رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'طنز'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار طراحی جلد
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • تالار ويراستاری
    • کتابهای کاربران 98iia
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • کتابخانه سایت نود و هشتیا
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
    • تئاتر و نمایش
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود کارتون و انیمیشن
    • دانلود سریال و مستند مجاز
  • مشکلات سایت
    • مشکلات و پیشنهاد برای عنوان کاربری
    • مشکلات و پیشنهادات برای انجمن ۹۸ایا
    • سخت افزار و نرم افزار
  • متفرقه
  • عکس
  • عمومی
  • نودهشتیا
  • نگارنده ها +++ چالش +++
  • نگارنده ها موضوع هاروزای زندگی
  • نگارنده ها برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • نگارنده ها خبر بد
  • نگارنده ها دوست ها
  • نگارنده ها چالش رمان خونا
  • نگارنده ها فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • نگارنده ها بی وفایی
  • نگارنده ها این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • نگارنده ها خونه ی متروکه
  • نگارنده ها آرزو
  • نگارنده ها حق انتخاب
  • نگارنده ها اسم
  • نگارنده ها ماشین زمان
  • نگارنده ها مردن
  • نگارنده ها آینه و احساسات
  • نگارنده ها حال بد
  • نگارنده ها نظرات
  • نگارنده ها عکس
  • نگارنده ها خدا
  • نگارنده ها زندگی حیوانی
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ
  • #رمان_بخوانیم قوانین گروه
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها سحر
  • رمان نویسان کوچک خوش آمدید
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها همه کاربران
  • دیونه بازی موضوع ها
  • کلوپ وحشت تالار وحشت
  • ☠️ماوراء☠️ معما 💖
  • ☠️ماوراء☠️ پاسخ گویی به سوالات شما ❤
  • ☠️ماوراء☠️ همه چیز درمورد جن ها
  • ☠️ماوراء☠️ دیزنی لند ☠️
  • ☠️ماوراء☠️ سرگرمی

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


کاربر

93 نتیجه پیدا شد

  1. 💙لینک صفحه ی نقد رمان💙 ♡لینک شخصیتهای رمان♡ نام رمانـ«نبرد عشق عسلی» نویسنده: نجمه صدیقی ژانر= معمایی_عاشقانه هدف: نویسندگی ساعت پارت گذاری نامعلوم خلاصه: عسل دختری مهربان، امااز جنس انسان های شجاع و کم سن و سال؛دختری که با ورود به دنیای تاریک مرد مرموز و خطرناک، سرنوشت خود را به سیاهی و تاریکی می کشاند. و اما... در بین این تاریکی ها قلبی که بی پروا برای مرد سیاه پوش می تپد.همین ماجرا باعث می شود، مجبور به پیمودن راهی شود که خطرناک است. هم اینک مرد سیاه پوش، کسی که از دل تاریکی ها بیرون آمده است، با انتخاب عسل دنیای خود را به سمت روشنی سوق می دهد و اما آیا این انتخاب دنیایش را چگونه تغییر می دهد؟ مقدمه: من کیستم؟ آیا تنها یک مرد خطرناک؟! کسی که همانند گرگ، شماری از دختران را به چنگال کشیده و درون دره افکنده؟ من کیستم؟ همان کسی که با ریا و بدکاری خوی گرفته؟ و یا آن کسی که با روشنی دشمنی می کند؟ هم اینک دفتر سیاه خود را باز می کنم. و بر سیاهی ورق می نویسم... تاریکی درون سینه. سینه ای که رحم را نمی فهمد و تا جان در بدن دارد دنیای شماری از دختران را به سرنوشتی نامعلوم دعوت کرده...
  2. نام رمان: عشق بین آگهی های یک روزنامه! نویسنده: thenazanin کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقانه_طنز هدف: نویسندگی ساعات پارت گذاری: ... هدف: نوشتن همیشه به من ارامش میده و خوندن هم مثل مسکن برام عمل میکنه، اما هدفم از نوشتن این رمان اینه که بتونم یکم شادی تزریق کنم سعی کنم نشون بدم قوی بودن تو هر زمان و برای هر جنسی میتونه باعث شکوفا شدن بشه میتونه از منجلاب تنهایی ادم و بکشه بیرون و موفق کنه ! خلاصه: داستان درمورده یه دختره که یه دفتر روزنامه کوچیک داره و تو دانشگاه رشته خبرنگاری میخونه تا ترم اخر همه چیز عادی و اروم پیش میره تا این که یه سری دشمن علیه این دختر قصمون پدیدار میشن این دختر قصه ما بی توجه به اینا قراردادی و امضا میکنه که باعث تغییر زندگیش و شهرت باور نکردنی روزنامه اش میشه این وسط برای یه سری جنسیت و اسم این دختر مجهوله که این مجهولی خودش استارت ماجرا و مشهور شدنشه!!...
  3. به نام خدا نام نویسنده: زهرا امیری نام رمان: ایست ، دستا بالا ژانر: پلیسی ،جنایی ، کل کلی ، هم خونه ای هدف از نوشتن: نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: مثل همه رمانای پلیسی یه دختر و یه پسر ماموریت دارن که باند قاچاقو منحل کنن ، اما برخلاف بقیه تو ماوریتشون شکست می خورن ، فقط به خاطر پسر قصه دخترمون کارشو از دست میده چون به کارش احتیاج داره پسره می خواد جبران کنه ولی چطوری؟!... ناظر: @ARcher
  4. نام رمان:زندگی پر تلاطم یک خل وچل نویسنده:Ne81 کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر:طنز_عاشقانه سخن نویسنده:زندگی مثل یک خط صاف نیست...پستی وبلندی های زیادی داره...بعضی وقت ها مشکلات بزرگ اند...طوری که زندگی رو مثل جهنم میکنه... بعضی مشکلات کوچیکن و این بستگی به دید مانسبت به زندگی داره... زندگی مثل ضربان قلبه...مشکلات در اون،به شکل پستی وبلندی هستش...بدون مشکلات،زندگی خیلی حوصله سربر میشد!!! ساعات پارت گذاری:نامعلوم خلاصه داستان: داستان در مورد دختریه که دردسرای زیادی توی زندگیش کشیده و از اونجایی هم که خودش سرش درد میکنه برای دردسر،مشکلاتش تمومی نداره!! در این بین،ندای درونش هم وارد عمل میشه تا بتونه جلوی شیطنتاشو بگیره ولی... لینک صفحه بررسی و نقد رمان زندگی پر تلاطم یک خل وچل : مقدمه: ای دل،غم جهان مخور،این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر،این نیز بگذرد گر بد کند زمانه،تو نیکو خصال باش بگذشت از این به سر،بسی این نیز بگذرد ور دور روزگار نه بر وفق رای توست اندوه مخور،که بی خبر،این نیز بگذرد منت خدای را که شب دیر پای غم افتاد با دم سحر،این نیز بگذرد تشویش خاطر است،ولی شکر چون نکرد ایزد قضا جز این قدر،این نیز بگذرد ***************************** پارت اول: -شهرزاد! ور پریده مگه تو کار وزندگی نداری؟بیا برو دیگه اعصابمو خورد کردی! تنبل بی عرضه! هیچی دیگه! دوباره روز از نو،روزی از نو! اینقدر خوابم می اومد که اصلا حوصله نداشتم چشمام رو باز کنم؛ دیگه چه برسه به این که بخوام برم سر کار! (میشه یک روز از خواب بیدار بشی و مثل بچه آدم بری سر کارت؟! یعنی میتونم اون روز رو با چشمای خودم ببینم؟) هیچی دیگه! بازم ندای عزیز تر از جانم دست به کار شد! همون طوری که داشتم میرفتم سمت دستشویی،زیر لب با خودم گفتم:آخه کی حوصله داره سر صبح بره سرکار؟! ملت تا ساعت ده صبح می خوابن،بعد اون وقت ما باید کله سحر بریم خر حمالی! (اولا کاری که شما داری اسمش گل فروشیه نه خر حمالی! دوما...کی گفته همه تا ساعت ده صبح کپه مرگشون رو می ذارن زمین ومی خوابن؟! مگه کارگرا این طورین؟ اون کارمندای بیچاره چی؟این دانشجو ها چی؟....) -اووووووووووووه! بسه دیگه!مگه کله گنجشک خوردی؟وروره ی جادو! داشتم صورتمو می شستم که یهو یاد حرفش افتادم.منو با کارگر مقایسه کرد؟(حالا نیگا! دانشجو ها وکارمندا رو نمی بینه، عدل میاد روی کارگر زوم می کنه! خدا بقیه شو به خیر بگذرونه!!) _میشه بدونم مشکلت با من چیه که مدام بقیه رو عین چی میزنی تو سر من؟ انگار من شدم میخ! هرکی که از راه می رسه رو عین چکش میکوبونین تو سر من بدبخت! مهرداد_باز تو شروع کردی؟! من نمیدونم این چه مرضیه به جون تو افتاده! از کله سحر که بلند می شی می زنه به سرت،یه کله با خودت حرف می زنی! باز این خروس بی محل چی می گه اول صبحی؟ :به تو چه ربطی داره؟! هربار من هر غلطی کردم عین مهمون ناخونده سرتو کردی داخل ببینی چه خبره! مهرداد_بفرما خانوم!تحویل بگیر! دختر خانومتون دوباره شروع کردن با خودشون حرف زدن!حالا هی بگو این عادت از سرش میفته! ای خدا! ببین مارو گیر چه آدمایی انداختی!آخه ناپدری هم اینقدر فوضول؟! :بازم دارم میگم. به تو ربطی ن د ا ر ه! بعدشم،تو مگه خواب نداری که هروقت بیدار می شم،تو هم زرتی بلند می شی؟ پس هر وقت بهت میگم خروس بی محل ناراحت نشو! مهرداد_اول اینکه تو خیلی بیجا می کنی به من بگی خروس اونم از نوع بی محلش!(عجب! پس خودشم قبول داره که هست!)دومین چیزی هم که باید بدونی اینه:اگر شماره یک و دو مخلوط نبودن، منم بیکار نبودم که از خواب نازم بزنم و بیام پشت در مستراح باهات کل کل کنم! وایسا ببینم!یعنی الان....اَاَاَاَاَاَاَاَه! حالم بهم خورد! همینطوری که داشتم دمپایی هارو پرت میکردم،گفتم: اَه اَه اَه! بیا برو کارتو بکن! پیرمرد چندش! چشمتون روز بد نبینه! تا پامو داخل درگاه آشپزخونه گذاشتم،چنان عطسه ای زدم که شیشه های آشپزخونه لرزیدن! آییی! سرم درد گرفت! از صدای بلندبرخورد سرم با درگاه،مامانم سراسیمه از اتاقش اومد بیرون.طفلک داشت بال بال میزد! :خاک تو سرم! این دیگه چی بود؟چی شد؟ کی مرد؟ الهی بگردمت مامانی! برای من نگران شدی؟(امم،فکر نکنم!) کی با تو بود؟ همینطور که داشتم سرمو ماساژ می دادم، یک لبخند مکش مرگ ما هم بهش تحویل دادم و گفتم:چیزی نشده مادر جان! یک برخورد ساده بود، همین! یک دفعه چنان رنگش پرید که فکر کردم سرم خونی شده!همینجوری که اشک توی چشماش جمع شده بود،با ترس ولرز گفت:مهرداد چیزیش شد؟ سرش شکست؟ ازجایی افتاد؟ د لامصب اگه چیزیش شده که بگو!چرا همش عین عقب افتاده ها نگاهم می کنی؟(دیدی گفتم نگران تو نیست!حالا هی بگو ندا دروغ میگه!) یکم با قیافه ی به قول خودش عقب افتاده نگاهش کردم و گفتم: نخیرم! آقا مهرداد کاریشون نشده! یک نفس راحت کشید وگفت:وای خدا! فکر کردم چیزیش شد. حالا صدای چی بودش؟ الان حقش هست چنان جیغی بزنم که مرغای آسمون به حالم عر عر کنن!(مگه مرغا هم بلدن عر عر کنن؟!)تو یکی ساکت! یکم قیافمو مظلوم کردم و گفتم:مامانی! قیافه شو جمع کرد و گفت:زهر مار مامانی!هزار دفعه بهت نگفتم اینطوری صدام نکن،حالت تهوع میگیرم؟قیافتم اونجوری نکن،میزنم دهن ودماغتو پر خون میکنم ها! عین آدم حرفتو بزن! کلا هرچی احساس و مظلومیت داشتم پرید! :هیچی! اتفاق خاصی نیفتاد یکم مشکوک نگاهم کرد وگفت:چیزی شکوندی؟ _آره!شکوندم! حالت تهاجمی گرفت وگفت:چی؟! هان؟ ظرفی که مال جهیزیم بود؟اون گلدون عتیقه هه که یادگاری از مکه بود؟ قاب عکس جوونیام؟ خب چیو زدی شکوندی؟بگو دیگه! _سرم!سرمو شکوندم! اینم عتیقه حساب میشه؟! همچین بیخیال راهشو کج کرد سمت اتاقش که یک لحظه شک کردم شنیده باشه! دوباره صداش زدم و گفتم:مامانی! سرم خورد به در ها! فکرکنم ترک برداشت! قبل اینکه دراتاقش رو ببنده،سرش رو آورد بیرون وگفت:وقتی برگشتی سرراهت یک چیزی بگیر بخوریم.ناهار نداریم! و محکمدر رو بست!چقدر من توی این خانواده عضو مهمی به شمار میام!خدایا مرسی!مرسی که اینقدر منو مهم کردی! اینا!دیدی چی شد؟ مسواک نزدم! تا در دستشویی رو باز کردم، همزمان با دیدن یک صحنه ی بسی چندش آور،صدای جیغ مهردادم بلند شد! ای خدا، این از کی اون توئه؟ :اَاَاَاَاَاَاَاَه!مرده شورتو ببرن!چرا نمیای بیرون؟ مهرداد_خب تو نمیدونی من سن وسالی ازم گذشته، کارم طول میکشه؟! بعدشم،خوبه که شما قبل از ورودتون یک اهنی،اوهونی،چیزی... وای خدا! منو گیر کیا هم انداختی!خب بزار چشمام باز بشن،بعد اینهمه صحنه چندشی برام بفرست! از خیر مسواک زدن گذشتم ورفتم توی اتاقم.خب...حالا میرسیم به یک سوال خیلی مهم: امروز چی بپوشم؟ تا در کمدمو باز کردم،با یک صحنه خیلی خیلی خیلی عجیب ولی واقعی روبه رو شدم.کوهی از لباس های کثیف و مچاله شده که همزمان با باز کردن در کمدم،عین آبشار هوار شد روی سرم! اینقدر زیاد بودن که می شد همونجا استخر مصنوعی درست کرد!خیلی جالبه،یادم نمی آد این همه مانتو وشلوار خریده باشم! ندا جانم_(معلومه که نبایدهم یادت بیاد! آخه مغز فندقی،تو یادت نیست دیشب شام چی خوردی؛بعد اینو یادت باشه؟!) تو چی میگی این وسط؟! درسته که یکم فراموشی دارم ندا جانم_(یکم؟؟؟؟) ولی مطمئنم که ایناها مال من نیستن ندا جانم_(از کجا میدونی؟) _از اونجایی که من زیر شلواری راه راه مامان دوزی که خشتکش پاره س و از قضا مال مهرداده رو هیچ وقت پام نمی کنم! وایسا ببینم، اصلا لباسای اینا توی کمد من چی کار می کنه؟! ندا جانم_(الان این چیزا برات مهم نباشه.به این فکرکن که ساعت هشته و تو باید نیم ساعت دیگه دم در مغازه باشی!) خاک تو سرم، دیرم شد. الان من از توی این کوه لباس،چجوری مانتوم رو پیدا کنم؟! همینطوری که داشتم لا به لاشون رو می گشتم،زیر لب گفتم: قربون مادر گرامم برم که اینقدر بیش فعاله! یک دونه مانتوی تمیز برام نذاشته! آخه یکی نیست بیاد بهش بگه خانوم محترم،عزیز، بزرگوار، اول هیکل خودتو با دخترت مقایسه کن،ببین تن خور لباساتون عین همه یا نه،بعد تنت کن... یک دفعه اعصابم خورد شد وداد زدم: ای بابا!همه رو گرفته گشاد کرده! خب زن گنده،مگه خودت لباس نداری که همش یک پات توی اتاق خودته،یک پات توی کمد من؟!خجالت بکش دیگه! یهو از بین اون همه چیز میز،چشمم خورد به یک مورد واون چیزی نبود جز...فرم دوره راهنماییم! خب اگه اینو بپوشم،همه فکر می کنن من ده ساله دارم تجدیدی میارم! خدایی مورد بهتری نبود؟! ندا جانم_(شهرزاد مامان! الان چاره دیگه ای نداری.دیدی که،همه ی لباسات از صدقه سر مادر باری تعالی یا گشاد شده بودن یا کثیف.فعلا همینو بپوش تا بعدا یک خاکی به سرت بریزی!) همچین بدم نمیگه ها! ایول،دمت گرم!حالا یک مشکل میمونه، من بلد نیستم لباس اتو کنم! ندا جانم_(یعنی هم فسیل هفت جد وآبائت بخوره تو فرق سرت! اتو کشیدن هم بلد نیستی؟!) _خب نه دیگه! چی کارکنم؟ ندا جانم_(چون تویی ایراد نداره! از همون روش سنتی میریم جلو. دیگه بقیه ش با خودت!) سنتی؟! کدوم روش؟نکنه...آهان، پس بگو! گرفتم.مانتوم رو پهن کردم روی زمین و روش دراز کشیدم وشروع کردم به قلت زدن. حین قلت زدن، با خودم می خوندم:یک..دو..سه..چهار..دستا بالا..یک..دو ..سه..چهار..حالا عوض!..یک..دو..سه..چهار.. همه دستا بالا..هو هو! شله شله شله شله شله! ندا جانم_(شهرزاد!باز زد به سرت؟ پاشو برو دیرت شد! واسه من داره خوابیده میرقصه!) اِاِاِاِاِاِاِاِی خدا! دیرم شد شدید! لباسام رو در عرض یک دقیقه تنم کردم.تا مقنعه م رو سرم کردم،چشمم خورد به یادگاری های نوشته شده توسط خل ترین رفیقم! یک چرت وپرتایی نوشته بود که من وقتی خوندم،خنده ام گرفت. دیوونه اومده بود اسم دوست پسرای دیوونه تر از خودش رو روی مقنعه من نوشته بود! گوشیم رو با سوئیچ ماشین مهرداد برداشتم ودویدم سمت در تا کفشام رو پام کنم.هم زمان با بستن بند کفشام،سنگینی نگاه یک نفر رو روی خودم حس کردم. تا چشمام رو برگردوندم،نگاهم افتاد به یک جفت چشم فضول و اون کسی نبود جز...خروس بی محل! مهرداد_با ماشین من می خوای بری؟ نخیر، با گاری مش ممد می خوام برم! خب با لگن تو می خوام برم دیگه! _بعله! با اجازتون می خوام با لگن برم! صورتش از عصبانیت عین رب گوجه سبز شد! ندا جانم_(گوجه سبز؟!) حالا هرچی!حالت تهاجمی گرفت وگفت:چجوری جرئت می کنی به پاشبک بگی لگن؟ دیگه نشنوم ها! حالا توی همین هیر و ویر،بند کفشم گره کور خورد! اَکه هی، حالا همین الان؟!همین جوری که داشتم با بند کفشم کشتی می گرفتم،گفتم: آقای شتر آبادی! بعد یک ربع از دستشویی اومدی،خوب حرف می زنی ها! همون طوری که نشسته بودم،روی جا کفشی ضرب گرفتم و گفتم:بزنم به تخته،بزنم به تخته،رنگ وروت وا شده! آخی، باز شد! کمرم رو راست کردم و دویدم سمت در و بازش کردم.قبل اینکه برم بیرون،سرم رو بردم داخل و گفتم:اول اینکه پاشبک نه و هاچبک؛ بعدشم،دلت بسوزه! من که دویست شیش دارم! هه هه هه! دمپایی ابریش رو درآورد و پرت کرد سمتم! همزمان که جاخالی دادم، در رو چهارطاق باز گذاشتم و چشمامر و براش لوچ کردم و زبونم رو درآوردم و ادای میمون درآوردم! چشمتون روز بد نبینه! تا سرم رو برگردوندم،نگاه های یک مشت آدم فضول و بیکار رو روی خودم دیدم! اون لحظه اصلا حواسم نبود که ما خونه مون مشرف می شه به بیمارستان و دم در بیمارستان هم همیشه خدا شلوغه و اون روز هم از شانس بد من جای تف انداختن نبود! تو چشمای همه شون زل زدم و یک لبخند ژوکوند هم تحویلشون دادم و سریع فلنگ رو بستم!حالا از رو هم نمی رفتن! لبخند هم براتون کافی نیست؟ حتما باید عین بستنی قیفی آب بشم که شما ها بفهمین خجالت کشیدم؟! پرروها! حالا از شانس خوب من،هرچی استارت می زدم ماشین روشن نمی شد. یعنی گل بگیرن این شانس رو! از حرصم،محکم کوبوندم روی فرمون و جیغ زدم. همزمان یک پسر علاف هم از راه رسید و زد به شیشه.حالا نیگا! از ماشین که پیاده شدم ،گفت:ماشینتون استارت نمی خوره؟ _نخیر، نمی خوره پسره _فیوزاش رو چک کردین؟! جعبه فیوز رو باز کردم و یک نگاه کلی بهش انداختم.همه سالم بودن: بله.همه درستن پسره _مطمئنین؟! معمولا باید یکیشون سوخته باشه! شوخی نکن؟! :بله آقا.همه درست بودن پسره _حالا بازم یک نگاه بندازین _آقای محترم، من خودم مکانیکی بلدم! همه سالم بودن. شما از تمام دم ودستگاه های ماشین،همین فیوز رو بلدین؟! از کنارم رد شد و گفت:بروبابا! ول معطل ناشی! ولم کن بابا! درو بستم و تا خود ایستگاه اتوبوس یک نفس دویدم.تا سوار شدم،دنبال یک جای خالی گشتم ولی چه فایده،هیچوقت پیدا نمی شه! نمی دونم قیافه من خیلی داغون بود یا اون خانومه خیلی با شعور بود که سریع از جاش بلند شد ودستم روگرفت ونشوند سر جای سابقش. هنوز نفسم بالا نیومده بود که یک پیرزنی سوار شد و از اونجایی که من جوونترین مسافر بودم،اومد درست روبه روی من وتوی چشمام زل زد تا من از جام بلند شم؛ولی نمی دونست که من این کار رو نمی کنم! طفلک تا خود مقصد من سر پا بود! وقتی رسیدم،سریع از جام پریدم و رفتم داخل گل فروشی و...سلام بر خر حمالی!
  5. نام رمان:معشوقه ام باش نام نویسنده:مینامعصومی ژانر:عاشقانه،طنز ساعات پارت گذاری:نامعلوم هدف:... خلاصه:داستان دختری از جنس شیطون دختری که سرنوشت او را بین دو کوه غرور قرار داده دو کوهی که دست به دست هم داده اند برای نابودی دختر قصه ما . ولی ترنم قصه ی ما شجاع تر از این حرفاست مقدمه: عاشقانه هایم را روی قلبم هک کرده ام . انجا که با یک نگاه سرد تو میشکند اگر قرار بر این باشد که روزی هزار بار بشکند باز هم ادامه خواهم داد هرگز دست از تلاش بر نخواهم داشت میرسد زمانی که اسم خودم را روی قلبت هک خواهم کرد پس تا اون موقع معشوقه ام باش ناظر: @hellgirl
  6. نام رمان:گودزیلایان نویسنده:حدیث مجنونی کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:طنز، عاشقانه هدف: علاقه زیاد به نوشتن و قدرت تخیل بالا. ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه: داستان در مورد چهار تا دختر، که سختی های زیادی توی زندگی کشیدند. با اومدن نتایج کنکور، پا به قسمتی دیگر از سرنوشت خود می گذارند. سرنوشتی که هیچکدام خبری از آن ندارند. سر نوشتشان برای آنها چه چیزی رقم زده است؟ سرنوشتی پر از غم و جدایی؟ یا... سرنوشتی پر از خنده و شادی و پیوند؟ با ما همراه باشید. با رمان... "گودزیلایان" ناظر: @Sahar79
  7. رمان: مثبت عشق نویسنده: یلدا کاربر انجمن‌نودهشتیا هدف: هدف خاصی ندارم علاقم به نویسندگی زیاده ژانر: طنز وعاشقانه واجتماعی خلاصه: داستان درمورد یه دختره که رشته مورد علاقشو قبول میشه ویه اتفاقات جالبی براش میفته.... مقدمه: وقتی یه بچه به دنیا میاد یه نوزاد بعد میشه یه دانش اموز بعد ها میشه یه دانشجو تواین مدت هزاران اتفاق جالب توی زندگیش میفته و وارد یه دوره ی دیگه میشه دوس ندارم اتفاقا رو بگم بهتره خودتون بخونید...... ناظر رمان: @Bahar.1385
  8. نام رمان:تو متعلق به منی نویسنده:nwgin ژانر:عاشقانه_طنز_اجتماعی هدف:نشان دادن سختی های زندگی و غیر قابل پیش بینی بودن آن / همیشه پشت هر اتفاق ناگواری خوشحالی های باور نکردنی وجود داره ساعات پارت گذاری:هر جمعه خلاصه: داستان درباره دختر 20 ساله ای هست که مجبور به ترک کشور میشه و در حالی که فکر میکنه همه ی رویاهاش با رفتنش از کشور از بین رفته اتفتقات تازه ای براش می افته که به کل ارزو های نوجوونیشو از یاد میبره ناظر: @Diawl
  9. نام رمان:عشق در ماموریت نویسنده:Natash21zh کاربر انجمن نودهشتادیا ژانر:عاشقانه،پلیسی،طنز،اکشن،هیجان انگیز،کمی غم،پر از اتفاقات پیش بینی نشده،انتقامی و یکم معمایی. هدف:چیزی که نمی تواند گفته شود می تواند نوشته شود. ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:دختری به سختی سنگ،زاده غرور،زخم خورده،با وجود اینکه دورش شلوغ است اما باز هم تنهاست چرا؟! او خود ،تنهایی را انتخاب و دور قلبش را بتن کشیده است....تا درگیر عشق نشود...تا کسی را وابسته خود نکند...تا خودش وابسته کسی نشود....اما هیچ وقت زندگی آن طور که ما میخواهیم پیش نمی رود....جاهایی که ما انتظار نداریم پارازیتی از سوی شرنوشت ما را دگرگون میکند... تنها به یک دلیل زندگی میکند...انتقام....انتقام از کسی که زندگیش را نابود کرده است...از کسی که بی رحمانه و با سنگدلی تمام عزیزانش را به وحشیانه ترین حالت ممکن به قتل رساند....حالا وقتش شده است که برگردد....بعد از سالها دوری ،برگردد و افرادی را که مصبب این بدبختی هستن را به سزای اعمالشان برساند.... چه کسی سد بتنی دور قلبش را ویران میکند و نهال عشق را در قلبش میکارد؟!همان پسرک زخم خورده روزگار؟!همان پسرکی که سختی ها و مشکلات از او کوهی از غرور و دردی پنهان ساخته است؟!راز پسرک قصه ما چیست؟! ناظر رمان: zahrw._.s@ صفحه نقد
  10. نام رمان:جنگ دانشگاهی نویسنده:Ana_rad|کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:طنز_عاشقانه هدف:علاقه ی فراوان به نویسندگی ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:یه دختر خیلی شیطون و سربه هوا داریم... با یه پسر شیطون و مغرور! این دوتا همش با هم دعوا دارن، هر زمانی که سر راه هم می رسن دعوا می کنن... تا روزی که مجبور می شن دعوا رو تموم کنن چون.... مقدمه: بین ما یک جنگ هست نه از آن جنگ های معمولی یک جنگ از نوع دانشگاهی! دو دانشجویی هستیم که بر سر هر چیز، بحث و جدل می کنیم حتی موضوع های پیش پا افتاده برای هم امتیاز تعیین می کنیم ولی باز دلمان راضی به برد و باختِ هم نیست وقتی امتیاز ها مساوی شود هردو آتش بس اعلام می کنیم جنگ تمام است دعوا تمام است ۱۰-۱۰مساوی! پایان جنگ دانشگاهی... ناظر رمان:@A.Z.M صفحه نقد
  11. نام رمان: شانس عشق نویسنده:novelmim کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:طنز،عشقانه،کلکلی هدف: تو زندگی ما انسان ها یسری از اتفاقات پی در پی درست مثل دومینو میوفته که خوش شانسی و بد شانسی ما رو رقم میزنه خلاصه:داستان درباره ی دختری که با اصرار پدر و مادرش راضی میکنه برای دانشگاه بیاد تهران بدون هیچ شناختی از شهر و ادماش راهی این شهر میشه که تو این شهر براش اتفاقاتی درست مثل دومینو موفته که باعث میشه..... ناظر رمان: @MAR_YAM
  12. **hadis**

    درد و دل های ناظران

    خب ناظر های گل هر چی درد و دل خاطره خوب دارید بگید دیدم خیلی دیگه ناظرا مظلوم هستن گفتم یه چیزی باشه حرف هاشون رو بگن😁
  13. نام رمان:جنتلمن نویسنده:sanajonz کاربر نود هشتیا ژانر:طنز-عاشقانه-درام-کلکلی هدف:از بچگی دوست داشتم دیده بشم . من این رمان و نوشتم که هم به آرزوم برسم هم لبخند کوچیکی روی لبای جوونای مملکتمون بیارم. خلاصه:داستان درباره سه دختر شیطونه که با ورودشون به دانشگاه،کلی آتیش میسوزونن.از اونور سه پسر چلمنگ که کارشون اذیت کردن دختراست. ناظر رمان: @**hadis**
  14. دختر_فراموش_شدگان بگذار باهم آرام قدم بزنیم میخواهم امروز را با تو بی هیچ دغدغه ای قدم بزنم... هر دویمان تنهاییم هردو فراموش شده ایم هر دو بی کسیم هر دویمان را در این شهر بزرگ ول کرده اند منو تو بجز هم کسی را نداریم مهم نیس مرا نمیشناسی مگر کسانی ک میشناختی برایت چه کردند؟؟! مگر به جز منت بر سر تو چیزی گزاشتند؟؟ به جز کلاه چیزی بر سر تو گذاشتند ؟؟ بجز دروغ و نیرنگ و فریب چه کاری بلدند؟؟! میخواهم با تو به زندگی برگردم. با تو همه چیز را فراموش کنم. البته که خودم هم یک فراموش شده ام. یک کبوتر زخمی وسط این جنگل بزرگ بجز تو کسی نیست دستم را بگیرد بیا!!بیا و مرا بلند کن! بگذار برای هم باشیم.. من برای تو و تو برای من:( آخ یادم نبود من از طرف خدا تنبیهم .! توهم میروی... پس تا دل نبستم برو... تا معتادت نشدم برو... ولی قبل از رفتن بگذار خودم را برایت معرفی کنم.!! من.....دختر....فراموش.....شدگانم آری دختر فراموش شدگان یک فراموش شده من حق زندگی کردن ندارم:( چون زندگی مرا فراموش کرده من.....دختر.....فراموش......شدگانم....
  15. نویسنده : s.shahbazi ( گربه سیاه) شیطون دوست داشتنی ژانر : طنز عاشقانه هدف : علاقه به نویسنده‌گی ساعت پارت گذاری : نامعلوم خلاصه : داستان درباره یه دختر خل و چل با یه خواهر خل و چل تر از خودشه ، دختر قصه یه استاد داره که ازش متنفره ، می‌خواد سر به تنش نباشه همیشه هم بهش می‌گه : زنیکه عقده‌ای حالا فکر کنید کسی که دختر قصه بهش علاقه مند می‌شه پسره…… ناظر: @Sarah..
  16. نام رمان:فرار عاشقانه نام نویسنده:Z.t ژانر:طنز،عاشقانه ساعات پارت گذاری:هر روز هدف:آوردن یه لبخد روی لب شما(البته اینم بگم که یه جورایی هدف اینه که در نا امیدی بسی امید است) خلاصه:رویا دختری از جنس دخترای معمولی دختری که با شیطنتاش و مهربونیاش و البته زیباییش هر کسی رو عاشق خودش می کنه. به دلایل اشتباهی خانوادش اونو طرد می کنن و اون یه اجبار راهیه یه سفر دور و دراز میشه... آرشام پسری که برعکس بقیه پسرا مغرور و خودخواه نیست.یه پسره از جنس شیطنت و لجبازی آرشام به خاطر یه دعوا با مادر و پدرش مجبور میشه مدتی رو با پدر بزرگش زندگی کنه. درست در یکی از این روزا که آرشام به سختی تو خونه پدر بزرگش روزاشو می گذرونه سرو کله ی رویا پیدا میشه. تو اولین دیدارشون آرشام کاری می کنه که رویا به شدت عصبانی بشه وَ درست همینجا و در همین نقطه ماجرای این دو نفر کلید می خوره... (پایان غیر منتظره) @Z.t صفحه نقد
  17. نام رمان: سمفونی رنگارنگ ترس نام نویسنده: sohrab DANte هدف: میخواستم توی این ژانر قلمم رو به چالش بکشم زمان پارت گذاری: هر چند روز یکبار چند تا پارت با هم می زارم خلاصه: پسری تنها و بدون احساس. طرد شده از خانواده و فراری از اجتماع. پسری از جنس ترس، به دنبال آرامش و رهایی از وجدان ناخواسته اش. به دنبال کورسوی نوری در انتهای این هزارتوی بی انتها. مقدمه: تا چشم کار می کرد آب بود. صدای خفه ی موج ها هر از چند گاهی گوش هام رو از خواب بیدار می کرد. به راستی نور مرده بود و بدن تکه تکه شده اش به روی آب آمده بود. درد بلیط ورود به آرامشی بی انتها بود و این درد هوشیاری من را برای خود قربانی کرده بود. ناظر: @❤writer❤
  18. نام رمان : دکترای خل و چل نویسنده : Farimah.j کاربر انجمن نود و هشتیا ژانر : عاشقانه _ طنز ساعت پارت گذاری : نامعلوم هدف : علاقه به نویسندگی و رمان های طنز خلاصه : داستانمون در مورد دختری به اسم نفس که با دوتا از دوستاش باهم دست هرچی دیوونه رو از پشت بستن ( البته بماند که واقعا دیوونن ) خلاصه تو دانشگاهشون...... ناظر رمان: @fateme.84
  19. رمان: پرستو‌ی خیال نویسنده: پریسا یاری مقدمه بنام خدایی که عشق را برای من و تو آفرید. تقدیم به عشق و آرزوها؛ به امید و انتظارها؛ به آنها که عذاب می‌کشند و از آن لذت می‌برند. تقدیم به تشنگانی که در آرزوی آب می‌روند و برای آب می‌میرند و باز هم از آب می‌گریزند؛ به قلب‌های فشرده به احساسات آتش گرفته؛ به فنا شده‌ها؛ به خاکستر‌های بر باد رفته تقدیم به خیال و خیال‌انگیزها تقدیم به شکوه شب و سکوت مهتاب تقدیم به اشک‌های سوزان و خنده‌های ناپایدار؛ به تو ای خیال من، ای آسمان روح من و ای چشمه‌ی الهام من تقدیم به تو ای آرزوی من که بر قلب می‌لغزی و به آغوش من نمی‌غلطی و به تو ای ژاله‌ی بهاری که بر چهره شاداب سبزه‌ها و لبهای یکایک گل‌ها لحظه‌ای می‌درخشی و لحظه‌ی دیگر محو می‌شوی و تقدیم می‌کنم به تو قلبم را خلاصه‌ی رمان پرستو خالقی پرستار بیمارستان است و در آنجا اتفاقی با جوان پلیسی به نام کوروش عظیمی آشنا می‌شود که در انجا بستری است. کوروش بر خلاف ظاهر سختش، جوان شوخ و مهربانی است که گاهی با زیاده روی در شوخی‌هایش باعث عصبانیت پرستو می‌شود. بعد از مدتی پرستو مرخصی میگیرد تا به دیدن خانواده‌اش برود. مرخصیِ پرستو همزمان با ترخیص شدن کوروش می‌شود پرستو مرخصی می‌گیرد و برای دیدن خانواده‌اش به شمال می‌رود اما زمانی که می‌خواهد به تهران برگردد دوباره کوروشِ بَزله‌گو رو می‌بیند که این خود سرآغاز ماجراها است… ناظر رمان: @مرضیه علیش
  20. نام رمان:جنتلمن نویسنده:novelsinکاربر نود هشتیا ژانر: طنز، عاشقانه زمان پارت گذاری:نامعلوم هدف: از بچگی تخیلی بودم و دوست داشتم دیده بشم . من این رمان و نوشتم برای دیده شدن . خلاصه:سه دختر شیطون که با رفتنشون به دانشگاه کلی آتیش میسوزونن و همرو آسی میکنن ، از اونورم سه تا پسر چلمنگ که کارشون اذیت کردن دختراست.... ناظر رمان: @**hadis**
  21. پرسینگ AROSHA ژانر: عاشقانه، طنز، ترسناک هدف: همیشه دوست داشتم یه رمان ترسناک تو کلکسیون رمانای نوشته نشدم باشه. خلاصه: چند تا آدم، با هم می‌شینن پای یه بازی؛ یه بازی ای که شاید کل زندگشون رو عوض کنه، شاید هم، با یه برنده و چند تا بازنده، به خوبی و خوشی تموم بشه. مخترع این بازی، جوون ترین عضو اکیپه! چشم‌های وحشی‌اش، زبون زد خاص و عامه... چشم‌هاش هیچی ندارن؛ نه گرما دارن، نه گربه ای هستن، نه سگ دارن و نه پاچه می گیرن! تنها زینت دهنده‌اش هم خط چشم سیاهیه که همیشه و همه جا، دور تا دور چشم‌هاش رو فرا می‌گیره! حالا ممکنه دلیل تغییر زندگی این چند تا هم بازی، چشم‌های وحشی این کوچولو باشه؛ هم ممکنه دلیل یک برنده و بازنده‌ی این چند تا هم بازی، راهی باشه که این کوچولو جلو پاشون می‌گذاره... ناظر رمان: @Bahar.1385
  22. اسم رمان: رویای من نویسنده: fatimeh هدف: یک سرگرمی ژانر: عاشقانه طنز خلاصه: دختر این داستان سرکار میره و اونجا از یه پسر خوشش میاد و کلی اتفاقات براشون می افته که خودتون باید بخوانید. مقدمه: ما همیشه قبل از خواستن چیزی میگوییم ایکاش.. ایکاش میشد ایکاش نمیشد و ایکاش این ایکاش ها نبود... ناظر: @Diawl
  23. نام کتاب: انتهای سرنوشت نام نویسنده: سحر آقاملایی هدف از نویسندگی: گاهی فقط با نوشتم آروم می شی. این گاهی ها تمام زندگی من هستن... ساعت پارت گذاری: نا معلوم لینک نقد: مقدمه: کتاب سرنوشت را که ورق می زنی، می فهمی نویسنده اش برای تو برای دیگری، داستان های متفاوتی نوشته است. داستان تو با داستان دیگری فرق می کند؛ هرچند این کتابی که در دست همه است یک عنوان مشترک به نام سرنوشت دارد! کتاب راکه ورق می زنی، تفاوت داستان خود با دیگری را احساس می کنی، اما داستان تو گاه با داستان دیگری موازی است؛ مثل دو خط موازی، اما به انتهای سرنوشت که می رسی،  شاید بتوانی دو خط موازی را به هم وصل کنی... خلاصه: داستان در مورد دختری به نام رها هستش، که شاید با همجنس هاش متفاوتِ...پشت ظاهر سنگی و سردش یه قلب مهربون و شکننده داره...داستان از جایی شروع می‌شه که پسر عمه ی رها از خارج بر می گرده و رها متوجه چیزهایی می‌شه، که ... ژانر: عاشقانه، طنز، کمی پلیسی نام ناظر: @A.Z.M
  24. نام رمان: قلب ساعتی نویسنده: مرضیه علیشاهی لینک رمان: https://forum.98iia.com/topic/8114-رمان-قلب-ساعتی-مرضیه-علیشاهی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ تعداد پارت: 25
×
×
  • جدید...