رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'درام'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار طراحی جلد
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • تالار ويراستاری
    • کتابهای کاربران 98iia
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • کتابخانه سایت نود و هشتیا
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
    • تئاتر و نمایش
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود کارتون و انیمیشن
    • دانلود سریال و مستند مجاز
  • مشکلات سایت
    • مشکلات و پیشنهاد برای عنوان کاربری
    • مشکلات و پیشنهادات برای انجمن ۹۸ایا
    • سخت افزار و نرم افزار
  • متفرقه
  • عکس
  • عمومی
  • نودهشتیا
  • نگارنده ها +++ چالش +++
  • نگارنده ها موضوع هاروزای زندگی
  • نگارنده ها برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • نگارنده ها خبر بد
  • نگارنده ها دوست ها
  • نگارنده ها چالش رمان خونا
  • نگارنده ها فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • نگارنده ها بی وفایی
  • نگارنده ها این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • نگارنده ها خونه ی متروکه
  • نگارنده ها آرزو
  • نگارنده ها حق انتخاب
  • نگارنده ها اسم
  • نگارنده ها ماشین زمان
  • نگارنده ها مردن
  • نگارنده ها آینه و احساسات
  • نگارنده ها حال بد
  • نگارنده ها نظرات
  • نگارنده ها عکس
  • نگارنده ها خدا
  • نگارنده ها زندگی حیوانی
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ
  • #رمان_بخوانیم قوانین گروه
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها سحر
  • رمان نویسان کوچک خوش آمدید
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها همه کاربران
  • دیونه بازی موضوع ها
  • کلوپ وحشت تالار وحشت
  • ☠️ماوراء☠️ معما 💖
  • ☠️ماوراء☠️ پاسخ گویی به سوالات شما ❤
  • ☠️ماوراء☠️ همه چیز درمورد جن ها
  • ☠️ماوراء☠️ دیزنی لند ☠️
  • ☠️ماوراء☠️ سرگرمی

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


کاربر

58 نتیجه پیدا شد

  1. نام رمان : مهر مرا بنوش نویسنده : ربکا | کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر : عاشقانه _ درام هدف : هدفم ازنوشتن این رمان، جدا از علاقم اینه که بگم: زندگی شرایط خیلی بد داره، ولی در کنارش روزای خوب هم به سراغمون میان، گاهی توی تاریک ترین لحظات روشنایی نمایان میشه؛ پس کلید رسیدن به خوشبختی، صبوری، جنگیدن و نا امید نشدنه... ساعات پارت گذاری : نامعلوم خلاصه: مهرنوش، دختری که در نخستین سالهای نوجوانی اش به سر می برد، بخاطر طلاق والدینش و رفتار بی محبت آن ها با او، خاطرات دردناک گذشته، و مشکلات خانوادگی اش سال هاست که افسردگی شدید دارد. مادر مهرنوش که به تازگی با روانشناسی به اسم مهرداد مهرآرا آشنا شده و به او علاقه ی زیادی پیدا کرده، به بهانه ی بهبودی دخترش تصمیم می گیرد او را پیشش ببرد، اما خبر ندارد که پس از دیدار آن دو چه اتفاقی قرار است رخ دهد... مقدمه: در تاریک ترین نقطه ی زندگی ام از درون مشکلات و دردهایم، تو را یافتم... و با تمام وجودم این جمله را درک کردم: که تاریک ترین ساعت شب، درست ساعتی مانده به سپیده دم است... ............................................................................... سخن نویسنده: خوشحالم که دارید این متن رو میخونید. این پنجمین رمانیه که دارم می نویسم و در ژانر و مدلی متفاوته به نسبت قبلی ها، قلم من پخته نیست، پس شرمنده اگر اشتباهی از من دیدید، بعد از پارت 30 ام منتظر شنیدن اشتباهاتم از زبان شما و نقدهاتون هستم. ناظر رمان‌: @MaaRRYYaaM
  2. نام رمان : خصوصیات مشترک خانواده زرین نویسنده : مدوسا کابر انجمن نودوهشتیا ژانر : عاشقانه، دارم هدف : سرگرمی،گم شدن تو دنیای کاراکتر ها مثل ماجراجویی آلیس معروف تو سرزمین عجایب ساعات پارت گذاری : احتمالا نامعلوم خلاصه : میخوایم بریم به سرزمین عجایب ولی این بار نه همراه آلیس،همراه دزیره میخوایم بریم به دنیای آدمای متفاوت، دورهم یه سری احساسات و عواطفمون رو قلقلک بدیم ،بیدارشون کنیم و لذت ببریم قصه راجع به دزیره س و عجایب خانواده زرین راجع به دزیره که یه شب شهرزاده قصه گو یه شب هلن و دست آخر همون دزیره س،همون قدر عاشقانه،همونقدر درام و همونقدر جذاب،پایان باز نداریم...پایان پر غصه هم نداریم،هرچند اگه خواننده داستانم باشی میتونیم آخر قصه رو با همدیگه رقم بزنیم کسی چه میدونه؟
  3. نام رمان : عشق چرکین نویسنده :M.lika کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : عاشقانه ، معمایی ، درام هدف : همه ی انسان ها در زندگیشون باید دو هدف رو دنبال کنن : اول رسیدن به خواسته ها و دوم لذت بردن از اونها ... خواسته ی من نوشتن بوده و هست و از اون احساس لذت میکنم ... پس مینویسم تا لذت ببرم و به خوانندگان رمانم حس لذت رو هدیه بدم ... ساعات پارت گذاری : نامعلوم خلاصه : گاهی زندگی هامون به قدری ساده به واسطه ی چیزهایی که حتی فکرش رو هم نمیکردیم تغییر میکنه که باورش برامون سخت میشه ... درست مثل دختر داستان ما که مسیر زندگیش فقط با به دست گرفتن یک پرونده دستخوش تغییر میشه ... تغییری که خیلی از رازهارو برملا میکنه ...تغیری با طعم پارادوکس ... پارادوکسی که حاصل ادغام عشقی تبدار و کینه ای چرکینه ... عشقی چرکین ...! ناظر رمان: @مرضیه علیش
  4. نام رمان: دستم را رها نکن نویسنده:romana ژانر:عاشقانه _ درام هدف:اعتماد کردن.جايي كه اعتماد نيست، سخن بيهوده است. ساعت پارت گذاری :نامعلوم خلاصه:نفس ، دختری مهربون اما با قلبی ساده گرفتار آدم هایی میشه که ظاهرشون با باطنشون فرق می کنه... کسایی که آدم رو برای منافع خودشون می خوان! نفس در این میان دل خودش رو می بازه اما سرنوشت روی دیگر خودش رو به نفس نشون می ده و... لینک صفحه :رمان دستم را رها نکن لینک نقد رمان :https://forum.98iia.com/topic/9508-معرفی-و-نقد-رمان-دستم-را-رها-نکن-romana-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  5. نام رمان: هناس نویسنده :پ .جلالی ژانر: درام ، عاشقانه ،فانتزی خلاصه : کارما میگه : " تو عاشق کسی خواهی شد که دوستت ندارد ،چون کسی که عاشقت بود را دوست نداشتی. " داستان درباره سه هم خون است ، شاید یک مثلث عشقی شاید هم یک مثلث گناه که کسی در آن ادعای تقدس ندارد . در این میان اگر عشقی آتشین به وجود بی آید ،کدام گناهکار دست رد به سینه عشق خواهد زد؟ ناظر: @fereshteh98 صفحه نقد رمان هناس
  6. نام رمان: سقوط یک مرد نویسنده: zahra.s.a _ کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام ساعت پارت گزاری: نامعلوم هدف:نوشتن بهم آرامش میده و می‌خوام با نوشتن این رمان نشون بدم که یه اتفاق چقدر میتونه بیرحم باشه. خلاصه: می‌خوام داستان لیلی و مجنونی رو بنویسم که روزگار به کامشون خوش نمیاد. دختر ما نه زییایی خیره کننده ای داره و نه بچه پولدار هست. اون دختریه با کوله باری از درد که پدرش رهاش کرده و مادرش تنهاش می‌زاره و در این وسط مریمی می‌ماند که به‌جز پاکی خصوصیت دیگری ندارد و اما مرد قصه ی ما که حامیه مریم می‌شه و دفتر خاطرات مریم رو می‌خونه و با فلش بک، داستان شروع می‌شه. مقدمه: سراغ ندارم زیباتر از رویای تو و برای ِ خودم تو را آرزو می‌کنم ... من دردِ مشتَرَکَم مرا فریاد کن... ‏یا مرا با خود ببر آنجا که هستی یا بیا مثلِ نفس کشیدن دوستت دارم همانقدر بی اختیار ... ‏دلتنگی فقط یک کلمه نیست، یک سبک از بی صدا جان دادن است! ناظر: @ARcher
  7. نام رمان: زندگی با چشمان بسته نام نویسنده: پیمان بهزادنیا ژانر: درام، عاشقانه، معمایی خلاصه: فرزام که در زندگی فعلی اش به خانواده و کارش بیشتر از هر چیزی اهمیت می دهد، هنوز در گذشته ی تلخ و مخفی خود دست و پا می زند و دیگر امیدی به ادامه ی زندگی ندارد؛ ولی خیلی تصادفی فرصتی پیش می آید که در مسیر جبران گذشته و تکرار نشدن آن قرار می گیرد؛ اما... صفحه نقد
  8. نام رمان:چهارخونه نویسنده:her_name کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:درام؛اجتماعی؛تراژدی؛عاشقانه هدف:قهرمان بودن یعنی چی همه تو زندگیشون اشتباه میکنن ولی هدف نهایی همه خوشبختیه و خوشبختی شاد بودنه نه قهرمان بودن ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:قصه ی زندگی یه دختر با افکار عجیب توی یه جامعه به هم ریخته و تلاش برای این که بفهمه اون واقعا کیه؟جاش کجاست؟ و این که چه کسی میخواد باشه؟ ناظر: @مرضیه علیش
  9. نام داستان : تناسخ نویسنده : دانیال_66 کاربر نودهشتیا ژانر : درام _ معمایی زمان پارت گذاری : هر هفته هدف : ___ خلاصه : ( درحال بارگذاری) مقدمه : (در حال بارگذاری) لینک داستان تناسخ ناظر داستان: @N.a25
  10. «تو که تقصیری نداری؛ منم اگه روزی ده تا قرص آرامبخش می‌خوردم، مثل تو توهّم می‌زدم! » نگاهش کردم؛ دقیق و عمیق نمی‌دانم چند روز، چند ماه یا چند سال بود که این صورت محرم، به من نامحرم شده بود و من بر سر نامحرمی غریدم که خودم بلۀ محرم شدن را داده بودم. «الان داری با این حرفت، برچسب حماقت رو روی پیشونی من می‌زنی یا خودت؟» هر لحظه صدایم از شدت عصبانیت اوج می‌گرفت: «به خاطر چی، به خاطر کی، من به مصرف قرص خواب و آرام‌بخش رو آوردم، هان؟ مگه نه اینکه نمی‌خواستی تو عالم بی‌خبری بمونم و از گندکاریات سر در نیارم؟» سرم از فریاد خودم به دوران افتاده بود؛ آهی از سر درد کشیدم و انگار که با خودم حرف زده باشم؛ آرام نالیدم: «آره راست می‌گی کاش توهّم می زدم کاش توهّم بودی و این‌طور تحقیرآمیز به من ترحم نمی‌کردی!» «برو بابا، حوصلۀ سروکله‌زدن با تو یکی رو ندارم دیگه. » «مگه تو این چند سال داشتی؟! » «می‌گم من ارتباطی با زنِ داداشت ندارم. دِ! چرا حالیت نیست؟ » «باشه، باشه؛ نمی‌دونم شاید تو راست می‌گی، دارم هذیون می‌گم! باید بخوابم. آره باید بخوابم، شاید وقتی بیدار شدم این کابوس تموم شده باشه.» رویم را برگرداندم و وانمود به قبول حرف‌هایش کردم، اما یک‌باره برگشتم و زل ‌زدم به چشم‌هایی که در طی این سال‌ها عشق و خیالِ خامِ خوشبختی نگذاشته بود دروغ و پستی را در آن‌ها ببینم: « آهان! ببخش هیچ یادم نبود که تو مرد خدایی و خیانت تو ذاتت نیست! » به حلقه‌ام که در انگشت لاغرم چرخیده بود، نگاهی کردم؛ دست لرزانم زلزله‌ای بود که حلقۀ زرین را به آوار مرگ می‌برد. مشتم را گره کردم؛ وقت ریختن نبود. عصبی نیشخندی زدم و گوشی موبایل را به سمتش پرت کردم و دوباره با صدایی دردمند و فریادگونه گفتم: «دِ! آخه لعنتی، این طبل رسوایی رو من چی کار کنم؟ » نگاهش دو دو می‌زد؛ مثل سارقی بود که وقت سرقت دستگیر شده بود. سیب گلویش بالا می رفت؛ متوجه ترس لانه کرده در نی‌نی لرزان نگاهش شدم، نگاهی به گوشی خوردشده، روی زمین انداخت و این‌بار، کلافه اما با لحنی به ظاهر آرام گفت: «به خاطر مریضیت به‌اش پیغام دادم، برای اینکه حواسش به‌ات باشه. » پوزخندی زدم و گفتم : «مگه من خواهر ندارم، مگه مامان نبود که تو رفتی به زنِ داداشِ من رو زدی؟!» «چرا! داشتی، اما مامانت که ایران نیست، خواهرت مریم هم، خونه‌ش دورتر از خونۀ ما بود و... » دست‌هایم را به علامت سکوت بالا بردم و گفتم: «باشه، باشه، باز هم قبول، اما این پیام‌های عاشقونه دقیقاً برای درخواست کمک بود؟ » سپس شروع کردم به یادآوری پیام‌هایی که شوکران من بود. بغضِ لعنتی، گره کوری بود که به جان گلویم افتاده بود، به سختی اشک سمج گوشۀ چشمم را پس زدم که دشمن شادم نکند که وقت برای باریدن زیاد بود. چشمانم را محکم بستم و از ته دل داد زدم: «می‌خوام نفسم باشی؛ می‌خوام از محبتِ وجودت، سی... » «آره، آره، می‌خوام نفسم باشه، می‌خوام از محبت وجودش سیراب بشم، چون ما همدیگه رو دوست داریم؛ اتفاقاً محض اطلاعت باید بگم خیلی وقته با همیم، ولی تو و اون داداش احمق‌تر از خودت حالیتون نمی‌شد.‌ » زهرِ کلامش نیشتری بر قلبم بود. مرزهای انسان نبودن را به تنهایی جابه‌جا کرده بود، شاید این اواخر، این اواخر که نه دقیقاً از چند ماه بعد از آن شب شوم عروسی ولی به ظاهر فرخنده، خوشبخت نبودیم، اما به حرمت اوایل حق نداشت این چنین مرا و تمام زنانه‌هایی که بی‌دریغ خرجش کردم را بکشد؟ در ذهنم هزاران هزار سوال بی‌جواب مثل کرم‌های میوه‌ای فاسد، می لولید، اما از تأثیر داروهای آرام‌بخش، همه را پس زدم، شاید دلم می‌خواست واقعی نباشند، شاید دلم می‌خواست من دیوانه باشم، شاید، نمی‌دانم! کاش یکی از شایدها، باید می‌شد! غم جای خشم نشسته بود. مثل فانوسی شکسته در چنگال شب بودم، با صدایی که استیصالش به خشمش می‌چربید، گفتم: « آخه نامرد! من چیم کم بود؟ تو کی بودی، تو کی هستی؟ این همه زن، چرا صاف رفتی سراغ زنِ داداشِ من ؟ » لحظه‌ای سکوت کردم، حجم رسوایی بزرگی که سرم آمده بود؛ لالم کرده بود، ولی باز مثل آتش به جان افتاده‌ها داد زدم: «من رو بدبخت ‌کردی، داداشم چه چوبِ تری بهت فروخته بود؟ مگه این نبود هر وقت کثافتِ قرضت بالا می‌زد، پر و بالت رو می‌گرفت؟ بد بی‌صفتی، بد! » « با تو که از اولش کاری نداشتم. تو اصلا مهم نبودی. داداشت، ولی هدفم بود اون پسر یکی‌یه‌دونۀ این خاندان بود.» سکوت تلخی در خانه جاری بود خانه‌ای که تابوت عشق و وفاداری بود. من عشق را به آغوش تابوت سپردم و او وفا را! امیر، یک نخ از سیگارش را به آتش کشید، خیره به حلقه‌های دود بود و حسابی در فکر؛ انگار زبانش بی‌آنکه اراده کند، در دهانش می‌چرخید که زمزمه‌کنان گفت: «با زن‌داداشت هم کاری نداشتم و ندارم، شماها که عددی نیستید. مسأله باباته! بابات! » نیشخندی تحویلم داد و دوباره با صدای گیرایش که خسِ سیگار بدترش هم کرده بود، مثل مته مغزم را سوراخ کرد: « یه انتقام کوچولو از پدر جونت بود عزیزم؛ فقط همین. هشدار داده بودم که اگه به‌ام سرمایه نده اذیتش می‌کنم. » پس از لحظه‌ای سکوت گفت: «گفته بودم که سهم تو رو از ارث بده، اما نداد. نمی‌خواستم این‌جوری بشه؛ خودش خواست.» سپس، قهقه‌ای سر داد و شانه‌هایش را با بی‌تفاوتی بالا انداخت. نگاه وَق زده‌ام را به چشم‌های همچون لجنش دوختم و حالم از آن همه جذابیت نفرت‌انگیزش به هم خورد! نیشخندِ بر روی لبانش و برقِ چشمانش، تصویرِ شیطان را برایم مجسم می‌کرد. شیطان هم فرشته بود! نماز می‌خواند! برای خدا سجده می‌کرد، اما... امیر هم مصداق بارز یک شیطان بود! نماز شب‌اش پنج دقیقه هم قضا نمی‌شد، ولی مثل شیطان آتش به زندگی من و خانواده‌ام زده بود! برادرم زندگی‌اش را باخته بود؛ پدرم کمرش خم شده بود و مادرم مثل مرغِ پرکنده‌ای میانِ درد دست و پا می‌زد؛ و من در میان دنیای بی‌خبری خودم زندگی می‌کردم؛ دنیایی بین خواب و بیداری عین یک مردۀ متحرک و پسرم... آه از پسرم که قربانی بزرگ این داستان بود، شاید من مقصر بودم که بی‌خبری ناشی از قرص آرام‌بخش را به او ترجیح داده بودم؛ شاید امیر، مقصر بود که پول و منال دنیا را به پسرکی ترجیح داد که هم‌خونش بود، شاید مقصر پدرم ،برادرم و یا همسرش بودند، اما هرکه مقصر بود، شک نداشتم، آرادِ من تقصیری نداشت. پسر معصوم من در نه سالگی پیر شد، او شاهد عینی ماجرا بود. من یا برادرم فقط شنیدیم و زنده سوختیم، اما آراد، الگوی زندگی‌اش را با زندایی‌اش، در تبِ آغوشِ هوس دیده بود و شکسته بود و حتی کلمه‌ای بر زبان نمی‌آورد، پسر من فرو ریخت و یک روز خودش خواست فرزند طلاق باشد. و صد آه که حرص و هوس، چه فتنه‌ها که بر پا نکرده بود! لینک صفحۀ نقد و بررسی سقوط آرزو
  11. نام:دنیای تبعیدی نویسنده:فاطمه راستگو کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه,درام,تاریخی خلاصه این داستان برمیگردد به دوران قبل از انقلاب.عشق ممنوعه دخترکی پاک و معصوم به فردی که هم دین و ایمان او نبود.فردی که ممکن بود مسبب مرگ عزیز ترین افراد در زندگی اش باشد.از سویی نمی توانست عشقش را نادیده بگیرد از سویی دیگر می دانست که باید این عشق سر به مهر بماند.تا اینکه... مقدمه باچه بهانه ای دلم را گرم کنم؟ آنکه رفته است را نمی توان برگرداند. جوری رفته که بهانه ای برایم نمانده. روز و شب انتظارش را می کشم. پنجره اتاقم بی طاقت دیدارت است. غبار دلتنگی دارد تصویرت را از ذهنم محو می کند. بیا و اقلیم وجودم را آرام کن. چادر بر سر می کنم و در ایستگاه منتظر قطار عشق می مانم تا بیایی و چمدان خاطراتت را به دستانم بسپاری. اما نمی آیی. گاهی به چادرم غبطه می خورم. در همه حال در باد می رقصد. در دلتنگی در غم در اندوه می رقصد. اما من چگونه می توانستم آسوده خاطر باشم؟ بیا و مرهم این زخم ها باش. این قلب مدت مدیدی است که بی تو مریض است. من منتظرت می مانم. حتی تا هنگامی که دست هایم از شدت لرزش توان نگه داشتن لیوان را نداشته باشند. شاید غبار سپیدی که موهایم را گرفته باشد سبب شود مرا غریبه فرض کنی. اما من تو را در هر صورتی خواهم شناخت. حتی اگر کمرت از بار سنگین این دنیا خم خورده باشد. حتی اگر عینکی جلوی چشمانت را گرفته باشد. هدف:شرح بی حاصل بودن عشق ناظر رمان: @Bahar00
  12. رمان:فرار از این گمان نویسنده:openworld ژانر:اجتماعی عاشقانه درام خلاصه: درباره ی شقایق دختری که به خاطر جرمی که مرتکب نشده میوفته زندان و چند سال بعد آزاد میشه ولی دیگه هیچ چیزی مثل قبل نیست همه اونو به چشم یه قاتل میبینن و زمانی که به خونه ی جدیدش میره و تموم زندگیش با ورود پیانویی که توی خونشونه با الیاس پسری که صاحب پیانوست عوض میشه جوری که امیدش به زندگی دوبرابر میشه وزندگی بی رنگش دوباره رنگ خواهد گرفت با ورود کسی که غم رو از وجودش پاک میکنه ولی وقتی در آخر میفهمه الیاس.... مقدمه: در هزار تویـــــــی گیر افتاده ام و سعی بر فرار دارم ولـــــــــــــی هرچه بیشتر تلاش برفرار دارم بیشـــــــــــــــتر گـــــــــم میشوم اگر هم فرار نکنم درگذشـــــــــــته گم خواهم شـــــــــــد اکنون من چه کنم؟ در این بـــــــــــیـن این دوراهـــــــــی گیر افتادم که با تو میتـــــوانم فرار کنم با نواختن تو.... ناظر: @Sahar79
  13. نام رمان:کابوس بی انتها نویسنده:massi.251 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان:درام، پلیسی،عاشقانه هدف رمان:زندگی فراز و نشیب های زیادی داره.گاهی لحظه ای برای هممون پیش اومده که فکر میکنیم در نهایت خوشبختی هستیم،ولی خیلی اتفاقی همه چی زیرو رو میشه، ورق برمیگرده،و زندگی یه روی دیگشو به ما نشون میده،طوفانی وارد کار میشه که اسمش سرنوشته.بعضیا وقتی با روی دیگه ی زندگی مواجه میشن زمین میخورن و دیگه پا نمیشن و بعضیا با لجبازی بلند میشن تا همه چی رو درست کنن. شکستن و زمین خوردن یعنی فرصت جدید برای ساختن گذشته و اینده.یعنی یه فرصت که به همه داده میشه تا همه چی رو بهتر از قبل بسازن.توی این رمان لحظات طوفانی زندگی نشون داده میشه.مهره های سفید و سیاه مقابل هم قرار میگیرن تا هر کدوم بهمدیگه نشون بدن که اشتباهاتی دارن و هیچکس بی عیب و نقص نیست.امیدوارم بتونم بااین رمان این لحظات رو به تصویر بکشم. ساعت پارت گذاری:جمعه ها،ساعت نامعلوم خلاصه ی داستان:دریا همت،دختری که از 8سالگی، پاش به گروهک مخفی سازمان یافته ای کشیده میشه و تعلیم میبینه که ماموریت های مختلف رو انجام بده.مهم نیس که اون ماموریت چیه!فقط انجام میده،چون اموزش دیده که فقط اطاعت کنه. سرگردمهدی یحیایی،توی ستاد مبارزه با مواد مخدر کار میکنه و زندگی ارومی داره. قراره که بزودی باکسی که دوستش داره؛ ستوان زیبا کریمی ازدواج کنه.اما شهادت ناگهانی برادرش توی یه ماموریت سّری،باعث میشه مثل اسفند روی اتیش اروم و قرارش رو از دست بده. در این بهبوهه که سرگرد یحیایی دنبال قاتلین برادرش میگرده، کشته شدن دو نفر باعث میشه طوفانی شروع بشه.اولیش؛ رضا هیرمند یه پسر 21ساله معمولی، که شاگرد یه مکانیکیه و دومین نفر؛ سیامک دهیار یه مرد34ساله ی خلافکار که زندانی هستش باعث میشه که همه چی خراب بشه.این دونفر اشخاص خاصی نیستن ولی مرگشون بانی شروع قصه است. قصه ای که یک سرش دریا همت و سر دیگش سرگرد مهدی یحیایی قرار گرفتن ناظر رمان: @ARcher
  14. نام رمان:شهزاده بی عشق نویسنده :elnaz83 ژانر: عاشقانه هدف: علاقه به نویسندگی خلاصه:دختری ساده که در روستای کوچکی همراه خانواده اش زندگی میکند پدر خانواده برای اینکه دیگر توان نداره تنهایی کار کنه زن و بچشو بر میداذه و میره تهران و اما به تهران رفتن کله زندگیو لیلی دختر قصه ی مارو تغییر میده(پایان خوش) مقدمه:همه ی ما وقتی عاشق میشم چشمامون کور میشه و مدام با قلبمون به همه چیز نگاه میکنیم اینبار عشقی اتشینو براتون به تصویر میکشم امیدوارم خوشتون بیاد❣️
  15. نام رمان: آرزوهای بنفش نویسنده:qermezi کاربر 98ia هدف: در زندگی تمامی ما آدم ها نمودار سینوسی در جریانه... گاهی برای پیدا کردن مسیرت باید سر به جاده ای بزنی که قبلا هیچکس ازش عبور نکرده ساعات پارت گذری: صبح ها خلاصه: این داستان و روایت بر حسب برخی اتفاقات واقعی نوشته شده و شخصیت اول داستان ما که اسمش رومیناست بخاطر انتخابات اشتباهش دچار مشکلاتی میشه که باید خیلی از اونارو تنهایی حل کنه و در راستای همین اشتباهات به نقطه ای میرسه که تصمیم می گیره روی داشته های زندگیش قمار کنه......دوستان این رمان درامه و عاشقانست. لینک صفحه نقد و بررسی رمان آرزوهای بنفش ناظر رمان: @MaaRRYYaaM
  16. به نام خدا نام نویسنده: زهرا امیری نام اثر: با هم ولی#ضد هم ژانر: درام، عاشقانه، پلیسی، اجتماعی ساعات پارت گذاری: نا معلوم هدف از نوشتن رمان: بچه پولدارها بدون غم نیستن خلاصه: مسیحا یه پسر 26 ساله که تا حالا غمی نداشته ولی پدرش براش یه شرط میذاره ،شرطی که کلی ماجرا براش درست میکنه ، کلی درد میکشه ، سه تا دختر که به نوبت زندگیشو دگرگون میکنن ، پیشنهاد میشه بخونید نوشته شده توسط کاربر انجمن نودهشتیا __________________________________________________________________________________________ به نام خدا صدای جیغ جیغوی دختری پیچیده بود توی شرکت. از سر و صداش کلافه شدم از، روی صندلیم پاشدم و رفتم طرف در اتاق، بازش کردم و از اتاق خارج‌ شدم. منشی چشمم به من افتاد و ساکت شد. یه دختره که پشتش به من بود داشت سر منشی داد می زد.‌ بدون توجه به دختره رفتم جلو روبه روی منشی ایستادم و‌ گفتم: _اینجا چه خبره؟ منشی از روی صندلیش پاشد و همزمان دخترم برگشت طرف من، یه دختر با قیافه شرقی و معمولی . اخم کردم و به منشی سوالی نگاه کردم که منشی با استرس گفت: _ببخشید جناب مهندس این خانم اینجا رو با تیمارستان اشتباه گرفتن. با حرف منشی برگشتم طرف دختره که با گستاخی تمام زل زده بود به من. انگار آشنا بود ولی یادم نیومد کجا دیدمش. با حالت مسخره ای گفتم: _کجای اینجا شبیه تیمارستانه خانم؟ عصبی نگاهم کرد و گفت: _اولاً تیمارستانی عمته و دوماً من 2 ماهه برای استخدام فرم پر کردم ولی کسی به من جوابی نداده. اگه کار ندارین چرا آگهی میدین؟ اخمم بیشتر شد و کلافه به منشی نگاه کردم و گفتم: _جریان چیه؟ مگه ما استخداممون تموم نشد؟ _ چرا تموم شد جناب مهندس؛ ولی ایشون؛ چون توی گزینش جذب نیرو قبول نشدن ناراضین و ما رو مقصر می دونن. دختره با حرص گفت: _ پس چی که ناراضیم. اصلا تو چکاره ای؟ این خراب شده مگه رئیس نداره که با اون حرف بزنم؟ دیگه داشت زیاد روی می کرد برای همین یه قدم رفتم جلو و با پوزخند گفتم: _رئیس این خراب شده منم، امرتون؟ دختره با تعجب نگاهم کرد انگار باورش نمی شد رئیس شرکت به این معروفی یه پسر جوونه. ابروم رو انداختم بالا و با یه پوزخند که روی لبم نقش بسته بود، بهش خیره شدم. همزمان سامان(بهترین دوستم) از اتاقش خارج شد و یه نگاه مشکوک به ما کرد که من از دختره فاصله گرفتم. با چشم های ریز شده اومد کنارم. یه سری برگه رو گرفت طرفم و گفت: _اینا قرارداد های دبیه. راستی، چیشده مسیح؟ سر و صداها چیه؟ برگه ها رو ازش گرفتم و درحالی که بهشون نگاه می کردم گفتم: _سامان مسئول استخدام مهندس ها تو بودی؟ _آره، چطور؟ با حالت مسخره ای گردنم رو کج کردم و گفتم: _چرا خانم رو استخدام نکردی نمی دونستی خانم ناراحت میشن ؟ _کدوم خانم؟ دوباره با تمسخر به دختره زل زدم و بهش اشاره کردم که سامان برگشت نگاهش کرد. کارد میزدی خون دختره در نمی اومد. سامان با خنده یه نگاه بهم کرد و چشمک زد دوباره برگشت طرف دختره، گفت: _اوه مادمازل حتما اشتباهی شده پوزش می خوام حالا واسه جبران می خواید مهندس کیانمهر رو اخراج کنم شما بری جاش؟ دختره با غیض و عشوه جواب داد: _لطف می کنید. بعدم روبه من یه نیشخند زد. اخم کردم که سامان قهقه زد و برام رقص ابرو رفت. با حالت عصبی دست گذاشتم روی شونه سامان و خطاب به منشی گفتم: _خانم منشی ما مهندس استخدام کردیم نیازی نیست کسی دیگه فرم پر کنه واین خانم هم بفرست بره. بعدم راه افتادم طرف اتاق کارم، در رو باز کردم. دم در وایسادم و روبه سامان که داشت مخش رو می زد گفتم: _مهندس ملکی من تا یه ساعت دیگه نقشه ها رو می خوام پس لطفا برید سر کارتون. _مسیح کوتا بیا! برزخی نگاهش کردم و با تشر گفتم: _فقط یک ساعت وگرنه اخراج، می دونی که شوخی ندارم. بعدم بدون توجه به دختره که داشت حرص می خورد و سامان، وارد اتاق شدم و در رو بستم. رفتم طرف میز کارم و بی حوصله نشستم پشتش. لپ تاپم رو روشن کردم و مشغول وارسی نقشه های هتل سیب توی شیراز شدم. تست ادمین
  17. نام رمان:جنتلمن نویسنده:sanajonz کاربر نود هشتیا ژانر:طنز-عاشقانه-درام-کلکلی هدف:از بچگی دوست داشتم دیده بشم . من این رمان و نوشتم که هم به آرزوم برسم هم لبخند کوچیکی روی لبای جوونای مملکتمون بیارم. خلاصه:داستان درباره سه دختر شیطونه که با ورودشون به دانشگاه،کلی آتیش میسوزونن.از اونور سه پسر چلمنگ که کارشون اذیت کردن دختراست. ناظر رمان: @**hadis**
  18. نام:اگر مانده بودی نویسنده:فاطمه راستگو کاربر انجمن نود هشتیا ژانر:درام،عاشقانه،معمایی،اجتماعی خلاصه: داستان زندگی دختری را روایت می کند که اتفاقات و پستی و بلندی های زندگی جوانی او را به یغما می برد.دلباختگی دخترکی که شاید سال ها پیش این رابطه دو سویه بود اما حال وضعیت تغییر کرده است. حال هر دو در رابطه یک طرفه هستند. دخترک عاشق و دلداده است و در آن سوی دیگر فقط و فقط حس نفرت پرورش می یابد که داستان برمی گردد به سال ها قبل... مقدمه: نمی دانم! نمی دانم کجا هستم. اطرافم را مه فرا گرفته. فردی را می بینم که از دور می آید. قد و قامتش همان بود. من او را از فرسنگ ها دورتر هم تشخیص می دهم. به سمتش می دوم. اما هر چه بیشتر به سمتش می روم دورتر می شود. می خواهم او را ببینم و همه چیز را به او اعتراف کنم و بگویم اگر مانده بودی همه چیز تغییر می کرد. اما او بی رحمانه از من دور می شود. می خواهم او را محکم در آغوش بگیرم و بگویم تو تنها دلخوشی من در این دنیا هستی. بگذار حداقل تو را داشته باشم. زندگی من در این دنیا به گونه ایست که انگار تبعید شده ام. اما باز هم دور می شود. دیگر نمی دوم. می ایستم. دیگر برایم نفسی نمانده بود. این مسیر یک مردش را می خواهد. من مرد این مسیر نبودم. دریغ از آنکه او فقط سرابی بود که بیخود و بی جهت دلم معتکف عشق او بود هدف:شرح حقایق زندگی ناظر: @zhrw._.sl
  19. نام رمان: به رنگ شب نویسنده: Sara.s کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام، اجتماعی منتقد رمان: @N.a25 خلاصه: گاهی میان تقلاهایمان برای نفس کشیدن، زندگی کردن را فراموش می کنیم و زمانی که به خود می آییم، می فهمیم ما روح هایی هستیم که مدت ها پیش مرده بودیم و تنها تظاهر به زندگی می کردیم. داستان زندگی من روایت سرابی بود که تصور می کردم با رسیدن به آن تشنگی ام را رفع می کنم اما در آخر چیزی جز خستگی دویدن، حاصلم نشده بود. برای من او همان ستاره ی دوری بود که تصور می کردم با داشتنش تمام آرزوهایم برآورده می شود اما با نزدیک شدن به آن، تنها بال هایم آتش گرفته بود. من تصور می کردم که بی عطر او نمی توانم نفس بکشم غافل از اینکه اکسیژن خالص برای زنده ماندن را باید جایی دیگر جستجو می کردم و حالا به خاطر حماقت نابخشودنی ام، روزهایم را بی حضور او و به رنگ شب سپری می کردم... لینک رمان: رمان به رنگ شب سخن نویسنده: خیلی خوشحال میشم اگر که بتونم از نظرات و انتقادات سازندتون بهره ببرم در جهت بهتر کردن کیفیت رمان.
  20. نام رمان: به رنگ شب نویسنده: Sara.s کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام، اجتماعی هدف: زندگی میدان جنگی است که بازمانده هایش سرسخت ترین هایش هستند که در اوج ناامیدی از تلاش کردن خسته نمی شوند... به امید این می نویسم که نشان دهم حتی غیرممکن ترین رویاها نیز قابل تحقق هستند... ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: وقتی به گذشته می اندیشم می بینم که جایگاه او در داستان زندگی من روایت سرابی بود که تصور می کردم با رسیدن به آن تشنگی ام را رفع می کنم اما در آخر چیزی جز خستگی دویدن، حاصلم نشده بود. برای من او همان ستاره ی دوری بود که تصور می کردم با داشتنش تمام آرزوهایم برآورده می شود اما با نزدیک شدن به آن، تنها بال هایم آتش گرفته بود. من تصور می کردم که بی عطر او نمی توانم نفس بکشم غافل از اینکه اکسیژن خالص برای زنده ماندن را باید جایی دیگر جستجو می کردم و حالا به خاطر حماقت نابخشودنی ام، روزهایم را بی حضور او و به رنگ شب سپری می کنم... کلیپ رمان به رنگ شب صفحه ی نقد رمان ناظر: @Lilic
  21. نام رمان: شکوفه های گیلاس نویسنده: dorsaa5619 ژانر: درام _ اجتماعی هدف: گاهی فکر میکنیم که زندگی به آخر رسیده و توی سرنوشتمون به جز تلخی ها چیزی نوشته نشده! اما باید حتی شده دقیقه ای فکر کنیم و به اطرافمون نگاه کنیم. بعدش ، از جامون بلند بشیم و با لبخند به راه پیش رومون نگاه کنیم و با خودمون بگیم:«با کمی شنا کردن ، از رودخونه ی پرخروش نجات پیدا میکنم و به خشکی میرسم!» ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: چهار دختر ، در مکانی حیاتشان را میگذرانند که با اماکن امثالش ، فرق های بسیاری دارد!آنجا قبلا همانند بهشت بود و طعم زندگی در آن به شیرینی عسل بود...اما تنها با سفر کردن یک انسان به سفری که راه بازگشت ندارد ، بهشت به جهنم و عسل به زهرمار تبدیل میشود! حالا ساکنین آنجا چه باید کنند؟چگونه خود را از منجلاب بیرون بکشند؟ خدا چه خواهد کرد؟ راهی برای نجات جلوی پاهایشان قرار میدهد یا یک فرشته ی نجات را سراغشان میفرستد؟ سرنوشت دختران چه میشود؟ آیا آنها هم میتوانند مثل خیلی از هم جنسان خود طعم خوشبختی را بچشند؟ ناظر رمان: @MAR_YAM
  22. نام رمان:جنتلمن نویسنده:novelsinکاربر نود هشتیا ژانر: طنز، عاشقانه زمان پارت گذاری:نامعلوم هدف: از بچگی تخیلی بودم و دوست داشتم دیده بشم . من این رمان و نوشتم برای دیده شدن . خلاصه:سه دختر شیطون که با رفتنشون به دانشگاه کلی آتیش میسوزونن و همرو آسی میکنن ، از اونورم سه تا پسر چلمنگ که کارشون اذیت کردن دختراست.... ناظر رمان: @**hadis**
  23. نام دلنوشته:تنهایی های من نام نویسنده:PARISA1383 خلاصه: رمقی ندارد این دلم برای زندگی وحتی دیدن تو مانند بلبلی در قفس مانده ام
  24. نامرمان:انتقام به سبک عاشقانه نویسنده:elnaz05 کاربر انجمن نودوهشتادیا ژانر:عاشقانه_درام_انتقامی هدف:عاقبت به این نتیجه میرسیم که حضورِ بعضی‌ انسانها در زندگی ما آنقدر پوچ و بی‌ معنا بوده که جای خالی‌ آنها را فقط همین نبودنشان پر میکند! عشق پراز معنا است اینبار عشقی متفاوت را تجربه میکنیم. عشقی که انتقامی شیرین را بدنبال دارد.با نوشتن این رمان عشقی پرازجنون و سختی براتون به تصویر میکشم. خلاصه:داستان در مورد پسری به نام ماکان است که بدنبال انتقام گرفتن از مردی به نام شاهین است اما نقط ضعف ان مرد دخترش است که ماکان سعی دارد با له کردن روح و جسم دختر شاهین ان را عذاب دهد. اما چرا میخواهد انتقام بگیرد؟چرا از شاهین بدش میاید؟رمان از زمان انتقام گرفتن ماکان شروع میشه. ساعت پارتگذاری:هرشب ساعت7 ناظر: @sarajaberi
×
×
  • جدید...