رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
hana81

کودکی تلخ اما شیرین | دختر تابستان

M@hta

💎سطح قلم: خوب💎

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

دو پیام خصوصی برای شما با عنوان های " تایید رمان...+ تست قلم" و " ناظر رمان..." فرستاده شده. ابتدا سه پارت از رمان رو برای من ارسال کنید و در صورت تایید شدن پارت ها، پارت گذاری در تاپیک رمانتون رو آغاز و ناظر مربوطه رو پایان هر پارت جدید تگ کنید. در صورت تایید نشدن رمانتون به این تالار ارجاع داده میشید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

ناظر رمان: @ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتم

صدای علی از پشت اتاق منو از افکارم بیرون کشید:

- حنانه بیا شام. 

- باشه، علی برو الان می یام. 

صدای اعتراض گونش باعث شد، اخمام توی هم گره بخوره:

- بیا دیگه گشنمه. 

- گفتم برو الان می یام. 

ساعت نه شبه، وای خدایا من کی این قدر گریه کردم؟ اصلا چرا وقتی می رم تو فکر گذشته ام زمان از دستم در می ره؟ باید کم کم با خودم کنار بیام، دیگه نباید برم تو فکر اون گذشته لعنتی، آره درستش همینه! از روی تخت بلند شدم تو آینه به خودم یه نگاهی انداختم. خداروشکر چشم هام ورم نکرده وگرنه باید جواب می دادم که چرا گریه کردم. در اتاق رو باز کردم و مستقیم رفتم سمت دستشویی که روبه روی اتاقم هست و یه آب به صورتم زدم و رفتم شام خوردم. بعد از خوردن شام دوباره داخل اتاقم اومدم. لب تاپم مثل همیشه روشن بود. رفتم یه سری داخل انجمن توی، این مدت کم رفقای خوبی پیدا کردم. ای کاش بهار الان بن نبود و می تونستم باهاش حرف بزنم، اه دختر کل شق، ده دقیقه رفتم شام خوردم و اومدم نمی دونم چی کار کرده بن شده، ای کاش عجله نمی کرد. امشب هر جور شده باید با یکی حرف بزنم تا حواسم پرت بشه و گرنه دوباره می شینم گریه می کنم. باز خداروشکر حنا آنلاین هست تا آفلاین نشده برم سریع پی ویش. 

- سلام حنا، دختری در مزرعه. 

- سلام حنا خوبی؟

- نه.

- چرا؟

- نگران بهارم. 

- بابا مگه نگفتی پنج روز بن هست، بعد باز می شه. 

- خب اره.

- خب، صبر بده تا باز بشه. 

- باش. 

از چت با حنا  بیرون اومدم،رفتم  یه ذره دیگه داخل انجمن چرخیدم و برای بهار استوری گذاشتم، بعدش هم ساعت یازده بود که از سایت اومدم بیرون. رو تختم دراز کشیده بودم و دوباره مغزی که بی اجازه به گذشته فلش بک می زند. 

***

ویرایش شده توسط hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نهم 

یکم مهرماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت: 

همه دختر بچه ها دست در دست مادر هایشان راهی مدرسه می شدن. بعضی ها با چشم های گریان و بعضی ها هم مانند حنانه اصلا برایشان مهم نبود که قرار است از مادرهایشان جدا شوند. خب یکی مثل حنانه حق داشت، خیلی هم حق داشت! دختری که از شش ماهگی اش از مادرش جدا بود. آن هم نه یک ساعت؛ بلکه هفت - هشت ساعت دیگر این برایش عادی بود، تازه به گریه بچه ها هم می خندید و مدام پیش خودش می گفت:

- اه! چه بچه های لوسی.

باید این را هم می گفت، وقتی کسی را نداشت که نازش را بکشد یا اشک چشمانش را پاک کند مگر غیر از این هم انتظار می‌رفت؟! دختری از جنس سنگ! چه قدر این کلمه برای حنانه ای که تازه با مرگ آقا جانش کنار آمده بود سازگاری داشت. مادرش تنها منتظر ماند تا کلاس کودکش مشخص شود و او را راهی بکند تا به سر کار برود. 

مادرش بوسه ای بر گونه ی همچون برف دخترکش کاشت و گفت:

- خدافظ دخترم. مراقب خودت باشیا!

دخترک با همین حرف ها نیز دلگرم می‌شد، لبخندی بر لبایش نشست:

- چشم مامان، خدافظ.

و بعد در حالی که از آنجا دور می‌شد، دستی بر مادرش تکان داد و بعد به سمت کلاسش پا تند کرد.

روز اول با یک دختری به اسم ساینا دوست شد. چه قدر با هم گفتند و خندید، چه قدر روز اول مدرسه به هر دو آنها خوش گذشت. روز ها از پس هم پیشی می گرفتن آن دو تا باهم دوست های صمیمی شدن. تا اینکه معلم کلاس شروع کرد به یاد دادن حروف الفبا. چه کسی از دل این کودک خبر داشت؟ چه کسی می دانست که او در خانه کسی را ندارد که به او خواندن و نوشتن را یاد بدهد و باید خودش به خودش خواندن و نوشتن را یاد بدهد، باید خودش به خودش بگوید این (الف) است، این (ب) است و...

خودش می خواند و خودش می نوشت، تا اینکه در یک غروب جمعه اتفاقی افتاد...

***

با خمیازه ای که کشیدم به افکار مزاحمی که هر دفعه سراغم می آمد و باعث اشک، روی گونه هایم می‌شد، بیرون آمدم.  و دیگر اجازه پیش روی به آن افکار مزاحم را ندادم، اصلا دلم نمی‌خواست دیگر گذشته بار دیگر به سراغم بیاید؛ اما مگر دست خودم بود؟ مگر ذهنم اجازه می‌‌گرفت تا بسوی گذشته ام قدم بردارد؟!

@مرضیه علیش  

ویرایش شده توسط hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت دهم 

صبح با صدا زدن های مداوم مامانم از خواب بلند شدم.

- حنانه، بلند شو. 

- حنانه! 

غلتی در جام زدم و با صدای دورگه ای گفتم:

- بله مامان، به خدا بیدارم. 

دوباره صدای کلافه ی مامان بلند شد:

- خب بلند شو، الان اون دختر هم می یاد سر ایستگاه، گناه داره. 

- مامان، فاطی تازه از خواب بیدار شده ولی چشم الان بلند می شم. 

با هزار زور زحمت از جام بلند شدم، رفتم دست و صورتم رو شستم و بعد هم به دنبال مامانم گشتم تا بهش سلام کنم.

مامانم سرگرم کار خودش بود، که با سلامی که من دادم دست از کارش کشید:

- سلام. 

مامانم با چشمای خمارش نیم نگاهی بهم انداخت:

- سلام صبحت بخیر. 

- صبح شما هم بخیر باشه مامان. 

صدای مردونه ی بابام باعث شد به طرفش بچرخم

- سلام دخترم!

با صدای بابام به سمتش چرخیدم و جواب سلامش رو دادم. 

- سلام بابا صبحتون بخیر. 

رفتم تو اتاقم تا لباس بپوشم و برنامه مدرسه ام رو درست کنم برم مدرسه. مدام فقط یک چیز در ذهنم تکرار می شد، چرا؟ چرا من؟ چرا من نباید مثل بقیه هم سن هام بچگی می کردم؟ و چرا های زیادی که هیچ وقت براشون جوابی پیدا نمی کنم. 

با دادی که مامانم زد به طور کامل از فکر و خیال بیرون اومدم. 

- حنانه بدو شیش و نیم شد. 

وای بیچاره شدم، الانه که فاطی خفم کنه. 

با عجله کیف خردلی رنگم رو برداشتم‌.

- اومدم، اومدم مامان. 

@مرضیه علیش @برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت یازدهم 

سریع کیف خردلی و چادرم رو برداشتم، از اتاق بیرون رفتم. تغذیه هام رو برداشتم، از در خونه بیرون زدم. وقتی از مجتمع اومدم بیرون دیدم که فاطی بنده خدا سر ایستگاه یک لنگه پا ایساده. می دونم الان قیافه دمقم رو ببینه می گه چته، می دونم هم به هر کسی به خواهم دروغ بگم به فاطی نمی تونم. 

فاطی دختر ریزه میزه ای که با چادر سیاه و کتاب بدست با چشمانی مشکی و موهای مشکی فری که من بی اندازه عاشقشون هستم، توی این هوای سرد زمستونی منتظر من ایستاده. دیگه بیشتر از این منتظر نذاشتم و رفتم جلو بهش سلام دادم:

 - سلام فاطی. 

- سلام حنا، امروز هم دیر اومدی، من سوار شصت و هشت بودم، پیاده شدم. 

- ببخشید خواب موندم. 

- اشکال نداره. حنا؟! 

عالی شد، فهمید پکرم و تا نفهمه هم دست از سرم بر نمی داره خودش خوب می دونه اگه گیر نده من زبون باز نمی کنم.  

- جونم. 

- چته قربونت برم؟ می دونم یه چیزیت هست پس خودت بگو.

- فاطی؟! 

- جان فاطی، دوباره رفتی تو فکر، دوباره بهش فکر کردی؟

فقط تونستم سرم رو تکون بدم، فهمید که بغض گلوم رو گرفته، فقط دستم رو  و گرفت پشت دستم رو چند بار با انگشت شستش نوازش کرد. دیگه هیچی نگفت، تا اتوبوس اومد و سوار اتوبوس شدیم رفتیم مدرسه. اون روز واقعا نفهمیدم چه جوری گذشت یا اصلا معلم ها چی گفتن. هه! اینم زندگی منه، بازم جای شکرش باقی هست بدتر از این نیست. 

@مرضیه علیش @برمن برتو

ویرایش شده توسط hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوازدهم

تو راه برگشت از مدرسه با فاطی بودم. هوا زمستونی بود و داشت بارون می اومد و من بازهم با باریدن بارون یاد گذشته هر چند تلخم افتادم. خیلی هام بهم می گن بچگی خیلی خوبی داشتی و تو قدرش رو نمی دونی، ولی برای من از گذشته ام چیزی جز حسرت نمونده. وقتی مادرایی رو می بینم که چه جوری با بچه های کوچیک شون بازی می کنن یا می خندن، با خودم می گم چرا مامانم با من این جوری رفتار نکرد؟ چرا نزاشت من بچگی کنم؟ و چرا های زیادی که هیچ جوابی براش ندارم. 

با صدای اعتراض گونه فاطی به خودم اومدم و تازه فهمیدم کلی وقته تو فکرم. 

- جونم فاطی؟!

با حرص گفت: 

- فهمیدی چی گفتم؟ 

- بگم نه دعوام می کنی؟ 

- نه، به جاش این آهنگی رو که گفتی بزار رو نمی زارم. 

هرچی التماس بلد بودم رو ریختم تو چشام و بهش گفتم: 

- فاطی! 

با صدای نگرانی گفت: 

- نه حنا، نمی خوام دوباره بری تو فکر، می فهمی؟

با اعتراض نسبت به حرفش گفتم: 

- نه فاطی نمی فهمم، من الان فقط دلم یه آهنگ بارون می خواد، لطفا. 

- باش. 

با خوش حالی از این که تونستم راضیش کنم گفتم: 

- مرسی عشقم.

دیگه تا اتوبوس بیاد هیچ حرفی نزدیم. پنج دقیقه نشستیم تا اتوبوس اومد. سوار شدیم و نشستیم اون آخر و فاطی آهنگ گذاشت من به سمت گذشته ام پرواز کردم.

نبار بارون میدونم دل هوایی میشه
واسه اون نبار بارون
نبار بارون اخه دیدن نداره
حال یه دل داغون
نبار بارون حس خوب اون روزهامون
من عشق تو جاده بارون همون آهنگ همون خیابون
دوباره میخوام
همه عکس خاطرهامون دوتا حلقی که نموند برامون حس چشمات این دل داغون
دوباره میخوام
دوباره میخوام
هرجا دیدی بارون گرفت یادم باش
دلت از این اون گرفت یادم باش
حتی اگه تنگ شد دلت یادم باش
مست اهنگ شد دلت یادم باش
حس خوب اون روزهامون
من عشق تو جاده بارون همون آهنگ همون خیابون
دوباره میخوام
همه عکس خاطرهامون دوتا حلقی که نموند برامون
حس چشمات این دل داغون
دوباره میخوام

نبار بارون - امین رستمی 

***

@مرضیه علیش @برمن برتو

ویرایش شده توسط hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سیزدهم 

حنانه و دوستش شیما باهم به سمت الاکلنگی که در محوطه مجتمعشون بود رفتن. شیما دختری با جثه کوچک و مو های فر و چشمانی آبی درست بر خلاف حنانه بود. هردو سرگرم بازی بودن، که صدای مردی توجه آنها را جلب کرد. 

- سلام بچه ها. 

شیما با همان صدای ریزی و بچگانه اش گفت:

- سلام آقا. 

اما حنانه با همان غرور خاصی که همیشه همراهش بود گفت:

- سلام. 

آن مرد از این همه غرور حنانه به یک باره جا خورد اما خودش را از تنگ و تا ننداخت و با همان صدای بمش گفت:

- به چه دختر های خوبی! دارین بازی می کنین؟!

و باز هم شیما جواب آن مرد را داد.

- بعله. 

حنانه جواب سوالش رو نداد و فقط با سرش حرف دوستش رو تایید کرد. 

- بچه ها، یه سوال بپرسم؟! 

این دفعه بر عکس دفعه قبل که حنانه سکوت کرده بود اول جواب داد:

- آره. 

شیما با همان صدای کودکانه اش روبه مرد کرد و گفت:

- بعله، بفرمایید. 

مرد که فکر نمی کرد حنانه جوابی به سوال او بدهد، گفت:

- می تونید الاکلنگ رو قیچی کنید؟

حنانه، با یک غرور خاصی گفت: 

- بعله که می تونیم، شیما هستی دیگه؟!

- آره هستم، بریم. 

مرد به یک باره از این همه شجاعت یک بچه هفت ساله جا خورد اما چه می شد کرد که خودش گفته بود و باید می نشست تا ببیند این دو دختر می توانند انجام بدهند یا نه؟! 

هردو شروع کردن به تند کردن الاکلنگ، بی خبر از اینکه شاید اتفاقی برایشان بی افتد. نمی دانم، در آن لحظه حنانه در فکر چه بود، که فراموش کرده بود دسته الاکلنگ را بگیرد و از الاکلنگ به پایین پرت شد . 

مرد با صدای گریه شیما کوچک که به خاطر رفیقش اشک هایش جاری بود، سرش رو از گوشی اش بیرون آورد: 

مرد با ترس زبان باز کرد و به شیما کوچک که حالا صورتش از اشک خیس بود، آن چشمان آبی اش حالا رنگ غم گرفته بود نگاه کرد و گفت:

- جونم، دختر گلم؟ 

- آقا هه دوستم، هق ...هق ...

مرد پا تند کرد و به سمت دختری رفت که زیر الاکلنگ با صورتی خونی بی خبر از هر جایی بیهوش شده بود. مرد ترسیده بود، فقط یک کلمه به شیما کوچک گفت: 

- خونشون رو بلدی؟! 

و جواب آن مرد سری بود که شیما به معنای آره تکان داد. 

@مرضیه علیش @برمن برتو @marko_zx @dokhidarya

ویرایش شده توسط hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاردهم 

مرد، حنانه کوچک را از روی زمین بلند کرد و به سمت خانه شان برد، که با صدای شیما دختر بچه کوچک سر جایش ایستاد.

- آقاهه!

- بعله عزیزم. 

- مامان حنانه نینی داره، حنانه این جوری ببینه حالش بد می شه. 

مرد به یکبار خشکش زد. حالا چگونه این دختر بچه را به خانه اش پیش پدر و مادرش برساند؟ آن هم مادری که فرزند تو راهی دارد؟! ناگهان فکری به ذهن مرد خطور کرد و روبه شیما کوچک ایستاد و گفت: 

- ببین اشک هات رو پاک کن، باید به خاطر دوستت هم که شده یک کاری انجام بدی.

شیما، با همان دستان کوچکش تند تند اشکانش را پاک کرد و با سری که تکان داد موافقت خودش رو اعلام کرد.

- ببین برو در خونشون رو بزن، اگه باباش اومد دم در به باباش بگو حنانه خورده زمین بیاد کمک، اگر هم مامانش اومد دم در بگو با بابا حنانه کار دارم، باشه؟!

- چشم. 

زینگ... زینگ...

مردی بلند قد، با چهره ای شاد و لبان خندان، عینکی که بر چشمانش خود نمایی می کرد و آن مو هایی که بخش اندکی از سرش را فرا گرفته بود. جلوی در ظاهر شد. 

- سلام عمو، من خوبم، مامان و بابام هم خوبن، اما حنانه...

تا اسم دوستش را بر زبان آورد، اشک از چشمانش سرازیر شد. پدر به یک باره شکست، تند تند فقط یک چیز را می گفت. 

- شی ... شیما... حنا...حنانه ... کجاست؟

- عمو، بغل اون آقاهه، عمو، صورتش پر از خونه. 

پدر، با دستش به سرش زد و فقط یک چیز را بر زبان آورد. 

- خدایا بچم. 

و به سمت خانه رفت و کلید ماشین را آورد و بدو به سمت آن مرد رفت و حنانه بی جون را از بغل آن مرد گرفت و به سمت ماشیش پا تند کرد. 

***

@مرضیه علیش@برمن برتو @B_0_0_R@marko_zx @dokhidarya

ویرایش شده توسط hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پانزدهم 

پدر کودک غرق در خونش را روی صندلی عقب ماشین سفید رنگش به آرامی قرار داد و مدام قربان صدقه دختری می رفت که اصلا در این دنیا نبود، قربان صدقه دختری می رفت که داشت با مرگ دست و پنجه می کرد. مادر با آن شکم برآمده اش به سمت پارکینگ رفت تا علت حال خراب پدر را از او جویا شود، که با صورت غرق در خون کودکش روبه رو شد و به یک باره روی زانو هایش افتاد، با صدایی که بی شباهت به ناله نبود گفت:

- یا خدا، بچم! 

و صدای هق هق مادر بلند شد و در دل نا آرام پدر آشوبی به پا کرد که فقط خدا می داند. پدر با التماس رو به مادر کرد و شروع به حرف زدن کرد: 

- زهره بلند شو، بلند شو، باید ببریمش بیمارستان، بلند شو، حالت خوب نیست، بیا تو ماشین، بلند شو دیگه. 

- بچم، چرا این جوری شده؟ چرا؟ چه قدر گفتم نزار بره پایین بازی کنه، هان؟! بیا این هم نتیجه اش، پاره تنم افتاده یه گوشه. 

و هق  هق مادر بلند تر از قبل شد. پدر با خواهش فراوان و صدایی که بی شباهت به التماس نبود رو به مادر کرد و گفت: 

- زهره بلند شو، هر چه دیر تر برسیم وضعش بدتر می شه ها! بلند شو عزیز دلم. 

مادر به کمک پدر از جا بلند شد و روی صندلی های عقب کنار دخترک غرق در خونش نشست، موهای مثل ابریشمش رو نوازش می کرد و قربان صدقه اش می رفت. 

- مامان دورت بگردم پاشو عزیز دلم، پاشو قربون اون چشمات برم، پاشو عشق دلم، پاشو...

و کسی چه می دانست که کمر پدر ثانیه به ثانیه دارد بیشتر خم می شود و حرف های مادر قلب این پدر رو بیشتر به درد می آورد؟ پدر روبه روی بیمارستان نمازی روی ترمز زده و کودکش به آغوش کشید و به سمت بیمارستان پا تند کرد. 

@مرضیه علیش @برمن برتو @Sh.kurd  @ZHR.MHY @dokhidarya

ویرایش شده توسط hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شانزدهم 

پزشک تا کودک غرق در خون را در دستان پدر دید سریع اعلام کرد که کودک را بستری کنند و بلافاصله روبه پدر کرد و گفت:

- جناب آقای...

پدر با حال خراب روبه دکتر کرد و گفت:

- انوار هستم، آقای دکتر. 

- جناب انوار، دخترتون وضع خوبی نداره، باید هر چه سریع تر از سرش عکس گرفته بشه تا علت این همه خون مشخص بشه. 

پزشک بعد از گفتن این حرف، حنانه را به سمت اتاق عکس برداری برد تا از سرش عکس بگیرند. پدر به یک باره شکست، گویی دیگر هوایی برای نفس کشیدن پدر کافی نبود، دیوار های بیمارستان دور سر پدر می چرخیدن، اما الان وقت نشان دادن ضعف نبود، او کودک تو راهی داشت، او زنی باردار داشت که نگران کودکش بود و درآخر کودک غرق در خونی داشت که حالا باید دست به دامن خدا می شد که او را نجات دهد. با کمری خمیده از در بیمارستان خارج شد و به سمت ماشین رفت. مادر وقتی پدر را دید به یک باره از ماشین پیاده شد و به سمت پدر رفت. 

- هومن، چی شد؟ بچم، بچم، خوبه نه، بگو چیزیش نیست، بگو امشب می یاد خونه. 

گویی به دلم مادر بد افتاده بود، که مدام از پدر سوال هایی را می پرسید که دلش جواب هایی را می خواست که دل نا آرامش را آرام کند. 

- زهره ... چیزه ... یعنی ...

- جون به لبم کردی، بگو دیگه، بگو حالش خوبه. 

- ببین هول نکنیا، حالش خوبه، فقط برای اطمینان بردن از سرش عکس بگیرن، چیزیش نیست. 

مادر با دستانش به سرش زد، با گریه فقط یک کلمه را گفت، بعد هم بیهوش شد.

- یا ضامن آهو.

@مرضیه علیش @برمن برتو @Sh.kurd @dokhidarya  @ZHR.MHY @marko_zx

ویرایش شده توسط hana81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...