رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'طنز'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار طراحی جلد
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • تالار ويراستاری
    • کتابهای کاربران 98iia
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
  • سینما و تئاتر
  • مشکلات سایت
  • متفرقه
  • عکس
  • عمومی
  • نودهشتیا
  • نگارنده ها +++ چالش +++
  • نگارنده ها موضوع هاروزای زندگی
  • نگارنده ها برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • نگارنده ها خبر بد
  • نگارنده ها دوست ها
  • نگارنده ها چالش رمان خونا
  • نگارنده ها فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • نگارنده ها بی وفایی
  • نگارنده ها این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • نگارنده ها خونه ی متروکه
  • نگارنده ها آرزو
  • نگارنده ها حق انتخاب
  • نگارنده ها اسم
  • نگارنده ها ماشین زمان
  • نگارنده ها مردن
  • نگارنده ها آینه و احساسات
  • نگارنده ها حال بد
  • نگارنده ها نظرات
  • نگارنده ها عکس
  • نگارنده ها خدا
  • نگارنده ها زندگی حیوانی
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ
  • #رمان_بخوانیم قوانین گروه
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها سحر
  • رمان نویسان کوچک خوش آمدید
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها همه کاربران
  • ده شصتيا دهه شصتيا جمع شيد
  • دیونه بازی موضوع ها
  • کلوپ وحشت تالار وحشت
  • یادگیری زبان ترکی استانبولی ( با تدریس سحــر راد ) درس 1
  • ☠️ماوراء☠️ معما 💖
  • ☠️ماوراء☠️ پاسخ گویی به سوالات شما ❤
  • ☠️ماوراء☠️ همه چیز درمورد جن ها
  • ☠️ماوراء☠️ دیزنی لند ☠️
  • ☠️ماوراء☠️ سرگرمی
  • دلنوشته قوانین ثابت گروه
  • دلنوشته اجرایی شدن ایده برای نقد دلنوشته‌های کامل شده
  • دلنوشته دلنوشته‌های کامل شده
  • گروه بانمکا موضوع ها باحال ترین سوژه
  • گروه بانمکا موضوع ها باحال ترین سوژه
  • گروه بانمکا موضوع هالقب های فوق بامزه
  • خواننده ها و نویسنده های برتر سرگرمی
  • خواننده ها و نویسنده های برتر رمان ها
  • خواننده ها و نویسنده های برتر گالری عکس
  • خواننده ها و نویسنده های برتر رمان هر 2 هفته
  • خواننده ها و نویسنده های برتر موضوع ها

دسته ها

  • Files
  • کلوپ وحشت فایل
  • کلوپ وحشت فایل
  • گروه بانمکا فایل
  • تئوریست ها اینجان جهان واقعا سال ۲۰۱۲ تموم شد!

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


کاربر

53 نتیجه پیدا شد

  1. "به نام حـــق" «عشق با سُسِ اضافه» آوین آرین مهر ژانر: عاشقانه، طنز هدف: علاقه به نوشتن؛ خلاصه: یک دخترِ عشق آشپزی توی دخترای امروزی کم پیدا می شه! ولی راشل، با اینکه خیلی راحت می تونست پزشکی بخونه، آشپزی رو انتخاب می کنه و برای پیشرفتِ بیشترش، به فرانسه، کشوری که آشپز های درجه یکی درونش جولان می دهند، و همچنین کشور مادریشه، سفر می کنه. صفحه نقد رمان عشق با سُسِ اضافه
  2. نام رمان:معشوقه ام باش نام نویسنده:مینامعصومی ژانر:عاشقانه،طنز ساعات پارت گذاری:نامعلوم هدف:... خلاصه:داستان دختری از جنس شیطون دختری که سرنوشت او را بین دو کوه غرور قرار داده دو کوهی که دست به دست هم داده اند برای نابودی دختر قصه ما . ولی ترنم قصه ی ما شجاع تر از این حرفاست مقدمه: عاشقانه هایم را روی قلبم هک کرده ام . انجا که با یک نگاه سرد تو میشکند اگر قرار بر این باشد که روزی هزار بار بشکند باز هم ادامه خواهم داد هرگز دست از تلاش بر نخواهم داشت میرسد زمانی که اسم خودم را روی قلبت هک خواهم کرد پس تا اون موقع معشوقه ام باش ناظر: @hellgirl
  3. نام رمانـ «نبرد عشق عسلی» نویسنده: نجمه صدیقی ژانر: جنجالی_عاشقانه_طنز هدف: برای هر چیزی نباید کنجکاو شد..نباید راحت به کسی اعتماد کرد گرچه رمان ما اخرش بااین کنجکاویا واعتماد پایان خوشی داشت اما در حال حاضر این دنیا با دنیای رمان کاملا فرق داره. ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: داستان درمورد دختری شونزده ساله است...عسل دختر شیطون و کنجکاو که با یک اتفاق کوچیک با فردی اشنا میشه که ناخداگاه وارد یک بازی کوچیک و ریسک پذیر میشه. شنل پوش یا...هر کی که هست باعث میشه این اتفاقات به مرور رخ بده.. امیدوارم از رمانم خوشتون بیاد ناظر: @hellgirl
  4. نام رمان:همیشه باهاتم قسم میخورم نام نویسنده : Fatemeh.s ژانر:احساسی، عاشقانه، جنجالی ساعت پارت گذاری : ۱۰ شب هدف :ایجاد احساس اعتماد به نفس در خوانندگان رمان خلاصه :مهرانا دختری که بخاطر شغل پدرش بعد کلاس دوم ابتدایی به فرانسه مهاجرت کردن و حالا پس از گذشتن 9 سال و اتمام دوران دبیرستانش به علت تموم شدن مأموریت کاری پدرش به ایران برمیگردند و این بازگشت اغاز ماجرا و زندگی جدیدی برای مهرانا است مقدمه :زندگی گاهی اوقات اون چیزی نیست که ما منتظرشیم، گاهی اوقات چرخ زمونه یه جوری زندگی رو میچرخونه که ادم متوجه نمیشه که چرا و چجوری شد که این اتفاقات توی زندگی ادم افتاده، این اتفاقات تلخ و شیرینه که زندگی رو میسازه ولی در آخر همه اینا باید همیشه حواس ادم باشه اونی که اون بالا نشسته برای هممون بهترین چیزا رو میخواد.  ناظر: @khosravi
  5. نام رمان:فرار عاشقانه نام نویسنده:Z.m9)Z.t) ژانر:طنز،عاشقانه ساعات پارت گذاری:هر روز هدف:آوردن یه لبخد روی لب شما(البته اینم بگم که یه جورایی هدف اینه که در نا امیدی بسی امید است) خلاصه:رویا دختری از جنس دخترای معمولی دختری که با شیطنتاش و مهربونیاش و البته زیباییش هر کسی رو عاشق خودش می کنه. به دلایل اشتباهی خانوادش اونو طرد می کنن و اون یه اجبار راهیه یه سفر دور و دراز میشه... آرشام پسری که برعکس بقیه پسرا مغرور و خودخواه نیست.یه پسره از جنس شیطنت و لجبازی آرشام به خاطر یه دعوا با مادر و پدرش مجبور میشه مدتی رو با پدر بزرگش زندگی کنه. درست در یکی از این روزا که آرشام به سختی تو خونه پدر بزرگش روزاشو می گذرونه سرو کله ی رویا پیدا میشه. تو اولین دیدارشون آرشام کاری می کنه که رویا به شدت عصبانی بشه وَ درست همینجا و در همین نقطه ماجرای این دو نفر کلید می خوره... (پایان غیر منتظره) صفحه نقد
  6. نام رمان:عشق در ماموریت نویسنده:Natash21zh کاربر انجمن نودهشتادیا ژانر:عاشقانه،پلیسی،طنز،اکشن،هیجان انگیز،کمی غم،پر از اتفاقات پیش بینی نشده،انتقامی و یکم معمایی. هدف:چیزی که نمی تواند گفته شود می تواند نوشته شود. ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:دختری به سختی سنگ،زاده غرور،زخم خورده،با وجود اینکه دورش شلوغ است اما باز هم تنهاست چرا؟! او خود ،تنهایی را انتخاب و دور قلبش را بتن کشیده است....تا درگیر عشق نشود...تا کسی را وابسته خود نکند...تا خودش وابسته کسی نشود....اما هیچ وقت زندگی آن طور که ما میخواهیم پیش نمی رود....جاهایی که ما انتظار نداریم پارازیتی از سوی شرنوشت ما را دگرگون میکند... تنها به یک دلیل زندگی میکند...انتقام....انتقام از کسی که زندگیش را نابود کرده است...از کسی که بی رحمانه و با سنگدلی تمام عزیزانش را به وحشیانه ترین حالت ممکن به قتل رساند....حالا وقتش شده است که برگردد....بعد از سالها دوری ،برگردد و افرادی را که مصبب این بدبختی هستن را به سزای اعمالشان برساند.... چه کسی سد بتنی دور قلبش را ویران میکند و نهال عشق را در قلبش میکارد؟!همان پسرک زخم خورده روزگار؟!همان پسرکی که سختی ها و مشکلات از او کوهی از غرور و دردی پنهان ساخته است؟!راز پسرک قصه ما چیست؟! ناظر رمان: zahrw._.s@ صفحه نقد
  7. نام رمان:زندگی پر تلاطم یک خل وچل نویسنده:ne81 کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر:طنز_تخیلی_عاشقانه هدف:زندگی مثل یک خط صاف نیست...پستی وبلندی های زیادی داره...بعضی وقت ها مشکلات بزرگ اند...طوری که زندگی رو مثل جهنم میکنه... بعضی مشکلات کوچیکن و این بستگی به دید مانسبت به زندگی داره... زندگی مثل ضربان قلبه...مشکلات در اون،به شکل پستی وبلندی هستش...بدون مشکلات،زندگی خیلی حوصله سربر میشد!!! ساعات پارت گذاری:نامعلوم خلاصه داستان: داستان در مورد دختریه که دردسرای زیادی توی زندگیش کشیده و از اونجایی هم که خودش سرش درد میکنه برای دردسر،مشکلاتش تمومی نداره!! در این بین،ندای درونش هم وارد عمل میشه تا بتونه جلوی شیطنتاشو بگیره ولی... لینک صفحه بررسی و نقد رمان زندگی پر تلاطم یک خل وچل : پارت اول: ای دل،غم جهان مخور،این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر،این نیز بگذرد گر بد کند زمانه،تو نیکو خصال باش بگذشت از این به سر،بسی این نیز بگذرد ور دور روزگار نه بر وفق رای توست اندوه مخور،که بی خبر،این نیز بگذرد منت خدای را که شب دیر پای غم افتاد با دم سحر،این نیز بگذرد تشویش خاطر است،ولی شکر چون نکرد ایزد قضا جز این قدر،این نیز بگذرد ***************************** -شهرزاااااااااااااد!!!! ور پریده مگه تو کار وزندگی نداری؟؟بیا برو دیگه اعصابمو خورد کردی!! تنبل بی عرضه!! هیچی دیگه!! دوباره روز از نو،روزی از نو!! اینقدر خوابم میومد که اصلا حوصله نداشتم چشمامو باز کنم!! دیگه چه برسه به این که بخوام برم سر کار!! (میشه یک روز از خواب بیدار بشی و مثل بچه آدم بری سر کارت؟؟!! یعنی میتونم اون روزو با چشمای خودم ببینم؟) هیچی دیگه! بازم ندای عزیز تر از جانم دست به کار شد!! همون طوری که داشتم میرفتم سمت دستشویی،زیر لب با خودم گفتم:آخه کی حوصله داره سر صبح بره سرکار؟! ملت تا ساعت ده صبح میخوابن،بعد اونوقت ما باید کله سحر بریم خر حمالی!! (اولا کاری که شما داری اسمش گل فروشیه نه خر حمالی! دوما...کی گفته همه تا ساعت ده صبح کپه مرگشونو میذارن زمین ومیخوابن؟؟! مگه کارگرا اینطورین؟؟ اون کارمندای بیچاره چی؟این دانشجو ها چی؟....) -اووووووووووووه!! بسه دیگه!مگه کله گنجشک خوردی؟وروره ی جادو!! داشتم صورتمو میشستم که یهو یاد حرفش افتادم...منو با کارگر مقایسه کرد؟(حالا نیگا!! دانشجو ها وکارمندا رو نمیبینه، عدل میاد روی کارگر زوم میکنه!! خدا بقیه شو به خیر بگذرونه!!) -میشه بدونم مشکلت با من چیه که مدام بقیه رو عین چی میزنی تو سر من؟ انگار من شدم میخ! هرکی که از راه میرسه رو عین چکش میکوبونین تو سر من بدبخت!! -باز تو شروع کردی؟! من نمیدونم این چه مرضیه به جون تو افتاده! از کله سحر که بلند میشی میزنه به سرت،یه کله با خودت حرف میزنی!! باز این خروس بی محل چی میگه اول صبحی؟؟ :به تو چه ربطی داره؟! هربار من هر غلطی کردم عین مهمون ناخونده سرتو کردی داخل ببینی چه خبره!! --بفرما خانوم!تحویل بگیر!! دختر خانومتون دوباره شروع کردن با خودشون حرف زدن!حالا هی بگو این عادت از سرش میفته! ای خداااا!!ببین مارو گیر چه آدمایی انداختی!آخه ناپدری هم اینقدر فوضول؟؟!! :بازم دارم میگم... به تو ربطی ن د ا ر ه ه ه!! بعدشم!!!تو مگه خواب نداری که هروقت بیدار میشم،تو هم زرتی بلند میشی؟؟ پس هر وقت بهت میگم خروس بی محل ناراحت نشو!! --اول اینکه تو خیلی بیجا میکنی به من بگی خروس اونم از نوع بی محلش!!(عجب!! پس خودشم قبول داره که هست!!)دومین چیزی هم که باید بدونی اینه...اگر شماره یک و دو مخلوط نبودن، منم بیکار نبودم که از خواب نازم بزنم و بیام پشت در مستراح باهات کل کل کنم!! وایسا ببینم!!یعنی الان....اَاَاَاَاَاَاَاَه! حالم بهم خورد! همینطوری که داشتم دمپاییارو پرت میکردم،گفتم: اَه اَه اَه! بیا برو کارتو بکن! پیرمرد چندش!! چشمتون روز بد نبینه! تا پامو داخل درگاه آشپزخونه گذاشتم،چنان عطسه ای زدم که شیشه های آشپزخونه لرزیدن!! آآآآآآآآآایییییییی!! سرم درد گرفت!! از صدای بلندبرخورد سرم با درگاه،مامانم سراسیمه از اتاقش اومد بیرون..طفلک داشت بال بال میزد!! :خاک تو سرم!! این دیگه چی بود؟؟چی شد؟؟! کی مرد؟! الهی بگردمت مامانی!! برای من نگران شدی؟؟(ااااااااامممم...فکر نکنم!!) کی با تو بود؟ همینطور که داشتم سرمو ماساژ میدادم، یک لبخند مکش مرگ ما هم بهش تحویل دادم و گفتم:چیزی نشده مادر جان!! یک برخورد ساده بود!! همین!! یکدفعه چنان رنگش پرید که فکر کردم سرم خونی شده!!همینجوری که اشک توی چشماش جمع شده بود،با ترس ولرز گفت:مهرداد چیزیش شد؟ سرش شکست؟ ازجایی افتاد؟ د لامصب اگه چیزیش شده که بگو!!چرا همش عین عقب افتاده ها نگاهم میکنی؟؟(دیدی گفتم نگران تو نیست!!حالا هی بگو ندا دروغ میگه!!) یکم با قیافه ی به قول خودش عقب افتاده نگاهش کردم و گفتم: نخیرم! آقا مهرداد کاریشون نشده!! یک نفس راحت کشید وگفت:وای خدا!! فکر کردم چیزیش شد!! حالا صدای چی بودش؟؟! الان حقش هست چنان جیغی بزنم که مرغای آسمون به حالم عر عر کنن!!(مگه مرغا هم بلدن عر عر کنن؟؟!)تو یکی ساکت!!...یکم قیافمو مظلوم کردم و گفتم:مامانیییییی!! قیافه شو جمع کرد و گفت:زهر مار مامانی!هزار دفعه بهت نگفتم اینطوری صدام نکن،حالت تهوع میگیرم؟؟قیافتم اونجوری نکن،میزنم دهن ودماغتو پر خون میکنم ها! عین آدم حرفتو بزن! کلا هرچی احساس و مظلومیت داشتم پرید!! :هیچی! اتفاق خاصی نیفتاد یکم مشکوک نگاهم کرد وگفت:چیزی شکوندی؟؟ -آره!شکوندم!! حالت تهاجمی گرفت وگفت:چی؟؟! هان؟ ظرفی که مال جهیزیم بود؟اون گلدون عتیقه هه که یادگاری از مکه بود؟ قاب عکس جوونیام؟ خب چیو زدی شکوندی؟؟بگو دیگه!! -سرم!!سرمو شکوندم!! اینم عتیقه حساب میشه؟؟ همچین بیخیال راهشو کج کرد سمت اتاقش که یه لحظه شک کردم شنیده باشه!! دوباره صداش زدم و گفتم:مامانی! سرم خورد به در هاااا!! فکرکنم ترک برداشت!! قبل اینکه دراتاقشو ببنده،سرشو آورد بیرون وگفت:وقتی برگشتی سرراهت یک چیزی بگیر بخوریم..ناهار نداریم!! و شرق!درو بست!!چقدر من توی این خانواده عضو مهمی به شمار میام!!خدایا مرسی!مرسی که اینقدر منو مهم کردی!! اینا!دیدی چی شد؟ مسواک نزدم!! تا در دستشویی رو باز کردم، همزمان با دیدن یک صحنه ی بسی چندش آور،صدای جیغ مهردادم بلند شد!! ای خدااااااااااا! این از کی این توئه؟ :اَاَاَاَاَاَاَاَه!!مرده شورتو ببرن!!چرا نمیای بیرون؟ --خب تو نمیدونی من سن وسالی ازم گذشته؟! کارم طول میکشه؟! بعدشم...خوبه که شما قبل از ورودتون یک اهنی،اوهونی،چیزی...!! وای خدا!! منو گیر کیا هم انداختی!!!خب بزار چشمام باز بشه،بعد اینهمه صحنه چندشی برام بفرست!! از خیر مسواک زدن گذشتم ورفتم توی اتاقم...خب...حالا میرسیم به یک سوال خیلی مهم: امروز چی بپوشم؟.... تا در کمدمو باز کردم،با یک صحنه خیلی خیلی خیلی عجیب ولی واقعی روبه رو شدم...کوهی از لباس های کثیف و مچاله شده که همزمان با باز کردن در کمدم،عین آبشار هوار شد روی سرم!! اینقدر زیاد بودن که میشد همونجا استخر مصنوعی درست کرد!!خیلی جالبه!!یادم نمیاد اینهمه مانتو وشلوار خریده باشم!!!(معلومه که نبایدهم یادت بیاد!! آخه مغز فندقی،تو یادت نیست دیشب شام چی خوردی...بعد اینو یادت باشه؟!) تو چی میگی این وسط؟!!! درسته که یکم فراموشی دارم(یکم؟؟؟؟)،ولی مطمئنم که ایناها مال من نیست!!! -(از کجا میدونی؟) -از اونجایی که من زیر شلواری راه راه ماماندوزی که خشتکش پاره س و از قضا مال مهرداده رو هیچ پام نمیکنم!!! وایسا ببینم!!! اصلا لباسای اینا توی کمد من چیکار میکنه؟! -(الان این چیزا برات مهم نباشه...به این فکرکن که ساعت هشته و تو باید نیم ساعت دیگه دم در مغازه باشی!) خاک تو سرم!!! دیرم شد!!ا الان من از توی این کوه لباس،چجوری مانتومو پیدا کنم؟؟! همینطوری که داشتم لا به لاشونو میگشتم،زیر لب گفتم: قربون مادر گرامم برم که اینقدر بیش فعاله!! یکدونه مانتوی تمیز برام نذاشته!! آخه یکی نیست بیاد بهش بگه خانوم محترم!!!عزیز! بزرگوار!! هیکل خودتو با دخترت مقایسه کن،ببین تن خور لباساتون عین همه یا نه..بعد تنت کن... یکدفعه اعصابم خورد شد وداد زدم: ای بابا!!!همه رو گرفته گشاد کرده!!! خب زن گنده،مگه خودت لباس نداری که همش یک پات توی اتاق خودته،یک پات توی کمد من؟؟!خجالت بکش دیگه!! یهو از بین اونهمه چیز میز،چشمم خورد به یک مورد واون چیزی نبود جز....فرم دوره راهنماییم!! خب اگه اینو بپوشم،همه فکر میکنن من ده ساله دارم تجدید میشم!!! خدایی مورد بهتری نبود؟! -(شهرزاد مامان!!الان چاره دیگه ای نداری..دیدی که،همه ی لباسات از صدقه سر مادر باری تعالی یا گشاد شده بودن یا کثیف...فعلا همینو بپوش تا بعدا یک خاکی به سرت بریزی!!!) همچین بدم نمیگه هااااا!! ایول!!دمت گرم!...حالا یک مشکل میمونه!! من بلد نیستم لباس اتو کنم!! -(یعنی هم فسیل هفت جد وآبائت بخوره تو فرق سرت!! اتو کشیدن هم بلد نیستی؟!) -خب نه دیگه!! چیکارکنم؟؟ -(چون تویی ایراد نداره!! از همون روش سنتی میریم جلو!! دیگه بقیه ش با خودت!!) سنتی؟! کدوم روش؟..نکنه...آهاااااااان!! پس بگو!!! گرفتم!!!......مانتومو پهن کردم روی زمین و روش دراز کشیدم وشروع کردم به قلت زدن!!! حین قلت زدن با خودم میخوندم:یک..دو..سه..چهار..دستا بالا..یک..دو ..سه..چهار..حالا عوض!..یک..دو..سه..چهار.. همه دستا بالا..هو هو! شله شله شله شله شله!! -(شهرزااااااااد!!باز زد به سرت؟ پاشو برو دیرت شد!!! واسه من داره خوابیده میرقصه!!) اِاِاِاِاِاِاِاِی خدا!! دیرم شد شدید!!! لباسامو در عرض یک دقیقه تنم کردم..تا مقنعه مو سرم کردم،چشمم خورد به یادگاری های نوشته شده توسط خل ترین رفیقم!!! یک چرت وپرتایی نوشته بود که من وقتی خوندم،خنده ام گرفت!!! دیوونه اومده بود اسم دوست پسرای دیوونه تر از خودشو روی مقنعه من نوشته بود!!!!! گوشیمو با سوئیچ ماشین مهرداد برداشتم ودویدم سمت در تا کفشامو پام کنم....همزمان با بستن بند کفشام،سنگینی نگاه یک نفرو روی خودم حس کردم... تا چشمامو برگردوندم،نگاهم افتاد به یک جفت چشم فوضول و اون کسی نبود جز....خروس بی محل!!! --با ماشین من میخوای بری؟ نخیر!! با گاری مش ممد میخوام برم!!!! خب با لگن تو میخوام برم دیگه!!! -بعله!! با اجازتون میخوام با لگن برم!!!! صورتش از عصبانیت عین رب گوجه سبز شد!(گوجه سبز؟؟!) حالا هرچی!!...حالت تهاجمی گرفت وگفت:چجوری جرئت میکنی به پاشبک بگی لگن؟ دیگه نشنوم هااااا!! حالا توی همین هیر و ویر،بند کفشم گره کور خورد!!! اَکه هی!! حالا همین الان!!! :آقای شتر آبادی!!! بعد یک ربع از دستشویی اومدی،خوب حرف میزنی ها!!! همونطوری که نشسته بودم،روی جا کفشی ضرب گرفتم و گفتم:بزنم به تخته..بزنم به تخته...رنگ وروت وا شده!!!! آخیییییییی!! باز شد!!! کمرمو راست کردم و دویدم سمت در و بازش کردم...قبل اینکه برم بیرون،سرمو بردم داخل و گفتم:اول اینکه پاشبک نه و هاچبک!!! بعدشم...دلت بسوزه! من که دویست شیش دارم! هه هه هه!!! دمپایی ابریشو درآورد و پرت کرد سمتم! همزمان که جاخالی دادم، درو چهارطاق باز گذاشتم و چشمامو براش لوچ کردم و زبونمو درآوردم و ادای میمون درآوردم!! چشمتون روز بد نبینه!!تا سرمو برگردوندم،نگاه های یک مشت آدم فوضول و بیکار رو روی خودم دیدم!!! اون لحظه اصلا حواسم نبود که ما خونه مون مشرف میشه به بیمارستان و دم در بیمارستان هم همیشه خدا شلوغه و اون روز هم از شانس بد من جای تف انداختن نبود!!! تو چشمای همه شون زل زدم و یک لبخند ژوکوند هم تحویلشون دادم و سریع فلنگو بستم!!حالا از رو هم نمیرفتن!! لبخند هم براتون کافی نیست؟ حتما باید عین بستنی قیفی آب بشم که شما ها بفهمین خجالت کشیدم؟! پرروها!! حالا از شانس خوب من،هرچی استارت میزدم ماشین روشن نمیشد!! یعنی گل بگیرن این شانسو!!! از حرصم،محکم کوبوندم روی فرمون و جیغ زدم!!! همزمان یک پسر علاف هم از راه رسید و زد به شیشه!!!حالا نیگا!! از ماشین که پیاده شدم گفت:ماشینتون استارت نمیخوره؟ -بله!!! --فیوزاشو چک کردین؟! جعبه فیوزو باز کردم و بک نگاه کلی بهش انداختم...همه سالم بودن: بله...همه درستن --مطمئنین؟! معمولا باید یکیشون سوخته باشه!! شوخی نکن؟! :بله آقا...همه درست بودن --حالا بازم یک نگاه بندازین -آقای محترم!!! من خودم مکانیکی بلدم!!! همه سالم بودن!!! شما از تمام دم ودستگاه های ماشین،همین فیوزو بلدین؟! از کنارم رد شد و گفت:بروبابا!! ول معطل ناشی!!! ولم کن بابا!!!درو بستم و تا خود ایستگاه اتوبوس یک نفس دویدم...تا سوار شدم،دنبال یک جای خالی گشتم ولی چه فایده...هیچوقت پیدا نمیشه!!! نمیدونم قیافه من خیلی داغون بود یا اون خانومه خیلی با شعور بود که سریع از جاش بلند شد ودستم وگرفت ونشوند سر جای سابقش!! هنوز نفسم بالا نیومده بود که یک پیرزنی سوار شد و از اونجایی که من جوونترین مسافر بودم،اومد درست روبه روی من وتوی چشمام زل زد تا من از جام بلند شم!!!ولی نمیدونست که من این کارو نمیکنم!! طفلک تا خود مقصد من سر پا بود!!! وقتی رسیدم،سریع از جام پریدم و رفتم داخل گل فروشی....سلام بر خر حمالی!!!
  8. رمان: شاید، ولی حتما نویسنده:mahsammp2_mahdisjam2 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه_طنز_اجتماعی هدف:تقویت قلم و زاویه دید زمان پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: (راوی) عشق....به هیچ توصیفی نیازنداره شاید تاحالا عاشق شدین عشقتون یاثروتمند بوده و شاید هم.. فقیر... ولی اینا مهم نیست!مهم عشقه، یا شایدم کسی که عاشقشی... تمنا و تبسم دنبال عشقن، حسی که دوساله درگیرشون کرده؛اعتقاد دارن به اون حس، حسی که داره اومدنه کسایی رو که الهام‌ بخش زندگیشونه و با دیدنشون هیجان تو دلشون ایجاد میشه رو نشون میده، عشقی که تو آسمون شبش؛ ستاره، خودشون باشن و ماه، پسر شاه پریون...یا به قول خودمون می خوان عشقشون شاهزاده سوار بر اسب سفیدباشه... حالا این دوتا دختر چش سفید می تونن عشقشونو پیدا کنن؟! منم نمی دونم! به نظرم بهتره که داستانشونو بخونیم.... مقدمه:... ناظر : @zhrw._.sl
  9. نام رمان:زندگی پر تلاطم یک خل وچل نویسنده:ne81 کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر:طنز_تخیلی_عاشقانه هدف:زندگی مثل یک خط صاف نیست...پستی وبلندی های زیادی داره...بعضی وقت ها مشکلات بزرگ اند...طوری که زندگی رو مثل جهنم میکنه... بعضی مشکلات کوچیکن و این بستگی به دید مانسبت به زندگی داره... زندگی مثل ضربان قلبه...مشکلات در اون،به شکل پستی وبلندی هستش...بدون مشکلات،زندگی خیلی حوصله سربر میشد!!! ساعات پارت گذاری:نامعلوم خلاصه داستان: داستان در مورد دختریه که دردسرای زیادی توی زندگیش کشیده و از اونجایی هم که خودش سرش درد میکنه برای دردسر،مشکلاتش تمومی نداره!! در این بین،ندای درونش هم وارد عمل میشه تا بتونه جلوی شیطنتاشو بگیره ولی... لینک صفحه رمان زندگی پر تلاطم یک خل وچل
  10. دختر_فراموش_شدگان بگذار باهم آرام قدم بزنیم میخواهم امروز را با تو بی هیچ دغدغه ای قدم بزنم... هر دویمان تنهاییم هردو فراموش شده ایم هر دو بی کسیم هر دویمان را در این شهر بزرگ ول کرده اند منو تو بجز هم کسی را نداریم مهم نیس مرا نمیشناسی مگر کسانی ک میشناختی برایت چه کردند؟؟! مگر به جز منت بر سر تو چیزی گزاشتند؟؟ به جز کلاه چیزی بر سر تو گذاشتند ؟؟ بجز دروغ و نیرنگ و فریب چه کاری بلدند؟؟! میخواهم با تو به زندگی برگردم. با تو همه چیز را فراموش کنم. البته که خودم هم یک فراموش شده ام. یک کبوتر زخمی وسط این جنگل بزرگ بجز تو کسی نیست دستم را بگیرد بیا!!بیا و مرا بلند کن! بگذار برای هم باشیم.. من برای تو و تو برای من:( آخ یادم نبود من از طرف خدا تنبیهم .! توهم میروی... پس تا دل نبستم برو... تا معتادت نشدم برو... ولی قبل از رفتن بگذار خودم را برایت معرفی کنم.!! من.....دختر....فراموش.....شدگانم آری دختر فراموش شدگان یک فراموش شده من حق زندگی کردن ندارم:( چون زندگی مرا فراموش کرده من.....دختر.....فراموش......شدگانم....
  11. سلام دوستان عزیزم.حالتون چطوره؟ توی این بخش باید راجب موقعی که با یه جن رو در رو میشین چیکار می کنین،حرف بزنین. مثلا من یه بار تو مدرسه باهاش رو در رو شدم،نزدیک بود خودمو خیس کنم. خخخخ. راس می گم به خدا.... باور کنین.
  12. [پیانوی نفرین شده] نویسنده:xXianaXx ژانر:ترسناک،طنز،عاشقانه هدف:بعضی از افراد ، خودشون علاقه زیادی به دنیای ماوراء دارن و با پای خودشون باعث میشن به عمیق ترین سیاه چال عمرشون بیفتن!توی این سیاه چال هرچقدر تلاش برای نجات کنن بیشتر فرو می رن به طوری که روزی هزاران بار آرزوی مرگ میکنن ولی حتی اگه بخوان خودکشی هم بکنن نمیشه!این رمان صرفاً جهت روشنگری مردم در این رابطه هست. ظاهربین نباشیم.... ساعات پارت گذاری:نامعاوم خلاصه: رویان و رایان برادر دوقلوش خیلی سرتق و به قول خودمون کله خرن!واسشون اینکه مادرشون به خاطر شغلی که انتخاب کرده بودن مرده مهم نیست!در واقع بی احساس هم هستن ولی برای هم دیگه جون میدن دو قلوهایی که دنبال ماجراجویی و هیجان بودن و به صورت اتفاقی در یکی از مهمونی های دوستانشون متوجه میشن یه جایی توی کوه های اطراف شمال در ایران یه دانشکده مخفی به اسم ماورای طبیعی وجود داره که از قضا پدرشون استاد اون دانشگاه بوده و متاسفانه.... مقدمه:بلند جیق میزنم و به دویدن ادامه میدم!صدای زوزه گرگ و درخت های سر به فلک کشیده باعث وحشت دو چندانم میشه!یهو احساس میکنم به شدت به بالا کشیده میشم!طوری که انگار از جسمم خارج شدم...چندین گرگ رو میبینم که به سمت جسم بی جونم حمله میکنن ، جیغای ممتددم باعث میشه دیدم تار شه و بیشتر از این شاهد دریده شدن بدنم به دردناک ترین روش ممکن نباشم....
  13. از اسم تایپیک مشخص هست دیگه ، میخوایم تو این تایپک کلمه عجب رو به زبون های دیگر دنیا ترجمه کنیم،هم سطح سوادتون بره بالا هم اطلاعات عمومی😐😕😂 عجببببببب به یونانی: Πω πω یوروبایی: Iro ohun یدیشی: וואַו هوسا: Kai! هندی: अजीब هلندی: vreemd نروژی: merkelig نپالی: वाह مقدونیه: Леле مغولی: Хөөх مراتی: व्वा مجاری: furcsa ماتی: Ara naqra مالایالمی: കൊള്ളാം مالاگاسی: hafahafa لهستانی: Łał لائوسی: ດອກ گرجی: უი گجراتی: વાહ کره ای: 와우 کروات: čudan
  14. نام رمان : دکترای خل و چل نویسنده : Farimah.j کاربر انجمن نود و هشتیا ژانر : عاشقانه _ طنز ساعت پارت گذاری : نامعلوم هدف : علاقه به نویسندگی و رمان های طنز خلاصه : داستانمون در مورد دختری به اسم نفس که با دوتا از دوستاش باهم دست هرچی دیوونه رو از پشت بستن ( البته بماند که واقعا دیوونن ) خلاصه تو دانشگاهشون...... ناظر: @A.Z.M
  15. نام رمان:فرشته دربرابر شیطان نویسنده:fadia1383کاربر نودوهشتیا ژانر:تخیلی _ عاشقانه _ کلکلی _ طنز هدف:هرآدمی لایق یه شانس دوباره برای زندگی کردن هست هیچ وقت نباید تسلیم خواسته های سرنوشت شد این سرنوشت نیست ک مارو کنترل میکنه این ماییم ک سرنوشتو کنترل میکنیم برای هر کسی یه شانس دوباره باید باشه ساعات پارت گذاری:روزهای زوج ساعت 22:00 خلاصه:خلاصه... فرشته دربرابر شیطان |Fadia1383 بسم الله الرحمن الرحیم خلاصه:آرسین شیطان شیطونیه ک از زندگی توی جهنم خسته شده و میخواد یه خورده سربه سر دختری به اسم آرام بزاره آرام همونجور ک از اسمش پیداست دخترآرومو بی سروصداییه و خدا خیلی دوسش داره برای همینم میخواد ک آرسین اذیتش نکنه تصمیم میگیره فرشته ای به اسم آتانازو بفرسته آتاناز بخاطر شیطنتای زیادش ودخالت توی کار خدا از بهشت بیرون انداخته میشه و به عنوان یه کارگر توی برزخ به مرده ها کمک میکنه خدابهش میگه اگه این کارشو درست انجام بده میتونه به بهشت برگرده ولی آیا آتاناز میتونه دوباره بهشتوببینه؟؟؟یا آرسین میتونه دست از شیطتنتاش برداره و آرامو اذیت نکنه؟؟؟
  16. نام رمان: وسمار نویسنده: =Mobina= ژانر: عاشقانه،کل کلی،غمگین ساعت پارت گذاری: هر روز ساعت ۳ هدف از نوشتن: با اینکه می توان در اوج قدرت باشی و پادشاهی کنی اما عشق آنقدر ارزش دارد که حاضری از تمام آن بگذری ودر گوشه ی از این کره خاکی زندگی کوچکی را آغاز کنی. خلاصه: این داستان زندگی یک دختر مهربان ،خوش قلب وبامزه را روایت می کند که سرنوشت او را در سن نوجوانی با دردناکترین حادثه مواجه می کند ،اما هیچگاه تسلیم آنچه که بر او تحمیل شده است نمی شود و با جادوی خنده آن را پشت سر می گذارد در این بین جایگاهی کسب می کند که با جوانه زدن عشق در وجود او بیخیال هر آنچه که دارد می شود. مقدمه: می توان دختر باشی ولی مردانه ایستادگی کنی، می توان نوجوان باشی ولی روح خسته ای داشته باشی، می توانی در اوج جوانی و راحتی باشی ولی مانند یک پدرو مادر مشغله داشته باشی. «پایان خوش»
  17. نام رمان:کتابخانه ی عشق نویسنده:mina_p1378 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه - طنز هدف: هیچ چیز اتفاقی نیست پارت گذاری: روز های شنبه و چهارشنبه خلاصه: غرق دنیای خودم بودم غرق درس خوندن. میخواستم اینده امو بسازم هرجور که شده.. به تنها چیزی که فکر نمیکردم عشق بود .... مقدمه:.... ناظر: @khosravi
  18. نام رمان:به زیبایی یک رویا نویسنده:kimia.ktnm کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:طنز_پلیسی_عاشقانه هدف:پیشرفت در نویسندگی. ساعات پارت گذاری:نامعلوم خلاصه: داستان درباره یه دختر لجباز و مغروره که وارد گروه های پلیسی میشه.تو یکی از این گروها با پسری آشنا میشه که مثل خودش مغرور و لجبازه.اتفاقات مختلفی میفته و باعث میشه این دو نفر مدام سر راه هم قرار بگیرن و به دو تا رقیب تبدیل بشن.بعد از این همه مدت آشنایی وابستگی شدیدی بین نادیا و آرش به وجود میاد که اونارو مجبور به انجام هر کاری میکنه,حتی قتل و... <پایان خوش> صفحه نقد رمان به زیبایی یک رویا
  19. akram80

    بچه که بودی ..... .

    بچه که بودید چه آرزویی داشتید یا مادر پدراتون شما رو از چه چیزی میترسوندن و هر چیزی که راجب بچگیاتون هست رو بگین. شوخی یا جدی فرقی نداره.
  20. *Asali*

    کلیپ

    نگارش 1.0.0

    3 دریافت

    رمان در حال تایپ ...
  21. تیدا بانو

    بهترین رمان

    سلام عزیزای دلممممممم خوبببین ؟ دوستای گل ، ازتون میخوام بهترین رمان ترسناک یا عاشقانه ای رو که خوندید معرررفی کنیددد ممنون ازشما
  22. نام رمان : دنیای برزخی من نام نویسنده : آیدا نایبی|AIDA-9669 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر :درام-تخیلی- هیجانی-طنز-عاشقانه هدف از نوشتن : سرگرمی ساعت پارتگذاری:نامعلوم خلاصه: بعضی وقتا هم همه چی خاکستریه نه سفیده ، نه سیاه نه تاریکه ، نه روشن نه حتی آبیه ، نه قرمز مقدمه: زندگی همیشه مثل این رمان های عاشقانه نیست . مثل این رمان هایی نیست که به خوبی و خوشی تموم شه . من به این خوشبختی اعتقاد ندارم. مثل همیشه. زندگی برزخی من. بدون هیچ شادی ،بدون هیچ امیدی هر روز صبح شروع میشه. روز هایی که با زورگویی شروع میشه و شبهایی که با تنهایی تموم میشه. توی داستان ها همیشه یک روزنه ی امیدی وجود داره ولی توی زندگی من همون روزنه هم نیست. تا اینکه... لینک صفحه ی رمان:رمان دنیای برزخی من
  23. نام رمان :طرفدار نویسنده: mahgool98 کابر انجمن نود و هشتیا ساعات پارت گذاری : نامعلوم موضوع: در مورد یک طرفدار خلاصه: پریا مجد دختر شلوع و شیطونیه که توی یه روز گند به طور اتفاقی یه آهنگ رو میشنوه و طرفدار اون خواننده میشه بعد از طرفداری شروع به عاشق شدن به اون خواننده میشه و سعی می کنه خودش رو به اون خواننده نزدیک کنه در این راه مجبور میشه ... :لینک رمان طرفداری به نوشته mahgool98
  24. نام رمان : اِل اَمور نویسنده : ALBA3 کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقانه_طنز هدف:در این رمان قصد دارم تصویر جدیدی از زندگی و محالات و احتمالات اون رو توی ذهنتون حک کنم. ساعت پارت گذاری : نامعلوم خلاصه : محتوای این داستان به شیردختری اهل افغانستان اشاره میکنه که توی زندگی سخت و مشقت باری که داره سعی داره همه جوره بتازونه و توی موفقیت از همه جلو بزنه و توی این مسیر قراره خیلی چیز هارو تجربه کنه. لینک صفحه بررسی و نقد رمان اِل اَمور: بررسی و نقد رمان اِل اَمور صفحه نقد
  25. نام رمان: طرفدار نویسنده : @Mahgool89 کاربر نوهشتیا ساعات پارت گذاری: نا معلوم موضوع رمان : درمورد طرفدار ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی مقدمه: شاید هیچگاه خودت نفمی ولی چشمان تو تمام دنیای من است لبخندت امید را در من زنده می کند نفس هایت زندگی را در رگ های من به جریان می اندازد داشتن تو بزرگ ترین معجزه من است خلاصه : پریا مجد یه دختر منطقی باهوش که تو بد ترین روز زندگیش کههیچ امیدی نداشته با شنیدن یه آهنگ از یه خواننده که تازه شروع به کار کرده بوده. یه روز پریا به طور اتفاقی به عنوان خدتمتکار وارد خونه خواننده میشه بدون این که بدونه سرنوشت چه خوابی براش دیده ... لینک نقد و برسی رمان طرفدار mahgoo98
×
×
  • جدید...