رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'طنز'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار طراحی جلد
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • تالار ويراستاری
    • کتابهای کاربران 98iia
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • کتابخانه سایت نود و هشتیا
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
  • مشکلات سایت
  • متفرقه
  • عکس
  • عمومی
  • نودهشتیا
  • نگارنده ها +++ چالش +++
  • نگارنده ها موضوع هاروزای زندگی
  • نگارنده ها برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • نگارنده ها خبر بد
  • نگارنده ها دوست ها
  • نگارنده ها چالش رمان خونا
  • نگارنده ها فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • نگارنده ها بی وفایی
  • نگارنده ها این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • نگارنده ها خونه ی متروکه
  • نگارنده ها آرزو
  • نگارنده ها حق انتخاب
  • نگارنده ها اسم
  • نگارنده ها ماشین زمان
  • نگارنده ها مردن
  • نگارنده ها آینه و احساسات
  • نگارنده ها حال بد
  • نگارنده ها نظرات
  • نگارنده ها عکس
  • نگارنده ها خدا
  • نگارنده ها زندگی حیوانی
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ
  • #رمان_بخوانیم قوانین گروه
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها سحر
  • رمان نویسان کوچک خوش آمدید
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها همه کاربران
  • دیونه بازی موضوع ها
  • کلوپ وحشت تالار وحشت
  • ☠️ماوراء☠️ معما 💖
  • ☠️ماوراء☠️ پاسخ گویی به سوالات شما ❤
  • ☠️ماوراء☠️ همه چیز درمورد جن ها
  • ☠️ماوراء☠️ دیزنی لند ☠️
  • ☠️ماوراء☠️ سرگرمی
  • یاران آقا امام زمان (عج) مشکلات این دنیا رو بگو و برای حلش یک راه حل پیشنهاد بده :)
  • یاران آقا امام زمان (عج) قصد داری برای ظهور آقا چکار کنی؟
  • گروه درس خون ها^_^ موضوع ها
  • ناظران این سایت موضوع ها
  • ناظران این سایت اگه الان...
  • گروه آموزش ناظران تالار پرسش و پاسخ
  • گروه آموزش ناظران تالار آموزش
  • گروه آموزش منتقدان تالار آموزش
  • گروه آموزش منتقدان تالار پرسش و پاسخ

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


کاربر

103 نتیجه پیدا شد

  1. نام رمان: دو چهره ی متفاوت نویسنده: niloofar_ کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه _ درام _ طنز _ جنایی _ اکشن _ تخیلی ساعت پارت گذاری: نامعلوم هدف: هرکسی یک فرق با بقیه داره که اون رو خاص می کنه. خلاصه: سایه دختری بیست و شیش ساله با یک زندگی معمولی است. یک شب سایه با بهترین دوستش باران به قرار از پیش تعیین شده ای می روند. سایه به دختر عجیبی بر می خورد که سرنوشتش را تغییر می دهد. سایه تا به حال به داشتن یک همزاد اعتقادی نداشته است؛ اما با دیدن دختری به اسم نورا، باور می کند که دونفر می توانند بدون رابطه ی خونی، چهره های یکسانی داشته باشند. از بدشانسی سایه، نورا چندان آدم خوبی نیست. نورا برای فراری از پدر پرخاشگرش، سایه را درگیر ماجرای خود می کند. سایه چگونه می تواند هویت خود را ثابت کند؟ چگونه می تواند به بقیه ثابت کند نورا نیست؟! چگونه می تواند خشم پسری را خاموش کند که به شدت از پدر نورا و خود نورا متنفر است؟! ناظر رمان : @sarajaberi لینک صفحه بررسی و نقد رمان دو چهره ی متفاوت: بررسی و نقد رمان دو چهره ی متفاوت
  2. نام رمان: حریف ما سه تا نمی شی نویسنده:مهسا دلیریان کاربر انجمن نود هشتیا موضوع:طنز _پلیسی _ عاشقانه_هیجانی زمان پارت گذاری : نامعلوم هدف: خالی کردنِ قوه تخیل خلاصه: داستان در مورد سه خواهر به اسم های روسا مهسا ودلسا است که در یک خانواده ی ده نفره که شامل سه برادر شان ارشام ارسام وارتام خواهرشان مهرسا زن داداششون نفس و شوهر خواهرشون میلاد میشه در عمارت آقابزرگ(پدر بزرگشان) زندگی می کنند این سه خواهر پلیس هستن از نوع مخفیش و قرار یکی از مهمترین ماموریت هاشون را انجام بدن و برای این ماموریت لازمه که لینک صفحه برسی و نقد رمان حریف ما سه تا نمی شی
  3. ✨💠بسم الله الرحمن الرحیم💠✨ نام رمان:سَــرباز اِنتقام نام نویسنده:فاطمه عیسی زاده(مهتا) ژانر:پلیسی،طنز،عاشقانه هدف از نوشتن:روزگاری دیگران نوشتند و ما خواندیم و حالا ما با عشق می نویسیم،باشد که دیگران با لذت بخوانند!! خلاصه: اگر خورشید تابنده است و مهتاب تابان،پس چه شد که ایزد دادار سرنوشت تابان مارا بی تاب نوشت؟ دختری از دیار ندانسته های مجهول و دانسته های بی راه حل،گویی ایکس(x) زندگی اش را در دیار ابهامات ابدی و لاین حل قلم زده بودند که هرچه فرمول زندگی را اثبات می کرد،سرنوشت رویش خودکار قرمز می کشید. تابانی که طعم تلخ و گَس انتقام ندانسته،بی فروغش می کند و جنس خوب شیطنت هایش شفق قطبی روزگار سیاه شکنجه گرش می شود! مگر داریم که شکنجه گر دلش نرم شود ؟مگر داریم عشقی از سر انتقام، نه شاید هم انتقامی از سر عشق؟ بیاد حرف دردناک تابان که می گفت:ما نسل بدبختی هستيم،دست مان به مقصر اصلی نمی رسد؛از همديگر انتقام می گيريم! از زبان:دوشخصیت اصلی لینک صفحه نقد:سَرباز اِنتقام
  4. نام رمان:جنگ دانشگاهی نویسنده:Ana_rad|کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:طنز_عاشقانه هدف:علاقه ی فراوان به نویسندگی ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:یه دختر خیلی شیطون و سربه هوا داریم... با یه پسر شیطون و دیوونه! این دوتا همش با هم دعوا دارن، هر زمانی که سر راه هم می رسن دعوا می کنن... تا روزی که مجبور می شن دعوا رو تموم کنن چون.... مقدمه: بین ما یک جنگ هست نه از آن جنگ های معمولی یک جنگ از نوع دانشگاهی! دو دانشجویی هستیم که بر سر هر چیز، بحث و جدل می کنیم حتی موضوع های پیش پا افتاده برای هم امتیاز تعیین می کنیم ولی باز دلمان راضی به برد و باختِ هم نیست وقتی امتیاز ها مساوی شود هردو آتش بس اعلام می کنیم جنگ تمام است دعوا تمام است ۱۰-۱۰مساوی! پایان جنگ دانشگاهی... ناظر رمان:@A.Z.M صفحه نقد
  5. رمان: مثبت عشق نویسنده: یلدا کاربر انجمن‌نودهشتیا هدف: هدف خاصی ندارم علاقم به نویسندگی زیاده ژانر: طنز وعاشقانه واجتماعی خلاصه: داستان درمورد یه دختره که رشته مورد علاقشو قبول میشه ویه اتفاقات جالبی براش میفته.... مقدمه: وقتی یه بچه به دنیا میاد یه نوزاد بعد میشه یه دانش اموز بعد ها میشه یه دانشجو تواین مدت هزاران اتفاق جالب توی زندگیش میفته و وارد یه دوره ی دیگه میشه دوس ندارم اتفاقا رو بگم بهتره خودتون بخونید...... ناظر رمان: @Bahar.1385
  6. Venos

    برد عاشقانهvenos کاربر انجمن نودهشتیا

    نام رمان:برد عاشقانه نام کاربر:venosکاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه،طنز هدف:همیشه مغرور بودنم خوب یه جایی میرسی که میگی کاش..... خلاصه:داستان دختری تخس و شکست ناپذیرو مغرور 😈و پسری مغرور تر و خود خواه تر 👿 توی یه مسابقه اشنا می شن ناظر رمان: @Rebecca:)
  7. نام رمان: سمفونی ترس نام نویسنده: sohrab DANte هدف: میخواستم توی این ژانر قلمم رو به چالش بکشم زمان پارت گذاری: هر چند روز یکبار چند تا پارت با هم می زارم خلاصه: پسری تنها و بدون احساس. طرد شده از خانواده و فراری از اجتماع. پسری از جنس ترس، به دنبال آرامش و رهایی از وجدان ناخواسته اش. به دنبال کورسوی نوری در انتهای این هزارتوی بی انتها. مقدمه: تا چشم کار می کرد آب بود. صدای خفه ی موج ها هر از چند گاهی گوش هام رو از خواب بیدار می کرد. به راستی نور مرده بود و بدن تکه تکه شده اش به روی آب آمده بود. درد بلیط ورود به آرامشی بی انتها بود و این درد هوشیاری من را برای خود قربانی کرده بود. ناظر: @❤writer❤
  8. «به نام حــــــــــق» "پشمک ها وارد می شوند" آوین آرین مهر ژانر:طنز ، درام هدف:همیشه هدف لازمِ...ولی برای نوشتن،دل نویسنده لازمِ! ناظر: @Rebecca:) خلاصه: چند تا دوست...زندگیشون با هم خلاصه شده!کل مشکلاتشون ، توی‌ با هم بودن و دوستی های صمیمی و خیلی صمیمی شونه...بعضیاشون عاشقانه هم دیگه رو دوست دارن...ولی؛بعد سالها می فهمن یه چیزایی رو می فهمن ، كه قبلش با خودشون می گفتن هیچ وقت این اتفاق نمی یوفته! "این رمان بر اساس زندگی خودم و دوستامِ...لحظه های تلخ و شیرین زیاد داشت برای ما ها" نقد رمان پشمک ها وارد می شوند
  9. کوثرA

    سرنوشت تلخ

    مقدمه: یادش بخیر اون روزا خوب بود رفاقتا بدون پول یادش بخیر کارای بچگی کل دنیا تو خون مون بود. این رمان درباره ی دختری که مامان و باباش از هم طلاق گرفتن و این دختر باخواهرش نمیدونن کجا بمونن این دختر بعد ها بایه پسری آشنا میشه و بعد...... ******* باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم .رفتم دست و صوتمو شستم. رفتم جلو آینه موهامو بستم. یه کمی تو آینه به خودم خیره شدم. چشمام قهوه ای بود دماغ و لب متوسط دارم موهامم سیاه تا کمرمه.سنمم شاید تعجب کنین 13 سالمه و کلاس ششمم و مهرماهیم و نیمه دومم😁 یه دوستیم دارم اسمش کوثر خیلی دختر بانمکی خیلی دوسش دارم.باکوثرم تقریبا 7 ساله دوستم. زودی حاضر شدم و رفتم پایین نگار داشت با بی حوصلگی صبحونه میخورد. منو نگار خیلی شبیه مامانیم. ازهمه خداحافظی کردمو رفتم کفش هامو پوشیدم.راه افتادم به مدرسه. تو راه به مامان و بابا فکر میکردم.تازگیا اصلا باهم جور در نمیان . مامان رفته درخواست طلاق داده .بغض کردم ولی نذاشتم اشکم در بیاد. تو این فکرا بودم که اصلا نفهمیدم کی به مدرسه رسیدم رفتم تو کلاس. کوثرو دیدم.رفتم زودی بغلش کردم. _سلام بر دوست خوشگلم .چطوری دیوونه؟ _سلام کوثر خوبم تو چطوری؟ _ای بد نیستم.😜 کوثر یه دختر ظریف و خوشگل بود چشماش قهوه ای سوخته بود.لب و دماغ خوشگلی داشت.خیلی شیطون بود .درظاهر بیخیاله ولی خیلی دل مهربونی داره . زنگ تفریح شد رفتیم بیرون به کوثر همه چیو توضیح دادم. خیلی ناراحت شد زودی بغلم کرد. داشت اشکش درمیومد. ولی زود بحث و عوض کردم. کوثر منو خندوند که داشتم میترکیدم. زنگ خونه شد. رفتم خونه که دیدم........................ ادامه رمان فردا
  10. پارت 1 خورشید خاموش «هر گونه تشابه اسمی رو به لطف خودتون ببخشید!» ااااااااه! حالا اگه این بیشعورا گذاشتن من کپه مرگمو بزارم! از یه طرف اون مریم و دار و دستش دارن مثل میمونا قهقهه میزنن از یه طرفم عسل عین زنبور وَر گوش من وِزوز میکنه. _ دهِهههههههه! عسل میشه زیپ ایتش کنی؟ هِی آرین این کارو کرد آرین اون کارو کرد. آرین اِل آرین بِل! آرین خر آرین گراز! تو و اون آرینت برین زیر تریلی بمیرین ایشششالللّلله! خواب بعد کنکورم بهمون نیومده والا! کیفمو انداختم رو شونم و گفتم‌: _من میرم. تو و اون آیلین گور به گور شده ام خواستین بیاین. عسل: +خدایا تمام مریضا رو شفا بده یه عقلی هم به این دوست مستضعف ما بده! الهی آمـ... یورش بردم سمتش و گفتم: _چی؟ چی شد؟ نشنیدم!؟ +هیچی بوخودا! فقط گفتم برو کپتو بزار! با حرص از محیط زدم بیرون. این آیلینم رفته کنکور بده یا سوال کنکور طرح کنه! در همین لحظه دو عدد گورخر اسپانیایی(😐) دستاشونو محکم گذاشتن رو شونم. تشخیصشون همچینم کار سختی نبود! چشم غره ای بهشون رفتم که مریم یهو جلوی چشمم سبز شد و افتاد رو نَروَم! +امتحان خوش گذشت هیولا خانوم؟ آیلین و عسل ریز ریز خندیدن. از لقبی که برام گذاشته بود خوششون اومده بود. با آرنج زدم تو پهلوهاشون و گفتم: _ اِااای!همچین بگی نگی بد نبود میمون جان! ولی مطمئن باش که از پسر بازی بهتر بود عزیزم! آهاااا! تیکه رو گرفتی؟ پس بپا نیوفته. لعنتی به پسر باز ترین دختر دبیرستان ملقب شده. رو ک نیست! به سنگ پای شیراز گفته تو برو خسته میشی! شیراز بود دیگه؟ سارا و تارا اومدن که یه دعوای درست حسابی راه بندازن ولی جلوشونو گرفت و با پوزخند کجی رفتن. ایششش! دختره ی نچسب! _پوووف! بریم دیگه بچه ها اعصابمو بهم زد. اومدم دست عسل و آیلینو بگیرم تا بریم که یهو صدای بلندی اومد که باعث شد سریع سرمونو بچرخونین سمت خیابون. صدای جیغ سارا و تارا بود که میومد. یه ماشین زده بود به مریم و آش و لاش پخش زمین شده بود. دلم دیگه خنک شد!همه بچه ها دورش جمع شده بودن. چشام گرد شد. دستشو با آه و ناله گذاشت روی سرش. خب پس نمرده! جای شکرش باقیه!آیلین: +اوخی ترکید بچم! عسل: +اون بدبخت که از تنظیمات کارخانه ترکیده بود!بدترم شد! پقی زدم زیر خنده و سریع محل حادثه رو ترک کردیم!
  11. تردید میکنم عاشقانه،طنز،اجتماعی خلاصه:آهو،دختری پر از انرژی؛که نگاهش واسه آینده به دوردست هاست .داخل دانشگاه، دوست زیاد داره .دوستی های موندگار؛درس خون بودن و تلاشگر بودن اون،سبب یسری تغییرات توی زندگیش میشه،که اونو دچار تردید میکنه... اون تردید میکنه برای تصمیم زندگی آینده اش؛ ولی بیخیال همه چیز میشه و خودش و به دست تقدیر میسپره...چرا؟ چون از قدیم گفتن: دنیا دو روزه... چه نوع تردیدی از تردید عاشقانه بهتر؟ مقدمه: بهت میگم ما حرف زده بودیم که اینجوری نشیم؛ میگی مگه تو ناراضی هستی؟اون موقع است که تردید ها از توی دلم میره کنار و میشه تصمیم
  12. نام رمان:عشق در ماموریت نویسنده:Natash21zh کاربر انجمن نودهشتادیا ژانر:عاشقانه،پلیسی،طنز،اکشن،هیجان انگیز،کمی غم،پر از اتفاقات پیش بینی نشده،انتقامی و یکم معمایی. هدف:چیزی که نمی تواند گفته شود می تواند نوشته شود. ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:دختری به سختی سنگ،زاده غرور،زخم خورده،با وجود اینکه دورش شلوغ است اما باز هم تنهاست چرا؟! او خود ،تنهایی را انتخاب و دور قلبش را بتن کشیده است....تا درگیر عشق نشود...تا کسی را وابسته خود نکند...تا خودش وابسته کسی نشود....اما هیچ وقت زندگی آن طور که ما میخواهیم پیش نمی رود....جاهایی که ما انتظار نداریم پارازیتی از سوی شرنوشت ما را دگرگون میکند... تنها به یک دلیل زندگی میکند...انتقام....انتقام از کسی که زندگیش را نابود کرده است...از کسی که بی رحمانه و با سنگدلی تمام عزیزانش را به وحشیانه ترین حالت ممکن به قتل رساند....حالا وقتش شده است که برگردد....بعد از سالها دوری ،برگردد و افرادی را که مصبب این بدبختی هستن را به سزای اعمالشان برساند.... چه کسی سد بتنی دور قلبش را ویران میکند و نهال عشق را در قلبش میکارد؟!همان پسرک زخم خورده روزگار؟!همان پسرکی که سختی ها و مشکلات از او کوهی از غرور و دردی پنهان ساخته است؟!راز پسرک قصه ما چیست؟! ناظر رمان: zahrw._.s@ صفحه نقد
  13. نام رمان : دکترای خل و چل نویسنده : Farimah.j کاربر انجمن نود و هشتیا ژانر : عاشقانه _ طنز ساعت پارت گذاری : نامعلوم هدف : علاقه به نویسندگی و رمان های طنز خلاصه : داستانمون در مورد دختری به اسم نفس که با دوتا از دوستاش باهم دست هرچی دیوونه رو از پشت بستن ( البته بماند که واقعا دیوونن ) خلاصه تو دانشگاهشون...... ناظر رمان: @مرضیه علیش
  14. نام رمان:افسانه باد وآتش نویسنده: Narges85 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:طنز،تخیلی،عاشقانه هدف:من عاشق رمانای تخیلیم وبرای همین تخیلی هم می نویسم اما به نظر خودم قشنگ می شن نظر شمارو نمی دونم.درواقع جونم به جون تخیلم بسته س!! خلاصه:دو خواهر از دو جنس، یکی شوخ و خنده رو و دیگری خشک و جدی!... هر کدام در سرزمین های جدا زندگی می کنند. آیلین دختری سرزنده، شاهزاده ی سرزمین بادها و آیلین دختری مغرور، شاهزاده ی سرزمین آتش است. در سن هیجده سالگی آیلین که قرار بود، تاج پرنسس را بر سر کند. اتفاقاتی عجیب و شکه کننده می افتد که همه غافلگیر میشن!...
  15. نام رمان:زندگی پر تلاطم یک خل وچل نویسنده:Ne81 کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر:طنز_عاشقانه سخن نویسنده:زندگی مثل یک خط صاف نیست...پستی وبلندی های زیادی داره...بعضی وقت ها مشکلات بزرگ اند...طوری که زندگی رو مثل جهنم میکنه... بعضی مشکلات کوچیکن و این بستگی به دید مانسبت به زندگی داره... زندگی مثل ضربان قلبه...مشکلات در اون،به شکل پستی وبلندی هستش...بدون مشکلات،زندگی خیلی حوصله سربر میشد!!! ساعات پارت گذاری:نامعلوم خلاصه داستان: داستان در مورد دختریه که دردسرای زیادی توی زندگیش کشیده و از اونجایی هم که خودش سرش درد میکنه برای دردسر،مشکلاتش تمومی نداره!! در این بین،ندای درونش هم وارد عمل میشه تا بتونه جلوی شیطنتاشو بگیره ولی... لینک صفحه بررسی و نقد رمان زندگی پر تلاطم یک خل وچل : مقدمه: ای دل،غم جهان مخور،این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر،این نیز بگذرد گر بد کند زمانه،تو نیکو خصال باش بگذشت از این به سر،بسی این نیز بگذرد ور دور روزگار نه بر وفق رای توست اندوه مخور،که بی خبر،این نیز بگذرد منت خدای را که شب دیر پای غم افتاد با دم سحر،این نیز بگذرد تشویش خاطر است،ولی شکر چون نکرد ایزد قضا جز این قدر،این نیز بگذرد ***************************** پارت اول: -شهرزاد! ور پریده مگه تو کار وزندگی نداری؟بیا برو دیگه اعصابمو خورد کردی! تنبل بی عرضه! هیچی دیگه! دوباره روز از نو،روزی از نو! اینقدر خوابم می اومد که اصلا حوصله نداشتم چشمام رو باز کنم؛ دیگه چه برسه به این که بخوام برم سر کار! (میشه یک روز از خواب بیدار بشی و مثل بچه آدم بری سر کارت؟! یعنی میتونم اون روز رو با چشمای خودم ببینم؟) هیچی دیگه! بازم ندای عزیز تر از جانم دست به کار شد! همون طوری که داشتم میرفتم سمت دستشویی،زیر لب با خودم گفتم:آخه کی حوصله داره سر صبح بره سرکار؟! ملت تا ساعت ده صبح می خوابن،بعد اون وقت ما باید کله سحر بریم خر حمالی! (اولا کاری که شما داری اسمش گل فروشیه نه خر حمالی! دوما...کی گفته همه تا ساعت ده صبح کپه مرگشون رو می ذارن زمین ومی خوابن؟! مگه کارگرا این طورین؟ اون کارمندای بیچاره چی؟این دانشجو ها چی؟....) -اووووووووووووه! بسه دیگه!مگه کله گنجشک خوردی؟وروره ی جادو! داشتم صورتمو می شستم که یهو یاد حرفش افتادم.منو با کارگر مقایسه کرد؟(حالا نیگا! دانشجو ها وکارمندا رو نمی بینه، عدل میاد روی کارگر زوم می کنه! خدا بقیه شو به خیر بگذرونه!!) _میشه بدونم مشکلت با من چیه که مدام بقیه رو عین چی میزنی تو سر من؟ انگار من شدم میخ! هرکی که از راه می رسه رو عین چکش میکوبونین تو سر من بدبخت! مهرداد_باز تو شروع کردی؟! من نمیدونم این چه مرضیه به جون تو افتاده! از کله سحر که بلند می شی می زنه به سرت،یه کله با خودت حرف می زنی! باز این خروس بی محل چی می گه اول صبحی؟ :به تو چه ربطی داره؟! هربار من هر غلطی کردم عین مهمون ناخونده سرتو کردی داخل ببینی چه خبره! مهرداد_بفرما خانوم!تحویل بگیر! دختر خانومتون دوباره شروع کردن با خودشون حرف زدن!حالا هی بگو این عادت از سرش میفته! ای خدا! ببین مارو گیر چه آدمایی انداختی!آخه ناپدری هم اینقدر فوضول؟! :بازم دارم میگم. به تو ربطی ن د ا ر ه! بعدشم،تو مگه خواب نداری که هروقت بیدار می شم،تو هم زرتی بلند می شی؟ پس هر وقت بهت میگم خروس بی محل ناراحت نشو! مهرداد_اول اینکه تو خیلی بیجا می کنی به من بگی خروس اونم از نوع بی محلش!(عجب! پس خودشم قبول داره که هست!)دومین چیزی هم که باید بدونی اینه:اگر شماره یک و دو مخلوط نبودن، منم بیکار نبودم که از خواب نازم بزنم و بیام پشت در مستراح باهات کل کل کنم! وایسا ببینم!یعنی الان....اَاَاَاَاَاَاَاَه! حالم بهم خورد! همینطوری که داشتم دمپایی هارو پرت میکردم،گفتم: اَه اَه اَه! بیا برو کارتو بکن! پیرمرد چندش! چشمتون روز بد نبینه! تا پامو داخل درگاه آشپزخونه گذاشتم،چنان عطسه ای زدم که شیشه های آشپزخونه لرزیدن! آییی! سرم درد گرفت! از صدای بلندبرخورد سرم با درگاه،مامانم سراسیمه از اتاقش اومد بیرون.طفلک داشت بال بال میزد! :خاک تو سرم! این دیگه چی بود؟چی شد؟ کی مرد؟ الهی بگردمت مامانی! برای من نگران شدی؟(امم،فکر نکنم!) کی با تو بود؟ همینطور که داشتم سرمو ماساژ می دادم، یک لبخند مکش مرگ ما هم بهش تحویل دادم و گفتم:چیزی نشده مادر جان! یک برخورد ساده بود، همین! یک دفعه چنان رنگش پرید که فکر کردم سرم خونی شده!همینجوری که اشک توی چشماش جمع شده بود،با ترس ولرز گفت:مهرداد چیزیش شد؟ سرش شکست؟ ازجایی افتاد؟ د لامصب اگه چیزیش شده که بگو!چرا همش عین عقب افتاده ها نگاهم می کنی؟(دیدی گفتم نگران تو نیست!حالا هی بگو ندا دروغ میگه!) یکم با قیافه ی به قول خودش عقب افتاده نگاهش کردم و گفتم: نخیرم! آقا مهرداد کاریشون نشده! یک نفس راحت کشید وگفت:وای خدا! فکر کردم چیزیش شد. حالا صدای چی بودش؟ الان حقش هست چنان جیغی بزنم که مرغای آسمون به حالم عر عر کنن!(مگه مرغا هم بلدن عر عر کنن؟!)تو یکی ساکت! یکم قیافمو مظلوم کردم و گفتم:مامانی! قیافه شو جمع کرد و گفت:زهر مار مامانی!هزار دفعه بهت نگفتم اینطوری صدام نکن،حالت تهوع میگیرم؟قیافتم اونجوری نکن،میزنم دهن ودماغتو پر خون میکنم ها! عین آدم حرفتو بزن! کلا هرچی احساس و مظلومیت داشتم پرید! :هیچی! اتفاق خاصی نیفتاد یکم مشکوک نگاهم کرد وگفت:چیزی شکوندی؟ _آره!شکوندم! حالت تهاجمی گرفت وگفت:چی؟! هان؟ ظرفی که مال جهیزیم بود؟اون گلدون عتیقه هه که یادگاری از مکه بود؟ قاب عکس جوونیام؟ خب چیو زدی شکوندی؟بگو دیگه! _سرم!سرمو شکوندم! اینم عتیقه حساب میشه؟! همچین بیخیال راهشو کج کرد سمت اتاقش که یک لحظه شک کردم شنیده باشه! دوباره صداش زدم و گفتم:مامانی! سرم خورد به در ها! فکرکنم ترک برداشت! قبل اینکه دراتاقش رو ببنده،سرش رو آورد بیرون وگفت:وقتی برگشتی سرراهت یک چیزی بگیر بخوریم.ناهار نداریم! و محکمدر رو بست!چقدر من توی این خانواده عضو مهمی به شمار میام!خدایا مرسی!مرسی که اینقدر منو مهم کردی! اینا!دیدی چی شد؟ مسواک نزدم! تا در دستشویی رو باز کردم، همزمان با دیدن یک صحنه ی بسی چندش آور،صدای جیغ مهردادم بلند شد! ای خدا، این از کی اون توئه؟ :اَاَاَاَاَاَاَاَه!مرده شورتو ببرن!چرا نمیای بیرون؟ مهرداد_خب تو نمیدونی من سن وسالی ازم گذشته، کارم طول میکشه؟! بعدشم،خوبه که شما قبل از ورودتون یک اهنی،اوهونی،چیزی... وای خدا! منو گیر کیا هم انداختی!خب بزار چشمام باز بشن،بعد اینهمه صحنه چندشی برام بفرست! از خیر مسواک زدن گذشتم ورفتم توی اتاقم.خب...حالا میرسیم به یک سوال خیلی مهم: امروز چی بپوشم؟ تا در کمدمو باز کردم،با یک صحنه خیلی خیلی خیلی عجیب ولی واقعی روبه رو شدم.کوهی از لباس های کثیف و مچاله شده که همزمان با باز کردن در کمدم،عین آبشار هوار شد روی سرم! اینقدر زیاد بودن که می شد همونجا استخر مصنوعی درست کرد!خیلی جالبه،یادم نمی آد این همه مانتو وشلوار خریده باشم! ندا جانم_(معلومه که نبایدهم یادت بیاد! آخه مغز فندقی،تو یادت نیست دیشب شام چی خوردی؛بعد اینو یادت باشه؟!) تو چی میگی این وسط؟! درسته که یکم فراموشی دارم ندا جانم_(یکم؟؟؟؟) ولی مطمئنم که ایناها مال من نیستن ندا جانم_(از کجا میدونی؟) _از اونجایی که من زیر شلواری راه راه مامان دوزی که خشتکش پاره س و از قضا مال مهرداده رو هیچ وقت پام نمی کنم! وایسا ببینم، اصلا لباسای اینا توی کمد من چی کار می کنه؟! ندا جانم_(الان این چیزا برات مهم نباشه.به این فکرکن که ساعت هشته و تو باید نیم ساعت دیگه دم در مغازه باشی!) خاک تو سرم، دیرم شد. الان من از توی این کوه لباس،چجوری مانتوم رو پیدا کنم؟! همینطوری که داشتم لا به لاشون رو می گشتم،زیر لب گفتم: قربون مادر گرامم برم که اینقدر بیش فعاله! یک دونه مانتوی تمیز برام نذاشته! آخه یکی نیست بیاد بهش بگه خانوم محترم،عزیز، بزرگوار، اول هیکل خودتو با دخترت مقایسه کن،ببین تن خور لباساتون عین همه یا نه،بعد تنت کن... یک دفعه اعصابم خورد شد وداد زدم: ای بابا!همه رو گرفته گشاد کرده! خب زن گنده،مگه خودت لباس نداری که همش یک پات توی اتاق خودته،یک پات توی کمد من؟!خجالت بکش دیگه! یهو از بین اون همه چیز میز،چشمم خورد به یک مورد واون چیزی نبود جز...فرم دوره راهنماییم! خب اگه اینو بپوشم،همه فکر می کنن من ده ساله دارم تجدیدی میارم! خدایی مورد بهتری نبود؟! ندا جانم_(شهرزاد مامان! الان چاره دیگه ای نداری.دیدی که،همه ی لباسات از صدقه سر مادر باری تعالی یا گشاد شده بودن یا کثیف.فعلا همینو بپوش تا بعدا یک خاکی به سرت بریزی!) همچین بدم نمیگه ها! ایول،دمت گرم!حالا یک مشکل میمونه، من بلد نیستم لباس اتو کنم! ندا جانم_(یعنی هم فسیل هفت جد وآبائت بخوره تو فرق سرت! اتو کشیدن هم بلد نیستی؟!) _خب نه دیگه! چی کارکنم؟ ندا جانم_(چون تویی ایراد نداره! از همون روش سنتی میریم جلو. دیگه بقیه ش با خودت!) سنتی؟! کدوم روش؟نکنه...آهان، پس بگو! گرفتم.مانتوم رو پهن کردم روی زمین و روش دراز کشیدم وشروع کردم به قلت زدن. حین قلت زدن، با خودم می خوندم:یک..دو..سه..چهار..دستا بالا..یک..دو ..سه..چهار..حالا عوض!..یک..دو..سه..چهار.. همه دستا بالا..هو هو! شله شله شله شله شله! ندا جانم_(شهرزاد!باز زد به سرت؟ پاشو برو دیرت شد! واسه من داره خوابیده میرقصه!) اِاِاِاِاِاِاِاِی خدا! دیرم شد شدید! لباسام رو در عرض یک دقیقه تنم کردم.تا مقنعه م رو سرم کردم،چشمم خورد به یادگاری های نوشته شده توسط خل ترین رفیقم! یک چرت وپرتایی نوشته بود که من وقتی خوندم،خنده ام گرفت. دیوونه اومده بود اسم دوست پسرای دیوونه تر از خودش رو روی مقنعه من نوشته بود! گوشیم رو با سوئیچ ماشین مهرداد برداشتم ودویدم سمت در تا کفشام رو پام کنم.هم زمان با بستن بند کفشام،سنگینی نگاه یک نفر رو روی خودم حس کردم. تا چشمام رو برگردوندم،نگاهم افتاد به یک جفت چشم فضول و اون کسی نبود جز...خروس بی محل! مهرداد_با ماشین من می خوای بری؟ نخیر، با گاری مش ممد می خوام برم! خب با لگن تو می خوام برم دیگه! _بعله! با اجازتون می خوام با لگن برم! صورتش از عصبانیت عین رب گوجه سبز شد! ندا جانم_(گوجه سبز؟!) حالا هرچی!حالت تهاجمی گرفت وگفت:چجوری جرئت می کنی به پاشبک بگی لگن؟ دیگه نشنوم ها! حالا توی همین هیر و ویر،بند کفشم گره کور خورد! اَکه هی، حالا همین الان؟!همین جوری که داشتم با بند کفشم کشتی می گرفتم،گفتم: آقای شتر آبادی! بعد یک ربع از دستشویی اومدی،خوب حرف می زنی ها! همون طوری که نشسته بودم،روی جا کفشی ضرب گرفتم و گفتم:بزنم به تخته،بزنم به تخته،رنگ وروت وا شده! آخی، باز شد! کمرم رو راست کردم و دویدم سمت در و بازش کردم.قبل اینکه برم بیرون،سرم رو بردم داخل و گفتم:اول اینکه پاشبک نه و هاچبک؛ بعدشم،دلت بسوزه! من که دویست شیش دارم! هه هه هه! دمپایی ابریش رو درآورد و پرت کرد سمتم! همزمان که جاخالی دادم، در رو چهارطاق باز گذاشتم و چشمامر و براش لوچ کردم و زبونم رو درآوردم و ادای میمون درآوردم! چشمتون روز بد نبینه! تا سرم رو برگردوندم،نگاه های یک مشت آدم فضول و بیکار رو روی خودم دیدم! اون لحظه اصلا حواسم نبود که ما خونه مون مشرف می شه به بیمارستان و دم در بیمارستان هم همیشه خدا شلوغه و اون روز هم از شانس بد من جای تف انداختن نبود! تو چشمای همه شون زل زدم و یک لبخند ژوکوند هم تحویلشون دادم و سریع فلنگ رو بستم!حالا از رو هم نمی رفتن! لبخند هم براتون کافی نیست؟ حتما باید عین بستنی قیفی آب بشم که شما ها بفهمین خجالت کشیدم؟! پرروها! حالا از شانس خوب من،هرچی استارت می زدم ماشین روشن نمی شد. یعنی گل بگیرن این شانس رو! از حرصم،محکم کوبوندم روی فرمون و جیغ زدم. همزمان یک پسر علاف هم از راه رسید و زد به شیشه.حالا نیگا! از ماشین که پیاده شدم ،گفت:ماشینتون استارت نمی خوره؟ _نخیر، نمی خوره پسره _فیوزاش رو چک کردین؟! جعبه فیوز رو باز کردم و یک نگاه کلی بهش انداختم.همه سالم بودن: بله.همه درستن پسره _مطمئنین؟! معمولا باید یکیشون سوخته باشه! شوخی نکن؟! :بله آقا.همه درست بودن پسره _حالا بازم یک نگاه بندازین _آقای محترم، من خودم مکانیکی بلدم! همه سالم بودن. شما از تمام دم ودستگاه های ماشین،همین فیوز رو بلدین؟! از کنارم رد شد و گفت:بروبابا! ول معطل ناشی! ولم کن بابا! درو بستم و تا خود ایستگاه اتوبوس یک نفس دویدم.تا سوار شدم،دنبال یک جای خالی گشتم ولی چه فایده،هیچوقت پیدا نمی شه! نمی دونم قیافه من خیلی داغون بود یا اون خانومه خیلی با شعور بود که سریع از جاش بلند شد ودستم روگرفت ونشوند سر جای سابقش. هنوز نفسم بالا نیومده بود که یک پیرزنی سوار شد و از اونجایی که من جوونترین مسافر بودم،اومد درست روبه روی من وتوی چشمام زل زد تا من از جام بلند شم؛ولی نمی دونست که من این کار رو نمی کنم! طفلک تا خود مقصد من سر پا بود! وقتی رسیدم،سریع از جام پریدم و رفتم داخل گل فروشی و...سلام بر خر حمالی!
  16. Mobina.

    داستان کوتاه

    ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﯿﺶ ﭘﺴﺮﺵ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﺸﻪ ! ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺸﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ پنج ﺳﻮﺍﻝ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﯼ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎﺵ ﭘﺎﺳﺦ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺪﯼ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪﻣﻮﻥ ﺑﺸﯽ ! ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯿﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﻭ ﺑﭙﺮﺳﯿﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﺮجمه ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﺍﻭﻧﺎﻫﻢ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺳﻮﺍﻻ ﺭﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻦ ! ۱ : ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﭘﺴﺮﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ: ﻣﻦ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻡ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻮﺩﻡ؟ ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ :ﻭﺍﺷﻨﮕﺘﻮﻥ !! ﻣﯿﮕﻦ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﻌﺪﯼ ! ۲ : ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﯽ ﺍﺳﺖ؟ ﭘﺴﺮﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ:ﻧﯿﻮﻣﻦ ﺷﺎﭖ ﮐﯽ ﺣﺮﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟؟ ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ ۴ ﺟﻮﻻﯼ !! ﻣﯿﮕﻦ ﺩﺭﺳﺘﻪ ! ۳ : ﺍﻣﺴﺎﻝ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩ؟ ﭘﺴﺮﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ: ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻩ؟ ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ: ﺗﻮﮔﻮﺭ !! ﻃﺮﻑ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﻭ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﻩ ! ۴ : ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻮﺩ؟ ﭘﺴﺮﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ : ﺍﺯ ﭼﯿﻪ ﺟﻮﺭﺍﺑﺎﯼ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﺑﺪﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟ ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻮﺵ ! نویسنده : ناشناس
  17. نام داستان:شیطنت‌های بی‌پایان نویسنده:Natasha21zh(ژاله) کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:طنز هدف:علاقه به نویسندگی. خلاصه: دو دختر، نه بهتره بگم دو موجود تازه کشف شده، دو موجود که کاشف به عمل اومده از انسان‌های اولیه هستن. این دوتا موجود نادر پا هرجا بزارن اونجا بی برو برگشت با خاک یکسان می‌شه. وای به حال اون روزی که تصمیم بگیرن کاری کنن یا کسی رو اذیت کنن. دونفر هستن اما اندازه‌ی صد نفر خرابکاری می‌کنن و باعث دردسر می‌شن. این دو دختر همیشه و همه جا در حال شیطنت و خندیدن هستن و هرجا که برن یه داستانی برای سرگرمی و خندیدن درست می‌کنن. به حدی استادها رو اذیت کردنه که وقتی چشم استادها به اونا می‌افته تنشون می‌لرزه و پاهاشون سست می‌شه. نقشه‌هایی می‌کشن و کارایی می‌کنن که شیطان رجیم باید بیاد پیش اینا شاگردی کنه. اتفاقات و جریان‌های عجیب و خنده‌دار این دو دختر خوندن داره. توجه: تمامی اتفاقات و جریان‌های این داستان بر اساس واقعیت هستند. مقدمه: کودک نیستیم اما؛ کودک درونمان هنوز زنده است. هنوز از موانع زندگی می‌پرد، هنوز شیطنت می‌کند، هنوز آتش می‌سوزانیم، هنوز بعد شیطنت‌ها ریز ریز می‌خندیم و به ظاهر چهره مظلوم می‌گیریم. کودک درونم...بازیگوش من...بیدار باش همیشه. بیدار باش تا سادگی بیدار باشد، تا مهربانی بی بهانه بیدار باشد.
  18. «به نام خدا» نام رمان: بیگانگان نام نویسنده: مهسا صفری ژانر: طنز_تخیلی_معمایی هدف: به تصویر کشیدن ماجراهای جالب ساعات پارتگذاری: نامعلوم خلاصه: سرنوشت این‌گونه رقم خورد که حامد با خواندن یک کتاب عجیب، اشخاصی را زنده کرد...افرادی که از جنس افسانه بودند، نه از متاع حقیقت! این بود آغاز اسطوره ... . افسانه‌ای که هم خوب داشت و هم منحوس! حال مسیر زندگی این دنیا، به چه مانعی بر خورد می‌کند؟ کسی که قصد تصرف دارد و کسانی که می‌خواهد این دنیا را برهاند... !
  19. نام رمان:گودزیلایان نویسنده:حدیث مجنونی کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:طنز، عاشقانه هدف: علاقه زیاد به نوشتن و قدرت تخیل بالا. ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه: داستان در مورد چهار تا دختر، که سختی های زیادی توی زندگی کشیدند. با اومدن نتایج کنکور، پا به قسمتی دیگر از سرنوشت خود می گذارند. سرنوشتی که هیچکدام خبری از آن ندارند. سر نوشتشان برای آنها چه چیزی رقم زده است؟ سرنوشتی پر از غم و جدایی؟ یا... سرنوشتی پر از خنده و شادی و پیوند؟ با ما همراه باشید. با رمان... "گودزیلایان" ناظر: @Sahar79
  20. نام رمان:تو متعلق به منی نویسنده:nwgin ژانر:عاشقانه_طنز_اجتماعی هدف:نشان دادن سختی های زندگی و غیر قابل پیش بینی بودن آن / همیشه پشت هر اتفاق ناگواری خوشحالی های باور نکردنی وجود داره ساعات پارت گذاری:هر جمعه خلاصه: داستان درباره دختر 20 ساله ای هست که مجبور به ترک کشور میشه و در حالی که فکر میکنه همه ی رویاهاش با رفتنش از کشور از بین رفته اتفتقات تازه ای براش می افته که به کل ارزو های نوجوونیشو از یاد میبره ناظر: @Diawl
  21. 💙لینک صفحه ی نقد رمان💙 ♡لینک شخصیتهای رمان♡ نام رمانـ«نبرد عشق عسلی» نویسنده: نجمه صدیقی ژانر= معمایی_عاشقانه هدف: نویسندگی ساعت پارت گذاری نامعلوم خلاصه: عسل دختری مهربان، امااز جنس انسان های شجاع و کم سن و سال؛دختری که با ورود به دنیای تاریک مرد مرموز و خطرناک، سرنوشت خود را به سیاهی و تاریکی می کشاند. و اما... در بین این تاریکی ها قلبی که بی پروا برای مرد سیاه پوش می تپد.همین ماجرا باعث می شود، مجبور به پیمودن راهی شود که خطرناک است. هم اینک مرد سیاه پوش، کسی که از دل تاریکی ها بیرون آمده است، با انتخاب عسل دنیای خود را به سمت روشنی سوق می دهد و اما آیا این انتخاب دنیایش را چگونه تغییر می دهد؟ مقدمه: من کیستم؟ آیا تنها یک مرد خطرناک؟! کسی که همانند گرگ، شماری از دختران را به چنگال کشیده و درون دره افکنده؟ من کیستم؟ همان کسی که با ریا و بدکاری خوی گرفته؟ و یا آن کسی که با روشنی دشمنی می کند؟ هم اینک دفتر سیاه خود را باز می کنم. و بر سیاهی ورق می نویسم... تاریکی درون سینه. سینه ای که رحم را نمی فهمد و تا جان در بدن دارد دنیای شماری از دختران را به سرنوشتی نامعلوم دعوت کرده...
  22. نام رمان:دکتر و خلافکار نویسنده:Natasha21zh(ژاله) ژانر:عاشقانه،هیجانی،رمانتیک،طنز،کلکلی،اکشن، مافیایی. هدف:علاقه شدید به نویسندگی. خلاصه:همه چیز از یک خواب و شاید هم یک کابوس شروع شد،کابوسی که از زمان استارتش چهار سال میگذرد و او را کلافه کرده است. کلافه اش کرده است چون نمی داند آن شخص در خوابهایش چه کسی است و آیا اصلا وجود خارجی دارد؟از آن شخص فقط یک اسم دارد؛اسمی که در خواب او را با آن نام صدا میزد و معلوم نیست واقعی است یا خیر. وقتی در خیابان ها قدم می گذارد مادام به چهره ی عابران نگاه میکند به این امید که شاید شخص مورد نظرش را پیدا کند تا بفهمد که چرا چهار سال است به خواب او می آید و چرا با زبان بی زبانی از او درخواست کمک میکند. همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتد و زمانی که انتظارش را ندارد در یک شب سرد زمستانی که از بیمارستان برمیگشت؛حسی قوی و عجیب او را به کوچه تاریک و خلوتی کشاند. وقتی وارد کوچه شد چند مرد قوی هیکل را دید که به جان پسری افتاده اند و تا سر حد مرگ او را کتک میزنند. آنقدر با وحشت آنجا ماند تا مردها دست از کتک زدن پسر برداشتند و رفتند. وقتی پسر را برای درمان به خانه اش برد تازه فهمید که... و اینجا شروع ماجراهای پر از فراز و نشیب آن دو است. ماجراهایی از جنس: خلاف...نجات...فرار...لجبازی...اجبار...جدایی و درد...عاشقانه...دوری و عذاب...فدا کاری و از خود گذشتگی...خطر برای عشق... بعد از موفقیت در امتحان عاشقی که طراح آن اول خدا و دوم سرنوشت بوده؛خوشبختی وخوشبختی و بازم خوشبختی برای آنهاست. ناظر رمان: @sarajaberi
  23. نام رمان: عشق بین آگهی های یک روزنامه! نویسنده: thenazanin کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقانه_طنز هدف: نویسندگی ساعات پارت گذاری: ... هدف: نوشتن همیشه به من ارامش میده و خوندن هم مثل مسکن برام عمل میکنه، اما هدفم از نوشتن این رمان اینه که بتونم یکم شادی تزریق کنم سعی کنم نشون بدم قوی بودن تو هر زمان و برای هر جنسی میتونه باعث شکوفا شدن بشه میتونه از منجلاب تنهایی ادم و بکشه بیرون و موفق کنه ! خلاصه: داستان درمورده یه دختره که یه دفتر روزنامه کوچیک داره و تو دانشگاه رشته خبرنگاری میخونه تا ترم اخر همه چیز عادی و اروم پیش میره تا این که یه سری دشمن علیه این دختر قصمون پدیدار میشن این دختر قصه ما بی توجه به اینا قراردادی و امضا میکنه که باعث تغییر زندگیش و شهرت باور نکردنی روزنامه اش میشه این وسط برای یه سری جنسیت و اسم این دختر مجهوله که این مجهولی خودش استارت ماجرا و مشهور شدنشه!!...
  24. نام رمان:معشوقه ام باش نام نویسنده:مینامعصومی ژانر:عاشقانه،طنز ساعات پارت گذاری:نامعلوم هدف:... خلاصه:داستان دختری از جنس شیطون دختری که سرنوشت او را بین دو کوه غرور قرار داده دو کوهی که دست به دست هم داده اند برای نابودی دختر قصه ما . ولی ترنم قصه ی ما شجاع تر از این حرفاست مقدمه: عاشقانه هایم را روی قلبم هک کرده ام . انجا که با یک نگاه سرد تو میشکند اگر قرار بر این باشد که روزی هزار بار بشکند باز هم ادامه خواهم داد هرگز دست از تلاش بر نخواهم داشت میرسد زمانی که اسم خودم را روی قلبت هک خواهم کرد پس تا اون موقع معشوقه ام باش ناظر: @hellgirl
×
×
  • اضافه کردن...