رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
ملیکا ملاز

رمان بی تو | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

بسم الله الرحمن الرحیم

نام رمان: بی تو.

نام نویسنده: ملیکا ملازاده.

ژانر: عاشقانه، غمگین.

هدف: شرکت در مسابقه رمان نویسی.

خلاصه: بعد از سی سال در خیابان دو نفر.

http://uupload.ir/files/zuzq_2eco_picsart_02-07-10.06.38.png

مقدمه:

همين روزا بهش خبر ميدن

كه من ديگه عوض شدم

ديگه شبا گريه نميكنم

ديگه بی تابى نميكنم

قرص پشت قرص نميخورم

تو دورهميا ساكت نيستم

يه گوشه نميشينم...

حرف ميزنم، لبخند ميزنم شادم...

ديگه روزا بی حوصله نيستم، ديگه شبا بی خواب نيستم ،صفحه اش رو چك

نميكنم...عكساشو نميبينم...سراغش رو از كسی نميگيرم...

ديگه هوا كه سرد ميشه نگرانش نيستم كه لباس گرم پوشيدی یا نه....

روز عشق شوخيه برام ديگه خوابش رو نميبينم...

آهنگای مشترك حالمو بد نميكنه...

داغون نيستم ميزونم...ميزون ميزون

همين روزا بهش خبر ميدن

ميگن فلانی رو يادته!؟

همونی كه بهش ميگفتی بدرد هم نميخوريم

رفت...كجاشو هم نپرس...

رفت پوست بندازه و يه آدم ديگه بشه

كسی كه ديگه راحت نميشكنه، غر نميزنه، بغض نميكنه...خودخوری نميكنه...

دنبال ماهگرد و سالگرد اتفاقای الكی نيست...

بزرگ شده... آدم شده...

همين روزا بهت خبر ميدن اگه خواستی ببينيش...فقط ميتونی برى تووو صفحه اش...

ميتونی عكساشو نگاه بكنی و حسرت اشتباهاتتو بخوری...

خيلی حالش خوبه ...

ديگه يادت نيست... ديگه اونی كه فكر ميكردی نيست...نيست كه نيست خداحافظ

با احترام

از طرف :

كسی كه يه روز آرزوش بودى... الان آرزوته...

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

-قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

-آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای من ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

ناظر رمان: @hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله الرحمن الرحیم

پارت یک

- لطفا به جناب رئیس اطلاع بدین که مهمونشون اومد.

منشی نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره به دفتر پیش رویش دوخت.

- شما جناب؟

مکثی کردم بعد گفتم:

- بگین قابوس اومده.

این بار سرش رو بالا آورد و نگاهی به صورتم انداخت.

- کابوس؟!

چشم هام گرد شد.

- قابوس، قابوس.

بعد آروم زمزمه کردم:

- کابوس چیه دیگه؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

- بسیار خوب جناب کابوس، فامیلتون؟

اخم هام در هم شد لعنت به این لحجه برزیلی ها.

- جناب؟

به خودم اومدم.

- بله؟

- پرسیدم فامیلیتون.

نباید فامیلیم رو می گفتم از طرفی بخاطر سریع قطع کردنش وقت نشد فامیل دیگه ای در نظر بگیریم.

- همون قابوس کافیه.

بعد روم رو گرفتم تا اجباری برای شنیدن جواب نداشته باشه، ولی اون که انگار دلیلی برای گفتن تنها اسم من نمی دید، هنوز به نیم رخم خیره شده بود کلافه برگشتم سمتش تا چندتا کلفت بارش کنم که صدای خنده و صحبت هایی از راه پله های شرکت مانع شد. برگشتم اون سمت اولین نفر خودش بود و اولین نگاهی هم که متوجه من شد نگاه خودش بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سه

نیشخندی زد و با قدم های بلند به سمتم اومد. نگاهم بهش بود،با اون کت و شلوار نیلی، پیراهن یخی و کروات خاکستری، هنوز هم خوشتیپ مثل گذشته ها بود. نزدیکم رسید دستم رو به سمتش دراز کردم و در همون حال از خودم پرسیدم اصلا به من دست می ده؟! با قرار گرفتن محکم دستش توی دستم به جواب مثبت رسیدم. حالا رو به روی هم قرار گرفته بودیم. نگاهم رو از صورتش گرفتم و به پشت سرش دوختم، نگاه های نه چندان کنجکاو روی صورتم بود. انگار فکر می کردن بهشون هیچ ربطی نداره، مستر فرنس حالا و آقای یحیایی دیروز با کی دست می ده من می تونستم رئیس شرکت دیگه یا یکی از مشتری ها باشم، چیزی که همیشه به اون معرفی می شدم. از روی شونه های خودش به پشت سرش نگاهی انداخت و بعد گفت:

- دنبالم بیا.

خودش برگشت سمت همکار هاش و من هم دنبالش با برگشتش چند نفری که قصد رفتن کرده بودند، ایستادند و منتظر نگاهش کردند، شاید بدرقه ای در راه بود.

اتفاقی که افتاد آن قدر غیر منتظره بود که راحت به ذهنم بیاد، از همین لحظه مرحله جدیدی پیش روی زندگی پر پیچ و خمم شروع شده و اولین قدم هم با حلقه شدن دست مستر فرنس دور شونه های من اتفاق افتاد، تن یخ زده من، منشی که ناخواسته نیم خیز شد و شریک هایی که با بهت به صحنه پیش رو نگاه می کردند.

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهارم

مستر فرنس، بزرگ ترین سهام دار شرکتی که چندین شعبه در مناطق مختلف داشت، شخصی که بزور لبخند می زد و بسیار راحت خشمگین می شد، حالا دست دور شونه کسی انداخته بود، مطمئنا اولین بار بود که کسی می دید نه، نه! اولین بار نبود، شاید تا حالا چندین بار این محبت برای دختر یکی یک دونش رودابه یا پسر بیست سالش رستم اتفاق افتاده باشه، اما برای قابوس غریبه؟! بلند شدن صداش اجازه فکر بیشتر رو نداد.

- شرکا و دوستان عزیز، معرفی می کنم پسر بزرگم قابوس جان.

این بار صدای هم همه ها مکان رو پر کرد برگشتم و با بهت نگاهش کردم چی داشت می گفت؟! داشت...داشت من رو، پسرش رو معرفی می کرد؟! داشت بعد از  هشت سال دیدار های پنهانی پدر و پسر معرفیم می کرد؟!

نگاهم رو از صورتش گرفتم و به بقیه دوختم در میون اون همه نگاه متعجب و نگران یک چهره آروم بود، خندون بود؛ پیرمردی لاغر اندام با کت و شلوار مشکی وپیراهن نقره با کروات راه راه سفید و گلبهی تکیه اش رو به عصای مشکی رنگش داده بود و از زیر عینک گردش به من زل زده بود.

دستم توسط بابا کشیده شد.

- بیا قابوس جان، بریم توی دفتر من.

دستم رو از دستش بیرون کشیدم با تعجب برگشت سمتم یک قدم عقب رفتم بعد برگشتم و با قدم های بلند به سمت در خروجی رفتم بیرون از شرکت قدم های بلندم به دویدن تبدیل شد نفهمیدم چه قدر دویدم که دیگه جونی توی پاهام نمونده بود .روی صندلی های ایستگاه اتوبوس نشستم و سعی کردم ذهنم رو جمع و جور کنم. چرا این کار رو کرد؟!

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجم

رسیدم به هتل؛ مستقیم رفتم توی اتاقی که دو تا تخت داشت؛ یکی برای من و یکی برای وقت هایی که پدرم دلش می خواست شب رو کنار پسرش بمونه؛ چون این دو هفته که تموم شه دیگه تا دو یا سه ماه دیگه نمی تونستیم هم دیگه رو ببینیم. گوشی رو برداشتم و به پذیرش هتل زنگ زدم.

- بفرمایید؟

- برای اتاق سیصد و نوزده کیک و قهوه بیارید.

- حتما، تا پنج دقیقه دیگه.

- منتظرم.

بعد قطع کردم و بلند شدم و لباس هام رو عوض کردم این بار  زنگ گوشی اتاقم خورد به اون سمت رفتم و برش داشتم.

- بله؟

- جناب مستر فرنس اومدن و با شما کار دارند.

پوزخندی زدم، اون هم مثل من نیازی نداشت فامیلی خودش رو بگه، من برای اینکه باید پنهون بمونم، البته الان بهتر بگم می موندم، اون هم چون همه می شناختنش.

- بگین تشریف بیارند.

بعد گوشی رو گذاشتم و نشستم. یک لحظه یادم اومد که مامان همیشه می گفت هر چه قدر هم از پدر یا مادرت عصبانی بودی باز هم هر وقت کاری داشت تو پیشش برو. با یادآوری این حرف نیم خیز شدم که هم زمان در باز شد اتاق دو کارت داشت که یکی دست من و یکی دست خودش بود.

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شیشم

با چند قدم بلند خودش رو به من رسوند و با سیلی که به صورتم خورد همون چند ثانتی رو که از زمین فاصله گرفته بودم رو پرت شدم روی تخت،فاصله با ساعد دستم بدنم رو روی حالت نیمه خوابیده نگه داشتم و با بهت نگاهش کردم. جلو اومد و یقه تیشرتم رو گرفت و بلندم کرد.

- من رو جلوی همکار هام ضایع می کنی؟ روی حرف من حرف می زنی؟

نگاهم رو از چشم های به خون نشستش گرفتم و به دستاش دوختم تکونم داد.

- با توام.

دوباره به چشم هاش نگاه کردم.

- الان از من، جواب سوال هات رو می خوای؟

مکث کرد انگار داشت با خودش فکر می کرد*.* حالا جواب سوال هام رو می خوام؟ بعد یقه ی لباسم رو ول کرد و دستش رو روی گونه م کشید. سرم رو پایین انداخته بودم، دوست نداشتم به صورتش نگاه کنم. چند ضربه به در اتاق خورد، از اون ضربه های معدبانه ای که با دو انگشت زده می شد.

- بله؟

- قربان کیک و قهوه تون رو آوردم.

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفت

اومدم بلند بشه که نذاشت و خودش رفت سمت در و بازش کرد، پیش خدمت با میز باله اومد تو و قهوه و کیک رو روی میز گذاشت.

- امر دیگه ای ندارید قربان؟

- لطفا یک قهوه و کیک دیگه هم بیارید.

بابا فهمید برای اون می گم پس گفت:

- نیازی نیست.

بعد پولی به پیشخدمت داد اون هم معدبانه تشکر کرد و رفت؛ در که بسته شد بابا گفت:

- من فقط تو کیکت شریک می شم.

سینی قهوه و کیک رو برداشت اومد روی تخت نشست و سینی رو بینمون گذاشت.

- باید راجب اتفاق امروز بهت توضیح بدم.

بعد کوپ قهوه رو برداشت و به سمتم دهنم گرفت.

- بخورش، آروم می شی.

از دستش گرفتم و جرعه ای خوردم حرفش رو شروع کرد.

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشت

- شرکت، چند تا از بزرگ ترین زمین هام، بانک، پاساژ این ها دارایی های من هستند، که با چند نفری شریک بودم.

- بله در جریانم.

سعی کرد طعنه م رو نادیده بگیره.

- دیگه در جریان چی هستی؟

پوزخندی زدم و سرم رو پایین انداختم.

- بیخیالش.

یکم مکث کرد بعد گفت:

- آها، پس می دونی.

جوابی ندادم بعد از یکم مکث گفت:

- پنج تا شریک هستیم؛ این رو هم می دونی؟

- یکی ش داییم، یکی ش داییت، یکی ش خاستگار قبلی مامان، یکی ش دوست صمیمیت، یکی هم یک کارخونه دار فرانسوی مقیم اینجا.

- دوستت صمیمیم مرد، به بدترین شکل ممکن.

برگشتم سمتش نگاهم کرد.

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نه

- تصادف کرد، بعد از سه ماه درد راحت شد.

 زیر لب زمزمه کردم:

- تازه اول ناراحتیشه.

- آره، شاید.

بعد دوباره نگاهش رو ازم گرفت.

- با هم حرف زدیم، چون بالاخره اموال اون، سهم اون هم یک وارثی داره، باید بینشون تقسیم می شد.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- تصمیم گرفتیم تمام اموال مشترکمون رو بین وارث ها تقسیم کنیم ولی تا مرگ هر کدوممون حق استفاده ازش رو نداشته باشند.

جرعه دیگه از قهوه داغم رو با عصبانیت نوشیدم و سعی کردم فشار انگشت هام رو دور کوپ کم کنم.

- خوب به من چه؟! من که وارث نبودم، اصلا کدوم اموالت؟ انقدر راحت صحبت نکن راجب...

لب به دندون گرفتم.

- قابوس...

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ده

دست هاش رو جلو آورد و قهوه رو ازم گرفت و گذاشت توی سینی، بعد دست هام رو توی دست هاش گرفت.

- خودت بهتر از هر کسی می دونی این اموال مال کی بود؛ پسرم! قابوسم! می خوام همش رو بدم به خودت، می خوام حقت رو، سهمت رو بدم.

بغض گلوم رو گرفت سرم رو به دو طرف تکون دادم.

- قابوس؟!

دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و زدم زیر گریه سرم رو توی آغوشش کشید.

خرابش کردی تویی که عشقمونو حراجش کردی همه ی زندگیمو تباهش کردی آه ش کردی خرابش کردی
خرابش کردم کسی که با دلم انتخابش کردم زدمو از تو این سینه پاکش کردم خاکش کردم خرابش کردم

ولی هر جا برم هر جا بری فرقی نداره قلبم نمیتونه تو رو تنها بذاره
مثله همین بارونی که هر شب میباره حاله منم بعد تو تعریفی نداره

هر جا برم هر جا بری یاد توام من چی شد که این دنیا واسه من شد جهنم
باید نگهدارم من عشقتو تو سینه م شاید یه روز یه جا تو رو بازم ببینم

تکست آهنگ خرابش کردی فرزاد فرزین

بهت گفتم جفتم بیارم جفت پوچه به تو گفتم بی تو خرابه ست این کوچه
قسم خوردم بازم نشد با تو بد شم منو اینبار با عشق بکش تا راحت شم

غمت کوهه روحه منو زخمی کرده غمت میره میره ولی برمیگرده
به تو گفتم بی تو توو قلبم آتیشه آخه تنها بی عشق حالم داغون میشه

ولی هر جا برم هر جا بری فرقی نداره قلبم نمیتونه تو رو تنها بذاره
مثله همین بارونی که هر شب میباره حاله منم بعد تو تعریفی نداره

هر جا برم هر جا بری یاد توام من چی شد که این دنیا واسه من شد جهنم
باید نگهدارم من عشقتو تو سینه م شاید یه روز یه جا تو رو بازم ببینم

***

فلش بک

- یک بار دیگه بگو چی گفتی.

- مثل اینکه خبر نداشتی؛ ببین زنت پشت سرت چه غلط هایی می کنه.

- ببند دهنت رو مفت خور!

- دروغ می گم مگه؟! پول کمی نیست بیست تومن؛ یک زن می خواد چی کار؟!

پای سمت راستم رو یک قدم جلو تر روی زمین کوبوندم. از ترس مثل گربه ای که پیشتش می کنند پرید عقب، پوزخندی بهش زدم و برگشتم سمت خونه و در کوفتی و قراضش رو با لقد باز کردم.

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

- کدوم گوری هستی زنکه؟

کبری نه نه ش از کنار حوض بلند شد و همینطور که دو دستی می زد به صورتش به سمت من اومد گفت:

- چه شده موعود جان؟!

- کو این دخترت؟

- خوب بگو چیکارش داری؟!

معلوم بود نمی خواست بگه کجاست پس دوباره رو کردم به سمت خونه و داد کشیدم:

- ریحانه؟! کدوم گوری هستی؟!

در شیشه ای آروم باز شد و با هیکل تپلش دم در پیدا شد با ترس گفت:

- س..سلام موعود جان؛ چی شده؟!

به سمت پله های ایون رفتم در همون حال گفتم:

- سلام و درد! سلام و مرض! حالا بدون اجازه من می ره صد تومون پول قرض می کنی؟

کبری دوید سمتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوازده

- موعود! موعود چیکار داری دخترم رو؟!

تا دستم رو دراز کردم سمت ریحانه دستش خودش رو انداخت بینمون و دستم رو گرفت.

- موعود، خواهش می کنم!

همینطور که سعی در دور زدن کبری داشتم تا دستم به ریحانه برسه غریدم:

- بگو برای چی پول رو گرفتی؟!

- برای من بود بابا.

نگاهم رو از ریحانه گرفتم و به دختر کوچولی که به در چسبیده بود دوختم.

- برای تو؟!

چشم های بیحال و مشکی رنگش رو بهم دوخت؛ با اینکه هفت سال داشت ولی هیکلش به بچه های پنج ساله می خورد و خیلی ضعیف بود.

- برای من..

- وجیهه نه، نگو.

سرش داد کشیدم:

- کسی از تو نظر نخواست.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سیزده

بعد رو به وجیهه گفتم:

- بگو ببینم، مامانت برای چیه تو پول می خواست؟

صدای آروم و التماس آمیز ریحانه رو شنیدم:

- وجیهه!

چپ چپ نگاهش کردم بعد دوباره به وجیهه نگاه کردم که مستصل شده بود.

- جواب بده.

بچه تر از اونی بود که این فشار رو بتونه تحمل کنه پس به گریه افتاد داد کشیدم:

- وجیهه؟ جواب.

همینطور که گریه می کرد گفت:

- من دوست داشتم برم مدرسه، مامان می گفت مدرسه خوبه.

دستم رو به معنی سکوت گرفتم بالا همه چیز دستم اومده بود با چشم بهش اشاره کردم برو تو.

- بابا خواهش می کنم مامان رو...

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاده

هلش دادم توی خونه و در رو روش بستم بعد دوباره خیز برداشتم سمت ریحانه با حمایت مادرش از کنارمون رد شد و رفت سمت در کبری دوباره زر زر کرد.

- غلط کرد! فقط می خواست برای بچه ش کاری انجام بده.

فهمیدم تا وقتی که کبری به دست و پام بپیچه دستم به ریحانه نمی رسه رو بهش داد کشیدم.

- گمشو از خونه بیرون، گمشو!

ریحانه زد زیر گریه، رو به کبری کردم.

- چادرش رو بده بهش، دخترش هم ببره.

بعد بدون توجه به التماساشون رفتم توی خونه.

+++

رودابه

- خانم؟ رودابه خانم؟

کلافه نگاهم رو از تلوزیون که هری پاتر رو نشون می داد گرفتم و به در دوختم.

- بله؟!

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

- متسر ادنس اومدن و با شما کار دارن.

- اکی، الان میام.

مستر ادنس در اصل توانا ساجدی ایرانی بود که حالا شده بود رادان ادنس؛ عق! نگاهی به کمد لباس هام انداختم آخر سر یک بلوز تا روی زانوی آبی رنگ با شلوار جین دودی پوشیدم و موهام رو به عقب بستم و گل سر نقره ای رنگی هم بهش زدم دمپایی های رو فرشی سفیدم رو با کفش های آبیم عوض کردم و رفتم بیرون نگاهی کردم به راهرو باز بالا که از وسطش پله می خورد به پایین سرامیک ها رنگی حالت نارنجی اشرافی بودند و دیوار ها هم کاغذ دیواری های خردلی رنگ داشتند، طبقه بالا حدودا چهارده اتاق داشت که دور تا دور سالن دایره شکل رو گرفته بودند که همه شون در های مشکی رنگ داشت.

با عشوه مخصوص خودم از پله ها پایین رفتم؛ سالن پایین کاغذ دیواری های مشکی داشت با سرامیک های دودی و چند دست مبل سلطنتی و راحتی دلگیر بودنش همیشه اعتراض من رو دنبال داشت که هیچ وقت هم کسی پیگیر نمی شد، برای همین سعی می کردم کمتر توی سالن پایین باشم.

- آقای توانا خوش اومدین!

صورتش از عصبانیت سرخ شد می دونست از دستی توانا صداش می زنم. بلند شد و سلام سردی کرد به همون سردی هم جواب شنید قبل از اینکه بشینه با دست به باغ اشاره کردم بعد خودم راه افتادم و اون هم دنبالم.

باغ بزرگ و پر از دار و درخت و گل بود؛ حالت ایرانیش به دل همه می شست استخری وسط باغ قرار داشت که وسطش آلاچیق درست کرده بودند و از هر دو طرف پل گذاشته بودند تا بتونیم واردش بشیم؛ جز اون سه آلاچیق دیگه هم توی باغ بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شونزده

رفتیم توی یکی از آلاچیق های باغ نشستیم؛ چون آلاچیق وسط استخر مخصوص مهمون های خاص بود، نه این که فکر کنید مال مهمون های حسابیمون بود. در کل هر کسی که به دل پاپا می شست اجازه داشت بره توی اون آلاچیق و آقای توانا از کس هایی بود که اصلا به دل بابا نمی نشست.

ملکه وار نشستم و یک دستم رو روی نیمکت توی آلاچیق ولو کردم.

- خوب، امرتون؟

نگاه کثیفش رو بهم دوخت. حالم بهم می خورد از این مردی که حتی با نگاهش می تونست درخت های ماده رو هم تشخیص بده! البته اگه درخت ماده وجود داشته باشه.

- تو راجب قابوس پسر بابات چیزی می دونی؟

بیخیال شونه ای بالا انداختم.

- می دونم از اون یکی زنه بابا بوده.

- راجب اون یکی زن بابات چی می دونی؟

نمی فهمیدم این سوال های بیخودش برای چیه! با اوقات تلخی گفتم:

- می دونم کل این اموال که الان به نام بابای مال اون بوده.

آهی کشید و تکیش رو به نیمکت داد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

- پس یک چیز هایی می دونی.

عصبی شدم.

- حرفتون رو می زنین یا نه؟

یکم سکوت کرد بعد گفت:

- قابوس این جاست.

اولین شوک.

- بابات به ههمون معرفیش کرد.

دومین شوک.

- اون هم درست وقتی که ما می خواستیم اموال رو بین وارثا تقسیم کنیم.

دیگه تاقت نداشتم بلند شدم و با عصبانیت داد زدم:

- چی می گی؟! قابوس از کی این جاست؟! از کی با پاپا در ارتباطه؟! اون زنه هم هست یا نه؟! حساب اموال چی می شه؟!

خونسرد شونه ای بالا انداخت. فهمیدم از اون آبی بخار نمی شه. فقط می خواست من رو جوشی کنه تا به جون پاپا بندازه. به بهترین شکل هم تونست این کارش رو انجام بده. رفتم توی اتاقم با اینکه عصبانی بودم و عجله داشتم باید تیپ مقبولی می زدم. کت و دامن پوست پیازی پوشیدم با پیراهن سفید و ساپرت مشکی کلفتی هم پاک کردم. به موهام ربان کرمی بستم، کیف کوچیک پوست پیازیم رو برداشتم و کفش های پاشنه پنج ثانتی یاسیم رو پوشیدم. راه افتادم سمت دفتر بابا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

همون موقع رستم رو دیدم که با عصبانیت داشت می اومد توی ساختمون سلام کردم. یک جواب سرسری داد و رد شد با تعجب رو به یکی از خدمت کار ها کردم و گفتم:

- این چش بود؟

- آقا رستم امروز ماشین آقا رو برداشتن، آقا هم دعواشون کرد و ایشون هم از خونه زدن بیرون و تازه برگشتن.

سری به تاسف تکون دادم حرصم گرفت. خودش یک هایمای مشکی رنگ داشت ولی همش چشمم دنبال ولستر سفید پاپا بود. سمت مازراتی سفیدم رفتم و سوارش شدم و راه افتادم. تا دفتر پاپا راهی نبود ده دقیقه ای رسیدم. ولی صحنه ای که جلوی در دیدم مجبورم کرد چند دقیقه ای معطل بشم.

- فردا می ذارمش جلوی دفترت.

- نیازی نیست؛ یک مدتی دستت بمونه.

- چه اصراری داری آخه.

- دوست دارم دست تو باشه، دوست دارم همه بدونند که من همه چیز رو برای پسرم می دم. این رو دوست دارم.

صدای خنده پسر که از شیشه نیمه باز ماشین من به داخل اومد و همزمان چنگ من دور فرمون ماشین فشورده شد.

- عجبا! اگه بخوای می تونم اسمت رو هم روی شیشه بچسبونم.

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

پاپا هم خندید.

- حتما این کار رو بکن.

بعد جلوی چشم من خم شد و گونه پسرش رو بوسید و دستی روی سرش کشید. پسر هم لبخندی به پاپای من زد و سوار ماشین شد و از کنار ماشینم گذشت، پاپا هم رفت توی دفترش. پارک کردم و چند متر باقی مونده رو پیاده رفتم. زنگ دفتر رو زدم چیزی نگذشت که صدای باز شدن در اومد. احتمالا من رو توی آیفون دیده بود. ساختمونی که توش دفترش قرار داشت پنج طبقه بود که طبقه سومش مال بابا بود. سوار آسانسور شدم و دکمه رو زدم چیزی طول نکشید که رو به روی در دفتر ایستاد. طبقه سوم دو سوییت داشت که هر دوش مال پاپا بود؛ یکی دفترش و اون یکی هم مال وقت هایی بود که با دوست هاش هوس مست کردن می افتادن!

به سمت دفترش رفتم و چند ضربه به در زدم. صدای قدم هاش رو می شنیدم.

- نرفته برگشتی قابوس؟

در رو باز کرد با دیدن من ابروهاش بالا رفت.

- رودابه!

- انتظار نداشتی پست در ببینیم؟

ویرایش شده توسط ملی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

- معلومه، چون من همین حالا داشتم راه می افتادم تا بیام خونه.

بعد از جلوی در کنار رفت. رفتم تو در همون حال گفتم:

- کار مهمی داشتم که نمی خواستم مامان متوجه بشه.

- می تونم حدث بزنم راجب چیه.

بعد با دست اشاره کرد که روی صندلی بشین. نگاهی به دور و بر دفترش کردم؛ کاغذ دیواری های ساده مشکی، کفپوش مشکی، صندلی های چرم مشکی میز میز دو متری نباتی رو به روی صندلی ها و میز بزرگ مشکی هم بالای دفتر که صندلی مشکی پشتش بود. عکسی از دریا که دختری رو به رویش و پشت به دوربین ایستاده بود هم روی دیوا بود. چرا قبلا به این شک نکرده بودم؟!

روی صندلی رو به روی من نشست.

- خوب حالا هر چی دلت می خواد بگو.

- ماجرای قابوس چیه بابا؟

لحن التماس آمیزم باعث شد که برای جواب دادن بهم یکم سکوت کنه تا حرفش ناراحت ترم نکنه.

- الان مشکل رو کجای ماجرا می بینی؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

- بنظرت هیچ مشکلی در کار نیست؟!

- تو نگران ارثیتی؟

ساکت شدم. نگران ارثیم بودم؟ نه چون همش مال قابوس باید باشه، این حقه.

- نه.

- پس نگران چی هستی؟

با صدای آرومی گفتم:

- نگران عشقی که قراره از ما گرفته بشه و به پسر جون جونیت برسه.

چند ثانیه نگاهم کرد بعد بلند شد و به سمتم اومد و صندلی کنارم نشست و بغلم کرد.

- من یک بار بخاطر مادرت از اون و مادرش گذشتم؛ من شما رو با هیچ کس عوض نمی کنم.

دلم یکم آروم گرفت و سرم رو روی سینه ش گذاشتم. هنوز نگران بودم معلوم نیست در آینده چی پیش بیاد. یکم از من فاصله گرفت.

- واستا من کتم رو بردارم باهم بریم ماشین دستم نیست.

- بله در جریان هستم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو

متوجه شد که ماجرای رو دیدم. سویچ رو بهش دادم چون عادت نداشت با ماشین ما کنارمون بشینه. رسیدیم خونه سریع میز رو چیدند رفتیم توی اتاق ناهار خوری. اتاق ناهار خوری دیوار های مشکی داشت با کفپوش سفید و میز دوازده نفره مشکی با صندلی های جیگری. سر میز کسی جز خودمون و هایدی خان مشاور و مدیر برنامه های کسی نمی نشست؛ برای همین میز تقریبا خالی بود.

سر میز بابا عادی، مامان توی فکر و رستم دلخور از ماجرای ظهر هایدی خان در حال شکر ریختن روی شیر برنج و من در حال نگاه کردن بهشون بودم. بالاخره مامان به حرف اومد.

- قابوس رو می خوای برگردونی؟

آقای هایدی و رستم با تعجب نگاه کردن که قابوس کیه؟ سکوت توی اتاق ناهار خوری حاکم بود. رستم بیخیال دلخوریش شد و پرسید:

- تابوس کیه پاپا؟

با تعجب نگاهش کردم. قابوس با تابوس تفاوتی نداره؟ پاپا بی توجه به سوال اون رو به مامان گفت:

- فقط یک مدت کوتاه.

احساس کردم مامان بغض کرد.

- آره، بودن با تو حقشه و حق مامانش.

@hana81

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سه

 پاپا عصبانی شد و گفت:

- تمومش می کنی یا نه؟

همون موقع چند ضربه به در خورد. طبق عادت آقای هایدی بلند شد و رفت تا ببینه طرف چی می گه. به محظ این که در رو نیمه باز کرد، در کنار رفت و یک نفر اومد تو. ناخودآگاه فهمیدم این باید قابوس باشه هر چند که از راه دور دیده بودمش اما از نزدیک یک چیز دیگه بود! صورت کشیده، پوست سفید، چشم های نقره ای، مو و ته ریش بور. اول بابا از جا بلند شد و با خوشحالی به سمتش رفت.

- قابوس جان، این جا چیکار می کنی؟

رستم که دیگه صبرش رو از دست داده بود داد کشید:

- قابوس کیه؟

نگاهی بهش کردم نمی دونستم چطور باید توضیح بدم، مامان هم برگشته بود و زل زده بود به بابا و پسره قابوس. اومدن این سمت بابا دستش رو روی کمر پسرش گذاشت و رو به رستم گفت:

- معرفی می کنم، قابوس برادر بزرگ ترت.

دهن رستم دیگه بیشتر از این باز نمی شد؛ حق داشت طفلک تنها کسی که از ماجرا خبر نداشت اون بود. آقای هایدی سریع به سمت ما اومد و رو به رستم گفت:

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...