رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

shell_s.h

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    907
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد shell_s.h در 2 بهمن 1397

shell_s.h یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,099 Excellent😃😃😃😃

درباره shell_s.h

  • درجه
    پی دی اف
  • تاریخ تولد 6 آذر 1377

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,434 بازدید کننده نمایه
  1. http://s3.picofile.com/file/8372365950/وینر.pdf.html سلام عزیزم من دیروز بعد ظهر فرستاده بودم نمیدونم چرا پاک شده بود شرمنده بابت تاخیر گلم
  2. گوشیم و با خودم چال کنن😁 کلا وسایلم برای داداشم😁 لباسام بریزن دور نوهاشو بدن به فقیرا😁 پولام برای مامانم😁 بابامو نمی بخشم. و در اخر بهش بگن که من عاشقش بودم خیلی زیاد 🙃 البته اینا کلی بودن چند وقت پیش می خواستم خودکشی کنم می خواستم واسه هرکی یه نامه بنویشم😂😂😁 البته الان نمی خوام چون فهمیدم هرچی باشه بازم ارزش نداره ادم خودشو بکشه😎
  3. shell_s.h

    اسم نفر قبلیتو مخفف کن

    ساری
  4. پارت ۳ دستم رو از زیر آب کشید و پیچوند پشت سرم قفل کرد. از درد به خودم می پیچیدم. غرید:کی نحسه،هان؟جرات داری یه بار دیگه بگو! از درد اشک تو چشم هام جمع شده بودولی پرو تر از این حرف ها بودم که بخوام کم بیارم. سعی کردم صدام و محکم نگه دارم:خب معلومه،تو!تو یه عوضی پست فطرتی. محکم تر دستم و فشار داد که یه لحظه صدای جیغم بالا رفت.صدای مهشیده رو می شنیدم که به فرهود التماس می کرد من و ول کنه ولی دریغ از یه کلمه که خودم بیان کنم.می دونستم مچ دستم قرار حسابی کبود بشه. لبم و گاز می گرفتم تا صدام درنیاد تا از درد کشیدنم لذت نبره! فرهود بدون توجه به مهشیده داد زد:آدمت می کنم.فکر کردی کی هستی؟یه دختره سر راهی پاپتی که حتی معلوم نیست خانوادش کین و چین!چطور جرات می کنی با من این جوری حرف بزنی؟ با هر حرفی که می زد خنجر زهر آلودی توی قلبم فرو می رفت.از کی انقدر بی رحم شده بود؟پوسته خونسردی روی صورتم کشیدم: -فرشته ها آدم نمیشن.خانواده من هرچی باشن،قطعا خیلی بهتر از خانواده توهستن که بهت یاد ندادن نباید روی دختر مردم دست بلند کنی! تو این مدت انقدر راجبع پدرومادر نداشتم حرف شنیدم که حالا بدونم چه جوری احساستم رو کنترل کنم.دستش با حرفی که زدم شل شد.فرست و مناسب دیدم دستم رو محکم از دستش بیرون کشیدم به عقب هولش دادم.هنوز تو شک کاری که کردم بود که یه سیلیه جانانه توی گوشش خابوندم صورتش به سمت چپ مایل شد.صدای "هین"مهشیده تو گوشم پیچید.خیلی خونسرد بهش زل زدم: -دیگه نبینم دستت روی من بلند بشه وگرنه از همون جا قطعش می کنم. درسته من مثل بقیه نبودم که کسی رو داشته باشم ازم دفاع کنه ولی من،منم.خشتک طرف و در میارم. به سمت در رفتم تا خودم رو از برخورد بیشتر نجات بدم که النا و دامون رو خشک زده جلوی در دیدم کنارشون زدم از وسط شون رد شدم به باغ پناه بردم. ته باغ که پشت عمارت می شد یه درخت خیلی بزرگ قدیمی بود که روش خونه درختی کوچیکی ساخته بودیم.همیشه چهارتایی اونجا بازی می کردیم.از درخت به سختی بالا رفتم یادمه همیشه فرهود بود که کمکم می کرد ازش بالا برم.هوف کلافه ای کشیدم دم درش نشستم پاهام رو آویزون کردم mp3 رو از توی جیبم در آوردم آهنگی رو پلی کردم به منظره روبه روم خیره شدم. چشم بهم بزنی،رنگا عوض میشن میفهمی همه حرفا الکین،آدما عوضین چشم بهم بزنی می بینی،یه روز ازیادت من میرم با ضربه آرومی که به بازوم خورد از خلسه بیرون اومدم و به دامون که تازه فهمیدم بغلم نشسته نگاه کردم.خودم رو جمع جور کردم،وجودش کنارم بهم آرامش می داد.انگار اون مامورشده بود تا کارای داداشش رو ماست مالی کنه.داشت حرف می زد هندزفری از گوشم در آوردم تا متوجه حرفاش بشم. دامون-واو..چی کار کردی!فرهود به شدت عصبانیه. لبخند غمگینی زدم و چیزی نگفتم. دامون متعجب دوباره ادامه داد:چته تو؟!توکه تلافی کردی.دیگه از چی ناراحتی؟ نفس عمیقی کشیدم:احساس می کنم بهترین دوستم و واسه همیشه از دست دادم.باورم نمیشه اون فرهودی که انقدر مواظب من بود الان این حرف ها رو بهم زد.اون میدونه که من چقدر روی این موضوع حساسم ولی باز منو آزار میده! دامون -اون هنوز یه بچه مغروره بهش توجه نکن. پوکر فیس نگاهش کردم-تو به یه پسره ۲۴ ساله میگی بچه؟! دامون خنده جذابش از اونایی که یک لپش چال می شد رو به نمایش گذاشت که حسابی دلم براش ضعف رفت. - چون خودم دوسال ازش بزرگترم اون و همیشه به چشم یه بچه می بینم. چشم های آبی روشنش رو ازم گرفت و به روبه رو خیره شد:هیچ کس دلیل تغییر رفتار فرهود رو نمی دونه. اون خیلی عوض شده حتی با منم دیگه حرف نمی زنه!چرا ازش نمی پرسی؟به نظرم به تو میگه. چپ چپ نگاهش کردم:اون اصلا به من اجازه حرف زدن میده که ازش بپرسم؟! کلافه دستش رو توی موهای خرمایی حالت دارش کشید لبای خطیش رو روی هم فشار داد نفسش رو فوت کرد:نمی دونم. لبخند زد و لپم رو کشید:پاشو بریم نهار. محو لبخندش بودم که تک خندی زد بعدشم از جاش بلند شد خوش رو تکوند باکمک هم پایین رفتیم. *** @fateme.84
  5. هواداره سرد میشه..

    تو بغلم ندارمت..

    این دفعه هم،فدای سرت..

  6. سلاممم عشق اذر ماهی عزیزم عاشق این داستانم عشقتووون پایدااار کاشکی بیشتر از خاطراتو عشقتون مینوشتییییی بیشتر بنووویس
  7. صدف جانم از جایی که باید بخونم، تگم کن یا شماره پارت رو بگو جونم

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. shell_s.h

      shell_s.h

      من مردم برات که:NewPack_give_rose: پارت 19 رو بخون تا 25 فک کنم عاشقتم هوار هوار

    3. 0_0

      0_0

      خدانکنه

      الان شروع میکنم جونم ^_^

      @shell_s.h

    4. shell_s.h

      shell_s.h

      چی شد عشقم

      @0_0

  8. سلام. لازم دونستم که یه سری توضیحات بدم. از اونجا که مائده رفته و ناظر رمان من بوده و من چند تا ویرایش اساسی به رمانم دادم لازم دارم که یکی راهنماییم کنه. شماهم نمی تونید ناظر جدید برای رمانم بزارید.پس قرار شده صبر کنم تا مائده برگرده.لطفا رمان من رو به بخش رمان های متروکه نفرستید. ممنونم.
  9. سلام میشه لطفا رمانم رو یه سر بزنی؟! اگه ایرادی دیدی توی شخصیم بهم بگو ممنون میشم😊

     

    1. shell_s.h

      shell_s.h

      حتما عزیزم

  10. پارت۲ دامون-میرم کمکش. بعدم دنبال النا راه افتاد.چاقو رو دستم گرفتم شروع به ریز خورد کردن خیارها کردم خانوم بزرگ همیشه با غذاش باید سالاد شیرازی می خورد! خانم بزرگ اگه نبود من و النا باید چی کار می کردیم؟النا خواهر بزرگتر من بود ما هیچی از گذشته نمی دونیم از وقتی چشم باز کردیم و چیزی فهمیدیم توی پرورشگاه بودیم وقتی من ۵ سالم بود و النا ۷ سالش از پرورشگاه به خاطر کم بودن بوجه و ورشکستگی به غول سفید آوردن.حتی دَرِ پرورشگاهم زنگ زده بود!حالا ۱۵ ساله که تو این عمارتیم. از طرف دیگه انقدر دَرِ پیدا کردن خانوادمون زنگ زدست که حتی نمیشه نیم سانتی اون رو باز کرد.هیچ اطلاعاتی درموردشون نداریم.نه اسم نه فامیل،هیچی. شناسنامه هامون رو پرورشگاه درست کرد.اونا گفتن که ما دوتارو جلوی در گذاشتن وقتی من نوازد بودم و النا همش ۲ سال داشته.با آزمایش دی ان ای فهمیدن ما خواهریم و برامون شناسنامه گرفتن.الناوآدریناملک.حتی هویتمون رو هم نمی دونیم.دردناکه،سرتاسر زندگیت قرار نیست بدونی یا بفهمی کی هستی. چرا می خوام خانوادم رو پیدا کنم؟سواله خوبیه ولی سوال خوب تر اونیه که مثل خوره به جون من افتاده .چرا اونا ما رو ول کردن؟مردن؟فقیرن؟دوسمون نداشتن؟کدوم مادر پدری وصله های جونشون رو از خودشون جدا می کنن؟ نیمه وجودشون رو چطور از خودشون دور می کنن؟حالا من باید برم از کی بپرسم؟!فقط می خوام بدونم چرا ما رو ول کردن!دلشون نسوخت؟چرا هرگز دیگه دنبال ما نیومدن؟! یه در زنگ زده دیگه پیدا کردم!عمارت بزرگ خاندان زرین! وقتی بچه بودیم همه چی خوب بود با دامون و فرهود گروه ۴ نفره تشکیل داده بودیم و تمام آتیش های دنیا رو توی این غول سفید می سوزوندیم.من و فرهود همیشه تو یه تیم بودیم و النا و دامونم تو یه تیم.فرهود الان با اون موقع ۳۶۰ درجه فرق می کنه انقدر یهویی ازم دور شد که حتی فرصت نکردم ازش بپرسم چرا انقد باهام غریبه شده ولی دامون مثله قدیمه مهربون و ناجی.هر چی بزرگتر شدیم بیشتر از هم دور شدیم،درد ها بیشتر شدن،سختیا عمیق شدن.بزرگ شدن برای من و النا مثل کابوس بود. بعد از این که دیپلم گرفتیم دیگه بهمون اجازه ندادن درس بخونیم و گفتن باید کار های عمارت و انجام بدیم هر چقدر هم مهشیده و دامون اصرار کردن که ما به درسمون ادامه بدیم خانم و اقا بزرگ(مامان و بابای دامون و فرهود)اجازه ندادن و گفتن نون خور اضافه نمی خوان.انگار از همون اول هم ما رو برای کلفتی آورده بودن اینجا مثل بزری که می کارن تا ثمره بده بشه ازش استفاده کرد.خیلی وقته به این نتیجه رسیدم هرچی در به رومون باز میشه زنگ زده. با سوزش انگشتم از فکر بیرون اومدم. مهشیده-دستت و بریدی؟خدا مرگم بده دختره حواست کجاست. همون موقع فرهود وارد آشپزخونه شد: پوزخند زد-نکرده کار نبر به کار. دندونام روی هم فشار دادم و حرصی گفتم:به خاطر وجود نحسه توعه.هرجا میری نحسی میاری. به نگاه خشمگینش توجه نکردم و دستم رو زیر آب گرفتم تا خونش بند بیاد. @fateme.84
  11. پارت ۱ مقدمه کمی جان می دهم در ره دیدارت کمی ناز می کنم در ره چشمانت می دهی قاه قاه خنده تحویل من ندانی پریشانم گر نماند هوش و حواسی ز من ص.ن سطل های بزرگ آب رو با خستگی روی زمین گذاشتم راست شدم و عرق پیشونیم رو با پشت دست پاک کردم.لعنت به این شانس الان وقت قطع شدن آب بود؟به عمارت بزرگ رو به روم نگاه کردم.دستم رو سایه بوم چشم هام و یک تای ابروم رو بالا انداختم.اوس کریم مصتبتو شکر! از این خونه به این بزرگی خدمت کاریش به من رسیده؟اون وقت میگم در های که به روی من باز می کنی همشون زنگ زدن میگی نه! خستگیم که در شد دوباره دسته سطل های بزرگ رو گرفتم و به زور از پله های ورودی بالا رفتم.عمارت زرین حدود 50سال بود که قدمت داشت قدیمی بود.خب من به جای عمارت زرین ترجیح میدم بهش غول سفید بگم.این جا همه چی به شدت به رنگ سفید و بزرگه ، یادمه وقتی بچه بودم گم می شدم و همیشه ،تکرار می کنم..همیشه!النا من و پیدا می کرد.اون انگار من رو از خودم هم بیشتر می شناسه. 29پله آخر.عادت داشتم پله ها رو بشمارم.سواله واسم که چرا 29؟چرا30نه؟درب بزرگ ورودی رو که اومدنی باز گذاشته بودم با پا هل دادم و خودم رو توی سالن انداختم با هر جون کندنی بود در رو پشت سرم بستم. بوی نم حاکی از ترکیدن لوله آب توی دماغم زد.داخل سالن هر قسمت 4 مدل مبلمان چیده شده بود که هر قسمت مخصوص یه سری از مهمان ها بود.مهمان های کاری،خانوادگی،دوستانه و در آخر اون هایی که برای اولین بار که پا به غول سفید می زارن. پله ها درست بغل در ورودی سمت راست قرار داشتن که به طبقات بالا تر ختم می شدن و حالا دامون رو می دیدم که ازشون پایین می اومد.مثل همیشه خوش تیپ گونه هام سرخ شدن و دست پام رو گم کردم.درسته!من روش کراش داشتم.اون خوشتیپ ترین وخوشگل ترین پسری بود که تاحالا تو عمرم دیدم!پسر بزرگ عمارت.با اون لبخند جذابش سمتم اومد. دامون-نگو که از چشمه تا این جا این و تنهایی آوردی! به راه چشمه که داخل باغ پشتی عمارت بود فکر کردم و سعیم این بود به گونه هام که داشت آتیش می گرفت توجه نکنم. -به جز من کس دیگه ای هم هست؟ دامون سطل ها رو از دستم گرفت:چرا به من یا فرهود نگفتی؟یا النا..حداقل کمکت می کردن!این خیلی سنگینه! با شنیدن اسم فرهود انگار که چیز تلخی خورده باشم قیافم جمع شد..تخ.فرهود!هر چقدر از دامون خوشم می اومد حالم از فرهود بهم می خورد.پسره نچسب زهر مار!یه دفعه از فکر فرهود در اومدم دنبال دامون دویدم. -دامون تو رو خدا سطل بده من خانم بزرگ ببینه من و توبیخ می کنه. دامون بدون این که وایسه سالن رو طی کرد و به آشپزخونه رسید:برفرض که ببینه من خودم با مامانم حرف می زنم.این که کار تو نیست! سطل های آب رو روی میزی که توی آشپزخونه بود گذاشت.النا و مهشیده خانم که سر گاز مشغول درست کردن نهار بودن به سمتمون چرخیدن هر دو به دامون سلام کردن.مهشیده خانم جزعه قدیمی ترین خدمه های اینجا بود و به جای مادرم که نمی دونستم کجای این دنیاست من و النا رو بزرگ کرد. النا یه چشمک خیلی قشنگ به دامون زد:دوباره قهرمان بازی در آوردی؟ دامون لبخندش عمق تر شد و به النا زل زد:بالاخره باید خودی نشون بدم. بعدشم جفتی خندیدن به حرف های بی سر و تهشون که هیچ سر در نیاورم لبخند کج و کله ای زدم. مهشیده-آدری..یه سالاد درست می کنی؟ النا تو هم برو سیب زمینی ها رو از انبار بیار. به سمت یخچال رفتم تا وسایل لازم رو آماده کنم.
  12. نام رمان:زنگ در نویسنده: صدف شایگان ژانر :عاشقانه ،معمایی،پلیسی،جنایی ساعت پارت گذاری: نا مشخص خلاصه:من اون دختریم که همه درها براش زنگ می زنند..اشتباه نکنید!اون زنگ نه!زنگ زدگی..یعنی به هر دری می زنم پوسیده.نمیدونم شانس اقبال با ما یار نیست ، یا یار با شانس اقبال استخفرالله شدن!همه از من حرف می زنن من از زنگ در..اونا میگن در و باز کن.من میگم بابا در زنگ زده! هدف از نوشتن : تمرین و تقویت نویسندگی. (آدرینا:بانوی آتشین) (النا:نورانی) ناظر: @fateme.84
  13. سلاممم دختررررره نمی خوای پارت بزاریییی؟؟ مردم که من
×
×
  • جدید...