رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
نویسنده

داستان دلبر بی نشان | مریم خسروی کاربری انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

ناظر داستان: @paayizeh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

***

حدود دو ماه از روزی که پاشا مرا از بیمارستان به خانه اش برد می گذرد. طی این مدت، هر کاری برای سلامت جسم و روح من انجام داد. هر روز مرا به مکان های دیدنیِ شهر می برد و عکاسیِ حرفه ای را یادم می داد. رابطه ام با اون مثل یک دوست صمیمی شده است. شب ها دیر به خانه می آید و زود به اتاقش می رود. می گوید دوست ندارد با وجودش مرا مورد آزار قرار دهد. تنها مردی که کنارش احساس امنیت و آرامش داشتم، پاشا بود. خانواده ام با تمام سخت گیری هایشان، به این دوری رضایت داده بودند. هر بار که دادخواست طلاق برای رهی ارسال می شده، به خانه مان می رفته و قصد کشتن مرا داشته. 

امروز صبح پاشا و طیبه، به دادگاه رفتند تا حکم آخر دادستان را دریافت کند. رهی در هیچ کدام از جلسات حضور نیافته بود و به همین علت من توانستم دادخواست طلاق غیابی بدهم. مضطرب و پریشان در حیاط خانه پاشا قدم می زدم. دوست دارم هر چه زودتر بیایند و خبر آزادی ام را بدهند. 

با صدای چرخیدنِ در روی پاشنه، سریع به همان سمت می روم. پای چپم هنوز کمی لنگ می زند. پاشا و طیبه با حالتی آشفته وارد خانه می شوند. چیزی در دلم پایین می ریزد و زانوهایم سست می شوند. دست لرزانم را به دیوار تکیه می دهم و با صدایی مشوش می پرسم:

- چ... چی شد؟

طیبه نگاه کوتاهی به من می اندازد و عصبی کوله اش را روی زمین پرت می کند. بی اختیار عصبی می شوم و صدایم را بالا می برم.

- بهت میگم چی شد؟

طیبه با صورتی اخم آلود مقابلم می ایستد هر دو دستش را به حالت عمود بالا می برد. قبل از آن که من حالت تدافعی بگیرم، شروع به تکان دادن دست هایش می کند و با خنده می گوید:

- تموم شد و تموم شد... وااای خدایا شکرت!

دستم را از دیوار بر می دارم و روی صورتم می گذارم. باورم نمی شود این کابوس چند ماهه تمام شده باشد. با نگاهی بغض آلود، به پاشا خیره می شوم. اگر او نبود چه می کردم؟ پاشا به من کمک کرد به زندگی باز گردم. کمک کرد نفس کشیدن را جور دیگری یاد بگیرم. نفس هایی که انتهایش به درد و سوزش ختم نمی شود، نفس هایی که عطر عشق دارند.

ویرایش شده توسط مریم خسروی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 16 

نگاهم را به طیبه می دوزم. بیش از حد خوشحال و بشاش است. ریگ ریزی از روی زمین بر می دارم و به سمتش می اندازم. با این حرکت من دست از تقلا بر می دارد و نگاهم می کند.

- من باید خوشحال باشم، تو چته؟

شکلاتی از جیبش بیرون می آورد و در دهانش می گذارد. در حین جویدن شکلات، می گوید:

- نفهم به دنیا اومدی، نفهم از دنیا میری... وایسا من برم تا بفهمی واسه چی خوشحالم.

گیج و منگ نگاهش می کنم. باز هم مثل همان زمان هایی شده، که حرکاتش قابل پیش بینی نبود. در یک چشم بر هم زدن، کوله اش را بر می دارد و از خانه بیرون می رود. لبخندی به دیوانگی هایش می زنم و سر به زیر، به سمت پاشا می روم. کنار در ورودی خانه ایستاده و دست به جیب نگاهم می کند. بدون این که نگاهش کنم، می گویم:

- ممنونم بابت همه ی محبتات... اگه عمری باقی باشه جبران می کنم.

فاصله اش نزدیک است. بوی عطر گرم و مردانه اش سلول های احساسم را تکان می دهند. صدایش آرام است، مثل موجی که آهسته شن های ساحل را نوازش می کند.

- میشه الان جبران کنی؟

آرام سرم را بالا می گیرم. چشم هایش چلچراغ شب های تاریک من است. عشقِ او با گوشت و استخوان من آمیخته شده. اما من زنی مطلقه بودم و همین کار را خراب می کرد. به آنی اشک درون چشمانم حلقه زد. با صدایی گرفته گفتم:

- هر موقع تو بخوای جبران می کنم.

لبخند دندان نمایی زد، که همین باعث شد گوشه چشم هایش چین بیفتند. جذابیت های این مرد، مرا به هیجانی از جنس عشق وا می داشت. با باز شدنِ جعبه ای مقابل صورتم، چشم از نگاه او می گیرم. آتش به جانم می افتد. بغض مانند گدازه های یک آتش فشان در گلویم فوران می کند و مواد مذابش پوست صورتم را می سوزاند. پاشا با انگشت اشک هایم را پاک می کند.

- چرا گریه؟ من دوستت دارم... می خوام باقی عمرم رو با تو بگذرونم.

دستی به صورتم می کشم و نفس حبس شده ام را بیرون می دهم. نگاهش را شکار می کنم و بی پروا می گویم:

- من الان یه دختر مطلقه ام... ولی تو یه پسری که...

اخم کرده میان کلامم می دود.

- اصلا از این حرف ها خوشم نمیاد! من عاشق توام، توام عاشق منی، پس این عقد چه از لحاظ سنت و چه از لحاظ پیوند قلب درست در میاد.

حالت زاری و گریه ام را پس می زنم و با چشمان درشت شده نگاهش می کنم.

- عقد؟ کجا سیِر می کنی واسه خودت؟ 

دستانش را پشت کمرش قفل می کند و با شیطنت ابرو بالا می اندازد. متوجه کار هایش نمی شوم. همان طور محو حرکاتش هستم، که با صدای بلند می گوید:

- طیبه خانوم، بی زحمت مهمون ها رو راهنمایی کن!

متعجب از او فاصله می گیرم و به در حیاط می نگرم. مادر، پدر، امین و طیبه وارد خانه می شوند. دست و پایم یخ زده بودند. هنوز مهر طلاق من خشک نشده، ولی دیگران برایم تدارک عقد و عروسی دیده اند. مادر مرا محکم در آغوش می گیرد و می گوید:

- مجبور بودیم مادر! حداقل این طوری خیالم راحته مدام پیش این آقا پاشا هستی و دست اون عوضی بهت نمی رسه.

پدر هم حرف او را تصدیق می کند. بعد از یک حساب دو دو تا چهار تا، خودم هم به این نتیجه رسیدم کار درست همین است. شاید مردم برایم هزاران حرف می ساختند، اما در عوض جانم در امان بود. آن هم کنار کسی که عاشقانه دوستش دارم. 

وقتی همگی وارد خانه می شوند، پاشا گوشه ای می ایستد و اشاره می کند به سمتش بروم. لنگ لنگان به سمتش می روم و مقابلش می ایستم. سرم را بالا می گیرم و به چلچراغ چشمانش خیره می شوم. سرش را کمی پایین می آورد و به آهستگی نجوا می کند:

- تو زیبا ترین عکسی بودی که به قاب زندگیم نقش داد، دوستت دارم دلبر بی نشانم!

مانند خودش می گویم:

- تو مجموعه ای از جذاب ترین منظره های عکاسی هستی، با تموم قلبم عاشقتم!

نگاهم را از چشمانش می گیرم و به شکستگی ابرویش می دوزم. بی هوا روی پنجه پا بلند می شوم و بوسه ای کوتاه روی زخمش می نشانم. در حالی که وارد خانه می شوم، می گویم:

- همیشه عاشق کارای ممنوعه ام!

بر می گردم و نگاهش می کنم. لبخند دل نشینی می زند و هر دو وارد خانه می شویم. زندگی بعد از سال ها روی خوشش را به من نشان داد. بعد از یک عمر زندگی کردن زیر سایه ی حرف مردم، حالا طعم و لذت خوشبختی واقعی را می چشم. رسیدن به پاشا، اوج آرزو های صورتی من بود. وقتی عکس دو نفره مان در یک قاب قرار گرفت. دیگر هیچ چیز جز مرگ، مانع عشق ورزیدنمان نمی شد. عشق چاشنیِ صبوری و کمی بی خیالی برای من نیاز داشت‌. عشق، عکس دو نفره ای شد که به روز هایم امید بخشید.

#پایان

98.10.29

بررسی و تایید: Z, alifarhani

***

سخن نویسنده: سلام دوستان گلم. هدف من از نوشتن این داستان، به تصویر کشیدن باور ها و عقاید غلطی بود که متاسفانه همواره در جامعه دیده میشه. امیدوارم از خوندن داستان لذت ببرید.

ویرایش شده توسط z.farhani.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

@زهراتیموری زهرا جان تموم شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...