رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
جوجه

رمان شاسوسا | mobina..a کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

رمان شاسوسا پارت هفتم#

 

سرم را چرخاندم و به مردی نگاه کردم که روزگاری برایم عزیز بود. زیر چشمان عسلی رنگش سیاه شده و گود رفته بود، پوست برنزه اش از هر زمانی تیره تر شده و خبری از آن لبان سرخ و خوش‌فرمش نبود.

بسیار لاغر شده بود. آن هیکل تنومند و خوش استایلش کجا رفته است؟ چه بلایی بر سرش آمده بود؟ او که همیشه فاخرترین لباس ها را بر تن داشت، پس برای چه حال آن لباس های کهنه و چروکیده را پوشیده؟

نمی توانستم از فرط حیرت پلک بزنم. از جایم برخاستم و با لبانی که به زور تکانشان می دادم، زمزمه کردم:

- آژمان؟

گویا مرا نشناخته بود که با تعجب نگاهم می کرد. چه بر او گذشته بود؟ صدای خاله را شنیدم که با خشم به آژمان می گفت:

- تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه نگفتم دیگه حق نداری پات رو تو این خونه بذاری؟

آژمان سرش را زیر انداخت و آرام گفت:

- مامان...

خاله با صدای بلند تری گفت:

- به من نگو مامان! تو برای من خیلی وقته که مردی آژمان. حالا هم گمشو بیرون.

آژمان با عجله گفت:

- مامان به خدا ترک کردم.

با سیلی که خاله بر صورت او زد، به خود آمدم و به سمت او دویدم. صورتش قرمز شده بود و از خشم می لرزید. جیغ کشید:

- دو سال پیش هم گفتی ترک کردم. حرفت رو باور کردیم، اما چی شد؟ این خونه شده بود محل کثافتکاری شماها. تو اون رفیق های ناکست رو می آوردی خونه و باهم دود می کردین. دیگه باورت ندارم آژمان. از این خونه برو، جای تو دیگه تو این خونه نیست.

آژمان به پای خاله افتاد و با التماس گفت:

- مامان به خدا من ترک کردم، به والله ترک کردم. دیگه سمت اون زهرماری نمیرم. نادونی و خامی کردم. شما بزرگی کن و من رو ببخش. التماست می کنم مامان.

تنها صدایی که طنین انداز دیوار های این خانه شده بود، نغمهٔ گریه خاله و آژمان بود. چه سمفونی دردناکی! دستانم را دور بازوی خاله قلاب کردم و او را در آغوش گرفتم. رو به آژمانی که با چشمان اشکی به خاله خیره شده بود، گفتم:

- از این جا برو آژمان. الان زمان مناسبی نیست.

نگاه اشک آلودش را به طرف من سوق داد. در تک تک سلول های چشمانش التماس و عجز موج می زد. گویا از من می خواست که کمکش کنم. دلم برای آن حال زار و اسفناکش به درد آمده بود. خدمتکاری را صدا زدم که خاله را به طرف اتاقش راهنمایی کند.

گوشهٔ لباس پارهٔ آبی رنگ آژمان را گرفتم و او را گوشه ای کشاندم. آن قدر ناتوان شده بود که حتم داشتم؛ اگر سیلی دیگری بر صورتش می زدم، استخوان هایش از هم جدا می شوند. هنوز هم در چشمانش سرگردانی را می دیدم. مرا نشناخته بود.

- شاسوسام. شناختی؟

رنگ نگاهش عوض شد. انگار باور نمی کرد من همان شاسوسایی باشم که پنج سال سال پیش دیده است. دهان باز کرد چیزی بگوید که صدای عمو به گوش هایم خورد.

- تو اینجا چیکار می کنی پسرهٔ آشغال؟

بعد بازو او را گرفت و همچون یک تکه آشغال از خانه بیرون انداخت. می توانستم میزان خشمگین بودنش را به خوبی حدس بزنم. به طرفم آمد و عصبانی گفت:

- کتایون کجاست؟

- توی اتاقشـ..

هنوز جمله کامل از دهنم خارج نشده بود که عمو با سرعت به سوی اتاق پرواز کرد. آب دهانم را قورت دادم. نمی توانستم اتفاقی که الان رخ داده بود را درک کنم. چه بلایی سر این خانواده خوشبخت آمده بود؟ 

به یکی از خدمه ها گفتم اتاقم را نشان دهد. گویا پارسی بلد نبود که گنگ نگاهم کرد. این‌بار به انگلیسی آن جمله را بیان کردم که انگار فهمید و نشانی اتاقی را به من داد.

به سمت اتاقم قدم برداشتم و در را باز کردم. آن قدر ذهنم درگیر حوادث امروز بود که بدون ذره ای توجه روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم.

خودش بود؟ همان آژمانی که برای من سنبل زیبایی و استقامت بود؟ برای چه آن قدر ضعیف و ناتوان شده بود؟ چه کسی زندگی رویایی اش را لعن کرده بود که آن بلا بر سرش آمده است؟

سرم به خاطر آن اتفاقات به درد آمده بود. آن قدر موضوع برای فکر کردن بود که نمی دانستم روی کدام تمرکز کنم.

دستانم را دو طرف سرم قرار دادم و فشوردمش. سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم. از جایم برخاستم و از درون کیفم قرص آرامبخشم را برداشتم و بدون آب یکی از آن را خوردم.

دوباره روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را روی هم گذاشتم. نمی دانم چقدر گذشته بود که به خوابی عمیق فرو رفتم.

****

@mahsa.mt

@Mah.m

ویرایش شده توسط mobina..a
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان شاسوسا پارت هشتم#

 

هنگام صرف صبحانه نه من سخنی بر زبان می آوردم و نه آنها حرفی می زدند. از یک طرف کنجکاو بودم که بدانم برای چه آژمان به آن وضع اسفناک دچار شده بود و از طرف دیگر می ترسیدم با مطرح کردنش، خاله و عمو غمگین شوند.

بعد از خوردن صبحانه، عمو از جایش برخاست و بعد از خداحافظی کوتاهی به سوی محل کارش روانه شد. پس از او خاله با سری افتاده بلند شد و بدون حرف راهی اتاقش شد.

از دست خود شاکی بودم. هر وقت که غمی داشتم، او با سخنانش تسکینم می داد؛ اما حال من چرا نمی توانم او را آرام کنم؟ ریشهٔ غصه ای که در دلش خانه کرده بود را از بین ببرم؟ شرمگین شده بودم.

من هم از جایم برخاستم و به سمت آلونک خویش قدم برداشتم. در اتاق را باز کردم و به سوی آینه بلندی که در گوشه اتاق قرار داشت، رفتم. رو به رویش ایستادم و به خود خیره شدم.

از همیشه لاغر تر شده بودم. تمامی استخوان های بدنم بیرون زده بود و به راحتی قابل شمارش بود. کمر بی نوایم خمیده شده بود و نمی توانستم صاف بایستم. پاهایم دیگر توانایی وزن ناچیزم را نداشتم و فقط می توانستم با کمک در و دیوار حرکت کنم.

غم عزیزانم با من چه کرده بود؟ مرا به کجا کشانده بود؟ در مرز ویرانی بودم؛ اما چه خوب است هر چه سریع تر نابود شوم و به دیدار کسانی بروم که چندین مدت منتظراش هستم.

نگاهم روی کاغذ صورتی رنگی ایست کرد که بر روی آینه وصل شده بود. به سمتش قدم برداشتم و از آینه جدایش کردم. شماره ای بر رویش نوشته شده بود. مال که بود؟ چه کسی آن را اینجا وصل کرده است؟

وسوسه شده بودم با شماره تماس بگیرم، اما از یک طرف می ترسیدم. حس کنجکاوی که ته دلم را قلقلک می داد، بیشتر از حس ترسم بود. پس به سمت تلفن اتاق رفتم و با شماره تماس گرفتم.

ریشه استرس به تمام وجودم نفوذ کرده بود. دیگر داشتم پشیمان می شدم که صدای الو گفتن مردی به گوش هایم خورد. چون صدایش بسیار ضعیف بود، نتوانستم تشخیص دهم کیست. آب دهانم را قورت دادم و با شهامت گفتم:

- سلام.

صدای خش داری توی گوشم زنگ زد.

- سلام سوشا.

سوشا گفتنش را شناختم. تنها او بود که مرا به نام سوشا صدا می زد. لبخند محوی بر روی لبان خشکم نشست.

- خوبی؟

صدای پوزخندش را شنیدم. چه سوالی پرسیده بودم! آیا او خوب بود؟ بدون آنکه جواب سوال مزخرفم را بدهد، گفت:

- باید باهات حرف بزنم. لطفاً به مامان هم نگو.

حدس می زدم چه می خواهد بگوید؛ برای همین آدرس را از او پرسید. بعد از دادن آدرس، خواستم بگویم خدانگهدار که صدای بوق آزاد را شنیدم. هنوز هم بی فرهنگ بود؛ خودش خداحافظی نمی کرد و اجازه خداحافظی را به کسی نمی داد.

قرار بود ساعت هفت به دیدارش بروم و الان تازه ساعت ده بود. یادش بخیر! چقدر در گذشته برایم مهم بود که جلویش چه بپوشم و چگونه رفتار کنم. او برایم با همه فرق داشت.

روی تخت دراز کشیدم و پلک هایم را روی هم گذاشتم. خاطرات خوب گذشته به سمتم هجوم آورده بودند و گویا قصد داشتند مرا آزار دهند. بدترین در عین حال بهترین خاطره ام به یادم آمد.

یک دختر بچه چهارده ساله که صورتش چند جوش مزاحم داشت، در مقابل یک پسر بیست ساله که در همان سن هیکل ورزیدش در معرض دید بود. قد دخترک به زور تا سینه پسر می رسید. دختر با شجاعت بسیار سرش را بالا گرفت، به چشمان عسلی پسرک خیره شد و بدون مقدمه چینی گفت:

- من دوستت دارم.

بهت در چشمان پسرک خانه کرده بود. باورش نمی شد کسی که برایش برادرانه خرج کرده بود، عاشقش باشد. فکر کرد یک شوخی بچگانه است. با لحنی که درش شرمندگی مصنوعی ریخته بود، گفت:

- مـ...من متاسفم، ولی من همچین حسی بهت ندارم. تو فقط و فقط برام عین خواهرمی. امیدوارم از دستم ناراحت نشی. مـ...

دخترک دیگر صدایی را نمی شنید. گویا گوش هایش کر شده بود. با حیرت به پسرک نگاه می کرد و چشمانش مالامال از اشک شد.

قدم قدم به عقب می رفت و از پسرک سنگ دل دور می شد. پشتش را به او کرد و با تمام سرعت شروع به دویدن کرد. به صدا زدن های پسرک هم اصلاً توجه نکرد.

@mahsa.mt

@Mah.m

ویرایش شده توسط mobina..a
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

رمان شاسوسا پارت نهم#

 

شکست خورده بود! اولین شکستش را در همان سن کم خورد. قلبش دیگر همچون کامل گذشته نشد. همیشه خالی بودن تکه ای ازش را احساس می کرد. تکه ای از قلبش را که به پسرک امانت داده بود؛ اما پسرک امانتدار خوبی نبود! آن تکه را دور انداخت و دخترک را از خود راند.

دخترک وقتی به خانه رسید، خود را تا مدت ها در اتاقش حبس کرد. نه با کسی سخن می گفت و نه اجازه می داد کسی به دیدنش بیاید. همچو مرده متحرکی شده بود که تنها نفس می کشید. پسرک بی رحم بدجور دل نازک دخترک را به درد آورده بود....

*****

نفس عمیقی کشیدم و به نام کافه خیره شدم. «کافه گرامافون» همیشه این کافه را دوست داشت! در آن روز های خوبی داشتیم؛ سر به سر گذاشتن هایمان، خنده هایمان، دعواهایمان که بیشتر آن ها نصف روز هم دوام نمی آورد.

واردش شدم. اولین چیزی که به چشم می خورد، گرامافون بزرگی بود که رو به روی در ورودی قرارش داده بودند. آژمان این گرامافون را خیلی دوست داشت. او عاشق وسایل های قدیمی و کلاسیک بود.

روی دیوار هایش انواع اقسام قاب عکس و ساعت ها قرار داشت و فضای بسیار دلنشینی را به وجود آورده بود. بالاخره آژمان را دیدم؛ روی دور ترین صندلی نشسته بود و درگیر افکارش بود.

با قدم هایی استوار به سمتش حرکت کردم. آن قدر عمیق در افکار درهم برهمش غرق شده بود که متوجه حضور من نشد. صندلی چوبی را کشیدم و بر روی آن نشستم. محکم دستم را روی میز که رویش پارچه گلگلی زیبایی انداخته بودند، کوبیدم.

نیم متر بالا پرید و با وحشت نگاهم کرد. بی تفاوت به او خیره شدم. او را نبخشیده بودم. دلیل حضورم فقط و فقط کنجکاویی بود مرا به اینجا کشانده بود.

نمی دانم چرا، ولی از نگاه کردن به چشم هایم امتناع می کرد. شاید شرم داشت. شاید حال فهمیده بود که چه بلایی بر سر آن دخترک آورده بود. صدایش را شنیدم که دیگر ابهت سابق را نداشت:

- سلام.

سرد جوابش را دادم. تمام اتفاقات گذشته را به دست فراموشی سپرده بودم؛ حال اما تمامش دوباره در ذهنم رژه می رفتند. رفتارم ناخودآگاه نسبت به او سرد می شد.

گارسون آمد و سفارش هایمان را گرفت. من چای و او قهوه ترک سفارش داد. سرش را بالا آورد، لبان خشکش را از هم جدا کرد و شروع به صحبت کرد:

- گفتم بیای اینجا چون باهات حرف داشتم. چون می خوام کمکم کنی.

مکث کوتاهی کرد و پرسید:

- هنوز ازم دلخوری؟

نگاهش کردم، سرد و بی روح! می خواستم بگویم آره هنوز از تو نامرد دلخورم، ولی سخنی بر زبان نیاوردم. تنها عاری از احساسی نگاهش کردم.

- نمی خوای جوابم رو بدی؟

باز هم سکوت پیشه کردم. گویا کلافه شده بود که صدایش را بلند تر کرد:

- روزه سکوت گرفتی؟

باز هم حرفی نزدم. دیگر واقعاً کلافه شده بود. مقداری پول روی میز گذاشت و همان طور که از جایش بر می خاست، گفت:

- از اول کمک گفتن از تو اشتباه محض بود. تو هنوز دلت با من صاف نشده.

به سمت در ورودی راهش را کج کرد و دستش را به معنی خداحافظ تکان داد. نمی دانم برای چه قسمتی از دلم می لرزید! داشتم وسوسه می شدم که به دنبالش بروم و نامش را صداش بزنم.

مگر هنوز به او احساسی داشتم؟ نمی دانم! ولی می دانم تمام تلاشم را برای از یاد بردنش، انجام داده ام. اگر او از ذهنم خارج نمی شود، دیگر تقصیر من نیست. او خانه اش را سال ها پیش با محکم ترین ابزار ساخته بود و من نمی توانستم آن را ویران کنم. بار ها امتحان کردم؛ ولی از بین نمی رفت. حتی ذره ای از آن هم فرو نپاشید.

سعی کردم بی خیال آن پسرک مغرور شوم. قهوه سرد شده ام را یک نفس نوشیدم و از کافهٔ خاطره انگیزم خارج شدم.

بر روی خیابان های آنکارا قدم می زدم و تک تک خاطراتم را مرور می کردم. خاطراتی که با پدرم، مادرم، دوستان یکی دو روزه ام و مهم تر از همه با آژمان داشتم را در ذهنم بازنگری می کردم.

یادش اولین سفرم به آنکارا بخیر! چقدر ذوق و اشتیاق داشتم. با کنجکاوی به خیابان و خانه ها نگاه می کردم و هر چیزی که به نظرم زیبا می آمد را به مادرم نشان می دادم. او هم گویا از ذوق من به اشتیاق می آمد. یاد آن های خوب بخیر! ای کاش دوباره به همان روز ها بازگردم!

ویرایش شده توسط mobina..a
  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

رمان شاسوسا پارت دهم#

 

دیر وقت بود که به خانه رسیدم. کلید را از قبل تهیه کرده بودم و برای رفت و آمد راحت باشم. وارد حیاط شدم و قبل از اینکه وارد ساختمان شوم، در آن چرخی زدم.

با آنکه هوا تاریک بود؛ ولی حیاط روشن و نورانی بود و به راحتی می توانستم از گل ها و درختان عکس بگیرم. بعد از آنکه از عکس های مورد علاقه ام را گرفتم، به سوی خانه پرواز کردم.

در را آرام باز کردم و نگاهی به خانه کردم. برخلاف بیرون، بسیار تاریک بود. به طوری که اگر در را می بستم، چشمم حتی قدم بعدی ام را نمی دید. گوشی ام را از داخل کیفم در آوردم و چراغ قوه اش را روشن کردم.

در خانه را بستم و به سوی اتاقم روان شدم. لباس های بیرونی ام را با تی شرت و شلواری راحت تعویض کردم و بر روی تخت دراز کشیدم. 

برخلاف چند دقیقه پیش که بسیار خونسرد بودم، حال قلبم وحشیانه خود را به دیواره سینه ام می کوبید. دستم را رویش گذاشتم و در دلم خطاب به او گفتم: «آرام باش! مگر یادت نمی آید چند سال پیش عشق را برایت چگونه تعریف کردم؟! شاید خیلی ها بگویند عشق شیرین و لذتبخش است؛ ولی عشق از نظر من همچون لیمو شیرینی است که با نامش گولت می زند و تو را برای خوردنش حریص می کند؛ ولی زمانی که آن را مزه می کنی، به عمق تلخی اش پی می بری. طوری که تا چندین مدت ته حلقت تلخ است و کامت را نیز تلخ می کند. آری! عشق خود لیمو شیرین است.»

این عشق کام مرا هم تلخ کرده بود. آن زمان زیاد شنیده بودم که عشق زیبا و دلنشین است و هر کسی عاشق شود، بهترین ها در انتظارش است؛ اما وقتی آن را چشیدم، پی بردم که عشق نه تنها دلنشین نیست بلکه دردناک هم هست. مرا تا چندین مدت درگیر خودش کرد و هر روز زندگی را برایم بی معنی تر می کرد.

سرم را تکان دادم تا شاید بتوانم این افکار را که همچون مگسی دور و بر سرم می چرخید را از خود دور کنم. تا حدودی در کارم موفق بودم. چشمانم را بستم و سعی کردم بخوابم. نمی دانم چه مدت گذشت تا بالاخره به خواب فرو رفتم.

*****

نمی دانستم چرا امروز حوصله کاری را نداشتم! دلم می خواست تمام مدت بر روی رختخوابم دراز کشیده باشم و خاطراتم فکر کنم. خاطراتی که گاهی خوب و گاهی بد هستند. اما خاله گیر داده بود که باید روز تعطیل به بیرون برویم.

دلم نمی آمد رویش را زمین بزنم و با بی رحمی بگویم نمی آیم. به اجبار قبول کردم و حال درگیر پوشیدن لباس هایم هستم. شلوار جینی همراه با هودی کوتاه مشکی تنم کردم. فصل آذر بودیم و هوای آنکار رو به سردی می رفت. موهای بلند مشکی رنگم را با کش بالای سرم دم اسبی بستم و بعد بافتمش.

حال نوبت به صورت رنگ پریده ام رسیده بود. پوست مهتابی ام از همیشه مهتابی تر شده بود. به خاطر گریه های بسیار زیر چشمان مشکی رنگ و بزرگم، گود رفته بود. دستی به گونه ام کشیدم. آن لطافت سابق را نداشت.

لبان سرخ گذشته ام، به سفیدی می زدند و صورتم را بی حال تر نشان می دادند. با آن که سعی می کردم با مرگ عزیزانم کنار بیایم؛ ولی هنوز دلم به آرایش کردن نمی رفت. تنها برق لب صورتی رنگی به لبانم زدم تا مرا با روح اشتباه نگیرند.

کفش آل استار مشکی ام را هم پوشیدم و عطر مورد علاقه ام را زدم. هدفون آبی تیره ام را دور گردنم انداختم و بعد از برداشتن گوشی ام، از اتاق خارج شدم.

گویا خاله و عمو زود تر از من آماده شده بودند که بر روی مبل نشسته بودند. لبخند کمرنگی زدم و به سوی آن ها راهم را کج کردم. سلام نسبتاً بلندی دادم تا متوجه من شوند. جواب سلامم را با خوشرویی دادند. با هم سوار ماشین عمو و از ویلا خارج شدیم.

قصد داشتند مرا به مکان های تاریخی این شهر ببرند و آن ها را به من معرفی کنند. نمی دانستن من مدت ها پیش تمام این را گشته بودم و اینجا را بهتر از خودشان می شناسم. پسر عزیز کرده شان تمام این شهر را به من نشان داده بود. 

ماشین ساکت بود و این سکوت مرا ناراحت می کرد. تصمیم گرفتم با آن ها همکلام شوم تا این سکوت بشکند. رو به خاله گفتم:

- داریم کجا میریم خاله؟

سرش را چرخاند و به من نگاهی کرد. لبخند مهربانی روی لبانش نشست و گفت:

- سوپرایزه عزیزم.

@Mah.m

@mahsa.mt

@mang🌚

ویرایش شده توسط جوجه
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رمان شاسوسا پارت یازدهم#

 

با گفتن این حرف، رسماً اجازه سخن گفتن بیشتر را از من گرفت. لبخند نصف و نیمه ای زدم و از پنجره ماشین به شهری نگریستم که سراسر برایم خاطره بود.

به مردمانی نگاه کردم که شاید بعضی هایشان به غم های دیگران می خندیدند و مسرور می شدند و بعضی های دیگر با اندوه آن ها، شیون سر می دادند. مگر همه ما یک هوا را تنفس نمی کنیم و از آن بهره نمی بریم، پس چرا روزگارمان این قدر متفاوت است؟

مگر فرق من با دیگری چیست که او باید مسرور باشد و من اندوهگین؟ مگر خون آن از من رنگین تر است؟ مگر هر دوی ما، خلق یک نفر نیستیم که این گونه تفاوت داریم؟

یادم است در گذشته نه چندان دور، دوستم جمله ای را برایم گفت: «افکار اکنون شما، زندگی آینده تان را می سازد. هر چه به موضوعی بیشتر فکر کنید، همان در زندگی‌تان ظاهر خواهد شد.»

مگر من در گذشته به این می اندیشیدم که در آینده بدبخت باشم؟ مگر به این می اندیشیدم که خانواده ام را از دست بدهم؟

من در ذهنم فقط به یک زندگی رویایی فکر می کردم؛ اما حال چرا برای من برعکس آن جمله اتفاق افتاد است؟‌‌ من که تمام مدت جمله " نمی خواهم زندگی ام را از دست دهم" را زمزمه می کردم.

با صدای خاله که می گفت رسیده ایم، به خود آمدم. به اطرف نگاهی کردم و موقعیت را ارزیابی کردم. از دیدن آبی که از دور بهم چشمک می زد، سر ذوق آمدم. مکانی که همیشه دوست داشتم.

با عجله از ماشین پیاده شدم و با لذت به دریاچه پهناور رو به رو ام خیره شدم. نمی توانستم از او چشم بردارم. زیبایی و وسعتش من را مطلوف خود کرده بود.

چند قدم به جلو می روم و دست هایم را به دیواره دریاچه تکیه می دهم. هیچ وقت از دیدن آبی بی نهایت آرام و زیبایش سیر نمی شوم. صدایش در گوشم زنگ زد که برایم از دریاچه می گفت.

- ببین سوشا اسم این دریاچه خوشگل، موگان. توی خود شهر آنکارا نیست و داخل یکی از شهر های اطرافش به اسم شهرگل که حدود بیست کیلومتری شهر آنکاراست. مساحتش رو نمی دونم؛ ولی عمق متوسطش حدود پنج متره. اون طرف دریاچه یه پارکی هست به اسم پارک موگان که برای پرندگان آبزی در حال انقراض درستش کردن. کلاً اینجا یکی از جاذبه های گردشگری شهر آنکاراست و به دلیل زیباییش خیلی هم طرفدار داره.

چقدر لحن صدای مردانه اش را دوست داشتم. چه زیبا سخن می گفت! بعد از آنکه او مرا به اینجا آورد، عاشق دریاچه شدم. قدم به قدمش یادآور خاطرات شیرین من و اوست.

یادش بخیر! آن روز به اجبار او ماهی کبابی خوردم. هیچ وقت ماهی را دوست نداشتم؛ ولی طعم آن ماهی برایم فرق می کرد. چون آن ماهی را او برایم آورده بود، مزه اش متفاوت و خوشمزه بود.

دلم هوس کرد این بار هم ماهی کبابی بخورم. به سمت عقب برگشتم و با چشمانم به دنبال خاله و عمو گشتم؛ روی نمیکتی رو به روی دریاچه نشسته بودند و با هم مشغول صحبت بودند. به سمتشان حرکت کردم.

از وقتی که صبحانه ام را خورده بودم، زمان بسیاری می گذشت و الان گرسنه بودم. مرا که دیدند، دست از صحبت برداشتند و با لبخند به من خیره شدند. متقابل آن ها لبخندی زدم و گفتم:

- شما گرسنه نیستید؟

عمو دستش را روی شکمش گذاشت و گفت:

- آخ گفتی شاسوسا جان! خیلی گشنمه.

خودش از جایش بلند شد و ادامه داد:

- پاشین بریم یه چیزی بخوریم.

همه با هم به راه افتادیم. آن ها جلو و من با اختلاف دو قدم پشت سرشان حرکت می کردم. هدفونم را روی گوشم گذاشتم و قسمتی از دکلمه زیبای خسرو شکیبایی به نام می دانم که حالا سال هاست را پخش کردم.

" می‌دانم 

حالا ساله است که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد 

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری 

آن همه صبوری 

من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده 

هی بوی بال کبوتر و 

نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید 

پس بگو قرار بود که تو بیایی و... من نمی‌دانستم! 

دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام 

پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ 

حالا که آمدی 

حرفِ ما بسیار، 

وقتِ ما اندک، 

آسمان هم که بارانی‌ست...!"

  • پسندیدم 8
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

متروکه پلیز @زهراتیموری

  • حیرانم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات


×
×
  • اضافه کردن...