رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Amin_Fard

جوینده| Amin_Fard کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

-قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

-آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای همکار مربوطه ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

-اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

ویرایش شده توسط Paayizeh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

قسمت پنجم

 

خم می‌شوم و سطل را برمی‌دارم. نهایتا به چهار لیتر می‌رسد. تا فردا صبح دیگر خبری از آب نبود. گوموی پیر شال دور گردنش را محکم می‌کند و ادامه می‌دهد: «توی این هشتاد سالی که از نابودی دنیا گذشته، اوضاع هر سال از سال قبلش بدتره. من ده سال بعد از نابودی به دنیا آمدم، اون موقع‌ها کلی درخت و بوته مونده بود ولی الان هیچی نیست، هیچی! هوا هم که همیشه همین قدر گرمه.»

یکی از مردان خاک را از ریش‌اش تکاند و گفت: «آره. از خرابی آخرین شهر شیشه‌ای پونزده سال می‌گذره. یادمه تا پونزده سال قبل هم توی شهر‌های شیشه‌ای گل و گیاه بود. من یک‌بار رفتم توی یکی از این شهرهای شیشه­ای، خیلی هواش خوب بود. رطوبت داشت و خنک بود. هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. حیف!»

افسوس بزرگی در تک‌تک حرف‌هایش نهفته است. زن میان‌سالی به کنار چاه می‌آید و روی تک سنگی می‌نشیند و نفسی عمیقی می‌کشید و می‌گوید: «این دیوار لعنتی تموم نمی‌شه. یک روزه داریم سنگ میاریم ولی هنوز کلی مونده.»

گومو سطل دیگر را به داخل چاه می‌فرستد و می‌گوید: «چی شده که کاپیتان اصرار داره دیواری جلوی تپه درست کنید؟»

زن قمقه‌اش را از کمر باز می‌کند و ادامه می‌دهد: «رهگذر دیروز رو یادتونه؟»

همه سرهایشان را به عنوان تایید تکان دادند.

«خب بعد از رفتن او بود که کاپیتان دستور ساخت دیوار رو داد و همه جوینده‌ها رو هم فرستاد بیرون. حتی بعضی‌ها رو در جهت مرگ فرستاد. نمی‌دونم دقیقا چی به کاپیتان گفت ولی از بقیه رهگذرها که از پناهگاه‌های دیگه می‌آمدن شنیدم که شب‌گردا و وحشی‌ها از دره عبور کردن و دارن میان این سمت.»

کلمه جهت مرگ در ذهنم می‌چرخد. جهت مرگ جهتی است که به سمت وحشی‌ها و شب‌گردها ختم می‌شود اما چه نیازی است که کسی به جهت مرگ برود؟ کورو به من نگفت که به کدام سمت می‌رود. نکند که کورو هم جز یکی از آن‌ها است که به سمت جهت مرگ رفتند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زن به طرف گومو می‌چرخد و می‌گوید: «گومو، تو از اون طرف دره امدی، وحشی‌ها می‌تونن بیان این‌طرف؟»

«شما اون‌ها رو ندیدن ولی هر کاری بگی از دستشون برمیاید. ندیدین که چطور همه چیز رو نابود می‌کردن. همون پونزده سال قبل که آخرین شهر شیشه‌ای نابود شد، اون موقع ریختن و همه رو قلع و قمع کردن. تعداد خیلی کمی از انسان‌ها زنده موندن. من و کاپیتان یکی از اونا هستیم که از اون طرفه دره باقی موندن. دیگه اون طرف دره کسی زندگی نمی‌کنه. تا جایی که من یادمه آخرین پل رو ما خراب کردیم، دیگه راهی نداشتن که بیان این‌طرف ولی شاید اون‌قدر توانایی دارن که بتونن یکی دیگه بسازن. الان پونزده سال گذشته.»

می‌گویم: «وحشی‌ها چه شکلین؟»

گومو سطل را بالا می‌کشد. قطرات عرق روی پیشانی‌اش را براق کرده‌اند. قطره‌ای از گوشه چشمش سر می‌خورد. آن‌قدر خاک روی صورت گومو است که قطره عرق نتوانست زیاد پیش برود.

«وحشی ها هم انسانن، مثل خودمونن ولی وقت نابودی دنیا، نیمی از عقلشون رو از دست دادن و از لحاظ هیکلی هم از ما بزرگترن ولی شب‌گردها از نظر اندازه مثل یک انسان معمولین اما هیچ عقلی ندارن. دیدم که بعضی وقت‌ها وحشی‌ها به شب‌گردها دستور می‌دادند.»

می‌توانم ترس را در چشمان گوموی پیر ببینم. تمام جمع سرتاپا گوش شده‌اند. کم‌کم ترس درون آن‌ها هم رسوخ می‌کند. حرف‌های آن‌ها هیچ دلگرمی به من نمی‌دهد. هر لحظه که می‌گذرد، بر نگرانی‌ام برای کورو اضافه می‌شود. گوموی پیر ادامه می‌دهد: «از زمانی که کاپیتان رو می‌شناسم، تا الان کار اشتباهی نکرده. اگه می‌گه که نیازه، پس مطمئن باشین که نیازه.»

همه سرهایشان را به عنوان تایید تکان می‌دهند. تمام افراد این پناهگاه، با بالاترین درجه احترام از کاپیتان یاد می‌کنند. همه از او می‌ترسند ولی میزان احترامشان از ترسشان بیشتر است. اضطرابم برای کورو خیلی شدیدتر می‌شود. اگر در مسیر خود به وحشی‌ها برخورد کرده بودند چی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

در این دنیای خشک و سوزان، تنها دلگرمی و انگیزه‌ایم برای زندگی، حضور گرم کورو بود. او کسی است که صبح‌ها به انگیزه او از خواب بیدار می‌شوم و روز را ادامه می‌دهم.   

همان‌طور که در دریای اضطراب خود غوطه‌ور هستم، نگاهم به سطل می‌افتاد. باید هر چه سریع‌تر برگردم. با سرعت به سمت بالای تپه به راه می‌افتم. سی تا پله سنگی را تک به تک طی می‌کنم. خبری از کاپیتان در دهانه غار نیست. کاپیتان دستور داده بود که در بالای تپه، سنگ‌ها را بتراشند و برایش اتاقی درست کنند تا بتواند از آن‌جا بیرون را بنگرد.

جهت مرگ در ذهنم تداعی می‌شود. با تشویش وارد می‌شوم. می‌ترسم در چشمان کاپیتان نگاه کنم. هیچ‌وقت نتوانستم مدت دائمی این‌کار را انجام بدهم. وقتی پا به درون اتاق می‌گذارم، هیچ خبری از او نیست. از طرفی نفسی از آسودگی می‌کشم. می‌دانم که کجا رفته بود. روی تپه، برجکی ساخته‌اند که از داخل اتاق فقط به آن بالا راه است. لابد کاپیتان در بالا دارد اطراف را دید می‌زند. از دیروز که رهگذر به این‌جا آمد، تمام رفتارهای کاپیتان عوض شده است. دائم فکر می‌کند و در اتاق قدم می‌زند. بیشتر وقت خود را در بالای برجک می‌گذراند. هیچ‌کس از تیررس او دور نیست و همه را به کاری مشغول کرده است. هیچ‌کس هم جرات پرسیدن علت آن را ندارد. تا حالا او را این‌طور ندیده‌ام. سطل را به کنار اجاق می‌برم. با آن که تمام وقت درگیر کار هستم ولی چهره کورو از جلوی صورتم کنار نمی‌رود. با خودم زمزمه می‌کنم: «هیچ اتفاقی براش نمی‌فته. سالم برمی‌گرده. اون خیلی قوی‌تر از این حرف‌هاست.»

ناخداآگاه یاد اولین دیدارم با کورو می‌افتم. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی‌کنم.

 

وقتی آخرین چاه آب پناهگاه خشک شد، همه مجبور شدند که به سمت پناهگاه‌های دیگر حرکت کنند. کورو هم آن موقع درون پناهگاه ما بود. یادم است که از گشت روزانه برگشته و ناامید کنار بشکه‌ای تکیه داده بود. گشت آن روز، آخرین امید پناهگاه‌نشینان بود. وقتی اهالی پناهگاه چهره ناامید جویندگان را دیدند، فهمیدن که باید بار سفرشان را ببنند.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

 

جویندگان نتوانسته بودند که جای جدیدی پیدا کنند. برای من که تنها بودم سفر خیلی سخت‌تر بود. تک­تک آن روزها و تک‌تک لحظه‌هایشان را به یاد دارم. یک هفته کامل درون بیابان پر از ماسه راه رفتیم. هرکس به فکر خودش بود و سعی می‌کرد که نجات پیدا کند. هیچ‌کس هم خبری از اطراف نداشت و بی‌هدف به سمتی می‌رفتیم.

سرانجام روزی رسید که دیگر هیچ قدرتی در بدن نداشتم. تلوتلوخوران قدم برمی‌داشتم و پیش می‌رفتم. دنیا در دیدم همانند دریای طوفان زده‌ای شده بود. صدای خس‌خس بدی از گلویم برمی‌خاست. تفت گرما از روی زمین بلند می‌شد و پیچ‌خوران به بالا می‌شتافت. از آخرین افراد پناهگاه که با هم‌دیگر راه افتاده بودیم، دیگر هیچ‌کس را نمی‌دیدم. یادم نیست که آخرین بار چه موقع آدمی را دیده بودم.

با هر قدم کف پایم آتش می‌گرفت و زانوانم می‌لرزید. می‌دانستم که کف پایم کامل تاول زده بود. دیگر گذر زمان و مکان را از دست داده بودم و همانند دیوانگان رو به سمتی می‌رفتم. در افق نگاهم، گاهی اجسام تیره و محوی را می‌دیدم که نمی‌دانستم وجود دارند یا که همه توهم هستند. بی‌اختیار دستم را به سمت قمقمه خالی‌ام بردم، می‌دانستم چیزی درون آن نبود. دیروز صبح تمام شده بود ولی باز درب آن را باز کردم و آن را جلوی دهان خشکم گرفتم؛ اما به غیر از چند دانه شن چیزی بیرون نیامد. لب‌هایم ترک‌ترک شده بودند و دیگر زبانم را حس نمی‌کردم. هر چقدر پلک می‌زدم، اما هم‌چنان چشمانم خشک بود. دیگر قدرت این را هم نداشتم که پاهایم را بلند کنم و به سختی آ‌ن‌ها را روی زمین می‌کشیدم.

حس جهت یابی‌ام را هم از دست داده بودم و فقط تپه‌های شنی کوچک و بزرگ را می‌دیدم که خصمانه دوره‌ام کرده بودند. خورشید بی‌امان و با تمام قدرت می‌تابید و اشعه‌هایش همانند تیغی چشمانم را می‌آزرد. قمقمه را رها کردم. با این که قمقمه خالی بود ولی انگشتانم توان نگه داشتنش را نداشتند.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

 

 به دنبال سایه‌ای سر گرداندم. دیگر نمی‌توانستم بیشتر بروم. باید تا شب صبر می‌کردم و دوباره به راه می‌افتادم.

ناگهان تخته سنگی نظرم را جلب کرد که همانند شمشیری از دل شن‌ها بیرون زده بود. لرزان مسیرم را به طرفش کج کردم اما بعد از چند قدم دیگر نتوانستم و روی زمین افتادم. آن قدر شن‌ها داغ بودند که به محض خوردن صورتم به روی آ‌ن‌ها، صدایی از درد از گلویم برخاست و سرم را بالا گرفتم. دستم زیر بدنم گیر کرده بود. هرچه سعی می‌کردم نمی‌توانستم آن را بیرون بیاورم. انگار کوهی روی آن افتاده بود. ناچار به شکم چرخیدم و با یک فشار خودم را بلند کردم. دو دستم می‌لرزیدند و نمی‌توانستند مرا نگه دارند. زانوهایم را جمع کردم و با سری افتاده به جلو پیش رفتم. آن ده قدم هم برای من مثل راه بی‌انتهایی بود. بخاطر داغی شن‌ها، نمی‌توانستم بیش از یک مدت کوتاهی کف دستانم را روی شن‌ها بگذارم. سرانجام آن ده قدم طاقت فرسا تمام شد و خودم را به زیر سایه جمع کردم. تکه سایه در مقابل آفتاب، همانند بهشت بود. با خیال راحت توانستم سرم را روی شن‌ها بگذارم و نفسی بکشم. هر نفسم با خس‌خسی به همراه بود. لب‌های خشکم را روی هم فشردم و چشمانم را بستم. می‌خواستم بخوابم، خوابی که انتهایش یا همه چیز تمام می‌شد یا که رویایی شیرینی می‌بود که به واقعیت ختم می‌شد.

ناگهان از خواب بیدار شدم. انگار گرسنگی و تشنگی نمی‌گذاشت که بخوابم. هرچه سعی کردم دوباره به خواب بروم ولی نتوانستم. کلافه شدم و خواستم از جایم برخیزم ولی با ترس متوجه شدم که بدنم دیگر از من فرمان نمی‌برد. تپش قلبم زیاد شده بود و می‌توانستم آن‌ها را درون سینه‌ام حس کنم. نمی‌خواستم به پایان فکر کنم ولی انگار مرگ نزدیک بود. می‌توانستم صدای قدم‌های مرگ را بشنوم که آرام‌آرام به سمتم می‌آمد. خوشحالی کوچکی درونم جرقه زد، حداقل می‌دانستم که همه چیز تمام می‌شد و راحت می‌شدم.

«ولش کن. زنده نمی‌مونه.»

«نه داره تکون می‌خوره!.»

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

 

«من که جونم رو برای این حروم نمی‌کنم. تو دوست داری نجاتش بدی، بده.»

«برو. کسی جلویت رو نگرفته.»

ناگهان دستم از روی زمین بلند شد. هر چه فکر می‌کردم، من نخواسته بودم که دستم را بلند کنم؛ کسی دستم را گرفته بود. فقط توانستم چشمانم را به بالا ببرم و به هیبت محو روبرویم بنگرم. هر چه پلک زدم ولی دیدم واضح نشد. صداهایی در گوشم می‌پیچید ولی آن‌ها همانند کشی در گوشم کش می‌آمدند و هیچ نمی‌شنیدم. حدس زدم که کفشی جلوی صورتم بود. با قدرتی که نمی‌دانستم از کجا پیدا کرده بودم، دستم را روی کفش گذاشتم و سعی کردم چیزی بگویم ولی فقط صدای نامفهومی از گلویم برخاست. ناگهان سرم از روی شن‌ها بلند شد و توانستم اطرافم را ببینم. مردی مرا بلند کرده بود و سعی می‌کرد با زدن به صورتم مرا هشیار کند. خیلی تلاش کردم تا فقط بگویم: «آب!»

صداها برایم واضح می‌شد. صدای مردی گفت: «دهنت رو باز کن. فقط دو قلپ آب می‌خوری. باشه؟»

با ناتوانی سرم را چند بار تکان دادم. فقط آب می‌خواستم. هیچ چیز به اندازه طعم و تازگی آب برایم عزیز نبود. تا جایی که در توانم بود سرم را به طرف قمقمه درون دست مرد بردم و دهانم را باز کردم. با ریخته شدن آب درون دهانم، آتش درونم رخت بست، اما چه زود تمام شد. حرصم برای آب بیشتر شد. دهانم را برای آب بیشتر باز کردم ولی دیگر خبری نبود. زبانم نرم شده بود و گفتم: «بیشتر. آب می‌خوام.»

صدای مرد گفت: «نباید زیاد بخوری. همین قدر کافیه. بیا بشین.»

صورت مرد در جلوی چشمانم شکل می‌گرفت و دیدم واضح می‌شد. او کورو بود. او مرا به تخته سنگ تکیه داد. زندگی درون بدنم به جریان می‌افتاد و نیرو می‌گرفتم. وقتی توانستم چشمان قهوای کورو را ببینم که به من زل زدند,  گفتم: «صبر کن. من می­تونم راه بیام.»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

 

تا آن زمان آن‌چنان دلم نشکسته بود و غم نداشتم. ترس و تنهایی مرا می‌آزرد و دیدن آن بیابان عذابم می‌داد. دستم را به سختی بالا آوردم و آستین لباسش را گرفتم و گفتم: «می‌تونم راه بیام.»

باید بلند می‌شدم. من این همه راه نیامده بودم که بخواهم این­جا تسلیم شوم. صدای کورو به گوشم رسید که با اعتماد خاطر گفت: «نمی‌روم. صبر می‌کنم تا نیرو بگیری بعد حرکت می‌کنیم.»

پاهای مرا صاف کرد و گفت: «اوضاع لباس‌هات اصلا جالب نیست. فکر نکنم با این کفش‌های داغون بتونی راه بری.»

- می‌تونم، مطمئن باش که می‌تونم؛ فقط یکم صبر کنید.

کورو کفش‌هایم را بیرون آورد. البته دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود.

-کف پاهات تاول زدن. نمی‌تونی راه بری. مطمئن باش یکم جلوتر دوباره می‌افتی روی زمین. پاهات کبود می‌شن.

-من می‌تونم که می‌گم.

کورو از جایش برخاست و نگاهی به اطرافش انداخت. نیم خیز شدم. باید راه ممی‌رفتم،باید بلند می‌شدم. دستانم را اهرم کردم و زور زدم که بایستم ولی نتوانستم. بدن لعنتی دیگر فرمانی نمی‌برد و روی زمین افتادم و شن ها به درون دهانم رفت. بار دیگر به خود فشاری آوردم و از جایم برخاستم. دستم را اهرم تخته‌سنگ کردم و قدمی برداشتم. من می‌توانستم زنده بمانم و زنده می‌ماندم. تلوتلو خوران پا روی شن ها می‌کشیدم و جلو می‌رفتم. دنیا در جلوی دیدگانم همانند دریای طوفان‌زده‌ بود. نمی‌دانم چقدر و چند قدم پیش رفتم، فقط می‌دانم که دیگر توانی در من وجود نداشت و دوباره زمین خوردم. همان­طور که شن های داغ، صورتم را می‌سوزاند، ناگهان خودم را در هوا دیدم. با تعجب نگاهی به پاهایم انداختم ولی آن‌ها هم در هوا معلق بودند. مدت کوتاهی تکان خوردم تا سرانجام توانستم ببینم که روی شانه کورو قرار داشتم. کورو گفت: «نگران نباش. تا جایی که بتونم با هم پیش می‌ریم.»

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

 

باورم نمی‌شد! در آن بیابان نمی‌مردم. می‌دانستم که هیچ‌کس این کاری که کورو کرده بود را نمی‌کرد. با این کارش، خودش را به مردن نزدیک کرده بود. راه رفتن در این بیابان خودش حکم مرگ داشت، چه برسد به این که کس دیگری را هم کول کنی.

- سرباز! سرباز! با تو هستم سرباز!

ناگهان به خود می‌آیم و کاپیتان را در جلوی خود می‌بینم. آن‌قدر خاطراتم برای من شیرین است که همیشه محو دنیای آن می‌شوم. درست است که خیلی سختی داشت، ولی در مقابل شیرینی‌اش چیزی نبود. دستم روی کتری سیاه مانده است و به جای دوری در آسمان می‌نگریستم که خورشید در حال پایین رفتن بود. از جایم بلند می‌شوم و احترام نظامی می‌گذارم.

- عذر می‌خوام قربان!

- حواست کجاست سرباز!

انگار زبانم لال شده بود.

- دیگه تکرار نمی‌شه.

- به من نگاه کن سرباز.

کاپیتان دوست نداشت که مخاطبش به جایی به غیر از چشمانش نگاه کند. روبروی من، زنی سی و پنج ساله ایستاده است. تمام وجودش نشان از قدرت و صلابت دارد. تمام لباس‌هایش از بقیه افراد تمیزتر و سالم‌تر و به دقت آن‌ها را مرتب کرده است.  تنها پناهگاهی است که سر آن یک زن فرماندهی می‌کند. تعجب من زمانی زیاد شد که خود اهالی به خصوص مردان خودشان او را انتخاب کردند. تا الان ندیده‌ام که دیگران چنان احترامی را برای یک نفر قائل بشوند.

- چی‌شده سرباز؟

- نمی‌توانستم چیزی نگویم یا که دروغ بگویم. او همه چیز را می‌دانست.

- قربان هنوز جویندگان نیومدن. داره غروب می‌شه.

- خب که چی سرباز؟

- خب شاید اتفاقی براشون افتاده که نیومدن.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

 

- ببینم مگه روز اولیه که اونا می‌رن بیرون سرباز؟

- نه ولی همیشه خیلی زود برمی‌گشتن نه تا این موقع بیرون باشن.

از تمام صورت کاپیتان، فقط لبانش تکان می‌خورد.

- ببینم مگه تو می‌دونی که اتفاقی افتاده سرباز؟

ابروهایم را بالا دادم. کاپیتان با صدایی که جدی‌تر شده است، می‌گوید: «جواب بده سرباز!»

هیچ وقت دوست نداشت که با اشاره جواب‌اشداده شود.

- خیر قربان!

- پس احمقانه است که این‌طور فکر می‌کنی. شاید کارشون طول کشیده. تا زمانی که مطمئن نشدی، هیچ‌وقت احمقانه فکر نکن. برو سر کارت سرباز.

- بله قربان!

احترام نظامی می‌گذارم و به سمت کتری می‌روم. صدای کاپیتان به من می‌فهماند که او به سمت میز چوبی‌اش می‌رود، همیشه در زمان غروب، مدتی مطالعه و نقشه‌هایی را به امید جای بهتری بررسی می‌کند. افجل به کنار پای کاپیتان می‌آید و پوزه‌اش را به پای او می‌مالد. آن سگ پانزده سال دارد. فکر نمی‌کردم که سگی این اندازه عمر کند و آن هم در این وضعیت. افجل همیشه هم‌پای کاپیتان می‌رود. می‌گویند که افجل را همراه خود از آن طرف دره آورده است. افجل تنها کسی است که دست نوازش کاپیتان را بر سرش حس می‌کند. انگار فقط با نگاه کردن به هم‌دیگر حس و حرف‌های هم‌دیگر را حس می‌کنند. لابد کاپیتان هزاران خاطره با او دارد. روی زانو می‌نشینم و سنگ‌های اجاق را درست می‌کنم. چند تکه چوب بیشتر باقی نمانده است ولی برای امشب کفایت می‌کند.

- می‌خواهی چکار کنی سرباز؟

برمی‌گردم و با نگاه پرسان به او می‌نگرم و می‌گویم: «طبق معمول می‌خوام چای عصرونه رو درست کنم.»

- نیازی نیست سرباز.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

 

با تعلل برمی‌گردم. می‌خواستم دلیل آن را بپرسم ولی کاپیتان هیچ‌وقت دوست نداشت که در مقابل دستورات، چرا بشنود. او هیچ‌زمان برنامه‌ای را تغییر نمی‌داد مگر این که خطر حیاتی داشته باشد. فکری همانند شهاب سنگ از ذهنم می‌گذرد. آب کم شده که کاپیتان این‌طور دستور داده است. چوب‌ها را به جایشان برمی‌گردانم و می‌گویم: «کاپیتان، آذوقه چوب داره تموم می‌شه.»

- می‌دونم. جویندگان چوب هم هنوز نیومدن سرباز.

مشخص است که چیزی فکر کاپیتان را درگیر کرده است. حوصله جواب دادن ندارد و به جای مطالعه، در حال ور رفتن با نقشه می‌باشد. یک چیزی درست نیست. نگاهی به بیرون می‌اندازم، خورشید پشت کوه‌های غرب، پناه گرفته است ولی هنوز خبری از کورو نیست.

- سرباز. برو و به گومو بگو که بیاد.

- بله قربان.

از جایم برخاستم، خواستم بروم که بار دیگر کاپیتان می‌گوید: «سرباز، این لوحه نگهبانیه، بده به روسو.»

- بله قربان.

برگه را می‌گیرم و به سمت درب به راه می‌افتم. نتوانستم درمورد جهت مرگ از او سوال کنم. به خودم لعنت می‌فرستم و راه را ادامه می‌دهم. باید کار کنم تا فکر مرا اسیر خود نکند. سی تا پله را طی می‌کنم و خودم را در آلونک‌های چوبی و آهنی می‌بینم که هر کس به اندازه نیاز خود آن را ساخته است. مادربزرگ، پیرزنی که مسئول پخت غذا است، با تلاش سعی می‌کند تا خاک را با خاک انداز به بیرون براند. چشمان ریز او در میان انبوه چین و چروک صورت لاغرش به طرف من می‌چرخد. چشمانش ضعیف هستند. مادربزرگ می‌گوید: «لیا تویی؟ هیکلت به کس دیگه‌ای نمی‌خوره. چرا عجله داری دختر؟»

لحظه‌ای درنگ می‌کنم و می‌گویم: «کاپیتان با گوموی پیر کار داره.»

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

 

مادربزرگ کپه خاک را بلند می‌کند و کنار درب می‌ریزد و می‌گوید: «اوه! چرا کاپیتان این‌جوری شده. به من پیرزن هم رحم نکرد. از صبح داشتم کار می‌کردم. می‌خواد آب رو کم کنه. می‌دونم.»

ساکت می‌مانم.

- راستی یه ساعت دیگه بیا غذای خودت و کاپیتان رو هم بگیر.

- باشه.

- نامزدت نیومده؟ سهمیه غذاش رو نگه می‌دارم. غصه نخور.

باز حرف کورو به میان آمد. دوست دارم هر چه سریع‌تر بروم.

- مادربزرگ، من باید برم. خیلی ممنون که به فکر هستی. دوباره میام.

آیا، دختر رِک و سو، چند شمع به دست دارد و لی‌لی‌کنان به سمت انتهای پناهگاه می‌رود. با دیدن من، دستش را تکان می‌دهد و بلند می‌گوید: «سلام خاله لیا!»

در جواب او من هم دستم را بالا می‌برم و برایش دست تکان می‌دهم و می‌گویم: «مراقب جلوی پایت باش زمین نخوری.»

در بچگی زمین خوردن یکی از مهارت‌های من بود. روزی وجود نداشت که زمین نخورده بوده باشم. کم‌کم ستاره‌ها سر از پرده سیاهی شب بیرون می‌آورند و چشمک می‌زنند. هوای گرگ‌و‌میش و صدای زوزه باد، دل‌نگرانی من را نسبت به کورو بیشتر می‌کند. نمی‌دانم که کجاست و چکار می‌کند ولی از ته دلم می‌خواهم که سالم باشد.

گومو کنار چاه دراز کشیده و کلاهش را روی سرش گذاشته است و با دستش درحال تمیز کردن دندان‌هایش می‌باشد. بالای سر او خم می‌شوم و می‌گویم: «سلام عمو گومو! خسته نباشی.»

گومو از جایش می‌پرد و با چشمان خسته ولی شاد می‌گوید: «سلام دختر جان. من که هیچ وقت خسته نیستم. فقط ناامیدا خسته هستن.»

لبخندی می‌زنم و می‌گویم: «کاپیتان با شما کار دارد.»

ابرویش را بالا می‌دهد. ادامه می‌دهم

- می‌دونین چکارتون داره؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

 

- نه والا. فقط وقتی که بخواد آب رو کم یا زیاد کنه من رو صدا می‌کنه. با این وضعیت آب، فکرنکنم بخواد اون رو زیاد کنه.

گوموی پیر خم می‌شود و سعی می‌کند بلند شود. با سرعت به طرفش خم می‌شوم و زیر بغلش را می‌گیرم و کمک می‌کنم که بلند شود. گومو در حالی که نفس‌نفس می‌زند می‌گوید: «ممنون دخترم. ممنونم!»

تکه سنگی بر می‌دارد و روی سر چاه می‌گذارد. دستم را به گرمی می‌فشرد و به راه می‌افتد. همان‌طور که دور می‌شود، زیر لب چیزی می‌گوید ولی باد اجازه فهمیدن آن‌ها را نمی‌دهد. آن‌قدر لنگان‌لنگان می‌رود تا در انتهای کوچه باریک گم می‌شود. کم‌کم شمع‌های در آلونک‌ها جان می‌گیرند و لرزان می‌رقصند. گه‌گاهی صدای هم‌همه گنگی از جای‌جای پناهگاه بلند می‌شود و نشان می‌دهد که هنوز زندگی در جریان است. دیدن وجود آن‌ها و شنیدن صدایشان به من دلگرمی می‌دهد. قدم تیز می‌کنم و به طرف دروازه فلزی می‌روم. رودور و روسو بالای آن ایستاده‌اند و دور دست را نگاه می‌کنند. اصلا دلم نمی‌خواهد که رودور را ببینم. از نگاه‌هایش متنفرم. کنار دروازه، چند پله وجود دارد که تا بالای آن می‌رود. دوست دارم از بالا بیابان را ببینم، بیابانی که نیمی از وجودم در آن‌جاست.

با برخورد پاهایم به پله فلزی، سر هر دو به طرف من برمی‌گردد. رودور بلند می‌گوید: «خوش آمدی. بالاخره می‌خواهی قید مرده‌ها رو بزنی و زنده‌ها رو دریابی؟»

با نفرت می‌گویم: «دهنت رو ببند. هیچ کس نمرده و نمی‌میره.»

نگاه رودور روی بدن من قفل شده است. می‌دانم که همیشه مرا برهنه تصور می‌کند. با آستینش، دور دهانش را تمیز می‌کند و می‌گوید: «آن بیرون وحشی‌ها دارن دلی از عزا در میارن.»

مشتم را گره می‌کنم و دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و می‌گویم: «عوضی دهن گشادت رو ببند. کورو مثل تو بزدل و ترسو نیست که پشت دروازه قایم بشه، مطمئن باش برمی‌گرده.»

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

 

حرف‌هایم هیچ تاثیری رویش نگذاشته است، هم‌چنان با دندان‌های زردش به من نگاه می‌کند و لبخندی به لب دارد.

- خواهیم دید که بزدل کیه. دعا کن که برگرده.

روسو انگار صبرش تمام شده است و با تشر می‌گوید: «بس کن رودور. برو سر پستت. آخرین باره که دارم تذکر می‌دم.»

- چکار داری لیا؟

همان‌طور که نفس می‌گیرم، می‌گویم: «لوحه نگهبانی را آوردم.»

رودور دستش را دراز می‌کند و می‌گوید: «بده به من.»

لوحه را بالا می‌گیرم و می‌گویم: «کاپیتان گفته که بدم دست روسو نه به عوضی‌ها!»

رودور دستش را کنار می‌کشد و سرش را برای روسو تکان می‌دهد و می‌گوید: «دستور کاپیتان باید اجرا شود.»

روسو که چهل و پنج سال دارد و طاس شده است، لوحه را می‌گیرد و می‌گوید: «چه خبر از کاپیتان؟»

- فکر کنم یه خبرایی شده، گفت که گومو رو بفرستم پیشش.

روسو خواست چیزی بگوید که حرفش را قطع می‌کنم و می‌گویم: «هیچ خبری از جویندگان نشده؟»

رودور با ریشخندی می‌گوید: «نشده و نمی‌شود.»

دوست ندارم جوابش را بدهم. روسو دستی به ریشش می‌کشد و می‌گوید: «هیچ خبری نیست. جویندگان آب و چوب هم هنوز نیومدند.»

نگاهم را به بیابان می‌اندازم. فقط باد، شن‌ها را به سمتی می‌برد و در بیابان جولان می‌دهد. چند تپه کوچک، خط صاف افق را برهم می‌زنند. کمی آن‌طرف‌تر، پناهگاه دیگری وجود دارد که نور مشعل‌هایش جایش را نشان می‌دهد. روسو می‌گوید: «خیلی اوضاع خراب شده، دیگه هیچ چیز پیدا نمی‌شه. بچه‌ها دفعه قبل تا کارخونه سی کیلومتری این‌جا رفتند و برگشتند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

 

بقیه جویندگان پناهگاه های دیگه همه جا رو غارت کردن. تمام دیوار فلزی رو هم کندن و بردن.»

رودور لوحه را می‌گیرد و می‌گوید: «من پاس چندم‌ام؟»

با دقت نگاهی به آن می‌اندازد. پیشانی‌‌اش خط می‌افتند و می‌گوید: «چهار تا شیش! نه من که دیشب این موقع بودم.»

نارضایتی در هیبتش مشخص است.

- زنکه ...!

روسو لوحه را می‌قاپد و چانه رودور را در دست کلفتشمی‌گیرد و می‌گوید: «دهنت رو ببند! دیگه داری زیادی حرف می‌زنی.»

رودور با دو دستش، دست او را می‌گیرد و با لکنت می‌گوید: «هو! هو! چه خبرته. دستم رو ول کنن.»

می‌توانم ترس را در چشمان او ببینم. دلم می‌خواهد فکش را خورد کنم. خودش را عقب می‌کشد و می‌گوید: «به تو که نگفتم این‌جوری تند می‌شی.»

- گورتو گم کن!

رودور با بدن لاغر و تکیده تعلل می‌کند. می‌داند که حریف روسو نمی‌شود. به طرف دیوار برمی‌گردد و آرام آرام دور می‌شود. هر از چند گاهی برمی‌گردد و نگاهی به من می‌اندازد.

نگاهم را می‌گیرم و به افق می‌اندازم. اجازه می‌دهم که آتش تنفر درونم خاموش شود. در افق، چند سایه انسان مانندی در حال حرکت هستند. با دیدن آن‌ها، قلبم به تپش می‌افتد. شاید خودشان هستند. از آن مسافت تشخیص آن‌ها سخت است. با دست آن‌ها را نشان می‌دهم و می‌گویم: «آن‌ها جویندگان هستند؟»

روسو قدمی به جلو برمی‌دارد و می‌گوید: «کو؟ کجاست؟»

سرش را می‌گیرم و به سمت سایه‌های سیاه می‌چرخانم و می‌گویم: «اون‌جا، کنار اون تپه. اون گوشه که سنگ بزرگی روی زمین افتاده.»

 

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

 

- ها، راست میگی. ولی چرا این‌قدر از هم جدا هستند؟ فکر نکنم که به این سمت در حرکت باشن.

هرچه سعی می‌کنم ولی نمی‌توانم آن‌ها را تشخیص بدهم. روسو چشمانش را تنگ می‌کند و می‌گوید: «از این‌جا نمی‌شه فهمید، باید بزارین بیان جلوتر ولی رفتارشون که به نیروهای ما نمی‌خورن.»

نمی‌توانم صبر کنم و کاسه صبرم لبریز شده است. آن‌قدر منتظر شده‌ام که دیگر آرام و قرار ندارم. از تمام قلبم می‌خواهم که آن‌ها جویندگان ما باشند. صدای پایی از روی دیوار به بالای دروازه نزدیک می‌شود. روسرو(روسو نبود؟) به طرف دیوار برمی‌گردد و می‌گوید: «گِد پستت تمومه؟»

پسر جوانی با موهای بور سرش را تکان می‌دهد. خستگی درون چشمان آبی‌اش موج می‌زند. سلاحش که یک دشنه بلند است را کنار تیرآهن دروازه می‌گذارد و می‌گوید: «چیزی شده؟»

- نه. سر راهت کاپیتان را هم صدا بزن.

گِد آن‌قدر بی‌حوصله است که دیگر سوالی نمی‌پرسد و به سمت پایین پله‌ها می‌رود و می‌گوید: «می‌رم می‌خوابم. پست بعدی بیدارم کن.»

گِد با سری افتاده دور می‌شود. رد او  را دنبال می‌کنم؛ کنار دیوار، چند نفر از اهالی پناهگاه نشسته‌اند و چیزی می‌خورند. باد صدای خنده آن‌ها را به همراه می‌آرود. پسر پانزده ساله‌ای به نام رِف، مسئول روشن کردن فانوس‌ها و گذاشتن آن‌ها در سرتاسر مسیرهای رفت آمد است. روشنایی فقط تا ساعت هشت شب ادامه دارد و بعد از آن خاموشی زده می‌شود. انگار کار ساخت دیوارِ رو به بیابان درشب هم ادامه دارد. کارگران آماده شروع کار خود می‌شوند. نگاهم را برمی‌گردانم. روسو صورتش جدی شده است و هم‌چنان آن سایه‌ها را نگاه می‌کند. با اضطراب می‌گویم: «چیزی شده؟»

- حس خوبی ندارم. مطمئن هستم که آن‌ها بچه‌های ما نیستن. نگاه کن، چند تا بهشون اضافه شده و دارن تو محیط پخش می‌شن.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

 

حرفش درست است، حرکت‌شان نامنظم و بی‌هدف است. خودم هم می‌دانم. همیشه با دیدن او قلبم آرام می‌گرفت و از مسافت زیادی هم می‌شناختمش، اما الان قلبم آرام نیست. آن سایه ها هیچ‌کدام کورو نیستند. چیزی که در ذهنم است را بازگو می‌کنم: «روسو، فکر می‌کنی این‌ها وحشی‌ها هستن؟»

به سن او می‌خورد که آن‌ها را دیده باشد ولی مشکل این‌جاست که او هم از اهالی این‌طرف دره است. فقط کاپیتان و گومو پیر از آن‌طرف آمده‌اند.

- من تا الان وحشی ندیده‌ام. حتی پناهگاه کناری هم تا الان آن‌ها را رویت نکرده. هیچ جویند‌ه‌ای که من بشناسمش هم خبر از اون‌ها نداده. چند روز پیش چند تا رهگذر ناشناس درمورد وحشی‌ها حرف زدن وگرنه الان پونزده ساله که هیچ کس اون‌ها  رو ندیده.

برای تاکید می‌گویم: «ولی هیچ‌کدوم از جویندگان برنگشتن. فکر نمی‌کنی اتفاقی یا چیزی اون‌ها رو از اومدن بازداشته؟»

- خط مرگ سه روزه، اگه تا سه روز دیگه برنگردن، مطمئن باش دیگه برنمی‌گردن. اگه هم بیشتر از سه روز زنده بمونن، باز آب و غذا ندارن.

دلم با شدت می‌ریزد. کلمه مرگ برایم سخت است و نمی‌توانم آن را هضم کنم. نمی‌خواهم حرف‌های دیگران باقی مانده امیدم را بگیرند. آن کورویی که من می‌شناسم هیچ وقت درمانده نمی‌شود و توی هر شرایطی از پس آن برمی‌آید. بیرون رفتن هر روز او، هیچ فرقی با جدال با مرگ ندارد. هر موقع که او می‌رود، سیر او را نگاه می‌کنم. آن‌قدر می‌ایستم تا هیچ اثر از او نبینم. تمام رفتار و حرکاتش را بلدم، از چند کیلومتری هم که ببینمش، به راحتی او را می‌شناسم. بارها با یک‌دیگر روی همین دروازه ایستاده و افق را نگاه کرده بودیم. همین که در کنارش می‌ایستادم، برای من کافی بود. حضور و دیدنش برای من از هر چیز آرامش بخش‌تر بود. هنوز گرد و خاک آخرین قدم‌های او را هم به یاد دارم که با آرامی دور می‌شد.

- لیا؟ لیا؟

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

 

انگار دوباره در دنیای خودم و کورو غرق شده‌ام. روسو صدایم می‌کند. پلک‌هایم را برهم می‌زنم و می‌گویم: «چی شده؟»

- به چی خیره شدی؟

- هیچی، اتفاقی افتاده؟

- اوضاع خرابه. ببین شب شده ولی هیچ کدوم از اون سایه‌ها چراغ‌هاشون رو روشن نمی‌کنن.

در صدای روسو بی‌اعتمادی موج می‌زد. کم‌کم سایه‌ها با شب یکی می‌شدند. صدای قدم‌هایی در فضا می‌پیچد و من به سمتش می‌چرخم. کاپیتان با سگ‌اش شاک با سرعت و چابکی از پله‌ها بالا می‌آید. به عقب می‌روم و برای او جا باز می‌کنم. روسو با فاصله از او قرار می‌گیرد. شاگ بین پای من و کاپیتان می‌ایستد. چشمان کاپیتان با سرعت روی نقطه‌ای ثابت می‌شود. روسو می‌خواهد چیزی بگوید که دست کاپیتان بالا می‌رود و او ساکت می‌ماند. وقتی در جهتش نگاه می‌کند، متوجه می‌شود که به آن سایه‌های محو می‌نگرد. من با این که می‌دانستم که سایه‌ها کجا هستند ولی به سختی آن‌ها را می‌دیدم اما او به راحتی آن‌ها را پیدا کرد. اخم می‌کند و پیشانی‌اش چین می‌افتد. برای لحظه‌ای حس می‌کنم که سست شده است و نفس‌هایش تند شده‌اند اما دیری نمی‌آید که باز همان چهره و نگاه سخت به صورتش باز می‌گردد و می‌گوید: «از کی پیداشون شده؟»

رسو به جلو قدمی برمی‌دارد و می‌گوید: «از غروب به بعد.»

- وحشی نیستن، شب‌گردهای اون‌طرف دره‌ان.

ترس و ناباوری در چهره روسو رسوخ می‌کند. می‌خواهد چیزی بگوید ولی زبانش یاری نمی‌کند. بعد از تلاش زیاد لب‌هایش بی‌رمق به حرکت در می‌آیند و می‌گوید: «این که اصلا خوب نیست. چطور بعد از پونزده سال...»

- هنوز خوب ندیدی. این‌ها شوخی هستند. بزار وحشی‌ها رو ببینی.

روسو می‌پرسد: «قربان نیازی هست نگهبان‌ها رو زیاد کنیم؟»

- فعلا نه، به همون روال قبل ادامه بدین؛ نیاز شد می‌گم.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو

 

کاپیتان دندان‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و با خود می‌گوید: «پس راست بود.»

حرفش را می‌خورد و با جدیت ادامه می‌دهد: «استراحت بسه. بگو که کار دیوار رو شروع کنن. امشب برای ما خطری ندارن ولی فردا شب فکر کنم دردسر ساز بشن. به اهالی پناهگان(پناهگان کجاس؟پناهگاه ها منظورته؟) بگو که هر چی پارچه اضاف و بدرد نخور دارن رو بدن دست رِف تا مشعل درست کنه. ازش بپرس که چقدر صمغ  و قیر داره. اگه کمه که جوینده بفرستیم. راستی فرمانده، اوضاع نیروها خوبه؟»

- تقریبا قربان. پست مداوم خسته‌اشون کرده. آفتاب هم از طرف دیگه آدم رو عذاب می‌ده. ولی فعلا اوضاع خوبه.

- غذاشون رو نسبت به بقیه افرادی که کمتر کار می‌کنن بیشتر کن. خودم‌ هم می‌زارم توی لوحه نگهبانی. روزی جای چند تا نگهبانی می‌دم که بچه‌ها برن استراحت.

- نیازی نیست قربان!

کاپیتان با چشمان (با چشمان چجوری؟)نگاهی به روسو می‌اندازد. روسو سرش را به عنوان تایید تکان می‌دهد و می‌گوید: «حتما قربان!»

کاپیتان شتابان به پایین می‌رود و شاگ هم در پسش روانه می‌شود. میانه راه درنگ می‌کند و می‌گوید: «سرباز؛ زود برگرد به اتاق. حواس نگهبان‌ها رو پرت نکن!»

می‌گویم: «حتما قربان.»

ناچار از دروازه پایین می‌آیم و به سمت بالای تپه به راه می‌افتم. درون پناهگاه جنبشی به راه افتاده است. کاپیتان بین کوچه‌های باریک می‌رود و با دستورهای کوتاه به اهالی فرمان می‌دهد. صدایش را می‌شنوم که می‌گوید: «فلز‌های نوک تیز را روی دیوار وصل کنید. شما چند تا تیر آهن پشت دیوار بزارین که اهرم نگه‌دارنده دیوار باشه. آلونک‌های کسایی که بیرونن رو خراب کنین و ازشون برای دیوار استفاده کنین. حرفش دگرگونم می‌کند.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سه

 

گاهی تنفر از او در وجوم ریشه می‌دواند. این حرفش یعنی که آن‌ها دیگر برنمی‌گردند. به سرعت خودم را به اتاق می‌رسانم، دوست ندارم رودور جلوی راهم را بگیرد.

خودم را در جلوی غار می‌بینم، دلتنگی امان نمی‌دهد و همان‌جا کنار ورودی می‌نشینم و شانه‌ام را به دیوار تکیه می‌دهم. اتاق تاریک است ولی توان این که بلند شوم و شمع‌ها را روشن کنم را ندارم. پناهگاه به تب و تاب افتاده است. همه مثل مور و ملخ در حال تکاپو هستند. کاپیتان همه را به زیر کار کشیده است. نمی‌دانم ولی حسم می‌گوید که کورو به من نیاز دارد. او در آن بیرون است و به من فکر می‌کند. می‌توانم با قلبم حسش کنم. ناخودآگاه نگاهم به آلونک کورو می‌افتد که هیچ نوری در آن نمی‌درخشد. هر شب این موقع جلوی آلونک می‌نشست و وسایلش را تمیز می‌کرد و هر از گاهی به بالا نگاهی می‌انداخت و به من لبخند می‌زد. من به امید پیاده‌روی شبانه تا شام صبر می‌کردم. حس بدی وجودم را می‌گیرد. از دیدن پناهگاه می‌ترسم. تک‌تک جاهای آن، نقشی از خاطراتمان است. می‌خواهم پایین بروم و جلوی خراب کردن آلونک او را بگیرم ولی می‌دانم که کارم در مقابل کاپیتان احمقانه‌ است.

سرم را پایین می‌اندازم و کف اتاق نگاه می‌کنم. چشمانم روی تکه کاغذی قفل می‌شود. با شک دستم را دراز می‌کنم و آن را بر می‌دارم. زیر نور نارنجی متوجه می‌شوم که عکس قدیمی است. چشمانم را تنگ می‌کنم تا در زیر نور کم بتوانم نقش آن را تشخیص دهم، عکس گنبدی شیشه‌ای بزرگی را نشان می‌داد. با سرعت از جایم بلند می‌شوم. باید شمعی روشن کنم تا بتوانم آن را درست ببینم. به سمت میز کاپیتان می‌روم و کشو را باز می‌کنم. همه چیز مرتب و منظم کنار هم چیده شده‌اند. کبریت را بیرون می‌کشم. کبریت ها ساخت شمال و دست ساز هستند. یکی را آتش می‌زنم و شمع را روشن می‌کنم. زیر نور آن، عکس شهری را می‌بینم که یک گنبد شیشه‌ای بزرگی روی آن قرار دارد. درون گنبد، شهری در دل گل و گیاه و درخت جا خشک کرده است. این آخرین شهر شیشه‌ای روی زمین بود و روزگاری کاپیتان درون آن زندگی می‌کرده است. وقتی عکس را برمی‌گردانم، متوجه می‌شوم که یک عکس دیگر هم پشت آن چسبیده است.

 

@sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...