رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
h&m

رمان سرگیجه سی ام | h&m کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

داستان واقعی: سرگیجه سی ام

اثری از: h | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: غمگین، شاید عاشقانه

خلاصه:

یکی من!

یکی تو!

یکی بود... یکی نبود!

یه دنیا بینمون بود!

مقدمه: 

می گویم درد دارم و اَحَدی می پرسد "کجایت درد دارد؟" و من خس خسِ عجز را ناله می کنم در حلزونی گوشش!

می خواهم بگویم چشمانم... چشمانم از زور نبودش درد دارد... ولی می بینم نــه! سرم هم درد دارد! سرم دارد از هجوم صدایش منفجــر می شود! اما...بین خودمان بماند، دست و پایم هم درد دارد! اصلا...

تکه ای از من درد دارد که تو تمام آنی... تمام من!

ویرایش شده توسط N.a25★
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

پیامی با موضوع " تایید رمان...+تست قلم " برای شما ارسال شده است. در قالب یک پیام، سه پارت ابتدایی رمان رو برای ناظر مربوطه ارسال کنید. درصورت تایید قفل تایپک رمان باز و می‌تونید روند پارت گذاری رو آغاز کنید. در غیر این صورت به تالار زیر مراجعه کنید تا توسط مدیریت در جریان آموزش خصوصی قرار بگیرید.

اتاق-فکر-نویسنده-ها

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

ناظر رمان: @*Dr

  • پسندیدم 1
  • باحال بود 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

❤پارت اول❤

 

 

_ اَه! سارا صد دفعه گفتم خوشم نمیاد این شکلی دستمو می چسبی! ول کن!

_ واه! حالا خوبه خودت دیروز تو راهپیمایی ولمم نمی کردی!

هوف بلند و بالایی کشیدم. بازوم رو به شدت از تنگنای بغلش در آوردم و کلمات رو بی وقفه به سمتش شوت کردم:

_  این صد و یکمین بار؛ دیروز مــن دستتو گرفته بودم... اون کلی فرقشه. دوست ندارم کسی بازومو بگیره... خودم بخوام بگیرم، مسئله ای نیست.

پشت سرش رو از روی مقنعه سیاهش خاروند:

_ خب؟ فرقش چیه خانم معلم؟!

بی خیال، راه رفتنم رو ادامه دادم.

_ میگم هدیه... دیشب باز نشسته بودی جلوی پنجره اتاقت، گریه می کردی؟

متعجب، لب هام رو خیس کردم تا بتونم از هم بازشون کنم:

_ تو از کجا فهمیدی؟!

خوشحال از اینکه یه دستیش جواب داده بود، دورم می چرخید و همه حرفی میزد، جز جواب سوالی که منتظرش بودم!

_ هه هه! ببین وقتی پویان به من میگه عجیب و غریب، حتماً یه چیز میدونه دیگه! من اصلاً مال این دور و ور نیستم... از یه دنیای دیگه اومـ...

_ جهنم!

_ نَمَنـــه؟!

_ جهنم! از یه دنیای دیگه اومدی! از جهنم!

لهجه ترکی گرفت:

_ تو دین شما بهشت یوخدی؟

حرف زدن با سارا کاری بود که یک درصد هم بهم اون حال خوبه رو نمی داد. اشکال این دختر چادری و محجبه این بود که فقط حرف میزد و شنونده خوبی نبود؛ نمی تونست باشه یعنی! اون تموم حرف های نشنیده اش رو از خونه تا مدرسه حمل می کرد تا بندازه رو دوش من و من... .

_ نه! همین یه رقمه رو داریم ما!

_ هدیه؟ باز با مامانت بحثت شده؟

پا روی پا انداختن، با وجود کوتاهی شلوار فرمم، سوژه ای بود که من همیشه داغش می کردم. کتونی نایک مشکیم رو بالا و پایین کردم:

_ نه.

_ خب... خب دلت تنگ شده؟

با ادای این حرف، سرم رو بالا آوردم و سوزش آفتاب مستقیمی که رو چشم هام سایه انداخت رو به جون خریدم تا انعکاس مردمک های سیاهم روی قطرات دَرِش، رسوام نکنه:

 _ پونزده روز شد. فقط دو هفته مونده... دو هفــته!

دست های تپل سارا روی شونه هام سنگینی می کرد و من حال این روزا و شب هایی که به پونزده تا رسیده بودن رو درک نمی کنم. شونه هام رو با طمانینه عقب کشیدم. دلسوزی، دردی از من دوا نمی کنه. شاید حالم رو از این ضعف و وابستگی بهم میزنه! از این هدیه ای که هستم، داره عــوقم می گیره! چی می شد می تونستم این اعتیاد رو یه باره بالا بیارم و بدون دل پیچه تا تهش برم؟

بلند شدم و این چندمین سرگیجه بود؟ چشم هام سیاه شدن و این چندمین بار بود؟ سارا رو رنجوندم و... تازگی که نداشت؛ داشت؟ از اینکه آدم ها لمسم کنن، بدم میاد. از اینکه با مهربونی بهم نزدیک بشن هم بدم میاد. اصلاً دنیای هدیه، این روزها به کامش نمی چرخه! پاییز و خزون، حسابی ماشین زندگیم رو دستکاری کرده و منِ هدیه، از دستور العمل جدید اون سر در نمیارم. اون هم نامردی نمی کنه و حسابی می چلونتم!

ردیف ته کلاس، روی صندلی سفیدم نشستم. نشستن که چه عرض کنم؛ عین یه ژله شـل، با هیکل وارفته توش جا گرفته بودم. ناخونم رو جویدم و حکمم رو بلند اعلام کردم:

_ افسرده شدی دختره احمق! افسـرده!

*

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

❤ پارت دوم ❤

 

موهای کوتاهی که جلوی دیدم رو گرفته بودند رو به سمت پشت سرم هل دادم و سعی کردم خوددار باشم... برخلاف فرد روبروم که هیچ کنترلی روی کلماتش نداشت.

_ ... من هر چی هم که باشم، مثل تو بی آبرویی نکردم!

چشم هام رو بستم. بدترین شکل ضعف، حالتیه که من الان دارم. ظاهری که داشتم، حرصی ترش می کرد. یه لبخند، سردتر از چشم های خنثی ای که داشتم، و نگاهی که با وقاحت تمام توی چشم هاش کنکاش می کرد. در رو بهم کوبید و نفهمیدم چی شد که بالشتم مرطوب شد!

نمی دونستم چی درسته و چی غلط، فقط و فقط بهش بد و بیراه می گفتم:

_ خدا لعنتت کنه مُحند! شاید من دستم بهت نرسه اما دست خدا بهت میرسه! خدایا.. داری آمار گریه هام رو؟ اشک هام رو می شمری دیگه؟ چرتکه بنداز ببینم دستم به کجا بنده؟ 

 ناله می کردم و روم به دیوار بودم تا اگه خدایی ناکرده، کسی در رو باز کرد، این هدیه ای که از خود بیخود شده رو نبینه. هنوز هم باورم نمی شد. هرچقدر هم منطقم می خواست دلداریم بده که صلاحت رو می خواسته، به خرج احساسم نمی رفت. هی و هی با خودم تکرار می کردم:

_ من گفتم... بهت گفتم نبودنت به این حال و روز کشوندتم.. بعد تو.. تو ازم خواستی نباشم... خیلی پستی محند! خیلی!

بینیم رو به طرز چندش آوری بالا کشیدم. بی صدا به پتو زل زدم و این صداش بود که انگار دنیا رو برداشته بود!

_ خب... چرا اذیتشون می کنی؟ یه ماه اینا زنگ نزن، بذار شکشون برطرف بشه...

_ یه مــــاه؟!

_ ببین چرا بد می گیـ...

_ یه مــاه.. سی روز... چهار هفته... یه ماه!

 گردنمو تا ته خم کردم. صدای مامان برام تداعی شد و صافش کرد:

_ واقعـــاً اون پسره... ارزش این همه دیوونه بازی رو داره هدیه؟

و من برای اولین بار توی این یک و ماه و خرده ای به انتخابم، تصمیمم، احساسم و حتی به خودم شک کردم... واقعاً ارزشش رو داره؟ تمام ناراحتی ها و اذیت شدن های این اواخرم اومد و قد علم کرد جلوی چشمم! داشتم تو روزهای اول مهرماه پرسه می زدم... روزهایی که اعتصاب غذا اعصاب خانواده رو خرد کرده بود و بابا هر شب غمگین تر از قبل بهم نگاه می کرد. مامان بیشتر از همیشه به جونم غر میزد و... دیوونه بازی هایی که باورم نمی شه من، برای ایـــن آدم، اون ها رو انجام داده باشم.

پرسه زدنم رو عبور یه ستاره دنباله دار از ذهنم متوقف کرد! چشم هام درخشید و آتیش این ستاره، کل وجودم رو گرم کرد:

"هدیه دوستت دارم اینو همیشه یادت باشه"

 و هدیه خوابید؛ شیرین ترین خوابی که تا به حال تجربه کردم!

**

 

_ کیا رضایت نامه شونو آوردن؟ بیارن بدن به من.

لای کتاب تاریخم رو باز کردم. همون جا بود.

_ بیا ساناز.

_ هدیه؟ بابات راحت امضاش  کـرد؟!

لب هام رو کج و کوله کردم و چشم هام رو تاب دادم:

_ گفت رفتنی، درم پشت سرت ببندی!

ساناز تک خنده ای کرد و برگه ها رو توی دستش جا به جا کرد:

_ بابای من نمی ذاشت که! دوساعت گریه کردم. پرسید کیا میان، منم اول از همه گفتم هدیه.

برای اینکه احساس بدی نکنه، به کمرش دست کشیدم:

_ ویش ویـش! ته تغاریشی دیگــه!

خندید و من روی صندلیم ولو شدم. اَه! امروز امتحان تاریخ داریم و من درس سوم رو کامل به یاد ندارم. جغرافیا و علوم فنون هم که روش رو باز نکردم. پوف کلافه ای کشیدم. باز امیدم به ریاضیه که نخوندم ولی بلدم!

روز اردو روز عجیبی بود. حس می کردم چند صد کیلومتر بیشتر از اونچه که هستم، ازش دور میشم... .

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

با اشتیاقی عجیب، به کوله مشکی رنگش خیره شدم. انگار که هیپنوتیزمم می کرد. دست سارا خالی وارد کوله شد و با یه پارچه تا شده مشکی بیرون اومد. روبروی آینه داخل راه پله ایستادم. موهام رو از زیر مقنعه مشکیم دم اسبی بسته بودم و همین هم مردمک های درشت و مشکی رنگم رو کشیده تر کرده بود. چند تار موی بیرون مونده رو زیر مقنعه بردم و این باعث شد صورتم گِرد تر از چیزی که هست، به نظر برسه.

_ خب؟! حالا چه جوری سرم کنم؟

سارا خندید. حق داشت. اولین بارم بود که داشتم چادر به سر می کردم. حتی همین چادر رو هم سارا برام آورده بود. کمکم کرد و با یه "بهت میاد" عقب کشید. برگشتم و جلوی آینه به هدیه ای که برام غریبه بود، زل زدم. حس شیریی بود! این قیافیه و این بُعد از هدیه شدیدا به دلم نشسته بود. مقعنه رو جلوتر کشیدم. بازیم گرفته بود! شباهت عجیبی به یه پیرزن فسقلی داشتم. با رد شدن این فکر از ذهنم، تمام دنیا روی سرم آوار شد:

_ تو خیلی خوشگلی! خیـــلی خوشگل! نمیشه ازت گذشت!

_ هوم.

_ ولی صدات خیلی زشتـه!

_ زشت نیست، بزرگونه ست.

_ آره، الان حس می کنم دارم با یه پیرزن حرف می زنم!

لب هام رو بهم فشار دادم. و صدای معاون پرورشیمون، خون رو توی رگ هام به جریان واداشت تا بتونم بشنوم:

_ دخترها به صف وایستید، می خوایم حرکت کنیم. بدوید!

دست سارا و دلناز رو گرفتم و به حیاط مدرسه رفتیم. هر چقدر بیشتر فکر کنم، به والله که دیوونه میشم... دیوونه! همه بچه ها حسابی کیفور بودند. کم تر کسی به ارزش معنوی این سفر توجه داشت. بیشترمون به خاطر اینکه وقت بیشتری با دوستامون بگذرونیم، یا یه سوژه خوب برای استوری داشته باشیم، به اومدن تن داده بودیم. از زیر قرآن رد شدیم و به صف، به سمت اتوبوس ها حرکت کردیم. بابا هم اومده بود. یه گوشه ایستاده بود و منتظر بود تا اتوبوس حرکت کنه. با سارا کوله ها و پلاستیک هامون رو جا به جا کردیم و روی صندلی های آبی رنگ جا گرفتیم. لازمه بگم که کنار پنجره بودم؟

بیشتر بچه ها چادرهاشون رو به محض جا گیری از سرشون باز کردند اما من همونجور بی حرکت نشسته بودم. نه که خیلی مذهبی باشم یا ارزش اون پارچه سیاه رو درک کنم! نه! فقط محض اینکه برای اولین بار بود همچین چیزی رو تجربه می کردم و مسلما برام تازگی داشت. و من شیفته تجربه های نوام!

کلی طول کشید تا راننده حرکت کنه. تا حرکت کرد، حالم بهم خورد. صبحونه کاملی نخورده بودم و معدم داشت همون یه لقمه رو هی بالا و پایین می کرد و اعصاب من رو خرد! به چشم های فندقی و ابروهای پرپشت سارا زل زدم.

_ یا خــدا! ما هنوز راه نیوفتادیم که تو رو ماشین گرفته هدیه!

همیشه همین طور بود. حتی توی مسافرت های خانوادگی که داشتیم هم همه رو کلافه می کردم. حالم بهم می خورد و بیشتر اوقات، توی جاده خواب بودم. وقتی که بیدار می شدم هم هوشیاری کاملی نداشتم. سارا از سرپرستمون که یکی از دبرامون بود، قرص گرفت و برگشت کنارم:

_ آب که داری؟

سرمو با بی حالی تکون دادم و به قمقمه ابی رنگی که کنار کوله جاسازی کرده بودم، اشاره کردم. خوردن قرص، باعث شد حالت خواب آلودگیم بیشتر از قبل بشه ولی حالت تهوعم رو تا حدی کمتر کرد. زیپ جلویی کوله پشتی مسافرتیم رو باز کردم و گوشیمو برداشتم. با باز کردن صفحه نمایشش، اخمام رفت توی هم! هنوز شروع به حرکت نکرده بودیم و مامان سه بار باهام تماس گرفته بود! می دونستم نگرانی در کار نیست. می دونستم فقط می خواد مطمئن شه که خطم مشغول نیست. می دونستم...

دست راستم لرزید. به شماره نگاه کردم. هه!

_ الو؟

_ سلام هدیه خوبی؟ چندبار زنگ زدم چرا جواب ندادی؟

سعی کردم از فشار دادن دندون هام به روی هم جلوگیری کنم. دندان پزشک می گفت این کار باعث آسیب رسوندن به دندون ها، فک و لثه میشه.

_ ببخشید مامان. سر و صدا بود، صدای زنگش رو نشنیدم.

_ خیلی خوب. کجایید الان؟

سعی کردم صدام رو خوشحال کنم:

_ تازه داریم راه میوفتیم مامان جــان!

و چرا نمی فهمید این "جان" من از هزار تا "بس کن" بدتر بود؟

_ باشه. گوشیتو بی صدا نذاری. رسیدی هم خبر بده. خدافظ.

_ خدافظ.

به محض قطع شدن تماس، انگشت هام رو روی شماره کلید ها به حرکت در آوردم: 0901... 

_ اعتبار شما برای برقراری ارتباط کافی نمی باشد.

نا امید به صفحه نگاه کردم. باید توی اولین جایی که اتوبوس توفق کرد، این خط رو از عزا درش بیارم. سرپرست داشت با بچه ها صلوات تمرین می کرد. سرم رو به صندلی تکیه دادم و خواب به زور پلک هام چربید.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

با اینکه بیدار شده بودم اما صدای حرف زدن پچ پچ وار دخترها رو مخم بود. مشخص بود که اتوبوس توقف کرده و همه برای چندثانیه زودتر پیاده شدن عجله داشتن! سارا شونه م رو محکم تکون می داد و ازم می خواست بیدار بشم. چشم هام رو باز کردم و به زحمت بلند شدم. اینطور که سرپرست گفت، برای خرید و استفاده از سرویس بهداشتی یه توقف کوچیک داریم و بعد از اون، تا زمان نماز و ناهار تو جاده خواهیم بود.

با سارا یکم پول برداشتیم و با به دست گرفتن گوشی هامون پیاده شدیم. یه مغازه کوچیک، به فاصله چندمتر از جایی که اتوبوس وایستاده بود قرار داشت. چیزی که چشم خیلی هامون رو برای چندثانیه جذب خودش می کرد، نمای چوبی مغازه بود! طوری که اگه عکس بستنی های میهن روی درش نبود، شک نمی کردی که داری یه کلبه روستایی وسط شهر می بینی! از تداعی شدن کلبه چوبی هایدی، کارکتر کارتونی محبوب مامان، لبخند زدم.

دنباله بچه ها رو گرفتیم و وارد مغازه شدیم. یه پسر کم سن و سال پشت دخل نشسته بود که شباهت عجیبی به پیتر، دوست هایدی، داشت!

_ سلام.

_ سلام. خوش اومدین.

سارا بلافاصله به سمت قفسه های چیپس و پفک رفت. اصلا میلی به همراهیش نداشتم؛ توی راه یه چیپس سرکه ای خورده بودیم و هنوز از حالت تهوعی که بهم دست داده بود، خلاص نشده بودم. چشمم رو لا به لای قفسه های خوراکی، مواد غذایی و یخجال مملو از لبنیات می گردوندم که یه دبه خیارشور بزرگ بهم چشمک زد. حس زن های حامله بهم دست داد که باید همین الان اون دبه رو بکشم جلوم و دستم رو تا ته بکنم توش تا ویارم بخوابه!

سارا با دست های پر از هله هوله جلوی فروشنده ایستاد و حواسم رو از ویار تحریک شده م پرت کرد. تا جایی که وسع دید من توان داشت، کرانچی بود با دوتا چیپس و یه پفک خیلی بزرگ که حتی از تصور قیمتش هم رعشه به جیب های خودم و بابام می افتاد!

_ بفرمایید.

خوراکی ها رو داخل پلاستیک گذاشت و به دست سارا داد. پریدم وسط داد و ستدشون:

_ ببخشید، شارژ دارید؟

_ خیر نداریم.

_ کارت خوان چی؟!

سرش رو به نشونه نفی، چپ و راست کرد. دیگه داشت باورم می شد اینجا همون کلبه هایدی قصه هاست!

_ ببخشید چقدر شد؟

_ هفت هزار و پونصد تومن.

پسره بیشعور! انگار یه قابل نداره می گفت، چیزی از ادبش کم می شد! روانی! سارا یه اسکناس پنجاه هزاری سمتش گرفت که عین بز بهمون نگاه کرد:

_ پول خرد ندارم!

چشم های مظلوم سارا که رو صورتم نشست، همین چیزی بود که رعشه به تنم انداخت. مغازه غیر از ما کس دیگه ای رو نگه نداشته بود و همینم یه هشدار بود که باید زود برگردیم تا جا نموندیم! برخلاف حال زاری که موقع دادن پول داشتم، وقتی دوباره چشمم به اون همه خیارشور حبس شده تو او ظرف گنده افتاد، با یه لبخند ژکوند، حسابی ازش دلبری کردم!

روی صندلی هامون جا گرفتیم که خانم زیبنده اومد و حضور غیاب کرد تا کسی جا نمونه. حس کردم سر کلاس منطق نشستم! سرمو برگردوندم که سارا پرسشی بهم نگاه کرد. مونده بود اول کرانچی رو کوفت کنیم یا چیپس! انگار معادله دومجهولی جلوش گذاشته بودن! کرانچی رو باز کردم و تا رسیدن به تبریز دست و لبامون حسابی نارنجی شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@زهراتیموری :| نیشوووولی بازوووولی :| محووووش کن پلیززززززز :| مرسی :|

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


×
×
  • اضافه کردن...