رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
MaaRRYYaaM

رمان درستش می‌کنم | کاربر انجمن نودهشتیاMaaRRYYaaM

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: درستش می‌کنم

نویسنده: Nasim.M

هدف: هدف من رسیدن به خواسته هامه

ژانر: عاشقانه

 خلاصه: در مورد دختری که سرنوشتش اون رو برای غم، درد، برای پشیمانی انتخاب کرده. دختری که حاظر نبود بزاره کسی غرورش رو بشکنه! ولی حالا نابود شده. شده یک دختره شکسته و داغون!

دیگه چیزی نیست که زندگی آرومش رو برگردونه، جز این که.

درستش کنه..

 

مقدمه: درست مثل یک آیینه شکسته ام، من شکسته و نابود شده‌ام، چشم های من از گریه خونی شده است.

چشم هایم را که می‌بندم، همه کارهای بدم جلوی چشم هایم می آیند.

درست، زندگی بازی هست!

من فکر کرده‌ام همیشه برنده‌ام، ولی وسط‌های بازی باخته‌ام

عاشق شخصی مغرور و بی دل شده‌ام!

عاشق شخصی که از من نفرت داره شده‌ام!

می خواهمش...

چون می خواهمش، درستش می کنم...

@.Faty.

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

hyyk_img_4701.png

 

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

-قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

-آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکار مربوطه ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

-اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

 

ویرایش شده توسط Paayizeh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

سخن نویسنده: امیدوارم از ایده ایی که انتخاب کردم خوشتون اومده باشه، و البته از آبجیم«فاطمه» تشکر می‌کنم که همچین ایده ایی رو به من داده، ممنونم آبجیم!

#پارت اول...

تقریبا پنج دقیقه شده که این سیریش، فقط حرف می‌زد.

- من، دوستت دارم

ای بابا!

- گفتم که، من هیچ وقت دوستت نداشتم دست از سرم بردار دیگه! خستم کردی.

- چرا اومدی توی زندگیم؟ چرا گذاشتی عاشقت بشم؟!

- گفتم بیا عاشق من شو؟ تو خیلی شخصیت ضعیفی داری و من از همچین مردی خوشم نمیاد.

این بار داد زد.

- بسه بسه! این همه دارم خودم و خفه می‌کنم، چون عاشقتم می‌گی شخصیتم ضعیفه؟!

اعصابم رو خیلی به هم ریخته بود.

- آره، دیگه به من زنگ نزن برو با یکی دیگه! مطمئنم یکی دو روز دیگه از سرت میوفتم.

با بغض حرف میزد!

- اگه با من نباشی من این زندگی رو می‌خوام چی‌کار؟ من خودم و می‌کشم!

دیگه واقعا، حوصلم داشت سر می‌رفت.‌ گفتم:

- باشه، برو خودت و بکش بزار از شرت راحت بشم.

واقعا دیوونه هست، داشت گریه می‌کرد! بی‌خیال، سر یک هفته عاشق یکی دیگه می‌شه.

- به خداوندی خدا می‌کشم خودم و، نمی‌زارم زندگی راحتی داشته باشی! عذاب وجدان دیوونت می‌کنه.

با یه پوزخندی جوابش دادم:

- واقعا؟ خب باشه! برو بکش، دیگه هم زنگ نزن!

گوشی رو قطع کردم، واقعا که روی اعصابم بود. دو هفته‌ایی کنارش موندم فکر کرده که عاشقش شدم! واقعا چی فکر کرده؟ مگه من دیوونم که عاشق همچین پسری بشم؟ بزار هر کاری که بخواد با خودش بکنه، اصلا حالش برام مهم نیست.

من فقط برای این که سرم و گرم کنم باهاش بودم الان هم سرم شلوغه پس واسش هیچ وقتی ندارم. من عادت دارم! که وقتی سرم خلوت باشه با بعضی از پسرها باشم تا فقط سرم گرم بشه، بعد اگه سرم شلوغ شد ولشون می‌کنم؛ مریض نیستم ولی عادتم شده!

سردار! پسر ساده‌ایی هست و خیلی زود دل به دختری یا کسی می‌بنده. من، اولین باره همچین پسره ساده ایی توی زندگیم می‌بینم.

یه پسر بیست و دو ساله هست که پدر و مادرش و توی تصادفی از دست می‌ده، اون موقع فقط چهارده سالش بود و می‌گه که کسی رو نداره؛ فقط یه داداشی داره که توی ایران زندگی نمی‌کنه! یعنی تو یه کشور دیگه زندگی می‌کنه، بی‌خیال به من چه؟ حالا که سردار از زندگی من رفته پس باید مثل همیشه جوری رفتار کنم که انگار اون شخص نبوده.کلا من آدم ها رو خیلی زود فراموش می‌کنم.

راستی یه چیزی و یادم رفت، من دلارام هستم. رشته ی گرافیک می‌خونم و بیست و یک سال دارم. همه به من می‌گن، مغرور! شر! شیطون! و... نه خواهری دارم و نه داداشی فقط من یکی یه دونه، مامانم خونه داره همیشه خونه هست.

بابام هم دکتره، چون سرکارش هست بیشتر وقت ها خونه نیست. بیشتر کارش براش مهم‌تره، زیادی به ما سر نمیزنه صبح از ساعت هفت تا دو بعد از ظهر مطب میمونه و وقتی میاد می‌گیره می خوابه، چهار هم از خونه می‌زنه بیرون و تا یازده یا دوازده شب میاد! کلا زندگی من به این همه تکراری عادت کرده. سه تا دوست دارم که خیلی برام عزیز هستن!

@عالیس

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت دوم...

یکی کیارا و یکی خاطره و آخری شاپرک! کیارا و خاطره مثل من هستن؛ یعنی شر و شیطون هستن ولی شاپرک خیلی آروم هست. همیشه اگه بخواییم شیطونی کنیم می‌گه که باهامون پایه نیست، و مجبور می‌شیم که سه تایی کارمون و انجام بدیم.

یا بعضی وقتا کلا بی خیال می‌شیم. رفتم سمت کتاب هام و یه کتابی برداشتم، فردا امتحان دارم و باید می‌ نشستم می خوندم. توی خونه هم کلی بی‌کارم نمی دونم چی‌کار کنم؟! پس بهترین کار درس خوندن هست‌.

نزدیک یک ساعتی می‌شه که داشتم درس می خوندم. که صدای گوشی توی گوشم پیچید! حتما این کیارای بی‌کار هست‌ که همیشه دوست داره بره بازار و بگرده. 

یعنی این دختر خل ترین دختر دنیا هست! گوشی رو از روی میز برداشتم. اسم کیا که دختر خل سیو کرده بودم داشت واسم چشمک میزد، یک لبخندی زدم و جواب دادم.

- سلام بر خلم!

- سلام بر توی خل، من که خل نبودم تو رو دیدم و خل شدم.

یه لبخندی روی لبم نشست و گفتم:

- نه گلم، از اول هم مثل من بودی یادت رفت روز اولی که توی دانشگاه من و خاطره دیدیمت؟!

- دل من حالا بی خیال این حرف ها شو، زنگ زدم تا بگم...

نزاشتم ادامه بده، زود گفتم:

- بیا بریم بیرون!

یه جیغی کشید که باعث شد گوشی رو از گوشم فاصله بدم!

- ایول دل من، همین رو می خواستم؛ ولی شاپرک نمیاد.

- تو چی‌کار دختر مردم داری؟ آخر از دست ما سه تا این هم دیوونه می‌شه ها! خداروشکر یک عاقلی توی جمع ما پیدا شد، دست ازش بردارین تا خلش نکردین.

یک آهی کشید!

- باشه توم، میای؟

با گیجی گفتم:

- کجا بیام؟!

- وای دلارام چی‌کارت کنم دختر حواس پرت؟ می‌گم بیرون دیگه! ای بابا

به طرز حرف زدن و عصبانیتش خندیدم.

- باشه بدم نمیاد. ساعت چند؟

- به حال من می‌خندی آره؟ دارم برات! نمی دونم...

- باشه هر وقت که من رو دیدی بیا بکشم. یعنی چی نمی‌ دونی؟!

- به خاطره گفتم، گفت ببین دلارام چی می‌گه

- خب شب ساعت نه، خوبه؟

- نه من الان می خوام..

پوفی کردم:

- الان ساعت شش هست. خیلی خب به خاطره بگو...

تند تند گفت:

- تو بهش بگو من شارژم تمومه، بای!

- ای کوفتت...

صدای بوق گوشی متعجبم کرد! کیای خر توی صورت من قطع می‌کنی؟ حالت رو می‌گیرم منتظرم باش.

شماره خاطره رو گرفتم چند بوقی خورد و بعد جواب داد.

- جانم دلی؟

- خوبی خطر؟

- خطر و درد! من و بگو به کدوم الاغی دارم می‌گم دلی؟! بنال که چی می خوای؟

- ببین نیم ساعت دیگه من اون خله کنار در خونتون هستیم، باشه؟

- من توی نیم ساعت چه جوری می خوای آماده بشم؟

- امروز و بی‌ خیال آرایش، به اون خله هم بگو...

نزاشت ادامه بدم.

- باشه بای!

این هم توی صورت من قطع کرد! باشه پس حال هر دوتاتون رو می‌گیرم. مجبوری خودم به کیا زنگ زدم و بهش گفتم ساعت هفت بیاد دنبالم. 

 @مدیر ویراستار

@.Faty.

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سه...

توی نیم ساعت آرایش کردم. به خودم توی آینه نگاهی انداختم عالی شده بودم، دور خودم چرخیدم و به چشم‌های سبزم توی آینه خیره شدم؛ و به خودم گفتم« حتما امشب نزدیک صدتا شماره بهت میدن! » و بعد به خودم خندیدم.

الان به این فکر می‌کردم که چی بپوشم؟ آهان گرفتم! یک مانتو فیروزه‌ای خوش‌رنگ که تا بالای زانوم می‌رسید پوشیدم.

واقعا اندامم رو خیلی شیک نشون میده! با این که اعتماد به سقفم می‌گه خودم خوش اندامم، و مانتو رو خوشگل می‌کنم! 

به فکرهای مزخرفم خندیدم. یک روسری مشکی که به هر رنگی می‌خوره، با یه شلوار جین مشکی و یه کفش اسپرت پوشیدم. باز هم به خودم توی آینه یه نگاهی انداختم.

وای! چه تیپی شد من زدم؟! توی همون حالت که داشتم به خودم لبخند میزدم، صدای گوشی تا گوشم رسید، برگشتم و برش داشتم کیارا بود.

- جونم کیا جون!

- کیا جونت فدات بشه! بیا پایین.

- صبر کن یکم دیگه خودم رو نگاه کنم. وای چه خوشگل شدم!

داد زد.

- می‌گم بیا پایین، بعدا خودت رو نگاه کن.

- بعدا؟ آخه می‌ترسم رژی هم روی لب‌هام نمونه!

با این حرفم ترکید.

- ای خدا نکشتت دلی منحرف!

من هم خندم گرفت. با خنده گفتم:

- الان میام؛ ولی می‌دونم خاطره نزدیک یک ساعت دم در منتظر ما هست.

- الان ما رو می‌کشه! می‌گم به نظرت دنبالش نریم بهتره؟!

یه جیغی کشیدم و گفتم:

- وای آره، بعد هی زنگ میزنه و فحش میده که سرکارش گذاشتیم.

- ای گوشم! دختر حنجرت پاره نشه! خره یه ساعته دارم می‌گم گمشو بپر ماشین.

- اومدم.

قطع کردم و لامپ اتاقم رو خاموش کردم، و بعد از اتاق رفتم بیرون در رو که بستم داشتم قفل می‌کردم که همون موقع صدای مادرم رو پشت سرم شنیدم.

- تو برای چی هر وقت که میری بیرون، این اتاق رو قفل می‌کنی؟ چی داری که نمی‌خوای ما بفهمیم؟!

بعد که انگار تازه متوجه آرایش و لباس پوشیدن من شده، زد توی سرم و گفت:

- دختر تو چرا این ریختی شدی، من چند بار بگم این جوری نرو بیرون؟!

اخم کردم.

- ای مامانی موهام رو بهم ریختی! من چقدر بهت بگم وقتی میرم بیرون بهم چیزی نگو؟ آخه این حرف هات باعث می‌شه کلا روزم به هم بریزه!

- با کی می‌خوای بری بیرون؟

خندیدم.

- با کیارا و خاطره، البته فکر کنم خاطره رو نبریم.

بعد مثل دیوونه ها زدم زیر خنده، مادرم داشت با اخم نگاهم می‌کرد.

- کجا هستن الان؟ بزار این دوتا دختر رو یه کاری کنم، دختر من رو دیوونه کردن ببین چه ریختی شدی.

دست هاش رو گرفتم و گفتم:

- عزیزم مامانی، من خودم هستم که خاطره و کیارا رو دیوونه کردم نه اون‌ها من رو، بزار بوچت کنم‌.

- برو کنار

- به زور مادرم رو گرفتم، و محکم لپش رو بوسیدم.

- آخ جون! خب مامانی، شام منتظرم نباش شاید زود برنگردم.

@مدیر ویراستار

@Fatima..

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهار...

از خونه‌ی بزرگمون که البته ویلا هست زدم بیرون. کیارا دم در حیاط منتظرم بود.

- طولش دادی دختر!

- مادرم ول کن نبود خب، چی‌کار کنم؟

- باز چی‌ می‌گفت؟

- حالا بیا سوار شیم، توی راه برات توضیح میدم.

رفتیم سمت ماشین کیارا و سوار شدیم.

- خب، خاطره رو چی‌کار کنیم؟

کمی فکر کردم و گفتم:

- می‌ریم دنبالش، اول یکم اذیتش می‌کنیم بعد می‌زاریم سوار بشه.

- خوبه ایول گرفتم، راستی! گوشی‌ات رو آماده کن واسه فیلم گرفتن.

- خیلی خب قربان، آماده هست.

- خب، مادرت چی‌ می‌خواست؟

- مادرم می‌گفت هزار بار بهت گفتم، این ریختی نرو بیرون.

کیارا برگشت و نگاهم کرد.

- خب حق داره، حالا من که دخترم دوست دارم بگیرم بخورمت پسر تو رو توی خیابون ببینه چی؟!

برگشتم براش اخم کردم و گفتم:

- اوه! یعنی اینقدر من خوشگلم که تو حاظری من رو بخوری؟!

خندید

- آره والا!

- کیارا زیاد حرف نزن لطفا.

- چشم دلی...

یهو به یاد یه چی افتادم.

- تو چرا آهنگ نزاشتی؟

- خب خودت بگرد، من چه بدونم؟

اینقدر گشتم؛ ولی آهنگ به درد بخوری پیدا نکردم. برگشتم سمت کیارا و زدم تو سرش.

- آی!

- مرض، چرا همه‌ی آهنگ‌ها غمگین هستن، پس بقیه کجا رفتن؟

- من چه بدونم بابا، بیا! الهی چه جوری داره نگاه می‌کنه.

- کی؟

برگشتم دیدم خاطره هست، زود گوشیم رو باز کردم و رفتم روی دوربین گوشی و زدم روی فیلم.

- خب آماده‌ای؟

- معلومه که آره عزیزم.

زد در‌های ماشین رو قفل کرد و کمی دور از خاطره وایستاد. یه بوقی زد که باعث شد خاطره برگرده و ماشین رو نگاه کنه، با دویدن سمت ما اومد معلوم بود اعصابش خرابه که چرا نرفتیم جلو؟ خواست در رو باز کنه که کیارا گاز گرفت و رفت رو به روی در خونه خاطره وایستاد. من‌که از خنده ترکیده بودم!

- وای کیارا الان خطر ما رو می‌کشه، حتی اسمش هم بهش میاد ها!

کیارا با خنده گفت:

- وای آره، رسید!

باز گاز گرفت و رفت جلوتر، دیدیم کیارا وایستاد و گوشیش رو در اورد. این کار همیشگیش بود، وقتی که اذیتش می‌کردیم. یهو صدای گوشیم به گوش رسید، زود جواب دادم.

- به اینی که کنارته می‌گی بس کنه یا نه؟ روی اعصابم هستین دیگه! از این به بعد باهاتون نمیرم بیرون، دیگه هم به من زنگ نزنین خدافظ

نزاشت حتی حرفی هم بزنم، زود راهش رو گرفت و رفت داخل خونه!

- چی می‌گه؟ چرا رفت خونه!

برگشتم نگاهش کردم.

- بچه‌م ناراحت شد. باید بریم از دلش در بیاریم، برگرد بریم داخل الان اعصابش خیلی به هم ریخته

کیارا با بی حوصلگی گفت:

@Fatima..

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...