رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'ترسناک'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار طراحی جلد
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • تالار ويراستاری
    • کتابهای کاربران 98iia
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
  • سینما و تئاتر
  • مشکلات سایت
  • متفرقه
  • عکس
  • عمومی
  • نودهشتیا
  • نگارنده ها +++ چالش +++
  • نگارنده ها موضوع هاروزای زندگی
  • نگارنده ها برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • نگارنده ها خبر بد
  • نگارنده ها دوست ها
  • نگارنده ها چالش رمان خونا
  • نگارنده ها فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • نگارنده ها بی وفایی
  • نگارنده ها این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • نگارنده ها خونه ی متروکه
  • نگارنده ها آرزو
  • نگارنده ها حق انتخاب
  • نگارنده ها اسم
  • نگارنده ها ماشین زمان
  • نگارنده ها مردن
  • نگارنده ها آینه و احساسات
  • نگارنده ها حال بد
  • نگارنده ها نظرات
  • نگارنده ها عکس
  • نگارنده ها خدا
  • نگارنده ها زندگی حیوانی
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ
  • #رمان_بخوانیم قوانین گروه
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها سحر
  • رمان نویسان کوچک خوش آمدید
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها همه کاربران
  • ده شصتيا دهه شصتيا جمع شيد
  • دیونه بازی موضوع ها
  • کلوپ وحشت تالار وحشت
  • یادگیری زبان ترکی استانبولی ( با تدریس سحــر راد ) درس 1
  • ☠️ماوراء☠️ معما 💖
  • ☠️ماوراء☠️ پاسخ گویی به سوالات شما ❤
  • ☠️ماوراء☠️ همه چیز درمورد جن ها
  • ☠️ماوراء☠️ دیزنی لند ☠️
  • ☠️ماوراء☠️ سرگرمی
  • دلنوشته قوانین ثابت گروه
  • دلنوشته اجرایی شدن ایده برای نقد دلنوشته‌های کامل شده
  • دلنوشته دلنوشته‌های کامل شده
  • گروه بانمکا موضوع ها باحال ترین سوژه
  • گروه بانمکا موضوع ها باحال ترین سوژه
  • گروه بانمکا موضوع هالقب های فوق بامزه
  • خواننده ها و نویسنده های برتر سرگرمی
  • خواننده ها و نویسنده های برتر رمان ها
  • خواننده ها و نویسنده های برتر گالری عکس
  • خواننده ها و نویسنده های برتر رمان هر 2 هفته
  • خواننده ها و نویسنده های برتر موضوع ها

دسته ها

  • Files
  • کلوپ وحشت فایل
  • کلوپ وحشت فایل
  • گروه بانمکا فایل
  • تئوریست ها اینجان جهان واقعا سال ۲۰۱۲ تموم شد!

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


کاربر

37 نتیجه پیدا شد

  1. نام رمان: کی می تونه باشه؟ نویسندگان: گروه رمان نویسان آسمان من اعضای گروه: @Mobina003, @Ana_rad, @sarvin,@Narges85, @آندیا، @mahgol ساعات پارت گذاری: نامعلوم ژانر: معمایی، هیجانی، ترسناک هدف: بعضی وقت ها ممکنه راز هایی تو گذشته باشه که ما ازش بی خبریم ...اما یادتون باشه که بلاخره یه روزی ابن راز برملا میشه و این روز هم برای ما امروز... @Narges85 خلاصه: تاحالا توی عمرتون روح دیدید؟ یا جنی چیزی؟ ما بدتر از این ها رو دیدیم و تجربه کردیم؛ بدتر یعنی اینکه ما دیدیم که چقدر آدم ها بدجنس هستند . حتی با اعضای خانوادشون! حتی با هم خون خودشون. این اتفاق ها برای ما افتاد و هنوز هم هر شب منتظر حادثه ای هستیم و ترس در بدنمون مونده و عجین شده! این ترسناک که حس کنی کسی داره نگاهت می کنه! اونم هر دقیقه و هر ساعت! ولی هیچ کسی باور نداره که این اتفاقا برای ما افتاده! شما چی؟ حرف مارو باور می کنید؟ به نظرتون کی می تونه باشه؟؟ @Ana_rad ناظر: @Fateme00 مقدمه: ما شش نفر هستیم... شش زندگی... شش قربانی... قربانی به خاطر یک اتفاق... تلاش می کنیم برای یک زندگی عادی... ما تاوان پس می دهیم... تاوان اشتباه یک نفر... مقصر کیست؟ باید دنبال کسی یا چیزی باشیم که زندگی ما را ویران ساخته است! یعنی او که می تواند باشد؟ @sarvin
  2. Parmida

    عکس ترسناک

    نگارش 1.0.0

    2 دریافت

    میگم تا حالا شده توی زندگیتون احساس کنید که یه کسی رد میشه از یه جایی ولی بعد میفهمید که کسی اونجا نیست و فکر میکنید که توهم زدید؟ خب من در ۷روز هفته هشت روزش رو اینطوریم شما چطور؟
  3. نام رمان:دیوونه کننده نام کاربری نویسنده:Vampiro(فاطمه محمدی) هدف: عشق هیچوقت نباخته و از اونجایی که خدا عشق مطلقه پس نمی‌ذاره ببازی امیدوار باش به خدا. ساعات پارت گذاری:نامعلوم خلاصه رمان دیوونه کننده:رمان در مورد پسری به اسم مسیح که پس از اتفاقاتی ترسناک و عجیبی که براش بوجود می یاد می فهمه که بیشتر وجودش انسان نیست ولی کدوم اتفاق؟کدوم تغیرات؟چرا اینجوری شد؟جواب فقط سه کلمه است حقیقت دیوونه کننده ولی کدوم حقیقت؟بامن همراه باشید تا بفهمیم برای مسیح چه اتفاقاتی میفته و بفهمیم این حقیقت دیوونه کننده چیه؟ صفحه رمان من چند تا پست اول رو میذارم هروقت هم که بتونم پارت جدید میذارم
  4. Adler

    ماورو

    این رمان در مورد یه پسره گوشه گیرو بی خیال که بعد از مدتی با اتفاقاتی عجیب روبهرو میشه و تصمیم میگیره با موجوداتی که اذیتش می کنن مقابله کنه
  5. نام داستان: یک شب تلخ۲ ژانر: واقعی، ترسناک به قلم: نازنین براتی کاربر انجمن نود و هشتیا خلاصه: در یک شب تلخ یک خواندید که چه اتفاقاتی در آن خوابگاه مخوف افتاد و من چه احنمالات خطرناکی را پشت سر گذاشتم! همه فکر می کردند که تمامی این ماجرا ها، تاثیرات فیلم های ترسناک و یا زاییده تخیلات فانتزی بنده ست. ولی تنها کسی که می تواند باور کند آن شب، در آن خوابگاه چه چیزهایی دیده شد و چه اتفاقاتی افتاد، تنها خودم هستم و خودم. دو سال از آن شب گذشته بود که یک شب تلخ۲، خود به خود رقم خورد. مقدمه: همچنان می گویم آن ها وجود دارند، واقعی هستند؛ اما کسی باور نمی کند، مثل همیشه! خدایا خودت میدانی و خودم! پس هیچ هراسی ندارم از این بابت، نگه دارم باش!♡ *نکته* یک شب تلخ دو هیچ ارتباطی به جلد یک این داستان ندارد و کاملا این دو داستان، از یک دیگر متمایز هستند! لینک یک شب تلخ۱: لینک صفحه نقد:
  6. نام رمان:دخترک سوخته نام نویسنده:شکینا کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه،تخیلی،ترسناک،معمایی هدف:تقویت قلم ساعات پارت گذاری:نامعلوم ناظر: @hellgirl خلاصه: هشت ماه قبل ، به دلایل نامشخصی ، دخترکی دچار سوختگی هشتاد درصد می شود. حالا بعد از گذشت هشت ماه ، صورتک جدیدی بر چهره ی دخترک قالب شده است اما .. چهره ، صورت یک فرد معمولی نیست ، بلکه .. صورت یک گرگینه است و همین مسئله دخترک را در گودالی از مشکلات پرت می کند. مقدمه: او را داخل اتاق می اندازد و درش را محکم می بندد. دخترکِ بر روی زمین افتاده ، خودش را روی زمین می کشد و با ضربه های مشت سعی در باز کردن دارد اما ... در کسری از ثانیه بوی بنزین پخش و صدای روشن شدن فندک به گوش می رسد. گیج و منگ به اطرافش نگاه می کند ، درک قضایا برایش سخت است تا زمانی که داخل اتاق آتش می گیرد. دیگر راهی برای فرار نیست ، تقلا همه چیز را سخت تر می کند و حال دخترک دچار سوختگی هشتاد درصد شده است و زیر لبش فقط یک کلمه جاری می شود. من دخترک سوخته ام.
  7. Dani_66

    رستاخیز / DANI_66

    نام داستان:رستاخیز نویسنده: DANI_66کاربر نودهشتیا ژانر: درام ترسناک ساعت پارت گذاری:نامعلوم هدف : آشنایی با دیگر موجودات و تاریکی های جهان هستی خلاصه : بعضی از کارها بعضی از حرف ها وبعضی از رفتار ها اگر هیچ وقت اتفاق نمی افتاد شاید داستان زندگی خیلی از افراد به گونه ای دگر بود. کتاب رستاخیز مردگان یکی از آن کتاب هایی است که اگر هیچ گاه نوشته نمی شد قطعا اعتقادات و جان خیلی ها در امان بود اما هرکس با نزدیک شدن به این کتاب با جان خود بازی می کند و بهتر آن است که هیچ وقت هیچ وقت سر از طلسم ها و دنیای پر رمز وراز و وحشتناک این کتاب در نیاورید و به آن نزدیک نشوید بخاطر آنکه قطعا پایان خوبی ندارد. لینک داستان رستاخیز
  8. [پیانوی نفرین شده] نویسنده:xXianaXx ژانر:ترسناک،طنز،عاشقانه هدف:بعضی از افراد ، خودشون علاقه زیادی به دنیای ماوراء دارن و با پای خودشون باعث میشن به عمیق ترین سیاه چال عمرشون بیفتن!توی این سیاه چال هرچقدر تلاش برای نجات کنن بیشتر فرو می رن به طوری که روزی هزاران بار آرزوی مرگ میکنن ولی حتی اگه بخوان خودکشی هم بکنن نمیشه!این رمان صرفاً جهت روشنگری مردم در این رابطه هست. ظاهربین نباشیم.... ساعات پارت گذاری:نامعاوم خلاصه: رویان و رایان برادر دوقلوش خیلی سرتق و به قول خودمون کله خرن!واسشون اینکه مادرشون به خاطر شغلی که انتخاب کرده بودن مرده مهم نیست!در واقع بی احساس هم هستن ولی برای هم دیگه جون میدن دو قلوهایی که دنبال ماجراجویی و هیجان بودن و به صورت اتفاقی در یکی از مهمونی های دوستانشون متوجه میشن یه جایی توی کوه های اطراف شمال در ایران یه دانشکده مخفی به اسم ماورای طبیعی وجود داره که از قضا پدرشون استاد اون دانشگاه بوده و متاسفانه.... مقدمه:بلند جیق میزنم و به دویدن ادامه میدم!صدای زوزه گرگ و درخت های سر به فلک کشیده باعث وحشت دو چندانم میشه!یهو احساس میکنم به شدت به بالا کشیده میشم!طوری که انگار از جسمم خارج شدم...چندین گرگ رو میبینم که به سمت جسم بی جونم حمله میکنن ، جیغای ممتددم باعث میشه دیدم تار شه و بیشتر از این شاهد دریده شدن بدنم به دردناک ترین روش ممکن نباشم....
  9. نام رمان:دیوونه کننده نام کاربری نویسنده: Vampiro(فاطمه محمدی) ژانر: ترسناک،معمایی،هیجانی هدف:عشق هیچوقت نباخته و از اونجایی که خدا عشق مطلقه پس نمی‌ذاره ببازی به خدا امیدوار باش. ساعت پارت گذاری:معلوم نیست خلاصه رمان:رمان در مورد پسری به اسم مسیح که پس از اتفاقاتی ترسناک و عجیبی که براش بوجود میاد حقایقی رو میفهمه که براش قابل هضم نیست ولی کدوم اتفاق؟ کدوم تغییر؟ چرا اینجوری شد ؟ تمام این جواب ها فقط دو کلمه است حقیقت دیوونه کننده ولی کدوم حقیقت؟با من همراه باشید که بفهمیم این حقیقت دیوونه کننده چیه؟ لینک صفحه نقد: ناظر رمان: @Helen
  10. رمان خانه شوم (نویسنده hellgirlکاربر نودوهشتیا ) رمان خانه شوم لینک دانلود فایل ورد رمان (http://uplod.ir/j1lcqie5pucg/romant.docx.htm)
  11. نام رمان: سرنوشت لجباز نویسنده: Narges85 _ mahgol کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ترسناک _ هیجانی هدف: نوشتن افکار درون ذهنم ساعات پارت گذاری: نا معلوم خلاصه: افرادی هستند که در گذشته اتفاق های بدی برایشان افتاده است و انها در فکر انتقام هستند حتی بعد از مرگ . حالا این افراد زندگیه چهار شخصیت رمان ما را به ترسناک ترین شکل تحت تاثیر قرار میدهند ولی در همین حین اتفاق های شیرینی می افتد لینک صفحه ی بررسی و نقد رمان سرنوشت لجباز : بررسی و نقد رمان سرنوشت لجباز
  12. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان : کلبه ی راز آلود نام نویسنده : imshkm کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : ترسناک ، تخیلی ، عاشقانه ، راز آلود هدف : علاقه به نوشتن ساعات پارتگذاری: نامعلوم خلاصه : داستان در مورد پسری به اسم بارمان است که به دلیل کنجکاوی خودش ، پایش را در کلبه ای می گذارد که معمولی نیست. اتفاقات وحشتناکی بعد از ورودش به کلبه رخ می دهد و همین مسئله باعث می شود که او حقیقت بزرگی را در مورد زندگی اش بفهمد. مقدمه : من بارمانم !؟ بارمانی از جنس مرگ و شاید هم از جنس زندگی ! من زاده ی مرگم ، شاید هم زاده تاریکی ! من بارمانم ! بارمانی که حقیقت زندگی اش ، در قلب یک کلبه مدفون شده است و حال ... بعد از بیست و چهار سال همه چیز معلوم می شود. ناظر : @_Zeinab_
  13. نام داستان:زندگی ما می تواند زیبا باشد جلد دوم نویسنده: DANI_66کاربر نودهشتیا ژانر: درام ترسناک عاشقانه روانشناسی ساعت پارت گذاری:نامعلوم هدف:.... خلاصه:.. تزندگی ما می تواند زیبا تر باشد. جلد دوم
  14. دوستم عاطفه بهم زنگ زد جواب دادم گفت جلو در خونتونم زنگو میزنم صداش در نمیاد کلیدو بنداز پایین درو باز کنم پنجره رو باز کردم دیدم وایساده جلو در ورودی داشت نگام میکرد منتظر بود کلید رو بندازم...رفتم کلیدارو آوردم انداختم پایین رو کاناپه جلو تلویزیون لم دادم منتظر موندم که بیاد...محو فیلمی شدم که داشت پخش میشد صدای خنده ام کل خونه رو گرفته بود اینقدر که فیلمش برام خنده دار و بامزه بود.. به خودم اومدم دیدم نیم ساعت گذشته و عاطفه نیومده بالا هنوز...این دختره کجا مونده پس زنگ زدم بهش طول کشید تا جواب بده...گفتم عاطفه کجایی؟؟ گفت تو هتل گفتم هتل رفتی چیکار چرا نیومدی بالا گفت کدوم بالا گفتم زهرمار لوس نشو گفت چی میگی گفتم مگه کلیدارو ننداختم برات بیای بالا گفت دیوونه شدی تو که میدونی من کیشم همین دیروز رسیدم...یادم افتاد دیروز لایو گذاشته بود که کیش بود...گفتم عاطفه مسخره مو به تنم سیخ شد منو نترسون همین الان دیدمت پایین خونه وایساده بودی...اونم صداش پر ترس شده بود گفت داری منو میترسونی اینا چیه که میگی...دلم ریخت...داره چه اتفاقی میوفته...صدای زنگ در اومد سراسیمه رفتم جلو در از چشمی نگاه کردم دیدم عاطفه است اما گوشی دستش نبود...صدای عاطفه پیچید تو گوشیم..گفت داری گوش میدی؟میگم چیشده؟ ...همون لحظه صدای چرخش کلید تو قفل در اومد تپش قلبم اومده بود رو هزار درو از بالا قفل کردم و دوییدم سمت اتاق در اتاقم از پشت قفل کردم..صدای باز شدن قفل دوم تو سکوت خونه پیچید عقب عقب داشتم از در دور میشد...صدای پاهاش که محکم رو زمین کوبیده میشد تپش قلبم رو بالاتر میبرد همینطور که عقب عقب راه میرفتم پام گیر کرد به لبه ی تخت...افتادم رو زمین...نمیتونستم از جام بلند بشم...نمیتونستم نفس بکشم ...صدای در اومد چند بار دستگیره ی درو بالا پایین کشید...در باز نشد...داشت به در اتاق ضربه میزد...صدام زد:فاطمه درو باز کن میخوام بیام داخل از(صداش داشت تغییر میکرد)چی میترسی دختر خوب(تن صداش داشت ترسناکتر میشد)فقط میخوام بیام پیشت...سرم داشت منفجر میشد قلبم داشت از جا کنده میشد...ساکت شد دیگه حرف نمیزد هیچ صدایی نمیومد فقط صدای قلبم رو میشنیدم که انگار میخواست از جا کنده بشه با صدای تق تقی که انگار به شیشه میخورد بدنم منقبض شد...نمیتونستم تکون بخورم دوباره صدا اومد بدن بی حس شدمو کشوندم گوشه ی دیوار سرمو برگردوندم سمت پنجره پرده ها جلوی دیدمو گرفته بودن..‌میدونستم صدای برخورد چیزی روی شیشه ی پنجره است اما نمیتونستم بلند شم و نگاه کنم چشمامو بستمو پلکم رو روی هم فشار دادم به گلوم چنگ انداختم تا شاید بتونم نفس بکشم دوباره صدای تق تق شروع شد نمیتونستم چشمامو باز کنم...صدایی اومد انگار کسی داشت پرده رو میزد کنار چشمامو فورا باز کردم پرده ها بدون اینکه کسی کنارشون بزنه حرکت میکردن...صدای تق تق شدید تر میشد...قلبم داشت منفجر میشد...عاطفه سرشو تکیه داده بود به شیشه و با چشاش زل زده بود بهم:درو باز نکردی از پنجره اومدم...این صدای عاطفه نبود اما قیافش خود عاطفه بود.. صدای خورد شدن شیشه ها میومد و عاطفه همینجور با چشاش زل زده بود بهم...شیشه ها داشت میشکست با صدای انفجار مانند شکستن کل شیشه چشمامو بستم پلکامو روی هم فشار میدادم جونی برام نمونده بود‌..بدنم یخ کرده بود...چند ثانیه همه جا ساکت شد...که گرمای نفس کشیدنش رو روی صورتم حس کردم...سرم رو به دیوار فشار دادم توی دلم فریاد کشیدم:خدایا خودت بهم کمک کن اما نمیتونستم حرف بزنم نمیتونستم فریاد بکشم صدام در نمیومد...صدای نفسهاش بیخ گوشم بود:چشماتو باز کن پلکامو بیشتر روی هم فشار دادم توی دلم بازم اسم خدارو فریاد زدم..‌.انگشتاشو گذاشت روی چشمام...چشمام سوخت چشمام داره میسوزه میخوام چشمامو باز کنم اما نمیتونم همه جا سیاهه هیچ جارو نمیبینم چشام داره میسوزه داره چه بلایی سرم میاد.. با آخرین تلاشم تونستم یک کلمه بگم...کمک...دست کسی رو روی پاهام احساس کردم...انگار ناخوناش بلند بود...خیلی بلند...تنها تلاشم واسه حرف زدن ختم میشد به صدای ناله ای که انگار از ته چاه میومد...حس کردم دارم بلند میشم انگار توی خلاء بودم...صدای ترسناکی که به عمرم نشنیده بودم داشت اسممو صدا میزد هیچ جارو نمیدیدم اما حس میکردم توی ارتفاعم و از زمین خیلی فاصله دارم لعنتی چرا صدام بالا نمیاد چرا نمیتونم حرف بزنم چرا بدنم تکون نمیخوره...با یه آدم مرده هیچ فرقی نداشتم...فقط میشنیدم...نکنه مردم؟نکنه آخرتی که میگن اینه؟..چشمامو باز کردم داشتم نفس نفس میزدم...وای خدایا شکرت همه ی اینا خواب بود؟ همه جا تاریک بود فقط نور آبی چراغ خواب نشون میداد که تو اتاق خوابم...همه جا ساکت و آروم بود فقط صدای تیک تاک ساعت به گوش میخورد...گوشیمو از روی پاتختی برداشتم ساعت ۲ شب بود...بلند شدم رفتم آشپزخونه آب بخورم دم اپن وایساده بودمو داشتم آب میخوردم...حس کردم کسی پشتم ایستاده...روموفورا برگردوندم...هیچکس نبود...همش تاثیرات خوابیه که دیدم...رفتم همه ی چراغای خونه رو روشن کردم...روی کاناپه دراز کشیدم...نمیتونستم برم تو اتاق میترسیدم...سعی کردم بخوابم اما نتونستم کنترلو برداشتم...حداقل یه فیلم ببینم تا وقتی خوابم میبره..تلویزیونو روشن کردم...نفس تو سینه ام حبس شد...همون صحنه ی خوابم بود...عاطفه رو تو تلویزیون نشون میداد که پیشونیشو تکیه داده بود به شیشه و زل زده بود به من درجا تلویزیون رو خاموش کردم ...نفس کشیدن برام سخت شده بود...ترس کل وجودم رو گرفته بود...بزور از جام بلند شدمو با قدمای بلند و سریع خودمو رسوندم به گوشیم...توی مخاطبین اسم عاطفه رو آوردم...اما ترسیدم بهش زنگ بزنم...نمیتونم به عاطفه زنگ بزنم...رفتم روی اسم امین...برادرم...زدم رو تماس...اما تماس برقرار نشد...چندبار دیگه دکمه ی تماس رو فشار دادم...کار نمیکرد...رفتم تلفن خونه رو برداشتم...تلفن قطع بود...دستم رو به دیوار گرفتم که تعادلم حفظ بشه...هیچ راهی برام نمونده بود..‌شالی که جلوی در ورودی آویزون بود رو برداشتم سرم کردم...رفتم بیرون...در واحد بغلی رو زدم...حالا اگه باز کردن چی بگم...میگن دختره دیوونس آبروم میره...چند بار درو زدم باز نکردن ناچارا زنگو چند بار فشار دادم باز نکردن...از پله ها سرازیر شدم...در همه ی خونه ها رو زدم...هیچکس درو باز نمیکرد...به طبقه ی همکف رسیده بودم...نگاهم به در شیشه ای ورودی خورد...از صحنه ای که دیدم نفسم تو سینه حبس شد...به در نزدیک شدم...بیرون مجتمع همه چی آتیش گرفته بود... از در زدم بیرون...اینجا چرا اینجوری شده...اطرافمو نگاه کردم...چشمم خورد به کسی که رو به پشت روی زمین افتاده بود...دقیقا پایین پنجره ی خونه ی من...همونجایی که توی خوابم عاطفه وایساده بود و منتظر بود بهش کلیدارو بدم...با قدمای سنگین بهش نزدیک شدم...لباساش شبیه لباسای من بود...تپش قلبم تند شده بود...بدنم میلرزید...بهش نزدیک شدم...کنارش زانو زدم...سرش رو برگردوندم سمت خودم...ماتم برد...قلبم از حرکت ایستاد...اینکه...اینکه منم...من...من...من ....من مردم؟؟؟؟من...من مردم...(پایان) توضیح:سلام دوستان این داستان اولین داستان ترسناکی هست که نوشتم و چند نفری که خوندنش و براشون جذاب بود تشویقم کردن و با پیشنهاد یکی از دوستای نزدیکم وارد نودهشتیا شدم که نوشته هام رو با بقیه به اشتراک بزارم و تجربه ام بالا بره...ممنونم که تا آخرش رو خوندین خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم و در آخر اینکه این داستان رو صرفا برای نودهشتیا ننوشتم و از داستان های بعدیم فقط وقتم رو صرف نوشتن برای همین سایت با همین کاربری می کنم...
  15. قبرستان قدیمی یهودیان (Old Jewish Cemetery)، پراگ، جمهوری چک نزدیک به چهار قرن، بین سال های ۱۴۳۹ تا ۱۷۸۷، در قبرستان یهودیان مراسم خاکسپاری مردگان انجام شده است. در این قبرستان نسبتاً کوچک تقریبا ۱۰۰٫۰۰۰ نفر دفن شده اند اما تنها ۱۲٫۰۰۰ قبر در آن وجود دارد. مسئولین قبرستان روی قبرهای قبلی خاک ریخته و مرده دیگری را روی آن دفن کرده اند. در برخی از نقاط قبرستان بیش از ۱۲ قبر روی هم قرار گرفته است. به مرور زمان این خاک های روی هم انباشته شده فرو ریخته و اجساد و سنگ قبرهای زیرین بیرون افتاده اند. سنگ قبرهای قدیمی به سنگ قبرهای جدیدتر فشار آورده و آن ها را کج کرده اند. در نتیجه نمای این قبرستان بسیار غیرطبیعی و البته ترسناک شده است.
  16. Tiana_joon

    لباس عروس نفرین شده

    سال ۱۸۴۹ دختری به نام آنا بیکر از خانواده‌ای ثروتمند، عاشق آهنگری فقیر از طبقات فرودست جامعه شد. اما در این میان پدر دختر، اِلیس بِیکر، با این ازدواج موافقت نکرده و مرد جوان را واداشت تا خانه و زندگی خود در ناحیه آلتونا (Altoona) در ایالت پنسیلوانیا، رها کرده و ترک دیار کند، از سوی دیگر دخترش را نیز در خانه حبس کرد. آنا از بعد از این حادثه، کینه‌ی پدرش را به دل گرفت و تا زمان مرگش در سال ۱۹۱۴ این خشم و عصبانیت را رها نکرده و بدون آنکه ازدواج کند از دنیا رفت. قبل از تمامی این رویدادها، آنا لباس عروس زیبایی انتخاب کرده بود تا در روز ازدواجش به تن کند، اما از آنجایی که این اتفاق هرگز رخ نداد، دختری از خانواده‌ی محلی به نام الیزابت دیزارت به جای او این لباس را پوشید، اما در عوض تمام عمرش را در حسرت سپری کرد. سال‌ها بعد لباس به خیریه اهدا شد و سرانجام عمارت بیکرها هم به موزه تبدیل شد. لباس عروس نیز در کمدی شیشه‌ای و در اتاقی که قبلا متعلق به آنا بیکر بود، آویزان شد. گفته می‌شود که لباس گاهی به صورت خودبه خودی حرکت می‌کند، و لباس از سویی به سوی دیگر تاب می‌خورد،گویی عروسی جوان روبروی آینه ایستاده و لباس را به تنش امتحان می‌کند. تمام کسانی که برای تحقیق به سراغ لباس آمده و آن را از نظر ماورایی و ارتباطات خاص مورد بررسی قرار دادند، در نهایت دست خالی بازگشتند. هنوز هیچ کسی نتوانسته توضیحی قانع کننده در مورد این حرکت‌های خودبخودی ارائه کند. شاید این در نهایت آنا بیکر است که لباسش را مطالبه می‌کند.
  17. عروسک های زیادی در دنیا وجود دارند که ادعا می شود روح صاحبان شان یا حتی شیاطین را تسخیر کرده اند. مجله همشهری سرنخ - ندا بهجتیان: عروسک های زیادی در دنیا وجود دارند که ادعا می شود روح صاحبان شان یا حتی شیاطین را تسخیر کرده اند. همیشه با شنیدن جمله «براساس داستان واقعی» در ابتدای یک فیلم ترسناک، وجودمان به لرزه می افتد. داستان عروسک هایی که توسط شیاطین یا ارواح تسخیر شده اند باورنکردنی است اما افراد زیادی هستند که ادعا می کنند همین عروسک های به ظاهر آرام، زندگی شان را تبدیل به کابوس کرده اند و نمی توانند از دست آن ها رها شوند. حتی بعضی از این عروسک ها در موزه ها درون محفظه هایی با درجه ایمنی بسیار بالا نگهداری می شوند تا نتوانند آسیبی به کسی برسانند. عروسک مشروط وودو زامبی عروسکی بود که صاحبش ادعا می کرد توسط ارواح تسخیر شده است، این عروسک توسط یک زن تگزاسی به نام سارا مارینز از سایت ای بی خریداری شد. وودو در نیواورلئان ساخته شده و فروشنده برای خرید آن قوانین خاصی را مشخص کرده بود اما سارا پس از خرید به هیچ کدام از آن قوانین عمل نکرد. مدتی گذشته که وقایع عجیبی برای سارا آغاز شد، شب ها کابوس های وحشتناک می دید و صبح ها وقتی از خواب بیدار می شود تمام بدنش پر از زخم و کبودی بود. در این شرایط سارا تصمیم گرفت بار دیگر وودو زامبی را در ای بی بفروشد، مدت زیادی طول کشید تا بالاخره یک خریدار پیدا شد اما روز بعد خریدار تماس گرفت و گفت که بسته پستی خالی برای او فرستاده شده است. وودو بار دیگر پشت در خانه سارا پیدا شد. هنوز سارا نتوانسته این وودو را از خانه خود خارج کند و هر بار عروسک به شکلی عجیب پشت در خانه اش ظاهر می شود. روح مرگ در چشمان عروسک در سال های 1840 گروه های بسیار زیادی از مردم آمریکا خانه های خود را در شرق به مقصد اورگان و کالیفرنیا ترک می کردند، «دونر پارتی» نیز یکی از همین گروه های مهاجر بودند که به سرپرستی فردی به نام جرج دونر به سمت کالیفرنیا حرکت کردند. پتی رید، کودک هشت ساله و خانواده اش از اعضای گروه دنر پارتی بودند که در راه اتفاقات بسیار بدی برای آن ها رخ داد. به خاطر بعضی اشتباهات، آن ها راه را گم کردند و تمام زمستان را در سرمای «سییرانوادا» و در میان برف محبوس شدند. وضعیت آن ها آن قدر سخت و بحرانی شده بود که ابتدا با خوردن تکه های کوچک و نازک چرم، سپس موش ها و استخوان ها و در نهایت با خوردن یکدیگر تلاش کردند جان خود را نجات دهند. در میانه راه از همه مهاجران خواسته شد وسایل اضافه خود را دور بریزند تا بارشان سبک تر شده و راحت تر به راه شان ادامه دهند. خانواده رید هم از دخترشان خواستند که تمام اسباب بازی هایش را دور بریزد. پتی به حرف آن ها گوش کرده و تمام اسباب بازی ها به غیر از عروسک محبوبش را دور انداخت. او عروسکش را زیر لباس هایش پنهان کرد تا کسی آن را نبیند. تعداد زیادی از افرادی که در دنر پارتی بودند جان خود را از دست دادند و پتی تنها کودکی بود که در این گروه زنده ماند. بسیاری از مردم ادعا می کنند روح عروسکی که پتی حاضر نشد آن را دور بیندازد، خانواده رید را از مرگ نجات داد و آن ها از معدود خانواده هایی بودند که بالاخره به سلامتی به سن خوزه رسیدند. عروسک پتی اکنون در موزه تاریخی ساکرامنتو در کالیفرنیا قرار دارد و بسیاری آن را عروسک مرگ می نامند زیرا معتقدند زمانی که در چشمان عروسک نگاه می کنند می توانند زجری را که افراد گروه در زمان مرگ کشیده اند ببینند. نفرین مخفی در موها داستان اوکیکو از آن جا آغاز شد که در سال 1918 پسری هفده ساله به نام ایکیچی سوزوکی آن را از یک نمایشگاه برای خواهر دو ساله اش به عنوان سوغاتی خرید. قد عروسک حدود 40 سانتی متر بود و یک کیمونوی سنتی ژاپنی به تن داشت، صورتش از جنس چینی بود به همین خاطر چشمان درشت و سیاهش خیلی نمایان بودند. خواهر ایکیچی از این هدیه بسیار خوشش آمد و هر روز فقط با این عروسک بازی می کرد. آن ها همیشه با هم بودند و دختربچه نام عروسک را اوکیکو گذاشت. تا این که یک روز به سختی بیمار شد و مدتی بعد از دنیا رفت. بعد از این ماجرا، اوکیکو روی مقبره دختربچه گذاشته شد. اما چند ماه بعد خانواده سوزوکی متوجه موضوع بسیار عجیبی شدند. موهای عروسک هر روز بلند و بلندتر می شد تا جایی که به نزدیکی زانوهایش رسید و همین مسئله باعث شد همه ادعا کنند که اوکیکو روح دختربچه را تسخیر کرده است. ادعا می شود که این عروسک در سال 1938 به معبد مانجی ژاپن منتقل شده و از آن زمان تا به حال چندین بار موهای اوکیکو کوتاه شده و دوباره رشد کرده است. مراقبان معبد می گویند که چندین بار موهای او تحت آزمایش های مختلف قرار گرفته اما آزمایش ها موضوعی غیرعادی را نشان نداده است. سایت خبری abc چندین بار خبر این عروسک را چاپ کرده است. عروسک زنده پوپا عروسکی بود که در سال 1928 درست هم شکل صاحب ایتالیایی خود گریفین ساخته شد، دختری که خیلی عروسک خود را دست داشت و همیشه همراهش بود، در سفر از ایتالیا به آمریکا و حتی در سفر به دور اروپا و به این ترتیب پوپا هرگز تنها رها نشد. در سال 2005 زمانی که گریفین بسیار پیر و بیمار بود به نوه های خود گفت «پوپا بهترین دوست من بود، او یک عروسک معمولی نیست. زنده است و می تواند با من صحبت کند.» مدت کوتاهی پس از آن، پیرزن جان خود را از دست داد اما نوه هایش برای زنده نگه داشتن خاطرات مادربزرگ، عروسکش را درون محفظه ای شیشه ای گذاشتند تا خراب نشود اما آن ها مدعی هستند که از همان روز اتفاقات عجیب و ماوراءالطبیعه در خانه آن ها آغاز شده است. آن ها می گویند که چند روز بعد آن ها متوجه شده اند کسی با خط بچگانه روی شیشه نوشته است «پوپا متنفر است»، همچنین حالت قرار گرفتن و حتی صورت عروسک داخل شیشه مدام تغییر کرده است. به گفته آن ها همیشه صدایی در خانه شنیده می شد که گویا کسی به شیشه می کوبید، حتی با این که در محفظه شیشه ای قفل بود، چند بار اهالی خانه، پوپا را بیرون از شیشه پیدا کردند. یک بار هم صدایی در خانه به گوش می رسید که تکرار می کرد «پوپا تنهاست»، هم اکنون هیچ کس از سرنوشت پوپا اطلاعی ندارد. آخرین بار افراد این خانواده ادعا کردند که خواستند تا از حرکات او فیلمی در یوتیوب بگذارند اما پوپا فیلم را پاک کرده است. پوپا به هر شکل نارضایتی خود را از وضعیتی که دارد نشان می دهد. میراث اسرارآمیز چه کار می کنید اگر تنها میراث خانوادگی تان یک عروسک تسخیرشده باشد؟ اما این ماجرا برای زنی به نام آنا اتفاق افتاد. جولیت عروسکی با نفرین خاص بود که نسل به نسل از مادر به دختر می رسید. در چهار نسل این عروسک به همین روش از مادری به دخترش رسیده بود اما نکته شگفت انگیز این بود که تمام این خانواده ها صاحب دو فرزند شدند یک پسر و کی دختر که پسر خانواده در سومین روز تولدش به شکل اسرارآمیزی جان خود را از دست می داد. اعضای این خانواده ها ادعا می کردند که روح این پسران توسط جولیت اسیر می شود و وظیفه دختر خانواده بود که با نگهداری درست از عروسک از روح برادر و پسران فوت شده قبل از آن، مراقبت و محافظت کند. چون آن ها تصور می کردند که این عروسک روح عزیزان خانواده را در خود داشت. آنا می گوید: «جولیت زمانی به من داده شد که یک دختر داشتم و باردار بودم، من پسری به دنیا آوردم که درست مانند خانواده های قبل از من در روز سوم تولدش از دنیا رفت. با این که در روز تولد پزشکان گفتند کاملا سالم است و هیچ مشکلی ندارد اما ناگهان بیمار شد و در روز سوم جانش را از دست داد. من در آن زمان از داستان جولیت خبر نداشتم اما کسی که به عنوان هدیه بارداری آن را به من داد می دانست که یک عروسک تسخیر شده به من می دهد، از آن به بعد همیشه شب ها در خانه ما صدای خنده های شیطانی شنیده می شد. علاوه بر این گاهی اوقات از عروسک صداهایی شبیه گریه نوزاد با صداهای مختلف شنیده می شود گویا چندین نوزاد مختلف در حال گریه کردن هستند.» جولیت هنوز هم در اختیار آنا قرار دارد و ادعا می کند می خواهد آخرین نفر از این نسل باشد که این نفرین شامل حالش شده است و هرگز آن را به دخترش نخواهدداد حتی اگر مشکلات بیشتری برایش پیش بیاید. عروسکی به نام آنابل در یک ماه گذشته ویدیویی در سایت یوتیوب منتشر شده که در مدت بسیار کوتاهی میلیون ها بازدیدکننده داشته است. ویدئو متعلق به خانواده ای پرویی است که ادعا می کنند در هفت سال گذشته به خاطرداشتن عروسکی به نام «ساریتا» اتفاقات بسیار عجیب و وحشتناکی برای آن ها رخ داده است. ساریتا یک عروسک زیبا با موهای بلوند و چشمان آبی به ظاهر آرام و بی خطر است که طبق گفته های ایونه- مادر خانواده نونز- هدیه ای بوده از طرف خواهرزاده شوهرش که هفت سال پیش به آن ها هدیه داده بود و بعد از آن خودش در اتفاقی عجیب و تلخ جان باخته بود. ایونه در مصاحبه با رویترز می گوید: «اتفاقات عجیب درست از زمان مرگ او آغاز شد. پس از آن، خواهرشوهرم نیز به دلایل نامعلومی در همین خانه ای که اکنون زندگی می کنیم خودکشی کرد. با این وجود نمی توانم خودم را راضی به دور انداختن عروسک کنم چون ساریتا تنها یادگاری به جامانده از خواهرشوهرم و دخترش برای ماست.» ایونه ادعا می کند ساریتا توسط ارواح تسخیر شده است. زمانی که دکمه روی شکم عروسک فشار داده می شود، ترانه «پدر ما» را می خواند اما ساریتا بدون این که کسی به او دست بزند ناگهان شروع به خواندن می کند. او می گوید البته این یکی از کوچک ترین نکات عجیب درباره عروسک تسخیر شده است. خانواده نونز ادعا می کنند شب ها قبل از خواب، ساریتا را در گوشه ای از اتاق قرار می دهند اما صبح روز بعد آن را روی میز، روی کاناپه یا گوشه ای دیگر از اتاق پیدا می کنند. سه فرزند خانواده نونز اغلب مواقع با انواع کبودی، خراش و زخم های کوچک روی بدنشان از خواب بیدار می شوند و مطمئن هستند که این خراش ها در طول روز برایشان اتفاق نیفتاده و تنها به خاطر این عروسک تسخیر شده، این حوادث رخ می دهد. انجی نونز بیست ساله، دختر بزرگ خانواده می گوید: «گاهی اوقات صداهای عجیبی در خانه می شنوم و احساس می کنم کسی در گوشه ای از اتاق حضور دارد. علاوه بر این گاهی سایه هایی را در تاریکی های خانه در حال حرکت می بینم، هر شب احساس می کنم کسی از گوشه اتاق به من زل زده است. سنگینی نگاه را روی خودم به خوبی حس می کنم.» هم انجی و هم دو برادر کوچک ترش خیلی دوست دارند هرچه زودتر از شر این عروسک شیطانی خلاص شوند اما مادرشان نمی تواند از ساریتا دل بکند. او به جای آن که بخواهد عروسک را از خانه دور کند در موسسه ای به نام «کارشناس فرشته ها» ثبت نام کرده است تا روح های شیطانی را از ساریتا دور کنند. اگه از مطلب خوشتون اومد حمایت کنید Love from Tiana
  18. چند مکان تسخیر شده دنیا اگر دلتان می خواهد از پدیده های ماورای طبیعی سردربیارید می توانید به مکان های تسخیر شده بروید. بعضی از جاها هستند که وقتی درباره گذشته غیرعادی و دیده شدن ارواح در آنجا چیزهایی می شنویم شایدکمی دچار ترس و وحشت شویم. شاید بگویید امکان ندارد هیچ روحی دیده شود و همه این ها نتیجه توهمات و خیال پردازی های دیگران است اما چه این داستان ها را باور کنید و چه باور نکنید دیدن از شهرهای تسخیر شده می تواند سفری عجیب و متفاوت باشد. جالب است که این شهرها آنقدر در میان مردم به محلی برای رفت و آمد ارواح معروف هستند که هر سال گردشگران کنجکاو زیادی به آنجا می روند تا بازدیدهای گروهی انجام دهند و روح ها را از نزدیک ببینند. الی گشت را همراهی کنید تا با ۶ مکان تسخیر شده دنیا آشنا شوید. شهر بیسبی، ایالت آریزونامطالب مرتبط: اعضا این خانه تسخیر شده یک پرستار بچه می‌خواهند آیا این بنای تاریخی واقعا عذاب نازل شده است؟ شهری که بیشتر ساکنانش معدنچی های پیری هستند که در گذشته در معدن های شهر کار می کردند در نوع خودش بسیار عجیب و غریب است. هر زمان که پا به این شهر بگذارید احساس می کنید که ارواحی از زمان های گذشته در کنارتان به این طرف و آن طرف می روند و یک لحظه هم دست ازسرتان بر نمی دارند! اینجا شهری است که در میان تپه های بی آب و علف درست شده و با گذشته نامشخصش پدیده های ماورائی زیادی داشته است. مهمترین مکان تسخیر شده هتل« کوپر کواین» است هتلی که قدیمی ترین هتل فعال شهر است و تا به حال ۱۶ بار گزارش دیدن روح در آن ثبت شده است. اگر واقعا به دیدن ارواح علاقه دارید به طبقه چهارم این هتل بروید جایی که با وجود ممنوع بودن کشیدن سیگار در هتل، همیشه در آن بوی دود سیگا ر می آید! ظاهرا روح سرگردان این طبقه به سیگار علاقه خاصی دارد و همیشه در حال سیگار کشیدن است! یکی دیگر از ارواح مشهور این هتل روح پسر کوچکی به اسم «بیلی» است که مادرش در همین هتل کار می کرده و سال ها قبل در رودخانه ای در نزدیکی هتل غرق شده است. روزی خانواده ای همراه پسر کوچکشان در رستوران هتل در حال غذا خوردن بودند که پسر به زیر میز می رود. بعد از چند دقیقه به مادرش می گوید که در حال بازی کردن با «بیلی» است! اما نکته عجیب ماجرا این است که این خانواده تا به حال هیچ چیز در مورد«بیلی»، روح کوچک سرگردان این هتل نشنیده بودند! شهر نیو اورلینز (New Orleans) بعضبی ها «نیو اولینز» را تسخیر شده ترین شهر آمریکا می دانند. اگر به دیدن این شهر می روید مدتی در هنگام شب در شهر و به خصوص در محله فرانسوی ها قدم بزنید تا بفهمید که چرا مردم به این شهر یک همیچین لقبی داده اند! به نظر می آید که همه کوچه ها و در و پنجره های خانه های تاریخی پناهگاه ارواح هستند. به غیراز محله فرانسوی ها، در محله جکسون، کلیسای جامعی به اسم سنت لوئیس هست که در آن ارواح زیادی دیده شده است. این کلیسا قبلا محلی برای دفن بزرگان کلیسا و شهر بود برای همین وقتی به بازدید از سنت لوئیس می روید اول از همه یکی از قدیمی ترین قبرستان های شهر را می بینید. برای بیشتر کسانی که در این قبرستان دفن هستند این کلیسا روزی بخش مهمی اززندگی شان بوده است برای همین هم ممکن است ارواحی که در جای جای این کلیسای زیبا دیده می شوند همان هایی باشند که در زیر کلیسا دفن هستند. شهر ساوانا، ایالت جورجیا دیدن ارواح در شهر ساوانا اتفاقی بسیار عادی است برای همین هم تورهای روح گردی زیادی در این شهر برگزار می شود. منطقه تاریخی ساوانا در هر خیابان و میدان پر از خانه های تسخیر شده است. با اینکه بیشتر این خانه ها شخصی اند اما بعضی از آن ها هم به موزه تبدیل شده اند. شیکاگو وقتی داستان های قدیمی این شهر را می شنویم می فهمیم که این شهر در گذشته با اتفاق های ماورائی زیادی دست و پنجه نرم کرده است! به محض اینکه ماه اکتبر (مهر) می شود شیکاگو چیزهای جدیدی را تجربه می کند: کم شدن تعداد گردشگران، چکمه، شال گردن، بادهای پاییزی و البته خانه های تسخیر شده! این فصل از سال بهترین زمان برای دیدن فیلم های ترسناک و البته رفتن به خانه های تسخیر شده است! هر چند که بیشتر مردم کل این شهر را محل رفت و آمد ارواح می دانند اما بعضی از مکان هایش از این نظر معروف تر از بقیه قسمت ها هستند. مطمئنا هتل کنکرس تسخیر شده ترین مکان شهر است، هتلی که در سال ۱۸۹۳ ساخته شد و هر سال که می گذشت مرگ های مرموزی در آن اتفاق می افتاد برای همین به آن لقب تسخیره شده داده اند. مهمانان این هتل بارها گزارش داده اند که در سالن طبقه دوازدهم پسر کوچک ۶ ساله ای (کسی که قبلا در همین طبقه زندگی می کرد و به دست مادرش کشته شد) را می بینند که به بالای و پایین راهرو می رود و در روبروی اتاق های مسافران می ایستد! اگر می خواهید ارواح این شهر را از نزدیک ببینید در یکی از روزهای سرد و ابری پاییز با قایق به رودخانه شیکاگو بزنید و در قسمت های مختلف مرکز شهر گردش کنید. شهر سیلم (salem)، ایالت ماساچوست شهر سلیم را همه به جادوگرانی می شناسند که در سال ۱۶۹۲ در این شهر دستگیر و اعدام شدند پس اصلا از اینکه اینجا تسخیر شده است تعجب نکنید! البته این فقط ارواح آن جادوگران نیست که در شهر سرگردان مانده اند بلکه ارواح دیگری هم هستند که داستان های آن ها در میان مردم دهان به دهان می چرخد. شهر، مکان های تسخیر شده زیادی دارد اما مهمترین آن ها آسانسور هتل هوتورن است که کمتر کسی جرئت دارد به داخل آن برود! مکان دیگر خانه ای است که در محل محاکمه آن جادوگران ساخته شده و دوربین ها در آن لحظاتی را ثبت کرده اند که اسباب و اثاثیه خانه خود به خود حرکت می کند و به بیرون پرتاب می شود! در این شهر هر سال در ماه اکتبر تورهایی تشکیل می شود که افراد را به دیدن از خانه های ترسناک و تسخیر شده می برد. شهر گالوستون، ایالت تگزاس در تندبادی که در سال ۱۹۰۰ در این شهر اتفاق افتاد ۸ هزار نفر جان خود را از دست دادند. گالوستون در بین شهرهای دیگر این کشور بیشترین تعداد مرگ و میر را از بلاهای طبیعی داشته است و خیلی از مردم می گویند که بیشتر این ارواح همچنان در خانه های خود باقی مانده اند و در شهر رفت و آمد می کنن امیدوارم از مطلب امروز خوشتون اومده باشه Love from Tiana_joon
  19. واکنشتون وقتی بفهمید یک دو رگه جن و انسان هستید چیه؟
  20. هیچ کاری نمیکنمو همش به خدا میگم:خدایا تو رو خـــداکمکم کنـ!
  21. با سلام .... نام رمان : قبرستان تاریک نام نویسنده : توت فرنگی ژانر : ترسناک ، تخیلی هدف : علاقه به نوشتن ساعات پارت گذاری : نامعلوم خلاصه : داستان ما ازجایی شروع می شه که شخصیت اصلی رمانمون به اسم سیاوش به خاطر اصرار دیگران و البته کنجکاوی خودش پاش رو تو کلبه ای میذاره ، اما اون کلبه یک کلبه معمولی نیست. با ورودش به اون کلبه اتفاقات ناگواری براش پیش میاد و اون می فهمه که انسان نیست و در این بین روحی به اسم آتوسا به کمکش میاد تا .... مقدمه : روشنی حقیقت زندگی من ، در تاریکی محلی مخفی شده بود ، محلی به اسم قبرستان تاریک . قبرستانی تاریک با کلبه ای مه گرفته ، دست به دست هم دادند تا من حقیقت را بفهمم . حقیقتی از جنس تاریکی !!!! صفحه ی نقد : https://forum.98iia.com/topic/7240-نقد-رمان-قبرستان-تاریک-توت-فرنگی/ صفحه عکس شخصیت ها : https://forum.98iia.com/topic/7241-عکس-شخصیتهای-رمان-قبرستان-تاریکتوت-فرنگی/
  22. با سلام .... نام رمان : قبرستان تاریک نام نویسنده : توت فرنگی ژانر : ترسناک ، تخیلی هدف : علاقه به نوشتن ساعات پارت گذاری : نامعلوم خلاصه : داستان ما ازجایی شروع می شه که شخصیت اصلی رمانمون به اسم سیاوش به خاطر اصرار دیگران و البته کنجکاوی خودش پاش رو تو کلبه ای میذاره ، اما اون کلبه یک کلبه معمولی نیست. با ورودش به اون کلبه اتفاقات ناگواری براش پیش میاد و اون می فهمه که انسان نیست و در این بین روحی به اسم آتوسا به کمکش میاد تا .... مقدمه : روشنی حقیقت زندگی من ، در تاریکی محلی مخفی شده بود ، محلی به اسم قبرستان تاریک . قبرستانی تاریک با کلبه ای مه گرفته ، دست به دست هم دادند تا من حقیقت را بفهمم . حقیقتی از جنس تاریکی !!!! صفحه اصلی : https://forum.98iia.com/topic/7239-رمان-قبرستان-تاریک-توت-فرنگی/ صفحه ی نقد : https://forum.98iia.com/topic/7240-نقد-رمان-قبرستان-تاریک-توت-فرنگی/
  23. Tiana_joon

    دورگه انسان و جن👋🏿☠

    جن ها موجوداتی هستن که قبل از به وجود اومدن انسانها وجود داشتن و زاد و ولد میکردن خب اینو هممون میدونیم انسان ها هم بعد از مدتی به طبیعت اضافه شدن بین این جنیان دو گروه وجود داشت که همواره از همدیگه متنفر بودن جنیان قانون های خاصی داشتن و در صورت اینکه یکی از اونا این قوانین رو زیر پا میزاشت توسط سردستشون از بین میرفت در این میان یه گروه تشکیل میشه که طرف هیچ کدوم از اون دو گروه نیست.بعد از مدتی اون ها گسترش پیدا میکنن و دو گروه اصلی جنیان برای بزرگ تر نشدن اونها که روز به روز در حال گسترش هستن دست به حمله به اونا میزنن و می تونن موفق بشن رئسای اصلی اونا رو بکشن ولی برخی از زیر مجموعه ها فرار میکنن و یه حکومت مخفیانه درست میکنن بعد از مدتی بر خلاف تمام قوانین و مقررات جهان به انسان ها ازدواج میکنن البته هویت اصلی خودشون رو همونطور پنهان نگه میدارن از ازدواج اونها با انسان های ساده لوح دورگه ها که موجودات بسیار نجسی هستن به وجود میان این موجودات حتی در نزد شیطان هم کثیف هستن دشمن اصلی اونا جنیانی هستن که به چند گروه تقسیم شدن و هدف همشون از بین بردن دورگه هاست اما دورگه ها همواره نیروی فوق ماورایی دارن و برترین و بدترین نژاد جهانی هستن در حال حاظر دورگه های بسیار کمی در جهان وجود دارد که خودشان از نیروهای عجیبشان خبر ندارند و همواره جنیان هدفمندند که نسل آنها را منقرض کنند زیرا که آنها دشمنان سرسختی برای جنیان به شمار میروند در صورت هرگونه سوال بنده در خدمتم👋🏿☠
  24. صعلام👋🏿👋🏿☠☠ خون آشام ها یه دسته از موجودات طبیعی هستند!بله کاملا طبیعی با افکار و کردار کاملا انسانی به طور کلی خون آشام ها در صورتی که گرسنه نباشند ضرر چندانی برای انسان ها ندارند و در سرزمین نسبتا ماورائی خودشون زندگی می کنند بیشترین مکانی ۷که در حال حاظر در کل جهان خون آشام های زیادی دارد منطقه پاریس،ماداگاسکار وبندر سیدنی در استرالیا هستند اما به طور کلی تقریبا در تمام شهر های دنیا چندین خون آشام وجود دارد حتی در ایران!البته این خیلی می تونه عجیب باشه که خون آشام های ایرانی به خواسته خودشون و با طلسم و جادوی سیاه به خون آشام تبدیل شدنند و غیر قابل بازگشت به حالت عادی هستند! خون آشام ها گرچه در ظاهر قضیه مرده اند اما آنها در زیر خاک دنیای دیگری دارند متاسفانه قابل ذکر است مطالبی که در مورد خون آشام ها نوشته می شوند باعث گرایش افراد بسیار زیادی به این موضوع شده است و آنها برای ترویج این فرهنگ غریب و کاملا پر از ریسک تبلیغاتی از جمله:جاودانه شدن،شکست ناپذیر شدن و ... قرار می دهند که حقیقت هم دارند خون آشام ها دارای دو دندان بلند نیش هستند آنها رابطه دوستانه ایی با جنیان و دورگه ها دارند و در تمام طول زندگی همیشگی خود از گرگینه ها دوری میکنند انسانها را دوست دارند زیرا که اولین خون آشام انسان بوده است در نهایت خون آشام ها به زجر آورترین و طبقه هفتم جهنم منتقل می شوند و به دردناک ترین اشکال ممکن مورد شکنجه قرار میگیرند(خون آشام هایی که با خواسته خود تبدیل شدند) آنها هر گز نمی تونانند زاد و ولد کنند و تنها می توانند با گاز زدن و مکیدن شاهرگ انسان ها آنها را به خون آشام تبدیل کنند اطلاعات بیشتر در مورد آنها در تاپیک های دیگر
×
×
  • جدید...