِ طویل خانه گذشتم، که فرید پشت سرم وارد شد و از همان ابتدا ناله‌هایش را از سر گرفت:

- خدا لعنتت کنه، که همش مایه دردسری پسر!

سرم را نامحسوس تکان دادم و بی‌توجه به غر زدن‌هایش در تاریکی به سمت مبلمان رفتم و بدون لحظه‌ای درنگ یا حتی فکر به اینکه ممکن است کسی در خانه باشد، خود را روی آن‌ها انداختم و سرم را روی پشتی مبل گذاشتم. چشم‌هایم را که از درد می‌سوخت، بستم.

- چرا اینجا کپیدی؟

دلم آرامش و خواب می‌خواست؛ ولی وجود فرید خلاف داشتن این آرامش را ثابت می کرد.

- هوی! با توام‌ها، پاشو برو بالا کپه مرگت رو بذار.

دست چپم را بالا آوردم و به صورت دَوران روی پیشانی‌ام چرخاندم و کلافه گفتم:

- فرید ساکت می‌شی یا خودم دست به کار بشم؟

هیکل چهارشانه و درشت‌اش را کنار من، روی مبل رها کرد و با لحنی که سرشار از خستگی بود، گفت:

- آخه من با این حالم نمی‌تونم تویِ دویست کیلویی رو کول کنم و ببرم بالا!

دست از دَوران گرفتن روی پیشانی‌ام کشیدم و خواستم لب‌ باز کنم، که صدایِ جیغ خفیفی باعث شد ماهیچه‌های صورتم بی‌حرکت بماند.

فرید بلافاصله از جایش برخاست و آرام لب زد:

- صدای جیغ از بالا بود.

آنقدر خسته بودم، که بدنم بعد از بیست و چهار ساعت پرواز فقط خواب می‌خواست؛ ولی حس کارآگاهی فرید مانع می‌شد.

- بریم ببینیم چه خبره؟!

- حتماً از خونه بغلیه. بیخیال!

نگاهی پر از خنده به من انداخت و گفت:

- خنگه ما که همسایه نداریم.

کمی فکر کردم تا صحت حرفش را به تایید مغزم رساندم. آخرش با حالت زار و ناتوانی از جا برخاستم و پشت سر فرید، راه‌پله را در پیش گرفتم. آرام از پله‌های چوبی و مارپیچ خانه بالا رفتیم و در طبقه‌ی بالا به جستجوی صدا پرداختیم. در راهرو قدم می‌زدم و آرزو می‌کردم که توهمی بیش نباشد؛ ولی چند لحظه سکوت بود و کمی بعد صدای التماس‌های دختری به گوشم رسید:

- هرچی بخوای بهت می‌دیم؛ ولی با آبرومون بازی نکن. تروخدا!

به سمت صدا که از اتاق اول در راهروی سمت راست بود، رفتم. صدای دیگری را نیز شنیدم. صدایی با ریتم و آهنگ فوق‌العاده مانند گوینده‌های خبر رادیویِ ساعت هفت صبح در انگلستان، بود:

- ولش کن التماس نکن! وجودش رو ندارن دستشون به ما بخوره. این‌ها نمی‌دونن ما کی هستیم؟!

موضوع داشت جالب می‌شد و به کلی خواب را از سرم انداخته بود.

دستم را روی دستگیره گذاشتم؛ اما دستی مانع از بازکردن در شد. برگشتم و به فرید چشم دوختم که لب زد:

- ممکنه اسلحه داشته باشن.

پوزخندی زدم و با همان صدای آرام گفتم:

- تو که مرد ترسویی نبودی پسر!

سکوت کرد و جوابی نداد که دست‌اش را از روی دست‌گیره برداشتم. صدای سیلی و بعد از آن جیغ‌های پی در پی باعث شد به کارم شتاب دهم و بدون تعلل در را باز کنم.

وارد اتاق شدم و دستم را روی دیوار کنار در گذاشتم تا کلید برق را پیدا کنم و موفق هم شدم. چراغ را روشن کردم که لحظه‌ای نور چشم‌هایم را زد. پلک‌هایم را روی هم گذاشتم تا به نور عادت کنم و چندی بعد چشم گشودم.

ویرایش شده توسط شبگردتنها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

با دیدن دو مرد و دو دختر، پلک‌هایم تا آخرین حد از یکدیگر فاصله گرفت. آن‌ها نیز از دیدن من متعجب شده بودند. یکی از دخترها در دست آن‌ها اسیر بود و دیگری روی تخت کز کرده بود.

قدمی جلو گذاشتم و با صدایی که خودم را نیز به وحشت انداخت، فریاد زدم:

- اینجا چه‌خبره؟!

مردی که جثه‌ی ریز‌تری داشت، قدمی جلو گذاشت و با لحن بدی گفت:

- اومدیم مهمونی!

دست‌هایم را مشت کردم و بازهم فریاد زدم:

- تویِ خونه‌یِ من؟!

دختری که در دست‌هایشان اسیر بود، با دیدن من، شروع به تقلا کرد و فریاد زد:

- دستت رو بکش مرتیکه بی ن*ا*م*و*س.

جلو رفتم و درست رو به‌ رویشان قرار گرفتم. چشم‌هایم را روی دخترک چرخاندم، گویی به دنبال رد آشنایی بودم.

- خفه شو دختره سرتق‌.

اشتبا نکردم. آن چشم‌های آبی را خوب می‌شناختم؛ ولی باورش سخت بود. او در ایران چه می‌کرد؟! آمده بود که مرا آزار دهد؟! آمده بود روانم را بهم بریزد؟! آه از این همه درد...

اخم‌هایم را در هم کشیدم و از دختر که حالا از تقلا افتاده بود، چشم گرفتم و به مردها دوختم. از لای دندان‌های چفت شده، غریدم:

- دستت روبکش تا خوردش نکردم.

گویی که بامزه‌ترین جوک سال را تعریف کردم که بی درنگ موجی از خنده در فضای اتاق پراکنده شد. نه من حوصله‌ی شنیدن قهقهه‌ی غیرقابل تحمل آن‌ها را داشتم نه آن‌ها ارزش مجادله، برای همین بدون ترس و به دور از هرگونه تفاهم، اولین مشت خود را روی صورت زشت یکی از آن‌ها کوبیدم و لحظاتی بعد درگیری بالا گرفت...

در آخر لگدی به پهلویشان کوفتم که از درد در خود مچاله شدند‌. شصتم را گوشه‌ی لبم کشیدم و با لحن جانسوزی گفتم:

- دفعه بعد تحقیق کنید کدوم جهنم دره‌ای می‌رین کثافت کاری. دفعه آخرتون باشه پا توی خونه‌ی ارباب می‌ذارین.

خون از سر و صورتشان جاری بود، که به زحمت بلند شدند و به سرعت از اتاق و مطابِقاً خانه خارج شدند. دستی به صورتم کشیدم و برگشتم طرف دخترها که یکی از آن‌ها به شدت بی‌حال و دمغ روی تخت بود. شک نداشتم بازهم آن افعی بود که او را آرام می‌کرد. کسی که جوانی و زندگی مرا به تاراج برده بود...

- شما‌ها اینجا چیکار می‌کنین؟

صدای فرید خدشه بر افکارم انداخت و باعث شد من هم طلبکار به آن‌ها خیره شوم. سوال من هم بود. کسی جوابی نداد.

- الحمدالله لال نیستین پس حرف بزنین.

بازهم فرید بود که آن‌ها را باز خواست می‌کرد و من باز هم شنونده‌ای بیش نبودم.

دختری، که ردی از انسانیت بر او نمی‌یافتم و کسی نبود جز شایلین، به تلخی لب گشود:

- چیه؟ برای اومدنمون باید از شما اجازه بگیریم؟

با خود فکر کردم که من چگونه زمانی شیفته‌ی این دختر بودم؟ چگونه روزهایم را به او گره زده بودم؟

فرید اما لحن حرف زدن با این دختران چموش را استاد بود:

- پس باید از دوست... بگیرین؟

هنوز هم نظاره‌گر بودم که فرید جلو رفت و چرخی به دور شایلین زد و ادامه داد:

- ببین گربه جون! ما هرچی نباشیم شوهر شما دوتاییم پس خوش ندارم زر زیادی بشنوم.

پوزخند و نگاه معنی‌دار شایلین را خوب می‌فهمیدم و می‌دانستم این افعی خوش خط و خال چه در سر دارد:

- عسل زن توئه نه من! کسی که اسم شوهر من رو یدک می‌کنه، حتی به غرورش بر‌می‌خوره بعد از هفت سال یه سلام بکنه چه برسه که تلفنم رو جواب بده و من ازش کسب اجازه کنم.

این‌بار منحنی‌های از پوزخند رویِ لب من شکل گرفت و لحظه‌ای بعد خنده‌ای هیستریک که از تیک عصبی‌ام نشاُت می‌گرفت، سکوت اتاق را شکست.

خنده‌هایم که ته کشید با لحن بی تفاوتی خطاب به فرید گفتم:

- فرید من خستم می‌رم بخوابم که صبح بریم پیش آقاجون و صحبت کنیم.

این‌بار صدای عسل در گوشم طنین انداخت:

- داداش! جدی می‌خوای از حکم اربابی بگذری؟

داداش؟ کلمه‌ای که سال‌هاست توسط عسل به نجاست کشیده شده بود و من را از هر خواهری بیزار کرده بود.

- فرید یادت نره قرار صبح رو...

بدون توجه به آن زیباروهای دل فریب، از اتاق خارج شدم و به سمت اتاقی که سال‌ها مطلق به من بود، رفتم و به دور از هر فکری و با ذهن خالی روی تخت دراز کشیدم. تنها چیزی که یاد گرفته بودم این بود، که دردهایم را به تخت خوابم نبرم. 

ویرایش شده توسط شبگردتنها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

با تکان‌های دستی، چشم‌هایم را گشودم. دستم را سپر چشم‌هایم کردم که نور آفتاب بدجور آزار دهنده بود. صدای پر از التماس فرید در گوش‌ام طنین انداخت:

- کمیل! پاشو بدبخت شدیم.

کمی مکث کردم و سپس روی تخت نیم‌خیز شدم. دستی به موهای آشفته‌‌م کشیدم و به چهره‌ی رنگ پریده‌‌یِ فرید چشم دوختم:

- چته اول صبحی؟ مگه پادگانه؟

بدون توجه به غر زدن‌هایم دستم را کشید و با قدرت زیادی که داشت، باعث شد از تخت جدا شوم.

وسط اتاق، عصبی دستم را از دست‌اش بیرون کشیدم و غریدم:

- وحشی! آهن که نیست یه تیکه گوشت و استخونه، از ریشه کندیش.

نفس‌اش را فوت کرد و مردمک چشم‌هایش لرزید. لحظه‌ای با توجه به حالتش مکث کردم و بعد محتاط پرسیدم:

- چیزی شده؟

کلافه سری تکان داد و حرفم را تأیید کرد که بازهم پرسیدم:

- چی شده؟

دستی به صورت‌اش کشید و با لحن مرددی گفت:

- پایین یه مهمون داریم!

برایم عجیب بود، چه کسی از حضور ما در ایران خبر داشت که اول صبحی به اینجا آمده بود؟!

سرم را تکان دادم و افکارم را دور کردم. نگاهی سرسری به فرید انداختم و بدون سؤال دیگری و بدون شستن دست و صورتم، به سمت در رفتم و از اتاق خارج شدم.

از پلکان پایین رفتم و در جستجوی آن مهمان مزاحم، سالن را گشتم. سرانجام با دیدن دخترها که روی مبلی نشسته بودند و هردو به یک نقطه خیره شده بودند، از حرکت ایستادم. مردد برگشتم و رد آن نگاه‌های سردرگم را گرفتم تا رسیدم به چیزی!

با دیدن بچه‌ای که در خواب بود و روی زمین بود، چشم‌هایم از حدقه بیرون زد. اول شوکه شدم؛ ولی کمی بعد که به خودم آمدم چندبار پلک زدم تا تصاویر محو شود؛ اما این تصور خیالی بیش نبود و آن بچه همان‌جا بود.

با گام‌هایی لرزان جلو رفتم تا که بالای سرش رسیدم. لحظه‌ای چند از دیدن آن همه مظلومیت قلبم لرزید. انگشت شصتش را در دهان گذاشته بود و آرام به آن مِک می‌زد و صورت مهتابی‌اش دل و ایمان آدم را می‌برد. سرگردان چشم چرخاندم و روی فرید که حالا روی پله‌ها نشسته بود، مکث کردم. انگشتم را به گوشه‌ی لبم کشیدم و پرسیدم:

- این بچه کیه؟

به کنار بچه اشاره کرد و پاسخ داد:

- اون کاغذ کنارش رو بخون.

سراسیمه برگشتم و با دیدن کاغذی مچاله و چروک کنار سرش، دستم را دراز کردم و کاغذ را برداشتم. تردید در وجودم ریشه زد و دست از باز کردنش کشیدم که فرید گفت:

- فکر می‌کردم سهیل مرده!

بیخیال کاغذ شدم. با حالتی آشفته و با صدایی که تحلیل رفته بود، پرسیدم:

- مگه زنده‌ است؟

پوزخنداش برایم هضم شدنی نبود. باورش سخت بود!

دست چپم بالا آمد و روی گلویم نشست. آرام سیب گلویم را ماساژ دادم تا نفسی که رفته، رفته داشت می‌رفت را بازگردانم؛ ولی هر لحظه آن غده وجودم را به مرگ نزدیک‌تر می‌کرد. صداها برایم گنگ شده بود و تصویر هراسان فرید هر لحظه برایم تار‌تر می‌شد.

ویرایش شده توسط شبگردتنها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

در میان مرگ و زندگی معلق بودم، که یک آن نفس کشیدن برایم راحت‌تر و تاری چشم‌هایم بهتر شد.

حالم را که باز یافتم، با چهره‌ی نگران فرید و عسل روبه رو شدم. خواستن کمک کنند که مانع شدم و سعی کردم خودم بلند شوم؛ چراکه در این هفت سال یاد گرفته‌ بودم، جز خدا بر کسی تکیه نکنم.

بر درد بدی که در قفسه‌ی سینه‌‌م پیچیده بود، غلبه کردم و از جایم برخاستم. درد داشتم، خیلی زیاد؛ اما حاضر نشدم جلوی آن دشمن خونی، به روی خودم بیاورم.

صدایِ نگران فرید را که حالا کمی آرامش در آن موج می‌زد، شنیدم:

- خرِ نفهم! آخه سهیل ارزش نگاهم نداره، چه برسه شوک عصبی.

دست دراز کردم و قرص‌هایم را از جلویِ پای عسل برداشتم و در جیبم گذاشتم. بازهم شروع به نصیحت کرد:

- کمیل تو قول دادی که دیگه عصبی نشی.

چشم‌هایم می‌خندید؛ ولی لب‌هایم قفل یکدیگر بود. دردهای من یکی و دوتا نبودن که برایشان وقتی داشته‌ باشم.

- همین امروز بر‌می‌گردیم لندن که تحویل دکترت بدم.

زانو‌هایم توان وزنم را نداشت و بدجور بی‌حس شده بودند، برای همین به سمت یکی از مبل‌ها رفتم و روی آن جا گرفتم. سنگینی نگاهی را خوب حس ‌می‌کردم. بدون توجه به آن دلبر، در جواب غر زدن‌های فرید، گفتم:

- عصبی نشدم. فقط شوکه شدم.

عسل قدمی جلو گذاشت و با لحنی که چندشم شد، گفت:

- داداشی من قربونت برم! مریضی مگه؟

نگاهی گذرا به چشمانش که همرنگ چشمان خودم، عسلی بود، انداختم. تمسخری را که در وجودم غلو می‌کرد، در کلامم ریختم و گفتم:

- فرید زنت رو جمع کن که اصلاً بهش نمیاد مهربون و دلسوز باشه.

فرید نیشخند زد و با لحنی که معمولاً برای مخ زدن از آن استفاده می‌کرد و خودش اسمش را گذاشته بود «فرید کش»، گفت:

- عسلم! لطفاً دیگه براش مهربونی نکن که فرید می‌میره از حسودی.

در میان آن همه مشکلات، تنها فرید بود که برایم درمان بود و غم‌خوار.

- عمه‌‌ات رو مسخره کن بچه پرو!

صدای عسل باعث شد که من و فرید به یکدیگر چشم بدوزیم و فرید قهقهه بزند؛ ولی من به یک لبخند اکتفا کردم.

- خب دختر خوب وقتی می‌دونی ازت عقش می‌گیره، چرا بهش نزدیک می‌شی؟

چشم‌های قرمز و لب‌های لرزان عسل باعث شد، بگویم:

- فرید کافیه.

با اینکه دلم را به آتش کشیده بود؛ ولی آدم کینه‌ای نبودم و خیلی وقت بود بخشیده بودمش؛ اما علاقه‌ای هم به بودن و دیدنش نداشتم.

- اوکی داداش.

این‌ را گفت و بعد با حالت متفکری گفت:

- حالا با دختر سهیل چیکار کنیم؟

با دهانی باز مانده از حیرت به او چشم دوختم که سریع گفت:

- آقاجون به من گفته بود سهیل معتاد شده و زنش ولش کرده‌.

نفس عمیقی کشیدم تا جریان هوا از التهابم کم کند و بتوانم تاب بیاورم.

- من نمی‌دونستم دختر داره به خدا.

کف دو دستم را روی صورتم گذاشتم و ناله کردم:

- حرفت رو بزن.

کمی دست، دست کرد و سپس ادامه داد:

- کارتن خواب شده و کسی جز ما از دخترش خبر نداره و مخفیش کردن که آقاجون بلایی سرش نیاره. خودت که می‌دونی اون از دختر متنفره!

بعد به نامه اشاره کرد و بازهم گفت:

- توی نامه نوشته اون بچه بیماری قلبی داره و سهیل نتونسته درمانش کنه، برای همین منتظر اومدن تو بوده، تا برگردی و به تو بسپردش؛ چون هم متخصص قلبی و‌ عروقی و هم پولش رو نداشته.

به یاد حرف‌های دکتر فلاحی افتادم «پسرم  تو نمی تونی پدر باشی». زهرخندی زدم و به یاد آوردم که شایلین و سهیل مسبب این مشکل بودند. سهیل که برادر کوچک‌ترم بود، با شایلین فرار کرد!

روزی که خسته از بیمارستان برگشته بودم و به جای استقبال همیشگی و گرم همسرم، با یک نامه روبه رو شدم «من هیچ وقت دوست نداشتم. با عشقم فرار می‌کنم که از دست خان‌زاده در امان بمونیم». شکستم، خورد شدم. آن روز برای اولین بار برایِ دختری اشک ریختم. اشک‌هایی که دیدم را تار کرد و باعث یک تصادف وحشتناک شد.

- کجایی کمیل؟

با پارازیت فرید از دلِ رویاهایم جدا شدم و به زمان بازگشتم. نگاهی بی تفاوت به بچه انداختم و گفتم:

- چرا من؟ پس شایلین چی؟ اون که عاشقشه، بچه‌‌ش رو نگه داره.

صدای عصبی شایلین باعث نشد از چشم‌های عسلی و روشن فرید، چشم بگیرم:

- تو عموشی وگرنه من نسبتی با اون بچه که معلوم نیست از کجا اومده، ندارم.

شصتم را به گوشه‌ی لبم کشیدم و با نیش کلام، گفتم:

- چه زمونه‌ای شده! عشق‌ هم عشق‌های قدیم که تاریخ انقضا نداشت.

ویرایش شده توسط شبگردتنها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعاً یک دقیقه طول نکشید، که اندامش بر صورتم سایه انداخت و چشم‌های سرخش مانند ببری زخمی، به من خیره شد. با لحن کنترل شده‌ای گفت:

- برایِ بار هزارم می‌گم، بین من و سهیل هیچی نبود.

خنده داشت؟ البته که این همه وقاحت خنده‌دار بود.

- اون بچه رو به تو سپرده یا نگهش دار و براش پدری کن یا بگو عرضه‌ پدر شدن رو ندارم.

از جایم برخاستم و در چشم‌های اغواگرش خیره شدم. نگاهم از رویِ چشم‌هایش، روی گونه‌های برجسته و خوش‌تراشش سُر خورد و بعد لب‌های برجسته و خوش‌فرمش و بعد دوباره بازگشت رویِ چشم‌هایش.

- آرزوی پدر شدن رو، تو روی دلم گذاشتی.

بعد به بچه اشاره کردم و گفتم:

- من قرار نیست بچه کسی رو که ناموسم رو به لجن کشیده، بزرگ کنم و اما تو...

قدمی بیشتر به او نزدیک شدم و با لحن جان‌گدازی، ادامه دادم:

- فکر نکن با وجود این بچه من از تصمیم منصرف می‌شم و به همه نمی‌گم چیکار کردی.

با بی تفاوت‌ترین نگاه و لحن ممکن، گفت:

- مهم نیست، اما راجب بچه باید بگم که پدرش حتی دست من رو نگرفته چه برسه به لجن کشیدن.

دندون قروچه‌ای کردم و با دست‌های مشت شده، از او فاصله گرفتم. در حینی که به سمت پله‌ها می‌رفتم، بدون فکر گفتم:

- پس برای بچه‌‌اش مادری کن، به عنوان یه زن عمو.

شقیقه‌هایم بدجور نبض گرفته بود و تنفس نامنظمم قدرت تفکر را از من سلب کرده بود. خودم هم از سخنم تعجب کردم. من چطور این را گفته بودم؟!

در پله‌ی آخر، صدایِ فرید به گوشم رسید:

- خب پس حل شد.

بعد خطاب به من فریاد زد:

- کمیل برم دنبال کارایِ شناسنامه‌‌ش که آقاجون نفهمه؟

به راستی من پذیرفته بودم؟ یعنی سهیلی که یک زمانی تمام امید به زندگی من بود، ارزشش را نداشت؟ آن کودک چه؟ یعنی حق نداشت عمویش حمایتش کند؟ باید قبول می‌کردم، که به عنوان یک پزشک هم وظیفه داشتم مریضم را حمایت کنم. منی که قدرت پدر شدن نداشتم چرا باید این فرصت را از دست می‌دادم و از هم‌ خون خودم می‌گذشتم؟ در این میان تنها مشکل شایلین بود، که تحملش برایم مانند غده‌ای چرکین زیر گلویم بود.

در یک تصمیم آنی، گفتم:

- حواست به زمان تولد باشه و با یکی از بیمارستان‌های اون طرف، زمان تولد رو هماهنگ کن. فرید کسی بفهمه زندگی اون فرد رو سیاه می‌کنم.

طرف صحبتم با دخترها بود و به قولی به در گفتم که دیوار بشنود.

- خیالت راحت داداش. فقط اسمش چی؟

پله‌هایی را که بالا رفته بودم، بازگشتم و روبه روی فرید قرار گرفتم. پرسیدم:

- خودش اسم نداره؟

عسل سریع و بدون مکث گفت:

- اسمش آرامشه.

بی اختیار لبخند محوی کنجِ لبم نشست و نگاهم رویِ بچه نشست. دست‌های فرید را روی بازوهایم حس کردم و سپس صدایش:

- اوف آرامش، چه شانسی داره این جوجه که بابا به این جذابی گیرش اومده.

چشم غره‌ای به فرید رفتم و دوباره به بچه خیره شدم. دروغ چرا دلم برای اینکه کسی بعد از هفت سال حسرت « بابا » صدایم کند غنج رفت. گناه پدر را پای بچه ننوشتم و قبولش کردم؛ چون به یک حامی نیاز داشت. کسی که به وقتش دکترش باشد و به وقتش پدری دلسوز.

هنوز هم محو آن صورت گرد که موهایی زیتونی و لخت، آن را قاب گرفته بود، بودم که تکانی خورد و چشم‌هایش را باز کرد. هر چهار نفرمان بالای سرش حاضر شدیم. چشم‌های مخملی و خاصش، در دَوران بود. با دیدن ما اول بغض کرد و بعد چانه‌ش لرزید و گریه کرد. مردد بودم که بلند‌ش کنم یا نه؟ که شایلین جنبید و قبل از ما او را در آغوش گرفت.

- بیا ببینم خانم خوشگله.

فرید خندید و به سمت بچه رفت:

- بده من برادر زاده‌‌م رو بغل کنم.

شایلین مقاومت کرد و او را محکم‌تر چسبید و گفت:

- اگه تو عموشی پس من‌ هم مامانشم.

فرید از رو نرفت و باز دست‌هایش را جلو برد که بچه یا همان آرامش، لب‌هایش را برچید و خندید. فرید دستش را روی قلبش گذاشت و با لحن لوسی گفت:

- وای مامان! ببین بچه خودش فهمید، چه عموی قند عسلی داره.

بعد دست دیگرش را در چال گونه‌های آرامش فرو کرد:

- فکر کنم خرج جلو بندی رو از دوشِ داداشم برداشتی که فردا پس فردا نبره صورتت رو فلج کنه.

آرام خندیدم. باورم نمی‌شد در عرض بیست دقیقه یک بچه، جمع سرد و خصمانه ما را به جمعی گرم تبدیل کند.

- نخیر دخترم باید مثل مامان و باباش نچرال باشه.

با شنیدن این حرف شایلین سرم را به طرفش چرخاندم. شاید اگر آن اتفاق‌ها نبود، ما نیز بچه‌ای داشتیم و قربان صدقه‌اش می‌رفتیم. فرید مسخره خندید و گفت:

- مثل مامان و باباش باشه، که رو دستتون میمونه و میترشه.

با این حرف فرید آرامش بازهم خندید، که تحملم را از دست دادم و او را از بغل شایلین گرفتم. بدن کوچکش در میان بازوهای من اسیر شد. او هم در آغوشم آرام گرفت، شاید به خاطر شباهت زیاد من و سهیل بود که من را پذیرفت. فرید سوت کوتاهی زد و گفت:

- خدا شاهده یه لحظه دلم خواست من رو به جای آرامش بغل می‌کردی، از بس با علاقه این کار رو کردی.

لبخندی زدم و چیزی نگفتم؛ چون خوب می‌دانست من چقدر حسرت این لحظه‌ را خورده‌م.

- راستی عسل کو؟

با سوال شایلین سر من و فرید به سمت هم چرخید. فرید خندید و گفت:

- از بس شما قربون دخترتون رفتین، خانم من‌ هم دلش بچه خواست.

بعد به سمت پله‌ها راه افتاد و با خنده اضافه کرد:

- برم تا حسرت به دل نموند.

سری از رویِ تاسف تکان دادم. فرید از وقتی که عسل بدون اجازه او بچه‌‌یشان را سقط کرده بود، مانند من از او دوری کرد و فقط چند هفته یکبار به او سری می‌زد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...