رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Elina..

دلنوشته (موهایم‌ را بباف)|الینا محمدی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)


#پارت- دوم
ایستادم و به سمت لبه‌ی ساختمان رفتم.
لبه‌ای نشستم و پاهایم را آویزان کردم.
مردم گمان می‌کردند که قصد خودکشی دارم.ولی خودکشی کار آدم های ضعیف است.از آن بالا همه چیز انقدر کوچک بود!
آری حقیقت تلخ است
تلخ تر از قهوه
تلخ تر از زندگی
تلخ تر از...
من فرزند زمانه ام، زمانه من را بزرگ کرده است.
ولی امان از دست زمانه که
خوشی‌هایمان را یک ثانیه.
غصه هایمان را یک عمر.
سخت است دلتنگ کسی باشی که...
آری من دیگر نمی‌توانم آن را پیدا کنم.
کم کم به همه چیز عادت می‌کنم
بعد از آن که تو رفتی این ترس به من غلبه کرد
طوری که حتی...
در بیداری‌هایم، هم کابوس دیدم.
سیگاری از پاکت در می‌آورم
به جای فندک با آهی که از گلویم در می‌آید، سیگارم را روشن می‌کنم
انقدر که آه من جان سوز است.آخر خط مگر همین جا نیست؟

ویرایش شده توسط venoos

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت-سوم

به سمت دریا می‌روم
حرف های دلم را می‌نویسم
از هر آن چه که در دلم آرزوست
از هر آن چه که حسرتش را داشتم
اهل رویا بافی نیستم ولی...
چه می‌شد تو بیایی،موهایم را ببافی!
یک لحظه بیایی
دستانم را در دستانت بگیری
در سیاهی چشمانت غرق بشوم
سکوت بینمان پر از حرف بشود
دگر هیچ چیزی برایمان اهمیت نداشته باشد
ولی... تو رفتی. قول هایی را که دادی را یادت است؟
قرارمون این نبود با هم دیگه سرد بشیم!
قرامون این نبود برای یکدیگر خاطره تلخ باقی بگذاریم!
قرارمون این نبود چشمای من تر بشود!
نمی‌خواستم باور کنم که دیگه نیستی
یعنی باور کنم کل حرفات دروغ بود؟
پس کجاست آن زمزمه های عاشقانه ات
پس من تنهایی در این شهر دیوانه چه کنم
بدون تو... بدون آغوش گرمت...
بدون عطر تلخت...
بی دلیل حس می‌کنم فضای شهر بوی تو را می‌دهد
قلبم را به جرم عاشقی اعدام کنید.

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت-چهارم


گفت دوستت دارم !
گفت برایت جانم را می‌دهم.
برایت فرشته ای شدم
بال هایم را گشودم، پرواز کردم...
آن قدر خوب بود که توان بیانش را ندارم.
تشویق تو برای بال زدن هایم، همان زمزمه های عاشقانه ات در گوشم بود.
موقع رفتن بال های مرا بچین...
چون دگر قلب من برای دوست دارم کسی پرواز نمی‌کند.
انسان هر حس خوب را فقط یک بار احساس می‌کند.
شیرینی اولین آغوش...
هیجان اولین دوست دارم...
گرمی اولین بوسه...
یادت هست؟
همیشه می‌گفتم چرا این گونه با من سرد هستی؟
چرا دگر چشمانت قلبم را به کوبش نمی‌اندازد؟
در انعکاس چشمانت قلبم را دگر نمی‌دیدم.
دگر تو آن شاهزاده سوار بر اسب سفیده من نبودی
شعرهای عاشقانه ات مخاطب دیگری را داشت
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم، بهر چه می‌دارم دل

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت-پنجم


معنی دیوانگی را می‌فهمی؟
این که هنوز دلتنگت هستم؟
چه اختراع تلخی است این ساعت...
لحظه ها می‌گذرد و تو نیستی
لعنتی یکم یواش! مگر مسابقه است؟
ترس از آن که نکند واقعا دگر تو را نبینم؟
این که آسمان به حالم می‌گرید
یا که قرار عاشقانه باران و پنجره است؟
پنجره با آغوشی باز پذیرای بوسه های باران است.
باران می‌ریزد، مروارید های چشمان من نیز همراه او می‌ریزد.
ولی پنجره نیست من را در دنیای خود غرق بکند.
بیا و برگرد...
همانند گیسوانت پریشانم
همانند قلبت بی‌قرارم
همانند عطرت تلخم!
در باتلاق وجودت در حال دست و پا زدن هستم
هر کسی که مرا می‌بیند من را دیوانه می‌خواند.

 

ویرایش شده توسط Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...