رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
فاطمه شبان

رمان آخرین آرزوی من|فاطمه شبان کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان:آخرین آرزوی من

نام نویسنده:فاطمه شبان

ژانر:عاشقانه_پلیسی

هدف:شرکت در مسابقه و سنجش قلم

زمان پارت گذاری: نامعلوم _ شروع ۲۰ دی ۹۸

خلاصه:

نقد رمان

ویرایش شده توسط فاطمه شبان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

مقدمه:

می توانم تمام جهان را طی کنم، اگر تو در انتهای مسیر منتظرم باشی.

می توانم تمام بغض هایم را با خنده پشت سر بگذارم، اگر تو دلیل خنده هایم باشی.

می توانم تمام عاشقانه های پاییز را تجربه کنم، اگر تو نیمه ی گمشده ی من باشی.

می توانم لیلی قصه ی تو باشم، اگر تو مجنون عاشق من باشی.

می توانم تا آخر دنیا آرزو نکنم، اگرتو آخرین آرزوی من باشی...

(نویسنده)

ویرایش شده توسط فاطمه شبان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

cg72_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکارم ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به نام خدا

#پارت اول

استرس زیاد باعث شد دست ها م بلرزن و گوشی از دستم  بیفته روی پارکت پذیرایی،
 
کی باور می شدکه آخرش اینجوره بشه؟
 کی باور می شد که آخرش بعد اون همه زمین خوردن و طعنه شنیدن، بعد اون همه شب بیدار موندن ها، من موفق بشم!

مامان با اخم غلیظی خم شد و گوشی داغونم رو از روی پارکت ها جمع کرد و همزمان شروع به غر زدن کرد: حالا انگار براش خواستگار اومده و قراره سایه اش از این خونه کم بشه که این همه واسه من ادا اصول در میاره. خیر سرت می خوای یه جواب کنکور نگاه کنی. 

بابا جان وسط حرف مامان می پره و میگه: ای بابا چرا اینقدر به جون این بچه غر می زنی، دخترم می خواد بعد عمری درس خوندن و تلاش کردن نتیجش رو ببینه.
 بعد برای دلداری دادنم، نگاهش رو به سمت من سوق  داد: عزیزم بگو چی شد باباجان؟ قبول شدی؟

مطمئنا دلم اشتیاق بیشتری رو نه از باباجان که از مادرم طلب می کرد، اما خوب چه کنم!

پاهام از شوق چیزی که دیده بودم هنوز می لرزید، تلو تلو خوران به سمت باباجان رفتم و دست های پیر و چروکیدش رو گرفتم: آره باباجانم، قبول شدم، دیگه همه سختی هام تموم شد. 
باباجان صلواتی فرستاد و به مامان گفت تا بره عصرونه رو بیاره، تا به مناسبت قبول شدنم بریم توی ایون و دورهم بخوریم!.

کم پیش میومد که باباجانم هوس رفتن توی ایون رو بکنه، مامان با هزار پشت چشم نازک کردنی به سمت آشپز خونه رفت، عادتش بود و من عادت کرده بودم به اینکه موجود اضافی باشم توی زندگیش، عادت کرده بودم که بدونم با اینکه زیر یک سقف زندگی می کنیم اما هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم. من کسی بودم که اون رو به یاد حماقت ها و دیونگی هاش می ندازه.

با فرو رفتن دستان نوازشگر باباجان لای موهام ، نگاهم رو از راهروی آشپزخونه گرفتم و به چشم های قهوه ای باباجان دوختم، لبخندی زد و کنار چشم های خوش رنگش چروک های ریزی افتاد که لبخندش رو دلنشین تر می کرد.

باباجان:حالا چی قبول شدی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوم

گردنم رو راست کردم و با افتخار گفتم: همونی که نذر کرده بودی...

اون شب خوابم نمی برد، هی بالشتم رو جلوی صورتم می گرفتم و یه جیغ کوتاه می زدم. اخه
هیچ چیزی شیرین تر از تحقق رویای بچگیت نیست، تحقق رویایی که شب ها تو رو تا صبح بیدار نگه داره تا برات دست یافتنی بشه. اون موقع از ته دلم خدا رو شکر کردم، شکر کردم که زندگی جدیدی رو به من بخشید. شکر کردم که بالاخره تلاش هام رو دید و من روبه خواستم رسوند.

روزها به سرعت گذشتن و وقتش رسید تا برای ثبت نام به تهران برم.

منی که تاحالا پام رو از بوشهر بیرون نذاشته بودم، قرار بود برای چند سال برم یه شهر دور و تنهایی زندگی کنم، از همین الان دلم برای باباجان و غرغرهای مامان تنگ می شد...
ترمم از۲۰ مهر شروع می شد و باید تا ۱۵ ام ثبت نام می کردم.امروز هم ۱۴ مهر بود و قرار بود برم تهران.

_آماده ای بابا؟

بی حواس نگاهی به آینه انداختم و مقنعه مشکیم رو مرتب کردم. یه چرخ توی اتاقم زدم، حتما بعد رفتنم اینجا  برای خرت و پرت های مامان تبدیل به انباری می شد.
آهی کشیدم و چمدون قهوه ایم رو از روی زمین برداشتم.
به سمت در رفتم و با گفتن آره ی کوتاهی از اتاق خارج شدم.

مامان، کاسه آبی به دست گرفته بود و کنار در حیاط ایستاده بود، حیاطمون کوچیک بود و سرامیک هاش لپ پر شده بودن و دیوار های سیمانیش قدیمی بودن اون رو به رخ می کشید، اما سرسبزی گل ها و درختچه های مامان بهش جون تازه ای می داد، فاصله کم حیاط تا در رو طی کردم و کنار مامان ایستادم. دلم نمی اومد ازش خدافظی نکنم، اینکه اون از من خوشش نمی اومد دلیلی بر این نمی شد که من دوستش نداشته باشم و یا حتی عاشقش نباشم.
خم شدم و گوشه چادرش رو بوسیدم.

_خدافظ مامان، دلم برات تنگ میشه.

چشم هاش برای لحظه ای به اشک نشست اما ازم رو برگردوند.
باباجان دستش رو پشت کمر گذاشت و به طرف بیرون هدایتم کرد.

تاکسی زرد توی کوچه منتظرمون بود تا ما رو به ترمینال برسونه. از الان برای مسیر طولانی که در پیش داشتیم خسته شده بودم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

از وقتی که از در خونه  اومده بودیم بیرون باباجان حرفی نمی زد، صورتش طرف پنجره بود و به غروب خورشید نگاه می کرد.

۲۰ دقیقه طول کشید تا به ترمینال برسیم. بین سرو صدا های زیاد، بالاخره تونستم صدای شاگرد راننده رو بشنوم که داد می زد، تهران، مسافرای تهران!

دست باباجان رو گرفتم و به طرف اتوبوس قرمزی بردم.

توی اتوبوس بر خلاف بیرون، ساکت بود و مسافرها برای خودشون خلوت کرده بودن. شماره صندلیمون رو به زور از روی شماره های رنگ و رو رفته ی کاور های صندلی خوندم و به سمتشون رفتم، روی صندلی های ردیف جلوی اتوبوس نشستیم. باباجان رو کنار پنجره نشوندم تا بتونه بیرون رو ببینه و دلش نگیره.

بعد نیم ساعت اتوبوس با صلوات مسافرها به راه افتاد. باباجان به خاطر قرصش خوابش برده بود و حالا من مونده بودم و ذهنی که خوب بلده من رو سرگرم کنه...

راستش! باباجان، پدرم نیست.
در حقیقت اون پدر مادرمه، یه پدر بزرگ که همیشه سعی کرده جای خالی بابام و بی مهری های مادرم رو برام پر کنه، خودش یه تنه بهم محبت می کنه ومن رو زیر پرو بال خودش می گیره، همیشه کنارم بوده و  هیچ وقت نخواسته که بگم چرا بابا و مامانم نیستن، منم نخواستم هیچ وقت نشون بدم که چقدر احساس خلا و تنهایی می کنم، نه اینکه باباجان باهام خوب نیستا، نه ولی مهر پدر و مادر چیز دیگه ای یه، دیروز وقتی گفت می خوام باهات بیام تهران و ثبت نامت کنم، نتونستم نه بگم و دلش رو بشکنم، البته فقط واس دل اون نبود، بیشتر برای دل خودم بود که داشت زیر بار بی کسیم جون می داد، یاد مدرسه رفتنم افتادم، اون موقع ها هم، هر سال باباجان من رو می برد برای ثبت نام، اون بود که کارنامه هام رو می گرفت و در عوض برام جایزه می خرید. من به هر طرف نگاه کنم اول تصویر باباجانم رو میبینم و بعد اتفاقات بعدش...

ذهنم بالاخره خسته میشه برای همین هندزفریم رو بیرون میارم و به گوشی درب و داغونم می زنم تا به تنها آهنگ گوشیم گوش بدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارم

ساعت ۱۰ شب بود که به یه مسجد بین راهی رسیدیم، اتوبوس نگه داشت تا مسافر ها برای شام و نماز پیاده بشن. نگاهی به باباجان انداختم که هنوز خواب بود، واقعا خوشبحالش که می تونست راحت بخوابه و چند ساعتی بی خبر از اطرافش باشه.

آروم دستم رو روی شونش گذاشتم و صداش زدم : بابا، بیدار شو، می خوایم شام بخوریم، بابا؟

نفس عمیقی کشید و چشم های زیباش رو بهم دوخت، لبخندی زدم و گفتم: بلند شو باباجان، که الان همه شام ها رو می خورن و ما گشنه می مونیم.

لبخند کم رنگی زد و از جاش بلند شد. دستش رو گرفتم تا از پله های اتوبوس پایین بیاد.

_دستم رو ول کن، همچین محکم گرفته انگار نمی تونم راه برم، من از تو سالم ترم، همین کارا رو می کنی که من مریض میشم.

_اه باباجان، می دونم که می تونی و بر منکرش لعنت، اما من دلم می خواد دست شما رو بگیرم، اشکال داره؟

سری تکون داد و با هم به سمت بقیه رفتیم که زیر انداز بزرگی رو پهن کرده بودن و با همدیگه مشغول حرف زدن بودن.

کنار دختر جوونی نشستم، انگار اون هم همصحبتی برای خودش پیدا نکرده بود که ساکت سرجاش نشسته بود، من که حوصلم سر رفته بود نگاهی به صورتش انداختم و صمیمانه گفتم: سلام. می تونم باهاتون هم صحبت بشم؟

دختر لبخند محجوبی زد  و گفت: سلام البته من که حوصلم سر رفته بود از بس نگاه این و اون کردم.
خوب، اسم من میترا ست ، اسم تو؟

_منم کیمیا م.

_خوش وقتم کیمیا خانم و بعد دستش رو به نشونه دوستی دراز کرد.

دستش رو گرم فشردم و لبخندی زدم.

_بگو ببینم برای چی می ری تهران؟

_برای ثبت نام دانشگاه. تو چی؟

_من برای کار می رم، می گن اونجا کار زیاده، میرم تو خونه بقیه برای نظافت و اینجور چیزها، دختر همسایمون هم یه چندباری رفته، میگه اگه بری خونه پولداراشون،حقوق خوبی بهت میدن، البته باید هم بدن، آدم پول دار چیز زیادی که داره پوله! خوب، بگو بیینم چی می خوای بخونی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم

_دندون پزشکی.

ابرو هاش از تعجب بالا پرید و گفت: ایول بابا، بچه درس خونیا!

خنده کوتاهی کردم و گفتم: اونجوریم نه، ولی براش جنگیدم، شده بود تنها آرزوم،تنها چیزی بود که می تونستم باهاش زندگیم رو عوض کنم.


سرش رو تکون داد و گفت: خوبه، حداقل دنبال راهی برای زندگی بهتر گشتی و الانم بهش رسیدی.
و بعد سرش رو پایین انداخت.

ممنون آرومی گفتم و همون لحظه شام رو آوردن، املت درست کرده بودن، زیاد تعریفی نبود اما خوب شکم سیر کن بود.

از راه برگشت میترا جاش رو با باباجان عوض کرد و اون رو فرستاد کنار پسر ۱۸ ساله ای کنارش نشسته بود.

_آخیش، حالا دیگه حوصلم سر نمی ره.

منم برای اینکه اشتیاقم رو نشون بودم. ازش سوال پرسیدم: برای چی میری تهران کار گری مگه بوشهر چشه؟ اصلا مگه کار بهتری نیست که انجامش بدی؟

انگار ناراحتش کرده بودم که لحظه ای تو خودش رفت و بعد مکث  کوتاهی جوابم رو داد: 

وقتی مجبوری، فرقی نمی کنه کجا و تا چه وقت کار کنی، خدا هیچ وقت تو رو محتاج دیگران نکنه، بابا خدا بیامرزم هم کارگر بود البته از نوع ساختمانیش، بعد رفتنش من موندم و داداش بزرگم و مامانم، داداشم هم خیلی زحمت می کشه، توی یه باشگاه بدنسازی کار می کنه اما حقوقش کفاف زندگی اون هم توی همچین وضع اقصادی رو نمی ده، این بار اولمه که دارم میام تهران، نمی دونی چجوری داداشم رو راضی کردم، خوب مرده، به غیرتش بر می خوره که خواهرش بره کارگری اما چه کنم؟ توی بوشهر هم که کی به یه دختر آس و پاس کار می ده، نه مدرک دارم، نه هنر، نه قیافه....
آه پر سوزش، می تونست نشون دهنده سختی و فشار های دردناک زندگیش باشه. سرم رو انداختم پایین و زندگیم رو کمی بالا و پایین کردم، آیا منم یه آدم بد بخت محسوب می شدم؟ 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم

به زندگیت که نگاه می کنی، می بینی چیز های زیادی رو از خدا خواستی، اما بهت نداده! ولی به جاش چیز های دیگه ای داده که اون لحظه نمی دونستی و یا حتی نمی خواستیشون!

ما آدم ها خیلی لجبازیم، با اینکه می دونیم خدا همیشه خوبی ما رو می خواد و خواسته هامون رو به بهترین شکل بهمون می ده، اما وقتی چیزی رو بخوایم، میشیم تک بعدی!، فقط همون رو می بینیم و فقط برای داشتن اون جون می کنیم! 

کل زندگیمون میشه، دویدن و دویدن، و وقتی به پایانش می رسیم، اون وقت می فهمیم چه جهالتی کردیم...

صبح شده بود و ما تنها چند کیلومتر تا شهری فاصله داشتیم که قرار بود سرنوشت جدیدی برام در اون رقم بخوره.

سرم رو چرخوندم و به میترا نگاه کردم، هنوز بیدار نشده بود و معصومانه توی خوابش لبخند می زد.

یعنی منم می تونستم، بعد مدتی یه خواب آروم داشته باشم!

صبحانه رو توی اتوبوس خوردیم. میترا حسابی برای صبحانه غر زد چون به مربای هویچ حساسیت داشت و مجبور شد نون خالی بخوره.

نزدیکی های ترمینال بودیم که میترا شروع به صبحبت کردن کرد: میگم تو که به این زودی دانشگاهت شروع نمیشه، بعد ثبت نام بر میگیردی؟

_ممکنه برگردم، البته باباجان تو فکر اینه که برام خوابگاه بگیره و فعلا این چند روز رو اونجا باشم تا کلاس هام شروع بشه، خودش هم بر میگرده بوشهر. چطور مگه؟

_هیچی همینطوری، می خواستم ببینم جای خواب داری که الحمدالله داری.

_تو کجا می ری؟

_راستش آدرس یه خونه ای رو دادن بهم که کارگر می خواد، دیگه مستقیم میرم همون جا.

_مواظب خودت باش.

_هستم...

با توقف اتوبوس سرم رو بالا آوردم، مثل اینکه به ایستگاه آخر رسیده بودیم.

از روی صندلی بلند شدم و به طرف باباجان رفتم.
 که گرم صحبت با پسر جون کنارش بود.

_باباجان، بریم؟

یا علی گفت و از پسر جون خداحافظی کرد.
با هم به سمت اتاقک بار اتوبوس رفتیم و چمدونم رو از میون بقیه وسایل بیرون کشیدم.

میترا آروم آروم از پله ها پایین امد و به سمتمون اومد.
صمیمی بغلش کردم و گفتم: امیدوارم یه روز، یه جای خوب ببینمت.

_همینطور، همصحبت خوبی بودی. 
از باباجان هم خداحافظی کرد و بعد برداشتن ساکش به طرف تاکسی های کنار ترمینال رفت.

_کیمیاجان، الان باید بریم دانشگاه؟
 

*لطفا نظراتتون رو با من در میون بذارین.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم


_بله باباجان اول بریم ثبت نام کنیم تا خیالم راحت بشه. می ترسم خوابگاه پر بشه و نتونم خوابگاه جور کنم.

_توکلت به خدا دخترم.

بعد دستش رو برای تاکسی بلند کرد  : آقا دانشگاه تهران می ری؟

تهران شهر بزرگی بود، ساختمون های بلند و غول پیکرش، به آدم حس خفگی می داد و شاید برای من اینطور بود، 

خیابون ها شلوغ و پر از ماشین هایی بود که برای رسیدن به مقصدشون عجله داشتن، 

عابرایی که از وسط ماشین ها رد می شدن و به بوق های ممتد ماشین ها گوش نمی دادن.

مغازه ها پر از آدمهایی بود که می تونم بگم ۷۰ درصدشون قصد خرید کردن رو  نداشتن.

 از بس ترافیک بود چند باری پشت چراغ قرمز متوقف می شدیم و هر چند بار که سبز می شد به خاطر تعداد زیاد ماشین، نمی تونستیم ازش عبور کنیم و هر بار، بچه های کوچیک و بزرگ به طرف ماشین ها میومدن تا شاید کسی ازشون گل و فال بخره.

الان تو فکر این بودم که آیا واقعا این شهر می تونه برای من زندگی خوبی رو رقم بزنه؟

تا دانشگاه فاصله زیادی داشتیم و شوق و ذوق زیادی داشتم، من دانشگاهی رو قبول شده بودم که آرزوی خیلی از آدم ها بود.
دلم می خواست هر چه زودتر برسم و  زودتر کلاس هام برگزار بشه!

با دیدن سر در دانشگاه دلم پر کشید و پر از حس خوب شد.
دم در پیاده شدیم با پرداخت هزینه بالای تاکسی به طرف نگهبانی رفتم.

_سلام اقا، خسته نباشید برای ثبت نام کجا برم؟

دستش رو به سمت ون کنار ایستگاه گرفت و گفت: با این ون برین. بگین اومدین ثبت نام خودشون می برنتون.

تشکری کردم و همراه باباجان به سمت ون رفتیم.
چند نفر دیگه هم داخل بودن با تکرار حرف برای ثبت نام اومدم.
راننده به راه افتاد، وقتی توی دانشگاه حرکت می کردیم، یاد شهرک خودمون افتادم، مثل همونجا بود، خیلی بزرگ بود و پر از دانشکده های مختلف.

کنار دانشکده که می خواستم توش درس بخونم ایستاد و گفت داخل اتاق مدیریت اونجا کارتون رو انجام بدین.

همراه با یه خانواده دیگه پیاده شدیم، با هر قدم تپش قلبم بیشتر می شد، با بسم الله در رو باز کردم و وارد شدیم.

راهرو پر از دانشجو های تازه وارد بود که برای ثبت نام اومده بودن. از یه آقا که پشت میز نشسته بود فرمی رو گرفتم و شروع به پر کردن کردم.

خوش بختانه توی خوابگاه هنوز جای خالی داشتن.
توی خوابگاه هر اتاق چهار نفر درش شریک بودن.

هزینه خوابگاه و سلف رو هم ، همون موقع باباجان پرداخت کرد.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتم


و بعد از گذشت چند ساعت پر هیاهو بالاخره کار ثبت نامم تموم شد، و از دانشکده خارج شدیم.

_خوب باباجان، یه تاکسی برام بگیر که برم ترمینال.

_تر مینال برای چی؟ ما که تازه رسیدیم.

_کارهای ثبت نامت که تموم شد. اون آقا هم گفت که می تونی از فردا بری توی خوابگاه. دیگه من واسه چی بمونم اینجا؟

_شما عزیز منی، خودت میگی از فردا، پس امشب رو می ریم یه مسافرخونه ای جایی، تا فردا هم خدا بزرگه. از طرفی دیگه با اتوبوس نمی فرستمت، یه بلیط قطار بزات میگیرم که راحت بری.

_چی بگم. خوب الان بریم کجا؟

خودمم نمی دونستم، اما توی خیابون برای یه تاکسی دست بلند کردم و گفتم که ما رو به نزدیک ترین هتل ببره.

یه چهار راه بعد دانشگاه، یه هتل خوب بود که ما رو اونجا پیاده کرد. باباجان همش نگران گرون بودن هتل بود، برای همین اول قیمت پرسیدم و وقتی دیدم پولمون می رسه، با خیال راحت فرم پذیرش رو پر کردم.

یه اتاق دو نفره شیک بهمون داد. با دکور قهوه ای و شیری، یکم دلگیر بود ولی برای یه شب خوب بود.

باباجان همزمان با اینکه کت مشکی و رنگ و رو رفتش رو در میاورد گقت: نمی خوای یه زنگی به مامانت بزنی؟ 

_فکر نمی کنم لازم باشه، اگه مهم بود خودش زنگ می زد و پیگیر حالم می شد.

_لازمه که میگم، اون مادرته، بزرگت کرده باید براش احترام قائل بشی. بعدشم  واسم یه بلیط بخر اصلا نمی تونم اینجا زو تحمل کنم‌.

_حالا تا شب زنگ می زنم‌.

و بعد گوشیم رو برداشتم تا اینترنتی بلیط بخرم. برای فردا صبح یه بلیط اوکی کردم‌.

شب آرومی رو سپری کردم اگه خیال پردازی های ذهنم رو درباره دانشگاه فاکتور بگیرم!

بلیط باباجان برای ۹صبح بود و ما ۸ از هتل خارج شدیم تا بتونیم به موقع برسیم.

توی راه باباجان شروع کرد به نصیحت کردنم و اینکه سرم به کار خودم باشه، درسم رو بخونم و هزار حرف که همیشه مامان ها به دختراشون میگن.
اما من باید اون ها رو از زبون پدر بزرگم بشنوم.

خوشبختانه به موقع رسیدیم و باباجان سریع سوار قطار شد.
_دیگه سفارش نکنم، تو شهر غریب هزار جور آدم پیدا میشه، یه وقت دل هواییت نکنن، گولت بزنن، می دونم که تو دختر سر به راهی هستی اما خوب جامعه خراب شده.

کلافه شده بودم، برای همین وسط حرفش پریدم و گفتم: بابای عزیزم، بفرما تو که قبل حرکت قطار کوپت رو پیدا کنی، مطمئن باش از پس خودم بر میام.

سری تکون داد و خداحافظی کرد و همزمان قطار به راه افتاد و من مات جای خالیش شدم، اگه قبلا از درون تنها بودم الان دیگه از بیرون هم تنها شدم، پوچ پوچ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نهم


با یه تاکسی خودم رو به دانشگاه رسوندم، مدیر ثبت نام گفته بود باید در اسرع وقت برای خوابگاه اقدام کنم، خوشبختانه خوابگاه توی خود دانشگاه بود و نمی خواست از دانشگاه دور بشم.

وارد ساختمون که شدم، نگهبان خوابگاه جلوم رو گرفت 
_خانم کجا؟

_سلام، برای ثبت نام خوابگاه اومدم.

_علیکم، تشریف ببر اون اتاق ته راهرو اونجا اتاق مدیریته.

تشکری کردم و به سمت اتاق قدم بر داشتم.
تقه ای به در زدم و با شنیدن بفرمایید در رو باز کردم.

یه خانم محجبه پشت میز نشسته بود و در حال بررسی پرونده ی روی میزش بود.
به سمت میز رفتم و سلام کردم.

_سلام عزیزم. بفرمایید در خدمتم.

و دستش رو به سمت صندلی های چرم قهوه ای که در طول میزش قرار داشتن دراز کرد. نزدیک ترین صندلی رو بیرون کشیدم و نشستم.

_برای ثبت نام خوابگاه اومدم، دیر که نکردم؟

چادرش رو جلو کشید و گفت: فکر کنم یه چند نفری ظرفیت داشته باشیم، سال اولی هستی؟

_بله. تازه واردم.

_به به خوش اومدی، چه رشته ای می خونی ؟

_دندانپزشکی.

_موفق باشی عزیزم.

و همزمان یه لیست بزرگ رو باز کرد و شروع به بررسی کرد.

_ خوابگاه های اینجا، به صورت اتاق های مشترکن، هر اتاق برای چهار نفره، که خودش به صورت مجزا، سرویس بهداشتی داره. ما آخر هفته ها رو نظافت می کنیم، دانشجوها هم می تونن داوطلبی کمک کنن، البته بیشترشون جریمه میشن، می دونی اینجا هم قانون های خودش رو داره که اگه رعایت نکنی، جریمه میشی. اها پیدا کردم. طبقه دوم، اتاق ۱۰۸، اونجا یه ظرفیت خالی داریم، همخوابگاهیات هم، هم رشته خودتن. حالا مدارکت رو بده تا برات ثبت کنم.

یه سوالی که برام پیش اومد این بود، آیا همه آدم هایی که اینجان اینقدر حرف می زنن؟

از پله ها بالا رفتم تا به طبقه دوم برم،‌عجیب بود برام که چرا اینجا اینقدر ساکت بود، همیشه از خوابگاه این تصور رو داشتم که شلوغ پلوغه و حتی سرپرست هم نمی تونه ساکتشون کنه، اما اینجا آروم بود!

شایدم کسی نیومده، شماره های اتاق ها رو دنبال کردم تا به ۱۰۸ رسیدم، تقه ای به در  زدم و در رو آروم باز کردم، کسی داخل نبود اما اتاق کثیف و بهم ریخته ای بود انگار هم اتاقی هام زیادی شلخته بودن.
در حال بررسی اتاق بودم که با شنیدن صدای پپخخ، دو متر پریدم بالا و جیغ خفه ای زدم، با ترس برگشتم که سه تا دختر رو دیدم که از خنده قرمز شده بودن.

_وای دخی چه خنده دار شدی...

_ایول مهتا، دلم درد گرفت.

یکیشون دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت: _هی، الو، سکته کردی؟
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دهم

به خودم مسلط شدم و با صدای کنترل شده ای گفتم: من واقعا ترسیدم.این دیگه چه کاریه؟

دختری که فکر کنم  همون مهتا بود جلو اومد و با دست زد روی شونم، 
_خوش اومدی عزیزم، ناراحت نشو، خواستیم اول آشناییمون متفاوت باشه. من مهتابم اما همه بهم میگن مهتا. بعد دستش رو به سمت دختر قد کوتاهی برد که موهای رنگ کرده بورش از زیر مقنعش بیرون زده بود: این کوتوله هم روشنکه.

_کوتوله خودتی، باز انگشت بزار روی قد من. بعد به نشونه قهر کولش رو زد تو سر‌ مهتا و وارد اتاق شد.

مهتا چیزی‌نگفت و به جاش دختر کناریش رو معرفی کرد: اینم آیداس، خوب حالا اسم تو چیه؟

_من کیمیام و مثل اینکه هم اتاقی شما.

مهتا: مطمئنا بهت خوش می گذره!

آیدا یه دختر سفید پوست بود که موهای مشکیش رو از پشتش آزادانه رها کرده بود و چهرش هم به خاطر ارایش کمی زیباتر شده بود، من نمی دونم چجوری گذاشتن اینا با این وضع بیان خوابگاه اونم با اون سرپرستی که من دیدم!

مهتا: بیا تو دیگه دم در بده.
 
نفس عمیقی کشیدم و به سمت داخل اتاق چرخیدم.
یه اتاق نسبتا بزرگ بود که دو طرف در ورودیش دوتا تخت دو نفره بود روی زمین هم یه موکت قهوه ای پهن بود که یه فرش شیش متری روش انداخته بودن.
پنحره هم نداشت، به سمت تخت خواب سمت راستی رفتم و چمدونم رو گذاشتم روی تخت بالایی و خودم از نردهای کنارش بالا رفتم. خوب، خوش بختانه از ارتفاع نمی ترسیدم.
آیدا، مانتوش رو عوض کرد و روی تخت بالایی اون طرف اتاق رو به من نشست. بقیه هم بلا اسثنا سرشون توی گوشیشون بود، همین باعث شد که گوشیم ردوچک بکنم و تازه یادم بیاد به باباجان زنگ نزدم تا رسیدنش رو چک کنم برای همین سرع شمارش رو گرفتم و بعد چند بوق بالاخره جواب داد.

_سلام باباجانم، شرمنده که باهات تماس نگرفتم، اینقدر سرگرم کار های خوابگاه شدم که نفهمیدم چقدر زمان گذشته، الان خوبی؟ رسیدی یا هنوز تو راهی؟ جات خوبه؟ به مامان گفتی بیاد دنبالت؟
وفتی بعد این همه حرف زدن های رگباریم صدایی نشنیدم، چند بار الو کردم که اخرش صداش رو شنیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت یازدهم


_اشکال نداره عزیز دلم، می دونم تو هم گرفتاری، فعلا تو مسیرم فکر کنم تا نیم ساعت دیگه برسیم. به مامانت هم زنگ زدم. تو چی جات خوبه؟ هم اتاقیات چجور آدمایین؟

_باباجان، نصف عمرم کردی اینقدر دیر جواب نده تو رو خدا، اره الان هم تو اتاقمم.

_خدا رو شکر، کیمیا دیگه سفارش نکنم. مواظب جگر گوشم باشیا.

خنده کوتاهی کردم و چشم گفتم.
بعد اینکه تماسم رو قطع کردم متوجه نگاه خیره آیدا شدم که متفکرانه به من زل زده بود. به نشونه چیه؟ سرم رو تکون دادم که دیدم اصلا تکون نخورد و نتیجه گرفتم که اصلا حواسش جایی دیگس.

لباس هام رو عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم.
از فردا کلاس هامون شروع می شد، و قرار بود همون فردا صبح تعداد واحد ها و درس ها رو بهمون اعلام کنن. این ها رو روز ثبت نام فهمیدم. یه روز هم باید برم خرید تا وسایل شخصیم رو بخرم، شایدم با همین دخترا رفتم. توی افکارم غرق بودم  که کم کم خوابم برد.

_کیمیا، بلند شو، هی دختر با توام.

با تکون های شدیدی که حتی صدای تخت رو هم در اورده بود از خواب بلند شدم. چشم هام نیمه بایز بود و فقط هاله ای از طرف مقابل می دیم، کمی چشم هام رو مالیدم که تصویر بهتر شد و تونستم بفهمم آیدا داره صدام می زنه. تو جام نیم خیز شدم و گفتم: هوم؟ چی میگی؟

_صد رحمت به خرس قطبی، ما داریم می ریم بیرون شام بخوریم گفتم گناه داری اگه بیدارت نکنم. میای؟

سرم رو تکون دادم و پتو رو از روم کنار زدم. از توی چمدونم یه مانتو پاییزی با یه شال بیرون اوردم تا بپوشم، به غیر من و آیدا کسی توی اتاق نبود و اون هم  انگار  خودش رو موظف دونست که بهم توضیح بده : بچه ها رفتن پایین که ماشین مهتا رو از پارکینگ بیارن بیرون، الان هم منتظر مونن.

سری تکون دادم و بعد شستن صورتم به سمت در رفتم و با هم از اتاق خارج شدیم. توی راهرو ها پر از دانشجوی دختر بود که هر کدومشون  دنبال اتاق خودشون بودن یا سعی می کردن اتاقشون رو با کسی عوض کنن. از بسن جمعیت گذشتیم و سوار آسانسوری شدیم که صیح خراب بود. آیدا دکمه پارکینگ رو زد و من دست به جیب به عکس خودم توی آینه آسانسور خیره شدم، چیزی که توی آینه می دیدم یه دختر معمولی بود با یه زندگی معمولی، اما‌ نه کجای زندگیم مثل چهرم معمولی بود!؟ 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازدهم
 
مهتا و روشنک توی یه ۲۰۶ قرمز نشسته بودن و به محض دیدن ما برامون دست تکون دادن و مهتا یه تک بوق زد. به سمتشون رفتیم و در عقب رو باز کردم تا بشینم.

_سلام کیمیای عزیز، دختر خیلی خوابت سنگینه ها، هر چی جیغ و داد کردیم بیدار نشدی.

_سلام به هر دوتون، آره یکم خوابم سگینه.

روشنک گفتم: آره فقط یکم.

بعد اون حرفی نزدیم و مهتا شروع به حرکت کرد. تهران توی شب یه زیبایی خاص داره اما از شلوغیش چیزی کم نمیشه، همچنان مردم زیادی توی پیاده روها بودن و ماشین های زیادی توی خیابون ها پرسه می زدن.

مهتا: امشب می برمتون یه جای توپ، البته باید بگم که دونگی حساب می کنیم، فگر این نباشین من مهمونتون کنم.

روشنک: حالا انگار همیشه تو ما رو دعوت می کنی، خودت یه پا مفت خوری.

آیدا پشت چشمی نازک کرد و با گفتن آره راست میگه حرفش رو تایید کرد. یه لحظه به این فکر افتادم من که هنوز چیز زیادی از این دختر ها نمی دونم پس چرا باهاشون اومدم بیرون و احساس صمیمیت می کنم؟!(خانم الان یادش اومده) برای همین گفتم: بچه ها شما هم سال اولین دیگه؟
روشنک سریع گفت: آره هر سه، از موقع دبیرستان هم دوست بودیم که خدا روشکر الان هم تونستیم یه جا و یه رشته قبول بشیم.

با ترمز مهتا نگاهم به سمت راست ماشین افتاد جایی که یه مغازه کوچیک فست فودی قرار داشت. همه پیاده شدیم و وارد مغازه شدیم که چهار تا میز بیشتر نداشت و همشون هم خالی بودن. پشت یه میز‌که از همه تمیز تر بود نشستیم و مهتا رفت تا سفارش بده‌‌.

آیدا: بچه ها شما برای فردا  استرس ندارین؟

روشنک که مشغلول کار با گوشیش بود نوچی کرد و به کارش ادامه داد.

آیدا: من که استرس دارم.تو چی کیمیا؟

_منم مثل تو امیدوارم اولین روز به خوبی بگذره.

مهتا: خانومای عزیز چهارتا خوراک جیگر سفارش دادم، بخورین حال کنین. نظزتون چیه که کیمیا تا موقع  آماده شدن غذا ها از خودش بگه؟!

اگه بخوام رو راست باشم باید بگم که هیچ وقت برام پیش نیومده بود که کسی ازم بخواد درباره خودم براش حرف بزنم! 

_خوب راستش من تک فرزندم و از بوشهر اومدم.دیگه چی بگم؟

آیدا: تا حالا تهران اومدی؟

_نه نیومدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزدهم

مهتا: اشکال نداره خودم تو این چهار سال دانشگاه کل تهران رو بهت نشون میدم. من بچه همین شهرم و یه داداش بزرگتر از خودم دارم که امریکا تشریف دارن.
منم بعد گرفتن مدرکم میرم همونجا، اصن الان پیشرفت اون ور آبه متوجهی که! خوب بچه ها شما هم از خودتون بگین که کیمیا جون هم آشنا بشه.

آیدا: من بچه اخر یه خانواده ۵ نفرم و یه خواهر و یه داداش که هر دوشون مزدوج شدن.

روشنک: منم مثل تو تک فرزندم، بابام بهم قول داده‌ که بعد دانشگاه برم کانادا تا تحصیلات عالیم زو اونجا بگذرونم.

همون موقع سفارش هامون رو آوردن و هر کس مشغول خوردن غذاش شد.

بعد تموم شدن شام به خوابگاه بر گشتیم ساعت نزدیکی های ۹ بود، و خوابگاه توی سکوت به سر می برد. بچه ها سرگرم گوشیشون بودن و منم برای گذران وقت گوشیم رو چک کردم که دیدم خبری نیست و یادم امد من کسی رو ندارم که بخواد دلش برام تنگ بشه و حالم رو بپرسه. آهی کشیدم و زیر پتوی گرمم خزیدم.
 صبح با صدای دعوای بچه ها بیدار شدم، هر سه شون سر یه مقنعه دعوا می کردن و از هر طرف سمت خودشون می کشیدن. با صدای گرفته بالشتم رو سمتشون پرتاپ کردم و با غرغر گفتم: ای بابا تمومش کنین دیگه، سر صبحی وقت گیر آوردن دعوا می کنن.
اون مقنعه مال منه الکی سرش دعوا نکنین، حالا بگین ساعت چنده؟

آیدا سریع گفت: ساعت ۷/۳۰ نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشه و ما هنوز آماده نیستیم.

_خوب چرا من رو بیدار نکردین؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت چهاردهم

همزمان با این حرفم سریع پتو رو کنار زدم و از روی تخت پریدم پایین و رفتم سر چمدونم تا یه لباس مناسب پیدا کنم. بالاخره یه مانتو دستم اومد که خدا رو شکر هنوز چروک نشده بود، سریع لباسم رو عوض کردم و مقنعم رو از دست مهتا گرفتم و رو به بچه ها گفتم: زود باشین دیگه، من هنوز صبحانه هم نخوردم.
و بعد سمت در  رفتم و در رو باز کردم، توی راهرو پر بود از دخترایی که برای کلاس آماده شده بودن و داشتن می رفتم بیرون.نگاهی به داخل اتاق انداختم و دیدم که خانوما جلو آینه دارن آرایش می کنن عصبی شدم و داد زدم: روز اول دانشگاه کسی‌ نگاهتون نمی کنه مطمئن باشید. حالا زود بیاین بیرون که دیر شد.

کم کم از آینه دست کشیدن و اومدن بیرون. هر سه تیپشون شبیه هم بود و ست کرده بودن مانتو آبی کاربنی و شلوار ۹۰ سفید و کفش های اسپرت ادیداس، من نمی دونم اینا رو چجوری تو دانشگاه راه دادن!

شانسمون وقتی از خوابگاه  اومدیم بیرون سرویس هنوز جلوی در بود و چند تا جای خالی داشت، سوار شدیم تا بریم به سمت کلاس و استاد ندیده و درس ناشناخته!

می گم نا شناخته چون نمی دونم امروز چه درسی دارم و حتی کتاب هم تهیه نکردم! خدا وکیلی از آلان نمونه بودنم معلومه...

 ساعت دقیق ۸ بود‌ که به کلاس رسیدیم و خوشبختانه هنوز استاد نیومده بود. وارد کلاس که شدیم از حجم جمعیت تعجب کردم صندلی ها به نسبت پر شده بود و فقط ردیف های آخر خالی مونده بود. هر چهار تایی به سمت آخر کلاس رفتیم و روی صندلی کنار هم نشستیم، بعد از ما دو تا پسر و یه دختر دیگه هم وارد شدن که اون ها هم کنار ما توی ردیف آخر نشستن.

https://forum.98iia.com/topic/10984-معرفی-و-نقد-رمان-آخرین-آرزوی-منفاطمه-شبان/

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پانزدهم

 بعد ۵ دقیقه تاخیر بالاخره استاد اومد و کلاس به طور رسمی شروع شد، اول خودش رو معرفی کرد و شروع به خوندن لیست دانشجوها کرد که همزمان در کلاس رو زدن، با بفرمایید استاد در باز شد و پسری توی آستانه در قرار گرفت: شرمنده استاد، اجازه هست بیام داخل؟

استاد سری تکون داد و گفت: بیاید داخل اما عادت نکنین لطفا.
 پسره هم خیلی ریلکس اومد روی تنها صندلی خالی کنار من نشست. و کلاسورش رو از کیفش بیرون اورد.
کلاس بعد یکساعت و نیم تموم شد و دانشجو ها از کلاس بیرون رفتن ولی هیچ وقت نمی تونم فاز اون دخترایی رو که دور استاد جمع میشن تا سوال بپرسن رو درک کنم، بابا هنوز جلسه اوله طرف چیزی دزس نداده که بخواین سوال بپرسین!؟
سری تکون دادم و کولم رو برداشتم.
آیدا: خوب بچه ها بریم کافه تا کلاس بعدی نیم ساعت وقت داریم.
با موافقت همه به سمت کافه دانشگاه رفتیم. اما از بس شلوغ بود هر کدوم یه کلوچه خریدیم و امدیم بیرون، توی محوطه چند تا نیمکت بود که تصمیم گرفتیم روی اون ها بشینیم.

مهتا: می گم موافقین با بچه های پایه دانشگاه یه اکیپ درست کنیم، یعنی دلم می خواد دانشگاه رو بفرستم هوا! 

کیمیا: موافقم، همیشه دوست داشتم توی همچین جوی قراز بگیرم و کلی شیطنت کنم.

روشنک با تعجب به من گفت: واقعا دختر بهت نمیاد که بخوای شیطنت کنی.
 خنده کوتاهی کردم و به کیک توی دستم خیره شدم.

همه ما توی وجودمون یه بخشی رو داریم که همیشه سرکوبش کردیم، همیشه گذاشتیمش کنار و بهش بی توجهی کردیم! ولی یه روز، یه جایی ما رو زمین می زنه! خودشو بهمون نشون میده و حق تو سری خودناش رو ازمون می گیره؟!
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شانزدهم

با بشکن آیدا از توی هپروت بیرون اومدم و به بچه ها گفتم: من یکی که کلی فانتزی دارم که دلم می خواد توی دانشگاه انجامشون بدم و بترکونم کلا.

مهتا:اینه دختر، بزن قدش.

نیم  ساعت استراحت تموم شد و به سمت سالن راه افتادیم تا به کلاس بعدیمون برسیم، باز هم کلاس شلوغ بود و ما تونستیم ردیف آخر جا پیدا کنیم.

ایندفعه استادمون یه خانم نسبتا مسن بود که خیلی مهریون بود. باز هم اون پسره که کلاس قبلی رو دیر اومده بود، دیر اومد و دوباره ردیف آخر کنار ما نشست.

با خسته نباشید مهتا استاد متعجب نگاهی به ساعت نقره ای توی دستش انداخت و متعاقبا خسته نباشید گفت. مهتا بلند شد و به سمت همون پسری که گفتم رفت و رو بهش گفت: سلام، از حرکتت خوشم امد معلومه اینکاره ای؟!

پسره که تعجب کرده بود گفت: جان؟ منظورتون رو متوجه نشدم!

مهتا: میگم که معلومه اهل شلوغ کاری و شیطنتی اگه نبودی که سر وقت میومدی کلاس.

پسره: چه ربطی داره خانم من مشکلی برام پیش اومده بود که دیر اومد.

مهتا:خیلی خوب حالا نمی خواد واسه من طاقچه بالا بزاری، خواستم به اکیپمون دعوتت کنم که نظرم عوض شد.

پسره یه نگاه به ما ها انداخت و بدون اینکه چیزی بگه راهش رو کشید و رفت.

آیدا: وا مردم جنی میشن یهو، چشد شد رفت!

روشنک: لیاقت نداشت.

در حال نظر دادن بودیم که یه دختر و پسر به سمتون اومدن و شروع به حرف زدن کردن.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...