رفتن به مطلب

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'اجتماعى ، عاشقانه'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویرایش
    • ترجمه کاربران سایت
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • رمان های کامل شده
    • دنیای کتاب
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • تالار کتابهای ترجمه شده.
  • آموزش
    • آموزش آشپزی
    • آموزش شیرینی پزی
    • آموزش های متفرقه
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • تاریخ ، ایران و جهان شناسی
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
    • تئاتر و نمایش
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود کارتون و انیمیشن
    • دانلود سریال و مستند مجاز
  • نرم افزار و سخت افزار
    • معرفی و دانلود نرم افزار
    • درخواست نرم افزار و کرک
    • سخت افزار
  • مذهبی
    • حدیث
    • دانلود مداحی و مدیحه
    • عطر نرگس
  • عکس
    • گالری عکس شخصیت های ایرانی
    • گالری عکس شهرها و آثار تاریخی
    • متفرقه
  • عمومی
    • ورزش
    • سرگرمی
    • بحث و گفتگو
  • نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
    • خانواده نودهشتیا
  • دورهمی موضوع هاروزای زندگی
  • دورهمی برو بچ نظرتون درباره ی کودتا در مدرسه چیه ؟
  • دورهمی دوست ها
  • دورهمی چالش رمان خونا
  • دورهمی فرض کن قراره فیلم زندگیتو درست کنن به نظرت اسمش چی باشه؟
  • دورهمی این قسمت : معرفی خودمون بهم دیگه مثل خل و چلا
  • دورهمی خونه ی متروکه
  • دورهمی آرزو
  • دورهمی حق انتخاب
  • دورهمی اسم
  • دورهمی ماشین زمان
  • دورهمی مردن
  • دورهمی آینه و احساسات
  • دورهمی حال بد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ لهترین اتفاق بـرات تو زندگیت‍ کـی افتاد
  • شاه‍ قلـبم ^~^ دویت داری چه‍ رؤ

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


کاربر

1 نتیجه پیدا شد

  1. 🌺يانار🌺🌺 نويسنده :زهرا مشكاتى ، سمانه امينيان نام رمان :يانار ژانر:اجتماعى،عاشقانه هدف از رمان :هنجار شناسى،روايت واقعيت هاى زير پوستى جامعه و پرداختن به سنت هاى پوسيده صفحه ى نقد 🌺🌺🌺 نقد رمان يانار 🌺🌺🌺  خلاصه: دخترانى كه با هزار اميد ازدواج مى كنند تا از آنچه كه هستند و در آن زندگى مى كنن رهايى پيدا كنند،اما دريغ از لحظه اى تنفس ، دريغ از روياهاى كودكانه و عاشقانه ،دريغ از لحظه اى آرامش ....زندگى پيش رويشان سخت تر از آنى بود كه در تصورشان بود .آنقدر كه دخترى را از نفس انداخته و ديگرى را به نفس زدن مى اندازد .... پارت اول تمام تنم از شدت استرس خيس عرق شده بود و بند بند استخوان هايم مى لرزيدند.من داشتم چه گناهى انجام ميدادم ؟ مگر دنيا را بر هم نريختم تا با او باشم؟ مگر براى با او بودن از عقايد خود نگذشته بودم؟ پس الان اينكار هايم چه معنى ميداد؟ .من پرى زاد پيرانى ،دختر شهيد على پيرانى ،دختر حاج خانوم ،فاطمه عليانى ،در حال انجام كدام گناه نابخشيده ى خداوند بودم . اصلاً چى شد كه اينگونه ذاتم خراب شد و از او سير شدم . از جايم بلند شدم،خون تازه به مغزم رسيده بود!، مقابل آينه ايستادم . من، دخترى كه تار مويش را هيچ كس نديده بود ، چه شد كه اينگونه به اين شكل در آمدم؟، واقعاً با بی شرف کردن خود می خواستم عشق پر کشیده از حریم خانه يمان را باز گردانم؟اينگونه با اين وقاحت!؟ دستى به موهاى كوتاه سشوار كرده ام كشيدم، رنگ زيتونى را او دوست داشت .اما باره آخر ،موهايم را براى او به اين رنگ در نياورده بودم. چگونه شيطان در وجود من رخنه كرده بود و من را به اينجا کشانده بود ؟ با حرص تمام موهايم را بر هم ريختم و چنگى به آنان زدم . هميشه زيبايى ام را در چشمانم مي دانست ،رنگ مشكى و كشيدگى شان را دوست داشت و با آرايششان مخالف بود.اوايل از غيرتش در پوست خود نمى گنجيدم اما بعد از مدتى... حالا چشمان مشکی ام را بیشتر از هر موقع ی دیگری آرایش کرده بودم، فقط تنها مشکلی که وجود داشت !!،این بود که انتهاى این دو چاله ی مشکی ، بدجور تهی و خالی می زدند! به رنگ قرمز رژ روى لبانم خيره شدم، رنگى كه او تنها مختص زنان.....مى دانست. جالب بود او براى من بد مي خواند ،اما نگاه خود به روى لب هاى همان زنان را ، بى عيب مي دانست! حال من از رنگى استفاده كرده بودم كه او در من بد و در ديگران زيبا مى ديد. من ،دختر خارق العاده اى نبودم؛ زيبايى ام نفس گير نبود ،اما زشت هم نبودم. به قول مادرش ،با كشيدن دستى به صورتم دسته كمى از اسمم نخواهم داشت. با شنيدن زنگ در، دنيايم به آتش كشيده شد.نگاهم را به لباس هايم دوختم .تاپى سفيد كه تنها جاى بسته اش روى شكمم بود و شلوارى كه بلنديش تنها تا ماهيچه ى پايم بود . به صورتم نگاه كردم. چه کسی می دید و می فهمید که پشت این رنگ قرمز جیغ، برای خود نمایی نیست، !!! برای پوشاندن زنی است که وقتی بلند می خندد و لباس های این چنینی تن می زند، تمام حواسش پی مردی است که نمی تواند تمام و کمال سهمی از چشمهایش داشته باشد ! واقعا چگونه انقدر حقير و پست شده بودم كه تا اينجا ، اين رابطه ى پر از گناه را كشانده بودم؟ خدايا پشيمانم .پشيمانم از اينكه خيانت كردم ،پشيمانم كه او را به خانه ام دعوت كردم،پشيمانم كه از اعتماد شوهرم سو استفاده كردم! اصلاً براى پشيمانى زمانى مانده ؟ بايد مى گفتم ،از اول هم در اين رابطه تنها چيزى كه رشد كرد ترديد من بود ،نه عشق بينمان. او ، شاید خود را از من دريغ کرده بود،اما من که عاشقش بودم، نبودم !؟ شوهرم ! مرد من ! نه نه تا همین جا هم که پیش رفتم کافیست.بهتر است تا در اين لجن زار نابود نشده بودم .خود را نجات ميدادم. زنگ دوباره به صدا درآمد بايد قبل از اينكه كار خراب تر شود ،او را از اشتباه خود مطلع مى كردم .بايد مى گفتم از اول هم در اين رابطه تنها چيزى كه رشد كرد ترديد من بود نه عشق بينمان. حماقت که شاخ و دم نداشت! داشت ؟ ديگر نمی خواهم حرمت آن دو تیله را بشکنم هر چند که مرا پس مى زند ، هرچند که با خیره نشدنشان، کم محل و کم اهمیتم مى کند!دليل من براى خيانتم واقعاً چه بود؟ بايد تمامش مى كردم تا خدا توبه ام را باور كند و بيش از اين از من نا اميد نشود؛ عقب رفتم، با پشت دست لب هايم را پاك كردم، جای رژ لب ، روی دستم ماند، جای این ننگ و بی حیایی هم روی زندگیم می ماند ؟ به سمت چادر نماز آويزان پشت در رفتم . با شنيدن دوباره ى زنگ در، چادر را برداشتم و در بين راه به سرم انداختم . پشت در قرار گرفتم و ازچشمى با مطمئن شدن از حضورش ،در را باز كردم . لبخندش محو شد و با ديدن چادرم لب هايش را به بالا برد؛ حق داشت! ،ترسيده بود؛ او به تصور ظاهرى ديگر، خود را آماده كرده بود. در را تا آخر باز كردم و عقب رفتم ،گفتم: بايد حرف بزنيم. ترديد داشت ،اما به خود مسلط شد ، كفش هايش را در آورد و به داخل آمد. -كسى تو خونست؟! در را پشت سرش بستم و از كنارش گذشتم ،به سمت مبل هاى قهوه اى رنگ مقابل تلويزيون رفتم - نه كسى نيست ،گفتم كه رفته مسافرت. هه ،مسافرت ،آن هم مجردى...چيزى كه من برايش آرزو به دل ماندم ،آن هم تنها به جرم زن بودنم . اصلاً چه معنايى داشت زن ،ناموس مرد بجايى كه مردش بى خبر باشد،برود!!؟ تنها مرد مى توانست ناموسش را در خانه حبس كند و خود به مسافرت برود، ناموسی که تازگی ها فقط نامش را به دوش می کشید. با شنیدن صدايش، نگاهش كردم. -پس چرا سر و شکلت این طوریه ؟ بايد خود را قاطع نشان ميدادم تا او هم بفهمد واقعاً پرى زاد متوجه ى گناهش شده! - مگه منو تا به حال جورى ديگه ديده بودى؟ به وضوح جا خورد و به سمتم آمد، قدمى به عقب برداشتم و دستم را از زير چادر بلند كردم. -جلو نيا مازيار! ايستاد و با كلافه گى پرسيد: پرى زاد چت شده !؟ من مازيارم همونى كه خواستى تا امشب بياد تو خونت. وايى كه با گفتن حرفش ،دنيا را پتكى كرد و آن را به روى سرم كوبيد.چشمانم را از شرم خدايى كه بى شك بين ما بود ،روى هم فشردم و گفتم : تو رو خدا بسه ، ادامه نده . نزدیک تر آمد وبه روى صورتم خم شد. - متوجه نمى شم ،اتفاقى افتاده !؟ "اتفاق،!! زمانى افتاد كه من از روى خشمم ، از روى لج بازى احمقانه ام ، از روى غرور مسخره ى له شده ام ،تو رو وارد جريان زندگيم كردم" بیشتر از هر زمان دیگری درون عمرم حس احمق بودن به من دست داده بود! آیا آغوش سرد شوهرم کافی نبود برای سر و سامان دادن به پریشان حالی ام ؟ نگاهش كردم و بغض گلويم ،رها شد.صدايم مى لرزيد و نگاهم تار شده بود. - من اشتباه كردم. نفس پر حرص خود را به روى صورتم فوت كرد. - منظورت چيه؟! عقب رفتم و صدای گریه ام بلند شد . -اشتباه كردم .من ،پريزاد پيرانى ،دختر شهيد على پيرانى ، دختر حاج خانوم فاطمه عليانى اشتباه كردم. نمى دونم چرا ولى اشتباه كردم!، ببخش نمى تونم اين گناه رو ادامه بدم ،نمى تونم اين ننگ رو با خود به گور ببرم .مى خوام طلب بخشش كنم؛ مى خوام بشينم رو به قبله تا آخر عمرم بگم العف فقط تمومش كن. برو بزار بيشتر از اين نابود نشم.برو... شاخه گل سرخ را ،كه اصلاً آن را نديده بودم به روى مبل كوبيد و فرياد زد: همين ، ٦ ماهه منو به خودت عادت دادى كه بگى غلط كردى!!... مثل خودش فرياد زدم: آره غلط كردم.خوبه ميدونى غلط بوده ! چنگى به موهايش كشيد و گفت: بزار حرف بزنيم حلش مى كنيم. حلش مى كنيم!؟ قرار بود چه چيز را حل كنيم !؟ زنى كه با وجود متاهل بودنش مردى ديگر را وارد زندگيش كرده بود ؟ زنى كه با تمام حجابش از تمام زنان فاسد هم فاسد تر شده بود؟او دقيقاً چه چيز را قرار بود حل كند ؟ نجاست پخش شده ى من چگونه حل شدنى بود كه او مى دانست ، اما من نه؟!!! چادرم را محكم تر به زير چانه ام گرفتم و گفتم: تمومش كن . ما هر دو اشتباه كرديم. خداروشكر كه قبل از هر بى شرمى به خودم اومدم اما... دوباره فرياد زد و با خشم گفت: حالا ديگه من شدم بى شرمى؟؟ چشمانم را روى هم فشردم و با فرياد او باز كردم. مازيار: منو نگاه كن. من شدم بى شرمى تو؟! با كوبيده شدن در ، قلبم از تپیدن ايستاد. هر دو به در بسته شده نگاه مى كرديم، به قدرى شوكه شده بودم كه صداى كسى را كه در پشت در، نعره ميزد را نمى توانستم بشناسم. مازيار به طرفم آمد و با نگرانى گفت : شوهرته ! اره، اويى كه پشت در ، در حال فرياد كشيدن نامم بود، هامون بود. دستش را بلند كرد كه به صورتم بزند، صورتم را عقب كشيدم و با ترس گفتم : هامونه! برو..
×