رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'اجتماعی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار طراحی جلد
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • تالار ويراستاری
    • کتابهای کاربران 98iia
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • کتابخانه سایت نود و هشتیا
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
  • مشکلات سایت
  • متفرقه
  • عکس
  • عمومی
  • نودهشتیا
  • نگارنده ها +++ چالش +++
  • نگارنده ها موضوع هاروزای زندگی
  • نگارنده ها برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • نگارنده ها خبر بد
  • نگارنده ها دوست ها
  • نگارنده ها چالش رمان خونا
  • نگارنده ها فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • نگارنده ها بی وفایی
  • نگارنده ها این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • نگارنده ها خونه ی متروکه
  • نگارنده ها آرزو
  • نگارنده ها حق انتخاب
  • نگارنده ها اسم
  • نگارنده ها ماشین زمان
  • نگارنده ها مردن
  • نگارنده ها آینه و احساسات
  • نگارنده ها حال بد
  • نگارنده ها نظرات
  • نگارنده ها عکس
  • نگارنده ها خدا
  • نگارنده ها زندگی حیوانی
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ
  • #رمان_بخوانیم قوانین گروه
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها سحر
  • رمان نویسان کوچک خوش آمدید
  • رمان نویسان کوچک موضوع ها همه کاربران
  • دیونه بازی موضوع ها
  • کلوپ وحشت تالار وحشت
  • ☠️ماوراء☠️ معما 💖
  • ☠️ماوراء☠️ پاسخ گویی به سوالات شما ❤
  • ☠️ماوراء☠️ همه چیز درمورد جن ها
  • ☠️ماوراء☠️ دیزنی لند ☠️
  • ☠️ماوراء☠️ سرگرمی
  • یاران آقا امام زمان (عج) مشکلات این دنیا رو بگو و برای حلش یک راه حل پیشنهاد بده :)
  • یاران آقا امام زمان (عج) قصد داری برای ظهور آقا چکار کنی؟
  • گروه درس خون ها^_^ موضوع ها
  • ناظران این سایت موضوع ها
  • ناظران این سایت اگه الان...
  • گروه آموزش ناظران تالار پرسش و پاسخ
  • گروه آموزش ناظران تالار آموزش
  • گروه آموزش منتقدان تالار آموزش
  • گروه آموزش منتقدان تالار پرسش و پاسخ

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


کاربر

123 نتیجه پیدا شد

  1. نام رمان: به رنگ شب نویسنده: Sara.s کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام، اجتماعی هدف: زندگی میدان جنگی است که بازمانده هایش سرسخت ترین هایش هستند که در اوج ناامیدی از تلاش کردن خسته نمی شوند... به امید این می نویسم که نشان دهم حتی غیرممکن ترین رویاها نیز قابل تحقق هستند... ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: وقتی به گذشته می اندیشم می بینم که جایگاه او در داستان زندگی من روایت سرابی بود که تصور می کردم با رسیدن به آن تشنگی ام را رفع می کنم اما در آخر چیزی جز خستگی دویدن، حاصلم نشده بود. برای من او همان ستاره ی دوری بود که تصور می کردم با داشتنش تمام آرزوهایم برآورده می شود اما با نزدیک شدن به آن، تنها بال هایم آتش گرفته بود. من تصور می کردم که بی عطر او نمی توانم نفس بکشم غافل از اینکه اکسیژن خالص برای زنده ماندن را باید جایی دیگر جستجو می کردم و حالا به خاطر حماقت نابخشودنی ام، روزهایم را بی حضور او و به رنگ شب سپری می کنم... کلیپ رمان به رنگ شب صفحه ی نقد رمان ناظر: @Lilic
  2. نام رمان: عشق چرکین نویسنده: ملیکا کامی کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، معمایی، اجتماعی هدف: همه ی انسان ها در زندگیشون باید دو هدف رو دنبال کنن: اول رسیدن به خواسته ها و دوم لذت بردن از اون ها... خواسته ی من نوشتن بوده و هست و از اون احساس لذت می کنم... پس می نویسم تا لذت ببرم و به خوانندگان رمانم حس لذت رو هدیه بدم... ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: گاهی زندگی هامون به قدری ساده است که به واسطه ی چیزهایی که حتی فکرش رو هم نمی کردیم، به طوری ناباورانه تغییر می کنه... درست مثل دختر داستان ما که مسیر زندگیش فقط با به دست گرفتن یک پرونده دستخوش تغییر می شه و از خیلی راز ها پرده بر می داره... تغییری با طعم پارادوکس؛ که حاصل ادغام عشقی تبدار و کینه ای چرکینه... عشقی چرکین...! ناظر رمان: @مرضیه علیش
  3. رمان طلوع آزاد Parisa13 کاربر انجمن نودهشتیا عاشقانه_اجتماعی هدف من از نوشتن این رمان ریشه کن کردن باورهای غلط و ایستادن دربرابر زورگوییه ساعات پارت گذاری:نامعلوم رمان طلوع آزاد درباره دختری به اسم سانیا ست که شهریه ولی توی روستا زندگی میکنه.سانیا یه دختر شر و شیطون و زبون درازه که سر هر مشکل کوچیکی که توی روستا باشه میره جای ارباب مغرور روستا و ازش شکایت میکنه.اما سانیا با انجام این کارها خودشو توی دردسر میندازه و .... لینک صفحه برسی و نقد رمان طلوع آزاد:برسی و نقد رمان طلوع آزاد
  4. نام رمان :دنیای مداد رنگی ها نویسنده :marzii78 ژانر: اجتماعی ، عاشقانه هدف: یاد بگیریم دیگران را نادیده نگیریم. خلاصه:هرکسی توی زندگیش دنبال یه هدف بزرگه ...هدفی که برای اون تلاش میکنه ...اما باید یادمئن باشه که برای رسیدن به این هدف بزرگ چه کسی کمکش کرده ... هیچ وقت نباید آدم های مهم زندگیمون رو نادیده بگیریم . ما آدما کنار هم تکمیل میشیم . درکنار هم و دست در دست هم میتونیم به خواسته هامون برسیم ... مقدمه: ما انسان ها مثل مداد رنگی هستیم شاید رنگ مورد علاقه ی یکدیگر نباشیم اما روزی برای کامل کردن نقاشی مان به یکدیگر نیاز خواهیم داشت صفحه نقد: ناظر رمان: @مرضیه علیش
  5. نام رمان :دنیای مداد رنگی ها نویسنده :marzii78 ژانر: اجتماعی ، عاشقانه هدف: یاد بگیریم دیگران را نادیده نگیریم. خلاصه:هرکسی توی زندگیش دنبال یه هدف بزرگه ...هدفی که برای اون تلاش میکنه ...اما باید یادمئن باشه که برای رسیدن به این هدف بزرگ چه کسی کمکش کرده ... هیچ وقت نباید آدم های مهم زندگیمون رو نادیده بگیریم . ما آدما کنار هم تکمیل میشیم . درکنار هم و دست در دست هم میتونیم به خواسته هامون برسیم ... مقدمه: ما انسان ها مثل مداد رنگی هستیم شاید رنگ مورد علاقه ی یکدیگر نباشیم اما روزی برای کامل کردن نقاشی مان به یکدیگر نیاز خواهیم داشت ناظر رمان: @مرضیه علیش
  6. بسم رب الفلق نام رمان:من خالتورم نویسنده:Nersia(نام اصلی ذکر نمی شود.) توضیح:(خالتور از واژهٔ روسیِ «خالتورا» (به روسی: халтура)، به‌معنیِ «کار بی‌ارزش»، «کارِ (هنری یا ادبیِ) با کیفیتِ پایین»، «کارِ سرِهم‌بندی‌شده»، «آشغال» و «بُنجُل»، ریشه گرفته‌است.) هدف:(توضیح دادن پدیده ی (Roswell) و بحث اینکه چه اتفاقی واقعا در آن حادثه افتاد و پدید آوردن اثری جدید از تفکری جدید نسبت به نگرش این پدیده همرا با عنصر تخیل) ژانر: علمی_ اجتماعی_سیاسی_استنتاجی_معمایی_ جنگی زمان پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:همه چیز از یک تولد آغاز می شود، تولدی که قرار نیست و نبوده که رخ دهد، حال فرزند بدون سر و مغز ،زیر دستگاه می رود و خدا می داند که پروفسور جی . گو آلدر و بقیه ی دانشمندان سازمان سیاه آمریکا ، این بچه را به چه چیزی تبدیل خواهند کرد. یک مانستر(هیولا)؟ یا یک ابر انسان شبیه ساز شده؟ لینک نقد و بررسی رمان:
  7. به نام خدایی که همیشه هست... نام رمان: کارما نویسنده: کوهیار ژانر: عاشقانه، اجتماعی ساعت پارت گذاری: مجهول هدف از نوشتن: بازگشت به نویسندگی _ اطلاعات درباره بیماری" MS " (مولتیپل اسکلروزیس) خلاصه: من مجرم هستم. جرم: اعتماد. حکم: تنهایی... قصه‌ی یک دکتر، که بعد از هفت سال پنهان کاری، قصد دارد که پرده از رازها بردارد. به وطنش باز می‌گردد. با کوله‌باری از درد و تنهایی و تنهایی... درست چند ساعت قبل از برملا شدن حقیقت، اتفاقی می‌افتد که مانع می‌شود... یک اتفاق شیرین و در عین حال همان قدر ترسناک... سخنی با نویسنده: بعد از چهارسال دوباره دست به قلم بردن برای کسی مانند من که از قلم می‌ترسم، مانند دست گرفتن خنجری است، که ممکن است روح و روان خودم را مجروح کند. ممکن است، مخاطب را آزرده کند. ممکن است یک عزیز را غمگین... ولی من با این خجر سعی می‌کنم، دل حقیقت را بشکافم. امیدوارم من را در این راه یاری کنید. راهی سخت که معلوم نیست به پایان می‌رسد یا نه... ناظر رمان: @ZHR.MHY به امید یاری خداوند...
  8. رمان: مثبت عشق نویسنده: یلدا کاربر انجمن‌نودهشتیا هدف: هدف خاصی ندارم علاقم به نویسندگی زیاده ژانر: طنز وعاشقانه واجتماعی خلاصه: داستان درمورد یه دختره که رشته مورد علاقشو قبول میشه ویه اتفاقات جالبی براش میفته.... مقدمه: وقتی یه بچه به دنیا میاد یه نوزاد بعد میشه یه دانش اموز بعد ها میشه یه دانشجو تواین مدت هزاران اتفاق جالب توی زندگیش میفته و وارد یه دوره ی دیگه میشه دوس ندارم اتفاقا رو بگم بهتره خودتون بخونید...... ناظر رمان: @Bahar.1385
  9. به نام آن خدایی که به من قلم نوشتن داد و ذهن بازی که بتوانم تصوراتم را روی کاغذ بریزم. نام رمان: تمنای نوش دارو نویسنده mahdiyeh82: کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه_اجتماعی هدف: به تصویر گذاشتن بخشی از مشکلات عاشقانه‌ی خانوادگی این روزهای کشورمان؛ که اگر از آن آگاه باشیم، می‌توانیم کانون گرم خانواده و تقدیر خویش را حفظ کنیم. ساعات پارت گذاری: حتی‌الامکان شش الی هفت صبح خلاصه: روایت خانواده‌ای از تبار صمیمیت و گرما که عشق و هوس، گوشه چشمی به کانون گرمشان می‌اندازد. خانواده‌ای متشکل از چهار عضو که عشق آن‌ها را از هم فرومی‌پاشد. بنیاد خانواده را نابود می‌کند. دختر و پسری که بی‌خبر پی معشوق می‌افتند و در این راه، بسیار ضربه می‌بینند و حتی تا مرز نابودی هم خواهند رفت. پدر محکم و استواری که بی‌خیال تمام سال‌های زندگی مشترکش می‌شود و دل به دل‌فریب جوانش می‌دهد. حال عاقبت چراغ خانه، مادر خانه چیست؟ آیا به مقابله با بختک زندگی‌اش می‌رود یا تسلیم می‌شود و سکوت می‌کند؟ روزگار با این چهار تن چه می‌کند؟ در کنار هم از زیر سایه‌ی نحس بختک بیرون خواهند آمد؛ یا پشت به هم می‌کنند و راه خود را می‌روند؟ مقدمه: و ای‌کاش، مردم می‌فهمیدند در این دنیای پرهیاهو، مانند عقربه‌های ساعت باشند. از کنار هم رد شوند؛ ولی...به هم دیگر تنه نزنند. «می‌سوزم. من از درد این بی‌پناهی و بی تکیه‌گاهی می‌سوزم. در وجودم، آتش شعله می‌کشد و قلبم را، مغزم را، تمام من را می‌سوزاند. از درون نابودم. تو خود قول ساکت کردن این پاره آتش را داده بودی. ندادی؟ نشان به آن نشان که شانه‌هایم را گرفتی و داد زدی «انقدر ناامید نباش. دارم بهت می‌گم من کنارتم» پس چه شد ای همه‌ی من؟ شانه‌هایم را رها کردی که چه؟ آهای. یک نفر آرامم کند. هیچ‌کس نمی‌خواهد دلش را به رحم آورد و کمکی برساند؟ نبض من از نبض یک‌مرده آرام‌تر است. پناهم نمی‌دهید؟ می‌گذارید چشم‌هایم بسته شوند؟ برای چه؟ یک نفر دل بسوزاند و پناهم شود. نوش دارو... نوش دارویم را بیاورید. از مرگ نجاتم دهید. دستم را بگیرید و یا علی گویان بلندم کنید. تمنا دارم...یک نفر نگاهم کند...تمنای نوش دارو دارم...اصلاً کسی هست؟» ناظر: @ZHR.MHY
  10. نام رمان : آرامش مصنوعی نویسنده : @DANte @HELENA ژانر : عاشقانه ، اجتماعی ، تراژدی هدف : مسابقه ساعت پارت گذاری : نامشخص خلاصه : گذشته هیچ گاه پاک نمی شود. شاید تار و محو شود ولی آثار آن همیشه در قلب ها باقی می ماند. ممکن است در میان انبوه غم و اندوه ها کورسوی نوری هم درون زندگی روزمره پیدا شود؛ و همین پرتو هایه کوچک، زندگی هرکس را نورانی می کند. شاید همین لحظات کم اهمیت بعد ها آرزویی دست نیافتنی شوند. لبخند هایی که به باد فراموشی سپرده شدند و فقط تکه ای از اجساد آن ها درون ناخوداگاه جای خوش کردند. شاید فردایی نباشد که شاید هایمان را درون آن لیست کنیم. مقدمه : نمیشه جلوش رو گرفت، پیش میاد. خواه ناخواه آدمی رو توی زندگیت می بینی که فکر می کنی همونیه که باید باشه؛ همونیه که ماه ها یا سال ها منتظرش بودی. همونی که قرار بود بیاد و بمونه. می بینیش و میشه عشق اولت؛ خواه ناخواه این اتفاق قبل از آدم موندگارت میفته. عشق اولی که منتظرش بودی تا عشق اول و آخرت شه، عشق اولت میشه. اما از آخری شدن و موندگاری خبری نیست. کی میدونه چند نفر باید بیان و برن تا بلاخره همون آخری از راه برسه؟ فقط یواش یواش یاد می گیریم که نباید به نفر اول دل خوش کرد و از همون اول باید دنبال نفر آخر گشت. لینک نقد و معرفی رمان
  11. "به نام خداوند عدالت" نام رمان: تَــلـبـیـســـ‌ عـــدالـــتـــــ...∞ نام نویسنده: asal_deshvin (عسل دشتیان داودی) ژانر: درام - جنایی - اجتماعی هدف: به قلم کشیدن جنایت و برقراری عدالت... ساعات پارتگذاری: نامعلوم خلاصه: رمان تلبیس عدالت ، روایت دختری به اسم طنین رو بیان می کنه؛ که در اثر یک اتفاق به زندان می افته. اونجا با 3 نفر از هم سلولی های خودش آشنا می شه. 3 دختری که... و پایانی که ، طنین به تلبیس عدالت خاتمه میده... لینک صفحه نقد:👇 صفحه نقد رمان تـلـبـیـســـ‌ عـدالـتــــ لینک صفحه عکس شخصیت ها:👇 عـڪســ شخـصـیـتــ‌های رمـان تــلــبــیــســــ عـــــدالــتـــــ
  12. نام رمان :ستیز مرگ و خاموشی hestiaنویسنده: کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقانه تخیلی هدف: میخوام تو نوشتن پیشرفت کنم ساعات پارت گذاری:نامعلوم ناظر رمان : @N.a25 خلاصه: در میان هیاهوی زندگی و در گیر و دار درگیری ها ، عشق شروع به درخشیدن می کند . هر چند کم سو ، هر چند کم نور ؛ اما نتیجه ی یک جنگ را نرم و نرمک تغییر می دهد ؛ جنگی که میان خدایان و اربابان قدیم که در زمان حال حضور پیدا کرده اند ، رخ می دهد و نتیجه ی آن اشک ها را جاری و قلب ها را می لرزاند . جنگی که آدمک های قصه را می لرزاند و شکل می دهد ، آن ها را متزلزل می کند و گاهی از میانه ی راه برشان می گرداند . برنده جنگ کیست که آدمک ها را پناه دهد تا تاریکی را برچینند ؟ برنده جنگ آیا همانی ست که آدمک ها را مقتول نماید و تاریکی را سلسله وار به تخت شاهی برساند ؟ کلیپ شخصیت ها لینک صفحه بررسی و نقد رمان :
  13. نام رمان: سقوط یک مرد نویسنده: zahra.s.a _ کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام ساعت پارت گزاری: نامعلوم هدف:نوشتن بهم آرامش میده و می‌خوام با نوشتن این رمان نشون بدم که یه اتفاق چه‌قدر می‌تونه بیرحم باشه. "از @Hilda عزیزم که پابه پای من واسه این رمان زحمت کشیدن بینهایت ممنونم" خلاصه: لیلی همه ی قصه ها با زیبایی خود دل مجنونشان را به بیراهه و مکانشان را به دارلجنون می کشند؛ اما لیلی این قصه تنها کوله باری از درد بر دوش دارد و دستانش را فقط دست سرد بی کسی لمس می کند... مجنون این قصه خود لیلی است؛ دخترکی که در گوشه ی غصه هایش در آغوش خستگی ها، به جنون کشیده می شود و غوغای وجودش حتی به گوش نفس هایش نمی رسد! مقدمه: سراغ ندارم زیباتر از رویای تو و برای ِ خودم تو را آرزو می‌کنم ... من دردِ مشتَرَکَم مرا فریاد کن... ‏یا مرا با خود ببر آنجا که هستی یا بیا مثلِ نفس کشیدن دوستت دارم همانقدر بی اختیار ... ‏دلتنگی فقط یک کلمه نیست، یک سبک از بی صدا جان دادن است! دلتنگی که مردی را از پا در می آورد و آسمانی را وادار به باریدن می‌کند!.. منتظر نقداتون هستم♡♡ https://forum.98iia.com/topic/11178-نقدو-معرفی-رمان-سقوط-یک-مرد-zahrasa-کاربر-نودهشتیا/ @ARcher
  14. نام رمان: خیال‌های ناآگاه نویسنده:rezania67کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:اجتماعی_معمایی_عاشقانه گاهی یک اتفاق، تاثیر بدی تو عقاید و تفکرات مردم می‌ذاره| با نوشتین این رمان می‌خوام تاثیر این اتفاقات روی زندگی مردم رو به تصویر بکشم. ساعات پارت گذاری هر هفته جمعه‌ها ساعت ۶عصر خلاصه: حنا به طور کاملاً اتفاقی متوجه می‌شه که نامزد خواهرش"پسر عمه‌اش" به زندان افتاده و حالا این اتفاق بهترین فرصت برای اونه که بتونه انتقام کاری که عمه‌اش تو دوران کودکیش باعث و بانیش بوده رو بگیره. لینگ صفحه‌ بررسی و نقد رمان خیال‌های ناآگاه: بررسی و نقد رمان خیال‌های ناآگاه
  15. نام رمان: سایه یک مرد، پژواک یک درد نویسنده: پ.جلالی ژانر: عاشقانه، درام، اجتماعی ساعات پارت گذاری: جمعه هدف: ترسیم حقایقی که بیانشون توی روزمرگی هامون سخته! خلاصه : تجسم یک درد بی پایان از زبان یک شخصیت کاملا تاریک !
  16. به نام خالق قلم نام رمان: داد و ستم نویسنده: Serenity ژانر: اجتماعی، معمایی، عاشقانه هدف از نوشتن: به تصویر کشیدن حقایقی تلخ یا شیرین، از زندگی، جامعه و آدم های اطرافمان. خلاصه ی رمان: فرزند زیبایم، امروز، روز اولیست که چشمان همچون مرواریدت را باز می کنی. در همان نگاه اول، به من لبخند زدی. شاید اگر برایت می گفتم که کجا به دنیا آمده ای و قرار است مهمان چه جهانی باشی، دیگر لبخند نمی زدی. شاید دیگر مرا نبینی. شاید از پدرت، نه نامی در خاطرت بماند و نه حتی به اندازه ی یک آشنا، از من بدانی. اما از من، برای تو، یک یادگار می ماند و بس؛ درس زندگی در جهنم با همه ی قوانین ناعادلانه ی آن؛ درس یک تضاد در میان آدم ها؛ تضادی به اندازه ی یک دنیا و به باریکی یک تار مو؛ داد و ستم ...
  17. نام رمان: من قاتل نیستم نویسنده: عارفه حمزه|کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: جنایی، اجتماعی، عاشقانه ساعات پارت گذاری: نامعلوم هدف: ما انسان ها از خاک آفریده شده ایم. خاک پست و بی ارزش نیست، فقط مشکلش ساده بودن است. آری ما انسان ها بیش از اندازه ساده لوحیم. خیلی ساده اعتماد می‌کنیم و ضربه می‌خوریم! اعتماد به انسان های شیطان صفت گاهی، زندگی ات را بر باد می‌دهد. من از نوشتن این داستان قصد دارم که تلنگری به آدم ها بزنم، به آنهایی که به سادگی اعتماد می‌کنند. خلاصه: من قاتل نیستم! هر چه فریاد زدم کسی صدایم را نشنید. باور کنید من او را نکشتم. وقتی که برای من دام پهن کرد خودش در دام افتاد. من مقصر مرگ او نیستم. شاکی بودن از کسی دلیلی محکمی برای کشتن نیست...باور کنید، من قاتل نیستم! داستان از آنجا شروع شد که یک نفر کشته و او مرا نجات داد. "او" که می‌گویم یک فرشته‌ی نجات نیست، کسی است که صادقانه همراهم بوده و هست...
  18. نام داستان: نجات یافته نویسنده: meli ژانر: اجتماعی,مافیایی هدف: دوست دارم بنویسم ،شاید که یه روز بتونم صاحب این کلمه ها رو پیدا کنم. خلاصه: همیشه واقعیت ها جوری نیستن که به نظر میان.شاید یه روزی، یه نفر رو پیدا کنی که پشت چهره ی آرومش،یه داستان پر تلاطم در جریان باشه. 7. ساعت پارت گذاری: نامشخص
  19. رمان : چشمانی به رنگ دنیا نام نویسنده : Donya yeganeh ژانر : عاشقانه. ، انتقامی ، اجتماعی ساعت پارت گذاری:نامعلوم [اینجا نیـسـتـیـو صـدات میاد ٺ گوشـم توے هـر جمعے بـرم تـنها یہ گـوشـم تۏ خودت خـواسـتـے همـش تیرہ بپوشم] خلاصه : دختری از غبار غم و تنهایی ،دختری که مدت هاست سعی میکنه خنده رو جایگزین گریه های شبانه اش کند ،دختری که مجبور میشه به خاطر خواهرش وارد زندگی کامران اشکانی بشه و...... کامران پسری خشن و مغرور و دنیا دختری با روحی لطیف و شاد که شیطنتش هیچ وقت از بین نمیره و پسرکه داستان قلب دخترک داستان رو به بازی میگیرد قسمتی از رمان :امروز قرار بود با مبینا برم تولد دیانا نمیدونم این دختر تو خودش چی داشتکه هر موقع میدیدمش قلبم تند میزد شاید بخاطر شباهتش شباهتش به...... مقدمه : چه خوش خیال است فاصله را می گویم به خیالش تو را از من دور کرده نمی داند جای تو امن است اینجا در میان دل من / چشمات همه ی زندگیم بود رسوندی به کجا زندگیمو تو خوبی فکر کن که من یه دندم بعد تو نشد که من بخندم صفحه نقد **** پارت اول از پله ها پایین میومدم غر زدم اخه چرا ادم تشنش میشه ،حالا داشتم از شدت دستشویی هم میترکیدم خسته شدم .این رمانم که معلوم نیس پسره کجاس ؛ اصلا دختره چرا انقدر خنگه پسره انقدر بلا سرش اورد همش میره سمتش باوا یکی نیس بگه غرورت خیلی مهم تر از این حرفاس .آه اینجا چرا پله داره چرا دستشویی بالا همیشه خدا خرابه البته من که تحرک ندارم شدم یه خپل ،به خودم چشم غره رفتم خب فقط یه کوچولو شکم داشتم که ارثیه [خود درگیر بدبخت ]وایی اینو نگفتــم من عاشق شکلاتو کیکم میمیرم براش یه مدت انقدر خورده بودم چربی و قندم انقدر بالا بود که نگــــو همینجوری داشتم چرت و پرت میگفتم بابا به دیوار روبه روی پله ها تکه داده بودو داشت با تلفن حرف میزد به صورت نازش اصلا اخم نمیومد به پایین پله ها که رسیدم صدای داد بابا پیچید تو گوشم وا چیشده _چیی.....! مگه میشه...!چطوریی... اخ دستش رفت سمت قلبش و نشست رو زمین با شوک به بابا خیره شدم رفتم سمتش +بابا چیشده بابا حالت خوبه بابا با صدایی که از درد تحلیل میرفت گفت _خوبم شونه ای بالا انداختم دوباره درگیر حرف زدن شد به سمت اشپزخونه رفتم اب خوردم والا من که وقت ندارم باید اخر رمان و بخونم خدا کنه این دختره به پسره بگه دوست ندارم اخ پسره ضایع شه آخخ حال کــنــم اصلا رحمدشلد میشه برگشتم که لیوانو بزارم رو اپن که با دیدن چشمای باز بابا که به در اشپزخونه خیره شده بود لیوان از دستم افتاد با صدای بدی شکست[لبخندی اومد رو لبم هنوز که هنوزه صدای شکستن لیوان تو گوشم میپیچه ] دوییدم سمتش +باباااا دستاشو گرفتم نبضش نمیزد +باباا شوک بهم وارد شده بود نمیدونستم باید چیکار کنم اصلا نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم جیغ زدم+باباااا قلبم داشت از قفسه سینم میزد بیرون نه چیزی نــ.شـ.د.ه بـ ا.بـا التماس کردم +تورو خدا منو نگاه کن بابا با من حرف بزن بابا بیدارشو بگو شوخی کردم باهات..... باباااا اصلا شوخی خوبی نیست چند بار اروم زدم تو صورتش ولی حتی تکونم نخورد فریاد زدم +بابااااااا منما دنیات همونی که بیشتر از همه دنیا دوسش داشتی بابااااا بابا منو نگاه کننننن بابااااااا صدای باز شدن در اومد بعدم صدای مامان _دنیا کجایی ...باز چیشده دوباره رم کردی و خندید زدم زیر گریه مامان با شنیدن صدای گریم بدون بستن در اومد تو با دیدن بابا دستشو گرفت به دیوار لا صدایی که تحلیل میرفت چی. ش د ه و سر خورد رو زمین بهش نگاه کردم بیهوش شده بود همونجوری گریه میکردم در باز بود دوره برمون پر بود از همسایه ها همه همسایه ها با ترحم نگامون میکردن اینا کی اومدن تو سرمو گذاشتم رو قلب بابا که الان نمیزد با ناله گفتم بابا چشماتو باز کن صدای یلدا رو شنیدم که با داد به مردم میگفت چیشده وقتی اومد جلو با دیدن ما دستش از دست درسا دراومد[ یه اشک از چشماش ریخت] _دنیا چیشده بابا چرا؟!...ادامه حرفشو نزد درسا هم با بچه بودنش فهمید یه چی شده اومد سمت باباوو گفت _بابا چیشده چرا اینجا خوابیدی سرمو بلند نکردم باورم نمیشد؛یعنی بابام دیگه نیست اشکام میچکید اینکه نمیتونم و نتونستم کاری برا بابام انجام بدم قلبمو به درد میاورد خیلی دردبزرگیه بغصمو قورت دادم توی شوک بودم بابای من خوب بود چرا ماها فکر میکنیم مرگ برا ما نیس برای همسایس[ هیچ وقت نمیفهمیم که برای هر نفسمون باید شکر کرد] نمیدونم یهو چیشد شایدم فکر کردم اگه داد بزنم بابا حالش خوب میشه با صدای گرفته ای داد زدم باباا،پاشوو بابا کجا رفتی دارم میمیرماا بابامن بدونه تو چیکار کنم بابا تو چیزیت نشـــده پاشــــو بـگـو خوبــــم صدای امبولانس میومد اومدن بابا رو بردن هر چی یلدا جیغ زد که بابای من فقط خوابه سالمه حرفشو گوش نکردن مامانم با امبولانس بردن یلدا و درسا هم با دوست بابا که همسایمون بودن رفتن همونجا نشسته بودمو به جای خالی بابا نگاه کردم بابا چرا رفتی بابا جونم زدم زیر گریه و همونجا رو زمین دراز کشیدم سخته جلو خودت مرگ عزیز دیدن خیلیی سخته خیلی چشامو بستم میخواستم همونجا که بابام حالش بد شده بمیرم اشکام سرازیر شد همه بدنم درد میکرد [بغضمو قورت دادم نگام به پایین صفحه خورد نوشته بود : امروز۹۶/۹/۲۷ من به خودم قول میدم برای همییشه هوای خانوادمو دارم و خندیدنو جایگزین گریه کنم لبخندی اومد رو لبام سخت بود ولی غیرممکن نــه] به صفحه بعد نگاه کردم نوشته بود [ روی خاک سرد بابا نشسته بودم چرا هیچ کس به حرفه ما گوش نداد بابای من زنده بود دلم داشت اتیش میگرفت بابا منم میخوام بیام پیشت به خواهرام نگاه کردم دلم به حال درسا سوخت تو شیش سالگی یتیم شده بود خسته بودم مثل مامان که تموم این روزا روی تخت بیمارستان توی ای سی یو بود دلم یه خواب میخواست یه خواب عمیق یلدا جیغ میزد؛ از نبود بابا .اما من نمیتونم من قول دادم مگه میشه زیر قول خودم بزنم میــشـد ؟آخ کاش میشد اگه میشد یه دله سیر گریه میکردم انقدر که این بغض لعنتی دست از سرم بر داره دلم به حال خانواده ای که از هم پاشیده شده سوخت؛ مامانی که الان تو بیمارستانه و یه سکته رو رد کرده و نتونسته برای اخرین بار شوهرشو ببینه مامان و بابا عاشق هم بودن یادمه همیشه مامان حاضر بود گشنه بمونه ولی واسته تا بابا بیاد بابا هم وقتی مامان شبا میومد براش گل میخرید و فرقی نمیکرد ساعت چند باشه هر موقع مامان یکم ناراحت میشد میبردش خرید کی میگه عشق وجود نداره ؟؟ [اهی کشیدم ]به تنها عمه ام نگاه کردم توی خانواده بابا فقط یه عمه بود که داشت برای داداشش خون گریه میکرد . [لبخند تلخی زدم دلم گرفته بود یاداوری اون روزا قلبمو درد میاوردبه دفتری که شده بود همدردم نگاه کردم هنوز هــم همدردمه با نوشتن هر خطش قلبم اروم میشد وکم کم کمک کرد دردامو ریختم تو خودم درسته یه ضررایی داشت ولی باید خودمو سخت میکردم مثل سنگ درسته نشد ولی دربرابره غماو دردا سنگ شدم ]
  20. نام رمان: سردرگمی نویسنده: artemis کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی_ عاشقانه_ معمایی هدف: لابه لای خستگی های رومزه کنارادم هایی که همه تورا میدانند و نمیدانند,یکجای دنج برای رفع خستگی ضروریست. ساعات پارت گذاری: هرروزساعت12ونیم شب خلاصه: دخترنه یک انسان ازجنس انسانیت خسته ازکج فهمیها ونفهمی های روزگار اومیخواهدروی پاهای خودش باشد خودش تکیه گاه خودش مونس وهمدم,چراوشکستش؟ چرارفیق نیمه راه بود؟ لینک صفحه بررسی ونقد رمان سردرگمی
  21. نام رمان: زن دوم نام نویسنده:fatimah.R ژانر:اجتماعی،عاشقانه هدف از نوشتن :علاقه به نوشتن ساعات پارت گذاری:نامعلوم خلاصه: داستان بین سه شخصیته ؛ قصه یه مرد بین دو زن ،رعنا و امیر علی که عاشق هم هستن و مجبور به جدایی میشن ، نسرین که همسر امیر علی هست و اون رو از زمان بچگی دوست داره و درست زمانی که فکر میکنه همه چیز رو به راه با اتفاقی می افته که خودش از رعنا برای امیر علی خواستگاری میکنه اما هیچکدوم نمی تونن با این قضیه کنار بیان حالا هر کدوم ممکنه اشتباهاتی داشته باشن باعث بیشتر تو مشکلاتشون غرق بشن و این شروع ماجرایی هست که زندگی هر سه شون رو دست خوش تغییر میکنه . بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم لینک صفحه نقد:https://forum.98iia.com/topic/10261-معرفی-و-نقد-رمان-زن-دوم-fatimah-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=236967 ناظر: @_Zeinab_
  22. نام رمان: زندگی پر ماجرا نویسنده: shivashivaکاربر انجمن نودهشتیا زانر:اجتماعی دوستی غمگین گاهی هم طنز هدغ:زندگی همیشه اون جوری که دلمون می خواد نمیشه ساعت پارت گذاری 3یا 2 روز درمیان از ساعت7شب به بعد خلاصه: درباره زندگی ترانه ودوستاشه که به تازگی کنکور قبول شدن ومیرن تهران اما با رفتن ترانه به تهران ترانه چیزی رو می فهمه که کل زندگیشو تغییر میده...
  23. به نام خدا غبار نفس هایم نویسنده: _TERME_ کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی هدف: علاقه به نویسندگی خلاصه: دختری به رنگ سرخ؛ دختری که با تمام سرخی لب هایش، تا کمی پایین تر از قلبش، در مردابی دودی رنگ گرفتار شده. دختری با شهامت و شجاعت، بی کس و بی کار؛ فقط خداست که نگهدارش است.
  24. نام رمان:چهارخونه نویسنده:her_name کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:درام؛اجتماعی؛تراژدی؛عاشقانه هدف:قهرمان بودن یعنی چی همه تو زندگیشون اشتباه میکنن ولی هدف نهایی همه خوشبختیه و خوشبختی شاد بودنه نه قهرمان بودن ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:قصه ی زندگی یه دختر با افکار عجیب توی یه جامعه به هم ریخته و تلاش برای این که بفهمه اون واقعا کیه؟جاش کجاست؟ و این که چه کسی میخواد باشه؟ ناظر: @مرضیه علیش
  25. نام رمان:تصادف شیرین زندگی من نویسنده:nashenas ژانر:عاشقانه،کمی طنز،کمی پلیسی،کمی معمایی،اجتماعی هدف:برای سرگرمی و محک زدن خودم ساعت پارت گذاری : نامعلوم خلاصه:دختری به اسم سیلوانا که براثر تصادف حافظه اش رو از دست میدهد و این تثادف زندگی او را کاملا تغییر میده ناظر: @_Zeinab_
×
×
  • اضافه کردن...