رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Nasim2005

رمان دژاوو ¦ Nasim2005 کاربر انجمن نودشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: دژاوو

نام نویسنده: (Nasim2005) کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه، طنز

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

هدف از نوشتن: عاشق نویسندگی

مقدمه: ...

خلاصه رمان:

 

 

ویلا سفید و دو طبقه...
حیاط زیبای پر از گل رز...
صدای پیانو...
سگ هاسکی زیبا...
فواره وسط حیاط...
راه سنگ فرشی تا ویلا...
اثاثیه کرم-طلایی خانه...
طبقه دوم با کاغذ دیواری های سفید-طلایی...
و این خانه اشرافی با خدمتکارهایی با لباس سفید یکدست...
این جا ایران نیست اما لس آنجلس هم نیست...تعریف از خودم نیست اما انگلیسی بلدم. خوب هم بلدم و این زن ها در گوش هم انگلیسی زمزمه نمیکنند.
دست سردی روی کمرم می نشیند. سردی دست را از روی لباس خواب نازکم حس میکنم. خوب هم حس میکنم. نگرانی را در صدای زن هم حس میکنم. من این جا را دوست ندارم. دلم تخت گرم و نرم خودم و یک خواب آرام را میخواهد. کاش حداقل اگر قرار است این جا بمانم، لباس بهتری به من بدهند. دلم این نگاه های خیره را نمی خواهد...
داخل اتاق گوشه سالن طبقه دوم میشوم. حس آشنای این اتاق را در حین غریب بودن را دوست ندارم. رنگ سیاه را دوست دارم اما سیاهی بیش از حد این اتاق را دوست ندارم. قاب عکس بزرگ روی دیوار توجهم را جلب میکند. دختر رو به دوربین لبخند میزند و پسر هم که دختر را از پشت بغل کرده، دارد به دختر نگاه میکند. تصویر زیبایی است. پس زمینه اش را به حیاط پر از گل رز ویلا نسبت میدهم. دختر بیش از حد برایم آشنا است. باید هم باشد. چشمهای سبز، پوست سفیدش و موهای سیاه و فرش که از زیر کلاه معلوم است، درست همان چیزی است که وقتی به آینه نگاه میکنم در خودم میبینم. جنس نگاه این تبسم را دوست دارم. شاد است. میخندد. اما تظاهر نمیکند. خوشی زیر دلش را نزده...
به سمت خرس عروسکی بامزه و البته غول پیکر که جلوی در تراس افتاده میروم. منظره زیبای حیاط از بالا باعث میشود بیخیال خرس آبی رنگ روبه روم بشوم...
با آرنج سهیلا که میره تو پهلوم به خودم اومدم. واسه چند ثانیه گیج نگاهش کردم که شبنم به کمکم رسید.
شبنم-چته تبسم؟ عروسک میخوای؟
یه بار دیگه به دور و ورم نگاه انداختم. وسط پاساژ جلوی یه مغازه پر از عروسک های فانتزی. همون خرس آبی و بامزه رو دیدم. دست سهیلا رو که کنارم وایستاده بود رو گرفتم و به داخل مغازه رفتم. صدای جیرینگ دوباره زنگ کوچولویی که بالای در مغازه نصب بود بهم فهموند شبنم هم بعد از ما وارد مغازه شده. دختری تقریبا هم سن و سال خودم رو دیدم که داشت  با گوشیش ور میرفت. چتری های صورتیش با مانتوش همرنگ بود و نیشش هم تا گوشش کش اومده بود که صد در صد با چیزی که تو گوشیش میدید بی ربط نبود. رنگ شبنم از حرص با موهای دختر همرنگ شد. رفتم سمتش و هندزفری رو از گوشش که بیرون شال گذاشته بود درآوردم. سرش رو بالا آورد و با تعجب نگام کرد. بعد از چند ثانیه متوجه موقعیت شد و صاف ایستاد و با خنده ای خیلی مسخره سعی در جمع کردن قضیه کرد. من هم به روش نیاوردم و به سمت خرس آبی رنگ اشاره کردم. حس عجیبی تو دلم من و مجبور میکرد اون عروسک رو بخرم. حسی که شاید بی ربط  با تصویری که چند ثانیه پیش دیدم نبود.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید

آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکارم ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...