رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
ملیکا ملاز

رمان بی تو | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت چهل و هشت

- اهوم، کار خوبی کردی.

بعد با هم راه افتادیم پایین. اول مستر تالندی با خانوادش اومد. مستر تالندی خانواده چهار نفره داشت خودش و زنش و دو دختر. بعد هم مستر ادنس با دوتا پسر و یک دخترش اومد بعد هم چند مهمون دیگه و در آخر مستر بلایت با تنها زن و تنها دخترش. همه جمع بودن ولی هنوز خبری از پاپا و پسر های خانوادمون نبود. سمت آقای هایدی رفتم و دم گوشش گفتم:

- بقیه کجان؟

منظورم رو از بقیه گرفت و گفت:

- بابا تون و آقا قابوس با هم میان، رستم هم گفت که نمی خواد شرکت کنه.

- بابا نارحت می شه.

سرش رو یکم آورد نزدیک و آروم تر گفت:

- وقتی بابات اومد راضیش می کنم بیاد پایین.

- بهترین کاره.

کم کم جمعیت مهمون ها بیشتر شدن که در باز شد و بابا و قابوس تو اومدن. همه بلند شدن و براشون دست زدن اون هام با لبخند جلو اومدن. بابا شروع کرد یکی، یکی مهمون ها رو به قابوس معرفی کردن.

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و شش

قابوس

- ایشون آقای اهوازی وکیل بنده هستن. ایشون هم همسرشون، دوتا پسرشون و تنها دخترشون.

سنش اهوازی از بابا کمتر می زد و یکی از پسر هاش بیست و چهار ساله و اون یکی تقریبا چهارده ساله بود. دخترش هم حدودا هجده سال داشت. با همشون دست دادم چندتا دیگه رو هم معرفب کرد بعد جلوی میز آقای بلایت ایستاد. با خودش دست دادم و به دخترش نگاه کردم. پوست سفید مایل به جوگندمی، موهای طلایی، ابروهای قهوه ای روشن، چشم های قهوه ای و کشیده. خود آقای بلایت گفت:

- دخترم، هلن.

دختر با لبخند دستش رو به سمتم دراز کرد باهاش دست دادم و فشار کوچیکی هم به دستش دادم. وقتی مهمون ها که تعدادشون خیلی هم زیاد بود تموم شد رفتیم سمت خانواده! به رستم نگاه کردم وقتی که داشتیم با مهمون ها آشنا می شدیم متوجه شدم که اون موقع از پله ها پایین اومد. رو به ریحانه خانم گفتم:

- خیلی زیبا شدین!

- تو جذاب تر شدی.

لبخندی زدم و جوری که واضح نباشه نگاه دیگه ای به تیپم انداختم. کت و شلوار خوش دوخت مشکی پوشیده بودم با جلیقه ستش و پیراهن سفید. کفش های چرم مشکی پام بود و بوی ادکلن سوفاجم رو خودم هم حس می کردم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و هفت

- شما لطف دارین!

بعد به میز گردی نگاه کردم که فرق با میز های مجلسی توی سالن این بود که برعکس اون ها که رومیزی شرابی رنگ با پاپیون های مشکی داشتن، این رو میزی طوسی با پاپیون فیروزه ای داشت. همه دور میز نشستیم طوری که من ریحانه خانم کنار بابا، رستم کنار من و رودابه کنار ریحانه خانم نشسته بود و یک صندلی هم خالی بود. بابا برگشت سمت یکی از پیشخدمت ها و گفت:

- هلن بلایت رو صدا کنید بیان این جا.

بعد رو به رستم گفت:

- برو صندلی کناری بشین لطفا!

رستم از خدا خواسته برای این که کنار من نباشه رفت صندلی کناری نشست یکم بعد صدای تق تق کفش های پاشنه بلند هلن بلایت حواسمون رو به سمتش جمع کرد و باعث شد تا فرصتی پیدا کنم تا بهتر عرض یابیش کنم. لباس دکلته استخونی رنگی پوشیده بود که جنسش یمنی و بلند بود و نقره دوزی شده بود. ست کفش و کیف بلوطی داشت و ست نقره با نگین های عسلی انداخته بود که با رنگ پوست و موهاش تناسب قشنگی داشت. موهاش رو مدل دم موشی درست کرده بود و تل یک طرفه ی بلوطی هم زده بود. به احترامش بلند شدیم با بقیه سلام و احوال پرسی کرد بعد رو به بابا گفت:

- با من امری داشتین مستر فرنس؟

بابا با لبخند به صندلی کنار من اشاره کرد.

- امشب رو با پسر ما بد بگذرون هلن جان!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و هشت

هلن و رودابه زدن زیر خنده، رستم پوزخند زد و ریحانه خانم هم لبخند کوچیک و زورکی که نشان دهند بی میلیش به موندش توی مجلس بود زد. در حالی که رگ های خنده توی صدام پیدا بود گفتم:

- خیلی ممنون بابا جان، دستتون درد نکنه!

این رو به فارسی گفتم برای همین هلن کنجکاو نگاهم کرد. بابا دستش رو گرفت با این کار راهنماییش کرد که کنار من بشینه. دوباره همه نشستیم رو به بابا گفتم:

- چرا سالن خونه ت انقدر دلگیره؟

نگاهی به دور و بر کرد و شونه ای بالا انداخت. هلن پارچ نوشیدنی رو از وسط میز برداشت و رو به من گفت:

- براتون بریزم؟

بابا خندید. دست هام رو به نشونه نه تکون دادم و گفتم:

- من نمی خورم، از من می شنوید شما هم نخورید بد چیزیه این شراب.

چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد بعد پارچه رو گذاشت سر جاش.

- باشه، پس میوه بخوریم.

بعد بشقاب خودش رو کشید جلوش و شروع به تیکه تکیه کردن هلو کرد. یک دفعه صدای آهنگ رقص دو نفره اومد با تعجب گفتم:

- اِ، چه زود!

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و نه

خندید.

- ما معمولا رقص رو اول کار قرار می دیم که بعد دختر و پسر های جوون برن با هم توی باغ دور بزنند.

معذب خندیدم. با اشاره چشم بابا به خودم اومدم و سمت دختره هلن برگشتم.

- بریم.. برقصیم؟

با تک خنده رودابه و صدای پوزخند رستم متوجه اشتباهم شدم؛ پس دوباره دستم رو به سمت هلن دراز کنم و با لحن جلتمن تری گفتم:

- افتخار می دین؟

هلن خندید و دستش رو توی دستم گذاشت. آروم هر دو باهم بلند شدیم و سمت سالن وسط رفتیم انگار بقیه هم منتظر مونده بودن تا من اول با پانتر خودم وسط برم. یک دست هلن رو توی دستم گرفتم و دست دیگه م رو روی کمرش گذاشتم اون هم دست دیگه ش رو روی شونه م گذاشت.  با شروع آهنگ رقصمون رو شروع کردیم و هر دو با هم چرخ زدیم.

Boys they’re handsome and strong
پسر ها خوشتیپ و قوی ان
But always the first to tell me I’m wrong
اما همیشه اولین نفر برای اینکه بهم بگن من اشتباهم
Boys try to tame me, I know
پسر ها سعی می کنن من رو اهلی کنن, می دونم

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه
 بهم میگن عجیب غریبم و بیخیال این قضیه نمیشن

No, I’m fine, I’m lying on the floor again
نه من خوبم ، دوباره رو زمین دراز کشیدم

Cracked door, I always wanna let you in
در رو باز گذاشتم ، همیشه دوست دارم راهت بدم تو

Even after all of this shit, I’m resilient
 با وجود همه ی بدبیاری هام دوباره حالم اوکی شده

Cause a princess doesn’t cry
چون یه پرنسس گریه نمی کنه

A princess doesn’t cry
یه پرنسس گریه نمی کنه بخاطر

Over monsters in the night
هیولاهایی که نصف شب میان سراغش

Don’t waste our precious time
وقت باارزش مون رو تلف نکنیم بخاطر

On boys with pretty eyes
 پسرای چشم قشنگ

کم، کم وسط سالن شلوغ تر شد جوری که با چرخش های بلند ممکن بود بهم برخورد کنیم. بحانه خوبی برامون پیدا شد تا بتونیم بیخیال رقص بشیم و دست به دست هم توی باغ بریم؛ البته ما تنها کسی نبودیم که این فکر رو کردیم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و یک

- باغ خونه شما فوقلاده ست! هیچ کدوم از ما باغی به این بزرگی نداریم.

نگاهی به باغ کردم راست می گه من خودم می خواستم بگردمش یک ساعت طول کشید.

- ان شاء الله شما به این جا میای؟

با نگاهی گیج اما شاد نگاهم کرد.

- نمی دونم از حرفتون ذوق کنم یا از معنی اون کلمه گیج باشم.

خندیدم.

- اون کلمه می شه اگر خدا بخواهد.

- یعنی ممکن است مرا به همسری نگیرید؟!

- من فقط مهر خدا رو به حرفم زدم.

- آها شنیده ام که ایران کشوری معنویت گرا ست و این جمله نیز نشون دهند همینه.

لبخندی زدم و کنار حوض نشوندمش.

- حالا یکم از خودت بگو.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و دو

لبخند خجالتی زد و سرش رو پایین انداخت.

- پدر بزرگم کارخونه بزرگی داشت و تمام کمال به دست پدرم رسید. حدودا شیش ساله بودم که مادرم رو از دست دادم؛ این ماجرا هم من رو نابود کرد و هم پدرم رو. افسردگی و نا امیدی داشت نابودمون می کرد از طرفی پدرم دیگه دستش به کار نمی رفت. یک قدم بیشتر تا ورشکستگی مون نداشتیم که پدر شما به همراه دوست هاش اومد این جا. نمی دونم چطور با پدر من آشنا شدن؛ اما باعث شد که با سرمایه گزاری شون کارخونه رو از ورشکستگی نجات بدن.

- یعنی الان کارخونه بابام این ها همون کارخونه شماست؟

سرش رو به دو طرف تکون داد.

- نه، پدرم که به خودش اومد کار رو از اول شروع کرد و پدرتون و دوست هاشون هم باهاش شریک شدن؛ ولی وقتی دیدن سرمایه زیادی دارند و کارشون هم خوب پیش می ره تصمیم گرفتن کارخونه بزرگ تری بنا کنند، کم کم چند تا شعبه هم زدن.

بعد نگاهی به باغ انداخت و گفت:

- الان هم که مشخصه.

بعد به من نگاه کرد.

- حالا شما از خودتون بگین.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و سه

یکم مکث کردم و گفتم:

- سرمایه ای که پدرم آورد همه مال مادرمه. خودش به نام بابا زد ولی همون روز خودکشی کرد.

هینی کشید.

- چی؟!

لبخند تلخی زدم.

- چون بابا طلاقش نمی داد. گولش زده بود برای ثروتش؛ اما بعد عاشقش شده بود.

- پس چرا مادرتون نمی خواست باهاشون بمونه؟

- چون..چون ریحانه خانم زن اول پدرمه.

این بار تا چند ثانیه نتونست حرفی بزنه. خودم ادامه دادم:

- بابا بین زن اولش و مامان مونده بود با خودش فکر کرد حالا که هر دوشون رو دوست داره چرا دوتایی شون رو برای خودش نگه نداره؟

- نه!

پوزخندی زدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و چهار

- خوب ممطئنا مادر من هم نمی تونست این تحقیر رو تحمل کنه، از طرفی بخاطر سفته هایی که پدرم ازش داشت نمی تونست از شرش خلاصه بشه.

- برای همین خودکشی کرد؟!

- آره، با رضایت خودش همه چیزش رو به نام پدرم زد، یعنی وقتی دید بخاطر اون اموال کسی با احساسش بازی کرده بدون مخالفت همه چیز رو به نامش کرد و بعد...

دیگه نتونستم ادامه بدم دلم آتیش گرفته بود برای اون همه ظلم و نامردی. دست ظریفی زیر چونه م قرار گرفت و سرم رو بالا آورد. نگاهی توی چشم های قهوه ای و قشنگش کردم؛ بهم لبخند زد، بهش لبخند زدم. برای این که شیطون گولم نزنه! نگاهم رو از چشم هاش گرفتم و به سمت دیگه ای دوختم. بابا رو دیدم که داشت از پشت پنجره های بدون پرده خونه نگاهمون می کرد.

+++

- موعود! چی شدی!

با نیش باز به خودم توی آینه نگاه کردم. کت و شلوار شیک و خوش دوخت خاکستری با جلیقه ستش و پیراهن سفید.

- تا حالا کت و شلوار نپوشیده بودی نه؟

- نه، هیچ وقت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و پنج

- از این به بعد زیاد می پوشی، بهت قول می دم بتونی پول این دختر رو هپولی کنی انقدر کمدت پر از لباس باشه که هر روز بتونی یک لباس جدید بپوشی.

نیشخندم بزرگ تر شد.

- بگو ان شاء الله.

با صدای بلند خندید. مستقیم خونه دایی رفتیم و تا شب داشت باهام راجب عادات معاشرت صحبت می کرد. قبل از رفتن زنش اومد و بالای سرمون سبنج دور داد.

- ماشاءالله، ماشاءالله انقدر خوشگل شدی آقا موعود که چشم هر دختری رو خیره می کنی.

دایی همینطور که کفش های چرمش رو می پوشید گفت:

- موعود نه، افشین.

سوتی کشیدم و زیر لب گفتم:

- افشین.

- بدو موعود دیر شد.

این بار زنش گفت:

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و شش

- موعود نه افشین.

بعد هر دو با هم زیر خنده زدیم. دایی سری به معنی تاسف تکون داد بعد گفت:

- بپر بالا آقا افشین.

زودتر ازش سمت ماشین راه افتادم و صندلی سمت راننده سوار شدم. وقتی نشست ماشین رو به حرکت در آورد پرسیدم:

- خونه شون کجاست؟

- نیاوران.

- یا حضرت عباس <س>!

وقتی دم خونه شون رسیدیم کار از حضرت عباس <ع> گذشته بود و تمام چهارده معصوم <ع> رو هم مجبور شدم روش بذارم. خونه نبود کاخ بود، قصر بود، اصلا برای خودش یک امپراطوری بود. ماشین داخل باغ شد اما انقدر بزرگ بود که ساختمون خونه اندازه یک آجر بازی دیده می شد. باغ سنگ فرشی داشت تا ساختمون اصلی و دو طرفش پر از درخت و گل و چلچراغ بود. ماشین ها یکی بعد از اون یکی وارد می شدن و پشت سر هم مثل قطار راه افتادن. باغ و سنگ فرش حدودا بیست متری ساختمون اصلی تموم شد و جایی برای پارک کردن ماشین ها درست شده بود. ماشین رو پارک کرد و گفت:

- حواست هست؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و هفت

- ها؟!

سمتم برگشت و با نگرانی پرسید:

- موعود، با توام حواست هست؟

نگاهش کردم و به سختی آب دهنم رو قورت دادم.

- غلط کردم، برگرد.

با عصبانیت داد زد:

- چی می گی؟! یعنی چی برگردم؟!

مثل خودش گفتم:

- یعنی نمی تونم، من از پسش بر نمیام برگرد.

- بیوفت بمیر بابا! مگه خبر نداشتی؟!

- تا این حد؟!

- یعنی چی تا این حد؟!

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و هشت

- آخه این خونه رو نگاه.

رنگ صورتش سرخ شده بود در سمت خودش رو باز کرد و گفت:

- اگه می خوای پیاده شو اگه نه یکی دیگه رو پیدا می کنم.

بعد پیاده شد و در رو محکم بهم زد. دندون قرچی زدم و پیاده شدم؛ جلوتر منتظرم ایستاده بود کنارش ایستادم و بعد از بسم ا... با هم حرکت کردیم. توقع داشتم با اون جمعیتی که بیرون ایستاده بود توی سالن غلغله باشه اما انقدر بزرگ بود که جمعیت چند صد نفری راحت و بدون دردسر توش جا گرفته بود.

- یا نه نه م!

- هیس، موعود حواست باشه.

همینطور که به جمعیت نگاه می کردم سری تکون دادم بعد گفتم:

- حالا چه غلطی بکنیم؟

- بیا برم با آرتمیس آشنات کنم.

- بریم.

با هم راه افتادیم سمت بالای سالن یک قسمت به اندازه ی یک پله بالاتر از بقیه سالن بود. نگاهی به چند نفری که اون جا نشسته بودن کردم و با اعتماد به نفسی جلو رفتم ولی در اصل قلبم داشت می اومد توی حلقم. یک زن و مرد مسن، یک دختر و پسر جوون.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و نه

- آقای عاطفی هستن برادر همسر من و همچنین صاحب شرکتی که بنده توی اون کار می کنم.

بعد به من اشاره کرد.

- آقای افشین یاوری هستم از دوست های من و کارخونه دار بزرگی توی آلمان.

از جاشون بلند شدن. با هم دست دادیم در همون حال دایی معرفی رو کامل می کرد.

- طلا خانم همسرشون، می بینی چقدر خوب موندن؟

- فرشید خان شازده ی آقا یدالله بیست و چهار سالشونه.

- آرتمیس خانم تک دخترشون. آرتمیش خانم رشته مهندسی برق تحصیل می کنند و آقا فرشید روانشناسی بالینی. آرتمیس خانم یک سال از آقا فرشید کوچیک ترن.

احظارات خوشبختی که تموم شد آقای عاطفی گفت:

- بفرمایید بشینید آقای یاوری!

دایی به جای من گفت:

- والا آقا یدالله همه مثل این آقا فرشید ما از دنیا زده نیست. اگه اجازه بدین آقا افشین با راهنمایی آرتمیس خانم برن جای جوون ها.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شصت

فرشید بخاطر طعنه دایی بهش خندید. آرتمیس به پدرش نگاه کرد و طلا خانم هم سر تا پای من رو از نظر گذروند. آقای عاطفی گفت:

- چرا که نه؟ آرتمیس جان افشین خان رو همراهی کن.

آرتمیس با اکراهی که ساختگی بودنش کاملا مشهود بود از جاش بلند شد. حرکت کرد و من هم دنبالش از پشت هیکل خوش هیکلش و پاهای لختش رو کاملا از نظر گذروندم. قد متوسطی داشت که احساس کردم تا وسط سینه م هم نمی رسه. پوست سفیدی داشت با موهای بلند فندقی که یک طرف ریخته بودشون، چشم های درشت یشمی رنگ داشت و لباس دودی پوشبیده بود که پشتش بلند تر و یقه خرگوشی داشت و آستین هاش تا روی آرنج بود. توری روی پارچه ریون لباس قراره گرفته بود. سرویس طلایی پوشیده بود نیم تاج یا نگین های عنابی زده بود.

سمت چپ سالن جوون ها نشسته بودن با دیدن ما بلند شدن یکی از دختر های چشم مشکی گفت:

- ایشون کیس جدیدا آرتمیس جون؟

برعکس تصورم آرتمیس با صدای بلند خندید بعد برگشت و به من نگاه کرد.

- هوم، چرا نباشن؟

انقدر حالم ازش بهم خورد که دوست داشتم توی صورتش تف کنم اما سریع یاد قرارمون افتادم و نیشخندی تحویلش دادم و قبل از این که ذهنم پشیمونم کنه چشمکی هم بهش زدم. جز خودش چند نفر دیگه هم متوجه شدن و صدای او به هوا  رفت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شصت و یک

- آرتمیس همیشه بهترین ها رو تور می کنه.

- نخیر آرتمیس همیشه تورش رو اول از همه پهن می کنه برای همین ماهی درشت ها توش می افتن.

با خنده ی زورکی جلو رفتم و در همون حال گفتم:

- دستتون درد نکنه یعنی من ماهیم؟

بعد روی یکی از مبل ها نشستم و پام رو روی پای دیگه م انداختم. اون ها دست پاچه شده بودن و نمی دونستن چی بگن دوباره خودم گفتم:

- چرا ماهی شاید من شکارچی باشم که قناری ها رو بگیرم.

دوباره ی اوو ولی این بار با صدای آروم تر بالا رفت. یک گیلاس از روی میز شیشه ای رو به روی مبل ها برداشتم و با دستم به آرتمیس اشاره کردم بشینه. خودم تعجب کردم از کار های خودم انگار آب نمی دیدم وگرنه شناگر خوبی بودم. نیشخندی زد و با قدم های پر عشوه به سمتم اومد و روی صندلی کناریم نشست. بعد با حرکتی گربه وار خودش رو سمتم کشید.

- کی گفته من یکی از اون قناری هایم؟

نیشخندی زدم و سرم رو یکم کجا کردم.

- چون قناری هستی.

بعد سرم رو زیر گوشش بردم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شصت و دو

- و من عاشق قناری ها.

+++

دیگه چیزی به شام نمونده بود که داخل رفتیم. خدمت کار ها داشتن وسایل شام رو روی میز ها می چیندن فهمیدم که سیف سرویس نیست و به سبک ایرانی غذا می خوریم. هلن رو راهنمایی کردم که پشت یکی از میز ها بشینه خودم هم اومدم کنارش بشینم که بابا از روی پله ها اشاره کرد که برم پیشش. از هلن معذرت خواهی کردم و پیش بابا رفتم.

- بله؟

دستم رو کشید و مجبورم کرد کنارش بایستم. بعد با اشاره به کنسرت میکروفن رو گرفت و گفت:

- دوستان گرامی.

سکوت سالن رو گرفت و همه به سمت بابا برگشتند ادامه داد:

- همینطور که بیشتر شما عزیزان خبر دارین من و شریک های شرکت تصمیم گرفتیم سهم فرزندانمون رو از شرکت مشخص کنیم.

بعد دستش رو روی شونه من گذاشت.

- قابوس جان پسر بنده از همسر شریعی و قانونی من هستن.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شصت و سه

یکم همه همه شد. چون خیلی ها فکر می کردن من پسر نامشروع بابا هستم. بابا دوباره گفت:

-کسی اعتراضی به این ماجرا نداره.

-من دارم.

همه با تعجب به سمت صدا برگشتیم. یک مرد با کت و شلوار سیاه که سرش پایین بود و موهای جوگندمیش ریخته بود روی صورتش. بابا پرسید:

ببخشید؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...