رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Elina..

دلنوشته (موهایم‌ را بباف)|الینا محمدی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت هفتم

اگر بوم این زندگانی در دستان من بود، قلم خوشبختی را بر می‌داشتم.
سر تا سر بوم را رنگ می‌زدم. بدون وقفه، بدون خستگی!
دور از زشتی، پلیدی، تنهایی..‌. آنقدر زیبا که حیران بشوی.
اگر من نوازنده سرنوشت بودم.
انگشتانم را روی نت های عشق، زندگانی می‌کشیدم.
می‌نوازیدم... بدون لحظه ای درنگ، ذهنم را خالی از هر چیز پوچی می‌‌‌‌‌‌کردم.
سرنوشت مالامال از عشق، دوستی و محبت می‌شد.
اگر آینده به دستان من ساخته می‌شد،
آرزو ‌ها را می‌ساختم. وقتی می‌دانی که می‌توانی!
آجر های موفقیت، خوشبختی، جاودانگی را روی هم می‌گذاشتم.
آری، جهان که هر کس آرزویش را دارد این است.
خشت‌ها آماده پختن هستند.
اگر دیر بجنبید، از دست می‌دهید و پشیمانی بی سود است.

 

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت هشتم

حال اگر ورق روزگار دست من باشد چه می‌کنم؟
ورق می‌زنم، ورق می‌زنم. ایست!
دقیقا همان جایی که اعتراف کردی...
همان جا دیگر حرکتی نمی‌کنم.
اشتباهات گذشته را مرتکب نمی‌شوم.
دلت را نمی‌شکنم. برای ترمیم غرور دخترانه‌ام، غرور مردانه‌ات را نمی‌‌‌‌‌شکنم.
من می‌شوم همان دخترک لجباز
تو می‌شوی همان پسرک مغرور
همان که از سر لجبازی با حرفاهایت موهایش را پسرانه زد‌.
می‌دانستم موهایم، دنیایش است.
می‌دانستم عاشقانه دوست دارد موهایم را ببافد‌‌.
مجبور بودم، می‌دانی!
همه این اشتباه ها را نادانسته مرتکب شده ام جانان من.
اما همین کار من باعث اعتراف تو شد...

 

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت-نهم


چه شب خاطره انگیزی بود!

یادت است دعوتم کردی بام تهران

انتظار هر کاری را داشتم جز آن کاری را که تو کردی. درست در شب تولدم...

چشمانم را با پارچه ای بسته بودی.‌

لبخند روی لب‌هایمان قاب گرفتی بود.

برق در چشمانت، ماه کنارت کم می‌آورد.

همه جا در سکوت سنگینی فرو رفته بود.

تنها صدای جیرجیرک هایی اطراف بود که فضا را رمانتیک می‌کرد.

چشمانم را باز کردی... اطرافم پر از رز های قرمز، گل مورد علاقه ام

بلند داد زدی: می‌دانستی دنیا من در موهات خلاصه می‌شود‌ دنیا را ازم گرفتی با کوتاه کردنش ولی بدان... دوست دارم.

آه که این کلمه دوست دارم چه با قلب من کرد.

بهترین کادو عمرم را از بهترین فرد عمرم گرفته بودم. اگر در آن لحظه خداوند جانم را می‌گرفت، برایم اهمیت نداشت.

تنها و تنها تو بمان، من هر کاری تو بگویی چیزی جز به روی چشمم نمی‌شنوی.

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات


#پارت-دهم

انقدر که در نبودت سختی کشیده‌ام

در اعماق چشمانت فرو نرفته‌‌‌ام

در آغوشت غرق نشده‌‌‌‌‌ام

گفتم بدون تو نمی‌توانم، باور نکردی! گفتم بی تو هرگز، باور نکردی!

هر چه گفتم، التماس کردم... تو سکوت کردی!

دیوانگی به سرم زده است.

می‌خواهم دنبالت بگردم، کوچه به کوچه های این شهر را، خیابان... دیگر طاقتم طاق شده...

غرورم ارزش این همه دوری را ندارد. ترسم از آن است که دگر.‌‌..

می‌دانی وقتی چشمانم به چشمانت وصل می‌شود. گویی چلچراغ است در چشمانم...

همه معشوق ها به یک دیگر رسیده‌اند!

ماه در آغوش شب فرو رفته...

ماهی در آغوش دریا غرق شده...

پس لیلی این داستان چه می‌شود!

در زندگیم چیز‌های فراوانی را از دست داده‌ام

جوانی، فرصت، عمر...

اما هیچ کدام به اندازه تو غم انگیز نبود.

 

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت-یازدهم

دست باد را دوست ندارم!

آخر گیسوانم را با خود می‌برد...

پریشانش می‌کند و سردرگم، همانند حال این روزهایم‌.

می‌شود موهایم را به دست تو بسپارم؟!

برایم ببافی... همانند رویا‌هایی که در ذهنم بافته‌ای.

همانند عشقی که در قلبم بافته‌ای.

می‌دانم، که می‌دانی از ذهنم نخواهی رفت.

علاقه ام نسبت به تو کم نمی‌شد... مگر می‌شود یک عمر بدون تو بودن؟!

شاید اگر روزی از عمرم آرام، آرام کم بشود و تمام.

ولی علاقه‌ام... امکان ندارد!

می‌توانی به سفیدی برف شک بکنی!

می‌توانی به سیاهی شب شک بکنی!

ولی به علاقه ام هرگز!

کلمات را به بازی می‌گیرم...

تا بدانی علاقه‌ام را، عشق را...

شاید این گونه دیگر مدیون خود نمی‌شوم، که به او نگفتم که شانس خود را تجربه نکردم.

هیچ کدام از شعر های عاشقانه، وصف حال من نیست!

 
 

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت-دوازده

دیگر ولم نکن، قول می‌دهی؟

هر کجا می‌روی...

من هم مثل سایه همراهت هستم‌.

یادت است!

در گوشم زمزمه می‌کردی

تو نفس من هستی! چون بدون تو زندگی امکان ندارد.

بعدها گفتی... تو سایه من هستی!

هر کجا که من می‌روم و وجود دارم

تو هم باید باشی، همراهم، هم نفسم!

می‌دانی می‌خواهم چکار کنم؟

می‌خواهم به آغوشت پناه بیارم.

مردم هر چه می‌خواهند اسمش را بگذراند.

مهم آن است که من می‌خواهم و تنها این برایم اهمیت دارد.

آخر می‌دانی زمزمه آن قانون، گوش فلک را کر کرده!

چرا همه می‌گویند جدایی! چرا این قانون مسخره تمام نمی‌شود!

یک بار، دو بار، چند بار باید تکرار بشود تا تموم بشود.

شب‌ها برایم حکم زندان دارد‌...

میله‌های زندان، هندزفری‌های تو گوش و آهنگ‌های وصف حال من هستند.

زندان‌بان، زندان آدم های اطرافم هستند.

 

 

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت-سیزدهم

آمده‌ام بام تهران

شاید یک معجزه‌ای شد و تو را دیدم.

همانند قدیم...

دستانت را روی چشمانم بگذاری، صدایت را عوض کنی و بگویی:

من کی هستم؟!

قهقه‌ای سر بدهم و بگویم...

دزد قلبم، که الان صاحب قلبم است.

مگر می‌شود ادم مغرور عاشق باشد؟

مثل شکر در درون چشمانت حل بشوم.

آرزوست دیگر، گناه که نیست.

می‌دانم تو هم دلتنگ من هستی...

می‌دانم رفتنت، دست خودت نبوده!

مگر می‌شود، نه امکان ندارد!

هر کاری می‌کنم تا حالم خوب بشود. با این حرف‌ها آرام بشوم.

گاهی لازم است آدم خودش را گول بزند. به خودش تلقین کند که هست و می‌آید.
 

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت-چهاردهم

هرگاه که به یادت می‌افتم، با خود می‌گویم...

ای کاش ندیده بودمت!! نه خود دیوانه می‌شدم، نه تو آواره کوچه و خیابان.

می‌‌‌دانم در عشق پایان خوش معنا ندارد. عشق است و تلخی پایانش!

شاید لذت عشق در آن است که نباشد.

نباشد و تو مجبور باشی با نبودش بسازی.

تو با خاطراتش زندگی کنی. با یاد لبخندش، لبانت بخندد.

با یاد حرف‌هایش، گونه‌هات رنگین شود.

با فکر کردن به عطرش، قلقلکی ملایم دماغت را نوازش دهد.

شاید اگر باشد، دیگر آن گونه دیوانه وار دوستش نداشته باشی.

فراموش کنی که عاشقی، که او معشوق است دلسرد و زده بشوی...

می‌دانم لذت عشق در دوری از یار است. دیوانگی، سردرگمی، همه این ها به کنار...


 

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت-پانزدهم

سرنوشت رخصت می‌‌‌‌دهی این بار را من به جای تو قلم بر دست بگیرم؟

شاید قلم زیبایی نداشته باشم، اما بهتر از تو تلخی ها را بر روی کاغذ جاری می کنم.

جدایی‌‌‌‌ها را وصال می‌نویسم.

چه می‌‌‌‌‌شود تو هم راضی باشی! به والله دو سال جدایی بسمان است، نیست!؟

بگذار این‌جایش را خوش بنویسم!

بگذار در آسمان، خورشید طلوع را به جا بیاورد نه کسوف را.

اندکیست دل‌ها گرفته است از هوای بارانی و طوفانی تو.

بس است دیگر این‌ قدر جدایی... تنهایی... غم...

این بار من می‌خواهم جای سرنوشت تصمیم بگیرم، مهر بزنم و او شاهد ماجرا باشد، حتی اگر راضی نباشد.

مگر نمی‌گویند سرنوشت هر انسان بر دست خود نوشته می‌شود؟ پس من آغاز می‌کنم.

چون من می‌خواهم زندگی کنم،

مثلا...

تو باشی! من باشم! عشق میان ما دوتا باشد!
تو بیایی... در آغوشت باشم.

 گیسوانم را شانه بزنی

و دوباره موهایم را برایم ببافی.

پس قرارمان همان کافه همیشگی...
"پایان"

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...