رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'تراژدی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار طراحی جلد
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • تالار ويراستاری
    • کتابهای کاربران 98iia
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • کتابخانه سایت نود و هشتیا
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
    • تئاتر و نمایش
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود کارتون و انیمیشن
    • دانلود سریال و مستند مجاز
  • مشکلات سایت
    • مشکلات و پیشنهاد برای عنوان کاربری
    • مشکلات و پیشنهادات برای انجمن ۹۸ایا
    • سخت افزار و نرم افزار
  • متفرقه
  • عکس
  • عمومی
  • نودهشتیا
  • نگارنده ها +++ چالش +++
  • نگارنده ها موضوع هاروزای زندگی
  • نگارنده ها برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • نگارنده ها خبر بد
  • نگارنده ها دوست ها
  • نگارنده ها چالش رمان خونا
  • نگارنده ها فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • نگارنده ها بی وفایی
  • نگارنده ها این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • نگارنده ها خونه ی متروکه
  • نگارنده ها آرزو
  • نگارنده ها حق انتخاب
  • نگارنده ها اسم
  • نگارنده ها ماشین زمان
  • نگارنده ها مردن
  • نگارنده ها آینه و احساسات
  • نگارنده ها حال بد
  • نگارنده ها نظرات
  • نگارنده ها عکس
  • نگارنده ها خدا
  • نگارنده ها زندگی حیوانی
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ
  • #رمان_بخوانیم قوانین گروه
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها سحر
  • رمان نویسان کوچک خوش آمدید
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها همه کاربران
  • دیونه بازی موضوع ها
  • کلوپ وحشت تالار وحشت
  • ☠️ماوراء☠️ معما 💖
  • ☠️ماوراء☠️ پاسخ گویی به سوالات شما ❤
  • ☠️ماوراء☠️ همه چیز درمورد جن ها
  • ☠️ماوراء☠️ دیزنی لند ☠️
  • ☠️ماوراء☠️ سرگرمی
  • یاران آقا امام زمان (عج) قصد داری برای ظهور آقا چکار کنی؟

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


کاربر

20 نتیجه پیدا شد

  1. سلام به مدیریت محترم درخواست طراح برای رمانم رمان: به وقت تنهایی نویسنده: افسانه افشاری ژانر عاشقانه تراژدی وجنایی https://forum.98iia.com/topic/9122-رمان-به-وقت-تنهایی-افسانه-افشاری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/2/?tab=comments#comment-229826 و بعد از اعلام گرافیست موارد مد نظرم رو بهش اطلاع میدم اهم از فونت وطرحی که دارم عکس های پیشنهادی: عکس اصلی) (عکس اصلی) واسه عکس گوشه
  2. به نام هستی بخش نام رمان: به وقت تنهایی نویسنده: افسانه افشاری کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، تراژدی، معمایی هدف: برای هر چیزی تو زندگی به انگیزه ایی نیاز داری! برای شادی کردن هات، خندیدن هات و هر چیزی که فکرش رو می کنی؛ حتی انگیزه ای برای زندگیت! برای منم رمان نویسی یه انگیزه ایی برای رسیدن به رویاهایی که واسه زندگیم بافتم؛ رویاهایی از جنس خودم و خودم وخودم... ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه رمان: دختری از جنس تنهایی؛ دختری که به دنیا اومده برای اثبات مقاوم بودن و سرسختی در مقابل مشکلات ریز و درشت؛ دختری که به خاطر گذشت روزگار کسایی رو از دست داده که اگر یه ثانیه در کنارش بودن ممکن بود این دختر؛ دختر شاداب و پر جنب وجوشی باشه ولی حالا... پشت هر نگاهش پر از غم و غصه اس؛ اونم به خاطر حوادثی که خودش توی اون دخیل نبوده و سرنوشت باعث و بانیش بوده و سرانجام با باز شدن پای شخصی در زندگیش روزگارش متحول میشه؛ یه روزگار معمایی و راز آلود! یه ترس از دست دادن و سرانجام یه عشق عمیق... مقدمه: تنهایی با « ت » شروع می شود و با هیچ چیز تمام می شود. به یاد تنهایی ام افتادم که با هیچ کس سکوتش را نشکست جز خیال تو! گاهی آنقدر تنها می شوم که خدا هم به تقدیر می گوید: کمی مهربان تر باش! تو چه می دانی که تمام لحظات بی تو را با تو گذراندم به تنهایی... تنهایی یعنی یک نفر خیلی کم است، تکان می دهد خانه را هر سالی که می آید... سرگرمی خوبی است، تو عکس قابت را و من قاب عکست را عوض می کنم و آغاز می شود سال تنهایی... تنهایی یعنی آرزوی مرگ کنی تا حتی شده برای تشییع جنازه ات یه عده دورت جمع بشن! تنهایی همان مرگ است که رو در بایستی دارد! سلام هایی که بوی خداحافظی می دهند... بودن هایی که هیچ کدام خوشحال کننده نیستند... و رفتن هایی که امید بازگشتی به آنها نداری... ...و همه این ها را جمع می کنی و می رسی به: « به وقت تنهایی » ناظر رمان: @MaaRRYYaaM
  3. "به نام خالق عشق" نام رمان: شاسوسا نام نویسنده: جوجه کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه-تراژدی هدف: علاقه به نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: دختری از جنس غم با کوله‌باری از سختی! زندگی اش همانند شیشه ای ترک خورده است که با یک ضربه دیگر به هزاران قسمت تقسیم می‌شود. نمی‌داند چه کسی زندگی رویایش را نفرین کرده است که آن‌گونه رویا هایش بر سرش آوار شده و هر روز زخم تازه ای بر روی تن نحیفش می زند. آیا دوباره زندگیش همانند گذشته می شود؟ یا آن‌قدر غصه هایش زیاد می شود که شانه هایش دیگر تحمل نداشته باشند و شانه خالی کند؟ " اسم شاسوسا به معنی معشوقه اساطیری و معشوق ابدی است."
  4. به نام آن خدایی که به من قلم نوشتن داد و ذهن بازی که بتوانم تصوراتم را روی کاغذ بریزم. نام رمان: تمنای نوش دارو نویسنده: mahdiyeh82 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه_اجتماعی_تراژدی هدف: به تصویر گذاشتن بخشی از مشکلات عاشقانه ی خانوادگی این روزهای کشورمان؛ که اگر از آن آگاه باشیم، می توانیم کانون گرم خانواده و تقدیر خویش را حفظ کنیم. ساعات پارت گذاری: حدالامکان شش الی هفت صبح مقدمه: و ای کاش، مردم می فهمیدند در این دنیای پر هیاهو، مانند عقربه های ساعت باشند. از کنار هم رد شوند؛ ولی...به هم دیگر تنه نزنند. « می سوزم. من از درد این بی پناهی و بی تکیه گاهی می سوزم. در وجودم، آتش شعله می کشد و قلبم را، مغزم را، تمام من را می سوزاند. از درون نابودم. تو خود قول ساکت کردن این پاره آتش را داده بودی. ندادی؟ نشان به آن نشان که شانه هایم را گرفتی و داد زدی " انقدر ناامید نباش. دارم بهت میگم من کنارتم"....پس چه شد ای همه ی من؟ شانه هایم را رها کردی که چه؟ آهای. یک نفر آرامم کند. هیچ کس نمی خواهد دلش را به رحم آورد و کمکی برساند؟ نبض من از نبض یک مرده آرام تر است. پناهم نمی دهید؟ می گذارید چشم هایم بسته شوند؟ برای چه؟ یک نفر دل بسوزاند و پناهم شود. نوش دارو....نوش دارویم را بیاورید. از مرگ نجاتم دهید. دستم را بگیرید و یا علی گویان بلندم کنید. تمنا دارم...یک نفر نگاهم کند...تمنای نوش دارو دارم...اصلا کسی هست؟» خلاصه: داستان اگرچه خانوادگیست؛ اما هر عضو برای خود دارای ماجراییست عاشقانه. هر فرد به دست تقدیر خویش ورود به مسائلی می کند؛ که اگر به خانواده شان اطلاع می دادند، هرگز کار به از هم پاشیدنشان نمی رسید! به عبارتی تک تکشان دچار مشکلات عاشقانه ی پنهانی ای می شوند که شدیداً به بنیاد خانواده ضربه وارد می کند. این را هم بگویم که اگر پدر خانواده مشکل شخصی ای دارد، زندگی دخترش خود به خود نابود می شود. بگذار در جمله ای پایان این روایت را لو بدهم: _اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسری ( پس از هر سختی، آسانیست ) ناظر: @Sahar79
  5. نام رمان:چهارخونه نویسنده:her_name کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:درام؛اجتماعی؛تراژدی؛عاشقانه هدف:قهرمان بودن یعنی چی همه تو زندگیشون اشتباه میکنن ولی هدف نهایی همه خوشبختیه و خوشبختی شاد بودنه نه قهرمان بودن ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:قصه ی زندگی یه دختر با افکار عجیب توی یه جامعه به هم ریخته و تلاش برای این که بفهمه اون واقعا کیه؟جاش کجاست؟ و این که چه کسی میخواد باشه؟ ناظر: @مرضیه علیش
  6. نام رمان:دنیای درد نویسنده:armila98 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:اجتماعی،تراژدی،عاشقانه،واقعی هدف:حمایت از زن بودنِ زنانِ سرزمینم. ساعات پارت گذاری:هر روز 10شب خلاصه:داستان از وقتی شروع میشه که دنیا عزمش رو جزم میکنه تا مستقل بشه،تقدیرِ دنیا زندگیشو با فراز و نشیب های زیادی مواجه میکنه داستان براساس واقعیت. ناظر رمان: @MAR_YAM
  7. به نام او که همدمیست برای تنهایان نام رمان: دفتر خاطرات آتش نویسنده:Z.t ژانر:تراژدی،کمی طنز زمان پارت گذاری:نا معلوم(به احتمال زیاد روزی یک یا دو پارت رو بزارم) هدف:گفتن بعضی از حرفای دلم و حرفای دل خیلیا خلاصه: چَشم دوخته بر دفتر خاطرات...! اشک در چشمانش حلقه می زند! می خواند و می خندد و می گرید! نوشته هایش بوی درد می دهند! بوی گس مرگ! ورق می زند خاطرات تلخ زندگیِ، آتش دوست داشتنی اش را! او هنوز در خاطر دارد، تازیانه هایی که بر تن آتشش خورده بود را! هوای نبودنش سرد است! قلم بر دست می گیرد و با نقطه سر خط زندگی ناتمام آتش اش را پایان می دهد! مقدمه: من دخترم دختری که خیلیا میگن متفاوته. میگن فرق می کنه و مثل بقیه نیست.میگن خیلی می خنده و غم و غصه نداره. اما من،من مثل بقیه ام. درست مثل بقیه تظاهر به چیزی که نیستم می کنم. من فقط بازی می کنم. من نقش یه آدم بی خیال و شاد و سرخوش رو بازی می کنم،من نقش یه آدم بی غم و غصه رو بازی می کنم. البته این نقش فقط برای روزاست ولی شبا،وقتی دیگه بیننده ای ندارم،ماسکمو از روی صورتم بر می دارم و به دیوار آویزونش می کنم و با غم عظیمی به لبخندی که ماسک بهم می زنه چشم می دوزم و با خودم فکر می کنم؛کاش این لبخند واقعی بود؛ آره کاش لبخندی که روزا به بقیه می زنم واقعی بود... صفحه نقد داستان دفتر خاطرات آتش
  8. به نام او که همدمیست برای تنهایان نام رمان: دفتر خاطرات آتش نویسنده:Z.t ژانر:تراژدی،کمی طنز زمان پارت گذاری:نا معلوم(به احتمال زیاد روزی یک یا دو پارت رو بزارم) هدف:گفتن بعضی از حرفای دلم و حرفای دل خیلیا  خلاصه: چَشم دوخته بر دفتر خاطرات...! اشک در چشمانش حلقه می زند! می خواند و می خندد و می گرید! نوشته هایش بوی درد می دهند! بوی گس مرگ! ورق می زند خاطرات تلخ زندگیِ، آتش دوست داشتنی اش را! او هنوز در خاطر دارد، تازیانه هایی که بر تن آتشش خورده بود را! هوای نبودنش سرد است! قلم بر دست می گیرد و با نقطه سر خط زندگی ناتمام آتش اش را پایان می دهد! مقدمه: من دخترم دختری که خیلیا میگن متفاوته. میگن فرق می کنه و مثل بقیه نیست.میگن خیلی می خنده و غم و غصه نداره. اما من،من مثل بقیه ام. درست مثل بقیه تظاهر به چیزی که نیستم می کنم. من فقط بازی می کنم. من نقش یه آدم بی خیال و شاد و سرخوش رو بازی می کنم،من نقش یه آدم بی غم و غصه رو بازی می کنم. البته این نقش فقط برای روزاست ولی شبا،وقتی دیگه بیننده ای ندارم،ماسکمو از روی صورتم بر می دارم و به دیوار آویزونش می کنم و با غم عظیمی به لبخندی که ماسک بهم می زنه چشم می دوزم و با خودم فکر می کنم؛کاش این لبخند واقعی بود؛ آره کاش لبخندی که روزا به بقیه می زنم واقعی بود... صفحه داستان کوتاه دفتر خاطرات آتش
  9. نام رمان:نمی دانستم نام نویسندگان:فاطمه محمدی و فاطمه ایاغ. ژانر رمان:ترسناک،تخیلی،تراژدی. هدف:عشق هیچوقت نباخته و از اونجایی که خدا عشق مطلقه پس نمی ذاره ببازی. خلاصه:رمان در مورد خانواده ای 3 نفره که 1 نفر از آن با رفتنش مادر خانواده را مجبور کرد برای،خرج بچه هایش کاری کند که........ رمان از زبان هر سه نفر گفته می شه. مقدمه: سراسر شکوه ام می نالم از نامردمانِ مرد در این شهوت سرای قومِ اهریمن که با عکسی به ظاهر نور وُ جسمانی می خرند نازِ مرا اندازه ی مادر سی وُ اندی سرودم با شما بودم ولی حالا پریشانم ، پشیمانم رهسپارم من و دنبالم به زنجیر می کِشم احساسِ نابم را؛ در این درهای تو در تویِ تقدیر می شکافم من دلِ تنهاییم را، و می لولم بسوی پیله ی تاریکِ احساسم صدایی می رسد از راه صدایم می زند سهراب و دیگر هیچ ،به جز حسرت، به جز دلتنگیِ مفرط به جز آه ..... ناظر: @Sarah..
  10. نام داستان: هیس، آرام خوابیده نویسنده:Aynaz12.25 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی هدف: سرگرمی ساعات پارت گذاری: دو پارت در هر هفته خلاصه: داستان درباره ی دختری به اسم آرام است که دچار بیماری نادری است که هیچ درمانی ندارد. او که در آستانه پنجاه سالگی است. پسر و دختری را به فرزندخواندگی می گیرد که متوجه میشود... ناظر: @Dani_66
  11. نام رمان:برزخ دلاویز نام نویسنده:ترسا ژانر:عاشقانه،تراژدی،اجتماعی هدف:ترسیم خلاقیت دو نویسنده ی جوان خلاصه: یک زندگی شبیه به برزخ ، یک طرف شادی یک طرف غم ... پسری در آغوش تنهایی ، دختری از جنس لطافت در دو راهی عشق قرار می گیرن . قدرت عشق در چه حدیه ؟ عاجز رو توانا و توانا رو می تونه عاجز کنه ؟! آیا رویای مهربان ما می تونه میلاد مغرور و گستاخ رو به زانو دربیاره ؟! شفای عشق بر زندگی هر دوشون دست می کشه ؟ جواب همه ی اینا در ادامه ... نقد
  12. نام رمان : هِلِن نام نویسنده : سحر راد ژانر : اجتماعی ، تراژدی ، هیجانی ، عاشقانه ساعت پارت گذاری : هر روز حداقل یک پارت هدف : هر نویسنده برای اثری که خلق می کنه ، هدفی داره . هدف منم از نوشتن این هست که قلم خودم رو به رخ خواننده های رمانم بکشم و استعدادم رو در زمینه ی نوشتن نشون بدم ... خلاصه : در میان آشفتگی های فکری سحر ، دختری تنها که خونوادش رو از دست داده ، ماهان کیانی وارد زندگیش می شه . سحر برای گرفتن انتقام مرگ خونوادش به باند مافیایی تهران نفوذ می کنه و نام جعلی به خود می گیره . هلن (سحر ) برای تقاص ، خودش رو به دختری دیگر تبدیل می کنه ... نقـــد
  13. نام داستان:مرگ رویا ها نویسنده:M.H.S ژانر:تراژدی،تخیلی خلاصه:خانواده ای که در کنار یکدیگر با خوشحالی زندگی می کنند ولی بعضی ها چشم ندارند که این خوشحالی را ببینند!اعضای این خانواده هر کدام خصوصیات خیلی خوب مختص به خودشان را دارند و با خوبی خوشی در کنار همدیگر زندگی می کردند تا این که............. هدف:حسادت اصلا خوب نیست،چون باعث می شود که انسان چش هایش کور شود و کار هایی کنند که دوست ندارد! مقدمه:آیا تا به حال به کسی حسادت کرده اید؟ اگر جوابتان مثبت هست،چه حسی داشته اید؟ حس خوب یا بد؟ دوست دارید که این حس رو دوباره تجربه کنید؟ آیا این حس عوارضی هم داشته؟ نقد
  14. به نام حق اسم نویسنده=رهاعلیخانی اسم رمان=من ترنس هستم ژانر=عاشقانه؛غمگین؛اجتماعی هدف ازنوشتن=از اینکه به دیگران بفهمانم که فکرشان درمورد این اشخاص کاملا متفاوت هست وکمی بیشتر فکر کنیم ازاینکه حق زندگی کردن برای همه است؛لطفا خودخواه نباشیم! رمان برای فراخوان هست خلاصه=ریحانه دختری ازخانواده فقیر برای آموزش موسیقی برای یک سال به خانه ای می رود ودست برقضا شاگردش سودا شخصی مرموز وعجیب است کم کم ریحانه از زندگی دردناک سودا باخبرمی شود ازاینکه او... مقدمه= اه ازین سرنوشت... دفتر وجودم با قلم سیاهت گاه خط خطی میشود.. وگاه بی متن وبی رنگ.. انچه میخواهم انچه هستم. من خسته ام ازین تکرار بی معنا.... دلم جسم عظیم خودم را صدا میزند... واین چنین هنوز سر درگم کوچه های بی انتهایم.! معرفی-نقد-رمان- "ناظر رمان= @Helen"
  15. نام رمان:رقابت دوستان مبارز نام نویسنده:Pesarake و M.L.D ژانر:عاشقانه،تراژدی هدف:نشان دادن ارزش عشق!اگر دو قلب به یکدیگر پیوند بخورند،هیچ قدرتی نمی تواند جدایشان کند؛حتی اگر این عشق اشتباه باشد.عشق سن و سال،مقام،پول و..........نمی شناسد.انسان های عاشق فقط معشوقشان را می بینند و بس! خلاصه:دنیای من رنگی نداشت،رنگ چشمانش به دنیایم رنگ داد!دنیای من خالی بود،او دنیای من شد!بین ما به اندازه ی زمین تا آسمان فاصله وجود داشت ولی انگار چشمانم کور شده بودند و این فاصله را نمی دیدند!من دنیایی داشتم و او نیز دنیایی دیگر!من چشمانم کور شد و همه ی مشکلات را نادیده گرفتم و به سمتش رفتم،آدمی دیگر شدم تا او را داشته باشم! نقد
  16. به نام خدا | به توکل نام اعظمت =نام رمان : کاریزما =نام نویسنده : سناتور ( DemarD ) =ژانر: عاشقانه ، اجتماعی، تراژدی =هدف : شرکت در مسابقه ی رمان =خلاصه : سیاوش شاهرخی، حالا فرد خبره و چیره دستی در زمینه حمل و پخش مواد مخدر است. برادر او، مهرداد هفده ساله، سعی در این دارد که مانند برادرش باشد؛ داستان از آن جا رقم‌می خورد که سروان محسن شایان، که تصمیم بر، برکناری سیاوش‌ دارد، با دستگیری مهردادِ بی گناه با دوهزار و شصت گرم مواد صنعتی از قبیل LSD و اکستازی، ورق جدیدی از مشکلاتِ سیاوش را آغاز می‌کند. شادی نجم، معشوقه ی سابق سیاوش، در میان درگیری های سیاوش برای فرار و نجات برادرش، ضربه ی بزرگی به او وارد می کند تا تلافیِ ازدواج سیاوش با آناهیتا حکمت، دانشجوی انصرافی داروسازی را در بیاورد. بخوانیم مجموعه ای از خ**یا*نت ها، دروغ ها، خنجر زدن ها و معماهای حل نشده و صحنه های پلیسی و هیجانی در کنار عاشقانه هایی ناب در رمانی متفاوت، غیرمنتظره، با قلمی پربار و به دور از کلیشه. =توضیح نامِ رمان: کآریزمآ؛ شخصیتی است که به سبب ویژگی های ذاتی و یا کارهای شایسته ای که انجام داده، مورد ستایش مردم است. در زبان یونانی، از آن به عنوان قهرمان نام برده شده است. برشی از رمان: "-مهرداد، مجبورم نکن یکی از سیزده تاش کم کنم. سیزده نحس بود دیگر، نبود؟ کاش آدم نبودم، کاش در ناخودآگاهم میل به بودن وجود نداشت تا تقلا می کردم تا با یک تیر خلاصم کند از این زندگی نکبتی، کاش از مرگ نمی ترسیدم و هزار اما و کاش و اگرِ دیگر.. داد کشیدم: داری چه غلطی میکنی؟ التماست می کنم.. نکن تو روخدا.. در صورتم عربده زد، گرمی نفسش در صورتم سیلی شد:میگم خفه شو، تنها راه زنده موندنمونه. عصبی تر داد کشیدم، حس میکردم بلند تر بگویم به خودش می آید و از این شیطانی که در جلدش فرو رفته است فاصله می گیرد:ارضا شدنِ هوس کثیف تو، تنها راه زنده موندنمونه؟! با پشت دست در دهانم کوبید؛ کاش کمی، فقط کمی قوی تر بودم تا این خشونت هایش سست و سست تَرَم نمی کرد. چرا این بدبختی هایِ من تمامی نداشت؟ به چشم های طلسم شده ی او، که نگاه می کردم، می فهمیدم حرف در او اثر نمی کند. رعد دیگری می زند و من بیشتر در خودم جمع می شوم. ل**ب می گزم. سیاوش را لعن می کنم، چرا همیشه در برابر مشکلات من، سینه سپر می کرد و نمی گذاشت خودم کمی با آنها دست و پنجه نرم کنم؟ چرا شخصیتم را در قالبی ضعیف و وابسته بار آورده بود؟ چرا اکنون اینجا نبود که نجاتم دهد؟ -من اعصاب کلنجار رفتن ندارم، کوتاه بیا مهرداد...الان وقته خوبی واسه کولی بازی نیستا! آن لحظه با آن همه ترسی که داشتم، فقط می خواستم یک بار هم که شده قوی جلوه دهم و عمری، شرمنده ی خودم نشوم.دست های دردناکم را نتوانستم مشت کنم و پایِ چشم او بکوبم، اما به جایش، تمام انرژی ای که از خوردن آن شکلات به دست آورده بودم، صرف استقامت و بلندیِ ولومِ صدایم کردم: -خفه شو...آشغال! گِی ای ( Gay=) مگه؟ برو کنار ... فکر کردی انقدر احمقم با وعده تلاش برای زنده موندنم خفه شم که تو راحت روح و جونمو به تاراج ببری؟ سری تکان داد و ل**ب های باریکش به بالا متمایل شدند:تعادل نداری، یه دیقه التماس می کنی یه دیقه قلدری؟ به تو چه چی ام، هر چی هستم، هر آشغالی که تو میگی اصلاً، ولی نمی خوام بمیرم! محکم تر در صورتم کوبید و به من فهماند، "قوی بودن" تاوانی دارد که تا نپردازی، به آن دست نمی یابی. و انگار او، آن تاوانی بود که قرار بود من با نابودی خودم بپردازم. او به من فهماند، قدرت عقل و شعور و این دنگ و فنگ ها هیچ کجای دنیا به کارم نخواهد آمد، به من فهماند در این جامعه ای که اساسش علم نیست، نباید به دنبال علم نبود. به من فهماند در جامعه ای که زور و بند همه چیز را می چرخاند، یا باید پدری با آن بند داشته باشی یا زور بازو که من خوشبختانه هیچ کدامشان را نداشتم، آن بیرون مردم در "دربند" خوش بودند و من اسیر و در "بند" او، و این بود که در میان شادی و خنده های دیگران، پسر هفده ساله ای به قتل رسید... صفحه نقد
  17. نام رمان : مورفین نام نویسنده : میم.راد ژانر : عاشقانه ، تراژدی . ساعات پارت گذاری : نامشخص . خلاصه : زندگی همیشه زیبایی هایش را نشان نمی دهد ، گاهی با سرسختی مقابلت می ایستد و تو را به توپ می بندد ! داستان پسری که عاشق می شود ، ولی سرگذشت تلخی که عشق برایش رقم میزند از او مَردی بی رحم خواهد ساخت ... آیا تقدیر برای او چگونه رقم خورده است ؟!
  18. نام داستان:دنیایی دیگر نویسنده:اعظم ژانر:تخیلی،تراژدی خلاصه:دختر داستان ما پا در مکان هایی می گذارد که قبل از آن حتی یک درصد هم احتمال نمی داد که همچین جا هایی وجود دارد،با کسانی آشنا می شود که قابل باور نیست،ولی واقعیت دارد.شاید باید همه چیز را باور کند.او اشتباهاتی انجام می دهد که باعث می شود،اتفاقات خوب یا بد بیفتد.این اشتباهات باعث می شود که زندگی اطرافیانش چالش برانگیز بشه. هدف:پدر و مادر،تنها کسایی هستند که بی منت دوستمون دارند؛ما نباید از اونها انتضار بیش از حد داشته باشیم. مقدمه:به نظر من در ماه موجوداتی عجیب و شگفت انگیز زندگی می کنند که ما از آنها خبر نداریم.شاید مکان های جدید و غیرقابل باور در دنیا وجود داشته باشد.دنیا بزرگ تر از آن چیزی است که ما می بینیم.شما چه فکر می کنید؟آیا فکر میکنید در ماه موجودات دیگری نیز زندگی می کنند؟ https://forum.98iia.com/topic/3303-معرفی-و-نقد-داستان-کوتاه-دنیایی-دیگراعظم/
  19. دیدنت همانند دیدن بارش باران در طوفان سخت است...؛ اما من به معجزه ی عشق ایمان دارم؛ من به خوش بودن پایانِ داستان اعتقاد دارم. مي زنم به دل طوفان به امید خوش بودن پایان، هرچه باداباد. ferdows_sh#
×
×
  • جدید...