رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Amin_Fard

جوینده| Amin_Fard کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت بیست و چهار

 

عکس دوم، مردی را نشان می‌دهد که دختری را در آغوش دارد. وقتی روی چهره دختر نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که او همان کاپیتان است ولی جوان‌تر، شاید پانزده سال قبل. در عکس هر دو شاد و خوشحال هستند و دست یک‌دیگر را محکم گرفته‌اند.

ناگهان شاگ از کنارم می‌گذرد. وقتی سرم را بلند می‌کنم، کاپیتان را می‌بینم که در روبرویم ایستاده است. ناخودآگاه جیغ کوتاهی می‌کشم و قدمی به عقب برمی‌دارم. همیشه آرام حرکت می‌کند و هیچ وقت صدای پای او را نمی‌شنوم. صورتش جدی و خشن است. نگاهش از کشوی باز به روی عکس‌های درون دست من می‌چرخد و می‌گوید: «چکار می‌کنی سرباز؟»

چندین نفس کوتاه می‌کشم، آب دهانم را فرو می‌دهم و با لکنت زبان می‌گویم: «عذر... می‌خوام. این عکس‌ها روی زمین افتاده بودن. فکر کردم شاید نوشته‌ای...»

نگاه کاپیتان مرا از ادامه حرف باز می‌دارد. سرم را پایین می‌اندازم و عکس‌ها را به سمت او می‌گیرم. مدتی طول می‌کشد تا او عکس‌ها را بگیرد. کاپیتان بدون هیچ حرفی به سمت میزش می‌رود. نمی‌خواهم گناهکار بمانم.

- من سراغ کشوی شما نرفتم. این عکس‌ها روی زمین افتاده بودن. من فقط کبریت رو از توی کشوی شما برداشتم.

کاپیتان عکس‌ها را درون کشو می‌گذارد و می‌گوید: «به کارت برس سرباز.»

مدتی به درون کشو نگاه می‌کند. نمی‌توانم صورتش را ببینم و حسش را درک کنم. دوست دارم درمورد کورو از او بپرسم، دوست دارم آن دلشوره لعنتی تمام شود ولی دلیل آرامشم آن بیرون است. می‌گویم: «کاپیتان اون سایه‌ها چی بودن؟»

- نمی‌شناسی و گفتنش هم فایده ندارد سرباز.

بی‌اختیار می‌گویم: «اون بیرون کسی وجود داره که همه چیز و همه کس منه. اگر اون‌ها خطر دارند باید بدونم.»

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و پنج

 

با تحقیر می‌گوید: «فرض کن که خطرناک هستن. حالا دونستی. می‌خواهی چکار کنی سرباز؟»

- نجاتش می‌دم.

روی صندلی می‌نشیند و به نقشه روی میز زل می‌زند و می‌گوید: «سرباز. می‌خواهی یک تنه بزنی به دل دریایی از وحشی‌ها و نجاتش بدی؟»

- نمی‌گم که همه وحشی‌ها را می‌کشم و اون رو نجات می‌دم ولی حداقل تلاشم رو می‌کنم اگه حتی فقط بتونم تا جلوی دروازه برم.

همیشه بعد از گفتن این جمله به هر شخصی، لبخند تحقیر آمیزی روی صورتش نقش می‌بست، ولی کاپیتان این‌کار را نکرد. به نقشه می‌نگریست ولی جای دیگری بود.

- فقط حرفه سرباز.

- فقط حرف نمی‌زنم، عمل هم می‌کنم.

فکر نمی‌کردم که روزگاری بتوانم این‌طور با قدرت صحبت کنم، آن هم با شخصی مثل کاپیتان. او آرنج‌هایش را روی میز می‌گذارد و به من نگاه می‌کند. عکس دوران جوانی‌اش جلوی چشمانم می‌آید. آن موقع چهره مهربانی داشت اما الان هیچ اثری از آن وجود ندارد.

- شب‌گردا، مثل وحشی‌ها هستن ولی یک تفاوت دارن. وحشی‌های نیمی از عقل آدمای عادی رو دارن و تو روز و شب بیرون میان، ولی شب‌گردا، هیچ عقلی ندارن، اصلا نمی‌شه گفت که انسانن، فقط ظاهر انسان رو دارن. توی هشتاد وپنج سال بعد از نابودی، تاثیرات روشون زیاد بوده. شبا بیرون میان و هرچی دستشون برسه رو می‌خورن. چون عقل ندارن زیاد خطزناک نیستند ولی وحشی‌ها نه. بخاطر نیمه عقل بودن ازشون نمی‌ترسیم، بلکه بخاطر عقل کامل نداشتن ازشون می‌ترسیم. هر کاری بگی امکان انجامش رو دارن سرباز.»

- یعنی کورو اون بیرون زنده‌اس؟

التماس در صدایم غالب است. هیچ‌کس وجود ندارد که این را به من بگوید و مرا مطمئن کند.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و شش

 

کاپیتان برگه‌ای را درون دستش می‌گیرد و آن را له می‌کند و می‌گوید: «سرباز. کورو بهترین جوینده‌ای است که تا الان دیدم. به این سادگیا تسلیم نمی‌شه، اما...»

این اما باقیمانده امیدم را نابود می‌کند: «چی می‌خواهین بگین، این که بیرون وحشی‌ها و شب‌گردا اجازه نمی‌دن که او زنده بمونه حتی اگه بهترین جوینده هم باشه؟ شما او رو به جهت مرگ فرستادین. امروز داشتن درموردش صحبت می‌کردند.»

- آره، چون خودش خواست، او می‌خواست که جون همه رو نجات بده، همه‌ای که یکیش هم تویی. خودش داوطلب شد که بره. جهت مرگه و از بین شب‌گردا و وحشی‌ها می‌گذره. باید خیلی حواسش رو جمع کنه وگرنه می‌میره. تا سه روز باید صبر کرد سرباز.

نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و با ناباوری می‌گویم: «یعنی چی که می‌میره؟ به من که چیزی نگفت؟»

باز هم ناتوانی به صدایم بازگشته بود. پنجه‌ای گلویم را می‌فشرد.

- چون مسئله شخصی نیست. جون همه در میونه. او یه جوینده است و خودش انتخاب کرده که جوینده باشه و شانس زنده موندنش شانس یک سکه‌اس. شیر و خط.

چه راحت می‌تواند درمورد کورو این‌چنین حرف بزند. انگار همه باید به حرف او می‌مردند. حرف‌هایش همانند تیغ، برنده هستند. خشمم را فرو می‌دهم و می‌گویم: «شاید الان به کمک نیاز داشته باشه نه سه روز دیگه؟»

- دستور اینه و اجرا هم می‌شه. تو اولین کسی نیستی که کسی رو اون بیرون داری و آخرین هم نخواهی ماند. فعلا به فکر نجات خودت باش. فکر کردی خودت هم در امانی. زنده بمون که بتوانی بقیه رو زنده نگه داری. متوجه شدی سرباز؟

لب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و سکوت می‌کنم. جرات مخالفت ندارم.

- جوابی نشنیدم سرباز.

- عذر می‌خوام قربان! بله کامل متوجه شدم.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفت

 

ناتوان برمی‌گردم و به بیرون می‌نگرم. شب آن‌قدر غلیظ شده است که می‌توان آن را لمس کرد. جایی در آن بیرون، وسط بیابان گرم و خشک، کورو زنده است. می‌دانم که او هست، حسش می‌کنم.

- بخواب سرباز که شاید آخرین شبی باشد که راحت می‌خوابی. این روزها نمی‌شه از فردایت مطمئن باشی.

- حتما قربان.

صدای کاپیتان را می‌شنوم که به سمت تختش می‌رود. شاگ پیر، با تکان دادن دمش کنار تخت می‌نشیند و کاپیتان دستی روی سر شاگ می‌کشد.

- غذای شاگ فراموشت نشه سرباز.

- حتما قربان.

کاپیتان همیشه با لباس به درون تخت می‌رفت. هیچ زمان ندیدم که حتی کفش‌هایش را هم بیرون بیاورد. انگار همیشه آماده به خدمت است. صدای کاپیتان دوباره درون اتاق می‌پیچد که می‌گوید: «یک چیز بهت می‌گم و اون رو آویزون گوشت کن، این دنیا جای آدم‌های ضعیف نیست. ضعیف‌ها بازنده‌ان.»

حرفش حل نشده داخل گوشم می‌ماند. می‌خواستم بپرسم که چه ضعفی ولی ترجیح دادم سکوت کنم. برای اولین بار بود که مرا سرباز خطاب نکرد.

نمی‌توانم بخوابم، ذهنم درگیر است و آخرین چیزی که به آن فکر می‌کنم خوابیدن است. نمی‌توانم فکرش را هم بکنم که کورو در بیرون، میان وحشی‌ها و شب‌گردا تنها باشد و من این‌جا راحت بخوابم. سکوت بر بیابان تیره سیطره می‌اندازد و فقط صدای دائم زوزه باد و کلنگ کارگران به گوش می‌رسد. ستاره‌ها می‌درخشند و تکه ابرهایی در آسمان بال می‌گسترانند. برای لحظه‌ای حس می‌کنم که چقدر تنها هستم. هیچ چیز در این زندگی برای من دلگرم کننده نیست و هیچ کس هم در دنیا برایم نمانده است. این حس و حال، اوضاع زندگی‌ام قبل از آمدن کورو بود و الان باز به همان موقع برگشتم. نداشتنش حفره بزرگی در وجودم جا گذاشته است. همه این پناهگاه و آدم‌ها و همه این زندگی فقط با بودن کورو برای من ارزش دارند و بدون او هیچ رنگی ندارند.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هشت

 

 دستانم را روی زانوانم در هم قلاب می‌کنم و سرم را روی آن می‌گذارم. تنها چیزی که فعلا آرامم می‌کند خاطرات او هستند.

یادم هست که بعد از این که مرا روی شانه‌اش گذاشت، هنوز نمی‌توانستم باور کنم که او دارد مرا همراه خودش می‌برد. شاید خواب می‌دیدم که مردی مرا نجات داده بود، اما گرمای آفتاب به من می‌فهماند که خواب نمی‌بینم. زبانم قفل شده بود و به کلمه‌ای باز نمی‌شود.

کورو تعلل کرد سپس راهش را ادامه داد. بعد از هر مدتی می‌ایستاد و جای مرا روی شانه‌اش درست می‌کرد. کم‌کم می‌شد خستگی را در حرکاتش دید..

- منو بزار زمین و یکم استراحت کن. فکر کنم با کمکت بتونم راه بیام.

 - نترس سنگین نیستی.

- من بیشتر شب‌ها حرکت می‌کنم. خیلی بهتره. سرد می‌شه ولی از گرمای روز خیلی بهتره. این‌جوری خیلی برات سخته.

یادم رفته بود که او خودش جوینده بود و کل عمرش را بیرون از پناهگاه سپری کرده بود. کورو مسیرش را کج کرد و به کنار سنگی شتافت و گفت: «آره، فکر کردم که تا هوا زیاد گرم نشده پیش بریم و بعد استراحت کنیم تا عصر بعد راه بیفتیم.»

او مرا روی زمین گذاشت. با آرنج خودم رو زیر سایه کشیدم. کورو کوله‌اش را درآورد و کنار من زیرسایه نشست. قطرات درشت عرق از صورتش به پایین سر می‌خوردند. ریشش بلند بود و در زیر نور خورشید، قهوه‌ای دیده می‌شد. مدتی طول کشید تا نفس‌هایش آرام گرفتند. وضع لباسی‌اش از من بهتر نبود. هر چه که در جستوجوهایش پیدا کرده  را به تن کرده بود ولی همان‌ها هم در گذر زمان و تیغ آفتاب پوسیده و نخ‌نما شده بودند. شالی که به سختی رنگ سبزی از آن مانده بود را روی پیشانی‌اش گره زده و چند دسته مو از زیر آن بیرون زده بود. بطری آب را بیرون آورد و یک قُلُپ از آن خورد و سپس آن را به طرف من گرفت و گفت: «می‌دونی یکی از بدترین و در عین حال بهترین چیزهای جویندگی چیه؟»

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و نهم

 

آب گرم بود ولی لذت زیادی داشت. سر قمقمه را بستم. او به من نگاه نمی‌کرد. جایی در افق نگاه را به خود می‌کشید.

- این که هر روز توی گرما باشی و دور و برت پر از خطر باشه؟

- نه. این که ندونی قرار کجا بری. هم سخته چون هیچی نمی‌دونی و هم خوب چون همین ندونستن باعث میشه که بخواهی بری به اون سمت.

بی‌پروا می‌گویم: «هیچ­کس این کار رو نمی‌کنه که واسه خودش سربار جور کنه. تو راه هرکی رو می‌دیدم، جوری از من فرار می‌کرد که فکر می‌کردم که شاید وحشی هستم.»

- اگه کسی باهات حرف نزنه، همین فکر رو هم می‌کنه. من که از دور دیدمت، فکر کردم که یکی از اون‌هایی. اوضاع لباس و صورتت خیلی خوب نیست. معلومه که کلی توی آفتاب مونده بودی.

- آره. الان یک هفته‌اس که دارم راه می‌رم.

خودم را بالاتر می‌کشم و ادامه می‌دهم: «مگه وحشی دیدی؟»

- نه ولی تعریفش رو شنیدم. هیچ‌کس ندیده برای همین همه می‌ترسند.

- اگر می‌دونستن که من هم آدمم بازم کسی سراغم نمی‌اومد. کسی دنبال دردسر نمی‌گرده وقتی که این همه دردسر دوروبرشه.

نگاهی به لباس‌هایم انداختم. یک جای آن سالم نبود. سر آستین و پاچه‌های شلوام کلا از بین رفته بودند. همان‌طور که پایم را نگاه می‌کردم، گفتم: «با این کارت مرگ رو به سمت خودت کشوندی.»

- خودت می‌خواهی پشیمونم کنی که چرا کولت کردم؟

- نه فقط خواستم تشکر کنم. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم که دوست ندارم کس دیگه‌ای به خاطر من بمیره.

- یکم مثبت فکر کن. قرار نیست کسی بمیره. حداقل من که نمی‌خوام بمیرم. هنوز کلی جا اون بیرون منتظر منه.

 

@sarajaberi

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی ام

 

کورو قطب نمایی بیرون آورد و گفت: «اگه درست یادم باشه، داریم درست می‌ریم. نمی‌دونم کِی ولی و چقدر دیگه ولی پناهگاهی جلوتر هست. بهتره به پاهات برسیم.»

پاهای مرا گرفت، بلند کرد و کنار دیوار گذاشت. همیشه دوست داشتم که بدانم چه چیز باعث می‌شود که یک انسان به طرف جوینده شدن برود. جوینده یعنی که قبول شانس پنجاه پنجاه در مقابل مرگ و زندگی.

- اون بیرون چی منتظرته؟

کورو از داخل کوله‌اش دستمالی بیرون آورد و گفت: «زندگی.»

- مگه بیرون چطور می‌شه زندگی کرد که داخل پناهگاه نمی‌شه؟

- به عقیده من انسان به عقل و آزاد بودنش انسانه. این که بخاطر چند تا وحشی و شب‌گرد که هنوز کسی اون‌ها رو ندیده، بخواد خودش‌رو توی پناهگاه مسخره با اون دیوارهای حلبی مانند و آلونک‌ها موشی زندگی کنه که به نظر من زندگی نکنه بهتره. البته این نظر منه.

-مگه جایی‌ هم هست که این شکلی نباشه.

کورو دستمال را پاره کرد و به دور پاهایم بست. کوله را جلوی پاهایش گذاشت و درب آن را که با سیم محکم شده بود را باز کرد. سرش را نزدیک برد و داخل آن به دنبال چیزی گشت. چراغ قوه‌ای بیرون آورد و گفت: «این‌ها رو ببین.»

کورو متوجه تعجبم شد و گفت: «روشن می‌شه.»

تا آن زمان چراغ قوه زیادی دیده بودم ولی هیچکدام روشن نمی‌شدن. بعد از آن مجسمه چوبی فیلی را نشانم داد؛ کتاب خیلی قدیمی همه آنان از خدایان بودند را به دستم داد. ورقهایش خورده شده بودند. با شوق وسیله‌ای را آرام بیرون آورد. از تعجب نمی‌خیز شدم و گفتم: «چطور توانستی گل پیدا کنی؟»

-مصنوعیه. تو آخرین دفعه که رفتم بیرون این رو توی یه خونه پیدا کردم. زیر یه مبل افتاده بود. درسته مصنوعیه ولی بازم خیلی خوبه.

دوست داشتم که طبیعی بود ولی حرف کورو هم درست بود. وسیله بعدی یک قاشق نقره بود که نقش و نگاری از گل روی آن حک شده بود.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی یکم

 

- هرچی گشتم، نتونستم چنگالش رو هم پیدا کنم.

دستش ثابت ماند، انگار به چیزی درون کوله خیره مانده بود. وقتی آن را بیرون آورد، شوق درون چشمانش می‌درخشید. آن یک عکس بود. آن را گرفتم و به آن خیره شدم. آن عکس شهر کهنه‌ای را نشان می‌داد که گیاهان از سرتاسر آن بالا رفته بودند. مهمترین قسمت آن بود که افرادی درون خیابان‌هایش راه می‌رفتند و لامپ‌های نئون مغازه‌ها روشن بود. گفتم: «این عکس که خیلی قدیمی نیست.»

کورو دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت: «نه این جدیده و واقعیت هم داره. از چند نفر جوینده دیگه هم پرسیدن، اون‌هایی که تا خط دیگر رفته‌اند. اون‌جا درموردش خیلی بحث می‌شه و انقدر عادیه که کسی تعجب نمی‌کند. یکی از جوینده‌ها از سفرش این‌رو برام آورد. میگن تا اونجا باید هفت تا کوه رو رد کنی تا بهش برسی.»

لحظه‌ای مکث می‌کند و می‌گوید: «اون بیرون هزارتا دلیل واسه زندگی کردنه اما اینجا درون این پناهگاهای مزخرف آدم رو محدود می‌کنن به نیازهای اولیه‌اش و نمی‌زارن که از زندگی‌شون لذت ببرن. اگه قرار توی بیابون از دست وحشی‌ها و شب‌گرد ها بمیری بهتر از اینه که توی پناهگاه زندگی کنی.»

عکس هم‌چنان درون دست‌های من قرار دارد. لحظه‌ای فکر می‌کنم که درون پیاده روی‌های شهر قدم می‌زنم و از مغازه‌ها لذت می‌برم. وقتی به چندی قبل فکر می‌کردم، فهمیدم که حرف‌های کورو راست بود. من چند ساعت قبل داشتم از تشنگی می‌مردم، چه فرق می‌کرد که به دست وحشی‌ها بمیرم. حداقل اگر می‌مردم در راه هدفم مرده بودم و اگر هم به آن‌جا می‌رسیدم از زندگی در آن‌جا لذت می‌بردم. سپس کورو ادامه داد: «این که به هر قیمتی زنده بمانی مهم نیست، این که با چه کیفیتی زندگی کنی مهمه.»

- برای همین جوینده شدی؟

- آره. تنها راه رسیدن به هدفم همینه.»

آن عکس دیگر اجازه نمی‌دهد که حرف بزنم. می‌دانستم که آن عکس، فقط یک عکس بود ولی همان یک عکس زندگی آینده مرا می‌ساخت.

 

@sarajaberi

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و دوم

 

و رویای هر شبم می‌شد. حالا منظور کورو را ‌فهمیدم. ترس ما را درون چند حلبی و سنگ و چوب زندانی کرده بود.  همین ترس قفسی دور فکرمان درست کرده بود که اجازه نمی‌داد افکار جدید وارد و افکار قدیمی خارج شوند. کورو کوله‌اش را بالای سرم گذاشت و گفت: «این هم بالشت هست و هم کوله. بعضی وقتا هم ازش به عنوان سپر استفاده می‌کنم. بهتره بخوابیم تا عصر بشه و دوباره حرکت کنیم.»

مرا به کناره دیوار هل داد سپس کنار من خوابید و خودش را عقب داد تا در زیر سایه قرار بگیرد. پشتش را به من کرد و چاقوی قدیمی‌ای از کنار پایش بیرون آورد. پشتش را به من چسباند. جای سرش را مرتب کرد و گفت: «یک جوینده همیشه باید پشتش امن باشه و رو به خطر بخوابه. معذرت می‌خواهم که مجبورم پشتم رو بهت بکنم.»

می‌توانم نفس کشیدنش را حس کنم. چه حس خوب و جدیدی درونم جاری شده بود. جریان ریز آرامش درونم جاری بود و ذرات امید درونم جرقه می‌زدند. آن گوشه تخت سنگ و آن کوله و شن‌ها بهترین تخت‌خواب عمرم بود. چنان امنیتی احاطه‌ام کرده بود که دنیا نمی‌توانست خرابش کند. آن لحظه آن‌چنان از دنیا و زمان لذت می‌بردم که هیچ چیز بدی در آن نمی‌دیدم. عطش زندگی درونم شدت می‌گرفت.  آن عکس درون دستم بود هم‌چنان نگاهش می‌کردم.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و سوم

 

وقتی به خود می‌آیم، می‌بینم که ماه در میان آسمان می‌درخشد و نورش را بر بیابان می‌تاباند. فکر می‌کنم چهار شب دیگر ماه کامل شود. آن‌قدر در خاطرات گذشته غرق شده‌ام که گذر این مدت را حس نکرده‌ام. مشعل‌ها در جای‌جای پناهگاه می‌سوزند و افردا پناهگاه با سرعت در حال کار هستند. صدای کاپیتان شنیده می‌شود که با تمام قدرت در حال دستور دادن است. می‌چرخم و نگاهی به جای خواب او می‌اندازم، خالی است و خبری از شاگ هم نیست. فکر می‌کنم که اصلا نخوابیده است.

در بیابان نیمه تاریک که ماه اجازه نداده است که در سیاهی غرق شود، هزاران شبح سیاه رنگ در حال پرسه زدن هستند. وقتی روی ساعت نگاهی می‌اندازم، متوجه می‌شوم که یک ساعت گذشته است. سایه‌های بی‌هدف از جنوب به شمال در حرکت هستند.

 

پارت سی و چهارم

 

در حرکتشان هیچ نشانی از جدیت نمی‌بینم. لحظه‌ای متوجه می‌شوم که همگی به سمتی می‌روند ولی بلافاصه پراکنده می‌شوند. آن مسیر همان‌یست که کورو در آن قدم گذاشته است. بارها کورو از هدف‌هایش گفته بود و می‌دانستم هر لحظه ممکن است که دیگر نباشد ولی فکر نمی‌کردم که به این زودی این اتفاق بیوفتد. می‌خواهم از او دلگیر باشم ولی نمی‌توانم. فقط امیدوار هستم که برگردد و به تصمیمی که برای آینده گرفتیم عمل کنیم.

- زود باشین. اگه جونتون رو دوست دارین تکون بخورین وگرنه فردا همین موقع خوراک وحشی‌ها می‌شین.

کاپیتان دستانش را در هم قفل کرده است و با صلابت در میان راهروهای باریک آلونک‌ها قدم می‌زند و دستور می‌دهد. هیچ‌کس فرصت نمی‌کند حتی نفس بکشد. ترس آن‌ها را وادار می‌کند که برای بقا تلاش کنند.

ناگهان نگاهم به نور زردی می‌افتد که دیوانه‌وار در میان دشت حرکت می‌کند. انگار فردی فانوس بدست به طرف پناهگاه نزدیک می‌شود. از جایم بلند می‌شوم. فاصله شبگردها با او خیلی زیاد است. شاید کورو باشد یا کسی که خبری از کورو آورده باشد. ناگهان صدای نگهبان دروازه را می‌شنوم که بلند فریاد می‌زند: «کسی داره به دروازه نزدیک می‌شه.»

ناگهان همه دست از کار می‌کشند و بلاتکلیف می‌ایستند. چهره‌ها تاریک هستند ولی می‌توانم ترس و امید را در آن‌ها حس کنم. کاپیتان با سرعت خودش را به بالای دروازه می‌رساند. دیگر نمی‌توانم صبر کنم و از پله‌ها به پایین می‌آیم. همه کم‌کم به دور دروازه جمع می‌شوند. شاید خبر آن فرد، تعیین کننده سرنوشت همه باشد.

به میان جمعیت می‌روم و می‌گویم: «ببخشید. ببخشید! بزارید من برم.»

به سختی از بین آن‌ها راه باز می‌کنم. فحش می‌دهم و فحش می‌شنوم ولی برایم مهم نیست. هم‌همه‌ای در میان اهالی پناهگاه در گرفته است و با یک‌دیگر بحث می‌کنند. خود را به پله‌ها می‌رسانم و بالا می‌روم. فرد فانوس بدست هنوز راه زیادی در پیش دارد. روسو به کاپیتان می‌گوید: «فکر کنم کایو باشه.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و پنجم

 

اون سرجویندهِ جویندگانِ چوبه که به سمت جنگل مرده رفته تا چوب بیاره. ولی بقیه جوینده‌ها که همراهش بودند کجان؟»

پشت کاپیتان به من است و چهره‌اش را نمی‌بینم.

- عجله نداشته باش. بزار بیاد جلو. فقط تا زمانی که من نگفته‌ام دروازه رو باز نمی‌کنی.

- بله قربان.

دستور صریح و قاطع بود. خیلی دوست داشتم که بدانم کورو در کدوم جهت رفته است ولی الان موقع خوبی برای پرسیدن نیست. لحظات به کندی سپری می‌شوند و هیچ‌کس حرف نمی‌زند. انگار همه در خلسه‌ای فرو رفتند که فقط با رسیدن آن فانوس به دست می‌شکند. صدای زوزه باد، تنها حکمران محیط است.

بالاخره مردی در لباس بلند و ژنده با فانوسی در دست به جلوی محوطه روبروی دروازه می‌رسید. همان‌طور که می‌دوید بلند فریاد می‌زد: «دروازه رو باز کنین. زود!»

- کاپیتان خود کایوست. چکار کنم؟

- فرمانده خودم متوجه شدم. بگذار ببینم که کسی دنبالش نباشه.

- کاپیتان! کاپیتان! باز کنین. لعنتیا با شمام.

در بیابان نیمه تاریک چشم می‌چرخاندم، هیچ سایه‌ای وجود ندارد. کاپیتان سرش را به عنوان تایید تکان می‌دهد و برمی‌گردد. با دیدن من درنگ می‌کند و می‌گوید: «سرباز، بعد از این جریان بیا کارت دارم.»

با شتاب پایین می‌رود. صدای لولاهای دروازه به گوش می‌رسد. دو نفر دستگیره‌های فلزی آن را گرفته‌اند و می‌کشند. همان بالا می‌مانم و پایین را نگاه می‌کنم. اهالی پناهگاه کنار می‌روند و جایی برای جوینده باز می‌کنند. جوینده کایو با نفس‌های بی‌رمقش وارد می‌شود و تلوتلوخوران خودش را به روبروی کاپیتان می‌رساند. خستگی از سر رو رویش می‌بارد. جلوی کاپیتان می‌ایستد و روی زانوان خم می‌شود. فانوس را روی زمین می‌اندازد و نفس‌نفس می‌زند.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و ششم

 

کاپیتان اجازه می‌دهد تا کایو نفس تازه کند سپس می‌گوید: «چه شده کایو؟ بقیه کجان؟»

لبان کایو خشک و ترک خورده‌اند و هیچ درخششی در چشمانش وجود ندارد. کل بدنش در خاک غرق شده است و یکی از آستین‌هایش پاره شده و ساعدش برهنه است. خون با خاک مخلوط شده و تا روی انگشتانش پایین آمد است. کایو نفسی می‌گیرد و می‌گوید: «طبق معمول، قبل از ظهر رسیدم به جنگل مرده. همه چیز عادی بود و هیچ چیز عجیب و خطرناکی ندیدیم. دوکِر، یکی از جوینده‌ها همش می‌گفت که یه چیزهایی بین درخت‌ها می‌بینه. می‌دونی تازه کار بود واسه همین فکر کردیم که ترسیده و الکی می‌گه. تا ظهر بیندرخت‌ها گشتیم و چوپ پیدا کردیم. ظهر گذشته بود که گاری‌ها پر از چوب شدند. کم‌کم خودم هم یه چیز‌هایی می‌دیدم ولی می‌گفتم که شاید اشتباه می‌کنم. هرچقد می‌رفتیم، حرکت‌ها بین درخت‌ها واضح‌تر می‌شد.»

کایو زبان خشکش را روی لبانش می‌کشد. یکی از نگهبان ها قمقمه آبش را بیرون می‌آورد و به دست او می‌دهد. قبل از این که بخورد، نگاهی به کاپیتان می‌اندازد. کاپیتان سرش را تکان می‌دهد. همه ناآرام هستند. کایو قمقمه را برمی‌گرداند و با آستینش دور دهانش را تمیز می‌کند و می‌گوید: «عذر می‌خوام کاپیتان. صدایم بالا نمی‌آمد و نمی‌توانستم حرف بزنم.»

- ادامه بده.

کایو سرش را تند تکان می‌دهد و می‌گوید: «بله. بله. دیگه کم‌کم همه می‌دیدن که یه سایه‌هایی بین درخت‌ها هست. هیچ‌کس دیگه نمی‌تونست انکار بکنه. همون چندتا دشنه‌ای که داشتیم و محکم گرفتیم و به هم چسبیدیم. یهو یکی از اون‌ها رو دیدم، یکی از وحشی‌ها. درست جلوی چشم‌هامه.»

یکی از زنان آهی از ترس کشید. وقتی به بقیه نگاه می‌کنم، ناباوری در صورتشان موج می‌زند.

- بزرگتر از ما و نیمه لخت بود. چنگال داشت و دندون‌هاش هم تیز بودن. یادم نمی‌ره  که چطور می‌غرید. تا به خودم آمدم دیدم که مثل گرگ افتادن بینمون و داشتن سلاخیمون می‌کردن.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هفتم

 

تا حالا این‌جوری نشده بودم. مثل فلج شده‌ها خشک شدم و نتونستم تکون بخورم. مثل باد که هر بلایی بخواد سر شن بیاره، اون‌ها هم همین‌کار رو کردن. جلوی چشم‌هام رفیق‌هام رو کشتن. تک‌تکشون رو تکه‌تکه کردن و بردن. نمی‌دونین چقد سخت بود. هم‌رزمت که عمری با هم بود رو بگیرن راحت بکشن...

دو قطره اشک روی صورت پر از خاک کایو به پایین می‌لغزد. بهت و غم و نگرانی با هم مخلوط شده است و صورت تک‌تک افراد را نقش می‌زند. کایو با کف دستش گونه‌هایش را تمیز می‌کند. تازه می‌شود رنگ صورت او را تشخیص داد. ناگهان غم نبود کورو و حرف‌های کایو هم مرا در میان خود گرفت. در آن هوای نیمه تاریک، اجازه دادم تا اشک‌هایم به پایین سر بخورد و خالی شوم.

- می‌دیدم مرگی که جان رفیقامو گرفت، با همون بیرحمی سراغ منم می‌اومد. از ته دل می‌خواستم منم بمیرم. این که رفیق‌هات برن و تو تنها بمونی مثل این‌که همه آزاد باشن و تو مجبور بشی تو زندان بمونی. اون‌هارفتن و راحت شدن، من مونده بودم که زجر بکشم. خیلی بی‌معرفت بودن من‌ رو تنها گذاشتن.

به معنای واقعی دارد گریه می‌کند. جوینده‌ای که کلی بیابان را طی کرده بود و هر روز با یک خطر روبرو می‌شد و برای مرگ آماده بود، در نبود رفقایش این‌طور گریه می‌کرد. همه او را درک می‌کنند، هیچ کس نیست که در این دنیا کسی را از دست نداده باشد. صدای گریه چند نفر دیگر را هم شنیدم. به کاپیتان نگاه می‌کنم، صورتش مثل همیشه بی‌احساس است و اخمی در صورت دارد. بنظر می‌رسد که به چیزی فکر می‌کند.

مدتی می‌گذرد و کسی چیزی نمی‌گوید. سرانجام کایو به حرف می‌آید و می‌گوید: «اون وحشی جلوم ایستاد. از چیزی که قبلا درمورد اونا* فکر می‌کردم خیلی خشن‌تر و ترسناک‌تر بود. دهانش به لبخندی باز شده بود که درندگی‌اش را نشان می‌داد. ناتوان ایستادم و نگاهش کردم. موهایش بلند بود و باریک اندام. فهمیدم که زن است. دور رو برش چند تا دیگه از وحشی‌های درشت هیکل ایستاده بودند.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هشتم

 

خیلی خوب حرف می‌زد. با اون چشم‌های سرخش به من نگاه کرد و گفت: «رئیست کاپیتانه؟»

نمی‌دونستم از کجا شما رو می‌شناسه. صداش خش‌دار بود. حس می‌کردم که اگه چیزی رو برای شکار انتخاب کنه، دیگه ولش نمی‌کنه. من نتونستم لب از لب باز کنم. فقط سرم رو تکون دادم. زن وحشی جلوتر آمد. تازه اون موقع فهمیدم که یه کلاه سبز توی دستش داره. گرفت سمت من و گفت: «زنده می‌مونی که این‌رو برسونی دست کاپیتان. بگو که فراموشش نکردم و هنوز هم دنبالشم. این رو بده خودش می‌دونه که چی می‌گم. بگو منتظرشم. بعد با چنگالش این رد رو روی دستم کشید.»

کایو دستش را جلو آورد و آن زخم را نشان داد. کاپیتان با عصبانیت گفت: « کلاه کجاست؟»

- ببخشید. فراموش کردم. همین‌جا توی کوله‌ام هست.

کایو کوله‌اش را در آورد و دستش را به داخل آن برد. کلاه سبز و کهنه‌ای را بیرون آورد و آن را جلوی کاپیتان گرفت. کاپیتان لحظه‌ای درنگ کرد، انگار وجود کلاه را باور نمی‌کرد سپس با جدیت آن را گرفت. آن را در میان دستانش فشرد و درون لباسش فرو کرد و با فریاد گفت: «همه برگردن به سر کارشون. زود!»

همه بی رمق ایستاده‌اند و هم‌دیگر را نگاه می‌کند. خیلی‌ها که از اهالی قدیمی پناهگاه هستند تصمیم می‌گیرند که به سر کارشان برگردند ولی اهالی جدید در جای خود می‌ایستند. یکی از آن‌ها که میان‌سال است به جلو می‌آید و می‌گوید: «این چه معنی می‌ده کاپیتان؟»

- این یعنی اگه خودت رو تکون ندی و مثل بز من رو نگاه نکنی، کمتر از دو روز دیگه می‌میری. برو سر کارت.

عصبانیت در تک‌تک کلمات کاپیتان موج می‌زند. او برمی گردد و می‌گوید: «دیوار رو کامل بسازید. فردا شب، شب‌گردا و وحشی‌ها محاصره‌مون می‌کنن. اگه می‌خواهین زنده بمونین پس بهتره که کار کنین.»

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و نهم

 

وقتی کاپیتان می‌رود، من هم به دنبالش به راه می‌افتم. صدای اهالی جدید پناهگاه را می‌شنوم که از کاپیتان گله و شکایت می‌کنند و درمورد بازگشت وحشی‌ها و شب‌گردها صحبت می‌کنند. آن احترامی که اهالی قدیمی نسبت به کاپیتان دارند، هیچ اثری از آن در میان اهالی جدید نیست. حدود دو هفته قبل و با کلی التماس، کاپیتان اجازه ورود آن‌ها را داد ولی هیچ زمان با آن‌ها کنار نیامد. همیشه می‌گفت که آن‌ها یاغی و سرکش هستن و نمی‌شود روی آن‌ها حساب کرد.

تا بالا در سکوت طی می‌شود. شاگ آرام هم پای ما قدم برمی‌دارد. در راه در این فکر هستم که کاپیتان با من چکار می‌تواند داشته باشد. وقتی وارد درب می‌شویم، او نمی‌ایستد و به طرف پله‌ها به راه می‌افتد. شمع‌ها سوخته و تمام شده‌اند و اتاق را به تاریکی سپرده‌اند. بی‌درنگ از پله‌ها بالا می‌روم و خودم را روی تپه می‌رسانم. برجک دیدبانی از ورق‌های فلزی ساخته شده است و در میان آن چشمم به دوربین دوچشمی بزرگی می‌افتد. کاپیتان وارد برجک می‌شود و می‌گوید: «همه دارند کار می‌کنند و تو هم باید کار کنی. از الان تو مسول این‌جایی. باید حواست رو جمع کنی و دور و برت رو چک کنی. از الان به بعد هر حرکت شبگردا و وحشی‌ها حیاتیه. هر چی دید رو سریع می‌ایی به من می‌گی سرباز.»

-من هنوز وحشی‌ها رو ندیدم.

-نترس سرباز، به زودی می‌بینی و کامل هم می‌شناسیشون.

کاپیتان چشمانش را روی دوربین می‌گذارد و می‌گوید: «دوتا پناهگاه دیگه که نزدیک ما هستن رو هم باید زیر نظر داشته باشی. اگه تخلیه کردن، اگه بهشون حمله شد، هر غلطی کردن رو به من می‌گی. حواست به جوینده‌ها هم باشه. زود اطلاع بده که دروازه رو باز کنیم.»

کل بیابان را از دید می‌گذراند. فکرم پیش آن کلاه است که کایو از جنگل مرده برای کاپیتان آورده است. اگر وحشی‌ها جلوی کورو را هم گرفته باشند چی؟

-ببخشید، قربان!

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهلم

 

می‌دانم که زمان خوبی برای سوال نیست ولی با این اتفاقات مطمئن هستم که دیگر کاپیتان را آرام نخواهم یافت. او متعجب به من نگاه می‌کند می‌گوید: «چیه سرباز؟»

کمی تعلل می‌کنم و می‌گویم: «کورو رو کدوم سمت فرستادین؟»

-سرباز! من دارم درمورد زنده موندن حرف میزنم بعد توی چرت و پرت می‌پرسی.

الان که بحث را شورع کرده‌ام، نباید رهایش کنم.

-می‌خوام بدونم که از جنگل مرده فاصله دارند یا نه؟

-آره سرباز. خیلی فاصله دارن.

کاپیتان برمی‌گردد و به راه می‌افتد. لبم را گاز می‌گیرم و باز می‌گویم: «نگفتین کدوم سمت؟»

کنار پله‌ها می‌ایستد. نمی‌توانم صورتش را در تاریکی ببینم.

-سمت شرق، کارخونه آپیاس.

این را می‌گوید و با سرعت در پله‌ها گم می‌شود. هر چه فکر می‌کنم نمی‌توانم به یاد بیاورم که کارخانه آپیاس قبلا چه چیز تولید می‌کرده است. حداقل می‌دانم که جنگل مرده در سمت غرب قرار دارد و می‌شود امیدوار ماند. به پشت دوربین می‌روم. کل لبه‌های پلاستیکی دور آن شکسته‌اند. چشمانم را روی آن می‌گذارم و نگاهی به بیابان می‌اندازم. به سمت شرق می‌چرخم، هیچ نشانی از شبگردها نمی‌بینم. خیالم راحت می‌شود و دوربین را به سمت شمال می‌چرخانم. پناهگاه شمال همانند ما در سکوت و آرامش به سر می‌برند.

 دوربین را روی پناهگاه غرب که چند کیلومتر پایینتر است می‌چرخانم. آن‌ها یک ژنراتور برق دارند که نور افکن‌ها جلوی پناهگاه را روشن کرده‌ا‌ند. شبگردها جلوی پناهگاه تجمع کرده‌اند و هر لحظه به تعداد آن‌ها اضافه‌تر می‌شود. روی دیوار کوتاهی که جلوی پناهگاه است عده‌ای ایستاده‌اند و در سعی می‌کنند که هر چه دارند را روی سر شبگردها بریزند. الان متوجه می‌شوم که چرا کاپیتان اصرار دارد آن دیوار بلند و قطور را بسازند. دیوار ما حداقل دو برابر آن‌هاست.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و یکم

 

ناگهان نوری همانند چراغ قوه سه بار به سمت ما علامت می‌دهد. دوربین را کنار می‌گذارم و با چشم نگاه می‌کنم، چراغ بار دیگر سه بار خاموش و روشن می‌شود. فکر می‌کنم که آن تقاضای کمک است. از برجک بیرون می‌آیم. باید به کاپیتان بگویم. با سرعت به کنار پله‌ها می‌روم. وقتی می‌خواهم که پا روی اولین پله بگذارم، صدایی نظرم را جلب می‌کند. همان‌جا می‌ایستم. صدای فریاد کاپیتان است که راه می‌رود و گاهی فریاد می‌زند. سعی می‌کند که صدایش را بالا نبرد. صدای شکستن لیوانی به گوش می‌رسد. نمی‌توانم بفهمم که چکار می‌کند ولی آن کلاه سبز او را به این روز انداخته است. مطمئن هستم.

ناگهان صدایی از محوطه پناهگاه، اسم کاپیتان را صدا می‌کند و می‌گوید: «کاپیتان، این‌جا یه مشکلی پیش آمده.»

صدای قدم‌های کاپیتان را می‌شنوم که از اتاق بیرون می‌رود. با سرعت پله‌ها را طی می‌کنم. کاپیتان در حال دور شدن است. می‌خواهم او را صدا بزنم که نگاهم به اجاق می‌افتد. قبل از این که بالا برویم، اجاق روشن نبود. در میان آتش، نگاهم به دفترچه‌ای می‌افتد. فکری از ذهنم می‌گذرد. کاپیتان چه را می‌سوزاند؟

با سرعت به کنار اجاق می‌روم و انبر را برمی‌دارم و دفترچه را بیرون می‌کشم. نیمی از جلد دفترچه سوخته است. آن را باز می‌کنم و ورق می‌زنم. حاشیه بعضی از برگه‌های دفترچه سیاه شده است ولی نوشته‌ها آسیب ندیده‌اند. در بین برگه‌ها، نگاهم به عکس کاپیتان و آن مرد می‌افتد، همانی که اول شب روی زمین پیدا کرده بودم. می‌خواهم اول دفترچه را بخوانم ولی به یاد درخواست کمک پناهگاه غرب می‌افتم. دفترچه را درون جیبم می‌گذارم و به راه می‌افتم. هنوز چند قدم نرفته‌ام که چهره برافروخته کاپیتان و روسو را می‌بینم که با سرعت به بالا می‌آیند. می‌بینم که کاپیتان چیزی به روسو می‌گوید. وقتی نزدیک می‌رسند، می‌گویم: «کاپیتان...»

حرف مرا قطع می‌کند می‌گوید: «پناهگاه غرب کمک می‌خواهد سرباز؟»

-بله قربان. داشتم می‌ومدم بهتون خبر بدم.

-بیا فرمانده. بیا بهت نشون بدم که اگه به بقیه استراحت بدی، فردا شب همین موقع مردی.

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و دوم

 

پشت روسو به راه می‌افتم. وقتی از اتاق می‌گذرم، نگاهی به ساعت می‌اندازم، ساعت از یک نصف شب گذشته است و تمام اهالی مثل مورچه‌ها در بین پناهگاه می‌گردند و کار می‌کنند. همان‌طور که از پله‌ها بالا می‌رویم، روسو می‌گوید: «اهالی ناراضی هستن. از نیمه شب گذشته ولی هنوز استراحت نکردن. مخصوصا جدیدی‌ها می‌گن که شما داری اشتباه می‌کنی. می‌خوان برن. می‌گن اگه بمونن شکار وحشی‌ها و شبگردا می‌شن.»

-برن گورشونو گم کنن. من که نگه‌شون نداشتم، بهشون هم نگفتم که بیان این‌جا. تازه کلی از جیره غذایی بقیه رو دادم ریختن توی شکمشون.

کاپیتان دوربین را می‌گیرد و می‌گوید: «بیا. پناهگاه غرب رو ببین.»

روسو به پشت دوربین می‌خزد و می‌گوید: «کمک می‌خوان. بهشون کمک نمی‌کنین؟»

-معلومه که نمی‌کنم. مگه من مسئول نجات همه هستم.

روسو دوربین را محکم می‌گیرد و ادامه می‌دهد: «شبگردا محاصره‌شون کردن. باید برین کمکشون کنیم.»

- احمق نباش! پاتو بزاری بیرون دیگه راهت نمی‌دم بیایی داخل. البته زنده برنمی‌گردی که بخوام بزارم بیایی تو. بعد فکر کردی اگه خودت تو این موقعیت بودی اونا می‌آومدن کمکت؟ من به اون رئیس خیک گندشون اخطار دادم ولی نیشخند زد. حالا جوابشون رو بگیرن.

- حداقل صد و پنجاه نفرن!

- بگو هزار نفر. اونا حکموشن مرگه. هیچ‌کس هم نمی‌تونه کاری بکنه. اونا رو می‌بینی، دقیقا فردا شب ما هم این‌جوری هستیم. اگه می‌تونی، خودت و زیردستات رو نجات بده. اگه جویندگانی که فرستادم دست پر بر نگردن، با زندگی خداحافطی کن. اون‌قدر نیستی که بخواهی حتی خودت رو هم نجات بدی.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و سوم

 

روسو ساکت می‌ماند. کاپیتان به شرق نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد: «اینا فقط شبگردن، همیشه یه روز بعد وحشیا میان. بزار اونا رو ببینی. خودت می‌ایی ازم تشکر می‌کنی.»

کاپیتان به طرف پله‌ها به راه می‌افتد و می‌گوید: «این اولین و آخرین باری بود که بهت توضیح دادم. دفعه دیگه سوال کنی، خودم می‌ندازمت بیرون. به اهالی هم بگو، هر کس دوست داره بره ولی اگه می‌خوان بمونن، باید دستوراتمو اجرا کنن، حتی اگه بگم بمیرن. من می‌دونم چطور می‌شه زنده موند. چطورش رو هم نمی‌گم. برو بگو برگردن سر کار. تفهیم شد؟»

روسو سرش را پایین می‌آورد و می‌گوید: «بله قربان!»

- بلندتر فرمانده! احترام نظامی رو هم ندیدم. نمی‌خوام تو رو تنبیه کنم، تو بهترین نیروی منی.

روسو صاف می‌ایستد و با قدرت احترام می‌گذارد و بلند می‌گوید: «بله قربان!»

روسو برمی‌گرد که برود ولی لحظه‌ای درنگ می‌کند. انگار چیزی را به یاد آورده است و می‌گوید: «کاپیتان نوبت نگهبانیتون شروع شده. دیر نیاییین که دوست ندارم یه پاس اضافه‌تر نگهتون دارم. شما بهترین کاپیتان این اطراف هستین و نمی‌خوام برنجونمتون.»

کاپیتان اخم می‌کند و محکم‌تر و با اقتدارتر احترام می‌گذارد و می‌گوید: «بله فرمانده!»

روسور برمی‌گردد و در پله‌ها گم می‌شود. کاپیتان می‌گوید: «بهت سر می‌زنم. نبینم خواب باشی. هر لحظه اطراف رو چک می‌کنی و اگه چیزی بود بهم خبر میدی. متوجه شدی. درسته سرباز؟»

با صدایی بلند و تا جایی که می‌توانم بلند فریاد می‌زنم و احترام می‌گذارم و می‌گویم: «بله قربان!»

قبل از این که به خود بیایم، می‌بینم که کاپیتان رفته است و من تنها مانده‌ام. باز هم باد و صدای زوزه‌اش؛ باز هم بیابان و خاک؛ باز هم دل نگرانی و دلتنگی. یک لحظه از انرژی خالی می‌شوم. مثل کالبدی توخالی می‌مانم که هیچ توانی ندارد.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و چهارم

 

همان‌جا کنار دیوار برج نگهبانی می‌نششینم و به آن تکیه می‌زنم. خسته شده‌ام و دیگر توانی در بدن ندارم. اگر کورو بود باز می‌شد سختی‌ها و ترس‌ها را تحمل کرد ولی الان واقعا برایم سخت می‌گذرد. حس می‌کنم که انگار توی زندانم و نیاز به هوای آزاد و آزادی دارم. به امید دیدن کورو، نگاهم بی‌اختیار به سمت شرق می‌رود ولی هر بار با بیابان خالی مواجهه می‌شود.

می‌خواهم خودم را جابجا کنم که متوجه جسم سفتی در لباسم می‌شوم. خودم را عقب می‌برم و دستم را داخل لباسم می‌کنم. یک لحظه به یاد می‌آورم که آن دفترچه کاپیتان است. دستی روی قسمت های سوخته می‌کشم و آن را باز می‌کنم. صفحه اول آن با دست خط قشنگی پر شده است. می‌دانم که کارم اشتباه است ولی دوست دارم مطلبی را بخوانم که کاپیتان می‌خواست آن را نابود کند. یک بار دیگر همه اطراف را نگاه می‌کنم. همه مشغول کار خود هستند. خواندن را شروع می‌کنم. وقتی دقت میکنم میبینم که این دفترچه مربوط به پانزده سال پیش است. همان زمان که آخرین شهر شیشهای نابود شد.

 

 

 

 

پاییز سال ۷۰ پس از نابودی، شهر شیشهای ناریا، ۱۵:۳۰

 

هیچ زمان آن روز را فراموش نخواهم کرد، اگر بخواهم، باز نمی‌توانم فراموش کنم. آن روز مسیر زندگی مرا کامل عوض کرد، مسیری که حتی به آن فکر هم نمی‌کردم.

نمی‌دانم که چه دلیل دارد که این‌ها را بنویسم، ولی حسم می‌گوید که این کار را بکنم. شاید برای این‌که فراموششان نکنم یا این که بنویسم تا خالی شوم. فکر می‌کنم که هر دوی آن‌ها درست است. از طرفی دوست دارم که فراموش نشوند و از طرفی هم نمی‌توانم به کسی بگویم تا سنگینی آن‌ها از روی سینه‌ام برداشته شود. حس می‌کنم با نوشتن، به هردوی آن‌ها دست پیدا می‌کنم.

 

@sarajaberi

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و پنجم

 

من توی شهر شیشه‌ای ناریا زندگی می‌کردم، آخرین شهرشیشه‌ای که باقی مانده بود و هنوز کسی در آن زندگی می‌کرد، شهری که بسیاری آرزو داشتند آن‌جا زندگی کنند یا حتی وارد این شهر شوند و در خیابان‌هایش گشت بزنند ولی مشکل این‌جا بود که بیشتر از هفت هزار نفر گنجایش نداشت. بیش از یک میلیون نفر در بیابان‌ها و شهرهای متروکه با آب و هوای گرم زندگی می‌کردند. این دلیلی شده بود که به ما که درون آن شهر زندگی می‌کردیم، بالا نشین بگویند و آن بیرونی‌ها، دشمن خونی ما بشوند.

هیچ اطلاعی از پدر و مادرم نداشتم و فقط یک نامه از آن‌ها باقی مانده بود که حق یک اتاق دو در دو متر در این شهر را به من می‌داد. آن نامه قدیمی باعث می‌شد که من در بهترین شرایط زندگی کنم، در غیر این صورت شاید یکی از یاغی‌های بیرون شهر بودم که راهزنی می‌کردم.

دگرگونی زندگی من از آمدن یک رهگذر شروع شد. آن روز را به خوبی به یاد می‌آورم:

 

از خواب بیدار شدم ولی هنوز دوست داشتم که بخوابم. خیلی به ندرت پیش می‌آمد که آن‌قدر بخوابی تا که خودت بیدار شوی. لحظه‌ای به خودم اجازه دادم تا روی تخت باقی بمانم ولی نگذاشتم آن اندازه زیاد شود که باز خواب بروم. باد سرد پاییزی از زیر در آهنی و پوسیده و سوراخ‌های کوچک سقف، به داخل می‌خزید و پاهایم را چنگ می‌زد اما ماندن زیر پتوی گرم فایدهای نداشت. روی تخت نشستم و موهای بلندم را جمع کردم و با کش آبی‌ام آن‌ها را بستم. باید به سر کار می‌رفتم. وقت بلند شدن به خودم لعنت فرستادم که چرا برهنه خوابیدم که مجبور شوم لباس‌های سرد را تنم کنم. همان‌طور که موهای بدنم از سرما سیخ شده بود و می‌لرزیدم، لباس‌هایم را پوشیدم. حوصله درست کردن تخت را نداشتم. لباس‌هایم را مرتب کردم و از درب بیرون زدم. خورشید از میان سقف شیشه‌ای شهر می‌تابید و شهر خفته در درختان و بوته را روشن می‌کرد. پاییز هنوز نتوانسته بود سبزی برگ‌ها را بدزد.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و ششم

 

رطوبت سرد داخل گنبد شیشه‌ای روی پوست صورتم می‌نشست و به من احساس لذت بخشی می‌داد. خانه‌های کوچک در کنارهم یا روی هم‌دیگر جا خشک کرده بودند. اهالی شهر کم‌کم از خانه‌ها بیرون می‌زدند. خانه دو متری من روی سقف خانه دیگری  ساخته شده بود که پنج متر طول و عرض داشت. قبل از این‌که از روی سقف پایین بیایم، نگاه به گلدان‌های جلوی اتاقم افتاد. فرصت نبود، عصر آن‌ها را آب می‌دادم.

از نردبان دو متری چوبی که مدت‌ها قبل خودم سر هم کرده بودم پایین آمدم و قدم روی سنگ فرش‌ها گذاستم. شبکه فلزی روی گنبد شیشه‌ای، سایه‌های منظمی از لوزی روی شهر درست می‌کردند. روبرویم سگ خاکستری‌رنگی روی دو پا نشسته و به من زل زده بود. آن یک سگ ولگرد بود که درون شهر پرسه می‌زد. یک روز عصر که از کنار خانه من می‌گذشت، به آن تکه نانی دادم که همان باعث شد هر روز سر یک زمان مشخص به کنار خانه‌ام بیاید و منتظر غذای خود باشد. برای این‌که صدایش بزنم، اسمش را شاگ گذاشتم. هر روز با من تا محل کارم می‌آمد و کنار در می‌نشست تا در راه بازگشت هم مرا همراهی کند.

 در پیاده‌رو قدم می‌زدم و پیش می‌رفتم. شاگ هم با فاصله از من می‌آمد و با کنجکاوی به همه‌جا سرک می‌کشید. دیدن گل و گیاه‌های شاداب و با طراوت، نشاطی را در من به قلیان می‌انداخت. شهر کم‌کم جان می‌گرفت و فعالیت‌ها شروع می‌شد. صدای موتورخانه‌ها و فن‌ها درون گنبد می‌پیچید.

همان‌طور که قدم می‌زدم، نگاهم به بیرون از شهر افتاد. بیابان خشک دور شهر را محاصره کرده بود و تفت گرما از روی زمین برمی‌خواست. آن بیرون به ما یادآوری می‌کرد که از موقعیتی که داشتیم باید سپاس‌گذار می‌بودیم. یک میلیون نفر در آن محیط وحشی زندگی می‌کردند و آرزود داشتند که بجای ما زندگی کنند.

اول صبح بود و بیابانگردها به نزدیکی شهر آمده بودند و انتظار می‌کشیدند که غذا و مواد اضافه دیروز را بگیرند و بروند. ظاهرشان همانند وحشی‌ها بود. لباس‌های پاره‌شان از تکه پارچه‌های مختلف دوخته شده بود که فکر کنم در خرابه‌های باقی مانده از نابودی پیدا کرده بودند.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و هفت

 

چشم‌های گود رفته و صورت تکیده و پر از گرد وخاکشان نشان از گرسنگی می‌داد. از این که هر روز آن‌ها را این‌طور می‌دیدم، ناراحت می‌شدم و اصلا دلم نمی‌خواست جای آن‌ها باشم. هیچ کس از اهالی حاضر نبود که جای آن‌ها باشد و هیچ کس هم خانه‌ در شهرش را نمی‌فروخت، اگر هم کسی پیدا می‌شد، هیچ بیابانگردی توانایی خرید آن را نداشت. همان‌طور که خانه‌ها را رد می‌کردم، بر تعداد بیابانگردها اضافه می‌شد که با چشمان حریصشان به داخل شهر چشم دوخته بودند.

محل کار من دروازه شمال بود. من مسول ثبت ورود و خروج افراد به داخل شهر بودم و گاهی در درمانگاه هم کار می‌کردم. برخلاف هر روز تعداد بیشتری از بیابانگردها به دور شهر جمع می‌شدند. در تمام آن بیست سال عمرم تاکنون چنین جمعیتی را ندیده بودم. قدم‌هایم را روی سنگفرش مرطوب تند کردم. از زیر شاخه خم شده درختی رد شدم و خودم را به کیوسک نگهبانی رساندم. شاگ مثل همیشه به سمت درخت کنار کیوسک به راه افتاد و زیر آن دراز کشید. دم بلندش را تکان می‌داد و به من می‌نگریست. می‌دانستم که منتظر صبحانه است. دیگر همه افراد می‌دانستند که آن سگ با من بود و کسی از نگهبانان هم قصد گرفتن او را نمی‌کردند.

 رِگر، مرد میان‌سالی بود که وظیفه فرماندهی دروازه را برعهده داشت و در جلوی دروازه ایستاده بود. درب کیوسک را باز کردم و وارد شدم. با صدای درب، رگر برگشت و با چشمان میشی‌اش به من نگریست و گفت: «امروز تا زمانی که من نگفتم کسی وارد نمی‌شه.»

سرم را تکان دادم و گفتم: «بله. حتما!»

جمعیت جلوی درب نظرم را جلب کرد. در روزهای تکراری و یک‌نواخت، حتی کوچک‌ترین مورد غیر عادی نظر همه را جلب می‌کرد. باغبان‌های شهر و گذری‌ها، جلوی درب تامل می‌کردند. همه می‌خواستند بفهمند که چه اتفاقی افتاده بود. رگر به جلوی دروازه می‌رود و من تنها می‌شوم. وقتی بیابانگردهای پشت دروازه شهر را می‌بینم، متوجه می‌شوم که خلاف همیشه با یک‌دیگر صحبت می‌کنند و درگیر بحثی هستند و اهمیتی به صف غذا و مواد نمی‌دهند.

 

@sarajaberi

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و هشتم

 

نمی‌دانم چه چیز می‌تواند مهم‌تر از غذا در این دنیا باشد که همه بیابانگردهای گرسنه را از فکر غذا بازداشته است. روپر، آبدارچی نگهبانی با سینی نوشیدنی وارد شد و گفت: «سلام. صبح بخیر.»

بدون این‌که نگاهم را از دروازه بگیرم جواب دادم: «ممنون روپر. صبح خودتم بخیر. ببینم این‌جا چی شده؟ چرا این همه بیابونگرد این‌جا جمع شدن؟»

روپر سینی را روی میز گذاشت و گفت: «نمی‌دونم والا ولی می‌گن که یه خبرایی از جنوب آوردن. یکی از بیابونگردا می‌خواد با شهردار حرف بزنه.»

- نمی‌دونی درمورد چی می‌خواد حرف بزنه؟

- یه چیزایی درمورد وحشی‌ها می‌گن.

به طرف او چرخیدم و گفتم: «وحشی‌ها دیگه چین؟»

روپر روی صندلی نشست و ریشش را خاراند و گفت: «فک کنم چیزی نباشن، بل‌که شخصن. فقط همینو گفتن. منم مثل خودت هیچ‌چیز نمی‌دونم.»

نمی‌توانستم آن‌جا بنشینم و بلند شدم. باید به کنار دروازه می‌رفتم.

-دمنوشتون رو نخوردین!

درب را باز کردم و گفتم: «ممنون روپر ولی فعلا باید برم بیرون.»

نیمه راه ایستادم و گفتم: «راستی از دیروز هرچی اضاف داری بده به من تا بدم به سگم.»

- خانم غصه نخور. می‌دونم و هر روزم براش کنار می‌زارم.

سرم را به عنوان تشکر تکان داد و از درب بیرون زدم. بیرون، تعدادی از خدمه آشپزخانه، غذاهای اضافه را روی گاری‌ها گذاشته بودند و به دروازه نزدیک می‌شدند. شهردار آن اندازه دلش نمی‌سوخت که بخواهد غذا به بیابانگردها بدهد. او در عوض مواد اولیه‌ای که بیابانگردها برای شهر می‌آوردند، این کار را می‌کرد. آب و غذا حرف اول را می‌زد و تا الان کسی را ندیده یودم که از آن‌ها بگذرد، حتی وقتی به آن‌ها نیاز هم نداشت.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و نهم

 

کنار رِگر ایستادم. دو نگهبان با اسلحه کنار دروازه ایستاده‌ بودند. ماسک‌های دو چشمی که برچهره داشتند، ظاهر آن‌ها را ترسناک کرده بود. ظاهر غبار گرفته بیابانگردها از پشت شیشه به چشم می‌خورد. صدای یکی آن‌ها از دریچه شیشه هابه گوش رسید که گفت: «بالانشین‌ها، روزهاتون به سر آمده. وای از اون روزی که شما هم مثل ما بیایین وسط بیابون، اون موقع ما می‌دونیم با شما چکار کنیم. این همه کیف کردین و لذت بردین. در عوض ما مثل حیوون ها میون دشت و بیابون و کوه پرسه زدیم و دنبال یه تیکه نون چشم دوختیم.»

عده‌ای سرشان را به عنوان تایید تکان دادند و صدای از خود درآوردند. نگاهی به گنبد شیشه‌ای انداختم. این گنبد الان هفتاد سال بود که در دل بیابان دوام آورده و ما را از همه چیز حفظ کرده بود، همین گنبد باعث می‌شد که بیابانگردها ما را از روی کینه سلاخی نکنند.

- لعنتی ها. بیایین بیرون! باید مثل گداها بیاییم واسه زنده موندن، جون رو از شما گدایی کنیم.

یکی دیگر خندید و گفت: «می‌ترسم دلتون واسه تخت گرمتون تنگ بشه.»

در میان گفت و شنودها، ناگهان جمعیت به کنار می‌رود. مرد کوتاه قدی با موهای بلند قدم به جلو می‌گذارد. تنها نشانه از زنده بودن در آن کالبد تکیده و پر از خاک، دو چشم براق بودند که در حدقه تکان می‌خوردند. مرد قد کوتاه سرش را کنار دریچه آورد و گفت: «بگو شهردار مفت خورتون بیاد یا بزاره من برم پیشش. دارین گور خودتون رو می‌کنین.»

لبانش به لبخند تحقیرکنندهای باز شد و ردیف دندان‌های زرد و کرم‌خورده‌اش نمایان شد و ادامه داد: «اونا دارن میان، وحشی‌ها رو می‌گم. خودم با چشمام دیدمشون. جلوی خودم چهل نفر از بیابون گردای مزرعه فلیک رو خوردند. می‌دونین دارن میان این سمت. هر چی تو میسرشون باشه رو می‌خورن.»

چشمان مرد درخشید و گفت: «شبگردا هم همراشونن. فک نکنین تا ابد می‌تونین توی این گنبد بمونین و کسی کاریتون نداشته باشه. شاید این گنبد جلوی ما رو گرفته، ولی جلوی اونا رو نمی‌تونه بگیره.»

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...