رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'درام'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار طراحی جلد
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • تالار ويراستاری
    • کتابهای کاربران 98iia
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
  • سینما و تئاتر
  • مشکلات سایت
  • متفرقه
  • عکس
  • عمومی
  • نودهشتیا
  • نگارنده ها +++ چالش +++
  • نگارنده ها موضوع هاروزای زندگی
  • نگارنده ها برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • نگارنده ها خبر بد
  • نگارنده ها دوست ها
  • نگارنده ها چالش رمان خونا
  • نگارنده ها فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • نگارنده ها بی وفایی
  • نگارنده ها این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • نگارنده ها خونه ی متروکه
  • نگارنده ها آرزو
  • نگارنده ها حق انتخاب
  • نگارنده ها اسم
  • نگارنده ها ماشین زمان
  • نگارنده ها مردن
  • نگارنده ها آینه و احساسات
  • نگارنده ها حال بد
  • نگارنده ها نظرات
  • نگارنده ها عکس
  • نگارنده ها خدا
  • نگارنده ها زندگی حیوانی
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ
  • #رمان_بخوانیم قوانین گروه
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها سحر
  • رمان نویسان کوچک خوش آمدید
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها همه کاربران
  • ده شصتيا دهه شصتيا جمع شيد
  • دیونه بازی موضوع ها
  • کلوپ وحشت تالار وحشت
  • یادگیری زبان ترکی استانبولی ( با تدریس سحــر راد ) درس 1
  • ☠️ماوراء☠️ معما 💖
  • ☠️ماوراء☠️ پاسخ گویی به سوالات شما ❤
  • ☠️ماوراء☠️ همه چیز درمورد جن ها
  • ☠️ماوراء☠️ دیزنی لند ☠️
  • ☠️ماوراء☠️ سرگرمی
  • دلنوشته قوانین ثابت گروه
  • دلنوشته اجرایی شدن ایده برای نقد دلنوشته‌های کامل شده
  • دلنوشته دلنوشته‌های کامل شده
  • گروه بانمکا موضوع ها باحال ترین سوژه
  • گروه بانمکا موضوع ها باحال ترین سوژه
  • گروه بانمکا موضوع هالقب های فوق بامزه
  • خواننده ها و نویسنده های برتر سرگرمی
  • خواننده ها و نویسنده های برتر رمان ها
  • خواننده ها و نویسنده های برتر گالری عکس
  • خواننده ها و نویسنده های برتر رمان هر 2 هفته
  • خواننده ها و نویسنده های برتر موضوع ها

دسته ها

  • Files
  • کلوپ وحشت فایل
  • کلوپ وحشت فایل
  • گروه بانمکا فایل
  • تئوریست ها اینجان جهان واقعا سال ۲۰۱۲ تموم شد!

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


کاربر

31 نتیجه پیدا شد

  1. "به نام خداوند عدالت" نام رمان: تَــلـبـیـســـ‌ عـــدالـــتـــــ...∞ نام نویسنده: asal_deshvin ژانر: درام - جنایی - اجتماعی هدف: به قلم کشیدن جنایت و برقراری عدالت... ساعات پارتگذاری: نامعلوم ناظر رمان: @Helen خلاصه: رمان تلبیس عدالت ، روایت دختری به اسم طنین رو بیان می کنه؛ که در اثر یک اتفاق به زندان می افته. اونجا با 3 نفر از هم سلولی های خودش آشنا می شه. 3 دختری که... و پایانی که ، طنین به تلبیس عدالت خاتمه میده... لینک صفحه نقد:👇 صفحه نقد رمان تـلـبـیـســـ‌ عـدالـتــــ لینک صفحه عکس شخصیت ها:👇 عـڪســ شخـصـیـتــ‌های رمـان تــلــبــیــســــ عـــــدالــتـــــ
  2. نام رمان: به رنگ شب نویسنده: Sara.s کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام، اجتماعی هدف: زندگی میدان جنگی است که بازمانده هایش سرسخت ترین هایش هستند که در اوج ناامیدی از تلاش کردن خسته نمی شوند... به امید این می نویسم که نشان دهم حتی غیرممکن ترین رویاها نیز قابل تحقق هستند... ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: زندگی پر از غیرمنتظره هایی است که ممکن است در یک لحظه تمام آروزهایمان را به باد فنا دهد و یا ما را به مرز تحققشان نزدیک کند. دوستی های غیرمنتظره، نفرت های غیرمنتظره، مرگ های غیرمنتظره، عشق های غیرمنتظره و شاید عادت های غیرمنتظره به رنگ هایی که هیچوقت نمی خواهیم فراموششان کنیم... می خواهم داستان دختری را بنویسم که برای به دست آوردن رویاهایش پا روی عشقش می گذارد غافل از اینکه عاشقانه ای دیگر در جای دیگری از این دنیا انتظارش را می کشد... ناظر: @Lilic
  3. نام دلنوشته:تنهایی های من نام نویسنده:PARISA1383 خلاصه: رمقی ندارد این دلم برای زندگی وحتی دیدن تو مانند بلبلی در قفس مانده ام
  4. نام رمان: هناس نویسنده :پ .جلالی ژانر: درام ، عاشقانه ،فانتزی خلاصه : کارما میگه : " تو عاشق کسی خواهی شد که دوستت ندارد ،چون کسی که عاشقت بود را دوست نداشتی. " داستان درباره سه هم خون است ، شاید یک مثلث عشقی شاید هم یک مثلث گناه که کسی در آن ادعای تقدس ندارد . در این میان اگر عشقی آتشین به وجود بی آید ،کدام گناهکار دست رد به سینه عشق خواهد زد؟ ناظر: @fereshteh98 صفحه نقد رمان هناس
  5. نام رمان: زندگی با چشمان بسته نام نویسنده: پیمان بهزادنیا ژانر: درام، عاشقانه، معمایی خلاصه: فرزام که در زندگی فعلی اش به خانواده و کارش بیشتر از هر چیزی اهمیت می دهد، هنوز در گذشته ی تلخ و مخفی خود دست و پا می زند و دیگر امیدی به ادامه ی زندگی ندارد؛ ولی خیلی تصادفی فرصتی پیش می آید که در مسیر جبران گذشته و تکرار نشدن آن قرار می گیرد؛ اما... صفحه نقد
  6. نام رمان :نبردنامه hestiaنویسنده: کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقانه تخیلی هدف: میخوام تو نوشتن پیشرفت کنم ساعات پارت گذاری:نامعلوم ناظر رمان : @N.a25 خلاصه:داستان در رابطه با نبردی ابدی بین حق و باطل...و آا اصلا حق و باطلی وجود داره؟ کلیپ شخصیت ها لینک صفحه بررسی و نقد رمان نبردنامه:
  7. نام رمان:مجنون خمار نام نویسنده:R.kh15کاربر انجمن نودهشتیا ساعت پارت گذاری:نامعلوم هدف:--- ژانر :درام،اجتماعی،عاشقانه خلاصه:گاهی وقتا اطرافیانت از پشت بهت خنجر می زنن.هلت می دن .زمین می خوری.گاهی وقتا توان بلند شدن رو نداری.تنهایی و بی کسی بهت فشار میاره.اونوقته که مجبوری یکی دیگه بشی.حتی یه مجنون. مقدمه: ما عشق را صدا می زنیم عشق را به زبان می اوریم عشق را فریاد می زنیم ولی کجاست این عشق رنگین؟ کجاست این عشق معروف فرهاد؟ گویا که رختش را بر بسته از دل های آدمی رفته شاید هم ما خودمان بیرونش کردیم. به هر حال رفته و جایش پول و هوس گرفته. چیزی که خودمان باعثش هستیم.  صفحه نقد
  8. a.nl4016

    بهار نو

    این داستان راجب دو دوست که مانند خو*هر یکدیگر ان اما *ع💘ق این دو را از هم جدا میکند زیرا هردو دل خود را به عشقی مبسپارم که سر انجامی جز نابودی ندارد و.... ....
  9. *به نام حــــــق* "ریشه گمشده" آوین آرین مهر ژانر:درام، عاشقانه ناظر رمان: @Dani_66 هدف:عشق مادری، فقط مختص به فرزندی که از خون خودش است، نیست! خلاصه:دختری از جنس احساس، با دیدن پسر بچه ای، جان می دهد برای او؛ عاشقش می شود، در یک نگاهی که بعد ها تا سالیان دراز همان نگاه برایش می ماند. تمام مشکلاتش را به جان می خرد، تا بتواند معشوقش را به دست آورد...پسر بچه ای نازنین، پسری که دل هر دختری را می برد! صفحه نقد رمان ریشه گمشده
  10. Dani_66

    رستاخیز / DANI_66

    نام داستان:رستاخیز نویسنده: DANI_66کاربر نودهشتیا ژانر: درام ترسناک ساعت پارت گذاری:نامعلوم هدف : آشنایی با دیگر موجودات و تاریکی های جهان هستی خلاصه : بعضی از کارها بعضی از حرف ها وبعضی از رفتار ها اگر هیچ وقت اتفاق نمی افتاد شاید داستان زندگی خیلی از افراد به گونه ای دگر بود. کتاب رستاخیز مردگان یکی از آن کتاب هایی است که اگر هیچ گاه نوشته نمی شد قطعا اعتقادات و جان خیلی ها در امان بود اما هرکس با نزدیک شدن به این کتاب با جان خود بازی می کند و بهتر آن است که هیچ وقت هیچ وقت سر از طلسم ها و دنیای پر رمز وراز و وحشتناک این کتاب در نیاورید و به آن نزدیک نشوید بخاطر آنکه قطعا پایان خوبی ندارد. لینک داستان رستاخیز
  11. نام رمان : نود روز نویسنده : sabaa.sedighi کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر : تراژدی_عاشقانه_اجتماعی_هیجانی هدف : رسیدن و هدف کردیم که بتونیم درد ها رو تحمل کنیم...خودش شد یه دردِ جدید ساعات پارت گذاری : روز های زوج_رأس ساعت ۱۲ شب خلاصه : دو نفر که از زندگیِ روتین هر روزشون خسته شدن برای فرار از تکرار به هم پناه میبرن امّا کم کم دچارِ یک سری بحران میشن و این بحران ها اون ها رو به سمتی میبره که مجبور میشن....
  12. نام داستان:زندگی ما می تواند زیبا باشد جلد دوم نویسنده: DANI_66کاربر نودهشتیا ژانر: درام ترسناک عاشقانه روانشناسی ساعت پارت گذاری:نامعلوم هدف:.... خلاصه:.. تزندگی ما می تواند زیبا تر باشد. جلد دوم
  13. نام رمان: سرزمین چشمات نویسنده: NazaniN.b کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقانه ساعات پارت گذاری: هر شب هدف: هیچ انسانی حتی سرسخت ترین افراد در مقابل عشق واقعی قادر به مقاومت نیستد خلاصه: دختری زیبا به نام افسون که به دلیل زندگی سخت مادرش و شخصیتی که پدرش داشت از کودکی نفرت عجیبی نسبت به تمام مردان در دلش ریشه می‌کند تا اینکه با مردی رو به رو می شود که... لینک صفحه نقد:
  14. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: هم‌نوای باران نویسنده: Bina.a ژانر: اجتماعی _ درام هدف نوشتن: نوشتن ناگفته‌هایی که باید فریادشان زد. ساعات پست‌گذاری: نامعلوم خلاصه: چرایش را خودش هم نمی‌داند؛ فقط می‌داند که از این تنهایی و بی‌توجهی دیگران رنج می‌برد. اعتماد به نفس پایینش هم به بدتر شدن اوضاع کمک می‌کند و از او دختری گوشه‌گیر و ناشکر می‌سازد. اما تا به خودش می‌آید, متوجه می‌شود که خدایش خوب جواب ناسپاسی‌هایش را داده است. آن‌گاه همین دیگران با بی‌رحمیِ تمام, چشمان‌شان را به روی همه‌ی خوبی‌های او می‌بندند و با هر رفتار و حرفی, زندگی را برایش تلخ می‌کنند. -صفحه نقد-رمان-هم‌نوای-باران
  15. نام رمان : دنیای برزخی من نام نویسنده : آیدا نایبی|AIDA-9669 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر :درام-تخیلی- هیجانی-طنز-عاشقانه هدف از نوشتن : سرگرمی ساعت پارتگذاری:نامعلوم خلاصه: بعضی وقتا هم همه چی خاکستریه نه سفیده ، نه سیاه نه تاریکه ، نه روشن نه حتی آبیه ، نه قرمز مقدمه: زندگی همیشه مثل این رمان های عاشقانه نیست . مثل این رمان هایی نیست که به خوبی و خوشی تموم شه . من به این خوشبختی اعتقاد ندارم. مثل همیشه. زندگی برزخی من. بدون هیچ شادی ،بدون هیچ امیدی هر روز صبح شروع میشه. روز هایی که با زورگویی شروع میشه و شبهایی که با تنهایی تموم میشه. توی داستان ها همیشه یک روزنه ی امیدی وجود داره ولی توی زندگی من همون روزنه هم نیست. تا اینکه... لینک صفحه ی رمان:رمان دنیای برزخی من
  16. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: هم‌نوای باران نویسنده: Bina.a ژانر: اجتماعی _ درام هدف نوشتن: نوشتن ناگفته‌هایی که باید فریادشان زد. ساعات پست‌گذاری: نامعلوم خلاصه: چرایش را خودش هم نمی‌داند؛ فقط می‌داند که از این تنهایی و بی‌توجهی دیگران رنج می‌برد. اعتماد به نفس پایینش هم به بدتر شدن اوضاع کمک می‌کند و از او دختری گوشه‌گیر و ناشکر می‌سازد. اما تا به خودش می‌آید, متوجه می‌شود که خدایش خوب جواب ناسپاسی‌هایش را داده است. آن‌گاه همین دیگران با بی‌رحمیِ تمام, چشمان‌شان را به روی همه‌ی خوبی‌های او می‌بندند و با هر رفتار و حرفی, زندگی را برایش تلخ می‌کنند.
  17. نام رمان: ساز بی صدا نام نویسنده: آیدا نایبی| AIDA-9669 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:درام- عاشقانه- اجتماعی- کمی طنز ساعت پارتگذاری: نامعلوم خلاصه: داستان دختری به نام شیرین است که، پدر و مادر اش ناشنوا هستند. ناشنوا بودن مادر و پدر شیرین، موجب قضاوت های بی جای اطرافیان شیرین می شود تا اینکه ... صفحه ی رمان : صفحه ی رمان ساز بی صدا
  18. «به نام حــــــــــق» "پشمک ها وارد می شوند" آوین آرین مهر ژانر:طنز ، درام هدف:همیشه هدف لازمِ...ولی برای نوشتن،دل نویسنده لازمِ! خلاصه: چند تا دوست...زندگیشون با هم خلاصه شده!کل مشکلاتشون ، توی‌ با هم بودن و دوستی های صمیمی و خیلی صمیمی شونه...بعضیاشون عاشقانه هم دیگه رو دوست دارن...ولی؛بعد سالها می فهمن یه چیزایی رو می فهمن ، كه قبلش با خودشون می گفتن هیچ وقت این اتفاق نمی یوفته! "این رمان بر اساس زندگی خودم و دوستامِ...لحظه های تلخ و شیرین زیاد داشت برای ما ها" نقد رمان پشمک ها وارد می شوند
  19. خاتون

    من دریا هستم

    *سلام دوستان. فقط قبل از شروع داستان باید بگم که ترجمه ی جملات فرانسه رو در پایین صفحه براتون آوردم. امیدوارم از داستان بنده خوشتون بیاد. نظر فراموش نشه لطفا 😍 من در جزیره ی ابوموسی، جایی به دور از هیاهوی زننده ی انسان ها، در میان هزاران مرغ دریایی سفید که بالای سرم، زیر آفتابی سوزان و آسمانی صاف و آبی، غوغاکنان در حال پروازند، تک و تنها روی سنگی نشسته ام و به تلالوی خورشید درخشان روی موج های رقصنده ی دریا، خیره نگاه می کنم. کت رسمی و بیش از حد گرمم را همراه با کفش های واکس زده و کیف چرمی مردانه ام روی ماسه های طلایی، پشت صخره های غول پیکری که صدف های درشت فراوانی روی آن ها چسبیده اند، رها کرده ام. پاچه های شلوارم را بالا زده و پاهای برهنه ام را درون آب شور و زلال دریا فرو برده ام. نسیمی ملایم و دلچسب از آنسوی آب ها، دستان لطیف و پرمهرش را به گونه ها و گوش هایم می کشد و خزه های زبرِ شناور پوستم را قلقلک می دهند. حالا که دارم این نوشته ها را روی کاغذ می آورم، دلم همانند دل پسربچه ی معصومی که تازه برای اولین بار برایش دوچرخه خریده اند، از خوشی می تپد. در این ساحل زیبا و خلوت، دیگر نه خبری از غرغرهای سرسام آور زنم است، نه خبری از زورگویی های پدرزنم! برای یک جلسه ی کاری به اینجا آمده ام. حالا که سر همگی را شیره مالیده ام و در جمع همکاران شرکت نکرده ام، از ته دل خوشحالم و به همه پوزخند می زنم! من، بیژن سیویل ٣۸ سال دارم و روحم به قدر روح طفلی نوپا طالب کشف دنیای اطراف است... می خواهد همانند پروانگان آزاد باشد و گرداگرد جهان را فتح کند... مهم نیست زمین بخورد...مهم نیست در این راه پر فراز و نشیب آسیب ببیند...مهم این است که حس رهایی را با تمام وجودش...با تمام روزنه های پوست و سلول های بدنش لمس کند... هوا خیلی گرم و مرطوب است، ولی اشکالی ندارد... اقلا اینجا می توانم آسوده نفس بکشم و فارغ از دعوا و مرافعه های مکرر خانوادگی به تماشای طبیعت بپردازم. این دریای وسیع که همچون فرشی فیروزه ای رنگ بر زمین گسترده شده است... این آب پاک و شفاف که همه چیز، حتی انگشتان پاهایم در آن به وضوح دیده می شود... این عرق چسبناک و شور مزه ای که دور دهانم حس می کنم... همه و همه ذهنم را به سفری دور و دراز می کشانند... مرا به جایی می برند که فرسخ ها و سال ها با آن فاصله دارم... شهر تولون فرانسه سال ١۹۸٣ میلادی. آن موقع ده سال سن داشتم و در مقایسه با هم کلاسی ها و دوستان فرانسوی مو بور و چشم آبی ام با آن چهره های شیر برنجشان، گدمگون با چشم های گرد سیاه و موهای پرپشت خرمایی بودم. به قد و قواره ی ریز و نحیف آن زمانم که فکر می کنم، به سر کچل و شکم گنده ای که اکنون برای خود دست و پا کرده ام خنده ام می گیرد... چقدر سرزنده و شاد بودم! به راستی این شور... این میل ناتمام برای زنده بودن و مزه مزه کردن لذایذ دنیا، چگونه یک مرتبه وجودم را ترک کرد؟ غارتگر اصلی این احساسات شیرین و دوست داشتنی چه کسی بود؟ پدرم؟ مادرم؟ زنم؟ پدرزنم؟ نه! حالا نمی توانم با اطمینان کامل به این پرسش پاسخ دهم... تنها با نوشتن خاطراتم قادر خواهم بود، مجرم را در میان کلمات دستگیر کنم و آنگاه نامش را به عنوان جوابی برای این سوال که برای مدت های مدیدی مغزم را درگیر کرده است، به زبان آورم. زمان زیادی را در ایران نگذراندم. دو سالم که شد، مادرم یک راست مرا از تهران به سرزمین پدری ام، فرانسه برد. بیشتر دوران کودکیم در شهر ساحلی تولون سپری شد. پدرم تاجر بود، ولی از آنجایی که با مادرم میانه ی خوبی نداشت، به ندرت به این مسئله می اندیشید که من و مادرم را نیز با خود به سفر ببرد. گویی تنها عاملی که مانع جدا شدن این دو بشر از یکدیگر می گشت، مسئولیتی بود که حس می کردند به خاطر من بر دوششان سنگینی می کند. مادرم، مهسا پورنژاد از دختران تحصیلکرده ی دوران خود محسوب می شد. به توصیه ی پدرش که کارمند بانک بود، ادبیات فارسی خواند. در همان دانشکده ی ادبیات تهران بود که با پدرم، یعنی برنار سیویل، جوانی اهل فرانسه و علاقه مند به زبان و فرهنگ ایرانی آشنا شد. البته پدرم بعد از فارغ التحصیلی به شغل اجدادش، یعنی واردات و صادرات پنیر پرداخت. اینکه چقدر یکدیگر را دوست داشتند و اصلا چرا با هم ازدواج کردند برای من چیزی است مجهول و همینطور کم اهمیت! تنها رفتار سرد و بی تفاوت والدینم در خاطراتم حک شده است... همین و بس! چهارده سال است که طلاق گرفته اند و من نیز عین همین چهارده سال را از آن ها بی خبر بوده ام... بگذریم... بر میگردیم به تولون... به شهر به یادماندنی سنین طفولیت و نوجوانی... در میان چهار فصل سال، همیشه عاشق تابستان بودم. در اوج گرما، در زیر تیغ آفتاب، تولون دلفریب تر از عروس شهرها، یعنی پاریس برایم عشوه گری می کرد. لباس شنایم را می پوشیدم و پا به پای آلبر، صمیمی ترین دوستم در امتداد ساحل دیوانه وار می دویدم و گه گاه با شیطنت روی سرش آب می پاشیدم. گویی آب و هوای مدیترانه ای و بالاتر از همه، حس شیرین نرفتن به مدرسه هر ساله ما دو پسربچه را مست و سرخوش می نمود. من و او، بی اعتنا نسبت به انسان های اطرافمان که هر کدام یا زیر چترهای رنگارنگ لم داده و یا مشغول آبتنی بودند، با حالتی بی پروا، بی دلیل فریاد می زدیم و با یکدیگر کشتی می گرفتیم. هر دفعه من بودم که از بازی خسته می شدم و از شدت ضعف و ناتوانی خودم را از پشت روی ماسه های داغ پرت می کردم. آلبر با وجود آن هیکل لاغر و کشیده، صورت استخوانی و موهای طلایی و چشمان ریز سبز رنگ و در یک کلام، ظاهر زردنبو و مردنی، در مقایسه با هم سن و سالانش بسیار زورمند بود و هر بچه ای در مقابلش کم می آورد. وقتی در بازی هایمان از او شکست می خوردم، سخت حرصم می گرفت و دوباره و دوباره به سمتش حمله ور می شدم، اما در آخر مثل جسدی بی جان روی زمین می افتادم! آنگاه، او با حالتی دوستانه کنارم دراز می کشید و با نگاه شرورش به من زل می زد. سپس، با لحنی مغرورانه می گفت: - Tu es trop faible pour me battre, mon ami![1] نوعی حس قدرت و اطمینانی مخصوص در طرز گفتارش بود که مرا بیش از پیش خشمگین می نمود و باعث می شد همان لحظه با تمام قوا گلویش را در چنگ بگیرم، کل وزنم را روی او بی اندازم و تا می توانم به او ناسزا بگویم! از اینکه هر بار او پیروز میدان می گشت، بیش از حد ناراحت می شدم. یادم به داستان های شاهنامه ی فردوسی می افتاد که هر از گاهی که مادرم حوصله اش می کشید و دست از مهمانی های شبانه اش یا خرید لوازم آرایش و لباس های گران قیمت بر می داشت، با صدای بلند می خواند و بیت به بیت آن ها را با زبان خودش تعبیر می کرد. گویی در میان این حکایت ها و قصه های پرفراز و نشیب در جستجوی زندگی از دست رفته اش بود... انگار دنبال ایران می گشت... دنبال زبان فارسی... شاید پدرم مجبورش کرده بود به این سفر تن دهد و سال ها غربت را تحمل کند... ممکن است بی تفاوتی هایش نسبت به خانواده و اطرافیان ریشه در حس تنهایی و بی کسی او داشته باشد... این ها را من نمی دانم و هرگز نفهمیدم... آنچه که از زندگی دریافتم سر و کله زدن با معلم های خصوصی متعدد و رفتن به عالی ترین مدارس فرانسوی است... زبان فارسی را هم از یکی از معلمین ایرانی ام آموختم و اگر حالا قادرم این جملات را به این سادگی بنویسم، مدیون او هستم. خیلی مشتاق نیستم در مورد پدر و مادرم چیزی بگویم. داشتم می گفتم... با این جنگ و دعواهای سرسام آور بین من و آلبر، شخصیت های رستم و سهراب و سایر پهلوانان ایرانی جلوی چشمم می آمد. دلم می خواست مثل آن ها شکست ناپذیر و همه فن حریف باشم، ولی در مقابل آلبر این رویا چندان دست یافتنی بنظر نمی رسید... آلبر با خونسردی زایدالوصفی بازوهایم را با دستان پرزورش می فشرد و آنگاه مرا بی آنکه برایش دشوار باشد روی کولش می گرفت و بدون هشدار قبلی درون آب می انداخت! آنگاه آب شور دریا در حلقم می پرید و سینه ام را سخت می سوزاند. او، بی آنکه برتری خود را به رخم بکشد، به کمکم می شتافت و با تمام وجودش سعی می کرد آرامم کند. چیزی میان من و او در جریان بود که مانع جداییمان می شد. وقتی با آن دندان های کج و کوله و در عین حال، سفید و تمیزش به من لبخند می زد، دوستی چند ساله مان را به خاطر می آوردم. از کلاس اول ابتدایی با هم دوست بودیم. در اولین روز مدرسه بطور کاملا اتفاقی، ته کلاس کنار یکدیگر نشستیم. چقدر دزدکی خوراکی خوردن پشت نیمکت های چوبی و خرد کردن پاک کن هایمان با قیچی مزه می داد! هنوز هم وقتی که در مورد آلبر و سرگرمی هایم با او صحبت می کنم، نشاطی کودکانه درون بدنم تراوش می شود. جالب ترین خاطره ای که از او دارم در همین سنین ده یا یازده سالگی بود. هر دو آسوده لب ساحل دراز کشیده بودیم. بوی ماهی زنده، خزه و جلبک به مشامم می رسید. پرندگانی در نقطه ای دوردست در آسمان، در گروهی پر جمعیت هم زمان با هم پر می زدند. با وزش باد، پوستم مثل مرغ دون دون می شد و رفته رفته پلک هایم سنگین می گشت. داشت خوابم می برد که ناگهان آلبر سقلمه ای به پهلویم زد و با تعجب گفت: - Regarde Bijaan! Cette fille est trés belle![2] بی اختیار از جا پریدم و نگاه کردم... دختری جوان و ظاهرا بیست و چند ساله با موهای خیس و فرفری به رنگ مشکی، لبان قرمز، بینی کوچک و چشمان بادامی روشن و گیرا، کمی آنطرفتر ایستاده و بدن باریکش را با حوله ای گلبهی رنگ پوشانده بود. حقیقتا زیبا به چشم می آمد، اما اگر آلبر این جمله را به من نمی گفت، هرگز به او توجهی نمی کردم! دوست کوچولوی من بیش از هر پسربچه ای در آن سن و سال چشم و گوشش باز بود و خیلی سریع زنان و دختران جذاب نظرش را جلب می نمودند! یک دفعه نقشه ای به مغز آلبر جسور خطور کرد. فکرش را نیز با من در میان گذاشت. به مردی سبزه رو و تنومند که سرگرم گپ زدن با آن دختر بود، اشاره کرد و گفت که حدس می زند آن مرد به دخترک خیلی نزدیک باشد. حس حسادت را می شد از نحوه حرف زدنش دریافت. قصد داشت هر طور که شده آن مرد را پیش چشم دختر خوار و خفیف جلوه دهد و برای این کار به کمک من احتیاج داشت. همیشه مرا به دردسر می انداخت، ولی از آنجا در بحبوحه ی درگیری ها از من دفاع می کرد و اجازه نمی داد کتک بخورم، بدون لحظه ای تردید دستوراتش را مو به مو اجرا می کردم! آلبر مطمئن بود که این دو جوان دیر یا زود از آن فضای شلوغ، به جای دنجی خواهند رفت تا اندکی خلوت کنند. گویی خیلی در این زمینه تجربه داشت! آنچه که گمان می کرد درست از آب درآمد... آن دو دست در دست یکدیگر با چهره هایی بشاش مدتی به قدم زدن پرداختند تا اینکه بالاخره به صخره هایی که دور تا دور پلاژ را احاطه کرده بودند، رسیدند. روی یکی از سنگ ها نشستند و در حالی که دختر حوله اش را با ملایمت روی شانه های مرد می گذاشت، خیره به چشمان همدیگر گرم صحبت شدند. ما نیز در همان لحظات، با زیرکی خارق العاده ای دو سطل ماسه بازی را از کنار تختی که یک زن فربه روی آن به خواب عمیقی فرو رفته بود و مادام خرناس می کشید، دزدیدیم و آن ها را پر از خزه و آب و ماسه کردیم. بی سر و صدا به سمت آن زوج جوان رفتیم و با وانمود به اینکه اصلا به آن ها حتی نگاه هم نمی کنیم از صخره ها بالا کشیدیم. مرد دو دست ظریف دختر را در دستان عضلانی خود گرفته و معلوم بود که از فرط ذوق و کیف در پوست خود نمی گنجد! آلبر قبلا به من سفارش کرده بود که با دیدن اشارات او با ابرو هایش، سطل را همراه با هم روی سر مرد خالی کنیم! هیچوقت در طول عمرم اینقدر نخندیده بودم! اکنون نیز با تصور موهای بلند پوشیده از گِل و چهره ی برافروخته و خصم آلود آن مرد لذتی کودکانه سر تا پایم را فرا می گیرد! می دانم که مردم آزاری کار غلطی است، ولی هر انسانی این خاصیت را در فطرت خود دارد! مرد با عصبانیت، در حالی که یک عالم بد و بی راه از دهانش درمی آمد، دنبال ما می دوید و من و آلبر قهقهه زنان از او فرار می کردیم تا جایی که سرانجام موفق شدیم پشت کازینوها و رستوران های روباز پرازدحام که در آن ها مردم مشغول رقصیدن و غذا خوردن بودند، مخفی شویم. آلبر از نتیجه ی این ماموریت خرسند بود. هنگامی که آب ها از آسیاب افتاد یک بستنی شکلاتی مهمانم کرد. اما این خوشحالی او مدت زیادی به طول نینجامید، چونکه دختر محبوبش را دیگر هرگز ندید. تا یکی دو روز پکر و بی حال و حوصله بنظر می رسید، ولی مثل هر بچه ی دیگری اتفاقاتی که برایش تلخ و ناخوشایند بود، مانند برق و باد از ذهنش محو شدند. در فصول سرد سال، من و آلبر معمولا وقتمان را در خانه های یکدیگر می گذراندیم. درسش ضعیف تر از من بود و نمی توانم بگویم که از این بابت غمگین بودم. برعکس، نه تنها برایش دلسوزی نمی کردم، بلکه این ناتوانیش را در یادگیری دروس فرصتی مناسب برای اثبات خودم و رقابت با او می شمردم! به هر حال بیشتر مواقع به بهانه ی مرور درس به خانه ی ما می آمد و ما با هم هر کاری می کردیم، به غیر از درس خواندن! تا سیزده، چهارده سالگی اکثر اوقات برای وقت گذرانی مثل زمان هایی که در مدرسه بودیم، یا دور از چشم بزرگترها با ته خودکار دست و پای یکدیگر را زخمی می کردیم یا مچ هم را می خواباندیم. البته آلبر مچ من را می خواباند! آرام، آرام که شانزده، هفده ساله شدیم، بحث هایمان جدی تر شد. از شیطنت آلبر اندکی کاسته شده بود. هر دو قد کشیده بودیم، اما آلبر همچنان بلندتر از من بود و نیرویش به من می چربید. همه مرا جوانی باریک و نزار می دانستند! به هر حال، ما دیگر به دنبال کشتی گرفتن و به نمایش گذاشتن زورمان نبودیم. در مورد مسائل مختلف مثل سیاست و اتفاقات روز فرانسه و سایر کشورها کنجکاوی به خرج می دادیم و درگیری هایمان حال دیگر سر تضادهای فکری بود. در کل از رفاقتمان نهایت لذت را می بردیم... مثل همان دورانی که کوچکتر بودیم، تابستان ها هر روز به شنا می رفتیم، اما با رفتاری متمدانه تر و متین تر از سابق. انگار بزرگ شدن محدود شدن مرز آزادی ها است... با این وجود، هنوز کاملا وارد اسارت بزرگسالی نشده بودیم. در آن سنین بود که من تصمیم گرفتم در آینده معلم شوم. به ریاضیات علاقه مند بودم، ولی اصراری نداشتم که حتما ریاضی درس بدهم. بیشتر تدریس کردن برایم اهمیت داشت. آلبر هم می خواست به ارتش نیروی دریایی بپیوندد. گویی روحش قادر نبود از دریا جدا شود. همینطور که هیچ گاه نمی توانست بدون من سر کند. همیشه در حالی که چشمانش از فرط شیفتگی به زادگاهش برق می زد، می گفت: - Je suis la mer... Tu es la mer... Nous ne pouvons pas vivre sans la mer![3] راست می گفت... آلبر در پنج ژوان سال ١۹۹۰ در سن هفده سالگی، با دریای مدیترانه یکی شد... طبق معمول داشتیم آبتنی می کردیم. باد شدیدی می وزید، ولی ما در شرایط بدتر، حتی در شب هم در دریا شنا می کردیم و ترسی از غرق شدن نداشتیم. آن روز نیز تا جایی که می توانستیم از ساحل دور شدیم. می خندیدیم... آلبر برایم تعریف کرده بود که از دختری در مدرسه خوشش می آید و می خواهد تلاش کند تا دلش را به دست آورد. من هم آماده به خدمت به او بودم و قصد داشتم کاری کنم تا رفیقم به دختر دلخواهش برسد. من روی امواج می پریدم و در آب چرخ می زدم. شور خاصی داشتم... شور ترک گفتن دوره ی نوجوانی و ورود به مرحله ی اسرارآمیز جوانی... حدس می زنم آلبر نیز همین احساس را داشت. نور خورشید چشمانم را می آزرد. ذره ای چشمانم بستم و بدنم را روی آب شل کردم. در این حین بود که متوجه شدم آلبر در کنارم نیست. جلوی چشمانم تنها منظره ی آسمان و دریا بود. سرم گیج می رفت. آفتاب مغزم را داغ کرده بود. نام دوستم را با نگرانی فریاد می زدم. هیچ جوابی نشنیدم... آلبر رفته بود... هنوز هم وقتی که به دریا نگاه می کنم، آلبر را می بینم که با چابکی در حال شنا کردن است... آن سالی که او رفت من هم به ایران بازگشتم. انگیزه ای برای ماندن در فرانسه نداشتم. اصلا به انسان دیگری تبدیل شده بودم... هیچ چیز برایم رنگ و بوی گذشته را نداشت... والدینم هیچ گاه با اقداماتم مخالفتی نداشتند، چون اصلا من برایشان مهم نبودم! پدرم مخارجم را می داد و مادرم از خاله ام در تهران تقاضا کرده بود که به من جا و مکان دهد، زیرا خیلی وقت پیش خانه پدری اش را فروخته بود و دیگر ملکی در ایران نداشت. حداقل در ایران زندگی جدیدی را آغاز کردم. خاله و شوهر خاله ام با پسرشان که پنج سالی از من کوچکتر بود، وضعیت مادی چندان خوبی در مقایسه با ما نداشتند، اما صفا و صمیمت خاصی میانشان برقرار بود که مرا خیلی زود به سمت آن ها جذب کرد و کم کم باور کردم که بعد از سال ها خانواده ی واقعی خود را پیدا کرده ام. من محبتی را که خاله ام به من کرد، هرگز از طرف مادرم ندیدم... وفق دادن خودم با مقررات و دروس دشوار دبیرستان ایران مشکل بود و برای همین هم یک سال از سایرین عقب افتادم، اما با پشتکار فراوان موفق شدم در یک دانشگاه آزاد در لاهیجان مهندسی شیلات قبول شوم. دوستان خوبی هم پیدا کردم. کلا هدفم در زندگی از این رو به آن رو شد. تصمیم داشتم که با کمک پولی که پدرم برایم می فرستاد، پس از فارغ التحصیلی ماهی پرورش دهم و تبدیل به مردی مستقل شوم، زیرا نتوانستم در کنکور فرهنگیان به جایی برسم. زندگی در خوابگاه را با چندین مرد جوان با شخصیت های مختلف و عادت های متفاوت دوست داشتم. گمان می کردم که اندوه بزرگ و سنگینی که آلبر با ناپدید شدن ناگهانی اش در سینه ام باقی گذاشته بود، با معاشرت با افراد جدید به تدریج می تواستم از بین ببرم. شب و روزم ملایم و گاه با نشاط سپری می شد تا اینکه تقریبا در اواخر سال های تحصیلم در دانشگاه، با دختری به نام آهو خوشبین آشنا شدم. جوان، سرخ و سفید، کوتاه و اندکی چاق بود. چشمان میشی و درشتش را سرشار از مهربانی یافتم. او نیز مهندسی شیلات می خواند. تازه وارد دانشکده شده بود. روز اول آشناییمان را خوب به خاطر دارم... در پارک نزدیک دانشگاه روی نیمکت نشسته بودم و کتاب می خواندم. زمستان سردی بود. با شال گردنم بینی ام را پوشانده بودم و با انگشتان لختم که از شدت سوز سرما یخ زده بودند، به آهستگی صفحات کتاب را ورق می زدم. خوابگاه شلوغ بود و فردای آن روز امتحان وصایای امام داشتم. ترجیح دادم کنجی ساکت برای خودم پیدا کنم و درس بخوانم. هنگام نفس کشیدن شیشه ی عینکم بخار می کرد و می بایست دائما آن را از چشمم درآوردم و با گوشه کتم پاکش کنم. مریض شده بودم و سرفه امانم را بریده بود. حفظیاتم نیز تعریفی نداشت. در کل اوضاع بدی بود. حوض خشکی که در مقابلم قرار داشت و صدای گوش خراش کلاغ ها که روی شاخه های درختان همیشه سبز بلند دسته جمعی نشسته بودند با آن هوای ابری و گرفته، فضا را غم انگیز جلوه می دادند. آن روز، بیش از پیش به یاد آلبر بودم و نمی توانستم به راحتی روی درس هایم تمرکز کنم. در میان انبوه نوشته ها، امواج پرشور دریا از بَرِ چشمانم می گذشت و این جمله درون گوشهایم ناخودآگاه با صوتی شبیه به نسیمی که از روی آبی شور و گرم عبور می کند، زمزمه می شد: - من دریا هستم... تو دریا هستی... ما نمی توانیم بدون دریا زندگی کنیم! نه! آلبر هنوز زنده بود! بعد از این همه مدت، با اینکه دیگر بیست و یک سال داشتم، نتواسته بودم مرگش را قبول کنم...شاید اگر غرق شدنش را با چشم خود می دیدم... اگر شاهد دست و پا زدن و خفه شدنش در آب بودم... راحت تر این موضوع را می پذیرفتم. سخت با افکار پیچیده ام درگیر بودم که یک دفعه حضور شخصی در نزدیکی، مرا به خود آورد. اولین چیزی که دیدم یک جفت کفش کتانی سفید رنگ بود. بلافاصله سرم را بالا بردم. آهو بود. البته آن موقع اسمش را نمی دانستم و اصلا در دانشکده او را ندیده بودم. لپ های بزرگش گل انداخته بودند و مقنعه ای سرمه ای پوشیده بود. تبسمی بامزه بر لب داشت. وقتی که شروع به صحبت کرد فهمیدم که دندان هایش را سیمی کرده بود. با آوایی شیرین و دخترانه، ناشیانه گفت: - ببخشید. به من گفته اند که شما در فرانسه بزرگ شده اید. من خیلی دوست دارم زبان فرانسه را یادبگیرم، ولی با این درس ها زیاد فرصت نمی کنم برای کلاس زبان وقت بگذارم. قبلا به کلاس های زبان انگلیسی می رفتم، ولی حقیقتش را بخواهید چندان از این زبان خوشم نیامد. با این حال می توانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم و دست و پا شکسته چیزهایی به انگلیسی بگویم. بیشتر به زبان فرانسه علاقه دارم. گفتم حالا که در یک دانشکده درس می خوانیم و شما هم که اکثر وقت ها یا در کتابخانه هستید یا در پارک، می توانید به من کمی فرانسه یاد بدهید. البته، نگران نباشید. مخارجش هر چقدر که باشد، می پردازم. نمی دانم شما چه رشته ای می خوانید و اصلا چه واحدهایی را می گذرانید، ولی اگر از نظر درسی کمکی از دستم برآید، در خدمتم. آنقدر ساده و بی ریا حرف زد که دلم نیامد به او پاسخ منفی بدهم. به زور نوزده سالش می شد و حالتی کودکانه داشت. اینکه چطور متوجه شده بود که من معمولا در چه مکان هایی رفت و آمد دارم، برایم حیرت انگیز بود. هر روز سر ساعتی معین به او درس می دادم. استعدادش در یادگیری زبانی جدید چندان چشمگیر نبود، اما با سیری منطقی پیشرفت می کرد و من ته دلم احساس می کردم که خلاها و عقده هایم برای تدریس کردن، به مرور زمان با یاد دادن زبان فرانسه به آهو، پر می شد. او با چشمانی مشتاق و مایل به آموختن به من می نگریست و همین باعث می شد تا نقش معلمی سختگیر را به خود بگیرم و هم زمان نیز او را بابت هر ذره حرکت به سمت جلو، تشویق کنم. از این ها که بگذریم، آهو منبع درآمد خوبی برای من شده بود و ماهانه به حسابم پول واریز می کرد. کمی هم که گذشت به خانه اش راه پیدا کردم. خانه اش ویلایی با حیاطی بزرگ و سرسبز و پدرش بنظر مرد مهمی بود که بعدها دریافتم که در یک شرکت کشتیرانی، مالک چندین کشتی و نماینده ی خطوط کشتیرانی بین المللی است. این دوره از زندگی ام را خلاصه می کنم، چون برایم چندان خوشایند نیست... تا به خودم آمدم، دیدم آهو خودش به راحتی و بدون رودربایستی احساساتش را نسبت به من اعتراف کرده است... بعد هم پدرش با حالتی آمرانه به من فهماند که صلاح در این است که بیش از این دل دختر لطیف و حساسش را نشکنم و به ازدواج به او تن دهم. در نوعی تنگنا گیر افتاده بودم... به خاطر جوانی و جهالت و با فکر به اینکه دختری که فقط سه ماه بود او را می شناختم، فرد درست و قابل اعتمادی است، حاضر به این وصلت شدم. حتی این موضوع را درنظر نگرفتم که هنوز به اهداف اصلی خود در زندگی نرسیده و محتاج پدرم بودم. خاله و شوهرخاله ام بارها به من گوشزد کردند که بهتر است ابتدا درسم را به اتمام برسانم و بعد خوب به این قضیه فکر کنم، اما منِ احمق حرف توی سرم نمی رفت! حاصل این ازدواج جز بدبختی نبود... خدا می داند در طول این شانزده، هفده سال چند بار آرزوی مرگ کرده ام... درس هایم را به زور قبول شدم و با نمراتی ناامیدکننده مدرکم را گرفتم. پدرزنم به من توصیه کرد که خوب است در شرکت خودش مشغول به کار شوم. قبل از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، به هر نحوی که شده، حتی با تقلب مرا وارد این حرفه کرد. حقوقم خیلی خوب بود و با پشتکار زیاد کارم را یادگرفتم. به خاطر تسلطم به زبان های انگلیسی و فرانسه، از ترجمه ی همزمان گرفته تا معنی کردن متن قراردادها و همراهی مسئولان شرکت در جلسات کاری شان با نمایندگان سایر کشورها، همه نوع وظیفه ای را به عهده ی من می گذاشتند. از این وضع، راضی بودم، ولی آهو دنیا را برایم سیاه کرد. او با بهانه گیری هایش... با اینکه مادام به من شک داشت که با زن دیگری در ارتباطم روح و روان مرا بهم ریخت. در خانه یک روز در میان غوغا به پا می شد. بعد هم که با چند آزمایش، دریافت که قادر به بچه دار شدن نیست، افسرده شد و حتی یک بار خواست خودش را آتش بزند! اینکه تا الان از او طلاق نگرفته ام به این دلیل است که من یک ترسوی بزدل هستم... از اینکه شغلم را از دست بدهم وحشت دارم... از طرفی هم آنقدر سنگدل نیستم که این زن را به حال خودش رها کنم. نمی خواهم به خاطر من یا غصه های بیش از حدش، بلایی سر خودش بیاورد. من آهوی قبل از ازدواج را خیلی دوست دارم و زن حاضرم یادآور دوران خوشی است که بیژنی جوان به سبب درس دادن به آهویی دلربا با صورتی معصوم و بچگانه، به خود می بالید. حال از شدت اضطراب و تنش، در میان گیسوان قهوه ای رنگش تارهای خاکستری دیده می شود. دیگر طراوتی ندارد... خدایا! دیگر خسته شده ام! راه نجات کجاست؟؟؟ امواج با قدرت به ساحل جزیره ی ابوموسی ضربه می زنند... گویی کسی در یکی از نقاط دور دریا مشغول آبتنی است و در همان حال با ندایی که مرا به سوی خود می کشاند می گوید: - من دریا هستم... تو دریا هستی... ما نمی توانیم بدون دریا زندگی کنیم! پایان پگاه جاویدیانی با نام مستعار خاتون ١.تو برای مبارزه با من خیلی ضعیفی دوست من! ٢.نگاه کن بیژن! آن دختر خیلی خوشگل است! ٣. من دریا هستم... تو دریا هستی... ما نمی توانیم بدون دریا زندگی کنیم!
  20. نام رمان : تا ابد پاییز نویسنده : NAZANIN.M کاربر انجمن نودهشتیا هدف : همیشه آدما تا یه مشکلی براشون پیش میاد ، فورا متوسل به جمله « بدبخت تر از من تو این دنیا نیست » میشن ... اما هیچ وقت این طور نیست و آدما با فکر به اینکه مشکلهای بزرگتر و بدتر از مشکل خودشون هم هست ، میتونن خودشونو نجات بدن و افراد موفقی باشن ... ساعات پارت گذاری : نامعلوم خلاصه : این رمان فاقد خلاصه است . لینک صفحه نقد :
  21. نام رمان:محکوم به من نویسنده:MAEE_A ژانر:اجتماعی-عاشقانه-درام هدف:پرداختن به مسائل ِ مختلف ِ جامعه. بیمارهایی که شاید با شنیدن ِ کنایه‌های دیگران، امیدی که به درمان‌شون دارن رو از دست بدن. و مردمی که با فهمیدن ِ این‌که یک فرد، دینش با خودشون فرق می‌کنه، رفتارهای ناشایستی ازشون سر می‌زنه. ساعت پست‌گذاری:نامعلوم خلاصه:این داستان روایت‎گرِ زندگیِ دختری مزدیسنا*ست که با وجودِ مخالفت‎های خانواده‎اش، دینش را عوض می‎کند. داستان، از آن‎جا شروع می‎شود که ایدا[EEDA] به ایران بازمی‎گردد و غریبه‎ی آشنایی را پیدا می‎کند. از آن‌ سو، بیماری که فقط یک "بیمار" است. رفتارهایی که بوی قضاوت می‌دهد را باید تحمل کند و دم نزند. او فقط یک بیمار است! [*به زرتشتی معروف است.] بافت:ادبی زاویه دید:اول شخص لینک تاپیک نقد:
  22. نام رمان : دنیای برزخی من نام نویسنده : آیدا نایبی|aida1616 ژانر :درام-تخیلی خلاصه: بعضی وقتا هم همه چی خاکستریه نه سفیده ، نه سیاه نه تاریکه ، نه روشن نه حتی آبیه ، نه قرمز زندگی همیشه مثل این رمان های عاشقانه نیست . مثل این رمان هایی نیست که به خوبی و خوشی تموم شه . من به این خوشبختی اعتقاد ندارم. مثل همیشه. زندگی برزخی من. بدون هیچ شادی ،بدون هیچ امیدی هر روز صبح شروع میشه. روز هایی که با زورگویی شروع میشه و شبهایی که با تنهایی تموم میشه. توی داستان ها همیشه یک روزنه ی امیدی وجود داره ولی توی زندگی من همون روزنه هم نیست. لینک صفحه ی رمان:
  23. نام رمان : دنیای برزخی من نام نویسنده : آیدا نایبی|aida1616 ژانر :درام-تخیلی خلاصه: بعضی وقتا هم همه چی خاکستریه نه سفیده ، نه سیاه نه تاریکه ، نه روشن نه حتی آبیه ، نه قرمز زندگی همیشه مثل این رمان های عاشقانه نیست . مثل این رمان هایی نیست که به خوبی و خوشی تموم شه . من به این خوشبختی اعتقاد ندارم. مثل همیشه. زندگی برزخی من. بدون هیچ شادی ،بدون هیچ امیدی هر روز صبح شروع میشه. روز هایی که با زورگویی شروع میشه و شبهایی که با تنهایی تموم میشه. توی داستان ها همیشه یک روزنه ی امیدی وجود داره ولی توی زندگی من همون روزنه هم نیست. لینک صفحه ی رمان:
  24. نام داستان:مرگ خاموش نویسنده:zahra22 کاربر نودهشتیا ژانر:درام عاشقانه ساعت پارتگذاری:روزهای فرد خلاصه:زندگی یک دختر است که با مهاجرت به شهری دیگر با پالس های جالب و عجیبی روبرو می‌شود
  25. maria=-

    متاسفم

    متاسفم جلد1 نویسنده :ماریا سید مهدی ژانر: | تراژدی | عاشقانه | درام | ترسناک هدف : شاید که لبخندی بر لبان خواننده بنشیند ویا قطره اشکی مهمان چشمانش شود ساعات پارت گذاری: پاسی از شب خلاصه: هرگز هیچ زیبایی لطیفی را در این جهان ندیده ام مگر تو تویی که بی درنگ خواستمت تا مهرم را نثارت کنم قبل از تو طبیعت قلبم در انتظار بود انتظار اندکی باران شاید ندانی ولی قبل از تو گرد و غبار جاده ی خشکیده ی قلبم زیاده سبک شده بود و با کمترین نسیمی به هوا برمی خاست ولی بعد از یافتن تو چمنزار این قلب غرق در شبنم شد و این سر آغاز یک پایان غیرباوراست صبر کن و صبور باش این داستان، انتظار است صفحه نقد https://forum.98iia.com/topic/5073با شخصیت ها اشنا بشید httحتما متن رو بخونید حتما قبل از مطالعه این تاپیک رو مطالعه کنید
×
×
  • جدید...