رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Nasti-cfz#

داستان کوتاه توبه گرگ|نویسنده Nasti-cfz# کاربر انجمن نود هشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

"پارت یازدهم" 

خودش و سیلوا به سمتم آمدند تا مرا زندانی کنند. هر لحظه به من نزدیک و نزدیک تر می شدند، ناگهان سیلوا به سمتم حمله ور شد و من برای دفاع از خودم پنجه ام را بالا آوردم و بر روی صورتش فرود آوردم، چون حرکت من غیر منتظره بود، زخم عمیقی روی صورتش ایجاد شد، چشمهایش را محکم بست و از ته دل فریاد زد، عقب عقب رفت، ناگهان پایش لیز خورد و از کوه سقوط کرد و به ته دریاچه رفت.

اِمیت شکه به ته دره نگاهی انداخت و عصباتی شد، به سمتم حمله کرد، بیشتر جا خالی می دادم و از خودم دفاع می کردم او هم خسته نمی شد!

اِمیت-عوضی تو سیلوا رو کشتی! اون وفادارترین کفتار من بود، من حتما با کشتن تو انتقام اورا خواهم گرفت.

باز هم حرف از انتقام میزده، در حالی که از خود دفاع می کردم، گفتم: 

-ببین اِمیت سعی کن منطقی باشی، ما با جنگ هیچ کجا نمرسیم فقط باعث ریختن خون گرگ ها و کفتار ها میشویم، من حالا توبه کردم که به تو حمله نمی کنم، محتاطانه عمل کن، من اگر از توبه کردنم پشیمان شوم، دیگر بخشش در کارم نیست، سزای کسی که علیه من است مرگ است؛ با من باش من بخشی از قلمرو ام را برای شما کفتار ها در نظر می گیرم.

-خفه شو، خفه شو تو داری دروغ می گویی! 

و دوباره وحشی تر شد و به سمتم حمله کرد، ضربه هایش بسیار قوی بود، برای دفاع از خودم پنجه ام را بالا آوردم که بر صورتش فرود بیاورم، ناگهان دستم را گاز گرفت، پوست دستم را کند، خون با شدت فراوان شروع کرد به جاری شدن، لبخند پیروز مندانه ای روی لبش نقش بست، چشم های قهوه‌ای رنگش در این هوای گرگ و میشی می درخشید!

دوباره به سمتم حمله کرد، مجال فکر کردن را نداشتم، جای خالی دادم که محکم کتفش به دیواره کوه برخورد کرد، پا پس نمی کشید و دوباره از جایش بلند شد، سعی داشت گردنم را گاز بگیرد و شاهرگم را پاره کند، اما من باهوش تر از او بودم، محکم پای راستش را گاز گرفتم، جنگ ما واقعا سخت بود، کفتار ها با شنیدن فریاد های من و اِمیت به اینجا آمدند، قدم به جلو گذاشتند و می خواستند به من حمله کنند که اِمیت فریاد زد

-نه! من میخواهم خودم شخصا میگران را بکشم! لذت کشتن او باید نصیب من شود! 

نباید فرصت ها را از دست بدهم، رویش به سمت کفتار ها بود، که خودم را به سمتش هل دادم و محکم به کوه برخورد کرد، فریادی از درد سر داد. 

با فریاد او گرگ ها هم به اینجا آمدند. به کفتار ها حمله کردند و با یکدیگر درگیر شدند، اِمیت از جایش بلند نشد. نمی دانم چرا اما قلبم می گفت به سمتش بروم، به سمتش قدم برداشتم، صدایش زدم؛ پاسخ نداد.

هدف من کشتن او نبود، نباید این جنگ با مرگ او به پایان می رسید.

صورتم را به آن سمت چرخاندم که ناگهان، موجودی روی من پرید و کمرم را گاز گرفت...

@زهراتیموری  @.:Bahore:.

ویرایش شده توسط Nasti-cfz#

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

"پارت دوازدهم" 

درد و سوزش در رگ هایم به سرعت پخش شد. نفسم برای یک لحظه ایستاد، فریادی از ته دل کشیدم، گرگ های که اطرافم بودند، به سمتم آمدند و اِمیت را از من جدا کردند، نفس هایم به خس خس افتاده بود، آرود و یکی از گرگ های گله برای کمک به سمتم آمدند.

-من خوبم، می توانید رهایم کنید! 

آرود-اما قربان شما حالتان خو...

هنوز حرفش تمام نشده بود که گفتم:

-خوبم!

اِمیت روبه روی من با چشم های نافذش به من نگاه می کرد، خون دستم بنده آمده بود و از کمرم خون سرازیر بود.

خورشید رو به طلوع بود و بسیاری از گرگ ها و کفتار ها زخمی شده بودند. 

-من نمی خواهم همه چیز به مرگ من یا تو ختم شود! اِمیت تو حق زندگی کردن رو داری، سعی نکن بخاطر خودخواهیت حق زندگی کردن را هم از خودت و هم از این کفتار های که دورت هستند بگیری، من به تو حق تصمیم گیری می دهم، اینکه با ما باشی یا باز هم با باشی؟ 

اِمیت که سعی داشت خود را از دست دو گرگی که اورا گرفته بودند رها کند، گفت: 

-تو اول به این نوچه هایت بگو، دستان من را رها کنند، هِه معلوم است، خیلی می ترسی دوباره بهت حمله کنم!

تمام سعیم را کرده بودم تا دوباره عصبی نشوم. دستم را به نشانه آزاد کردن اِمیت برای نگهبان ها بالا بردم، نگهبان ها تردید داشتند، اما با دیدن جدیت من دست های اِمیت را رها کردند.

اِمیت در حالی عقب عقب قدم بر می داشت گفت: 

-هِه میگران، تو هیچ چیز نمی دانی! به نفس خسته این کفتار مغرورانه نگاه نکن؛ من زندگیم را به ماده گرگی باختم که سال هاست زیر خاک سرد آرام خوابیده... 

 -تو می توانی شروع جدیدی داشته باشی، اِمیت...

-دیگر خیلی دیر است، میگران با کفتار های که با من بودند، جا و مکان و احترام بده؛ حق با توست آنها حق دارند زندگی خوبی داشته باشند! خداحافظ، دیگر نه منی وجود خواهد داشت و نه آن ماده گرگی که زیر خاک هاست. 

و ناگهان خودش را به زیر دره پرت کرد و ...

ویرایش شده توسط Nasti-cfz#

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت آخر" 

ده سال بعد ...

روز ها مثل باد بی سرو صدا می آمدند و می رفتند! زندگی کفتار ها پس از مرگ نا گهانی اِمیت دگرگون شد! گرگ ها بخشی کوچکی از قلمرو خود را به کفتار ها دادند تا آنها زندگی جدیدی را شروع کنند.

میگران با همان ماده گرگ خاکستری، یعنی دایانا که فرزند آلفرد ( عموی سورا ) بود، ازدواج کرد. خداوند به میگران و داینا دو فرزند پسر به نام های آیان و آریان عطا کرد و به زندگی آنها رنگ بخشید...

سورا به آسکا ابراز علاقه کرد و در نهایت با او ازدواج کرد، فرزند حاصل از این زوج عاشقانه ماده گرگ کوچکی به نام اِلسا بود، سورا و آسکا از گله جدا شدند خود نیز رهبری یک گله جدید را به عهده گرفتند.

سرنوشت برای هرکدام مسیر جدیدی را مهیا کرد و زندگی آنها دوباره به بهاری جاویدان تبدیل شد.

مرگ شاید پایان خوبی برای او نبود، اما به زندگی کسانی که اطراف او بودند، رنگ بخشید...

 


بگذار کفتارها برای خود حکمرانی خیالی کنند!

نمیدانند سکوت گرگ اغاز یک فاجعه است…

حال که توبه کرده ام ...

اهو ها هم برایم خط و نشان میکشند!

درست است که ما رفته ایم و توبــــه کرده ایم اما به اهو ها بگویید؛
در قلمروی ما با احترام عبور کنند مگر نمیدانند که توبه گرگ مرگ است...

 

"پایان"

تاریخ پایان: 1398/10/27؛ 22:24

 

@زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...