رفتن به مطلب

shell_s.h

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    779
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد shell_s.h در 2 بهمن 1397

shell_s.h یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,559 Excellent😃😃😃😃

درباره shell_s.h

  • درجه
    پی دی اف
  • تاریخ تولد 6 آذر 1377

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,088 بازدید کننده نمایه
  1. shell_s.h

    خودمم دوس دارم سامسونگ بگیرم نمیدونم چرا اصن از گرافیکش خوشم نمیاد
  2. shell_s.h

    اخه میدونی سامسونگ گوشیاش خیلی زشته اونایی که به پول من می خوره!😂 خودم فکرم رو هواوی بود ولی نمیدونم کدوم مدلش دوربینش خوبه یا مثلا به پای سامسونگ میرسه یا نه
  3. shell_s.h

    سلام بچه هاااا کمک کمک با 3/500تومن اول از همه اصن میشه گوشی خرید? اگه میشه چه گوشی خوبه دوربینش خیلی مهمه واسم ممنون میشم راهنمایی کنید
  4. عکس عشق منو گذاشتی😍

    1. nmasoomeh

      nmasoomeh

      زین مالیک تنها خواننده ایه که واقعا طرفدارشم، عاالیه این پسر همه چیزش عشقه،،،صداش، چهره ش، تیپش،،،همه چیز ...

      @shell_s.h

  5. ما همه به جا مانده از عشق های نافرجامیم:)

    ص.ن

  6. بریم پارت جدید یا چی؟

    (وقتی ندارمت)

  7. shell_s.h

    فدات بشم توهم همین طور
  8. shell_s.h

    پی دی اف کردم ۲۱۹صفحه شد نمیدونم اخه موضوعش دیگه داره تموم میشه زیادم کشش بدم مسخره میشه حالا بازم باید ویرایشش کنم یه سری چیزا به بعضی از قسمتاش اضافه کنم این جوری بیشتر میشه به ۳۰۰صفحه برسه بنظرم کافیه نیست؟
  9. shell_s.h

    مرسی عزیز دلم حالا همین چهارتا پارت یه ماه طول میکشه😂😂😂
  10. shell_s.h

    اره عشقم مرسی سلامت باشیییی
  11. shell_s.h

    اره دیگه رمانم ۴تا پارت دیگ تموم میشه چقدر کم شد اصن انتظار نداشتم😂😂😂 @Giiilass @ihawni @madw._.tz @M.shahpasandi
  12. shell_s.h

    فدات عزیزم مرسی ببشید سرم خیلی شلوغه😭 ولی چیزی دیگ نمونده ۴تا پارت دیگ رمانم تموم میشه
  13. shell_s.h

    نقد به نما😌 @elhamkamy
  14. shell_s.h

    پارت 23 تقريبا نگاه خيره همه رو مي تونستم روي خودم حس کنم، نفسم سنگيني مي کرد و دستام عرق کرده بود. طبق عادت دستام رو با مانتوم خشک کردم.نگاهم به ميز نازنين که خالي بود افتاد، داشتم فکر مي کردم که چطور وارد اتاق بشم که در باز شد. محمد با خنده بعدش ايليا توي چهار چوب در ظاهر شدن.ميبينمش حل ميشم،مثل قديم.چشم هاشو روي من زوم مي کنه.ضربان قلبم ميره بالا، دوباره مثل قديم!سکوت رو مي شکنه: ايليا-خوش اومديد خانم ستايش..بفرماييد داخل. با دستش به اتاقش اشاره مي کنه.خانم ستایش!زهرمار و خانم ستایش."مرسي!" زير لبي مي گم وارد اتاق ميشم. نگاهي به اطراف مي اندازم برعکس من و ايليا مثل اولين روزي که پا به اينجا گذاشته بودم هيچ تغييري نکرده .ايليا که پشت سر من ايستاده بود گلوش رو مصلحتي صاف کرد: ايليا- نمي شينيد؟ بعد اين حرفش به سمت صندليش رفت و نشست.حتی وقتی کسی نبود هم عین غریبه ها باهام رفتار می کرد.دلم گرفت ازش،روي اولين مبل دورترين نقطه به صندلي ايليا نشستم. دوباره اين ايلياست که سکوت اتاق و مي شکست: ايليا-خب فکر کنم مي دونيد ديگه نازنين از اين جا رفته و به خاطر اين که کسي نبود سريع تر جايگزين بشه که به کار هاي اينجا هم وارد باشه گفتم که شما بيايد. احساس خفگي بهم دست داده بود. اخم روي پيشونيش، جدي بودن حرفاش و شما خطاب کردنم داشت بهم مي رسوند به جز کار چيز ديگه اي از من نمي خواد اونم چون مجبور شده بود! منه احمق براي چي پاشدم اومدم اينجا؟ يه درصد فکر کردم شايد هنوز منو مي خواد ولي.. اگر يه لحظه ديگه اونجا مي موندم اشک هام رسوام مي کردن. ايليا داشت هنور حرف مي زد و من اصلا متوجه حرفاش نبودم. با آخرين سرعتي که می تونستم از جام بلند شدم از اونجا بيرون اومدم. شروع به دويدن کردم جاي من اينجا نبود! اون ديگه من رونمي خواست. من احمقم،احمق. همه تفکرات و رفتارم احمقانس! چطور با اون همه بد رفتاريش هنوز انقدر عاشقشم؟! خدايا من چرا نميميرم ؟ دستم از پشت کشیده شد،چون سرعتم زیاد بود نزدیک بود بیوفتم که تو آغوش یکی فرو رفتم مانع افتادنم شد. بعد چند لحظه دو طرف بازم هام رو گرفت و فشار داد،منو از خودش جدا کرد. اشک هام دیدم رو تار کرده بودن.ایلیا با عصبانت داد زد: ایلیا-داری چه غلطی میکنی؟!نزدیک بود بری زیر ماشین! مثل خودش داد زدم: -ولم کن عوضی.ازت متنفرم،ازت متنفرم. عصبانیتش فروکش کرد.دستاش از بازهام باز شد و مات نگاهم می کرد. -ازت متنفرم آقای برازنده.. گیج شده بود.ادمه دادم: -چه حسی داره هان؟آقای برازنده دوس دارم برم زیر ماشین به شما چه ربطی داره؟! انگار تازه فهمیده بود دلیل رفتار من چیه کلافه به صورتش دست کشید: ایلیا-یغما من.. داد زدم: -ایلیا تو چی،هان؟!توچی؟!فراموش کردی؟!تو که ادعای عاشقیت کل دنیا رو پر کرده بود،این بود؟!به همین زودی فراموش کردی..اصلا عشق می دونی چیه؟؟ انگشت اشاره اش رو تهدید وار سمتم گرفت و تکون داد: ایلیا-حق نداری عشق منو زیر سوال ببری! -حق دارم قرمز شد.داد زد: ایلیا-حق نداری..بابات بابای منه کشته! بلند تر از حد معمول جوری که حنجرم خراشیده شد از ته دلم حرفی که مدت ها بودم می خواستم بگم فریاد زدم: -گناه من چـــــی بود؟ به سرفه کردن افتادم دستم روروی زانوهام گذاشتم و خم شدم و به شدت سرفه کردم.ایلیا بهت زده سر جاش وایساده بود و تکون نمی خورد. شاید داشت از خودش می پرسید تو این داستان واقعا گناه من چی بوده؟ چه تقصیری داشتم؟مگه خودم خواستم که دختر یه قاتل باشم؟هنوز حرفام تموم نشده بود. بلاخره سرفه های لعنتی تموم شدن راست وایسادم تو چشماش نگاه کردم: -من..برای این که عاشقت بودم بهت واقعیت و گفتم.نمی خواستم زجر بکشی و خودت رو مقصر مرگ پدرت بدونی.نخواستم مثل بقیه بهت دروغ بگم برای این که تو رو داشته باشم. من عاشقت بودم و الانم نمی تونم ازش دست بکشم!من گذاشتم عصبانیتت رو سر من خالی کنی.ولی یه بار شد از خودت بپرس گناه من چی بوده؟! یه بار شد از حرفایی که بهم زدی و رفتاری که داشتی پشیمون باشی؟ نفس عمیقی کشیدم: -اومدن به اینجا کار خیلی اشتباهی بود..دیگه قرار نیست این دختر کثیف و ببینی.نمی تونم بی محلیت رو دم گوشم تحمل کنم. ایلیا-یغما.. عقب گرد کردم چقدر شنیدن اسمم از زبونش اونم با این لحن لذت بخش بود. روم رو ازش گرفتم قدم اول و برنداشته بودم که گرفتتم دستاش رو دور کمرم حلقه کرد محکم فشار داد. انگار می خواست زور مردونش رو به رخم بکشه سرش رو روی شونم گذاشت.با قلدری گفت: ایلیا-تو قرار نیست هیچ جایی بری. چشم هامو روی هم فشار دادم.. لعنتی..من قرار نیست جایی برم!
×