رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

به نام خدا

اسم رمان : غریبه شهر

نویسنده : Malihe

ژانر : تخیلی، فانتزی، معمایی

هدف : شناخت تاثیر خرافات 

خلاصه :

غریبه ای وارد یک شهر کوچک می شود و در مزرعه ای مشغول به کار میشود که با حضور او اتفاقاتی رخ میدهد..

ناظر رمان: @niloofar_

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

cg72_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکارم ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

"غریبه شهر

#Part1

 

کلاهشو درست کرد و از دروازه ی شهرگذشت ؛ همه مثل یه چیز عجیب نگاهش میکردن صورتش رو پوشوند تا آن نگاها بیش از این آزار دهنده نباشن..

 

می دونست که در آن شهر کوچک همه همو می شناسن..

دعا می کرد که بتونه با وجود نگاه های همیشه پرسان و ریز بین مردمش دوام بیاره..

 

اولین مغازه ای رو که دید ایستاد تا کمی خوراکی بخره..

 

از اتومبیل قدیمی دیزلیش پیاده شد ، کتش رو درست کردو کلاهشو برداشت ، چند پنی روی پیشخوان مغازه گذاشت و یک کلمه گفت:

-کیک...

شاید میخواست بیش از این نگاه هارو به سمت خودش جلب نکنه ، باز هم نمی تونست به خودش اطمینان بده که موفق شده.. .

 

 

مغازه دارکه صدای کلفت وخشنی داشت بعد از دادن یه نون زنجبیلی خونگی..پرسید:

-مال این شهرنیستی ، نه..؟

 

جوابشو نداد .

نون و برداشت ، تشکری کرد و به سمت در رفت..

 

لحظه ای در جایش ایستاد روی پاشنه کفش عصایی اش چرخید و به مرد هیکلی کاملا سفید و بور پشت پیشخوان نگاهی انداخت ، با ترید پرسید:

- این طرفا جایی برای کار سراغ داری؟

 

مرد ، متعجب بهش زل زد نگاهی به سرو وضع اتوکشیده و مرتبش انداخت . 

به نظرش غریبه مرموز می آمد ولی او بر خلاف همه هم شهریانش زیاد اهل پرسان نبود ؛ 

تقریبا با غریبه ها راحت تر کنار می آمد ، پس فقط پرسید:

-چه کاری..؟

 

 

جوابش را با اعتماد به نفس داد :

-مزرعه..؛ هم کار هم جا و مکان.. .

 

 

مرد نگاهی متفکرانه کرد اماهنوز باخود مُردَد بود که آیا می توانست به این غریبه با چنین چهره ی زیبا و سرو وضع اربابی اعتماد کند. 

گلویی صاف کردو پشت سر هم پرسید:  

-اسمت چیه ..چند سالته..چه کارایی بلدی..تاچه حد میتونی از زورت استفاده کنی..؟

 

غریبه ی شهر لبخند نیم بندی زد و با لحنی ارام گفت:

-نیکُلاس وایل..۲۷ سالمه...همه کار بلدم زور زیادی هم دارم.. .

 

مرد دل به دریا زد و دستش رابه علامت دوستی درازکرد:

-دِیو...؛ از آشناییت خوشحالم نیکلاس...می تونی تاظهر صبر کنی؟

 

-ممنون دیو آره صبر می کنم.. .

 

از در که خارج شد با یه پسر برخورد کرد و هردو به عقب قدم برداشتن ، پسر گستاخانه فریاد زد:

 

-جلوتونگاه کن.

 

نیکلاس با چشمان گرد شده به پسرک گستاخ خیره شد و باتندی گفت: 

-تواومدی زدی به من..!

 

 

پسر نشست تا پاکتهای ریخته شده از دستش رو جمع کنه.

ریزه میزه و ظریف بود قدش به زور تاسینه ی او می رسید ، کلاه مزرعه بزرگشو که برداشت تازه نیکلاس موهای بلند مشکی اش را دید . باچشمان آبی دریایی اش که چون دوگوی مروارید می درخشیدن به اوخیره شد و حالانیک می دانست که او یه دختر زیباست اما در لباس های مردانه و پوتین هایی که شاید چند سایز از پاهایش بزرگ تر بودن..

 

 

دختربه سمت دیو رفت و پاکت هارو داد وقتی برگشتو نگاه خیره ی مرد غریبه را دید دست به کمر داد و اخم کرد:

-چیه بِروبِرمنونگاه میکنی..

 

 

نیک از جسارت این دختر بچه ی زیبای روستایی خوشش آمد و لبخندی زد،

 

دختر دیو را که مشغول خالی کردن پاکت ها بود رو به نام خواند: 

-دیو....این کیه..باز با غریبه ها میگردی..؟!

 

دیو خندید و به نیکلاس اشاره کرد:

-خوب شدکه اومدی این نیکه از دوستای خوبم ..

 

-به من چه؟!

-واسه مزرعه اومده کمکت..

دختر اخمی کرد و دو دستی کوبید روی پیشخوان و دادزد:

-من نیازی به کمک هیچ کس ندارم ...،خب؟!!

 

نیک به خود اجازه ی دخالت داد:

-من برای کمک به کسی نیومدم ؛ فقط به یه کار نیاز دارم.. .

 

دختر به چشمان صادق و توسی رنگ مرد بلند قد و خوش چهره ی روبه رویش نگاه کردوخیلی زود قانع شداماپرسید:

-بااین سرو وضع..؟!!

 

 -مهم کاره تو بزار یه هفته توی مزرعه ات کارکنم اونوقت اگر از کارم رازی نبودی ...باشه..!خسارتترو میدم.. .

 

-توکه می تونی خسارت منو بدی چرا می خوای تومزرعه کار کنی...؟!!

 

نیک مکثی کرد ، حسابی از این دختر بچه زرنگ خوشش آمده بود پس اجبارا گفت:

-سرو وضع من همش ظاهر سازیه .. .

-ظاهر سازی.. ؟! برای چی..؟!

-به خودم مربوته.. .

-اما تو میخوای برای من کارکنی..!

-خصوصیه ، دردسری برای شما نداره...!

 

سکوتی حکم فرما شد و دختر هنوز محو نگاه صادق غریبه ی جوانی بود که همان ثانیه های اول اعتماد اورا جلب کرده بود ، این سکوت رادیو شکست:

- سارا قبول کن.. . 

 

سارا پوفی کرد دست از کمر گشود و مانند بچه ها سرش را تکان داد:

-باشه.. باشه تو برای یه هفته استخدامی...

 

بعدازخداحافظی بادیو ازمغازه خارج شدن ، سارا به ماشین مشکی رنگ و عروسکی نیک اشاره کرد:

 

-این ماشینته .. با این که تا رودخونه هم نمیتونی بری..!

نیک لبخندی زد:

-شما فکر بهتری دارین رئیس..

سارا لبخند زیبا و کودکانه ای زد:

-با ماشین من میریم.. .

 

اینوگفت و به سمت کامیونت بزرگ وغول پیکر رفت درآهنی ولق لقوی آنرا باز کرد و هین نشستن نیک رابه نام خواند و خیلی زود با او گرم و صمیمی شد.. 

 

در راه مزرعه سنگهای ریزو درشتی باعث تکانهای شدید اتومبیل میشدن که نیک را به حدتحو رسانده بود..

سعی کرد راهی برای فرار از فکر کردن به آن تحوو لعنتی بیابد و چاره ای جز باز کردن سر حرف با ارباب جدیدش نداشت: 

-چند سالته..؟

-18سالمه.. .

-18..؟؟

- اوهوم 18 سال.  

-مزرعه مال کیه..؟

-مال خودم.

-تنهایی ادارش می کنی؟ 

سارا نگاه زیبا و جسورش را به نیک دوخت و گفت:

-ایرادی داره..؟!

 

نیک از نگاه این دختر بچه لجباز دسپاچه شد ؛ به سرعت رد نگاهش را دزدید و به جاده ی سر سبز و پردرخت آن شهرِکوچکِ زیبا دوخت.

سعی کرد حرف را عوض کند:

-رودخونه کجاست..؟

 

سارا درحالی که باتمام قدرتش دنده ی آن ماشین قراضه و زنگ زده را عوض میکرد جواب نیک را  را به سردی داد:

-یه مایل دیگه مونده.. .

 

نیک درحالی که به جاده پوشیده شده از درختان بلوط کهنسال خیره شده بود به این فکر می کرد که چقدر از کارکردن در مزرعه سارا وخانواده اش تجربه دلنشینی بدست خواهد آورد..

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غریبه شهر

#part2

 

وقتی خانم میلِر سینیِ قوری و فنجان گل ریز قدیمی اش رو روی کُنده شکسته شده درخت گذاشت نیک دست از کار کشید.

 

تبر سنگینش رو بین زمین و هوا رها کرد ،تبر با قدرت زیادی در تنه قطور درخت فرو رفت.

 

با لبخند به او نگاهی کوتاه انداخت و به سمتش با قدم های بلند حرکت کرد. 

تشکری کرد.

 خانم میلر فنجان رو از محتویات قوری پر کرد و همین طور که تند و تند شروع به حرف زدن کرده بود در دستان نیک قرارش داد:

-نیکلاس ؛ نمی دونی که چقدر بخاطر حضورت در کنارمون خوشحالم...

چند ماه دیگه زمستون شروع می شه و من واقعا نمی دونستم دست تنها چی کار کنم ، سارا ؛اوف که این دختر چقدر مغرور و یک دنده است درست شبیه پدرشه.

 

نیک درحالی که فنجان پر شده از قهوه داغش رو مزه مزه می کرد لبخند عمیقی روی صورتش برای همدردی با خانم میلر نشاند.

 

بیشتر از لبخندش در دل نیز مطمئن بود که حسابی با خانم میلر موافق است. 

 

در این سه چهار روزی که او مشغول به کار در مزرعه شده بود به زور تونسته بود اجازه انجام کاری رو از سارا بگیره ؛شکستن هیزوم ها رو هم چون از توانش خارج بود به نیک سپرده بود.

 

هر روز که می گذشت نیکلاس بیشتر احساس راحتی و صمیمیت می کرد..

از همان روز اول وقتی در ماشین سارا نشسته بود مطمئن بود که از این مزرعه و آدم هایش خوشش می آید.

حتی دیدار اولش با خانم میلر هم بسیار برایش جالب و دلنشین بود.

 

خانم میلر در اولین دیدار زنی میانسال بود که با سادگی های اخلاقی اش هر کسی رو جادو می کرد ،او همیشه حتی وقتی در کار مزرعه کمک می کرد دامن بلندی می پوشید که یک کمربند با سنگ فیروزه داشت. مو هاش رو می بافت و روسری سفیدکوچکی روی موهاش می بست و دنباله موهای بافته اش تا کمرش می رسید.

 

وقتی خانم میلر برای دومین بار اون رو صدا زد تونست از غرق شدن در افکارش نجات پیدا کنه :

-نیکلاس..!

-بله؟!

-حواست با منه؟!

-بله البته حواسم با شماست.. .

خانم میلر در حالی که حرص اش گرفته بود چشمی در حدقه گرداند و دوباره حرفش رو تکرار کرد:

-گفتم من مقداری خرید دارم که برای مهمونی امشب...

میان حرفش پرید:

-مهمونی؟!

 

خانم میلر نگاه عاقل اندر سفهی کرد زیر لب غُر زد و به ادامه حرفش پرداخت:

-سارا داره روی شکستگی های بام شیروونی کار می کنه ، مطمئنم که نمی تونم بفرستمش پی خرید پس باید زحمتش رو شما بکشی..

 

نیک جوابی نداد و نگاه پر سوالی به خانم میلر انداخت ؛

سکوت که طولانی تر شد خانم میلر سری تکان داد:

-هنوز که ایستادی..؟!

 

نیکولاس دستپاچه متوجه لیست خریدهای خانم میلر شد که به سمت او گرفته بود..

فنجان رو گذاشت و به سرعت لیست رو قاپید و چشمی بالا بلند داد..

بی درنگ به سمت شهر راه افتاد..

 

بعد از چهار روز اولین باری بود که به شهر می رفت ؛تصور سنگ ریزه های جاده و کامیونت زنگ زده کلافه اش می کرد.

مدتی بعد در جاده پوشیده از درختان بلوط در حال راندن بود. اطرافش و نگاهی انداخت ،تا چشم کار می کرد درخت بود و درخت...

 

 نگاهش فرمان چرمی کامیونت رو نشانه رفت که در میان بدنه فلزی زنگ زده اش زیبا و اصیل به نظر می آمد،

 چندین بار لمس اش کرد و همراه نگاهش دستش رو روی دنده که تشکیل شده بود از یه میله آهنی عصا مانند کشید و به راحتی تکانش داد با لبخند رضایتمندی نگاهش و به جاده دوخت.

 

همه چیز در آن لحظه و آن جا براش بی نظیر و عالی بود و در کسری از ثانیه احساساتش رو با یک فریاد بلند و فشار آوردن به پدال گاز خالی کرد...

نفسی عمیق کشید و چندین بار دیگه فریاد کشید..

 

با سرعت می راند و از آدرنالینی که در رگهاش درجریان بود لذت می برد مستانه می خندید و از بودن در کنار سارا و مزرعه ذرت و خانواده عزیزش احساس آرامش می کرد مطمئن بود که زندگی اش به تازگی معنا گرفته و هدفش را یافته..

 

از روی پل چوبی سرپوشیده ای که روی رودخانه ساخته شده بود با احتیاط گذشت و به شهر رسید..

 

اما همین که وارد شهر شد تمامی مردم با نگاه های خیره ای که دوستانه نبودن ،گاه عصبی و خشمگین هم به نظر می رسیدن زیر نظرش داشتن و با یکدیگر پچ پج می کردن .

 

روبروی مغازه دیو کامنیونت را پارک کرد و از آن با یک پرش کوتاه پیاده شد ،در را محکم بهم کوبید تا بسته شود.

از کامیونت که فاصله گرفت تعدادی از ارازل و کابوی های جایزه بگیر و اسلحه به دست بهش نزدیک شدن.. 

 

از دیدن هجوم آنها غرق در ابهام شد و وقتی یقه های پیراهن زوار در رفته کارش کشیده شد و به زمین پرت شد ،مردم شهر به آنها نزدیک شده بودن اطرافش حلقه زدن و نیک فرصتی پیدا نکرد که جواب مرد لاغر اندام استخوانی رو بده .

مرد در حالی که ساقه علف هرز را بین لب هاش جابجا می کرد دوباره به نیک نزدیک شد و قبل از اینکه لگدی در شکم او بزند با صدای شلیک گلوله ای از حرکت ایستاد.

 

همه از ناتموم ماندن دوئل بین نیک و آن مرد  اظهار ناراحتی کردن و هرکس با خودش یا همراهش زمزمه ای کرد و به سرعت آنجا را ترک کردن.

 

نیک حیرت زده سر چرخاند و دیو رو دید که در دستش تفنگ سر پر و با دست دیگرش او رو از زمین بلند می کنه ، نگاهش به مدال کلانتر شهر که بر سینه او بود نشست.

 

دیو از دیدن چهره نیک با صدای بلند شروع به خندیدن کردو وقتی واکنشی از او ندید گفت:

-نیک... باید قیافه خودت رو توی رودخونه ببینی واقعا خنده دار شدی.

 

اخمی کرد : 

-بچه شدی..؟! من از دیدن این همه چیز جدید هنوز تو شوکم به جای توضیح دادن ،به قیافه من می خندی؟!

 

دیو این بار خنده آرامی کرد و لحنش را از شوخی به جدی تغییر داد:

-مردم این شهر زیاد از غریبه ها خوششون نمیاد.. .

 

نیک بی اختیار کمی صداش رو در تعجب و خشم بالا برد : 

-دلیلش چیه..؟!

 

 بدون اینکه توضیح اضافه تری بده ادامه داد:

-خیلی زود بهت عادت می کنن عین همه غریبه های دیگه..

 

دیو این رو گفت و به سمت مغازه اش حرکت کرد و نیک هم به دنبالش کشیده شد ؛پشت پیش خوان جا گرفت پیش بندش رو بست و مشغول تمیز کردن جامهای نوشیدنی اش شد.

 

نیک که از خونسردی او به ستوه آمده بود گفت:

-همین..؟! عادت می کنن.

 

دیو آرام سرش رو بلند کرد و جام را در جای اصلی اش قرار داد و گفت:

-من با این تفکرات موافق نیستم ، پس بنابر این نه چیز زیادی می دونم و نه علاقه ای دارم که بدونم ، تو ام آره اگر می خوای توی این شهر بمونی اون هم بی دردسر باید عادت کنی...

جام بعدی را برداشت و کاملا جدی گفت:

-اگر غیر از این عمل کنی به جرم اختشاش و ایجاد ناامنی در شهر دستگیرت می کنم!

 

نیک تک خنده ای کرد :

-جالبه اونها می خوان من و بکشن و آرزو می کنن سر به تنم نباشه و تو منو دستگیر می کنی.. !

دوباره خندید و گفت :

-از همه جالب ترش اینکه تو یک فروشنده ای که کلانتر هم هستی..!

 

دیو با حالت مزحکی شانه هاش رو بالا انداخت و دومین جام را در کنار دیگری آرام جای دادو گفت:

-جوون های  این شهر اکثرا با این خرافات که بین قدیمی ها بوده مخالفن پس آره نگران نباش تو تنها نیستی و خیلی ها هستن که باهاتن و من فروشنده هواتو دارم چون یک غریبه ای و این همیشه وظیفه مدال من بوده و هست.

 

نیک آنقدر عصبانی بود که یادش رفت به دستورات خانم میلر عمل کند.

 

به سمت کامیونت رفت که دیو صداش کرد:

-نیک.. ترتیب ماشین عروسکی ات رو دادم جاش امنه..

 

نیک دستی در هوا تکون داد و درِ کامیونت را باز کرد از چارچوب در گرفت و یک پاش رو تکیه گاه قرار داد و با یک حرکت در آن نشست و به سمت مزرعه به راه افتاد.

این اتفاقات حسابی بهمش ریخته بود و تمام آن لذت بعد از ظهر را حرامش کرده بود.

 

دیگه شب شده بود انقدر با سرعت رانده بود که برق کامیونت اتصالی کرد و چراغ هاش خاموش شدن.

 

در تاریکی می راند ،درختهای قطور و درهم تنیده مانع از رسیدن نور ماه شده بودن و تقریبا هیچ چیز دیده نمی شد...

سعی کرد شجاع باشه...

از سرعتش کاست و خرامان خرامان پیش می رفت...

در لحظه ای به یاد سفارشات خانم میلر افتاد و نفهمید که چی شد اما انگار سایه ی کسی را در وسط جاده دید و مجبور شد که دوتا پاش رو به روی ترمز فشار بده سرعتش آن قدر بالا نبود اما همین ترمز ناگهانی باعث شد که ماشین در جا بایستد و سرش با شیشه برخورد کنه.

خون گرمش از پیشانی اش سرازیر شد و برای ثانیه ای چشم هاش رو بست.

 

@یاسمن۲۵

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"غریبه شهر

#part3 

 

نفس عمیقی کشید.

دستش رو به زخم سرش گرفت و برای بررسی اوضاع از ماشین پیاده شد؛ خبری از لاشه حیوون یا جنازه ی آدمی نبود. 

سری تکون داد و به خنگی خودش لعنت فرستاد. به سمت کابین کامیونت رفت و بطری چهار لیتری رو برداشت، آبی به صورتش زد و لبه ی صندلی شوفر نشست.

 

کمی بعد صدای سُم اسبی رو شنید که با نزدیک شدن به اون سرعتش رو کم کرده بود.

از میون تاریکی سارا با صدای بلند اسمش رو صدا می کرد.

- نیکولاس، حالت خوبه؟!

 

با خوشحالی ایستاد و داد زد:

- « خوبم، فکر کنم توی تاریکی کسی رو دیدم، می خواستم بهش بزنم.»

 

سارا از اسب پایین اومد و به سمت نیک دوید و گفت:

- به جودی(خانم میلر) گفتم که فرستادن تو به شهر کار احمقانه ای بوده.

 

نیک تعجبش رو پنهون کرد سعی کرد تا کامیونت رو روشن کنه؛ ولی انگار اون ابوقراضه قصد همکاری رو نداشت؛ شونه ای بالا انداخت و سری تکون داد و سارا رو که به تماشا ایستاده بود خطاب قرار داد.

- عجب روز مزخرفی بود امروز.

 

سارا با دستش به شانه نیک زدو گفت:

- مهم نیست، می دونستم یه روز کلا از کار می افته... بیا با اسب می ریم.

 

هردو سوار اسب شدن و به سمت مزرعه حرکت کردن. در راه حرفی به میون نیومد و هردو ساکت بودن.

چیزی که نیک ازش سر در نمی آورد، خشم و نفرت مردم این شهر نسبت به غریبه ها بود، نفرتی که حتی کسی مثل دیو هم برای توضیحش دلیلی نمی دید.

 

کمی بعد هردو در کنار هم رو به روی در خونه ایستاده بودن.

سارا افسار اسب قهوه ای رنگ زیباش رو کشید.

-من فلیپورو می برم اسطبل اصطبل.

نیک سری به تایید تکون دادو با لبخند تشکر کرد.

- ممنونم!

- برای چی؟!

- به خاطر این که درک کردی و سرزنشم نکردی.

سارا لبخند دلنشینی زدو به سمت اصطبل حرکت کرد.

 

نیکولاس با اضطراب و نگرانی، پشت در این پا و اون پا می کرد. از این که چه جوابی می تونه برای تهیه نکردن خرید های مهمونی به خانم میلر بده، خودش رو سرزنش می کرد.

 

تو همین فکرها بود که در باز شد و خانم میلر با چشم های گرد شده سرتا پاش رو از نظر گذروند،

لباس های گِلی و پاره، موهای خیس و زخم پیشونیش که مدتی بود خون ریزی نمی کرد، قیافه پریشونش از شرمندگی.

- نیکولاس... حالت خوبه؟! واقعا متاسفم که این طور شد، اصلا به ذهنم نرسید که تو یک غریبه ای.

 

خانم میلر مثل همیشه شروع کرده بود تندو تند صحبت کردن و نیک از این که اون حتی یک کلمه هم درباره تهیه لیست خریدهای مهمونی نپرسید شوکه بود. 

با دهن باز به نگرانیش خندید و با آغوش باز پذیراش شد، حتی دلش می خواست کمی ننه من غریبم بازی در بیاره. 

در دلش به افکارش خندید و حواسش رو به خانم میلر داد.

 

- به خاطر این که تو ی این سه چهار روز با ما حسابی خو گرفتی، حواسم رو از رفتار مردم شهر پرت کرد.

 

در همین حین سارا سر رسید و گفت:

- جودی، بیخیال بزار بره یه آبی به سرو وضعش بزنه، حسابی خسته ست، لطفا شامش رو آماده کن. 

 

خانم میلر دست پاچه شد.

- ای وای من چه قدر گیجم! بیاین داخل من شام رو سر میز می چینم.

 

نیکولاس لبخندی از صمیم قلبش برای تشکر از اون روی لب هاش نشوند و گفت:

- به خاطر مهربونیتون واقعا شرمنده ام می کنید.

 

خانم میلر با لحنی طنز گونه شروع به شکسته نفسیکرد و دست نیک رو به سمت داخل خونه کشید.

- این چه حرفیه، تو مثل پسر خودم می مونی.

 

در راهروی کوچیک و طولانی که تهش به اتاق نشیمن و پذیرایی ختم می شد چهار در وجود داشت که هر کدوم از اون ها به اتاقی راه داشت، عرض راهرو اون قدر کوچیک بود که فقط یک نفر می تونست ازش عبور کنه و امکان شونه به شونه شدن نبود.

 

خانم میلر قبل از ورود به نشیمن، دستش رو کشید و وارد یکی از در ها شدن. پشت سرش رو نگاهی انداخت و سارا رو دید که با لبخند عمیقی وارد نشیمن شد.

 

خانم میلر، نیک رو به سمت اتاقی که چند روز پیش در اختیارش قرار داده بودن هدایت کردو گفت:

- «حوله و لباس تمیز برات گذاشتم روی تختته، آب هم گرمه. تو پذیرایی منتظرتیم.»

 

نیک چشمی گفت و کمی به صورت تعظیم خم شد، خانم میلر نگاه گرمش رو پایین انداخت و در اتاق رو پس از خروج بست.

 

نگاهی به اتاق کوچیکش انداخت، باوجود این که وسایل زیادی نداشت؛ اما حسابی دوستش داشت. یک تخت ، پاتختی و کمد نسبتا کوتاه قدی در گوشه ی اتاق و نزدیک به در حموم تنها وسیله هایی بودن که در اون اتاق مالکشون بود.

 

روی تخت یک دست کت و شلوار رسمی دید و متوجه شد که خانم میلر قصد داره اون رو هم در مهمونی شرکت بده.

حوله رو برداشت و به سمت حموم رفت، بعد از یک دوش حسابی لباس هاش رو پوشید.

 

 با قدم های شمرده، به سمت پذیرایی که صدای بلند قهقهه ها ازش شنیده می شد حرکت کرد.

پیش از این با خودش فکر می کرد، حتما امشب خانواده مَکِنزی(خانواده سارا) پیش مهمون هاشون سر افکنده شدن؛ ولی صدای خنده هاشون این نظریه اش رو رد می کرد.

 

آهسته سرکی کشید.

سارا، آقای مکنزی و دیو رو دید که در کنار هم با لباس های شیک و رسمی نشستن و نوشیدنی می نوشن.

 باصدای خانم میلر از پشت سرش، برق گرفتش و نگاهی بهش انداخت، اون هم لباس زیبایی به تن داشت و حسابی به خودش رسیده بود.

 

خانم میلر درحالی که ظرف بیسکوییت خونگی رو دودستی چسبیده بود گفت:

- «چرا این جا ایستادی؟! بیا بریم داخل.»

 

نیک لبخندی زد و به همراه خانم میلر وارد جمع شد.

 دیو تا نیک رو دید از جا بلند شد و به سمتش اومد؛ رو به روش که ایستاد، سه چهار سانتی از نیک بلند تر بود و هیکل ورزیده تری داشت.

 دست نیکولاس رو به گرمی فشرد.

-ما فرصت آشنایی خوبی نداشتیم رفیق.

 

نیک دست دیو رو رها کردو به رسم قدیمی مشتی به بازوش کوبید و گفت:

- «خیلی از آشناییت خوشحالم، کلانتر.»

 

هردو آهسته خنده کوتاهی کردن که خانم میلر با روی گشاده نیک رو خطاب داد.

- «نیکولاس این مهمونی به خاطر تو ترتیب داده شده، تمام افراد داخل این اتاق، عزیزانمون هستن و ما یک خانواده ایم.»

 

سارا که تا اون لحظه ساکت بود لبخند زیبایی روی لبش نشوند و گفت:

- «بیاین بریم سر میز شام، بعد شام دربارش مفصل صحبت می کنیم.»

این رو گفت و خودش اول از همه به سمت میز شام حرکت کرد.

 

دیو صندلی چرخ دار آقای مکنزی رو حرکت داد و آهسته در گوشش چیزی گفت و اون هم خنده ریزی کرد.

نیک و خانم میلر آخرین نفرات بودن که بهشون ملحق شدن.

 

میز ساده؛ ولی به زیبایی چیده شده بود. خبری از بوقلمون بریون و خوک شکم پر نبود. شام با سوپ گندم سرو شد و با استیک و اسپاگتی کلم بروکلی به پایان رسید.

بعد از شام هم دسر مختصری رو با شوخ طبعی های دیو که سر به سرشون می گذاشت خوردن.

 

دوباره همه چیز تغییر کرد و نیک احساس می کرد که چه قدر خوشبخته و این جمع رو دوست داره. 

از بودن در کنارشون لذت می برد.

دقایقی بعد همه افراد در نشیمن روی کاناپه های ساده و زیبای جلوی شومینه نشسته بودن و خانم میلر برای آوردن قهوه مخصوصش به آشپزخونه رفت.

 

سر بحث رو آقای مکنزی باز کرد. برای شنیدن صداش باید حتی صدای پرزدن پشه هارو هم متوقف می کردی.

 

آقای مکنزی مشکل هنجره داشت و نمی تونست بلند حرف بزنه و گویا در یک سانحه رانندگی نُخاعش هم آسیب دیده بود.

مردِ واقعا تو دل برویی بود؛ موهای پر پشتی داشت که به جز قسمت شقیقه اش همگی سفید شده بودن. ترکیب زیبایی از دو رنگ سیاه و سفید در چهرش به وجود آمده بود، همیشه پاهای بی حسش رو با پتوی قرمز رنگی که طرح روش شبیه نقاشی به جا مونده از آدم های نخستین روی دیوار غارها بود می پوشوند.

 

-نیکولاس... من واقعا شرمنده ام که توانایی حرکت ندارم و تو مجبوری کار های سختی مثل شکستن هیزمها رو انجام بدی. به خاطر اتفاق امروز عصر در شهر هم ازت عذر می خوام، دیو تعریف کرد که چه اتفاقی برات افتاده.

نیک سر به زیر دادو برای رفتار عصرش با دیو هم حسابی شرمنده شد.

 

بعد از اتمام حرف های اقای مکنزی، دیو با حالت طنز گونه ای با فشار دادن گوشه چشم هاش شروع به اشک ریختن کرد.

-اوه خدای من! اقای مکنزی شما باعث شدی اشک در چشم های حقیرم حلقه بزنه.

 

همگی زدن زیر خنده و سارا رو کرد به نیک.

- نیکولاس، این دیو دیوونه مثل برادر بزرگم می مونه، از وقتی چشم باز کردم هوام رو داشته، خانم میلر هم برام مثل یک مادر بوده و من رو هجده سال بزرگ کرده و من مهربون ترین پدر دنیارو دارم!

 

بعد از شنیدن حرف های سارا همگی ازش تشکر کردن و از این که چه دختر پر تلاش و قویی هست گفتن.

 

در تمام لحظات اون دورهمی ساده؛ اما صمیمی، نیک به این فکر می کرد که ممکنه رازی پنهون در بین این چهار نفر وجود داشته باشه. همون طور که اون داشت هویت خودش رو مخفی می کرد.

 

آیا اون ها می دونستن که نیک کیه و واسه همین باهاش خوب رفتار می کردن یا باید به نیَّت خالصانشون اعتماد می کرد.

 

از افکارش که خارج شد، همگی با شتاب به سمت پنجره ها هجوم برده بودن. نور قرمز رنگی همه جارو روشن کرده بود و اصطبل توی آتیش می سوخت...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"غریبه شهر

#part4

 

سارا، دیو و نیک بی معطلی از خونه بیرون دویدن و تلاش کردن که از جون گرفتن آتیش جلوگیری کنن. سارا همین که فرصتی پیدا کرد، دوید تا اسبش رو که بی وقفه شیهه می کشید نجات بده.

دیو که موقعیت رو وخیم دیده بود، به سرعت به شهر رفت تا شاید بتونه چند نفر رو برای کمک بیاره؛ ولی خب فایده ای نداشت. چون حالا، با وجود ساعت ها جون کندن و دویدن نیک و سارا همه چیز تو آتیش سوخت و به خاکستر تبدیل شد و هیچ کاری از دستشون بر نمی اومد.

خانم میلر به همراه آقای مکنزی روی ایوان خونه ایستاده بودن و در حصرت و وحشت منظره رو تماشا می کردن.

 

سارا به سمت نیک که در حال ریختن سطل شن روی آتیش بود رفت و بازوش رو به سمت عقب کشید.

- نیک... بیخیال، بسه دیگه فایده نداره، شعله خیلی بزرگ شده با هیچ صراطی مستقیم نیست.

نیک نفس نفس زنون، عرق و دوده ی نشسته روی پیشونیش رو با سر آستین پیراهن سفیدش تمیز کرد، کرواتش رو کمی شل تر کرد و گره اش رو به سمت پایین کشید.

- متوجه نمی شم که چرا این اتفاق افتاده؟!

سارا که سعی می کرد که با نفس های عمیق هوا رو به ریه هاش بفرسته گفت: «فکر کنم اشتباه از من باشه، حتما وقتی افسار فلیپو رو باز می کردم، فراموش کردم فانوس رو خاموش کنم و آتیشش به یونجه ها گرفته و...» حرفش رو کامل نکرد سری به زیر دادو گفت:«همه اش تقصیر منه.»

 

نکولاس برای دلداری دادن به سارا شونه هاش رو محکم گرفت و تکون داد.

-به من نگاه کن، یه همچین شعله بزرگی با یه آتیش کوچیک روشن نمیشه، من مطمئنم که این یک خرابکاریه.

این رو که گفت سارا سرش رو بلند کردو با کنجکاوی به چهره دقیق و جدی نیک که توی نور آتیش واضح تر می شد، خیره شد و منتظر شد تا اون از حرفش نتیجه گیری کنه.

نیک که تونسته بود توجه سارا رو به حرفش جلب کنه جرعت کرد و به توضیح نظریه خودش ادامه داد.

- به این فکر کن که دقیقا عصر همین امروز عده ای قرار بود من رو تا حد مرگ کتک بزنن حتی شاید بکشن خیال نمی کنی کار همون آدم هاست و می خواستن حمایت دیو رو از من تلافی کنن و زهره چشم بگیرن.

 

سارا با زبونش لب های خشکیدش رو خیس کردو با اطمینان گفت: «فکر کنم می دونم کار کی بوده.»

در همین حین دیو با سه نفر سر رسید، به اون ها که نزدیک شد از اسب پریدو گفت: «فقط تونستم سه نفر رو پیدا کنم، راضی کردنشون بیشتر از این ها طول می کشید.»

سارا سری تکون داد.

-ترسو های بزدل.

 

نیک با تعجب و حیرت گفت: «یعنی از چی می ترسن؟! »

دیو اخمی کرد.

- همشون از رفتار های یه مشت خرافاتی واهمه دارن، می ترسن شب بخوابن، همسایشون با یک دولول(نوعی تفنگ) بیاد بالای سرشون و کارشون رو بسازه.

همون موقع پسر جوونی که برای کمک اومده بود، نفس زنون به اون سه نفر نزدیک شدو گفت: «فایده نداره اصطبل دیگه کارش تمومه، امیدواریم برای ساختن اصطبل جدید بتونیم کمکتون کنیم.»

سارا لبخندی به روی جوون پاشید و با لحن جدی؛ اما مهربونی گفت: «از کمکت ممنونم جِیکوب، خیلی لطف کردی.»

پسر جوون بعد از تشکر به همراه دوست هاش به شهر برگشتن.

 

لحظاتی بعد همگی توی نشین جمع شده بودن و درباره ایده خرابکاری که نیک ارائه داده بود، حرف می زدن.

دیو که به لبه ی آجری شومینه تکیه داد بود، دستی به موهاش کشید و گفت: «با این حساب همه اش باید زیر سر سِباستیَن باشه.»

 

سارا کفش های پاشنه بلندش رو در آورد و همون طور که مشغول ماساژ دادن کف پاهاش بود گفت: «مگه نمیگی امروز برای کتک زدن نیک پیش قدم شده، پس کی جز اون که پدرش رو هم به خاطر این خرافات از دست داده، می تونه انگیزه هدایت این شورش رو داشته باشه؟!»

 

نیک که دست راستش رو به دیوار کنار پنجره تکیه داده بود و به آتیش کم جون اصطبل خیره شده بود، دست چپش رو از روی کمرش برداشت و گفت: «این کار یک نفر نمی تونه باشه، هر چهار طرف اصطبل هم زمان آتیش گرفتن، پس اون یک گروه داره یا عضو یک دار و دسته است. »

نیک به سمت دیو چرخیدو ادامه داد.

- گفتین انگیزشون از این کار چی بوده؟!

دیو تکیه اش رو از شومینه برداشت و تا خواست لب باز کنه، آقای مکنزی گفت: «خرافات وجود یک غریبه توی شهر از دوران پدران ما وجود داشته؛ اما تا بیست سال پیش نه خبری از غریبه بود و نه از اتفاقات شومی که مارو از وجودشون آگاه کرده بودن، پدر سِباستین هم یک غریبه بود، یک سرباز ارتش که عاشق دختری از شهر ما میشه و برای خواستگاری اون از پدرش به این جا میاد. روز عروسی اون دونفر چند اتفاق هم زمان می افته؛ تصادف من، مرگ پسر شهردار و کلانتر.»

 

نیک کنجکاوانه به سمت آقای مکنزی حرکت کردو پرسید: «و چه بلایی به سر پدرش اومد؟! »

آقای مکنزی سری به تاسف تکون دادو گفت: «مردم شهر اون و دقیقا در شب هجله اش گیر میارن و جلوی چشم های زنش و خانواده زنش آتیش می زنن.»

نیک از این که مردم این شهر تا چه حد می تونن جانی باشن، متاثر و دگرگون بود.

آقای مکنزی بعد از تاملی کوتاه ادامه داد.

- مادرِ سباستین از همون سال ها عقلش رو از دست داد و به یک دیوونه تبدیل شد، وقتی سباستین دنیا اومد خانواده مادرش قسم خوردن که نمی ذارن هیچ غریبه ای توی شهر زندگی کنه.

 

دیو رو کرد به آقای مکنزیو گفت: «خب اگه پشت این سناریوی آتیش سوزی سباستین باشه، چه اتفاقی افتاده که به حضور شوم نیکولاس اشاره کرده، پیش از این آقای پیوری و خانواده شِرما هم تازه وارد این شهر شدن که هیچ آشنایی این جا نداشتن و چند ساله بی دردسر زندگیشون رو می کنن.»

با گفتن جمله دیو همه به فکر فرو رفتن و خانم میلر انگار که چیزی یادش اومده باشه، سکوت جمع رو شکست و گفت: «فکر کنم به خاطر مرگ لیدیا مادر سباستین باشه، صبح روزی که نیکولاس توی مزرعه ما مشغول به کار شد، لیدیا هم تموم کرد و فرداش هم به خاک سپردنش.»

وقتی خانم میلر این حرف رو زد، جمع به یکباره منفجر شدو هرکس چیزی می گفت. دیو و سارا درحال بحث کردن درباره پایان دادن به این فتنه بودن و خانم میلر هم داشت برای آقای مکنزی داستان باخبر شدنش از این موضوع رو تعریف می کرد. 

نیک گلویی صاف کردو از جمع اجازه صحبت خواست، بعد از کسب اجازه گفت: «من واقعا شوکه ام و باوجود نداشتن تمایلی برای رفتن، می خواستم بگم اگه اجازه بدین من از پیشتون برم، البته نه این که از جون خودم بترسم، نه! فقط دلم نمی خواد برای شما دردسری درست کنم یا به مشکل بندازمتون. »

 

در تمام مدتی که نیکولاس درحال حرف زدن بود، هیچ کس کلمه ای به زبون نیاورد و همین که حرفش تموم شد، اول از همه خانم میلر به حرف اومد.

- نیکولاس، درسته مدت زیادی نمیشه که می شناسیمت؛ ولی حسابی بهت عادت کردیم.

آقای مکنزی سری به تایید تکون داد و گفت: «حق با جودیه، بعد مدت ها بالاخره یک نفر مدل موی جدیدی بلد بود که بهم بیاد، این دیو که اصلا بلد نیست یه ریش ساده رو کوتاه کنه، چه برسه به این که موهای من رو مدل بده.»

 

دیو خندید و گفت: «با آقای مکنزی موافقم، من هم یه رفیق پیدا کردم که همون قدر از این خرافات لعنتی تعجب می کنه که اولین بار من کردم.»

نفر آخری که نظرش برای کل خانواده خیلی مهم بود، سارا بود.

سارا سر به زیر داده بود و در سکوت به تمام حرف ها با دقت گوش می داد؛

نوبت به اون که رسید، لبخندی زدو با همون لحن لجباز همیشگی که داشت گفت: «من مخالفتی با موندنت ندارم.»

همگی بعد از حرف آخر سارا با نگاه های مشتاق به نیک خیره شدن تا اون هم تاییدیه موندنش رو در مزرعه ذرت مکنزی بده؛ ولی نیک سری تکون داد.

- متاسفم؛ اما نمی تونم این کار رو بکنم، جون شماهم به خطر می افته.

دیو خیلی جدی به سمت نیک رفت. با دستش به بازوی نیک کوبید و گفت:« تو نگرانش نباش، خودم ته و توی این قضیه رو در میارم، حواسمم شیش دونگ به این خانواده هست.»

 

@niloofar_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

"غریبه شهر

#part5

 

نور خورشید که از پنجره اتاقش به صورتش تابید، آهسته چشم هاش رو باز کرد.

همون طور توجاش با چشم های باز به سقف خیره شد و به اتفاقات شب گذشته فکر می کرد، حتی شاید قبل تر به این که چه طور شد تصمیم گرفت بین تمامی شهر های دور افتاده، این شهر رو برای سفر کوتاهش انتخاب کنه.

با چند تقه ی پی در پی که به در خورد، نیک کف دست هاش رو به صورتش کشید و بله بلندی گفت.

صدای خانم میلر از پشت در به گوش می رسید.

- چه طوری مرد بزرگ؟ خواب دیگه کافیه، بهتره خودت رو برای یک روز جدید آماده کنی!

نیک در حالی که دکمه های پیراهن کارش رو می بست، جواب خانم میلر رو با صدای بلند داد.

- چشم، الآن میام.

خانم میلر خنده ی ریزی کرد و به سمت آشپزخونه راهی شد.

سارا که مشغول چیدن میز غذاخوری وسط آشپزخونه بود، خانم میلر رو خطاب قرار داد.

- جودی؟ حالش چه طور بود؟!

خانم میلر که در حال آماده کردن بیکن ها و تخم مرغ عسلی بود، سرش رو روی شونه چرخوند و به سارا نگاهی انداخت و کوتاه گفت:« خوب بود.»

سارا نفس عمیقی کشید و سری به تایید تکون داد و باشه ای گفت.

همین موقع دیو در حالی که صندلی چرخ دار آقای مکنزی رو هول می داد و سر به سرش می گذاشت وارد آشپزخونه شد.

سارا لبخند عمیقی روی لب هاش نشوند و گفت:« صبح بخیر پدر، صبح بخیر دیو.»

 

آقای مکنزی با مهربونی جواب دخترش رو داد و دیو در حالی که صندلی آقای مکنزی رو کنار میز قرار می داد، سلام بلند و بالایی داد و در حالی که هرکلمه اش رو می کشید گفت: «صبح بخیر دوستان، امیدوارم شبتون رو با کابوس های ترسناک سر نکرده باشین.»

دیو با شنیدن سلام، صبح بخیر نیک که توی چهارچوب در ایستاده بود با ذوق و هیجان و اشتیاق ساختگی به سمتش چرخید، دست هاش رو ازهم باز کرد و با لحن طنز گفت:« نیک؛ دوست من، نمی دونم چرا همه اش می ترسیدم صبح پاشم و تو رفته باشی.»

نیک خندید و گفت:« من به این راحتی ها پا پس نمی کشم.» بعد با کنایه گفت: «دوست من!»

بعد از این جمله ی نیک، همه زدن زیر خنده و خانم میلر اون هارو دعوت به نشستن پشت میز کرد.

تمام مدتی که صبحونه خورده می شد، نیک به فکر این همه بی خیالی و رفتار غیر منتظره ای بود که خانواده مکنزی از اول صبح نشون داده بودن.

شوخی ها، خندیدن ها، صبح بخیر های بی دغدغه و بی هراس.

 

آقای مکنزی با دیدن قیافه پریشون و به فکر فرو رفته ی نیک با آرنج دستش، سقلمه ای به پهلوی دیو زد و با سر به نیک اشاره کرد، دیو با دیدن اشاره های آقای مکنزی سریع متوجه شد و به سمت نیک که با غذاش بازی می کرد نگاه کردو چندبار صداش کرد.

- نیکولاس.

نیک سرش رو که بلند کرد، متوجه نگاه های خیره ی اون ها به خودش شد و لبخند زورکی زد، سرش رو به سمت دیو چرخوند و با نگاه پر سوالش بهش زل زد.

دیو لحن طنز اولیه اش رو به اخمی گره شده پشت ابرو هاش داد و گفت:« نگران چی هستی؟! با فکر و خیال مگه می تونی کاری از پیش ببری.»

نیک با شنیدن حرف های دیو فرصت رو غنیمت شمرد و گفت:« من فقط متوجه ی این همه بیخیالیتون نمیشم! جون همه ی ما در خطره.»

آقای مکنزی به میون اومد و آهسته اما جدی گفت:« ما بیخیال نیستیم پسرم، برنامه های پی گیری این ماجرا سر جاشه. تو این خونه همه چیز به وقت خودش اتفاق می افته، وقت کار جای خودش رو و نشستن پشت میزصبحونه هم وقت خودش رو داره.»

نیک شرمنده سر به زیر داد و گفت:«از همه تون عذر می خوام، فقط اتفاق های دیشب من رو حسابی درگیر کرده.»

بعد از صبحونه دیو و نیک به سارا در جمع کردن اوضاع آشفته ی اصطبل کمک کردن و باهم به شهر رفتن.

وقتی هردو باهم از ماشین دیو پیاده شدن، همه ی مردم شهر به اون ها خیره خیره نگاه می کردن و منتظر بودن دیو یک سخنرانی طولانی بکنه؛ اما دیو مثل همیشه خیلی خونسرد دستی برای پیر مرد پیپ به دست که روی صندلی های چوبی مغازه دیو لمیده بود تکون داد و صبح بخیری گفت، در مغازش رو باز کرد و پشت پیشخوان جا گرفت.

نیک هم برای این که همه چیز طبیعی باشه، سوالاتش رو گذاشت برای وقتی که خود دیو سر حرف رو باز کنه.

دیو در حالی که کار های روزانش رو انجام می داد از نیک خواست تا کف پوش های مغازه رو طی بکشه.

نیک هم شونه ای بالا انداخت و باخونسردی مشغول طی کشیدن شد.

دقایقی بعد با باز شدن نیمه پایینی در دو تیکه مغازه، نیک دو جفت پوتین پاشنه دار که مهمیزش در حال چرخیدن بود رو دید و شروع کرد به برانداز اون شخص. یک روشلواری چرمی، کت چرمی دستمال گردن و کلاه لبه‌دار، مرد ریش سفیدی که اندام ورزیده ای داشت، داخل مغازه دیو شد و به سمت پیشخوان حرکت کرد.

با هر قدمی که بر می داشت، مهمیز های پوتین هاش صدا می دادن و ابهت کابوی پیر رو به رخ می کشیدن.

دیو در حالی که لبخند گله گشادی روی صورتش داشت رو کرد به کابوی و گفت:« چه طوری اِستیو، از این ورا؟! چی شده خبری از شهر نشین ها گرفتی؟!»

کابوی پیر که استیو نام داشت، اخمی کرد و گفت:« حکایت شهر نشین ها، حکایت داروالمجانی هست که یه مشت دیوونه داخلش رَم کردن.»

دیو شروع کرد به بلند بلند خندیدن و گفت:« چی می خوری؟!»

- لیموناد.

- لیموناد؟!

- تو ترکم.

نیک که طی کشیدنش تموم شده بود، طی رو گوشه دیوار گذاشت و به دیو و استیو پیوست.

استیو وقتی قلپی از لیمونادش رو سر کشید گفت:« همین نزدیکی ها بودم شنیدم با ورود یک غریبه ی جدید اتفاقات شوم رخ میده، اومدم ببینم اون غریبه کیه.»

دیو روی پیشخوان خم شد و آرنج هاش رو تکیه گاه قرار داد.

- یک غریبه، توی شهری که برای تو یک دیوونه خونه ست، چرا باید اون قدر مهم باشه که از رمه گردانی و گاوهات دل بکنی و بیای ببینیش؟!

استیو باقی مونده لیمونادش رو با یک نفس سر کشیدو تمومش کرد. لیوانش رو کوبید روی پیشخوان و گفت:« نبودنم توی این جهنم، دلیل نمیشه که از اتفاقات داخلش بی خبر باشم و برای عزیزانم توی این جهنم دره نگران نشم.»

دیو کمرش رو صاف کرد و پیشبندش رو باز کرد. اون رو روی آویز مخصوصش آویز کردو گفت:« تاجایی که من یادمه، تو هیچ خانواده یا عزیزی رو توی این جهنم دره که میگی نداری!»

نیک با دقت به حرف های اون ها گوش می داد و نفس هم نمی کشید.

دیو درحالی که کلاه لبه دارش رو سرش می گذاشت و جلقه ی خاکی رنگش رو که روش مدال کلانتر نصب بود رو تنش می کرد، به نیک اشاره کرد تا دنبالش بیاد.

استیو وقتی بی اعتنایی دیو رو دید، نفسش رو با خشم از بینی مثل یک گاو زخمی بیرون داد و دنبالشون راه افتاد.

 

دیو درحالی که کلتش رو از ضامن در میاورد با قدم های بلند به سمت سباستین و رفیق های ارازلش حرکت می کرد.

اسلحه اش رو به سمت سباستین نشونه رفت و گفت:« آتیش سوزی دیشب مزرعه مکنزی، کار کی بود؟»

سباستین که شوکه شده بود، با نشونه رفتن کلت دیو به سمت پیشونیش تکونی خورد و گفت:« نمی دونم، باور کن.»

نیک چشم هاش رو گرد کرد و گفت:«یعنی کار تو نبوده؟!»

سباستین با ترس سری تکون داد.

- کار من نبوده قسم می خورم.

دیو کلت رو یه دور، دور انگشتش چرخون و توی کیف چرمی کمریش جا داد. به سمت سباستین رفت، یقه اش رو گرفت و گفت:« باشه، کار تو نبوده.»

دیو سباستین رو به دنبال خودش می کشید. اون هی زمین می خورد و بلند می شد و تمام رفیق ها و طرفدارهاش، دنبالشون قدم به قدم حرکت می کردن.

همین که دیو به استیو رسید از حرکت ایستاد، رو به روش قرار گرفت. سباستین رو که حالا فرصت کرده بود روی پاش بایسته رو هول دادو اون درست جلوی پای استیو زمین خورد.

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"غریبه شهر - پارت ششم"

 

از روی زمین بلند شد، گرد و خاک باقی مونده ی روی شلوارش رو پاک کرد. همون طور که لب هاش رو به دندون گرفته بود، سعی می کرد جواب مرد خودخواه و مغرور رو به روش رو نده، مرد با لباس های گرون قیمت اشرافیش بادی به غب غب داده بود و مدام اعتماد به نفسش رو له می کرد.

واسه همین همیشه قسم خورده بود اون خفت و خاری که دیده بود رو به هیچ کس تحمیلش نکنه.

نیک با صدای دیو که تقریبا فریاد می کشید به خودش اومد، سباستین رو که هنوز روی زمین بود دید، به سمتش رفت و دستش رو برای کمک بهش دراز کرد؛ اما اون با یک پشت دستی دستش رو پس زدو خودش به تنهایی بلند شد.

- ازش بپرس که کی اصطبل مکنزی رو آتیش زده؟!

استیو نفس حرصیش رو از بینی بیرون داد و گفت:« شنیدی که؛ به اون ربطی نداره.» و بعد انگشت اشارش رو به سمت نیک گرفت و گفت:« این فقط یک اتفاق شوم به خاطر حضور اونه!»

با این حرف استیو، پچ پچ ها و هَمهَمه ها شروع شدن.

دیو تک خنده ای کرد و گفت:« تو به این توهماتت اعتقاد هم داری؟!»

 

استیو که حالا برگ برنده خودش رو با تحریک مردم به دست آورده بود، به کارش ادامه داد و دوباره با لحن طلبکارانه ای گفت:« از نظر من این تویی که باید پاسخ این سوال رو بدی، چون زیادی داری سنگ اون غریبه رو به سینه ات می زنی.»

صدای تایید مردم نشون می داد که اگه استیو فقط چند کلمه دیگه بگه، کسی به حرف های کلانتر شهر توجه ای نمی کنه.

نیک حسابی از این همه زور و قُلدری خسته شده بود و دیگه حوصله ی داشتن نقش یک مرد شوم رو نداشت.

بحث، با صدای پسر جوونی که از روی پل به سمت اون ها می دوید، در حالی که زجه می زد و گریه می کرد ادامه پیدا نکرد.

همه شوکه نگاهش می کردن. آسیب دیده بود، زخم عمیقی روی پیشونیش بود و نصف صورتش رو خون خشک شده پوشیده بود. موهاش خیس و گلی بودن، لباس هاش پاره وکثیف.

دیو معرکه استیو رو رها کرد و با قدم های بلند به سمتش رفت.

پسر تا دیو رو دید خودش رو تو آغوشش انداخت و از هوش رفت.

دیو نیک رو برای کمک صدا زد. از زیر بازوهای پسر جوون گرفت و نیک هم پاهاش رو. بلندش کردن و به درمونگاه بردنش.

ساعتی بعد استیو، دیو، نیک و سباستین در کنار پدر و مادر نگران پسر، بالای سرش بودن.

وقتی چشم هاش رو باز کرد، پیش از این که پدر و مادرش چیزی بپرسن، دیو بازجویی اش رو شروع کرد.

- چه بلایی سرت اومده؟! مگه تو همونی نیستی که دیشب به همراه جیکوب برای کمک به مزرعه ی مکنزی اومدی؟!

پسر سری به تایید تکون داد.

- آره خودشم، دیشب که از مزرعه به سمت شهر حرکت کردیم، قبل رودخونه بین درخت های بلوط یه چیزهایی مثل گرازهای وحشی بهمون حمله کردن.

دیو ابرویی بالا انداخت و با تعجب گفت:« گرازوحشی؟!»

نیک به حرف اومد.

- چه اتفاقی برای اون دو نفر افتاد؟!

پسر درحالی که به سرفه افتاده بود گفت:« وقتی اسب ها زمینمون زدن، سرم به یک سنگ خورد و بی هوش شدم و صبح که به هوش اومدم فقط تونستم خودم رو به سمت پل بکشم.»

دیو بعد از شنیدن حرف های پسر جوون دست سباستین رو کشید و گفت:« رفیق هات رو جمع کن، یه گروه راه بنداز، باید دنبال اون دونفر بگردیم.»

سباستین سری به تایید تکون داد و بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت رفیق هاش رفت.

و دیو هم بی معطلی برای جمع کردن چند تااز اهالی که سگ های رد یاب داشتن راه افتاد.

حالا استیو و نیک تنها شده بودن و استیو فرصتی برای تیر آخرش به نیک پیدا کرد، با طعنه توی گوشش گفت:« این ها همه اش به خاطر حضور تویه.»

نیک که کم کم داشت باورش می شد حضورش توی این شهر باعث به وجود اومدن تمام این اتفاقات شومه، چیزی نگفت و از کنارش گذشت.

از درمونگاه خارج شد، مردم رو دید که جلوی در گوله شده بودن.

مردی از میون جمعیت داد زد.

- چرا وجود نحست رو از این شهر گم نمی کنی؟!

یک زن بلافاصله داد زد و پرسید:« بچه های ما چه گناهی کردن؟!»

در همین لحظه، استیو از پشت سر نیک پیداش شد و گفت:« مردم. من بیست سال پیش رو هم یادمه، درست شبیه همین اتفاقات شوم پیش اومد.»

یک مرد از بین جمعیت خودش رو جلو کشید. رو به مردم کرد و گفت:« راست میگه، بیاین تصمیم بگیریم. ما به این غریبه اخطارمون رو دادیم؛ ولی از جونمون که سیر نشدیم. معلوم نیست چه بلایی به سر اون دوتا بچه اومده و فردا چه اتفاقی سر بچه های ما میاد. اگه تا چند روز دیگه از این شهر نره، مثل همون سرباز به آتیش می کشیمش.»

همه با آره های بلند، مرد رو تایید می کردن.

نیک حسابی اون وسط گیر افتاده بود. با این که به وجود نحسش باور پیدا کرده بود، دلش نمی خواست خانواده مکنزی رو ترک کنه. برای همین گفت:« خیل خب باشه.» همه که ساکت شدن گفت:« من ازاین شهر میرم؛ ولی بعد از این که بفهمم دقیقا چه بلایی سر این سه تا بچه اومده.»

استیو به میون حرف نیک پرید و گفت:« چه تضمینی می کنی که دیگه اتفاقی پیش نیاد؟»

دوباره همه استیو رو تایید کردن.

نیک کلاهش رو از روی سرش برداشت و گفت:« قسم می خورم اگه اتفاق شومی براتون افتاد، هر تصمیمی که برای تنبیه من بگیرین رو قبول می کنم.»

استیو خنده ای سردادو گفت:« مطمئنی که تموم تصمیم هامون رو می پذیری؟!»

بعد از گفتن این حرفش فرصت طلب ها هم زدن زیر خنده. نیک با اراده و اعتماد به نفس، قدمی به سمت استیو برداشت، سینه به سینه اش ایستاد و توی چشم هاش خیره شد و گفت:« مطمئن باش من از همه چیز سر درمیارم.»

خنده ی روی لب های استیو ماسید و به اخمی چین خورده روی پیشونی چروکیده اش تبدیل شد.

نیک پوزخند زنان از بین جمعیت خودش رو بیرون کشید و به هیچ کدوم از حرف هاشون که سعی می کردن خُردش کنن توجه ای نکرد.

نیک و آقای پیوری به همراه یک نفر دیگه بعد از ساعت ها گشتن توی جنگل و کناره ی رود بالاخره تونستن یکی از بچه هارو پیدا کنن. با پارس سگ قهوه ای و درشت هیکل آقای پیوری، هر سه به دنبالش دویدن. کنار رودخونه جسد جیکوب رو پیدا کردن در حالی که با صورت توی رود خونه افتاده بود و نیمی از بدنش تو آب و نیمی دیگه اش توی خشکی بود، موهای جو گندمیش و یک دستش با امواج آب عقب و جلو می شدن؛ تقریبا تمام لباس هاش پاره شده بودن.

نیک با دیدن اون بچه حسابی دگرگون شده بود، دلش گواه می داد که مرگ این پسر جوون فقط به خاطر کمک دیشبش بوده.

واقعا نمی دونست که مردم این شهر دیگه چه جنایت هایی می تونن مرتکب بشن.

عصبی دستی به مو هاش کشید و با احتیاط یک پاش رو روی سنگ سفتی گذاشت و وارد بستر رود شد. از شونه اش گرفت و چر خوندش به سمت خشکی و با دیدن چهره خورده شده اش، مثل برق گرفته ها تو جای خودش چند سانت به هوا پرید و به عقب نگاه کرد، آقای پیوری سری به تاسف تکون داد و گفت:« طفلک! صورتش رو ماهی ها خوردن، پسر خیلی خوبی بود.»

اگه بحث غرور مردونه نبود همون لحظه می زد زیر گریه.

سر بزنگاه دیو نفس نفس زنون سر رسید و گفت:« پیداش کردین؟!»

آقای پیوری که سعی داشت با دست کشیدن روی سرسگش و نوازشش، اون رو که هی به سمت جسد جیکوب حمله ور می شد آروم کنه گفت:« آره پیداش کردیم، جیکوب.»

نیک به دیو نگاهی کرد و با ناراحتی سری به تایید تکون داد، دلش می خواست دیو با دلرحمی بهش اطمینان خاطر بده که بتونه خودش رو بین این همه ظلم و خرافات محکم نگه داره.

دیو بعد از دیدن چهره نیک تازه نگاهش به اوضاع آشفته جسد جیکوب افتاد، از عصبانیت تمام تنش به رعشه افتاده بود. صورتش مثل لبو سرخ شده بود، به طوری که توی اون سرمای پاییزی اگه دستش رو نزدیک صورتش می برد می تونست حرارتش رو حس کنه.

دلش حسابی برای اون پسر جوون می سوخت، یاد تموم شیطنت هاش افتاد، این که همیشه سر به سر دیو می گذاشت و از آرزوی کلانتر شدنش می گفت.

دیو برای ثانیه ای، دیگه خودش نبود. یک پاش رو بی هوا روی سنگ های کناره رود گذاشت و با ریزش سنگ ها یک متر از بستر رود رو سر خوردو با زانو کنار جسد جیکوب نشست.

نیک به وضوح می تونست لرزیدن شونه های دیو رو ببینه.

خشم و عصبانیتش، این اولین باری بود که تو این مدت از اون دیده بود.

اون همیشه مردی شاد و شوخ طبع بود، فاصله گاهی جدی می شد؛ ولی هیچ وقت خشم سرکوب شده اش رو ندیده بود.

نیک بی اختیار دستی به شونه ی دیو زد و گفت:« دیو پاشو، باید ببریمش شهر، چند ساعت دیگه آفتاب غروب می کنه.»

دیو با آخرین توانش دستش رو به زانوهاش گرفت و بلند شد، رو کرد به نیک و گفت:« هیچ خانواده ای نداشت، درست مثل خودم، بعد از مرگ مادر بزرگش ازش مراقبت کردم و تمام زورم رو زدم که یک مرد بار بیاد؛ ولی هیچ وقت تصور نمی کردم قبل من بره زیر خاک.»

نیک دیگه چیزی نگفت و با انگشت اشاره اش بین دو چشمش رو فشار داد تا کمی از درد سرش کم بشه.

به سمت جیکوب رفت. از بازوی یخ زده اش گرفت و با یک حرکت اون رو روی شونه هاش انداخت.

با کمک آقای پیوری از بستر رود خارج شد و پیاده به سمت شهر حرکت کردن، با فاصله چند دقیقه دیو هم کشون کشون خودش رو بالا کشید و به دنبالشون راه افتاد.

دومین پسر هم بی هوش وسط جنگل پیدا شد، درحالی که یکی از پاهاش شکسته بود.

 

 

 

@آیسا

@هلن . جی

@niloofar_

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"غریبه شهر - پارت هفتم"

 

 

لیوان پایه دار نوشیدنیش رو روی میز با انگشت وسطش غلت می داد.

- دیو، پاشو باید بریم کلیسا.

سرش رو بلند کرد و با چشم های به خون نشسته به سارا چشم دوخت.

- می دونم که باید بریم. 

لیوان رو به سمت نیک گرفت و گفت:« یکی دیگه بریز.»

چوب پنبه سر بتری رو باز کرد و لیوان دیو رو پر کرد.

سارا کنار دیو نشست، دستش رو گرفت و گفت:«ما قاتلش رو پیدا می کنیم.»

دیو اخمی به ابروهاش داد و گفت:« چه طوری؟! وقتی تموم این آدم ها باهم هستن و جوری رفتار می کنن که انگار کسی غیر از اون ها توی این شهر داره آشوب به پا می کنه.»

نیک صندلی رو به روی دیو رو بیرون کشید و نشست، بتری نوشیدنی رو روی میز گذاشت و گفت:« تا ابد نمی تونن همچین چیزی رو مخفی کنن.»

دیو پیشونیش رو محکم به روی میز کوبید و گفت:« می تونن، این کارو هم می کنن. من ده ساله که کلانتر این شهرم و می دونم اگه چیزی رو نخوان بفهمی، نمی فهمی. اون ها هستن و تصمیم می گیرن که تو از کدوم کارشون سر در بیاری و از کدومشون نه.»

سارا موهای دیو رو کمی به هم ریخت و گفت:« ولی تو همیشه قدرت این رو داشتی که هدایتشون کنی.»

دیو سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به چشم های سارا دوخت.

- تموم این مدت، من الگوی رفتاری یک نفر بودم، برای همین هم بهترین عملکرد رو داشتم.

نیک با دو دستش به خودش اشاره کرد و گفت:« هنوز هم هستی.»

هر سه با این حرکت نیک زدن زیر خنده و دیو گفت:« جیکوب، شبی که ممکن بود هرکسی توی اون منطقه پرسه بزنه کشته شده.»

نیک متفکر ابرویی بالا داد.

- اول از همه باید بفهمیم که آتیش سوزی اون شب کار کی بوده!

سارا با دو انگشت اشاره و انگشت وسطش شقیقه هاش رو دَوَرانی ماساژ داد و گفت:« نمی خوام نا امیدت کنم نیک؛ ولی در این باره با دیو کاملا موافقم. توی این شهر تا کسی چیزی نخواد، نمی تونیم ازش سر در بیاریم. اون ها سه چهار روزه که لام تا کام حرفی نزدن، پس مطمئن باش تا ابد هم حرفی نخواهند زد.» بعد حالت متفکری به خودش گرفت و ادامه داد. «دکتر گفت که جیکوب با ضربات شدید به سرش کشته شده، چیزی مثل سنگ یا قنداقه تفنگ.»

نیک به تایید سری تکون داد و گفت:« و اون ضربه ای که به پیشونیش خورده بود، سمت چپ صورتش بود.»

دیو نگاهش رو ریز کردو دستی به چونه اش کشید.

- ضربه از رو به رو زده شده، پس یعنی ضارب، دست چپ بوده؟!

نیک به دیو اشاره کرد و گفت:« دقیقا همین بوده!»

دیو وزنش رو با دو دستش روی میز انداخت، بلند شدو گفت:« به هر دوتون تبریک می گم، شما معمارو حل کردین.»

این رو گفت و تلو تلو خورون از مغازه خارج شد.

نیک همون طور که به مسیر خروج دیو نگاه می کرد، سارارو خطاب قرار داد.

- دیو داره خودش رو حسابی اذیت می کنه.

سارا به نیم رخ نیک خیره شد.  

- تو جیکوب رو نمی شناختی.

بعد از مکثی کوتاه نیک به سارا نگاه کرد و لحظه ای چشم تو چشم شدن و انگار نیک تسخیر نگاه این دختر بچه ی لجباز شده بود، نمی تونست چشم ازش برداره.

با لبخند کوتاه سارا، هردو به خودشون اومدن و سارا سریع از مغازه خارج شد و نیک باقی موند و کلی سوال و حسی که توی همین لحظه گرفتارش شده بود.

هنوز هیچ سرنخی نداشت و حتی هیچ ایده ای که بتونه خودش رو از اون منجلابی که توش گیر کرده بود نجات بده.

دقایقی بعد نیکولاس مغازه رو سر و سامون داد تا به کلیسا بره. یقه های کت مشکی رنگش رو مرتب کرد، گره کروات توسی رنگش که هم رنگ چشم هاش بود رو بالا تر کشید و سفت ترش کرد.

توی تمام مدتی که دیو حال خوشی نداشت و جسد جیکوب برای کالبد شکافی فرستاده شده بود، نیک مغازه رو اداره می کرد.

وارد کلیسا شد و از دیدن آدم های شهر، اون هم توی لباس های مشکی حسابی دلش گرفته بود.

دم در کلیسا ایستاد و جلوتر نرفت. تابوت چوبی روی میز پایه داری قرار داشت، خونه ی ابدی جیکوب حسابی زیبا و برازنده بود، نیمه ی بالایی در دو تیکه ی تابوت باز بود و نزدیکانش می رفتن و بهش سلام می کردن. به رسم همیشگیشون بالای سرش می ایستادن و مدتی خیره بهش باهاش حرف می زدن.

اول از همه دیو به همراه سارا که دستش رو دور بازوش حلقه کرده بود، بالای سرش رفتن و بعد از اون، آقای مکنزی و خانم میلر.

صدای مردی از کنار گوشش اون رو از فکر و خیال بیرون کشید.

- من درستش کردم.

نیک به مرد میان سالی که کنارش ایستاده بود خیره شد وپرسید:« متاسفم، متوجه ی منظورتون نشدم.»

مرد نیم نگاهی به نیک انداخت و گفت:« من جسد جیکوب رو ساختم، منظورم شستن، ترمیم و آرایششه.»

آب دهنش رو قورت داد و گفت:« من جلو نرفتم؛ ولی شما چه طور این کار رو کردین؟!»

مرد آهی کشید و با ناله گفت:« جوون سالمی بود، از این که این کارو کردم خیلی پشیمونم.»

نیک چشم هاش رو ریز کرد و گفت:« میشه واضح تر حرف بزنین.»

مرد دوباره بی ربط پاسخ داد:« در آوردن دل و روده و محتویات جسد کار سختی نیست. حتی برش دادن کاسه ی سرش، اون هم بدون هیچ خطایی باز هم کار سختی نیست. بخیه زدن صورتش وقتی که مدت زیادی روی زمین مونده و درحال متلاشی شدنه هم کار سختی نیست.»

نیک با ابروهای به سقف پیشونی چسبیده گفت:« چی آزارتون میده؟!»

مرد شونه ای بالا داد:« دیگه از شغلم خسته شدم، انگار اون پسر باهام حرف می زد، انگار دلش نمی خواسته که بمیره.»

مرد وقتی قیافه ی گیج نیک رو دید، سری تکون داد و مشتی به بازوش کوبید و گفت:« فراموشش کن رفیق، تو نمی تونی بفهمی.» 

نیکولاس قبل این که مرد ازش دور بشه گفت:« اگه می دونی قاتلش کیه بهم بگو.»

مرد لبخند سرد و بی روحی زد و گفت:« چه فرقی می کنه؟! وقتی که اون حالا نفس نمی کشه.»

- حداقلش، کسایی که دوستش داشتن به آرامش می رسن.

- اون باید به آرامش برسه که رسیده. 

نیک اخمی کرد.

- ولی اگه قاتل به سزای کارش نرسه از این قتل ها بیشتر و بیشتر اتفاق می افته.

مرد کمی فکر کرد و گفت:« آدم ها همیشه برای به دست آوردن چیز های بیشتر و بهتر از روی هم نوع هاشون رد میشن.»

- کسی باهاش دشمنی داشته؟!

- هیچ کس با جیکوب مشکلی نداشت.

- پس کار کیه؟!

مرد نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و بدون گفتن چیزی از کلیسا خارج شد.

نیک با دهن باز به حرف هایی که اون مرد گفته بود فکر می کرد و هرچی بیشتر بهش فکر می کرد کم تر متوجه می شد، انگار دیو راست می گفت. تا وقتی مردم این شهر نخوان که تو از چیزی سر دربیاری، در نمیاری.

 

@یاسمن۲۵

@آیسا

@هلن . جی

@niloofar_

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...