رفتن به مطلب

elhamkamy

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    897
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

آخرین بار برد elhamkamy در 9 اسفند 1397

elhamkamy یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

5,263 Excellent😃😃😃😃

درباره elhamkamy

  • درجه
    ❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 21 فروردین 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده?

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. elhamkamy

    خواهش میکنم عزیزم خوشحالم که دوست داشتی
  2. elhamkamy

    مرسی عزیزم ولی چرا ایشون رو تگ کردید؟ چشم 😊
  3. elhamkamy

    فداتشم عشق دلم بهترینم عزیزترینم زیباترینم. دورت بگردم عشق دلم😍💋❤
  4. 💔💔💔

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. ihawni
    3. elhamkamy

      elhamkamy

      منم:)) 

      چه کنم؟ دستو بالم بسته س. چاره ای جز تحمل نداریم💔😔

    4. ihawni
  5. elhamkamy

    سلام عزیزم.. مرسی که وقتت رو برام گذاشتی و پارت ها رو خوندی❤ به نظرم از زندگی یاس گفتن یکی از مهم ترین بخش هاس. اینکه با وجود مرساد در چه حاله یا اصلا براش مهم هست یا نه. ترکیب لحن هم درست میگی. بعضی وقتا قاطی میکنم😂😂😂 مرسی از حرفات😚 حتما درست می کنم. 😆😎😆😎😆😎😆😎 بله دیگه😌 بازم ازت ممنونم😊
  6. elhamkamy

    هاهاهاهاها😃😎 من به دنیا اومدم که بقیه رو دیوونه کنم😎 موفق هم شدم😎 هاهاهاها😈 مرسی عزیییییزم😚
  7. elhamkamy

    😒😒😒😒
  8. elhamkamy

    1380/1/21
  9. elhamkamy

    مقتدر رو خوب اومد😂😂😂
  10. elhamkamy

    جووووووووووون بابا😂😂😂😂😂😂
  11. elhamkamy

    عررررررررررررر😭😭😭😭 اووووووووو فیونام ببین چه کرده الهامو دیوونه کردهههههه😭 با این حرفای قشنگش الهامو روانی کرده آ آ هوهو😭😂 ویییییییی مرسی عشقکمم مررررسییییی فداتشمممم😍 انرژی منی تو ❤ الان حس یه ابر قهرمان رو دارم😂😂😂 بالاخره تونستم توجهت رو جلب کنم😎 بالاخره تعریف کردییییییی😢 مرسی نفسم. ازت به خاطر تمام کمک هات و حرفای خوشگلت ممنونم😚❤
  12. بی حرف از کنارم گذشت و گفت: _ چرا اومدی تو اتاقم؟ پشت سرش رفتم و گفتم: + نگرانت شدم. _یاس: یعنی باور کنم؟ +مرساد: هنوز باورت نشده من عاشقتم؟ نگاهم کرد و گفت: _ چرا! ولی بهت اعتماد ندارم. خوشحال قدمی جلو رفتم و گفتم: + من عاشقتم، چرا نباید بهم اعتماد کنی؟ _یاس: چرا باید اعتماد کنم؟ اونم با گذشته ی درخشانت. نچی کردم و گفتم: + یاس من عوض شدم. گذشته ها دیگه گذشته. الانو ببین، اینده رو بساز. _یاس: اونم با تو؟! +مرساد: پس کی؟ _یاس: کسی که مثله تو زورگو و خودخواه نباشه. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: + تا زور نگم که مال من نمیشی! برای چند ثانیه بهم خیره مونده. لباش بی حرکت بودن اما چشم هاش می خندیدن. _یاس: یعنی هیچ راهی جز این وجود نداره؟ +مرساد: نمی دونم، شاید. ولی این راه مطمئن تره. بهت می رسم بعد برات منعطف میشم! خندید و سرش رو تکون داد. گفت: _ می بینی که حالم خوبه، پس می تونی بری. +مرساد: وقت هست حالا. برم بیرون باید بی حرف یه جا بشینم. _یاس: اها، پس واسه اینکه حوصلت سرنره اومدی اینجا! روی صندلی میز کامپیوترش نشستم و گفتم: + گفتم که، نگرانت شدم. انقد رک هستم که بگم چرا اومدم. نچی کرد و روشو گرفت. به اطرافم نگاه کردم و گفتم: + اتاق قشنگی داری. _یاس: باورش برام سخته! +مرساد: باور چی؟ _یاس: اینکه تو انقدر عوض شدی. قبلا یه کلمه به زور می گفتی، اما الان... +مرساد: بیا گذشته رو فراموش کنیم. با مرور خاطرات گذشته هیچی درست نمیشه یاس. تنها اتفاقی که میافته، جدایی من و توئه. مرور خاطرات بد و تلخ گذشته باعث میشه نفرت توی قلبت بیشتر شه...ببین من می دونم خیلی اشتباه کردم؛ خیلی باهات بد بودم و در حقت ظلم کردم؛ الانم حاضرم هرکاری که تو بگی انجام بدم تا منو ببخشی. ولی باور کن با فکر کردن به گذشته چیزی حل نمیشه. هوفی کشید و چیزی نگفت. سرش رو پایین انداخت و با انگشت های دستش ور رفت. از جام بلند شدم و کنارش نشستم: + من مرد خواهش و التماس نبودم. ادمی بودم پر از غرور و تکبر! اما الان... یعنی خودت تا حالا متوجه نشدی؟ نفهمیدی چقدر تغییر کردم؟ با بغض گفت: _ چرا، فهمیدم. اما خیلی دیره، مرساد برای ساختن یه زندگی خیلی دیره. چرا متوجه نیستی؟ اخم ریزی کردم و گفتم: + چرا دیره؟ _یاس: وضعیتم، خانوادم، گذشته! +مرساد: باز که اسم اون گذشته ی کوفتی رو اوردی؟ بعدشم، مگه وضعیت تو چجوریه هان؟ خانوادتم که مشکلشون معلومه؛ بفهمن تو از همه چی راضی هستی، راحت تر اعتماد می کنن. می مونه تو و مشکل اصلیت... _یاس: مشکل اصلیم دلمه! لبخند کجی زدم و گفتم: + دلت چشه؟ _یاس: باهات صاف نیست. +مرساد: بهت حق میدم. از توهم می خوام بهم فرصت بدی، میدی؟ _یاس: نمی دادم اینجا نبودی. گوشیم رو از جیب شلوارم بیرون کشیدم و گفتم: + پس شمارت رو بگو سیو کنم... با تردید نگاهم کرد که اخم ریزی کردم و گفتم: + مادرت هم گفت اشکال نداره تلفنی در ارتباط باشیم. نفسش رو محکم بیرون داد و شمارش رو گفت. +مرساد: اسمتو چی بزارم؟ بی حرف نگاهم کرد که گفتم: + آشکیم یا آوین؟ ابروهاش سریع بالا پریدن. _ یعنی چی؟ +مرساد: آشکیم یعنی عشقم، آوین یعنی عشق! هومی گفت و از جاش بلند شد. اسمش رو "آشکیم" سیو کردم و از جام بلند شدم. گفتم: + تو حرفی نداری؟ سرش رو به معنای نه تکون داد. به سمت در رفتم و گفتم: + پس من برم، فعلا. بدون اینکه جوابی بشنوم، در اتاق رو بستم و از راه رو خارج شدم. ><><><><><><>< یاس: بعد رفتن مرساد، اون تعادل و محکم بودنم رو از دست دادم و روی تخت افتادم. نگاهم به در مونده بود؛ اما فکر و یادم پیش مرساد، حرفاش و مهم تر از اون، اتفاق امشب! درسته از قبل می دونستم اما برام مثله یه خواب بود. شیرین و غیر قابل باور! قلبم چنان می کوبید که نزدیک بود از شدت هیجان، سنگ کوب کنم. مرساد که گفت صدای قلبم رو شنیده یه لحظه هول کردم. ولی بعد فهمیدم قصدش زیر زبون کشیدنه. ناخودآگاه لبخند کجی روی لب هام نشست؛ زمزمه کردم: + چه زبونی هم می ریخت! قبلا که اینطوری نبود. یاد حرفش افتادم که گفت: " اگه زور نگم که مال من نمیشی" تک خنده ای کردم و از جام بلند شدم. لباس هام رو عوض کردم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. ><>< کلافه گفتم: + مگه من بچه ام که اینا رو بهم گوش زد می کنین؟ رضوان گفت: _ چرا همچین فکری کردی؟ حرف حرفِ دیگه. +یاس: خودم می دونم باید چیکار کنم، چیکار نکنم. مامان لقمه ی توی دهنش رو قورت داد و گفت: _ تو هر چقدر هم که بزرگ بشی، باز هم برای من بچه ای. پوفی کشیدم و گفتم: + بدم میاد هی یه ریز، زیر گوشم تذکر میدین یا نصیحت می کنید. _خاله زهرا: عزیزم اگه ما چیزی می گیم به خاطر خودته. با اخم سرم رو پایین انداختم و با غذام مشغول شدم. مامان گفت: _ برای فردا ظهر می خوام آش رشته بپزم. به مرساد هم بگو بیاد! متعجب نگاهش کردم که گفت: _ باید بهش میدون بدیم یا نه؟
  13. بقیه هم منتظر بودن تا مادر یاس حرف بزنه. _ راستش حاجی بزارید رک بهتون بگم. اعتماد کردن به مردی که در گذشته باعث و بانی ناراحتی یاس بوده، برامون خیلی سخته. از طرفی حرف ها و پافشاری هاش رو نمی تونیم تحمل کنیم. توی دو راهی موندیم. برای همین می خوام از این به بعدش رو به خود یاس بسپارم. بهش نگاه کردم. داشت با لبه ی چادرش بازی می کرد. خواستم اعتراض کنم که حاج مهدی گفت: _ بله، حق با شماست. اما یاس هم مثله شما میون دو راهی مونده و از طرفی بیشترین ضربه رو خورده؛ کاملا معلومه که جوابش چیه. این وسط مرساد و حرفاش... مادر یاس که دید حاجی حرفش رو قطع کرد گفت: _ درسته اما من حرفام رو کامل خدمتتون عرض نکردم. به نظر من بهتره بینشون یه صیغه ی محرمیت، به مدت یک ماه خونده بشه... یه تای ابروم بالا رفت و لب هام به معنی لبخند، کش اومدن. مادر یاس نگاهم کرد و گفت: _ اما چندتا شرط داره. _حاج مهدی: بفرمایید. _ توی این یک ماه هر خطایی، حتی کوچیک، از ایشون ببینم؛ بی برو برگشت باید برن و پشت سرشون رو هم نگاه نکنن. همچنین حق اینکه باهم برن بیرون رو هم ندارن. می خوان یاس رو ببینن؟ خیلی خب، تشریف بیارن خونه. اگر هم وقتش نیست تلفنی باهم حرف بزنن. متعجب به حاج مهدی نگاه کردم و گفتم: + ولی... نکیسا پرید وسط حرفم و گفت: _ ولی؟ اخم ریزی کردم و گفتم: + شاید من برنامه هایی براش داشته باشم، نمیشه که بیام اینجا! با لحن بدی گفت: _ برنامه هاتو جوری تنظیم کن که منتهی بشه به خونه! حاج مهدی گفت: _ من با شرط هاتون موافقم. به من نگاه کرد و گفت: _ شما هم موافقی؟ چاره ای جز قبول کردن نداشتم. به یاس نگاه کردم و گفتم: + با اینکه یک ماه کمه، اما منم موافقم. مادر یاس به مبل تکیه داد و گفت: _ اگه نکیسا جان مشکلی نداشته باشه، می تونید صیغه رو همین الان بخونید. نکیسا دستی به صورتش کشید و کلافه گفت: _ مشکلی ندارم. حاج مهدی لبخند زد و گفت: _ دخترم شما چی؟ مشکلی نداری؟ یاس بعد کلی سرخ و سفید شدن گفت: _ نه! _حاج مهدی: پس اگه مادر و بقیه حضار اجازه بدن، دخترم بیاد اینجا جای من بشینه. مادر یاس گفت: _ اقا مرساد مشکلی ندارن؟ منظورم به پدر مرحومشون هست. هنوز چهلمشون نشده! سری تکون دادم و گفتم: + مشکلی نیست. شونه بالا انداخت و گفت: _ خیلی خب، دخترم برو کنارشون بشین. یاس با کمی مکث از جاش بلند شد و به سمت من اومد. کف دست هام رو بهم فشردم و لب پایین رو به زیر دندن کشیدم. پر بودم از شادی و ذوق! اولین باری بود که همچین حس جالب و شیرینی رو تجربه می کردم. حتی زمان فارغ تحصیلیم هم، انقدر شاد نبودم! یاس کنارم، با فاصله نشست و سرش رو پایین انداخت. حاج مهدی شروع کرد: _ من صیغه رو به مدت یک ماه میون این دو جوون می خونم. اما قبلش لازمه، یاس خانوم مهریه ای رو برای خودش معلوم کنه که ارزش مالی داشته باشه! یاس سر بلند کرد و گفت: _ من مهریه نمی خوام. حاجی لبخند زد و گفت: _ دل بخواهی نیست دخترم. شما باید مهری انتخاب کنی که ارزش مالی داشته باشه و همچنین قیمتش هم مشخص باشه. هر چی دلت خواست، از سوزن تا طلا! لب پایینش رو گاز گرفت و گفت: _ یه شاخه گل رنگین کمان، به قیمت سی هزارتومن. حاج مهدی سر تکون داد و گفت: _خیلی خوبه... بعد شروع کرد به خوندن خطبه! _حاج مهدی: مبارک باشه. یاس از کنارم بلند شد و گفت: _ ببخشید، من حالم خوب نیست. میرم تو اتاقم. و بدون اینکه به کسی اجازه ی حرف زدن بده، رفت. متعجب به راه رفته ش نگاه می کردم که مادر یاس گفت: _ ازتون خیلی ممنونم. _حاج مهدی: خواهش می کنم. چی شد یهو؟ از جام بلند شدم و گفتم: + میشه برم پیشش؟ نکیسا با حرص نگاهم کرد و گفت: _ شاید بخواد تنها باشه. +مرساد: من با شما بودم؟ مادر یاس برای جلوگیری از هر گونه بحث و دعوا، سریع گفت: _ بله، بفرمایید. خودش جلوتر از من راه افتاد. چند ضربه به در زد و یاس رو صدا زد: _ دخترم اقا مرساد پشت درن، بیان داخل؟ صدای ضعیفش رو شنیدم که گفت: _ بیاد. کنار ایستاد و گفت: _ بفرمایید. خواستم در رو باز کنم که گفت: _ فقط، حرفامون رو که یادتونه؟ لب هام رو روی هم فشردم و سر تکون دادم. خوبه ای گفت و رفت. در اتاق رو باز کردم و رفتم تو. پشت به من، کنار پنجره ایستاده بود و چادرش هم سرش بود. در رو بستم و گفتم: + چت شد یهو؟ _یاس: به خاطر حضور تو حالم بد شد! نیش خندی زدم و پشت سرش ایستادم: + قلبت طوری میزد که صداش رو منم شنیدم. با شتاب به سمتم برگشت و تشر زد: _ برو عقب! بهتره همین الان بگم که برات روشن شه؛ این صیغه جهت آزمایش توئه، نه راحتی جنابعالی! بی توجه به حرفش گفتم: + صبر و تحملت رو بیشتر کن! قراره هر روز جلوی چشمات باشم. چشم غره ای بهم رفت و گفت: _ اینا در جواب من هیچ تاثیری نمی زاره. +مرساد: تا اخر ماه کلی مونده. پوزخند زد و گفت: _ خیلی پررویی! همچنین از خود مطمئن! +مرساد: برای به دست اوردنت باید پررو باشم دیگه.
  14. elhamkamy

    😒 سلیقه من داغونه با وجود تو😒😐😆😂😝
  15. elhamkamy

    سلام جانا😚 پارت جدید رو خوندم. مثله همیشه عالی و روون بود👍 خیلی خوشم اومد. فقط وقتی که پناه گفت" داغ مادر، به سوزانی اشعه‌های خورشیدِ مرداد ماه می‌مونه" نمی دونم چرا دوسش نداشتم😞 ولی خب، درکل خیلی زیبا و دلنشین بود عشششششششششقم😚❤
×