رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
M@hta

سطح قلم: حرفه ای💜

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

#پارت_37

مادرم کنارم ایستاد و گفت: ابوالفضل  اذیت می کنه، من میرم بالا!

سری تکان دادم و در کنار مبینا ایستادم. نگاهی به من انداخت و گفت: انشالله سال دیگه همین موقع، اون کنارت باشه.

بعض کردم. نگاهم به در ورودی آقایان کشیده شد که مهدی با سینی شیر از در خارج شد و شروع به تعارف به بقیه کرد. بار سوم بود که به مسجد می رفت و سینی را پر می کرد که درست یکی مانده به مبینا، تمام شد. دوباره به مسجد رفت. به مبینا تعارف کرد که او لیوانی برداشت. دوست داشتم من هم بردارم اما از شیر متنفر بودم. دستم را جلو آوردم و زمزمه کردم: ممنون!

لحظه ای درنگ کرد و به بقیه هم تعارف کرد. همگی به طرف مسجد رفتیم و سجاده هایمان را پهن کردیم.

بعد از نمار، سفره انداختیم و مشغول غذاخوردن شدیم. مسجد جای سوزن انداختن نبود. دو ردیف سفره گذاشته بودیم و بعضی ها هم در راهرو و حسینیه نشسته بودند. سرماخورده بودم و سر درد شدیدی داشتم و نمی توانستم برای جمع کردن سفره هم کمک کنم. تنها عذرخواهی کوچکی کردم وکنار مادرم نشستم. مادرش درست رو به رویم نشسته بود و گاه و بی گاه لبخند تحویلم می داد. در جوابش لبخندی می زدم و سرم را پایین می انداختم.

احساس گرمای شدیدی داشتم و جواب مبینا را تنها با تکان دادن سر یا "اوهوم" می دادم. شدیدا کلافه بودم و هیچ از سخنرانی نمی فهمیدم. محله ی ما یک رسم داشت که در پنجم محرم، علم می بست و در شب عاشورا علم ها را باز می کرد. یادم است که هنگام بستن علم بعد از آرزوی سلامتی، تنها او را از خدا خواستم.

سید خانم علم ها را وسط مسجد گذاشت و هر کدام را به یک سمت داد. برخلاف بقیه، تنها یک گره را باز کردم و در دل گفتم: انشالله که این گره، حاجت هرکسی بوده، برآورده شه!

مراسم تمام شد و سر درد من به شدت زیاد شده بود. به خانه که رسیدیم، شب بخیری به خانواده گفتم و سریع به اتاقم رفتم. لباس هایم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. به این چند روز فکر می کردم که او جلوی چشم بود و می دیدمش؛ از این پس خبری از نگاه های گاه و بی گاهم به او نبود. تنها یک هفته در میان آن هم از روی پروژکتور می توانستم او را رصد کنم.

آهی کشیدم و دستم را روی پیشانی ام قرار دادم. درد شدید مانع از خوابیدنم می شد؛ شروع به صلوات فرستادن کردم. امام علی ( ع) می گویند:

« هر گاه میان مشکلات قرار گرفتید، سیل صلوات راه بیاندازید. زیرا آن سیل حتما مشکلت را با خود می شورد و می برد.»

نتایج و آثار این حدیث در زندگی ام پیدا بود. هر گاه مشکلی سر راهم قرار می گرفت، صلوات نذر می کردم و دعا می خواندم و راحی برای حل مشکلات به ذهنم می آمد. چشمانم را بستم و آرامش میهمان چشمانم شد.

***

امروز اربعین بود. بسیاری از دوستانم راهی کربلا بودند و عجیب دلم می خواست برای یک بار هم که شده به آن جا بروم و در بین الحرمین برای دیگران دعا کنم. ساعت ده راهپیمایی اربعین در شهرستانمان شروع می شد و با مبینا در جاده ی همیشگی قرار گذاشته بودیم تا به آن جا برویم. خوابم می آمد اما هفته ی گذشته در نمازجمعه به هدیه هم قول داده بودم که حتما بروم.

چادر عربی دوست داشتنی ام پاره شده بود و مجبور بودم چادر دانشجویی را سر کنم. با وسواس نگاهی به خود و لباس های مشکی ام انداختم و بعد از پیدا کردن اطمینان از مرتب بودن، چادر را سر کردم. بعد از خداحافظی آرام از مادرم و نشاندن بوسه ای بر گونه ی برادرم که در خواب بود، از خانه بیرون رفتم.

 

ویرایش شده توسط At!_sh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت_39

***

ماه ها از محرم می گذشت و تنها راه دیدن او، نماز جمعه بود. دلم بی قراری می کرد که هر روز خبر جدیدی درباره ی او از زبان هدیه می شنیدم. مدرسه می رفتم و اما زیاد درس نمی خواندم و بیشتر وقت هایم را در اینستاگرام می گذراندم. فعالیت و دنبال کننده هایم بالا رفته بود اما برای من مهم ترین چیز این بود که استوری یا پستی بگذارم که او دوست داشته باشد. گاهی جواب نظرسنجی هایم را می داد و من ذوق می کردم.

چهارشنبه ها ساعت خروج ما از مدرسه ساعت دو بعداز ظهر بود و امروز بر خلاف روز های دیگر به علت این که معلم ها به جلسه می رفتند، زود مرخص شدیم. با دو تا از دوست هایم که از چند سال پیش می شناختمشان به مغازه ای می رفتیم تا بستنی بخوریم. فاطمه و هانیه رشته شان علوم انسانی بود و من علوم تجربی.

در راه از هرچیزی می گفتیم و می خندیدیم که چشمم به فردی افتاد. با تعجب به او خیره شدم اما او حتی نیم نگاهی به من نیانداخت. ضربان قلبم بالا رفته بود و صورتم سرخ شده بود. همان پیراهن طوسی رنگ مورد علاقه ام و همان کت و شلوار مشکی مخصوص به خودش را پوشیده بود.

ناخودآگاه دستم را روی جوشی که به تازگی در بالای لبم به وجود آمده بود گذشتم.

- عاطفه خوبی؟ چت شد؟

زیر لب پاسخش را دادم: هیس، هیچی نگو می شنوه.

هانیه با حالت ضایع ای نشانش داد و گفت: این؟

تنها سری تکان دادم و از کنارمان گذشت. کمی جلو تر که رفتیم فاطمه گفت: این که طلبه ی بابامه!

- جدی؟

- آره؛ همش فکر می کردم چرا فامیلیتون شبیه همه؟ چرا؟!

- فامیلیم.

هانیه با شیطنت گفت: دوسش داری؟

لبخندی زدم و چشمانم را به نشانه تایید باز و بسته کردم. سرم را به عقب برگرداندم ولی او را ندیدم. هوف کلافه ای کردم و گفتم: می میری یه نیم نگاه به ما بندازی؟

هانیه نگاهی به دستم ک هروی لبم بود انداخت.

 - حالا چرا دستت رو گذاشتی رو لبت؟

دستم را پایین انداختم که جوشم را دید و با خنده گفت: نه خوب کاری کردی دستت رو گذاشتی؛ آفرین.

بیشعوری نثارش کردم و وارد مغازه شدیم.

 

ویرایش شده توسط At!_sh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...