رفتن به مطلب

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'عاشقانه'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویرایش
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • رمان های کامل شده
    • دنیای کتاب
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش آشپزی
    • آموزش شیرینی پزی
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • تاریخ ، ایران و جهان شناسی
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
    • تئاتر و نمایش
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود کارتون و انیمیشن
    • دانلود سریال و مستند مجاز
  • نرم افزار و سخت افزار
    • معرفی و دانلود نرم افزار
    • درخواست نرم افزار و کرک
    • سخت افزار
  • مذهبی
    • حدیث
    • دانلود مداحی و مدیحه
    • عطر نرگس
  • عکس
    • گالری عکس شخصیت های ایرانی
    • گالری عکس شهرها و آثار تاریخی
    • متفرقه
  • عمومی
    • ورزش
    • سرگرمی
    • بحث و گفتگو
  • نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
    • خانواده نودهشتیا
  • دورهمی موضوع هاروزای زندگی
  • دورهمی برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • دورهمی دوست ها
  • دورهمی چالش رمان خونا
  • دورهمی فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • دورهمی این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • دورهمی خونه ی متروکه
  • دورهمی آرزو
  • دورهمی حق انتخاب
  • دورهمی اسم
  • دورهمی ماشین زمان
  • دورهمی مردن
  • دورهمی آینه و احساسات
  • دورهمی حال بد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


کاربر

52 نتیجه پیدا شد

  1. Kosarbayat398

    به نام خالق هستی صفحه نقد: نقد-رمان-پرستار-عاشق نویسنده: کوثربیات نام رمان: پرستار عاشق ژانر: عاشقانه , اجتماعی , طنز ساعت پارت گذاری: نامعلوم اما سعی میکنم تند تند پارت بزارم هدف : از دست ندادن امید, اینکه نشون بدم مشکلات ما هرچیزی هم که باشه نباید مانع پیشرفت بشه و هدف اصلیم ارائه معجزه عشق و زیبایی اون هست خلاصه: نسترن دختر 26 ساله ای هست که پرستاره موفقی هست او در حال زندگی کردن در دنیای خودش هست که مهندس کامیار دویران وارد زندگیش میشه و اون رو وارد دنیای دیگه ای میکنه مقدمه : و عشق پزشک حاذقی است ! که نسخه ی تمام درد هایم را لابلای موهای تو پیچید من و تو همان عاشق و معشوق لجباز که دور از هم اما همیشه در قلب هم باقی ماندیم پارت (1) با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم.ساعت 6:30 رو نشون میداد ،سریع از تختم اومدم پایین و به سمت سرویس بهداشتی رفتم؛ بعد از شستن دست و صورتم، به سمت کمدم رفتم و یه مانتو سیاه با استین های سه ربع و ساده برداشتم و با شلوار و شال سفید و مشغول اماده شدن شدم.ادمی بودم که سادگی رو خیلی دوست داشتم .خب حالا ،نوبت میرسه به معرفی کردن خودم، نسترن زرین هستم 26 ساله از تبریز یه پرستاری که عاشق شغلشه یه خواهر 22 ساله دارم به اسم نیلوفر که خیلی شیطونه و یه داداش 24 ساله که عاشقشم بله فرزند ارشد خانواده ام پدرم اسمش فرهاد هس و48 سالشه ،مامانمم که اسمش نسرینه و 44 سالشه، بگذریم بعد از اماده شدن به سمت پذیرایی داشتم میرفتم که یادم افتاد نیلوفر رو برای دانشگاه رفتن بیدار نکردم، اخه بچم درس خوانه ترم تابستان برداشته و رشتش حسابداریه و دیشب بهم گفته بود که، صبح کلاس داره و این یعنی من باید بیدارش کنم ؛به سمت تختش رفتم و گونه اش رو بوسیدم صداش زدم: نیلو نیلوجونم پاشو عزیزم دانشگاهت دیر میشه (منو نیلو تو یه اتاق میخوابیم) بالاخره نیلو رضایت دادو بیدار شد بهش صبح بخیر گفتم و مثل جت دویدم مامانمو بابا خواب بودن، سریع از یخچال پنیر و نون در اوردم و یه لقمه برای خودم درست کردم و به سمت ماشینم رفتم بابا بازنشسته یه شرکت مهندسی بود و در امدش خوب بود و هست و وقتی 18 سالم بود برام یه 206 خرید که ماشاءالله الانم دارمش؛ خخخخ سوار ماشینم شدم و پیش به سوی بیمارستان رفتم درست سر ساعت 7:30 سرکار بودم اکثرا من رو تو این بیمارستان خیلی وقت شناس میدونستند چون ، اصلا دیر نکرده بودم تا حالا ماشین رو پارک کردم و وارد بیمارستان شدم فوق لیسانس پرستاری داشتم و مسئول بخش اورژانس بودم تمام همکارام که اون لحظه اونجا بودن به احترامم پاشدن منم یه سلام گرم به همه کردم و به سمت جایگاهم رفتم و کار امروز رو شروع کردم ساعت 3 ظهر بود که فرصت کردم یه استراحت بکنم تازه نشسته بودم که یه اقایی با داد و هوار وارد بیمارستان شد از حال و روز نگهبان ها مشخص بود که ،این شخص بدون اجازه و خارج از تایم ملاقات میخواد مریضش رو ملاقات کنه! سریع به سمت اون اقا رفتم و گفتم : من: اقایون چیزی شده ؟ نگهبان: خانم زرین این اقا میخواد یک بیمار رو ملاقات کنه اما، بهش گفتم که وقت ملاقات نیس و ایشون با لجبازی و زور وارد اینجا شدن سمت اون اقا برگشتم و گفتم من:اقای محترم لطفا درک کنید که خارج از تایم ملاقات نمیشه وارد اینجا بشید اقا: خانم ببینید برادر من اینجاست و من تازه متوجه شدم که بستریه من باید ایشون رو 5 دقیقه هم که شده ببینم از حال و روزش معلوم بود که خیلی ناراحته، دلم براش سوخت و گفتم اینجا صبرکنید تا از رییس بیمارستان براتون اجازه ملاقات بگیرم و رفتم سمت اتاق رییس بهش موضوع رو گفتم و اون هم فقط 5 دقیقه اجازه ملاقات داد برگشتم و به اون اقا گفتم: من: مریضتون کی هستش ؟ اقا: کوروش دویران میشناختمش مریض خودم بود که، ریه هاش مشکل داشت به اقا گفتم که با من بیاد و بعد اون رو به اتاق برادرش بردم و خودم هم پشت سرش وارد اتاق شدم چون هم باید معاینه اش میکردم کوروش رو و هم، بیشتر از 5 دقیقه نباید اجازه ملاقات میدادم کوروش وقتی متوجه ورودمون شد با لبخند همیشگی اش گفت کوروش: سلام خانم زرین و بلافاصله که دید پشت سر من برادرش قرار داره با شوخی و لبخند گفت : کوروش: هی برادر من میذاشتی من میمردم میومدی برادر کوروش: خدانکنه دیوونه خودت که میدونی چقدر کار دارم؛ بعدشم ب من تازه گفتن که اینجایی خجالت بکش مرد گنده اینجا چیکار میکنی ؟ و کوروش رو بغل کرد کوروش خندیدو چیزی نگفت من هم نزدیک کوروش شدم تا معاینه اش کنم ازش حالشو پرسیدم که گفت کوروش: تا کامیار رو دیدم خوب شدم عین گیج ها زل زدم بهش که گفت: کوروش: داداشم دیگه و به بغل دستش اشاره کرد که دیدم ،کامیار با لبخند تمسخر امیزی نگام میکنه لعنت بهت نسترن چقدر خنگی که یه دفعه کامیار گفت کامیار: خانم ها کمی دو هزاریشون دیر میوفته همیشه خونم به جوش اومد، اما اصولا دختری نبودم که زبون درازی کنم اونم تو محل کارم خیلی اروم بودم کلا، چیزی به کامیار نگفتم و کوروش رو معاینه کردم و بعد از 2 دقیقه، همونطور که سرم پایین بود گفتم من: ببخشید اقای دویران 5 دقیقه تموم شده لطفا اجازه بدین برادرتون استراحت کنه اون هم بدون اینکه به من جواب بده کوروش رو بوسید و بعد از خداحافظی و بغلش کردنش بهش قول داد که هرروز بهش سر بزنه و پشت سر من راه افتاد. کوروش بدلیل مشکل ریه ای که داشت؛ کسی پیشش نمیموند چون تنفسش در هوایی که کس دیگه ای هم توش نفس میکشید اونم به مدت طولانی خوب نبود. برای همین، خانوادش فقط ساعت ملاقات میومدن دیدارش ؛ بعد از خارج شدن از اتاق کوروش داشتم به سمت میزم میرفتم که متوجه نگاهی شدم، وقتی سرمو چرخوندم دیدم کامیار داره منو نگاه میکنه سریع سرمو پایین انداختمو گفتم من: میشه اینقدر من رو برانداز نکنید کامیار: چه اعتماد به نفسی خانم شما رو برانداز نکردم همچین اندام بر انداز کردنی هم ندارید داشتم کارت شناساییتون رو میدیدم تا ببینم برادرم رو دست کی سپردن. با خودم گفتم اره جون خودت حالا خوبه دیدم چطوری داشتی نگام میکردی چیزی نگفتم و تند تند قدم برداشتم و رفتم سرجام نشستم کامیارم با اخم از بیمارستان خارج شد . ساعت 19:30 بود که بخش رو تحویل دادم و بعد از عوض کردن لباسام از بیمارستان خارج شدم و سوار ماشین خوشگلم شدم یه اهنگ از بهنام بانی پلی کردم و پیش به سوی خانه ناظر رمان : @ZHILA خانم عزیز
  2. به نام دا که بهش خ اضافه کنیم میشه خدا ( دا به زبان کردی مادر میشه ) نام : فاصله ای بخاطر سکوت 💔 به قلم : فاطمه 5656 ژانر : طنز ، درام ، عاشقانه تایم انتشار پارت ها : هر روز 1 پارت ( 5 صفحه ای ) هدف : هدفم نویسندگی بود اما الان می خوام عشق رو با زبان و دست خودم روایت کنم ناظر : zhrw_ms 1396.3.15 به نام خدا ........ خلاصه ای از داستان : پسری با چشمانی یخی که سردی چشمانش ، به دنبال گرمی آتشی در چشمان کسی است که دنباله اش خاکستر است ؛ آری ! خاکستر ... خاکستر چشمان کسی که همواره در حال خاکستر شدن است و به دنبال گرمیه که از محبت دو جفت چشمان یخی سر چشمه می گیرد ... یخی ؟! مگر میشود در چشمان یخی کسی محبت یافت ؟! ... نمیدانم ! ، شاید محبت در چشمانش یخ زده ! بعد کلی کند و کاو شاید پیدا شد کمی محبت ،کمی احساس ،کمی .... شما چه فکر میکنید ؟!..... شاید بهتر است به جای جست و جو ،سکوت کرد.. شاید بهتر است فاصله گرفت ... صاحب چشمان خاکستری این چنین تصمیم گرفت است که ..... مقدمه: حرف دلم را ، در بچه های پیدا کرده بودم که صورت هایشان از دود ماشین ها به سیاهی می رورد اما ، نتوانستم بنویسمش دردی که در چشمانشان موج می زند .. پس حرف دلم را جور دگری میزنم ( این مقدمه است و حرف دل خودم رو میزنمو ربطی به رمان نداره ) نمیدانم تقدیر من باعث جدایی شد .. یا خواسته ی ناجوانمردانه ی تو ... اما باید تو را سپاس گویم بابت تمام لحظات قشنگی گه برایم با عشقت ساختی ....من از دوسال پیش در دلم .. در قلبم .... در مغزم ... و قسمتی از وجودم دنیا ای تشکیل شد که که سازنده آن دو گوی سیه و مشکی رنگ بود ... که گاه و بی گاه ممکن بود او را ببینم و سلامی سرد بکنم به گرمای آتشی که درون قلبم از عشقش شعله ور بود ... ولی من به همان گاه و بی گاه دیدن هایت راضی بودم .. اما تو خود را از من گرفتی .. و من دلم بسیار ، بسیار برای همان دیدن های گاه و بی گاهت ..... اذیت کردن هایم و پشت سرت بد گفتن هایم تنگ میشود ... در تمام این مدت به معنی کلمه عشق زیاد اندیشه کردم و در آخر این را یافتم که عشق کلمه ای است که حالا که می اندیشم و می بینم که بخشش باعث آنست آری ! بخشش، بخشش قلب ... مغز ... روح ...جسم .. و همه چیزت به شخص را ، عشق می گویند .. و و من واقعا عاشق شده ام که با 28 روز ندیدنت هنوزم توهمت را میزنم و تو را فراموش نکرده ام.. و رمان ، رمانم رو با یه شعر شروع میکنم : * از طنعه ای جاهلان نخواهم ترسید * * بر خنده ای این زمانه خواهم خندید * * من بر سر عشق پاک خود خواهم ماند * * تا کور شود هر آنکه نتواند دید * ( پارت اول ) - از زبان امیر : نمیدونم از کجا شروع کنم ، از اول زندگیم شروع کنم ........از وسط زندگیم شروع کنم ..... یا از همین الان ، از گذشته شروع میکنم و میام حال راستش الان 26 سالمه .....4 سال داشتم که سر به دنیا آوردن خواهرم مادرم فوت شد پدرم رفت و زن دیگه ای گرفت ، فقط 5 سالم بود که مادر ناتنیم گفت : یا من یا اونا من نمی تونم بچه های که از خون خودم نیستند بزرگ کنم پس ببرشون یتیم خونه بابای نامرد منم نه گذاشت نه برداشت منو و خواهرم مریم رو برد گذاشت یتیم خونه ، نمیدونم چقدر پدرم نامرد بود ، اما به هر حال سر نوشت با من و مریم چنین طی کرد ،اسم من امیر بود ، هنوزم به اسمم افتخار میکنم توی یتیم خونه بعد از اینکه پدرم منو و مریم رو گذاشت اونجا مریم رو بردند یه جای دیگه و من با ناهید خانم ( پرستار بچه ها ) رفتیم توی یه اتاق که پر از پسر بود یکی از پسر ها اومد سمتمون - پسره : سلام ، من حسینم مردونه دست دادم - من : سلام ، من هم امیرم - حسین : خوشبختم ازآشناید! ، ببخشید ناهید خانوم اگه اجازه بدید ببرمش با اِکیپمون آشناش کنم . - ناهید خانم : حسین فقط اینو به من بگو..تو اِکیپ رو از کی یاد گرفتی؟! – حسین : عمو رضا یادم دادن ..... بهم گفتن نگم گروه ، بگم اِکیپ - ناهید خانم : من اگه این عمو رضای شما رو گیر بیارم من میدونم و اون (خندید و ادامه داد ) باشه برید دیگه.... حسین منو با خودش برد پیش یه عده بچه ، با بچه ها خیلی زود جور شدیم اما خیلی زود هم از هم فاصله گرفتیم ، دو سال بعدش اومدن حسین رو بردن، بعد فرهاد ، بعد هم علی و بعد هم منو به همراه مریم به هم قول دادیم روز عید سال 88 بیایم دم در یتیم خونه با اینکه عدد و رقم بلد نبودیم اما بزرگ تر که شدیم فهمیدیم روز اول عید با هم قرار گذاشته بودیم ( 11 سال بعد ) آآآآآخیش ، راحت شدم ! 8ساعت توی هواپیما نشستند کم خستگی نداره ، راستش خیلی دلم برای خواهرم ، مادرم و پدرم تنگ شده اما اول باید یه استراحت کنم چون خیلی خسته ام و بعد برم یه دوش بگیرم ، شام ، پوشیدن لباس ، صبحانه و بعد از همه ای اینا ملاقات پچه ها ؛ دیروز زنگ زدم به بابا گفتم آدرس یتیم خونه رو بده ، اونم داد فقط امیدوارم خراب نشده باشه که من خیلی مدیون اونجام . لباسم رو عوض کردم و خوابیدم ....... با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم نگاه به ساعتی که رو به رویی تخت بود کردم ساعت 00 : 8 رو نشون میداد . از روی تخت پاشدم و به سمت حمام رفتم ، یه دوش بیست دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون" اَاَاَاَ تازه یادم افتاد ، دیشب من اصلاٌ شام نخوردم ؛ بیخیال بریم که حداقل به صبحانه برسیم "... با این فکر شروع کردم لباس پوشیدن یه پیرهن مردونه ای جذب ، یه کت سیاه که تا بالای زانوم بود ، با یه شلوار جین تیره پوشیدم موهام رو هم درست کردم و راه افتادم سمت سالن غذا خوری وارد سالن که شدم همه دخترا توجههشون جلب شد با اینکه 18 سال سنم بود اما جذابیت زیادی داشتم ، با چشمای یخی آبی رنگم یه نگاه گذرا به همشون کردم و ، رفتم سمت یه میز دو نفره داشتم به این فکر میکردم که " زهرا و محمد چقدر با محبت بودن (بچه دار نمی شدن ) بعد از اینکه من رو به فرزندی قبول کردند و مریم هم به زور من از یتیم خونه اورده بودند هر کس دیگه ای بود منو به فرزندی قبول نمیکرد و منو می انداخت بیرون اما با محبت از من و مریم مراقبت کردند و من واقعا سپاسگزارشون هستم ، یه خواهر خل و چلم داریم که الان 15سالشه ، توی این 5 سال براش واقعا کم گذاشتم .. واقعا باید براش کاری کنم که کمبود محبت پیدا نکنه و نره سمت دوست پسر بازی " توی همین فکر ها بودم که گارسون اومد - گارسون : چی میل دارید ؟ - من : کره.... و اگه میشه عسل هم لطف کنید –گارسون : بله حتماٌ بعد از چند دقیقه گارسون اومدو ، وسایل رو چید روی میز بعد از صبحانه پاشدم...... و رفتم سمت در خروجی در به صورت اوتوماتیک باز شد و به سمت پارکینگ راه هم پیش گرفتم رسیدم به ماشین جنیسیسی که بابا برام خریده بود اونم دوست نداشتم بابا برام بخره به زور خرید یاد کار بابا افتادم خندم گرفت ؛ ( شاید اینجا سوال بشه که امیر از فرانسه اومده و بلافاصله رفته هتل چطوری ماشینش توی پارکینگ هتله ؟ پدرش ماشین رو براش فرستاده با یه راننده و سوئیچ رو داده دست امیر ، پدر امیر از همه چی خبر داره ) در ماشین رو باز کردم نشستم و سوئیچ رو داخل جا سوئیجی کردم و استارت زدم و تا خود یتیم خونه گاز دادم با اینکه 5 سال خارج بودم اما نه زبان فارسی رو یادم رفته ، نه کوچه پس کوچه های تهران رو بالاخره رسیدم ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم دیدم یه پسر با چشمایی سبز و موهای قهوه ای و طلایی داره قدم میزنه و هی میره و هی میاد و عرض در یتیم خونه رو طی میکنه نمیدونستم علی هست یا حسین به خاطر همین بدو بدو رفتم سمتش متوجه ای من که شد گفت – امییر ! خودتی داداش ؟ - آره ! علی تویی؟ - علی: آره باورم نمیشه امیرچقدر عوض شدی ، فقط از چشمات شناختمت هنوزم سرد و یخیی اند خیلی دلم برات تنگ شده بود ( و اومد بغلم کرد ) توی این سال ها کجا بودی ؟ - من : خارج ... 5 ساله که فرانسه بودم - علی : خب چطوری پسر مغرور ؟ - من : خوبم ... بقیه کوشن ؟! چرا نمیان ؟ – علی : اوناها ، یکی دیگه هم اومد ، فکر کنم فرهاده ... !! با این حرف علی برگشتم آره خود فرهاد بود عوض شده خیلی ، اما هنوز هم چهره ی شیطونشو داشت چهره ی علی خندان بود ، ولی از چهره ی فرهاد شیطنت میبارید فرهاد مارو که دید تا اینجا دوید مثل خودم .... با فرهاد راحت تر بودم اما علی جای برادری برام داشت ، همشون رو دوست داشتم فرهاد اومد افتاد بغل من – فرهاد : امییر ! خودتی ؟ باورم نمیشه علی تو؟! ، تو چقدر عوض شدی و از بغل من در اومد و رفت علی رو بغل کرد در گیر بودیم که یه ماشین دیگه هم اومد همه میدونستیم که حسینه و حسین هم زود پارک کرد و اومد سمت ما اول از همه اومدمنو بغل کرد منم مردونه بغلش کردم - من : حسین خوبی ؟ خیلی دلم برات تنگ شده بود - حسین : امیر خیلی دلم برات تنگ شده بود ، احساس میکردم از تو بیشتر دورم تا بچه ها - من : احساست درست بوده من فرانسه بودم - حسین : درووووووغ ! وای علی فرهاد شما اینجایید؟! ( با صدای زنونه ) - فرهاد : نه به خدا ... من عمت ام اینم خاله اته ( به علی اشاره کرد ) و ما اصلاٌ اون کسایی که تو میگی نیستیم مگه نه خاله اش ؟ ( همه ای اینارو با یه لحن زنونه ای گفت ) داشتیم میمردیم از خنده ......حسین با لحنی که هنوز توش رگه های خنده بود – حسین : نه ، باورم شد خودتی .. هنوزم همونی بمب خنده ای بچه ها بیاد بریم یه جای تعریف بدیم بعد هم بریم خونه هامون تا چند ساعت دیگه عیده باید بجنبیم - من : موافقم .... بعد از موافقت همه رفتیم سمت ماشینامون - حسین : بچه ها دنبال من بیاد و سوار ماشینش شد وسط های راه فهمیدم کجا می خواد بره تصمیم گرفتم از میانبری که بلد بودم برم به سمت راست پیچیدم و رسیدم به اونجا پارک کردم ، از ماشین پیاده شدم و رفتم برای بچه ها جا گرفتم .. " یادش بخیر چقدر با خانواده ام میومدیم اینجا اولین جای که بعد یتیم خونه اومدم " http://forum.98iia.com/topic/1407-صفحه-ی-نقد-فاصله-ای-بخاطر-سکوت/ صفحه نقد رمان .. منتظر نظراتتون هستم
  3. Nilay

    نام رمان: الگوریتم آشپزی نویسنده: نیلای/Nilay زمان پارت گذاری: نامشخص هدف: تقویت نویسندگی صفحه نقد این رمان خلاصه: ندا رویای تبدیل شدن به یه آشپز حرفه ای رو داره و همزمان سعی می کنه غذاهای فرانسوی هم یاد بگیره و آرزو داره که رستوران خودش رو باز کنه. برای تامین کردن هزینه های دانشگاه مجبوره کار کنه. در همین حال بهش پیشنهادی داده می شه که باعث می شه زندگیش کمی دگرگون بشه؛ پیشنهاد کار تو خونه فرید مهتشمی به عنوان یک آشپز. فرید یه فرد موفق تو کسب‌و‌کار هس و قوانین سرسخت شرکت رو تو خانه هم اجرا می‌کنه؛ مثلاً قبل از اومدن فرید به خونه، باید غذاش آماده باشه، برای‌ همین هیچ‌کدوم از آشپزا نمی‌تونن مدت زیادی، به‌دلیل دقیق‌بودن فرید، اونجا کار کنن. قبول این پیشنهاد باعث می‌شه اتفاقاتی جالب و عاشقانه بین این دو شکل بگیره. اتفاقاتی که در آغاز با جنگ و جدل بین این دو شروع؛ اما به عشق ختم می‌شه. اما عشق خیلی یپیچیده‌ تر از پختن غذاهای ملل و پروژه‌های میلیونی است... (برگرفته از یک فیلم، با تغییر)
  4. Kosarbayat398

    نویسنده : کوثربیات نام رمان: پرستار عاشق ژانر: عاشقانه ،طنز، اجتماعی خلاصه: نسترن دختر 26 ساله ای هست که پرستاره موفقی هست او در حال زندگی کردن در دنیای خودش هست که مهندس کامیار دویران وارد زندگیش میشه و اون رو وارد دنیای دیگه ای میکنه منتظر نظراتتون هستم یا علی صفحه رمان: رمان-پرستار-عاشق
  5. roya_k

    نام کتاب: نگاهی دیگر نویسنده :رویا کاربخشroya_k| کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: طنز، پلیسی.عاشقانه هدف نوشتن:علاقه،کسب تجربه ناظر رمان :avin.am ساعات پارت گذاری:نامشخص خلاصه داستان: داستان یک دختر ،دختری از دیار عاطفه ها...دختری از دیار بی پناهی....! مردی از شهر غرور ،مردی از شهر یکدندگی...! ماجرا ماجرای عشق است ماجرا ماجرای دلدادگی و صلابت است...در این داستان هم غم هست،هم شادی ،هم گریه هست،هم عشق... مـــــלּ یـــڪـــ دخترم ... بــآ قــدرت و صــلابــتــے بــــزرگـــ ــ ــــ ـ ... بــآ روحــــے طـــغــیــآלּ گــر و بــآ قــلــبــــے ωـــرشــآر از عـــآطــفــ ـﮧ ی دختراכּـــگــــے ... پــس اگـــﮧ آدرωـــو اشـتـبــآهــــے اومــבے از هــمـیـنـجــآ بــرگــــَــرد ... ایــنــجــآ کــســـے از تـنــــهــآیـــــے نـــَــمــرבه . . . ! مقدمه: چه قصه ایست ....بی پایان...نه کلاغی در کار است...نه یکی بود و نبودش معلوم..هربار در آینه به خود می نگرم هزاران بار در دل میگویم...کاش همچون پرنده ای رها بودم...همچون پری سبک...داستانِ سرنوشت است...میتوان های من،سمت نگاهم را در زندگی تغییر می دهند ...آری نگاهی دیگر! http://forum.98iia.com/topic/1533-نقد-رمان-نگاهی-دیگرroya_k/
  6. نام رمان: مرثیه روزهای بی قراری نویسنده:maede._.tz ژانر: عاشقانه، اجتماعی،پلیسی خلاصه: خواهری که عاشقانه به خواهرش عشق می ورزید . نابود شد و در حوالی همان روزهای تلخ شکست. او برای پیدا کردن خاطرات گم شده اش شروع به مرور خاطراتی میکند که درآن ، راز های نهفته ، کم ، کم فاش می شوند و زندگی دخترک را از از این رو، به ان رو می کنند؛ قضاوت؟ تهدید؟ و اشتباهاتی که مدام تکرار می شوند... مقدمه: رفت؛ و با رفتنش زمینم زد. نابودم کرد. مرا هم برد. وققنوس جدیدی از خاکسترم برخاست. ققنوسی از جنس غم، و از جنس روزهای تلخ بی قراری. این منم،دختری که دنبال خواهرانه های دریغ شده اش، در جنگل تنهایی اش قدم میزند و مرثیه ای سر می دهد برای تمام لحظات سختی که بی تو سپری می کند.. هدف از نوشتن: ترویج فرهنگ قضاوت نکردن ساعت پارت گذاری: هر زمانی که وقت داشته باشم ولی بیشتر عصرها نقد مرثیه روز های بی قراری لینک نقد ☝️☝️ ناظر رمان: @zhrw._.ms(زهرا مشکاتی عزیزم)
  7. ﷽ نام رمان: تبسم نگاهت نویسنده:M.shahpasandi/ مریم شاه پسندی پارت گذاری: روزانه هدف از نوشتن رمان:درس عبرت گرفتن از اعتماد نابه جا. ژانر:عاشقانه_ اجتماعی _درام خلاصه رمان: زندگی ما انسان ها، زنجیره وار بهم وصل است. هر چقدر خودت را سوای دیگران بدانی؛ باز روزی ادمی میاید و با کارهایش، زندگی تورا هم بهم میریزد.اما داستان ما از این قرار است: دختری که اینبار ، زندگی اش به خاطر کار های پدرش بهم میریزد. دختری ارام، که حال باید برای حفظ ابروی خود و پدرش، به شهر دیگری برود و پرستار زنی تنها بشود؛ اما همیشه زندگی بد نیست، گاهی شیرین میشود انقدر کـ... https://98iia.com/دانلود-رمان-تبسم-نگاهت-نودهشتیا/ 👆👆 لینک دانلودpdf رمان👆👆 لطفا من رو همراهی کنید و نظراتتون رو راجب رمان و شخصیت ها توی صفحه نقد رمان بگید. یک دنیا ممنون🌹 💚 نقد رمان تبسم نگاهت💚 🌹ممنون از ناظر رمان: @fereshteh98 مقدمه: زندگی، رج به رج واژه به واژه حکمت است، تقدیر است... که تو را، گاه تنها گاه شاداب، گاه غمگین می کند. نکند غصه خوری.... چرخ گردون، هنوز می چرخد. (مریم شاه پسندی)
  8. 2rsa

    نام نویسنده: درسا و ژیلا هدف: نامشخص. ساعات پارت گذاری: هفته‌ای دو بار. خلاصه: شیطان تصمیم میگیره به زمین سفر کنه و وارد یه جسم انسانی به اسم شیاد میشه. شیطان میفهمه شیاد عاشق یه دختری محجبه و پاکه که میخواد... لینک نقد رمان:
  9. goneawaydude

    نام کتاب: مهرخ نویسنده: امیر برهانی موضوع: اجتماعی، طنز دانشجویی، عاشقانه تقدیم به هرآنکه برایم باارزش است❤️ خلاصه: داستان ما در مورد چنتا جوون دانشگاهیه که اتفاقاتی براشون میافته که باعث میشه مسیر زندگی بعضیاشون عوض شه و مسیر زندگی بعضیاشون با بعضیای دیگه!! گره بخوره. تو این رمان به بعضی از مسائل جامعه با یه زبون طنز و خیلی زیرپوستی انتقاد شده، باشد که آدم شویم گر فرشته هستیم (هدفم تا حدی انتقاد به بعضی عادات نادرست و همچنین تا حدی تقویت نویسندگی خودمه) یه چند روزیه نمیتونم پارت بذارم، شرمنده... اما زودتر ادامه میدمش ایشالا... مقدمه: سلام. ما دانشجوهای مهندسی نرم افزار در یکی از دانشگاه های به اصطلاح خوب کشور هستیم! نگرش ما به دنیای اطرافمون با خیلیا فرق میکنه؛ یا شاید بهتره بگیم نگرش خیلیا با ما فرق میکنه که خب شاید فکر کنین این دوتا باهم فرقی نمیکنه اما باید بگیم فرق میکنه!! ما ایده آل گرا هستیم و دوست داریم همه چی کامل و بی نقص باشه! مخصوصا درسامون که روشون وسواس خاصی به خرج میدیم. بعضیامون مذهبی هستیم و بعضیامون کاملا عادی ولی خب بلدیم چجور با هم کنار بیایم چون از نقد شدن نمیترسیم!! زندگی پر فراز و نشیبی داریم و این فراز و نشیب ها تو خوابگاه به وفور مشاهده میشه، ولی خب خدا باماست! (مثلا فرض کنین همه رو تخت ولو و رها شدیم و هممون هم چایی میخوایم. کیوان: آقا هر کی چایی میخوره برای منم بیاره. آرتا: برو بابا کی تو این گرما چایی میخوره؟ نیکان: گرما و چایی؟ احمد: چای نخور هی هی و هی هی، هی و هی هی!!! ( یعنی مرده شور فی البداهه سرودنت) مسعود: تنبلید آقا تنبلید!! اگه خودم چایی میخواستم بلند میشدم و برای شما هم میاوردم. و اکنون طاهر با هورت کشیدن چایی وارد میشود... کیوان: طاهر خیلی نامردی! آرتا: خب فلج بودی برای ما هم میاوردی؟ نیکان: طاهر و چایی؟ احمد: ای بترکی چای خور تک خور غدار!!! مسعود: هورت نکش بیشعور، نمیبینی دلمون میخواد؟ و طاهر با نهایت خونسردی: با عرض ادب و احترام لطفا زر بیخود نزنید این چایی صبحه تو لیوانم مونده بود یادم رفته بود بخورم؛ این چایی هم سرده الآن، کسی کوفت میکنه؟ احمد: ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان!!!) ولی خب خوش شانسی هایی هم داشتیم؛ مثل اونروز که سعید رفته بود برای انتقاد از اوضاع دانشگاه...
  10. shadi_khazeni

    رمان در وسوسه عشق نام نويسنده : Fatemeh Abdol ژانر :عاشقانه ساعات پارت گذاری :مشخص نیست ولی نهایت سعیمو میکنم هر روز باشه هدف: علاقه به رمان نویسی خلاصه:دستان درباره دختریه که از اول زندگیش تنها بزرگ شده، بدون پدری و بدون مادری حالا زندگیشو از نو شروع کرده که با عشق روبه رو میشه اما اون قول داده به خودش كه وابسته کسی نشه و ساده زندگی کنه اما چی میشه؟ میتونه جلوی عشق دوم بیاره..... لینک قسمت نقد رمان در وسوسه عشق : https://forum.98iia.com/topic/1988-نقد-و-معرفي-رمان-در-وسوسه-عشق/ مقدمه:در دل ویرانی.... اخرین دلخوشی ام ..... چشم ویرانگر توست....... خسته از جنگیدن اخرین فرصت صلح عشق عصیانگر توست.... نوبت بازی ما باشد و هرگز نوبت بازی دنیا نشود..... کاش غیر از من و تو هیچکس از ما با خبر نشود....
  11. hana83

    نام رمان: رقیب صمیمی نویسنده: hana83 ژانر: عاشقانه هدف از نوشتن رمان: دوست دارم افکارمو با نوشتن رمان بیان کنم. ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: داستان درباره ی دختریه که عاشق پسر عمه اشه ولی پسر عمه اش نمی دونه و عاشق دختری میشه که دختره تنهاش گذاشته و... لینک صفحه نقد: نقد رمان رقیب صمیمی
  12. صفحه نقد -نقد-رمان-حیف-روزهای-رفته/
  13. Helen

    نام رمان : سر اومد زمستون نام نویسنده : مبینا الهی ژانر رمان : عاشقانه ، پلیسی هدف نوشتن : علاقه به نویسندگی ساعات پارت گذاری : نامشخص خلاصه : داستان درمورد دختری به نام اُلگا است که در راه ماموریتش عاشق می شود ... عاشق رییس باند مواد مخدر ... حالا عشق این پلیس به یک خلافکار چه می شود ؟ آیا بهم می رسند ؟ ... ناظر رمان :ZHILA معانی اسم ها اُلگا : سرزمین ، ناحیه ( نام ترکی ) پارلا : درخشنده و نورانی ( ترکی ) یاشا : زنده باد ! ( ترکی ) هوریار : یار و دوست خورشید لینک نقد و نظرات ❤
  14. Yassamanhosseini

    نام رمان : نگاه نگار نویسنده : yassamanhosseiniکاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه خلاصه داستان: داستان راجب دختر کاملا امروزی است که پدرشو یکساله از دست داده مادرش که الان جایگاه پدر و مادرشو داره به دخترش زندگی و سخت میگیره و نگار از این بابت زیاد خرسند نیست ...از طرفی رویاهای خارج از کشور درس خوندن و کار کردن و پیشنهادهای وسوسه انگیزی که بهش میدن تمومی نداره ولی مادرش با رفتنش موافق نیست و درست زمانی که همه چیز بر وفق مرادش نیست به پیشنهاد یکی از دوستانش به فکری می افتد و این آغاز داستان زندگی پر رمز و رازه نگارِ.... . هدف از نوشتن رمان :به نظرم بهترین بهانه ای که هرکس میتونه داشته باشه ،اینکه انسان ها باهم فرق میکنن و گاهاً کسی این اشتباهاتشونو نمی بینه ... خیلی خوب میشه که با نوشتن میتونیم تا حد ممکن عشق و علاقه،درد و رنج و به مخاطب برسونیم ... ساعت پارت گذاری : من دانشجو رشته بازیگری هستم و دائما سرتمرینم هرشب پست خواهم گذاشت و اگر تایم یاری کنه گاهاً صبحم پست خواهم گذاشت.. سپاس🌹
  15. Bahareh

    نام: آبیِ انتقام به قلم: Bahareh ژانر: عاشقانه غمگین . معمایی . پلیسی ساعات پارت گذاری: معلوم نیس! هدف: فقط نوشتن! خلاصه: در مورد دختری به نام پانیذ که پدر و مادرش به قتل میرسند. پانیذ به دنبال این اتفاق از همه خلافکار ها متنفر میشه و یه جورایی با پلیس همکاری میکنه. بدون هیچ نام و نشونی از خودش خلافکار ها رو لو میده. پانیذ میره که انتقامش رو از قاتلای پدر و مادرش بگیره . ببینید سرانجام این انتقام چجوری تموم میشه... مقدمه: او تنها یک دختر است! با تمام دخترانگی هایش... با چشمان آبی نافذ... که هیچ کس راز چشمانش رو نخواهد دانست... چشمانش پرده ای ست... بین خودش و درونش... که داند چه بر سر درونش آمده؟! که به این روزش آورده؟! تنها خودش... و تنها خودش می داند... درونش... آنجاییست که نفرت فرمانروایی میکند... عطش انتقامی سخت در درونش... نشان از درد او دارد... دردی که احساسش را... دخترانگی اش را... عشقش را... در هم پیچیده... و از شالوده تمام احساساتش... بنایی ساخته از جنس نفرت... و درست در لحظه پیروزی... عشق از درونش می جوشد... و آن جایی که عشق بر نفرت پیروز می گردد و فوران می کند... آن چشمان تشنه انتقام... دیگر دیده نمی شود... او احساس نفرت را... در پشت چشمان آبی اش مخفی میکند... درونش همچنان انتقام را می جوید... انتقامی به رنگ آبی چشمانش... او به دنبال آبی انتقام میگردد... نفرتش تسلیم می شود... فریاد عشق سر می دهد... و او می شود دختر... آری... او تنها یک دختر ست... با چشمان آبی نافذ...!
  16. sali25

    نام رمان:تکیه گاه لینک نقد و معرفی:http://forum.98iia.com/topic/1202-رمان-تکیه-گاه نویسنده:سالی(س.ش) خلاصه:داستان عشقی ممنوع که آتش به جان دختری بی پناه می کشد،دخترکی که با غمها و دلتنگی هایش زندگی می کند و نجوا با روح عزیزان از دست رفته اش نماز هرروز اوست.اما سرنوشت معلم سختگیری است که درسهایش را به خون دل بر قلب شاگردانش نقش می زند.الهه دختری شکسته بال و تنهاست و تکیه گاهی می طلبد،شاید مسیحایی که جان رفته را به تنش بازگرداند! هدف:بزرگ شدن و غلبه به مشکلات و در این راه شکل گیری شخصیت،درس گرفتن از اشتباهات ژانر:عاشقانه،اجتماعی، ساعت پارت گذاری :هرشب پارت اول از سر و صدای بچه ها که توی حیاط بازی می کردن از خواب بیدار شدم.به زور چشمهام رو باز کردم.نمی دونستم کی خوابم برده.سرم رو روی لباسهای مامان گذاشته بودم تا با عطر مادرم شاید کمی دلتنگیم کم بشه.لباسهاش هنوز بوی عطرش رو می داد.لباسهاش رو که بو می کردم این حس بهم دست می داد که هنوز زنده است؛که الان از توی آشپزخونه ی این خونه ی کوچیک که سرو تهش دوتا اتاق تو در تو و یه آشپزخونه داخل ایوون بود صدام میزنه و میگه الهه جان بیا غذاتو بخور! آه که چقدر دلم برای همین جمله های ساده و روزمره تنگ شده بود؛از اینکه مادرم نگرانم بشه و بگه زود برگردم خونه،نگام کنه و بگه باز که رژ پررنگ زدی!اما دیگه نبود و من تنهاتر از همیشه شده بودم،نمی دونم چرا زندگی من با خاک گره خورده بود! مرگ توی این چندساله بدجوری تنهام کرده بود؛اما دیگه جز خودم کسی نبود که ازدست بره!این شاید یه جورایی خیالم رو راحت می کرد،شایدم بهم امید می داد که بعدی خودم هستم و خلاص!که دیگه از شر این زندگی راحت می شم،اما مامان همیشه می گفت حتی توی بدترین لحظه ها هم باید ادامه بدم!آخ مامان چرا اینقدر زود تنهام گذاشتی و رفتی؟!مگه همیشه نمی گفتی تا عروس شدنم رو نبینی دلت آروم نمی گیره؟!حالا با این دل ناآرومت رفتی زیر خاک؛رفتی که پیش پسرهات و شوهرت باشی!خوش به حالتون؛الان اونجا کنار همدیگه اید! مامان تورو خدا دست منم بگیر و ببر!من چجوری تنهایی از پس این زندگی بربیام،تو که نزاشتی من سختی هایی که کشیدی رو حس کنم،تو که نزاشتی دست به سیاه و سفید بزنم به هوای اینکه درس بخونم و برای خودم کسی بشم!اما کارت رو نیمه تموم گذشتی چرا؟!حالا من بدون تو توی این شهر بی در و پیکر چیکار کنم؟! صدای زنگ در رو که شنیدم به خودم اومدم،گونه هام دوباره خیس شده بود،با دستم اشکهام رو پاک کردم و به سمت در رفتم،از بین شیشه های مشبک روی در می شد پیکر محو عالیه خانم رو دید؛در رو باز کردم و سلام دادم؛عالیه خانم لبخندی بهم زد و سینی غذا رو به سمتم گرفت،توی این چندوقته که می دونست حسابی حالم خرابه دورادور هوام رو داشت؛خودش از من اوضاعش بدتر بود؛یه شوهر مریض داشت که هفته ای دوتا آمپول گرون باید تزریق می کرد. این چند ماه که اجاره خونه عقب افتاده حسابی شرمنده اش شده بودم،به زور لبخندی که بدتر از هر گریه ای بود زدم و تشکر کردم؛عالیه خانم صورتم رو نوازشی کرد و گفت:اینقدر گریه نکن الهه جون!دوباره که این چشمهای قشنگت به خون نشست؛عزیزم مادرت هم راضی نیست که تو اینقدر بی قراری کنی! از بچگی وقتی یکی بهم می گفت گریه نکن بدتر گریه ام در میومد!اصلا انگار با این حرفش تحریک می شدم که گریه کنم!یادمه ارسلان که این عادت من رو می دونست هروقت میخواست سربه سرم بزاره می گفت چرا گریه می کنی؟!گریه نکن!این حرف رو که می زد حتی اگه خیلی هم خوشحال بودم اشکم در میومد!حالا که دیگه مصیبت دیده بودم و جای خود داشت؛عالیه خانم با دستهای تپلش اشک رو از صورتم کنار زد و گفت:خدا بزرگه دخترم!گریه نکن! لبخند تلخی زدم و دوباره به خاطر غذا تشکر کردم؛می خواستم برم تو اما عالیه خانم انگار حرف دیگه ای هم داشت که بزنه؛یکم این پا و اون پا کرد ،ولی نتونست چیزی بگه و خداحافظی کرد و رفت! بوی استامبولی عالیه خانم خیلی خوب بود؛اما هیچ اشتهایی نداشتم،چندلقمه ای رو بزور خوردم و باقیش رو ریختم توی قابلمه برای شب؛بیشتر از چهل روز از مرگ مادرم می گذشت و من برام مثل روز اول این مصیبت سخت بود!اما دیگه باید از جام بلند می شدم،نمی شد دست روی دست بزارم؛حتما عالیه خانم هم می خواسته راجع به بدهیمون حرف بزنه که حال من رو دیده و دلش نیومده؛اما تا کی می تونه طاقت بیاره؟!ته اش که چی؟!از فردا باید برم دنبال یه کاری! از جام بلند شدم و رفتم به سمت دفتر حساب و کتابهای مامان،عادت داشت اونجا همه ی بدهی هاش رو بنویسه،روی صندلی کنار میز نشستم،دستی به چرخ خیاطی کهنه ای که مامانم باهاش نون سفره امون رو درمیاورد زدم،آخ که مادرم با همین چرخ خیاطی خرج زندگیمون رو داده بود!کاش ازش خیاطی یاد می گرفتم؛اما همیشه می گفت حیفه تو باید درس بخونی و یه شغل درست و درمون داشته باشی! نگاهم افتاد به برگه ای که روی میز بود،برگه ی نتیجه کنکورم !رتبه ام انقدر بد بود که کلا مجاز به انتخاب رشته نشده بودم،چقدر توی این یکسال درس خوندم!اما مگه میشه وقتی مامانت داره توی بیمارستان عمل جراحی بشه راحت و بی دغدغه بشینی و تست بزنی!انقدر حالم بد بود که نصفه و نیمه از سرجلسه بلند شدم تا برم بیمارستان پیش مادرم،وای قسطهای اون قرضی که برای جراحی مادرم از حاج حبیب گرفتیم رو هم باید پس بدم !چجوری باید از پسش برمیومدم؟! سررسید کهنه ای که مامان توش حساب و کتابها رو می نوشت رو باز کردم،جلوی حساب حاج حبیب که فقط هزینه عمل توش نوشته شده بود،پولی که بابت هزینه کفن و دفن و مراسم بود رو نوشتم؛الهی می مردم و این روز رو نمی دیدم که بشینم توی دفتر هزینه ی مراسم مادرم رو بنویسم !کاش من مرده بودم! بعد رفتم سراغ بدهی هایی که به عالیه خانم داشتیم،این آخرها که اوضاع مامان بهم ریخت دیگه نتونست پول اجاره رو بده؛عالیه خانم هم به حساب رفاقتی که باهاش داشت و اینکه فکر می کرد بالاخره خوب میشه،چندتا لباس می دوزه و بالاخره اجاره رو یه جا میده حرفی نزده بود؛اما با این ماه چهارماه اجاره خونه عقب افتاده بود!دقیق مبلغ پولی که نیاز داشتم رو نوشتم،بعد حساب کردم اگه حقوق متوسط وزارت کار رو هم بتونم بگیرم سرچندماه همه ی بدهی هام صاف می شه!اولویت رو باید بزارم برای عالیه خانم،اونم دستش تنگه؛با حاجی صحبت می کنم که از ماه دیگه خورد خورد پولش رو پس بدم!اما مهم تر از همه اینه که برم یه کاری پیدا کنم!شاید حاجی خودش آشنا داشته باشه؛بهتره ازش بپرسم؛تصمیم گرفتم صبح زود بیدار بشم و برم دم مغازه حاج حبیب. صدای زنگ ساعت گوشیم که اومد از خواب بیدار شدم،نگاهی به عکس مامان که روی صفحه گوشی بود انداختم؛چقدر دلم برای این لبخندش تنگ شده بود!یادش بخیر سال پیش چقدر شب بیداری کشید تا بتونه پول جمع کنه و این گوشی رو برام بخره! می گفت دلم نمی خواد دست دخترهای مردم ببینی و عقده اش به دلت بمونه؛نیستی که ببینی الان دخترهای مردم رو با خانواده اشون می بینم و عقده اش به دلم می شینه!عقده ی یه بار دیگه دیدنت!اینکه یه بار دیگه صدام کنی؛وقتی دارم با هدفون آهنگ گوش میدم بیای بی هوا سیمش رو از گوشی بکشی و در برابر اخمهای من بخندی!کاش اخم نمیکردم!کاش هیچوقت بهت اخم نمی کردم؛کاش همیشه باهات می خندیدم!کاش اصلا چشم از صورتت برنمی داشتم!هرروز نگات می کردم و حافظه ام رو پر می کردم از تو؛از راه رفتنت،خندیدنت؛کار کردنت وقتهایی که همراهش آواز می خوندی و ترانه های عهد بوق رو زمزمه می کردی! آبی به صورتم زدم و توی آینه به چشمهای گود افتاده ام نگاه کردم؛صورتم لاغر شده بود و موهام نامرتب دورم ریخته بود؛دلم تنگ شد برای وقتهایی که مامانم با وسواس موهام رو شونه می کرد و می بافت!هیچ وقت نذاشت موهام رو کوتاه کنم؛می گفت حیفه! حیف تن تو بود که رفت زیر خاک مادرم!اما به خودم قول دادم دیگه هیچوقت موهام رو کوتاه نکنم،همون روز که داشتن مامان رو خاک می کردن قبل ازاینکه سنگ رو بزارن یه تیکه کوچیک از موهام رو کنارش گذاشتم،خودمم نمی دونستم چرا !؟اما دلم می خواست یه تیکه از خودم رو کنارش بزارم؛انگار که اون موها حکم من رو داشته باشه،انگار که رابطی بشه برام،که فکر کنم یه تیکه از تنم توی بغل مامانمه! گره ی موهام رو بزور با شونه باز کردم و ابروهام رو که خیلی وقت بود برنداشته بودم با دستم مرتب کردم،مامان همیشه می گفت ابروهام به اون رفته!ابروهای کمونی و کشیده که بالا سر چشمهای قهوه ای روشنم نگهبانی می داد؛بعد مانتوی مشکیم رو پوشیدم و شال مشکی رو انداختم روی سرم ،یه دور خونه رو چک کردم که چیزی جا نگذاشته باشم و از خونه بیرون اومدم؛پله ها رو موکت کرده بودن برای همین کفشها رو همون دم ورودی راه پله در میاوردیم؛خونه عالیه خانم طبقه پایین بود و یه درش به راهرو باز می شد و در دیگه اش رو به حیاط بود،بیشتر وقتها هم از حیاط رفت و آمد می کردن؛پایین پله ها وایستادم و مشغول بستن بند کفشهام شدم که آقا رضا داماد عالیه خانم با صورت اخموی همیشه اش جلوم سبز شد! مامان حق داشت که بهش می گفت یبس!آقا رضا روبه روم ایستاد؛اول سرفه ای کرد و بعد یه کاغذ رو جلوی روم گرفت؛با تعجب و سوال کاغذ رو از دستش گرفتم و نگاه کردم،مبلغ اجاره های عقب افتاده روش نوشته شده بود! بعد آقا رضا با لحنی جدی گفت:الهه خانم !می دونم که شما الان توی چه وضعیتی هستید؛اما آقا طاهر هم مریضه؛پول دوا درمونش زیاده؛منم که از اون تعمیرگاه چیز زیادی در نمیارم،وگرنه همه جوره کمک می کردم!اونا هم مثل پدر و مادر خودمن؛راستش اگه هرچه زودتر بتونید این پول رو ... نمی خواستم بیشتر از این حرف بزنه!با اینکه حال و روز آقا طاهر رو درک می کردم اما نمی دونم چرا از اینکه عالیه خانم خودش نیومده بود و دامادش رو فرستاده بود ناراحت شدم!خب اگه درک میکرد باید می فهمید تازه چهل روزه مامانم مرده و من که هیجده سالم بیشتر نیست و تازه دارم وارد این شهر بی درو پیکر می شم نمی تونم خیلی سریع پول رو براش جور کنم! دیگه روم نمی شد از حاج حبیب هم قرض بگیرم؛همینجوری کلی بدهی داشتم بهش!قبل ازاینکه آقا رضا حرفش رو تموم کنه پریدم وسط حرفش و گفتم:چشم آقا رضا!این چندوقته من حسابی به عالیه خانم زحمت دادم؛الان دارم میرم بیرون دنبال کار؛همه زورم رو میزنم که زودتر کار پیدا کنم و از شرمندگی شما در بیام،اصلا قبل از اینکه شما بگید من تمام حساب ها رو توی دفتر نوشته ام!حواسم هست! آقا رضا تشکری کرد و همزمان با من از در بیرون آمد،سوار موتور سیکلتش که در حیاط پارک کرده بود شد و رفت؛من هم راه مغازه ی حاج حبیب رو پیش گرفتم،حاج حبیب از قدیمی های محله بود و از قدیم پدرم رو می شناخت،هرچند من خودم هیچ چیزی از پدرم به یاد نداشتم چون قبل از اینکه من شروع به راه رفتن کنم پدرم رو از دست داده بودم،اما مادرم می گفت حاج حبیب هم محله ای پدرم بوده است؛پدرم بچگی اش رو درهمین محله گذرونده بود،بعد از اینکه با مادرم ازدواج کرد هم با کار پارچه فروشی تونست از این محله که جزو محله های پایین شهر محسوب می شد بره و یه مغازه توی جای بهتر بخره؛همونجا هم یه خونه خرید. کاش منم مثل داداشام ارصلان و اسلان،بابا رو می دیدم !دلم برای ارصلان و اسلان هم تنگ شد!مرگ اونها با هم توی یه شب مامانم رو پیر کرد،از شبی که اونها رفتن زندگی من و مامانم این رو به اون رو شد،انگار دنیا اون روی سکه نداری و بدبختی رو نشونمون داد!بیچاره برادرام برای اینکه بتونن یه کار و کاسبی بهتری درست کنن کلی وام گرفته بودن و کلی قرض و قوله داشتن؛به خیال اینکه می تونن تولیدی لباسشون رو بزرگ تر کنن،کلی فکر و خیال توی سرشون بود؛اما دست عجل مهلتشون نداد! وقتی که خبر دادن دوتا داداشم تصادف کردن و درجا کارشون تموم شده حس کردم موهای مامانم توی یه لحظه سفید شد!مرگ برادرهام مثل "ضربه ی کاری"اول بود!انگار سرنوشت اول یه جوری حساب شده ضربه زد که جفتمون به زانو در بیایم،بعد هم ضربه های بعدی وارد شد! خونه امون و مغازه ی بابا که مامانم پشت دخلش بود و تولیدی لباس داداشام، همه رو برای بدهی طلبکارها و بانک ازمون گرفتن!یه شبه چندین طبقه اقتصادی افتادیم پایین؛انگار توی زندگیمون زلزله اومده باشه! پنج سال از اون زمان گذشته اما هربار که یادم میاد، استرس اون روزها برمی گرده به جونم! استرس طلبکارهایی که یا شیشه می شکوندن، یا به من و مامان که هیچکاره بودیم این وسط ،فحش می دادن! الهی بمیرم برای مامانم که اینقدر سختی کشید!یادمه شبها تا صبح گریه می کرد و برای خاطر اینکه من ناراحت نشم صبحها کلی آرایش می کرد که معلوم نشه گریه کرده! بدعنقی خودم رو نمی بخشم!اون روزها سر هرچیزی به مامانم غر می زدم؛وضعیت رو درک نمی کردم؛یعنی برام سخت بود پذیرش اینکه دیگه قرار نیست مثل قدیما یه اتاق برا خودم داشته باشم و دوتا داداش که برام هرچی بخوام بخرن! چقدر دلم براشون تنگ شد،ارصلان داداش بزرگم بود و اختلاف سنی ده سالمون باعث می شد جای پدر رو برام پر کنه؛پدری که هیچوقت ندیدم!.اسلان هم دوسال فقط از ارسلان کوچیک تر بود،با اسلان زیاد آبمون توی یه جوب نمی رفت!بیشتر وقتها دعوامون می شد و با چشم غره های ارسلان و مامان به اسلان ،بنده خدا اسلان کوتاه میومد!حالا که فکر می کنم چقدر از اون دختر لوس و یه دنده ی قدیم فاصله گرفتم! دم مغازه ی حاج حبیب ایستادم،ویترین پر از لوازم خونه و بلوریجات رو یه نگاه کردم تا بین انعکاسهای شیشه خودم رو پیدا کنم و سرو وضعم رو مرتب کنم،نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل؛حاج حبیب با اون موهای سفید و سبیل های پرپشتش نگاهی بهم کرد و لبخندی زد،بعد به گرمی بهم سلام داد و گفت:چطوری الهه جان؟!دخترم کم پیدا شدی!اتفاقا می خواستم دیروز شاگردم محسن رو بفرستم دم خونتون که یه وقت کم و کسری نداشته باشی! یه لبخند پر از احترام زدم و سرم رو رو به پایین خم کردم و گفتم:شما لطف دارید به من حاج آقا!از وقتی مامان رفت من به شما و عالیه خانم حسابی مدیون شدم؛شرمنده ام که زحمتام به دوش شما افتاده به خدا! حاج حبیب لبخند پر مهر و پدرانه بهم زد و سرش رو کمی به سمت در کوچیکی که داخل حجره بود و راه به انبار و آبدارخونه داشت چرخوند و با صدای بلندتری گفت:محسن ؟!کجایی محسن؟! محسن شاگرد حاج حبیب پسر چاق و چله ای بود و همیشه از زیر کار در می رفت!بعد از چنددقیقه از همون درکوچیک جوری که از نفس نفس زدنش معلوم بود عجله کرده بیرون اومد ،اول نگاهی به من کرد و لبخندی زد که حرصم رو درآورد!بعد هم به حاج حبیب گفت:بله حاجی؟!درخدمتم! حاج حبیب گفت:پسر!معلوم هست کجایی ؟برو دوتا چایی بردار بیار!از زیرکابینت اون گزها رو هم بیار بیرون تعارف کن. محسن سرش رو تکون داد و چشمی گفت و رفت. باید دلیل اومدنم رو زودتر بهش می گفتم،نمی خواستم فکر کنه بخاطر گرفتن پول اونجام؛توی ذهنم جمله ها رو یکی یکی کنار هم چیدم،صدام رو صاف کردم و گفتم:راستش حاج حبیب!خب ...دیروز دفتر حساب و کتابهای مامان رو نگاه کردم ،دیدم به خرج عمل خرج مراسم و اینا هم اضافه شده!از طرفی هم اجاره خونه رو چندماهه به عالیه خانم ندادیم!دیگه روم نمی شه توی چشماش نگاه کنم!خب... حاج حبیب میون حرفم پرید و گفت:زودتر می گفتی الهه جان!خودم میرم امروز عصر طلبتون رو می دم! سریع گفتم:نه حاج حبیب!لطفا اینکار رو نکنید،نمی خوام بیشتر از این شرمنده اتون بشم،قصدم از گفتن این حرفها این نبود؛راستش ... راستش یه درخواست دیگه ای داشتم!اما باید قبلش قول بدید که نه نیارید! حاج حبیب گفت:بگو دخترم!قول میدم! گفتم :شما جایی آشنا ندارید که من بتونم برم کار کنم ؟! اخم های حاج حبیب تو هم رفت و گفت:این چه حرفیه دخترم؟!من که گفتم نگران اجاره نباش! محسن از آبدارخونه با یه سینی که توش دوتا استکان چای و یه پیش دستی پر از گز کنار یه قندون بود برگشت؛با همون لبخند چندش آور قبلی نگام کرد و منم یواشکی طوری که حاجی نفهمه چشم غره ای بهش رفتم،اما اون با همون لبخند مسخره سینی خالی رو برداشت و رفت! با انگشتهام با استکان چایی بازی کردم و گفتم:نه حاجی!قبلشم گفتم که نه نیارید؛من می خوام روی پای خودم وایسم!مامان من رو جوری بار نیاورده که همیشه جلو دیگران دستم دراز باشه!شما خیلی به من لطف کردید؛انشالله سایه اتون از سر این محل کم نشه !اما خواهش می کنم کمکم کنید!باور کنید دلم نمی خواد بیشتر از این شرمنده شما بشم!اگر نه بیارید مجبورم خودم برم توی روزنامه ها دنبال کار بگردم! حاج حبیب جرعه ای چای را هرت کشید و یک گاز به گزی که در دستش بود زد و بعد از مکثی گفت:چون قول دادم چشم!همین امروز به چندجا می سپرم!خوب کردی که اول پیش خودم اومدی!به آگهی های روزنامه اعتمادی نیست! با خوشحالی از حاجی تشکر کردم،شماره ی خودم رو به حاج حبیب دادم تا خبرش رو بهم بده!بعد هم خداحافظی کردم و به سمت خونه برگشتم. عجیب بود که توی این مدت هیچ دوستی نداشتم!زیاد اهل دوست پیدا کردن نبودم و در حقیقت مادرم جای همه ی دوستها رو برام پر می کرد!بعضی وقتها حس می کردم هم سن و سال منه!اونجوری که شروع میکرد باهام درد و دل کردن و دل به دلم می داد. کلید رو که انداختم و به خونه رسیدم، عالیه خانم توی حیاط مشغول جارو کردن بود؛با دیدن من دستپاچه شد و سلام داد!نمی خواستم بیشتر از این شرمنده و توی فکر باشه!رفتم پیشش و گفتم:عالیه خانم!راستش من تا چند روز دیگه سرکار می رم !اولین حقوقی که بگیرم بدهیم رو صاف می کنم!ببخشید این چندوقت حسابی به زحمت انداختمتون! عالیه خانم صورت تپلش رو میون دستهاش قایم کرد و گفت:ای وای الهه جون اینجور نگو!می دونم تو هم چه وضعیتی داری؛به خدا اگر حال آقا طاهر اینجوری نبود اصلا می گفتم بیا همینجا کنارم بدون هیچ اجاره ای بشین! لبخندی زدم و گفتم:انشالله که خدا آقا طاهر رو شفا بده زودتر سلامت بشن! حوصله ی تعارف تیکه پاره کردن و حرفهای این شکلی رو نداشتم،دلم میخواست تنها باشم؛برای همین بحث رو زود جمع کردم از پله ها بالا رفتم،هربار که کلید رو توی در می چرخوندم دلم می خواست در باز بشه و ببینم مامان پشت میز خیاطی نشسته !داره می دوزه و آواز می خونه،می دوزه و شعرهای هایده رو بلند بلند می خونه! در رو که باز کردم حجم خالی و ساکت خونه ترسوندم،انگار دیگه خونه اون خونه ی قبل نبود!خونه ای که پر بود از حضور مامان،از عطر تنش و صدای نفسهاش؛اشک هایی که دوباره سرخورده بودن روی گونه ام رو پاک کردم . کیفم رو روی جالباسی جلوی در آویزون کردم و لباسهام رو در آوردم،با خودم فکر کردم چه عجیبه که دیگه آدم جز جونش چیزی برای از دست دادن نداشته باشه!از بی پناهی خودم خنده ام گرفت،اما دعا کردم،انقدر از ته دل که فکر کنم همه ی عالم رو متوجه کرد! دعا کردم که خدا بهم یه خانواده بده!یه خانواده که دوستش داشته باشم؛دعا کردم از ته دل که خدا کمکم کنه و بتونم دوباره زندگی کنم،که کسی اندازه ی همه ی آدمهایی که دوستم داشتن و ازدستشون دادم دوستم داشته باشه! دوتا گوجه و یه تخم مرغ رو برداشتم و یه املت بی خودی برای خودم درست کردم!این روزها هیچ دل و دماغی برای غذا نداشتم؛آخرین چیزی که به ذهنم می رسید گرسنگی بود. تازه غذام رو خورده بودم و داشتم ظرفهاش رو می شستم که صدای زنگ گوشی اومد،سریع دستهام رو با لباسم خشک کردم و به سمت گوشی رفتم،شماره مغازه ی حاج حبیب بود!یعنی به این زودی برام کار پیدا کرده بود!کاش اینطور باشه! دکمه سبز رو که زدم صدای حاج حبیب گرم و مهربون داخل گوشی پیچید؛سلام دادم و حالش رو پرسیدم،حاج حبیب گفت:دخترم من امروز با یکی از دوستانم تماس گرفتم؛گفت که دوست صمیمیش دنبال یه پرستار تمام وقت برای خانومش می گرده!مریض احواله بنده ی خدا!یکی رو می خواد که مواظبش باشه!انگار این بنده خدا هم کارش لنگه چون خیلی عجله داشت و گفت که یه قرار مصاحبه برای بعد از ظهر بزاریم؛من هم گفتم اول به خودت زنگ بزنم ببینم اصلا از اینکار خوشت میاد یا نه!بعد هم قرار رو بزارم. با خودم فکر کردم چه عالی می شه اگر یه جای خواب هم داشته باشه؛اگه مورد تایید حاجی بود حتما آدم درستیه!برای همین گفتم:من مشکلی ندارم!اتفاقا اگر جایی برای موندنم هم داشته باشه خیلی بهتره؛همین که شما تاییدش کنید برام کافیه! حاجی قرار بعد از ظهر رو گذاشت و از من خداحافظی کرد،قرار شد بعد از ظهر از دم مغازه اش با هم بریم خونه اشون،مثل اینکه از اینجا خیلی دور بود. تا بعد از ظهر به خودم کمی رسیدم،نمی خواستم در برخورد اول یه آدم شلخته به نظر بیام؛حموم رفتم و موهام رو سشوار کشیدم،ابروهام رو کمی برداشتم و کوتاه کردم،صورتم رو هم که خیلی وقت بود بند نیانداخته بودم و آخرین بار هم مامان برام بند انداخته بود اصلاح کردم؛بعد کمی کرم پودر زدم و خط چشم نازکی کشیدم؛به صورتم نگاه کردم و با خودم چندباری حرفهایی که میخواستم بزنم بهشون رو جلوی آینه زدم!همیشه همین کار رو می کردم!همیشه جلوی آینه برای خودم موقعیت های آینده رو بازی می کردم،این کار بهم آرامش می داد!
  17. به نام یکته نویسنده ی سرنوشت سلام عزیزان هم میخوام رمانمو بهتون معرفی کنم هم ازتون کمک بگیرم و نقدش کنین اسم رمان: رقص تنهایی خلاصه رمان : درمورد دختری که تو دنیای تنهاییش فقط یه دلخوشی داره.عشق به سرعت و هیجان و موتور سواری. دختری که با مشکلات مختلفی مواجه میشه و کم کم عشق رو تجربه میکنه و یه جورایی زندگی بیهدفشو سامون میده.ولی درست تو همین وقته که...با یه اتفاق همه ی باورش داغون میشه و درست وقتی تو بدترین شرایط ممکن قرار داره ....خودتون بخونید... پرنده هم که باشی گاهی باید سقوط را تجربه کنی..گاهی باید زمین بخوری تا آب دیده شوی ، محکم شوی ، سخت شوی! درد ها که هجوم می آورند تنها تو میمانی و خودت. گاهی باید سقوط را به جان بخری، حتی اگر به قیمت جانت باشد، بهایی به قیمت جان به ارزش آزادی.. از هر پلیدی و ناپاکی و درد و غصه هایی که تورا از هر سو نشانه میروند.. جسمی که سقوط میکند و تنهایی که به آرامی به پرواز در می آید در آسمان واین است رقص تنهایی تو.. رقص تمام درد های کاغذی ات... رقص تنــــــــــــــــهایی!...سقوط..آزاد لینک رمان:
  18. Mah

    به نام خدای که داشتنش جبران همه نداشته هاست کرانه آسمان ترانه زمین مهتاب موذنی ژانر:اجتماعی عاشقانه طنز هدف : خدا بزرگه زندگی رو سخت نگیرید همه چیز به مرور زمان درست میشه بعضی وقتا یکم بی خیالی لازمه شاد باشید. ساعت پارت گذاری: معین نیست روزی یک یا دو پارت مقدمه:من یک دخترم خیلی خاص نیستم نه چشم آبی دارم نه موهای طلایی نه چیزه خاصی درچهره ام. نه کفش های که پاشنه 100متری دارند همیشه اسپرت میپوشم و صدای خنده های دروغینم گوش آسمان را در خیابان کر نمیکند فکر حرف مردم نیستم و اگر دلم بخواهد آزادانه در آغوش چمن غلت میزنم نه در آغوش هرکسی. عشوه و ناز نمی آیم و بوی ادکلانم مستت نمیکند خدایم را با تمام دنیا عوض نمیکنم شب ها پایه پرسه زدن در خیابان و مهمانی نیستم بلد نیستم پای گوشی پچ پچ کنم و الکی بگویم برایت میمیرم آرایش غلیظ ندارم نگران از دست دادن چیزیم نیستم چون چیزی ندارم ولی اگر تو آدمه دنیای این حوا باشی تا عرش برایت پرواز میکنم اصلاً مهم نیست بقیه درموردم چی فکر میکنند. من معمولی ام و به آن میبالم که لاقل اصلم. خلاصه: یه دختر فارغ از عشق و عاشقی کاملا سرش توی زندگی خودشه و با لجبازی و تنهاییش کنار میخواد دنیاشو بسازه. تااینکه... (یاحق) %%%%%%%%%%%%%%%%%%
  19. zahra.s

    ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻮﺟﻮ ﻣﻮﯾﺰ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺳﺎﻝ ﺭﻣﺎﻥ ﺭﻣﺎﻧﺘﯿﮏ ﺭﺍ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﻫﺎﯾﺶ ﮐﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ – ﮐﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﻮﺩ. ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﯾﮏ ﺭﻣﺎﻥ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ. ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻓﮑﺮﺷﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﻠﺨﯽ ﻣﺜﻞ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺧﺼﻮﺻﺎ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺑﺸﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻭ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﺭﺳﯿﺪ! ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﯾﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﻪ… ﺍﻣﺎ ﺧﺐ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮕﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﻌﻤﻮﻟﯿﻪ. ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ، ﺭﻣﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺍﻫﺎﯾﺶ ﮐﺮﺩﯼ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮﻫﺎﯼ ﻋﺎﻟﯽ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺑﻠﮑﻪ ﯾﮏ ﺭﻣﺰ ﻭ ﺭﺍﺯﺁﻟﻮﺩ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻧﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻮﯾﺰ ﭼﻨﺪ ﺭﻣﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺭهاﯾﺶ ﮐﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۱۳۹۵ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ ﻣﯿﻠﮑﺎﻥ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﭼﺎﭖ ۱۵ ﺭﺳﯿﺪ.
  20. عِرورِ مَغذے

    نام رمان:نقطه آخر خط نام نویسنده:H.DarkLove ژانر:عاشقانه;طنز;اجتماعی هدف نوشتن: فقط تایپ ساعات پارت گذاری:مشخص نیست مقدمه: اینجا دخترکی آرام اشک می‌ریزد! درد قلبش امانش را بریده انگار... چشمان قشنگش کاسه خون شده اند...! خودش اینجا... قلب کوچکش آنجا:)! کمی زود است این درد ها برای او! اینجا دخترکی زانوهایش را بغل گرفته:) حس میکند هر آن روح از تنش جدا میشود...! خودش هم نمیداند چه شد کارش به اینجاها کشید آن دخترکی که زلزله ی شاد صدایش می‌کردند!:) نابود شد:)؟! نه! شاید هنوز هم امیدی باشد برای رسیدن به زندگی!:) وقتی یادش می افتد که زندگی اش را فقط گذر زمان مشخص می‌کند،قلب کوچکش بیشتر و بیشتر ب درد می آید...:) اینجا دخترکی آرام می‌میرد و وانمود به خوب بودن میکند!:`) اینجا دخترکی آرام اشک می‌ریزد!:)... خلاصه: آرام دختری ۱۴ ساله شیطون ، مغرور ، حساس و ته تغاری خانواده آقایی دختری که با دل بستن به ماهان تک فرزند اقای فلاحی و دوست صمیمی پدرش راهش عوض میشه و باعث تغیراتی تو زندگیش میشه دختر قصه ی ما، ماجرای پیچیده ی زندگیش از مسافرتش به شمال شروع میشه... ادامش رو خودتون بخونید خیلی جالبه... نقد رمان نقطه آخر خط - معرفی و نقد کتاب کاربران - انجمن نودهشتیا http://forum.98iia.com/topic/1222-نقد-رمان-نقطه-آخر-خط/?tab=comments#
  21. عِرورِ مَغذے

    نام رمان:نقطه آخر خط نام نویسنده: Ԋ.LOoVeSidoon ژانر:عاشقانه;طنز;اجتماعی هدف نوشتن: فقط تایپ ساعات پارت گذاری:مشخص نیست مقدمه: اینجا دخترکی آرام اشک می‌ریزد! درد قلبش امانش را بریده انگار... چشمان قشنگش کاسه خون شده اند...! خودش اینجا... قلب کوچکش آنجا:)! کمی زود است این درد ها برای او! اینجا دخترکی زانوهایش را بغل گرفته:) حس میکند هر آن روح از تنش جدا میشود...! خودش هم نمیداند چه شد کارش به اینجاها کشید آن دخترکی که زلزله ی شاد صدایش می‌کردند!:) نابود شد:)؟! نه! شاید هنوز هم امیدی باشد برای رسیدن به زندگی!:) وقتی یادش می افتد که زندگی اش را فقط گذر زمان مشخص می‌کند،قلب کوچکش بیشتر و بیشتر ب درد می آید...:) اینجا دخترکی آرام می‌میرد و وانمود به خوب بودن میکند!:`) اینجا دخترکی آرام اشک می‌ریزد!:)... خلاصه: آرام دختری ۱۴ ساله شیطون ، مغرور ، حساس و ته تغاری خانواده آقایی دختری که با دل بستن به ماهان تک فرزند اقای فلاحی و دوست صمیمی پدرش راهش عوض میشه و باعث تغیراتی تو زندگیش میشه دختر قصه ی ما، ماجرای پیچیده ی زندگیش از مسافرتش به شمال شروع میشه... ادامش رو خودتون بخونید خیلی جالبه... نقطه آخر خط - تایپ رمان - انجمن نودهشتیا http://forum.98iia.com/topic/1188-نقطه-آخر-خط/
  22. زهرا جواهری

    به نام خدا راز عـمــــــــــارت نویسنده:زهــرا جواهـــری ژانر:عاشقانه،اجتماعی،معمایی هدف رمان:نشان دادن حکمت خداوند...در هر اتفاق ساده ای یه حکمتی است مقدمه: خالق مهربان، يگانه تکيه گاه من و توست! پس؛ به"تدبيرش"اعتماد کن، به"حکمتش"دل بسپار، به او"توکل"کن؛ وبه سمت او"قدمي بردار" تا ده قدم آمدنش بسوى خود را به تماشا بنشينی. سرانجام به حکمت اتفاقات زندگی پی می‌برید ، پس فعلا به سردرگمی‌‌ها بخند ازمیان اشک‌ها لبخند بزن وهمواره به خودت یادآوری کن پشت هرحادثه قطعا دلیلی نهفته است ...!! خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری ساعات پارت گذاری:روزی حداقل یک پارت خلاصه: دختری که به خاطر قبولی در دانشگاه به تهران میاد ولی اتفاق هایی میافته که جالبه وباعث فاش شدن رازی که سالیان است مخفی است و..... *توجه* خوانندگان محترم، این رمان اصلا شباهتی به تمامی رمان هایی که در مظمون عمارت وخدمتکاری و...این قبیل موارد ندارد ومتفاوت تر است.لطفا قضاوت نکنید . "پارت اول" (-بابا اینو ببین چه خوشگله! بابا سرشو برگردوند تا عروسکمو ببینه که مامان یدفعه جیغ زد مامان- مهـــــــدی ...مواظب باش لبخند از رو صورتم رفت ماشین دیگه ای از جلو به سمتمون داشت میومد بابا ماشین و به سمت دیگه روند تا به ماشینه نخوریم صدای مهدی صدا کردن مامان و یا ابوالفضل بابا وجیغ من که بابا رو صدا میکردم تو صدای ملق زدن ماشین گم شد. -بــابـــا) به شدت از خواب پریدم نفس نفس میزدم اون صحنه از جلو چشمام کنار نمی رفت. لیوان آبی جلو صورتم گرفته شد محدثه بود داشت با لبخند نگام میکرد. فکر کنم از صدای جیغم بیدار شده بود لبخند غمگینی به روش زدم ولیوان رو با تشکری گرفتم کنارم نشست وگفت: بازم ؟ فقط سرمو تکون دادم ...بعد کمی سکوت محدثه سعی کرد بحث روعوض کند محدثه- فردا ساعت چند بیلیط داری؟ -10:30 صبح تو که نیستِی ؟نه؟ محدثه –هسم بابا مگه میشه بدرقه خواهرم نِیام اول تو رو میرسونیم بعد میرم دانشگاه واسه ثبت نام...... - فداتم محدثه- مخلصیم محدثه -اصلا کاش نمی رفتِی ؟ خیلی دلم برات تنگ میشِد دیوونه ؟اصلا اگه بِریا ممکنس خوابگاه پیدا نکنی که ...پنج شش روز مونده تا شروع کلاسا شایدم کمتر تو الان داری میری اون وقت -نمیشِد که نرم منم خیلی دلم برات تنگ میشِد ..خوابگاه ؟اره راست موگوی ممکنس یکم مشکل باشِد اما بازِم میرم یعنی یه جوارایی باید برم ...میدونی محدثه دیگه نمی خوام وجودِم کسی رو ازار بده نمی خوام این و اون به عنوان یه موجودی بی ارزش نیگام کنن می خوام برم از این شهر نمی خوام سربار باشم نمی خوا.. محدثه-این چه حرفیس تو میزنِی میدونی اگه الان مامان وبابا میشنیدن چقدی ناراحت میشدن؟ تو هیچ وقت سربار کسی نبودی ونیستِی ..این و اونم که مهم نیست ..یعنی اینجا راحت نیستِی ؟کسی ناراحتت کردس؟ -نه بابا این چه حرفیس... من خیلیم راحتم واقعا با شما بودن خیلیم خوبس شما خانوادمین ...میدونی خودم خجالت میکشم تو ناراحت نشیا منظورم اینس که ...می خوام مستقل بشم می خوام خرجیم رو خودم در بیارم یکم برام سختس که از عمو پول بگیرم ..وگرنه زن عمووعمو از هیچی برام کم نزاشتن چه تو این یک سال چه حتی اون زمانایی که عزیز زنده بود .. محدثه بزار یه چیزی بهت بیگم شاید فردا دیگه فرصت نشد ...من ازت معذرت می خوام بابت این که بعضی وقتا تو این یه سال شبایی که گاهی به خاطر جیغای من از خواب پریدی ودم نزدی حتی یه بارم به روم نیاوردی ..واقعا معذرت می خوام منو ببخش ممنون که حتی به عمو اینا هم چیزی نگفتی محدثه بعد شنیدن حرفام فقط نگام میکرد وچیزی نمی گفت یدفعه محکم بغلم کرد وبا گریه زد به پشتم: خیلی دیونه ای ...من خیلی خوشحالم که خواهری مثل تو ندارم !!!! اولش فکر کردم اشتباه شنیدم اما با ادامه جملش چشام زد بیرون:چون اگه خواهری مثل تو داشتم مجبور بودم کل عمرم شبا بیدار بمونم وقتی قیافه حیرت زدمو دید یهو غش کرد از خنده. چپ چپ نگاش کردم که خندشو جمع کرد:شوخی کردم جانی خودم خیلی دوست داشتم دم اخری این چشای اهویت رو ببینم همنجور که چشم غره می رفتم ولبخند لوچیکیم رو صورتم بود گفتم: اولندش که خیلیم دلت بخواد خواهرکابوسی داشته باشی ..دوما که اهو نیست دریاست محدثه- اولندش که شوخی کردم ...دوما که رنگشو نگفتم مدل چشاتو گفتم تازشم وقتی تعجب میکنیا مثله...گربه ها میشی -یه بارکی بوگو باغ وحش زدم دیگه -اره خواستم لیوان ابی که هنوز اب داشت وبریزم روش که دوید به سمت تختش وپرید روش منم بیخیال شدم ورفتم تا این اخرین ساعات از شب رو اگه شد تو خونه ی عزیز بخوابم محدثه سرشو از پتو بیرون اورد وگفت: راستی ؟ -هوم محدثه با لبخندی شیطون ادامه داد: سوما رو نگفتی؟ همونطور که هر دو میخندیدیم گفتم –سوما ؟ ...اها سوما بگیر بخواب خانم کوچولو وگرنه اب رو هنوز نخوردِما ****************************************************************************************************** ناظر رمان: سمانه جان امینیان @samanehaminian69
  23. Lilia

    نام رمان : سردی دستای تو نام نویسنده:م. الف ژانر:عاشقانه, اجتماعی هدف از نوشتن: نا امید نشدن حتی در شرایط سخت و اعتماد کردن به عشق حقیقی خلاصه رمان : پرنیا دختری که برای تحصیل به آمریکا مهاجرت کرده اما به دلیل مشکل مالی نمی تونه شهریه مدرسه رو پرداخت کنه، به همین دلیل به راه های بدی کشیده می شه... لینک نقد : ساعت پارت گذاری : فعلا معلوم نیست
  24. نام رمان: بالهای بی پر نام نویسنده:پری-کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:اجتماعی-عاشقانه ساعات گذاشتن پارت: هر وقت که بتونم هدف:نشان دادن امید و تلاش و به ثمر رسیدن آن در چالش های زندگی،همینطور به تصویر کشیدن عشقی پاک خلاصه:محسن پسر حاج رحیم، تربیت شده ی یک مرد راسخ و با ایمانه ،محسن پس از مرگ پدرش با زمانه ایی دست و پنجه نرم میکنه که ظالمه،پر از ریا و دروغه.چالش های زندگی زیاده و یکی از اون ها پیدا کردن شغل تو این وضعیت در هم و برهمه و چالش های دیگه مثل عاشقی در این میان کورش دوست محسن هم که یه پسر تخسه نقش پر رنگی داره و با هم دیگه صحنه های بامزه ایی خلق میکنن پایان خوش http://forum.98iia.com/topic/1584-رمان-بالهای-بی-پر/
  25. Soheila_kmo

    داستان دختری با یک زندگی معمولی است که با اتفاق عجیبی در زندگی اش مواجه می شود . وارد دنیایی عجیب و ماورای دنیای معمولی اش می شود . او به قدرت های خود پی میبرد و ناجی مردم می شود . بین انها قدرت می گیرد. در این راه با دختری دوست خواهد شد که همانند او قدرتمند است اما دست سرنوشت این دو را روبه روی هم قرار می دهد.
×