رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت_برتر

***

تهران، آذر 1398

 

صدای له شدن سنگریزه های روی آسفالت خیابان در هیاهوی خش خش برگ های زرد و نارنجی گم می شود. آسمان مه آلود تهران، نیروی رنگ بخشیدن به خاطرات سیاه و سفید گذشته را دارا بود و مهم نبود ذهن من چقدر زیاد برای بسته نگه داشتن آن ها پشت درهای بتنی اش تلاش می کرد، چرا که مانند همیشه از میان درزهای آن راهی برای سرازیر شدن به بیرون می یافتند.

دستانم را باز می کنم و کفشان را به نرده های یخ زده ای می فشارم که تصویر درختان رنگارنگ پاییزی در آن طرفش هر چشمی را خیره ی زیبایی خود می ساخت. دسته های عظیمی از کلاغ هایی که صدایشان سکوت حاکم بر محوطه ی پل را می شکست، مانند نقطه های ریز متحرک در پس زمینه ی ابری و خاکستری رنگ آسمان پرواز می کردند و ذهن من بی اراده روزهای گذشته را مقابل چشمانم زنده می کرد.

فشار انگشتانم بر نرده های سخت آهنی بیشتر می شود. مقابل چشمانم دختربچه ای سر بلند کرده بود و میان قهقهه های کودکانه اش، می رقصید.

پلک هایم را روی هم می فشارم. پسربچه ای با دستانی که به سینه اش چسبیده بودند تنها با لبخندی بزرگ منشانه تر سن واقعی اش، او را همراهی می کرد. صدای خنده های دختر انگار که پایان ناپذیر بود.

لبانم به لرزه می افتند. کف دستانم را از نرده ها می کنم و به گوش هایم می چسبانم؛ شاید که صداها در نطفه خفه شوند اما آن ها در بند بند وجودم رخنه کرده بودند. تصاویر حتی مقابل سیاهی چشمان بسته ام می درخشیدند و من برای نادیده گرفتن آن ها زیادی ناتوان بودم.

تنم که به لرزه می افتد، هوای سرد را به درون شش هایم می کشانم تا شاید سوزش ریه هایم از دردهای انباشته در سینه ام کم کند. شاید بازگشتن در این برهه ی زمانی تصمیم درستی نبود. شاید بر خلاف آنچه روان شناس سرشناسم می گفت، برای رو به رو شدن با گذشته زیادی زود بود. وقتی که تنها با مرور خاطرات این چنین بندهای وجودم می لرزید و قلبم عاجزانه درد می کشید، پس با دیدن خود واقعی اش در مقابلم چه اتفاقی قرار بود که بیفتد؟

شاید تنها تصور من بود که قوی شده بودم چرا که بهتر از هرکس دیگری می دانستم آن آرشیدای قدیمی جایی میان تاروپود وجودم پنهان شده بود و تنها به دنبال فرصتی برای بیرون آمدن می گشت.

با احساس لرزش گوشی در جیب مانتوی مخمل سوئیت جلوباز، آن را بیرون می کشم و به صفحه ی روشنش که با نام آشنایی می درخشید، زل می زنم. لبخندی کمرنگ روی لب هایم می نشیند و با قرار دادن هنذفری در گوش هایم، تماس تصویری را وصل می کنم.

- فکر کنم عشق ایران، کل انگلیس و آدم هاش رو از ذهنت برده باشه. می دونی چقدر منتظر تماست بودم؟

کلمات انگلیسی اش با شماتت نرمی بیان می شد که مانند همیشه برای گوش های من دلنشین بود. تنها دو روز گذشته بود و من چقدر برای دیدن دوباره اش بی قرار بودم.

- درباره تو، حتی اگر بخوام هم نمی تونم.

چشمان روشن آبی رنگش می خندند و گوشه ی لبانش به بالا کش می آیند. او هم مانند همیشه برای خندیدن خساست به خرج می داد؛ انگار که این عادت را از یکی که هردویمان به خوبی می شناختیم اما آوردن نامش به ممنوعه های زندگی ام اضافه شده بود، گرفته باشد.

- یک روزه که نیستی اما کل انگلیس دلتنگته.

لحن اغراق آمیزش را با تک خنده ای پاسخ می دهم:« مطمئنی که انگلیس از دستم نفس راحت نمی کشه؟»

دستی به ته ریش های چانه اش می کشد و چشمکی حواله ام می کند:« بیخیال، اسم طراح مشهور لندن و سفر غیرمنتظره اش هنوز سر تیتر روزنامه هاست.»

خنده ام محو می شود. شاید که او درست می گفت. شاید نامم سر تیتر اخبار روزنامه ها بود اما هر دویمان به خوبی می دانستیم، دلیلش تنها شهرت نصفه نیمه ی من نبود.

او که متوجه سکوت ناگهانی ام می شود دندان های سفیدش را با لبخندی عریض نمایان می کند و با ابرو به محوطه ی پشت سرم اشاره می کند تا بحث را عوض کند:« کجایی؟»

دستم را بالا تر می گیرم و گوشی را می چرخانم تا اطرافم را به خوبی نشانش دهم:« پل طبیعت تهران.»

لحن ذوق زده اش را می شنوم:« واوووو، باید یک روزی بیام و ببینمش.»

در دل می دانم که شاید آن "یک روز" به این زودی ها نباشد اما لبخند می زنم و دوباره گوشی را مقابل چشمانم بالا می آورم. با صدای کودکانه ی آشنایی که آن طرف خط می شنوم، قلبم به تپش می افتد و بی اختیار دستم را بر روی سینه ام می فشارم:« آیدن اون جاست؟»

او با تکان سر تایید می کند و بعد گردن می چرخاند به سمت در اتاق خواب که حالا نیمه باز مانده بود:« آیدن. بیا اینجا. یکی می خواد بهت سلام کنه.»

صدای خش خش لباس ها و بعد لحن شیرینش را می شنوم:« کیه؟»

اشک خوشحالی در چشمانم جمع می شود:« آیدن؟ سلام عزیزدلم.»

چشمانش با ذوقی کودکانه ای برق می زند و بعد دستش را بالا می آورد:« سلام. دلم برات تنگ شده.»

صداقت کودکانه اش قندهای دلم را آب می کند. انگشتم را بالا می آورم و روی موهای به هم ریخته اش می کشم، انگار می توانستم تارهای بور نازکش را لمس کنم.

- منم همین طور عزیزم.

او تنش را روی تخت دو نفره دراز می کند و درحالی که روی شکم خوابیده بود، پاهایش در هوا تاب می خورند:« کی بر می گردی؟»

- خیلی زود عسلم. خیلی زود.

سر تکان می دهد و دفتر نقاشی هایش را بالا می گیرد:« بهم قول دادی می ریم شهربازی.»

به تصویر دختری که موهای بلندش آشفته وار اطراف صورتش پخش بود و پسر کوچک تری که توپ فوتبال به دست داشت نگاه می کنم:« حتما می ریم.»

- منم میام.

به مرد آشنا که دوباره خودش را در کادر دوربین جا کرده بود نگاه می کنم و ابرویی بالا می اندازم:« این به تصمیم آیدن بستگی داره.»

آیدن پشت سر او ذوق زده فریاد می زند:« می بریمت.»

می خندم و در دل، پاکی قلبش را ستایش می کنم.

- جیسون؟

او که اندوه انباشته در صدایم را تشخیص داده بود، دستی به سر آیدن می کشد و از جایش بلند می شود تا از او فاصله بگیرد.

- جانم؟

لبانم را با نوک زبان مرطوب می کنم و به سختی می پرسم:« آیدن که حالش خوبه نه؟»

می بینم که سرش کمی به سمت جایی که آیدن دراز کشیده بود متمایل می شود و بعد به من اطمینان می دهد:« حالش خوبه. اتفاقی نیفتاده.»

نفس عمیقی می کشم و با رها کردنش، نگرانی هایم را نیز بیرون می فرستم.

- خوبه. مواظبش باش.

- معلومه که هستم.

دوباره لبخند می زنم که این بار او نامم را می خواند.

- آرورا؟

در پس نگاه روشنش جدیتی نادر پرسه می زد که من با آن ناآشنا نبودم اما از بحثی که می دانستم شروعش پشت این نگاه نهفته بود بیزار بودم.

- اون نگرانته.

لحنش شماتتی پنهان را در رگه های خود جا داده بود که گویی کودک چهارساله ی گناهکاری را مخاطب قرار می داد و من علی رقم اینکه تمام حق های دنیا را به خود می دادم، گوشه ی لبم را به دندان می گیرم و چشمانم را به نوک چکمه های بلند قهوه ای که تا زیر زانوهایم را پوشانده بود می دوزم تا از نگاه او اجتناب کنم.

می دانستم که درباره ی چه کسی حرف می زد اما من آمادگی اش را نداشتم. نگاه گذرایی به ساعت مچی ام می اندازم و می گویم:« باید برم. قول داده بودم که راس نه شرکت باشم.»

سکوتی سنگین میانمان حکم فرما می شود و او در تمام این چند ثانیه با سنگینی نگاهی که تحکمی آشنا میان خود جا داده بود خیره ام می شود.

دستم با لرزه بالا می آید تا موهای چسبیده به گونه هایم را عقب بزند و کلمات عاجزانه بیرون می ریزند:« نمی تونم جیسون. همه چیز بین ما تموم شده و تو بهتر از هرکس دیگه ای دلیلش رو می دونی.»

نگاهش را می بینم که روی مچ دستم سر می خورد. به سرعت آن را پایین می آورم و در جیب مانتو پنهان می کنم.

- بهت اصرار نمی کنم اما امیدوارم بفهمی که داری اشتباه می کنی. مازیار شاید اشتباهاتی کرده باشه اما سزاوار این مجازات بی رحمانه نیست.

نام ممنوعه، روانم را به هم می ریزد. روان شناسم به من گفته بود که از نام ها نترسم. او گفته بود باید به جای اجتناب از آن ها، هر شب بارها و بارها تکرارشان کنم تا زمانی که دیگر از به زبان آوردنشان وحشت زده نباشم اما او نمی فهمید همان شب هایی که برای عملی کردن توصیه هایش در رخت خواب غلت می زدم، این نام ها مانند خنجرهایی فولادین چطور وحشیانه سینه ام را شکاف می دادند تا راه نفسم بند آید.

حالا جیسون دوباره با بی رحمی مرا با حقیقت تلخ پشت آن نام رو به رو کرده بود.

متوجه حال خرابم که می شود، نگاهی به ساعتش می اندازد و به سرعت می گوید:« باید بری. نمی خوام دیرت بشه. آیدن، خداحافظی کن.»

آیدن که دوباره در کادر دوربین جا شده بود، برایم دست تکان می دهد و بوس می فرستد. قلبم در سینه از محبت کودکانه اش می لرزد.

- خداحافظ خوشگل من.

جیسون هم در کنار او دست تکان می دهد:« شب دوباره بهت زنگ می زنم.»

به نشانه ی تایید سر تکان می دهم و زمزمه می کنم:« باشه.»

با قطع شدن تماس تصویری، گوشی را پایین می آورم و انگشتان گره شده به بدنه ی گوشی را دوباره به نرده ها می چسبانم و دست چپم را که در جیبم جای گرفته بود مشت شده، بیرون می آورم و چشمانم را به مچ ظریفی که آستین بلند مانتو رویش را پوشانده بود می دوزم.

سرمایی غیرمنتظره به تک تک بندهای وجودم سرازیر می شود.

وقتی آستینم را بالا می دهم می بینم که رد دردهای گذشته به پررنگی همیشه نمایان بود.

لبم را به دندان می گیرم و مچم را پایین می آورم. شاید جیسون نامش را «حماقت» می گذاشت، "او"ی ممنوعه نامش را «غلط اضافی» می گذاشت اما من آن را «تولد دوباره» می دانستم. شبی که تا مرز مردن رفتم و دوباره متولد شدم. همان شبی که عهد کردم دیگر برای گذشته افسوس نخورم. دیگر به هیچ مردی تکیه نکنم. که تا ابد تنها آرورا باشم و آرشیدای ضعیف بی پناه را در گوشه ای از وجودم حبس کنم.

فهمیده بودم که نباید از تهران بترسم، که تهران بر خلاف تصوراتم زادگاه دردهایم نبود. فهمیده بودم که هرکجای دنیا بروم دردها دنبالم می کنند. پس تصمیم گرفتم که بازگردم. تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده فرار نکنم.

جرقه ای میان تاریکی، ته ذهنم را قلقلک می دهد. شاید هم دوباره فرار کرده بودم. اما این بار نه از "الیاس"، که از "مازیار"...

***

لندن،  دی 1392

نگاهم ساختمان های بلندی را که در برخی نقاط در عین حفظ بافت سنتی خود، تناسب کاملی با دنیای مدرن قرن بیست و یک داشتند، دنبال می کند. سرتاسر آسمان را ابرهای خاکستری پوشانده و نم نم قطرات باران شیشه های دودی ماشین را تار کرده بود. با پلک های بسته هوای شهری را که خاطرات مبهم کودکی ام را در خود جای داده بود به ریه می کشم و مانند همیشه از پاکی بی اندازه اش لذت می برم.

سه هفته ی کذایی از اولین باری که این هوا را در فرودگاه هیتروی لندن به مشام کشیدم می گذرد و من چیز زیادی از آن روزها به یاد نمی آورم جز تب و لرز شدیدی که پنج روز در رخت خواب اسیرم کرده بود و درد بی وقفه ای که میان هذیون های شبانه ام دیگر رمقی برای نفس کشیدن باقی نگذاشته بود.

شاید اگر به لطف مهارت پزشکی مازیار و مراقبت های دقیقش نبود، حالم به این سرعت رو به بهبودی نمی گذاشت تا خودم را به وقت مصاحبه ی "کالج مد و طراحی لندن" برسانم و قبل از شروع ترم جدید فرصت ثبت نام پیدا کنم.

انگشتانم را بی هدف روی شیشه ی مه گرفته حرکت می دهم و درحالی که توان گرفتن نگاهم را از خیابان های ناآشنای اطرافم نداشتم فکر می کنم برای اولین بار انگار که می توانم لندن را به وضوح و زنده مقابل چشمانم ببینم. ردیف ماشین های گران قیمتی که در ایران تک و توک دیده می شد حالا تمام خیابان ها را پوشانده بودند و تصویر برج های سر به فلک کشیده ای که از صد فرسخی نیز هر چشمی را خیره ی خود می ساخت، مانند نقاشی قاب گرفته ای در پس آسمان ابری می درخشید.

بارها و بارها این تصاویر را مرور کرده بودم. بارها و بارها تلاش می کردم خاطرات خاک گرفته ای را که می رفتند تا در کنج و کنار ذهنم به فراموشی سپرده شوند، با عکس های اینترنتی زنده کنم و حالا باورش سخت بود اما داشتم دوباره میان زادگاه همان خاطرات قدم می زدم.

قلب من هنوز میان شعله های آتشی که آخرین تصویر ذهنی ام در فرودگاه تهران جرقه اش را زده بود می سوخت و خاکسترهایش پراکنده می شد تا نفس هایم را به شماره اندازد اما انگار که کم کم عادت می کردم. من چاره ای جز عادت کردن نداشتم.

انگشتانم را میان صفحات نازک دفتر طراحی بزرگی که روی پاهایم جا خوش کرده بود می کشم. روزهای پس از آن بیماری سخت را که مازیار « تب عصبی » می دانست با حبس کردن خودم در پشت پنجره ی اتاق ناآشنایی که او متعلق به من عنوانش کرده بود می گذراندم و شاید اگر این دفتر نبود ذهنم غرق در شکنجه ای که الیاس به آن تحمیل کرده بود، برای همیشه رو به خاموشی می گذاشت.

توقف ماشین را که حس می کنم، به راننده ی مسن و تیره پوستی که انگشتان قطور کوتاهش را به دور فرمان محکم کرده بود نگاه می کنم و او که می فهمد من هیچ نمی فهمم از اطراف، با سر به ساختمانی از جنس آجر قرمز اشاره می کند:« رسیدیم.»

نگاه از چشمان درشت و برجسته ی مشکی رنگش که تصوری از هندی بودن نژادش را در ذهنم زنده می کرد، می گیرم. انگشتان بی جانم را بند کوله ی طوسی رنگی که در کنارم روی صندلی افتاده بود می کنم و از ماشین خارج می شوم.

کف چکمه های چرم که با سنگفرش های خیس خیابان برخورد می کند، صدای کوبیده شدن در، میان جیغ سر خوردن لاستیک ها روی آسفالت خیابان گم می شود.

موهای چسبیده به گونه هایم را پشت گوش می دهم و سر بلند می کنم تا به مغازه ی کوچک شیشه ای چشم بدوزم. قفسه های کتاب چیده شده از پشت پنجره های پذیرای قطرات باران تا حدودی قابل تشخیص بود اما محض اطمینان نگاهم را به نام فروشگاه در سردر ساختمان می دوزم و زمانی که از رسیدنم به مقصد مطمئن می شوم، بند کوله را روی شانه ام می اندازم.

برای اجتناب از خیس شدن زیر بارانی که مانند دوش حمام هر چه بر سر راهش بود می شست و می رفت، پا تند می کنم و همزمان با هول دادن در ورودی شیشه ای، آویز زنگوله دار چسبیده به سقف به صدا در می آید.

نگاهم را میان قفسه های چوبی که صدها کتاب مختلف را در خود جای داده بودند می اندازم و با بسته شدن دوباره ی در می بینم که پیرمردی از میان فضای نسبتا باریک میان قفسه ها به سمتم می آید.

شلوار پارچه ای قهوه ای رنگی پاهای کوتاهش را در خود جای داده بود و شکم گردش را پیراهن لیمویی رنگ از زیر بندک هایی که کمر شلوار را بالا نگه داشته بودند، قاب گرفته بود.

- چه کمکی می تونم بکنم؟

صدای پیر لرزانش، رگه های مهربانی را در خود جای داده بود که بی اراده لبخند را مهمان لبان خسته ام می کند.

نگاهم را به اطراف مغازه سر می دهم و در نیمه ی راه، روی چشمان روشن پیرمرد متوقف می شوم.

- من چند ساعت پیش برای آگهیتون زنگ زدم.

پیرمرد به سرعت مکالمه نه چندان گذشته مان را به یاد می آورد:« اوه از دیدنت خوشحالم.»

دستش را که به سمتم دراز می کند دست کش هایم را در می آورم و آن را مودبانه می گیرم:« همچنین.»

او به سمت قهوه سازی که در گوشه ی سالن جا گرفته بود می رود و در حین پر کردن دو لیوان یک بار مصرف کاغذی، مشغول توضیح می شود:« شرایط کاری طبق همون چیزیه که توی آگهی سایت نوشته بودم . هر روز به جز تعطیلات آخر هفته از ساعت نه تا سه بعد از ظهر.»

گردنم را به اطراف می چرخانم و نگاهم را به کاناپه های راحتی پسته ای رنگی که در گوشه ی سمت راست فروشگاه میزی چوبی را در حصار خود قرار داده بودند می دوزم. سه میز دو نفره هم در نزدیکی شیشه هایی که رو به خیابان پر تردد نصب شده بودند، فضای کافی برای نشستن را فراهم آورده بودند.

- دستمزدت همونطور که توی آگهی دیدی ساعتی ده پونده و اگر یک روز به دلیل مشکلات شخصی یا هر اتفاق دیگه ای نتونستی بیای حتما از قبل با من هماهنگ کن.

لیوان کاغذی کرم رنگ را که به سمتم گرفته بود از گره ی انگشتانش خارج می کنم و به نشانه ی تشکر سری تکان می دهم.

- سوالی نداری؟

با نوک زبان، لبانم را که در اثر تماس غافلانه با لبه ی داغ لیوان به سوزش افتاده بودند، تر می کنم و از اینکه به این سرعت مورد قبول او قرار گرفته بودم کمی متعجب می شوم.

- نه. فکر نکنم.

او با رضایت سر تکان می دهد و با اشاره به پیشخوان چوبی در پشت سرم، مشغول توضیح می شود:« این میز کارت به حساب میاد. بیشتر مشتری های من برای خوندن کتاب میان و نه خریدن...»

تکان سرش را به سمت سالن کوچکی که در سمت راست فضای راحتی را فراهم آورده بود می بینم.

- بعضیا هم کتاب کرایه می کنن. می تونی ازشون بیعانه بگیری و بعد مهلت یک هفته ای برای بازگشت کتاب بهشون بدی. مقررات اونجا نوشته شده.

مسیر اشاره اش را تا تخته ی گچی که در اندازه ی متوسط به دیوار پشت پیشخوان آویزان بود دنبال می کنم و به نشانه ی فهمیدن دوباره سر تکان می دهم.

- مشکلی نداری که کارت رو از فردا شروع کنی؟

لبانم را به هم می چسبانم و شانه بالا می اندازم:« مشکلی نیست.»

تا لحظه ای که نگاهم به آگهی اشتغال در اینترنت افتاده بود، حتی یک بار هم به فکر کار کردن نیفتاده بودم اما انگار آن آگهی چشمانم را بر روی واقعیتی که در تمام این مدت نادیده گرفته بودم باز کرده بود. به لطف پدر و مادرم، سرمایه ای که از آن ها برایم باقی مانده بود کفاف مخارج زندگی و دانشگاهم را می داد اما آینده ی نامعلوم باعث می شد به آن ها اکتفا نکنم. از طرفی، بیش از این نمی توانستم به مازیاری تکیه کنم که با وجود تمام کمک هایی که کرده بود و اعتماد خالصانه ای که باعث شده بود غیرمنتظرانه در وجودم ریشه بدواند، ناآشنایی به حساب می آمد که هیچ پیوندی میانمان نبود. من می دانستم که نمی توانم تا ابد به او تکیه کنم و انتظار کمک های بیشتر داشته باشم. چرا که مهم نبود در این لحظه چقدر سخت و غیرممکن به نظر می رسید اما باید مستقل می شدم و روی پاهای خودم می ایستادم.

از مغازه که بیرون می روم، باران نسبتا بند آمده بود. دو طرف بارانی بلند جلوباز را بیشتر می کشم تا روی لباس بافت سفیدی را که از زیر پوشیده بودم بپوشاند و به گرم ماندن دمای بدنم کمک کند.

دستم را که در جیب بزرگش فرو می برم، انگشتانم با برخورد به کارت کهنه شده ی نشسته در ته آن، تصمیمی را که گرفته بودم تداعی می کند. باید در اولین فرصت ممکن به سراغ عمو جک می رفتم؛ تنها کسی که می توانست در این وضعیت از سردرگمی درم آورد و شاید مرا به سرپناهی ببرد که دوازده سال پیش خانه ام محسوب می شد؛ همانی که در آخرین بار وعده ی بازسازی اش را برای قابل سکونت شدن داده بود. من تنها به این امید بود که تن به سکونت ناخواسته در خانه ی مازیار داده بودم.

گوشی ام که در جیب به لرزه می افتد، شماره ی آشنایش را روی صفحه می بینم.

کمی احساس گناه می کنم که بی خبر از او خانه را ترک کرده و موجب نگرانی اش شده بودم. از طرفی مطمئن نبودم که اگر از تصمیماتم برایش می گفتم، چه عکس العملی ممکن بود که نشان دهد چون می دانستم که او هیچوقت حتی تصورش را هم نمی کرد که این طور ناگهانی بخواهم راهمان را از یک دیگر جدا کنیم. و این برای من هم سوال بود؛ واقعا می توانستم برای اولین بار در زندگی ام تنها به خودم تکیه کنم و نه هیچ فرد دیگری؟

پلک هایم را بر روی هم می فشارم.

باید خودم می فهمیدم...

نفس عمیقی می کشم و به عقب گردن می کشم تا نگاه دوباره ام را به سردر کتاب فروشی بیندازم.

و امروز اولین قدم هایم را در این مسیر برداشته بودم...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...