رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'غمگین'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار طراحی جلد
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • تالار ويراستاری
    • کتابهای کاربران 98iia
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
  • سینما و تئاتر
  • مشکلات سایت
  • متفرقه
  • عکس
  • عمومی
  • نودهشتیا
  • نگارنده ها +++ چالش +++
  • نگارنده ها موضوع هاروزای زندگی
  • نگارنده ها برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • نگارنده ها خبر بد
  • نگارنده ها دوست ها
  • نگارنده ها چالش رمان خونا
  • نگارنده ها فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • نگارنده ها بی وفایی
  • نگارنده ها این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • نگارنده ها خونه ی متروکه
  • نگارنده ها آرزو
  • نگارنده ها حق انتخاب
  • نگارنده ها اسم
  • نگارنده ها ماشین زمان
  • نگارنده ها مردن
  • نگارنده ها آینه و احساسات
  • نگارنده ها حال بد
  • نگارنده ها نظرات
  • نگارنده ها عکس
  • نگارنده ها خدا
  • نگارنده ها زندگی حیوانی
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ
  • #رمان_بخوانیم قوانین گروه
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها سحر
  • رمان نویسان کوچک خوش آمدید
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها همه کاربران
  • ده شصتيا دهه شصتيا جمع شيد
  • دیونه بازی موضوع ها
  • کلوپ وحشت تالار وحشت
  • یادگیری زبان ترکی استانبولی ( با تدریس سحــر راد ) درس 1
  • ☠️ماوراء☠️ معما 💖
  • ☠️ماوراء☠️ پاسخ گویی به سوالات شما ❤
  • ☠️ماوراء☠️ همه چیز درمورد جن ها
  • ☠️ماوراء☠️ دیزنی لند ☠️
  • ☠️ماوراء☠️ سرگرمی
  • دلنوشته قوانین ثابت گروه
  • دلنوشته اجرایی شدن ایده برای نقد دلنوشته‌های کامل شده
  • دلنوشته دلنوشته‌های کامل شده
  • گروه بانمکا موضوع ها باحال ترین سوژه
  • گروه بانمکا موضوع ها باحال ترین سوژه
  • گروه بانمکا موضوع هالقب های فوق بامزه
  • خواننده ها و نویسنده های برتر سرگرمی
  • خواننده ها و نویسنده های برتر رمان ها
  • خواننده ها و نویسنده های برتر گالری عکس
  • خواننده ها و نویسنده های برتر رمان هر 2 هفته
  • خواننده ها و نویسنده های برتر موضوع ها

دسته ها

  • Files
  • کلوپ وحشت فایل
  • کلوپ وحشت فایل
  • گروه بانمکا فایل
  • تئوریست ها اینجان جهان واقعا سال ۲۰۱۲ تموم شد!

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


کاربر

34 نتیجه پیدا شد

  1. نام رمان :نارفیق نام نویسنده :سارا ژانر:اجتماعی، غمگین ، عاشقانه ساعت پارت گذاری : نامعلوم هدف از نوشتن : نویسندگی خلاصه: داستان درمورد دختری از جنس مهربانی ، سادگی ، لطافت و البته شیطنت !...دختری که کسی از گل نازکتر بهش نگفته ...سختی نکشیده ...موسیقی همه ی زندگیشه ! ....اون همه چیز داره ولی یه رفیق نداره که بهش بفهمونه تمام رفقای دنیا نا رفیق نیستن ...پیشنهاد میکنم بقیه شو خودتون بخونید ! این رمان رده ی سنی خاصی نداره و من تعیین نمیکنم کی بخونه کی نخونه چون فکر میکنم توهین به شعور افراده ! ناظر: @Lilic
  2. Rozhan_zm

    پـــــرواز

    نگارش 1.0.0

    1 دریافت

    🎵
  3. نام رمان:سلول عشق نام نویسنده:سارا عباسی athena ژانر:عاشقانه هدف از نوشتن:تلاش کردن از شکست خوردن نترس از تلاش نکردن بترس ساعت پارت گذاری:نامشخص خلاصه: درمورد دختر پولداریه که خانوادشو از دست میده و مجبور میشه تو خونش تنها زندگی کنه و... مقدمه:اسکله ناز چشات حریم امن قایقم تو ساعت یه ربع به عشق عقربه دقایقم گرمی دستای تو رو به صد تا دنیا نمی دم هر وقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم تو بند دل سلول عشق حبس نگاتو می کشم ولی بازم رو میله هاش،عکس چشاتو می کشم آی قصه ی بی سر و ته شعر بدون قافیه برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه من که خودم زمینیم چطور بیام تو آسمون تو بیا دستامو بگیر منو ببر به کهکشون من قلب خشک یک کویر توی سراب چشم تو تو از همیشه تازه تر برای قلب نیمه جون من از دریچه نگات تا ته دنیا رو دیدم تو از درون چشم من غمامو تا ته می دیدی علی رهان **** صبح بود تقریبا ساعت هشت و نیم نه صدای گیتار سینا مثل همیشه درحال زدن یه آهنگ بود بعد از یه ربع زدن اومد سمت من پخ بزرگیش کردم و خندیدم و گفتم بیدارم گفت ای شیطون فردا یادم باشه گول تورو دوباره نخورم گفتم یه هفتس داری همینو میگی ولی یادت باشه بلند شدم و سریع لباسمو عوض کردم دستو صورت شستم و رفتم سر میز صبحانه +سلام مامان -سلام دختر نازم امروز گردو هامون تموم شده ببخشید عصر سینا میره از سر کوچه میخره چی گردو هامون تموم شده بود؟! وای این بد ترین فاجعه بود که روز شنبه اتفاق می افتاد خیلی خب پس چاره ای جز نون و نوتلا نبود +خب مامان نوتلا ها کجان؟ -تو کابینت پایینی نوتلا رو برداشتمو به سمت میز رفتم .معمولا همیشه پنج قاشق چای خوری و مربا خوری روی میز بود همراه اون پیج تا استکان ظریف که با پنج تا کاسه ی نقره ای ست بودن قندون نقره ای رنگ رو هم که وقتی هشت سالم بودشکستم ولی پیش دستی ها کاملا سالم روی میز با پس زمینه ی نقره ای و گلای طلایی تعداد دقیقشون رو نمی دونستم همینطور که سینا داشت میومد که صبحانه بخوره تلفنش با عجله زنگ خورد
  4. نام رمان: یک جفت بال برای سقوط نویسنده: _zeinab_ ژانر: عاشقانه_غمگین هدف: علاقه به نوشتن و افزایش تجربه ی نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: داستانی از جنس انتقام. زخمی کهنه که کینه ایی چند ساله را با خود به همراه دارد! پسری سخت و مغرور و دختری ساده همچون آینه ولی با قلبی شکستنی! آیا مسبب تمامی این گناهان دخترک است؟ کسی چه می داند؟! مقدمه: صدایم که می کنی، بر می گردم. می چرخم و گیسوانم که همراه با باد می رقصند، آسمان شب را سیاه تر می کنند.صدایت هنوز همانند آن روز ها گیراست. اشک هایم که گونه هایم را خیس می کند، تو لبخند می زنی.پارادوکس عجیبی است میان اشک های من و لبخند همیشه زیبای تو! کاش بگویی"نرو"! مچ دستانم عجیب دلتنگ آغوش دستانت است. اما تو...تو حتی سخت تر از صخره های اطرافم هستی.برمی گردم و به پرتگاه زیر پاهایم می نگرم.قدمی به جلو برمی دارم.ترسی ندارم.من اینبار یک جفت بال دارم.یک جفت بال برای پرواز به آغوشت.یک جفت بال برای آزادی.یک جفت بال برای سقوط...سقوط...سکوت...پایان! لینک صفحه و بررسی و نقد رمان یک جفت بال برای سقوط معرفی-و-نقد-رمان-یک-جفت-بال-برای-سقوط-_
  5. نام رمان : توافق اجباری نویسنده : sheyda_835 کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر : عاشقانه _ کل کلی _ غمگین هدف : نشان دادن عشق . ازدواجی که از روی اجباره ولی به عشقی بی پایان تبدیل میشه. خلاصه : مثل همه رمانای دیگه یه دختر داریم و یه پسر .این زوج ما مجبور میشن تا یک سال با هم ازدواج صوری کنن . که سرآغاز عشقشون و کل کلاشون و اتفاقاتتلخ ماجراست...( پایان خوش )
  6. نام رمان: لعنت به من که دل بستم نویسنده: FATEMEH026 کاربر انجمن نودهشتیا هدف: هیچوقت داشتن یه گذشته تلخ به این معنی نیست که از آینده دست بکشیم. ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: رمان درباره ی زندگی پسریه که عشق زندگیشو از دست میده و از این پس باید بدون وجود دختری که 5 سال زندگیشو کنارش بوده بگذرونه... چقدر میتونه سخت باشه زندگی بدونه کسی که یه زمانی عاشقانه میپرستیدیش و تو تک تک لحظات خوب و بد زندگیت حضور داشته... لینک صفحه بررسی و نقد رمان لعنت به من که دل بستم: بررسی و نقد رمان لعنت به من که دل بستم
  7. حساب کاربری حذف شده به قلم:ببار بارون(مهدیه سیدآبادی) دلنوشته مجموعه داستان های کوتاه غمگین گاهی دلت میخواد همه بغضات از تو نگاهت خونده بشه،که جسارت گفتن کلمه هارو نداری...اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری و یه جمله مثله:چیزی شده؟ اونجاست که بغضتو با یه لیوان سکوت سرمیکشی و با لبخند میگی:نـه هیـچیـ... (تمام شخصیت ها و وقایع غیر واقعی هستند) لینک نقد و نظر:
  8. نام رمان: وسمار نویسنده: =Mobina= ژانر: عاشقانه،کل کلی،غمگین ساعت پارت گذاری: هر روز ساعت ۳ هدف از نوشتن: با اینکه می توان در اوج قدرت باشی و پادشاهی کنی اما عشق آنقدر ارزش دارد که حاضری از تمام آن بگذری ودر گوشه ی از این کره خاکی زندگی کوچکی را آغاز کنی. خلاصه: این داستان زندگی یک دختر مهربان ،خوش قلب وبامزه را روایت می کند که سرنوشت او را در سن نوجوانی با دردناکترین حادثه مواجه می کند ،اما هیچگاه تسلیم آنچه که بر او تحمیل شده است نمی شود و با جادوی خنده آن را پشت سر می گذارد در این بین جایگاهی کسب می کند که با جوانه زدن عشق در وجود او بیخیال هر آنچه که دارد می شود. مقدمه: می توان دختر باشی ولی مردانه ایستادگی کنی، می توان نوجوان باشی ولی روح خسته ای داشته باشی، می توانی در اوج جوانی و راحتی باشی ولی مانند یک پدرو مادر مشغله داشته باشی. «پایان خوش»
  9. نام کتاب:‌ ریکاوری نویسندگان: الهام کامیاب و هانیه ساکت ژانر: درام، غمگین، عاشقانه هدف از نوشتن: نشون دادن سختی‌های یکی از قشرهای جامعه...نمایان‌گر غفلت‌های ساده انسان که موجب رخ دادن اتفاق‌های تلخ و بزرگی می‌شه. ساعت پارت گذاری: در هفته یک پارت خلاصه: شاپرک صابری دختر بیست ساله‌ای هست که توی یک کارگاه خیاطی کار می‌کنه. خانواده‌اش وضع مالی متوسطی دارند. دخترک به دنبال پیدا کردن راهی هست؛ تا زندگیشون رو از اینی که هست، بهتر کنه. اما غافل از این که دچار طمع پول می‌شه و.... مقدمه: چه خوب شد آمدی تا بفهمم عشق، رویا نیست. آغوشِ یک مرد، همیشه هوس نیست. آمدی تا بفهمم زندگی به سبکِ "یک عاشقانه‌ی آرام" محال نیست. بمان برای شب‌های چهل سالگی‌ام که بدونِ تو بخیر نمی‌شوند. بمان برای روزهای پنجاه سالگی‌ام که بدونِ تو رنگی نیست. بمان برای شصت، هفتاد و هشتاد سالگی‌ام که همه چیز و همه‌کس را فراموش کرده‌ام؛ به جز، شانه‌هايی که تنها تکیه گاهِ بغض‌های بیست سالگی‌ام بود. لطفاً بمان برای ابد در من! «نظرات ارزشمندتون رو در خصوصی پذیرا هستم.»
  10. خلاصه داستان مربوط به دختربیماری است که در انتظار مرگ به سر میبره یک ماه قبل از مرگ متوجه عشقی ناخواسته می شود. قسمتی از متن داستان : -وقتی به برگای خشک شده روی زمین نگاه میکنم حس میکنم انگار منم که از روی درخت زندگی افتادم.چقدر ما ادما بی رحمیم که عاشق صدای خورد شدن این برگا زیرپاهامون هستیم نگاه کن یه برگ دیگه هم افتاد شاید بعدی من باشم شاید هم نه ؟ وقتی نگاه خسته اش را از برگای روی زمین گرفت به من نگاه کرد دلم گرفت برای مظلومیتش برای دردی که میکشه برای دردی که میکشم -هی ،هی من که هنوز نمردم چرا گریه میکنی با صدای که از ته چاه می اومد گفتم : من می ترسم ....
  11. نام: تحمل نداشت و می خندید نویسنده:Tiana_73 ژانر: غمگین،عاشقانه هدف: هرکه آشپزی کند آشپز نیست...هرکه برقصد رقاص نیس...هر که گریه کند غمگین نیست...هر که بخندد شاد نیست... مثه همه داستانها یکی بود و یکی نبود...یکی عاشق بود و اون یکی نبود...یکی تنها بود ولی اون یکی نبود.یکی تنها مرد واون یکی نمرد...یکی اشک ریخت واون یکی بلند بلند خندید.. دخترک عاشق بود... عاشق عسلی چشمانش..عاشق خندیدن های مردانه اش...هرچه نبود عشق بچه گی اش بود چه عشقی عمیق تر از عشقی که از کودکی به وجود می آید...دخترک تا که می فهمید قرار ملاقات خانوادگی است سر از پا نمی شناخت... کسی نمی دانست....رازش،عشقش،احساسش،شادی و غمش همه و همه تنها برای خودش بود ...گذشت و گذشت..پسر گویی عاشق شده بود...دخترک این را حس میکرد...چقدر احساسش پر از غم بود...چقدر از این فرضیه اش متنفر بود...ولی دروغ نبود...نمی توانست دروغ باشد..عاشق اگر حال معشوقش را نفهمد عاشق نیست..وقتی نگاه های گاه و بیگاه پسر را به او میدید قلبش در هم می فشرد..شانه هایش خمیده شد...یک مرده متحرک..یا شاید بهتر است گفت حالش مانند عروسکی بود که دلش گریه می خواست...ولی لبانش به خنده دوخته شده بود...شب که میشد...اشک ریزان شروع میشد درست مثل این که توده ای بزرگ تمام بدنش را در بر گرفته بود و می بلعید...عاشقان میدانند چه حسی است..دخترک می ترسید که طاقت نیاورد...اه ای دخترک ساده...باز هم یک قرار ملاقات خانوادگی دیگر...باز نگرانی امیخته شده به شوق دیدار...باز هم خنده...چقدر قلبش وقتی که اسم معشوقش را می شنید محکم میکوبید...چقدر دردناک..ولی چ درد آرامی...چه دردی که درعین درد گرفتن درد نمی‌کرد...زمان ملاقات فرا رسید... دخترک معشوقه اش را دید...چقدر خوشحال بود...چقدر خوشحال شد .... چقدر زیبا قهه قهه میزد..چه کسی ذره ایی غم را در سوسوی چشمانش میدید..چه کسی به حال خوشش شک میکرد..بازیگر فوق‌العاده ایی بود..اما گویی واقعا از خوشحالی دست از پا نمی شناخت...هرچه نبود آن شب زمان مراسم عروسی عشقش تعیین شده بود.... لباسی نداشت..چه باید می پوشید در شب عروسی او...اهمیتی نداشت ...هر چه می پوشید مهم نبود ....ای وای که حتی دردورترین نقطه چشمانش غمی دیده نمی شد....ای وای که عروسی زود تر از چشم بر هم گذاشتن رسید..ای وای که دخترک شاد بود و چه شاد تر شد... ای وای که شب عروسی برای معشوقش به همراه همسر دوست داشتنی اش از اعماق دل آرزوی خوشبختی کرد....ای وای که هنوز هم به معشوق متاهلش فکر میکرد... ای وای که دل عاشقش را بی حیا می‌دانست.. ای وای که در این مراسم اشک شوق از چشمانش فراوان ریخت...ای وای که پایش به خانه برای آخرین بار نرسید... ای وای که قاب عکس گذشته خود و معشوقش را برای آخرین بار نتوانست بغل بگیرد و گریه کند...ای وای که برای اخرین بار به معشوقه اش نتوانست راحت بنگرد....ای وای که پدرش رفتار آخرش با دخترکش تند بود....ای وای که دوست صمیمی اش مدتی بود که با او قهر بود... ای وای که مادرش لحظات آخر کنارش نبود....وای چه تنها بود و رفت..وای که چه راحت آخرین آرزویش خوشبختی معشوقش بود.... چه راحت قلبش به خانه نرسیده در هم شکست..تحمل نداشت ومیخندید...تحمل نداشت و می خندید... مانند نسیم آرام آمد...ارزویش شادی اطرافیانش بود..چه کسی اهمیت داد به این نسیم روح نواز...همانگونه آرام رفت....آرام فراموش شد...ای وای که قلب عاشقش در اعماق زمین جایی فرسنگ هآ دور تر از معشوقش دفن شد.... لالا لالا دیدگان من چه می بینند تو با او هستی و منم تنها یه گوشه از همین دنیا لالا لالا هوا امشب چه تیرست لالا لالا ستاره پس کجا رفت؟ لا لا لا لا به رنگ اسمان نویسم که تنها امشب را من می نویسم لالالالا امشب من به عشق چه بمانم؟ لالا لالا به مهر که نویسم لالا لالا به شوق که بخندم لالا لالا چه تنها هستم امشب لالا لالا دلم آرام ندارد لالا لالا امشب نمی خواهم که باشم لالا لایی من نباشم هم، همه شادن لالایی ای لب خندون خداحافظ دل گریون همین امشب تموم میشه دلم با عشق ناکامش لالا تا نمی خواهم دگر چیزی بدانم تا که مجبوم کند چندی بمانم لالا لالا نبینم اشک چشمانت بر مزار من شود جاری خودت میدانی که تا بودم نبودش اشکی از من نزد توجاری لالا لایی روز مرگم اگر خواهی بر سر قبرم بمان تا اندکی واهی که میدانم که میدانی چقدر می ترسم از همواره تنهایی شروع:۱:۳۰ بامداد ۲۹/۴/۹۸ پایان:۴:۰۰بامداد۲۹/۴/۹۸ تیانا
  12. نام داستان : نامه های ستاره ای نویسنده:mobina003 کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر:عاشقانه ، غمناک هدف:همه توی زندگیاشون فراز و نشیب های زیادی دارن. خلاصه: دوست دارم خودتون بخونید دوستان. صفحه نقد رمان نامه های ستاره ای:https://forum.98iia.com/topic/6935-داستان-کوتاه-نامه-های-ستاره-ایmobina003/?tab=comments#comment-165736
  13. نام: تحمل نداشت و می خندید نویسنده:Tiana_73 ژانر: غمگین،عاشقانه هدف: هرکه آشپزی کند آشپز نیست...هرکه برقصد رقاص نیس...هر که گریه کند غمگین نیست...هر که بخندد شاد نیست... مثه همه داستانها یکی بود و یکی نبود...یکی عاشق بود و اون یکی نبود...یکی تنها بود ولی اون یکی نبود.یکی تنها مرد واون یکی نمرد...یکی اشک ریخت واون یکی بلند بلند خندید.. دخترک عاشق بود... عاشق عسلی چشمانش..عاشق خندیدن های مردانه اش...هرچه نبود عشق بچه گی اش بود چه عشقی عمیق تر از عشقی که از کودکی به وجود می آید...دخترک تا که می فهمید قرار ملاقات خانوادگی است سر از پا نمی شناخت... کسی نمی دانست....رازش،عشقش،احساسش،شادی و غمش همه و همه تنها برای خودش بود ...گذشت و گذشت..پسر گویی عاشق شده بود...دخترک این را حس میکرد...چقدر احساسش پر از غم بود...چقدر از این فرضیه اش متنفر بود...ولی دروغ نبود...نمی توانست دروغ باشد..عاشق اگر حال معشوقش را نفهمد عاشق نیست..وقتی نگاه های گاه و بیگاه پسر را به او میدید قلبش در هم می فشرد..شانه هایش خمیده شد...یک مرده متحرک..یا شاید بهتر است گفت حالش مانند عروسکی بود که دلش گریه می خواست...ولی لبانش به خنده دوخته شده بود...شب که میشد...اشک ریزان شروع میشد درست مثل این که توده ای بزرگ تمام بدنش را در بر گرفته بود و می بلعید...عاشقان میدانند چه حسی است..دخترک می ترسید که طاقت نیاورد...اه ای دخترک ساده...باز هم یک قرار ملاقات خانوادگی دیگر...باز نگرانی امیخته شده به شوق دیدار...باز هم خنده...چقدر قلبش وقتی که اسم معشوقش را می شنید محکم میکوبید...چقدر دردناک..ولی چ درد آرامی...چه دردی که درعین درد گرفتن درد نمی‌کرد...زمان ملاقات فرا رسید... دخترک معشوقه اش را دید...چقدر خوشحال بود...چقدر خوشحال شد .... چقدر زیبا قهه قهه میزد..چه کسی ذره ایی غم را در سوسوی چشمانش میدید..چه کسی به حال خوشش شک میکرد..بازیگر فوق‌العاده ایی بود..اما گویی واقعا از خوشحالی دست از پا نمی شناخت...هرچه نبود آن شب زمان مراسم عروسی عشقش تعیین شده بود.... لباسی نداشت..چه باید می پوشید در شب عروسی او...اهمیتی نداشت ...هر چه می پوشید مهم نبود ....ای وای که حتی دردورترین نقطه چشمانش غمی دیده نمی شد....ای وای که عروسی زود تر از چشم بر هم گذاشتن رسید..ای وای که دخترک شاد بود و چه شاد تر شد... ای وای که شب عروسی برای معشوقش به همراه همسر دوست داشتنی اش از اعماق دل آرزوی خوشبختی کرد....ای وای که هنوز هم به معشوق متاهلش فکر میکرد... ای وای که دل عاشقش را بی حیا می‌دانست.. ای وای که در این مراسم اشک شوق از چشمانش فراوان ریخت...ای وای که پایش به خانه برای آخرین بار نرسید... ای وای که قاب عکس گذشته خود و معشوقش را برای آخرین بار نتوانست بغل بگیرد و گریه کند...ای وای که برای اخرین بار به معشوقه اش نتوانست راحت بنگرد....ای وای که پدرش رفتار آخرش با دخترکش تند بود....ای وای که دوست صمیمی اش مدتی بود که با او قهر بود... ای وای که مادرش لحظات آخر کنارش نبود....وای چه تنها بود و رفت..وای که چه راحت آخرین آرزویش خوشبختی معشوقش بود.... چه راحت قلبش به خانه نرسیده در هم شکست..تحمل نداشت ومیخندید...تحمل نداشت و می خندید... مانند نسیم آرام آمد...ارزویش شادی اطرافیانش بود..چه کسی اهمیت داد به این نسیم روح نواز...همانگونه آرام رفت....آرام فراموش شد...ای وای که قلب عاشقش در اعماق زمین جایی فرسنگ هآ دور تر از معشوقش دفن شد.... لالا لالا دیدگان من چه می بینند تو با او هستی و منم تنها یه گوشه از همین دنیا لالا لالا هوا امشب چه تیرست لالا لالا ستاره پس کجا رفت؟ لا لا لا لا به رنگ اسمان نویسم به رنگ اشک در چشمان خیسم لالالالا امشب من به عشق چه بمانم؟ لالا لالا به مهر که نویسم لالا لالا به شوق که بخندم لالا لالا چه تنها هستم امشب لالا لالا دلم آرام ندارد لالا لالا امشب نمی خواهم که باشم لالا لایی من نباشم هم، همه شادن لالایی ای لب خندون خداحافظ دل گریون همین امشب تموم میشه دلم با عشق ناکامش لالا تا نمی خواهم دگر چیزی بدانم تا که مجبوم کند چندی بمانم لالا لالا نبینم اشک چشمانت بر مزار من شود جاری خودت میدانی که تا بودم نبودش اشکی از من نزد توجاری لالا لایی روز مرگم اگر خواهی بر سر قبرم بمان تا اندکی واهی که میدانم که میدانی چقدر می ترسم از همواره تنهایی شروع:۱:۳۰ بامداد ۲۹/۴/۹۸ پایان:۴:۰۰بامداد۲۹/۴/۹۸ تیانا برسی و نقد داستان کوتاه
  14. نام داستان : نامه های ستاره ای نویسنده:mobina003 کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقانه / تراژدی هدف: همه توی زندگیاشون فراز و نشیب های زیادی دارن. خلاصه: دوست دارم خودتون بخونید دوستان. صفحه نقد "نامه های ستاره ای"
  15. نام رمان : زندگی پر تلاطم من نویسنده :mobina003 کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر :عاشقانه،پلیسی،غمگین،طنز هدف : باید با تمام مشکلات به سختی بجنگی تا بتونی سالم بیرون بیای. ساعات پارت گذاری : نامعلوم خلاصه :دوست دارم خودتون بخونید دوستان. صفحه نقد
  16. عکس ها مخصوص طراحی جلد 😭غمگین 😭تنهایی 😭گریه و زاری 😭سیاه/سفید 😭دخترونه/پسرونه 🖤امیدوارم خوشتون بیاد @Kosarbayat398
  17. نام داستان واقعی : حس تنهایی نام نویسنده :arshida79 ژانر : غمگین ، احساسی هدف : علاقه به نویسندگی ساعات پارت گذاری : نا معلوم خلاصه : دخترکی خسته و تنها از زور آزمایی روزگار ، در اتاقش بر دیواری تکیه داده و اشک می ریزد . او دیگر آن دختر شاد قبل نبود و مسببش تنها یک نفر بود !! آقای بارمان امیری!! مقدمه : چه کسی می فهمد ... در دلم رازی هست !!! می سپارم آن را ... به خیال شب و تنهایی !!! لینک صفحه نقد : https://forum.98iia.com/topic/6695-نقدداستان-واقعی-حس-تنهاییarshida79کاربرانجمن-نودهشتیا/
  18. R.A.H.A

    غمگین نامه

    زیبا ترین و عاشقانه ترین حرفی که دوست داری از طرف کسی بشنوی چیه؟ اول من دوستت دارم ماه من
  19. خاتون

    من دریا هستم

    *سلام دوستان. فقط قبل از شروع داستان باید بگم که ترجمه ی جملات فرانسه رو در پایین صفحه براتون آوردم. امیدوارم از داستان بنده خوشتون بیاد. نظر فراموش نشه لطفا 😍 من در جزیره ی ابوموسی، جایی به دور از هیاهوی زننده ی انسان ها، در میان هزاران مرغ دریایی سفید که بالای سرم، زیر آفتابی سوزان و آسمانی صاف و آبی، غوغاکنان در حال پروازند، تک و تنها روی سنگی نشسته ام و به تلالوی خورشید درخشان روی موج های رقصنده ی دریا، خیره نگاه می کنم. کت رسمی و بیش از حد گرمم را همراه با کفش های واکس زده و کیف چرمی مردانه ام روی ماسه های طلایی، پشت صخره های غول پیکری که صدف های درشت فراوانی روی آن ها چسبیده اند، رها کرده ام. پاچه های شلوارم را بالا زده و پاهای برهنه ام را درون آب شور و زلال دریا فرو برده ام. نسیمی ملایم و دلچسب از آنسوی آب ها، دستان لطیف و پرمهرش را به گونه ها و گوش هایم می کشد و خزه های زبرِ شناور پوستم را قلقلک می دهند. حالا که دارم این نوشته ها را روی کاغذ می آورم، دلم همانند دل پسربچه ی معصومی که تازه برای اولین بار برایش دوچرخه خریده اند، از خوشی می تپد. در این ساحل زیبا و خلوت، دیگر نه خبری از غرغرهای سرسام آور زنم است، نه خبری از زورگویی های پدرزنم! برای یک جلسه ی کاری به اینجا آمده ام. حالا که سر همگی را شیره مالیده ام و در جمع همکاران شرکت نکرده ام، از ته دل خوشحالم و به همه پوزخند می زنم! من، بیژن سیویل ٣۸ سال دارم و روحم به قدر روح طفلی نوپا طالب کشف دنیای اطراف است... می خواهد همانند پروانگان آزاد باشد و گرداگرد جهان را فتح کند... مهم نیست زمین بخورد...مهم نیست در این راه پر فراز و نشیب آسیب ببیند...مهم این است که حس رهایی را با تمام وجودش...با تمام روزنه های پوست و سلول های بدنش لمس کند... هوا خیلی گرم و مرطوب است، ولی اشکالی ندارد... اقلا اینجا می توانم آسوده نفس بکشم و فارغ از دعوا و مرافعه های مکرر خانوادگی به تماشای طبیعت بپردازم. این دریای وسیع که همچون فرشی فیروزه ای رنگ بر زمین گسترده شده است... این آب پاک و شفاف که همه چیز، حتی انگشتان پاهایم در آن به وضوح دیده می شود... این عرق چسبناک و شور مزه ای که دور دهانم حس می کنم... همه و همه ذهنم را به سفری دور و دراز می کشانند... مرا به جایی می برند که فرسخ ها و سال ها با آن فاصله دارم... شهر تولون فرانسه سال ١۹۸٣ میلادی. آن موقع ده سال سن داشتم و در مقایسه با هم کلاسی ها و دوستان فرانسوی مو بور و چشم آبی ام با آن چهره های شیر برنجشان، گدمگون با چشم های گرد سیاه و موهای پرپشت خرمایی بودم. به قد و قواره ی ریز و نحیف آن زمانم که فکر می کنم، به سر کچل و شکم گنده ای که اکنون برای خود دست و پا کرده ام خنده ام می گیرد... چقدر سرزنده و شاد بودم! به راستی این شور... این میل ناتمام برای زنده بودن و مزه مزه کردن لذایذ دنیا، چگونه یک مرتبه وجودم را ترک کرد؟ غارتگر اصلی این احساسات شیرین و دوست داشتنی چه کسی بود؟ پدرم؟ مادرم؟ زنم؟ پدرزنم؟ نه! حالا نمی توانم با اطمینان کامل به این پرسش پاسخ دهم... تنها با نوشتن خاطراتم قادر خواهم بود، مجرم را در میان کلمات دستگیر کنم و آنگاه نامش را به عنوان جوابی برای این سوال که برای مدت های مدیدی مغزم را درگیر کرده است، به زبان آورم. زمان زیادی را در ایران نگذراندم. دو سالم که شد، مادرم یک راست مرا از تهران به سرزمین پدری ام، فرانسه برد. بیشتر دوران کودکیم در شهر ساحلی تولون سپری شد. پدرم تاجر بود، ولی از آنجایی که با مادرم میانه ی خوبی نداشت، به ندرت به این مسئله می اندیشید که من و مادرم را نیز با خود به سفر ببرد. گویی تنها عاملی که مانع جدا شدن این دو بشر از یکدیگر می گشت، مسئولیتی بود که حس می کردند به خاطر من بر دوششان سنگینی می کند. مادرم، مهسا پورنژاد از دختران تحصیلکرده ی دوران خود محسوب می شد. به توصیه ی پدرش که کارمند بانک بود، ادبیات فارسی خواند. در همان دانشکده ی ادبیات تهران بود که با پدرم، یعنی برنار سیویل، جوانی اهل فرانسه و علاقه مند به زبان و فرهنگ ایرانی آشنا شد. البته پدرم بعد از فارغ التحصیلی به شغل اجدادش، یعنی واردات و صادرات پنیر پرداخت. اینکه چقدر یکدیگر را دوست داشتند و اصلا چرا با هم ازدواج کردند برای من چیزی است مجهول و همینطور کم اهمیت! تنها رفتار سرد و بی تفاوت والدینم در خاطراتم حک شده است... همین و بس! چهارده سال است که طلاق گرفته اند و من نیز عین همین چهارده سال را از آن ها بی خبر بوده ام... بگذریم... بر میگردیم به تولون... به شهر به یادماندنی سنین طفولیت و نوجوانی... در میان چهار فصل سال، همیشه عاشق تابستان بودم. در اوج گرما، در زیر تیغ آفتاب، تولون دلفریب تر از عروس شهرها، یعنی پاریس برایم عشوه گری می کرد. لباس شنایم را می پوشیدم و پا به پای آلبر، صمیمی ترین دوستم در امتداد ساحل دیوانه وار می دویدم و گه گاه با شیطنت روی سرش آب می پاشیدم. گویی آب و هوای مدیترانه ای و بالاتر از همه، حس شیرین نرفتن به مدرسه هر ساله ما دو پسربچه را مست و سرخوش می نمود. من و او، بی اعتنا نسبت به انسان های اطرافمان که هر کدام یا زیر چترهای رنگارنگ لم داده و یا مشغول آبتنی بودند، با حالتی بی پروا، بی دلیل فریاد می زدیم و با یکدیگر کشتی می گرفتیم. هر دفعه من بودم که از بازی خسته می شدم و از شدت ضعف و ناتوانی خودم را از پشت روی ماسه های داغ پرت می کردم. آلبر با وجود آن هیکل لاغر و کشیده، صورت استخوانی و موهای طلایی و چشمان ریز سبز رنگ و در یک کلام، ظاهر زردنبو و مردنی، در مقایسه با هم سن و سالانش بسیار زورمند بود و هر بچه ای در مقابلش کم می آورد. وقتی در بازی هایمان از او شکست می خوردم، سخت حرصم می گرفت و دوباره و دوباره به سمتش حمله ور می شدم، اما در آخر مثل جسدی بی جان روی زمین می افتادم! آنگاه، او با حالتی دوستانه کنارم دراز می کشید و با نگاه شرورش به من زل می زد. سپس، با لحنی مغرورانه می گفت: - Tu es trop faible pour me battre, mon ami![1] نوعی حس قدرت و اطمینانی مخصوص در طرز گفتارش بود که مرا بیش از پیش خشمگین می نمود و باعث می شد همان لحظه با تمام قوا گلویش را در چنگ بگیرم، کل وزنم را روی او بی اندازم و تا می توانم به او ناسزا بگویم! از اینکه هر بار او پیروز میدان می گشت، بیش از حد ناراحت می شدم. یادم به داستان های شاهنامه ی فردوسی می افتاد که هر از گاهی که مادرم حوصله اش می کشید و دست از مهمانی های شبانه اش یا خرید لوازم آرایش و لباس های گران قیمت بر می داشت، با صدای بلند می خواند و بیت به بیت آن ها را با زبان خودش تعبیر می کرد. گویی در میان این حکایت ها و قصه های پرفراز و نشیب در جستجوی زندگی از دست رفته اش بود... انگار دنبال ایران می گشت... دنبال زبان فارسی... شاید پدرم مجبورش کرده بود به این سفر تن دهد و سال ها غربت را تحمل کند... ممکن است بی تفاوتی هایش نسبت به خانواده و اطرافیان ریشه در حس تنهایی و بی کسی او داشته باشد... این ها را من نمی دانم و هرگز نفهمیدم... آنچه که از زندگی دریافتم سر و کله زدن با معلم های خصوصی متعدد و رفتن به عالی ترین مدارس فرانسوی است... زبان فارسی را هم از یکی از معلمین ایرانی ام آموختم و اگر حالا قادرم این جملات را به این سادگی بنویسم، مدیون او هستم. خیلی مشتاق نیستم در مورد پدر و مادرم چیزی بگویم. داشتم می گفتم... با این جنگ و دعواهای سرسام آور بین من و آلبر، شخصیت های رستم و سهراب و سایر پهلوانان ایرانی جلوی چشمم می آمد. دلم می خواست مثل آن ها شکست ناپذیر و همه فن حریف باشم، ولی در مقابل آلبر این رویا چندان دست یافتنی بنظر نمی رسید... آلبر با خونسردی زایدالوصفی بازوهایم را با دستان پرزورش می فشرد و آنگاه مرا بی آنکه برایش دشوار باشد روی کولش می گرفت و بدون هشدار قبلی درون آب می انداخت! آنگاه آب شور دریا در حلقم می پرید و سینه ام را سخت می سوزاند. او، بی آنکه برتری خود را به رخم بکشد، به کمکم می شتافت و با تمام وجودش سعی می کرد آرامم کند. چیزی میان من و او در جریان بود که مانع جداییمان می شد. وقتی با آن دندان های کج و کوله و در عین حال، سفید و تمیزش به من لبخند می زد، دوستی چند ساله مان را به خاطر می آوردم. از کلاس اول ابتدایی با هم دوست بودیم. در اولین روز مدرسه بطور کاملا اتفاقی، ته کلاس کنار یکدیگر نشستیم. چقدر دزدکی خوراکی خوردن پشت نیمکت های چوبی و خرد کردن پاک کن هایمان با قیچی مزه می داد! هنوز هم وقتی که در مورد آلبر و سرگرمی هایم با او صحبت می کنم، نشاطی کودکانه درون بدنم تراوش می شود. جالب ترین خاطره ای که از او دارم در همین سنین ده یا یازده سالگی بود. هر دو آسوده لب ساحل دراز کشیده بودیم. بوی ماهی زنده، خزه و جلبک به مشامم می رسید. پرندگانی در نقطه ای دوردست در آسمان، در گروهی پر جمعیت هم زمان با هم پر می زدند. با وزش باد، پوستم مثل مرغ دون دون می شد و رفته رفته پلک هایم سنگین می گشت. داشت خوابم می برد که ناگهان آلبر سقلمه ای به پهلویم زد و با تعجب گفت: - Regarde Bijaan! Cette fille est trés belle![2] بی اختیار از جا پریدم و نگاه کردم... دختری جوان و ظاهرا بیست و چند ساله با موهای خیس و فرفری به رنگ مشکی، لبان قرمز، بینی کوچک و چشمان بادامی روشن و گیرا، کمی آنطرفتر ایستاده و بدن باریکش را با حوله ای گلبهی رنگ پوشانده بود. حقیقتا زیبا به چشم می آمد، اما اگر آلبر این جمله را به من نمی گفت، هرگز به او توجهی نمی کردم! دوست کوچولوی من بیش از هر پسربچه ای در آن سن و سال چشم و گوشش باز بود و خیلی سریع زنان و دختران جذاب نظرش را جلب می نمودند! یک دفعه نقشه ای به مغز آلبر جسور خطور کرد. فکرش را نیز با من در میان گذاشت. به مردی سبزه رو و تنومند که سرگرم گپ زدن با آن دختر بود، اشاره کرد و گفت که حدس می زند آن مرد به دخترک خیلی نزدیک باشد. حس حسادت را می شد از نحوه حرف زدنش دریافت. قصد داشت هر طور که شده آن مرد را پیش چشم دختر خوار و خفیف جلوه دهد و برای این کار به کمک من احتیاج داشت. همیشه مرا به دردسر می انداخت، ولی از آنجا در بحبوحه ی درگیری ها از من دفاع می کرد و اجازه نمی داد کتک بخورم، بدون لحظه ای تردید دستوراتش را مو به مو اجرا می کردم! آلبر مطمئن بود که این دو جوان دیر یا زود از آن فضای شلوغ، به جای دنجی خواهند رفت تا اندکی خلوت کنند. گویی خیلی در این زمینه تجربه داشت! آنچه که گمان می کرد درست از آب درآمد... آن دو دست در دست یکدیگر با چهره هایی بشاش مدتی به قدم زدن پرداختند تا اینکه بالاخره به صخره هایی که دور تا دور پلاژ را احاطه کرده بودند، رسیدند. روی یکی از سنگ ها نشستند و در حالی که دختر حوله اش را با ملایمت روی شانه های مرد می گذاشت، خیره به چشمان همدیگر گرم صحبت شدند. ما نیز در همان لحظات، با زیرکی خارق العاده ای دو سطل ماسه بازی را از کنار تختی که یک زن فربه روی آن به خواب عمیقی فرو رفته بود و مادام خرناس می کشید، دزدیدیم و آن ها را پر از خزه و آب و ماسه کردیم. بی سر و صدا به سمت آن زوج جوان رفتیم و با وانمود به اینکه اصلا به آن ها حتی نگاه هم نمی کنیم از صخره ها بالا کشیدیم. مرد دو دست ظریف دختر را در دستان عضلانی خود گرفته و معلوم بود که از فرط ذوق و کیف در پوست خود نمی گنجد! آلبر قبلا به من سفارش کرده بود که با دیدن اشارات او با ابرو هایش، سطل را همراه با هم روی سر مرد خالی کنیم! هیچوقت در طول عمرم اینقدر نخندیده بودم! اکنون نیز با تصور موهای بلند پوشیده از گِل و چهره ی برافروخته و خصم آلود آن مرد لذتی کودکانه سر تا پایم را فرا می گیرد! می دانم که مردم آزاری کار غلطی است، ولی هر انسانی این خاصیت را در فطرت خود دارد! مرد با عصبانیت، در حالی که یک عالم بد و بی راه از دهانش درمی آمد، دنبال ما می دوید و من و آلبر قهقهه زنان از او فرار می کردیم تا جایی که سرانجام موفق شدیم پشت کازینوها و رستوران های روباز پرازدحام که در آن ها مردم مشغول رقصیدن و غذا خوردن بودند، مخفی شویم. آلبر از نتیجه ی این ماموریت خرسند بود. هنگامی که آب ها از آسیاب افتاد یک بستنی شکلاتی مهمانم کرد. اما این خوشحالی او مدت زیادی به طول نینجامید، چونکه دختر محبوبش را دیگر هرگز ندید. تا یکی دو روز پکر و بی حال و حوصله بنظر می رسید، ولی مثل هر بچه ی دیگری اتفاقاتی که برایش تلخ و ناخوشایند بود، مانند برق و باد از ذهنش محو شدند. در فصول سرد سال، من و آلبر معمولا وقتمان را در خانه های یکدیگر می گذراندیم. درسش ضعیف تر از من بود و نمی توانم بگویم که از این بابت غمگین بودم. برعکس، نه تنها برایش دلسوزی نمی کردم، بلکه این ناتوانیش را در یادگیری دروس فرصتی مناسب برای اثبات خودم و رقابت با او می شمردم! به هر حال بیشتر مواقع به بهانه ی مرور درس به خانه ی ما می آمد و ما با هم هر کاری می کردیم، به غیر از درس خواندن! تا سیزده، چهارده سالگی اکثر اوقات برای وقت گذرانی مثل زمان هایی که در مدرسه بودیم، یا دور از چشم بزرگترها با ته خودکار دست و پای یکدیگر را زخمی می کردیم یا مچ هم را می خواباندیم. البته آلبر مچ من را می خواباند! آرام، آرام که شانزده، هفده ساله شدیم، بحث هایمان جدی تر شد. از شیطنت آلبر اندکی کاسته شده بود. هر دو قد کشیده بودیم، اما آلبر همچنان بلندتر از من بود و نیرویش به من می چربید. همه مرا جوانی باریک و نزار می دانستند! به هر حال، ما دیگر به دنبال کشتی گرفتن و به نمایش گذاشتن زورمان نبودیم. در مورد مسائل مختلف مثل سیاست و اتفاقات روز فرانسه و سایر کشورها کنجکاوی به خرج می دادیم و درگیری هایمان حال دیگر سر تضادهای فکری بود. در کل از رفاقتمان نهایت لذت را می بردیم... مثل همان دورانی که کوچکتر بودیم، تابستان ها هر روز به شنا می رفتیم، اما با رفتاری متمدانه تر و متین تر از سابق. انگار بزرگ شدن محدود شدن مرز آزادی ها است... با این وجود، هنوز کاملا وارد اسارت بزرگسالی نشده بودیم. در آن سنین بود که من تصمیم گرفتم در آینده معلم شوم. به ریاضیات علاقه مند بودم، ولی اصراری نداشتم که حتما ریاضی درس بدهم. بیشتر تدریس کردن برایم اهمیت داشت. آلبر هم می خواست به ارتش نیروی دریایی بپیوندد. گویی روحش قادر نبود از دریا جدا شود. همینطور که هیچ گاه نمی توانست بدون من سر کند. همیشه در حالی که چشمانش از فرط شیفتگی به زادگاهش برق می زد، می گفت: - Je suis la mer... Tu es la mer... Nous ne pouvons pas vivre sans la mer![3] راست می گفت... آلبر در پنج ژوان سال ١۹۹۰ در سن هفده سالگی، با دریای مدیترانه یکی شد... طبق معمول داشتیم آبتنی می کردیم. باد شدیدی می وزید، ولی ما در شرایط بدتر، حتی در شب هم در دریا شنا می کردیم و ترسی از غرق شدن نداشتیم. آن روز نیز تا جایی که می توانستیم از ساحل دور شدیم. می خندیدیم... آلبر برایم تعریف کرده بود که از دختری در مدرسه خوشش می آید و می خواهد تلاش کند تا دلش را به دست آورد. من هم آماده به خدمت به او بودم و قصد داشتم کاری کنم تا رفیقم به دختر دلخواهش برسد. من روی امواج می پریدم و در آب چرخ می زدم. شور خاصی داشتم... شور ترک گفتن دوره ی نوجوانی و ورود به مرحله ی اسرارآمیز جوانی... حدس می زنم آلبر نیز همین احساس را داشت. نور خورشید چشمانم را می آزرد. ذره ای چشمانم بستم و بدنم را روی آب شل کردم. در این حین بود که متوجه شدم آلبر در کنارم نیست. جلوی چشمانم تنها منظره ی آسمان و دریا بود. سرم گیج می رفت. آفتاب مغزم را داغ کرده بود. نام دوستم را با نگرانی فریاد می زدم. هیچ جوابی نشنیدم... آلبر رفته بود... هنوز هم وقتی که به دریا نگاه می کنم، آلبر را می بینم که با چابکی در حال شنا کردن است... آن سالی که او رفت من هم به ایران بازگشتم. انگیزه ای برای ماندن در فرانسه نداشتم. اصلا به انسان دیگری تبدیل شده بودم... هیچ چیز برایم رنگ و بوی گذشته را نداشت... والدینم هیچ گاه با اقداماتم مخالفتی نداشتند، چون اصلا من برایشان مهم نبودم! پدرم مخارجم را می داد و مادرم از خاله ام در تهران تقاضا کرده بود که به من جا و مکان دهد، زیرا خیلی وقت پیش خانه پدری اش را فروخته بود و دیگر ملکی در ایران نداشت. حداقل در ایران زندگی جدیدی را آغاز کردم. خاله و شوهر خاله ام با پسرشان که پنج سالی از من کوچکتر بود، وضعیت مادی چندان خوبی در مقایسه با ما نداشتند، اما صفا و صمیمت خاصی میانشان برقرار بود که مرا خیلی زود به سمت آن ها جذب کرد و کم کم باور کردم که بعد از سال ها خانواده ی واقعی خود را پیدا کرده ام. من محبتی را که خاله ام به من کرد، هرگز از طرف مادرم ندیدم... وفق دادن خودم با مقررات و دروس دشوار دبیرستان ایران مشکل بود و برای همین هم یک سال از سایرین عقب افتادم، اما با پشتکار فراوان موفق شدم در یک دانشگاه آزاد در لاهیجان مهندسی شیلات قبول شوم. دوستان خوبی هم پیدا کردم. کلا هدفم در زندگی از این رو به آن رو شد. تصمیم داشتم که با کمک پولی که پدرم برایم می فرستاد، پس از فارغ التحصیلی ماهی پرورش دهم و تبدیل به مردی مستقل شوم، زیرا نتوانستم در کنکور فرهنگیان به جایی برسم. زندگی در خوابگاه را با چندین مرد جوان با شخصیت های مختلف و عادت های متفاوت دوست داشتم. گمان می کردم که اندوه بزرگ و سنگینی که آلبر با ناپدید شدن ناگهانی اش در سینه ام باقی گذاشته بود، با معاشرت با افراد جدید به تدریج می تواستم از بین ببرم. شب و روزم ملایم و گاه با نشاط سپری می شد تا اینکه تقریبا در اواخر سال های تحصیلم در دانشگاه، با دختری به نام آهو خوشبین آشنا شدم. جوان، سرخ و سفید، کوتاه و اندکی چاق بود. چشمان میشی و درشتش را سرشار از مهربانی یافتم. او نیز مهندسی شیلات می خواند. تازه وارد دانشکده شده بود. روز اول آشناییمان را خوب به خاطر دارم... در پارک نزدیک دانشگاه روی نیمکت نشسته بودم و کتاب می خواندم. زمستان سردی بود. با شال گردنم بینی ام را پوشانده بودم و با انگشتان لختم که از شدت سوز سرما یخ زده بودند، به آهستگی صفحات کتاب را ورق می زدم. خوابگاه شلوغ بود و فردای آن روز امتحان وصایای امام داشتم. ترجیح دادم کنجی ساکت برای خودم پیدا کنم و درس بخوانم. هنگام نفس کشیدن شیشه ی عینکم بخار می کرد و می بایست دائما آن را از چشمم درآوردم و با گوشه کتم پاکش کنم. مریض شده بودم و سرفه امانم را بریده بود. حفظیاتم نیز تعریفی نداشت. در کل اوضاع بدی بود. حوض خشکی که در مقابلم قرار داشت و صدای گوش خراش کلاغ ها که روی شاخه های درختان همیشه سبز بلند دسته جمعی نشسته بودند با آن هوای ابری و گرفته، فضا را غم انگیز جلوه می دادند. آن روز، بیش از پیش به یاد آلبر بودم و نمی توانستم به راحتی روی درس هایم تمرکز کنم. در میان انبوه نوشته ها، امواج پرشور دریا از بَرِ چشمانم می گذشت و این جمله درون گوشهایم ناخودآگاه با صوتی شبیه به نسیمی که از روی آبی شور و گرم عبور می کند، زمزمه می شد: - من دریا هستم... تو دریا هستی... ما نمی توانیم بدون دریا زندگی کنیم! نه! آلبر هنوز زنده بود! بعد از این همه مدت، با اینکه دیگر بیست و یک سال داشتم، نتواسته بودم مرگش را قبول کنم...شاید اگر غرق شدنش را با چشم خود می دیدم... اگر شاهد دست و پا زدن و خفه شدنش در آب بودم... راحت تر این موضوع را می پذیرفتم. سخت با افکار پیچیده ام درگیر بودم که یک دفعه حضور شخصی در نزدیکی، مرا به خود آورد. اولین چیزی که دیدم یک جفت کفش کتانی سفید رنگ بود. بلافاصله سرم را بالا بردم. آهو بود. البته آن موقع اسمش را نمی دانستم و اصلا در دانشکده او را ندیده بودم. لپ های بزرگش گل انداخته بودند و مقنعه ای سرمه ای پوشیده بود. تبسمی بامزه بر لب داشت. وقتی که شروع به صحبت کرد فهمیدم که دندان هایش را سیمی کرده بود. با آوایی شیرین و دخترانه، ناشیانه گفت: - ببخشید. به من گفته اند که شما در فرانسه بزرگ شده اید. من خیلی دوست دارم زبان فرانسه را یادبگیرم، ولی با این درس ها زیاد فرصت نمی کنم برای کلاس زبان وقت بگذارم. قبلا به کلاس های زبان انگلیسی می رفتم، ولی حقیقتش را بخواهید چندان از این زبان خوشم نیامد. با این حال می توانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم و دست و پا شکسته چیزهایی به انگلیسی بگویم. بیشتر به زبان فرانسه علاقه دارم. گفتم حالا که در یک دانشکده درس می خوانیم و شما هم که اکثر وقت ها یا در کتابخانه هستید یا در پارک، می توانید به من کمی فرانسه یاد بدهید. البته، نگران نباشید. مخارجش هر چقدر که باشد، می پردازم. نمی دانم شما چه رشته ای می خوانید و اصلا چه واحدهایی را می گذرانید، ولی اگر از نظر درسی کمکی از دستم برآید، در خدمتم. آنقدر ساده و بی ریا حرف زد که دلم نیامد به او پاسخ منفی بدهم. به زور نوزده سالش می شد و حالتی کودکانه داشت. اینکه چطور متوجه شده بود که من معمولا در چه مکان هایی رفت و آمد دارم، برایم حیرت انگیز بود. هر روز سر ساعتی معین به او درس می دادم. استعدادش در یادگیری زبانی جدید چندان چشمگیر نبود، اما با سیری منطقی پیشرفت می کرد و من ته دلم احساس می کردم که خلاها و عقده هایم برای تدریس کردن، به مرور زمان با یاد دادن زبان فرانسه به آهو، پر می شد. او با چشمانی مشتاق و مایل به آموختن به من می نگریست و همین باعث می شد تا نقش معلمی سختگیر را به خود بگیرم و هم زمان نیز او را بابت هر ذره حرکت به سمت جلو، تشویق کنم. از این ها که بگذریم، آهو منبع درآمد خوبی برای من شده بود و ماهانه به حسابم پول واریز می کرد. کمی هم که گذشت به خانه اش راه پیدا کردم. خانه اش ویلایی با حیاطی بزرگ و سرسبز و پدرش بنظر مرد مهمی بود که بعدها دریافتم که در یک شرکت کشتیرانی، مالک چندین کشتی و نماینده ی خطوط کشتیرانی بین المللی است. این دوره از زندگی ام را خلاصه می کنم، چون برایم چندان خوشایند نیست... تا به خودم آمدم، دیدم آهو خودش به راحتی و بدون رودربایستی احساساتش را نسبت به من اعتراف کرده است... بعد هم پدرش با حالتی آمرانه به من فهماند که صلاح در این است که بیش از این دل دختر لطیف و حساسش را نشکنم و به ازدواج به او تن دهم. در نوعی تنگنا گیر افتاده بودم... به خاطر جوانی و جهالت و با فکر به اینکه دختری که فقط سه ماه بود او را می شناختم، فرد درست و قابل اعتمادی است، حاضر به این وصلت شدم. حتی این موضوع را درنظر نگرفتم که هنوز به اهداف اصلی خود در زندگی نرسیده و محتاج پدرم بودم. خاله و شوهرخاله ام بارها به من گوشزد کردند که بهتر است ابتدا درسم را به اتمام برسانم و بعد خوب به این قضیه فکر کنم، اما منِ احمق حرف توی سرم نمی رفت! حاصل این ازدواج جز بدبختی نبود... خدا می داند در طول این شانزده، هفده سال چند بار آرزوی مرگ کرده ام... درس هایم را به زور قبول شدم و با نمراتی ناامیدکننده مدرکم را گرفتم. پدرزنم به من توصیه کرد که خوب است در شرکت خودش مشغول به کار شوم. قبل از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، به هر نحوی که شده، حتی با تقلب مرا وارد این حرفه کرد. حقوقم خیلی خوب بود و با پشتکار زیاد کارم را یادگرفتم. به خاطر تسلطم به زبان های انگلیسی و فرانسه، از ترجمه ی همزمان گرفته تا معنی کردن متن قراردادها و همراهی مسئولان شرکت در جلسات کاری شان با نمایندگان سایر کشورها، همه نوع وظیفه ای را به عهده ی من می گذاشتند. از این وضع، راضی بودم، ولی آهو دنیا را برایم سیاه کرد. او با بهانه گیری هایش... با اینکه مادام به من شک داشت که با زن دیگری در ارتباطم روح و روان مرا بهم ریخت. در خانه یک روز در میان غوغا به پا می شد. بعد هم که با چند آزمایش، دریافت که قادر به بچه دار شدن نیست، افسرده شد و حتی یک بار خواست خودش را آتش بزند! اینکه تا الان از او طلاق نگرفته ام به این دلیل است که من یک ترسوی بزدل هستم... از اینکه شغلم را از دست بدهم وحشت دارم... از طرفی هم آنقدر سنگدل نیستم که این زن را به حال خودش رها کنم. نمی خواهم به خاطر من یا غصه های بیش از حدش، بلایی سر خودش بیاورد. من آهوی قبل از ازدواج را خیلی دوست دارم و زن حاضرم یادآور دوران خوشی است که بیژنی جوان به سبب درس دادن به آهویی دلربا با صورتی معصوم و بچگانه، به خود می بالید. حال از شدت اضطراب و تنش، در میان گیسوان قهوه ای رنگش تارهای خاکستری دیده می شود. دیگر طراوتی ندارد... خدایا! دیگر خسته شده ام! راه نجات کجاست؟؟؟ امواج با قدرت به ساحل جزیره ی ابوموسی ضربه می زنند... گویی کسی در یکی از نقاط دور دریا مشغول آبتنی است و در همان حال با ندایی که مرا به سوی خود می کشاند می گوید: - من دریا هستم... تو دریا هستی... ما نمی توانیم بدون دریا زندگی کنیم! پایان پگاه جاویدیانی با نام مستعار خاتون ١.تو برای مبارزه با من خیلی ضعیفی دوست من! ٢.نگاه کن بیژن! آن دختر خیلی خوشگل است! ٣. من دریا هستم... تو دریا هستی... ما نمی توانیم بدون دریا زندگی کنیم!
  20. (*black(*a

    آخرین غروب خورشید|black

    نام رمان:آخرین غروب خورشید نویسنده:black|کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه، پلیسی، معمایی، غمگین هدف:سرگرمی ساعات پارتگذاری:معلوم نیست مقدمه: هردومون خوب نیست! برای تو فقط خوب شد... نمیدونم چکار کردم? ته این قصه این جور شد. نه دریاه و نه این جنگڶ. نه این گیتار و نه این آهنـڲ. نبود درمان قلب من!! از همون طلوع عشق ما.. غروبشم مشخص بود چه زود غروب کرد این خورشید چقدر برای من سخت بود چقدر ‌سخت بود چقدر مشکل! بدون تو زندگی کردن! چقدر سخته بدون تو تا ته راهو طی کردن میشینم منتظر تا تو یه روز برگردی از هجـرت! خلاصه:این داستان، روایت کننده زوجی از جنس لیلی و مجنون است؛ زندگیشان از عشق نشأت گرفته،لیک مانند تمام داستان ها آدمی از نژاد تاریکی و بدی وجود دارد که راضی به وصال این دو عاشق نیست و آن هارا به بازی خطرناکی دعوت می کند که سر و تهش قابل تشخیص نیست... سرانجام سرنوشتشان دستخوش متحول می شود.! *********** #1 فقط اشک بود که از گونه هایم سرازیر می شد بار دیگر به عکس دخترک چشم عسلی می نگرم؛ دختر قشنگ و زیبا رویی است، اما من چه کم داشتم که اینگونه به من خیانت کرد! _چرا سپهراد چـــرا؟ با صدای فریادم سر بلند می کند: خور... _اسممو به زبونت نیار نامـرد؛ فقط بگو چه چیزی باعث شده اینطور خیانت کنی مگه از عشق و محبت چیزی برات کم گذاشتم هاان مگه از زیبایی کم داشتم چرا سپهراد بگو؟ _خورشید... دستان مشت شده اش، سمت چپ سینه اش را هدف گرفت:این قلب، تنها به عشق بی کران تو، در حال تپیدنِ. به عکس های روی صفحه TV اشاره می کنم:این عکس های لعنتی، نشون دهنده ی چیه؟ :خورشید، تو که می دونی من پلیسم و مسلما دشمنای زیادی دارم اینم یه تله ست تا تو رو نسبت به من بدبین کنن. _نه سپهراد، خامِ حرفات نمی شم... اینجا دیگه جای من نیست! چمدان سبز رنگم را بلند می کنم و ازش جدا می شوم صدای بغض دارش مانند خنجری در قلبم فرو می رود :خورشید من و تنها نزار من بدون تو محاله زنده بمونم تو عشق زندگیمی خورشید! _سپهراد با وجود خیانتت بازهم عاشقتم و طاقت صدای بغض دارت رو ندارم؛ امیدوارم بتونی اثبات کنی افکار من اشتباهه و همش یه تله ست. _خورشید مطمئن باش ثابت می کنم من خیانتی نکردم و به ولای علی شخصی که موجب بهم زدن و جدایی ما شد رو از بین می برم. پا تند می کنم و از خانه ای که شاهد عشق ما دو نفر بود خارج می شوم... سیل اشکهایم صورتم را قاب می گیرند؛ اما دوایی برای قلب خیانت دیده ام نیست .... که می گوید اشک بار دل را کم می کند؟ اینگونه نیست. وزنه ی عشق، سنگینیش با دیدن معشوق برداشته می شود
  21. نام رمان : زندگی کثیفم! نویسنده : ندا _ کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : عاشقانه _ طنز _ غمگین خلاصه : تو اتوبان ساعت 12 داشتم ویراژ میدادم ، باید قبل از ساعت 12:30 میرسیدم خونه ، بهتره بگم قبل از رسیدن آرمین !! داشتم از پیش عشقم میرفتم پیش شوهرم ! هه! شوهری که دوسش ندارم ، ولی اون احمق من و دوست داره ! دلم براش میسوزه ، بیچاره !! مقدمه : لذت دنیا... داشتن کسی ست که دوست داشتن را بلد است. به همین سادگی...! هدف : ندارم ، به عنوان هنر مینویسم ساعات پارت گذاری : نا معلوم صفحه نقد
  22. https://forum.98iia.com/topic/5739-رمان-توافق-اجباری-sheyda_838/?tab=comments#comment-135263 نویسنده : sheyda_835 نام رمان : توافق اجباری
  23. رمان : زندگی کثیفم نویسنده: ندا _ کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه _ طنز _ غمگین خلاصه : تو اتوبان ساعت 12 شب داشتم ویراژ میدادم ، باید قبل 12:30 میرسیدم خونه ، بهتره بگم قبل از رسیدن آرمین !! داشتم از پیش عشقم میرفتم پیش شوهرم ! هه! شوهری که دوسش ندارم ، ولی اون احمق من و دوست داره ! دلم براش میسوزه ، بیچاره!........ادامه دارد ! مقدمه : لذت دنیا... داشتن کسی ست که دوست داشتن را بلد است. به همین سادگی...! هدف : ندارم ، به عنوان هنر مینویسم ساعات پارت گذاری : نا معلوم صفحه رمان
  24. نام رمان : توافق اجباری نویسنده : sheyda_835 کاربر انجمن نودهشتیا هدف : نشان دادن عشق . ازدواجی که از روی اجباره ولی به عشقی بی پایان تبدیل میشه. خلاصه : مثل همه رمانای دیگه یه دختر داریم و یه پسر .این زوج ما مجبور میشن تا یک سال با هم ازدواج صوری کنن . که سرآغاز عشقشون و کل کلاشون و اتفاقات تلخ ماجراست...( پایان خوش ) لینک صفحه بررسی و نقد رمان توافق اجباری : بررسی و نقد رمان توافق اجباری
  25. نام رمان: تلخند نویسنده: Bahareh ژانر: عاشقانه - تراژدی هدف: تقویت قلم - تقویت زاویه دید خلاصه: ترانه! دختریست که به تازگی غمی درونش نهفته است. او به دیوانگی متهم می شود. او می خواهد خودش ترانه زندگی اش را بسراید... و با وجود گذشته ی تلخش، زندگی اش را دوباره آغاز کند. ترانه ی عشق دوباره به زندگی را بسراید ... ترانه ای از زبان یک دیوانه ی تنها! مقدمه: گاهی زده می شوی... از خودت... زندگی... امروز... فردا... گاهی دلت می خواهد نباشی بروی و در تاریکی ها گم شوی شاید که چهل چراغت را پیدا کنی شاید که خود را بتوانی پیدا کنی دور خودت بچرخی و در پایان دوباره خود را بیابی... اما شکسته تر... تلخ تر... سرد تر... زندگی یعنی تاریکی لبخند هایم زیر نور خاموش او یعنی اشک های تیره ام در دلتنگی از او لب های خشکیده از مدام صدا زدن هایش بیهوده! بگذار این را بگویم زندگی یعنی تباهی خستگی... سردی... و گاه گاه روشنایی! یعنی ناز او و نیاز من... یعنی... یعنی همین تلخند هایم... ناظر رمان: @nima.slm00
×
×
  • جدید...