رفتن به مطلب

elhamkamy

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    385
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد elhamkamy در 14 آبان

elhamkamy یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,589 Excellent

درباره elhamkamy

  • درجه
    👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,479 بازدید کننده نمایه
  1. سلام عزیزم..اری، خودمان هم خوشمان امد. 😂 دیگه یاس تصمیم گرفته قوی باشه خخخ
  2. سلام عزیزم😆😆..اره دیگه😂 ب دام نیافته که دیگه...😂😂😂😂
  3. elhamkamy

    یه تیشرت ابی نفتی پوشیده بود با شلوار اسلش مشکی. سوت بلندی زدم و شیطون گفتم: + بابا جذاب. با اخم وارد اشپزخونه شد و بدون اینکه نگاهم کنه همون طور که صندلی رو عقب میکشید گفت: - از رستوران غذا گرفتی؟ با حالت بامزه ای پشت گردنمو خاروندم و گفتم: + اره. دیس برنجو برداشت و نصفشو خالی کرد توی ظرفش. -مرساد: پس توی این خونه چیکاره ای؟ نشستم روی صندلی و گفتم: + رفته بودم ارایشگاه. اروم خندیدم و گفتم: + نمیدونی اونجا چقد از موهام تعریف کردن. میخواستم کوتاه کنم اما با تعریفشون پشیمون شدم. سرشو بالا گرفت و نگاه دقیق اما کوتاهی به موهام انداخت. توی دلم لبخند بزرگی زدم و برای خودم کمی برنج کشیدم. یه دونه گوجه و نصف کباب هم گذاشتم کنارش و مشغول شدم. مرساد که از سر میز بلند شد و رفت منم بلند شدم و میزو جمع کردم. ظرف ها رو هم شستم و وقتی کارم تموم شد به سمت اتاقش رفتم. بدون اینکه در بزنم رفتم تو اتاق. پشت به من، لب پنجره ایستاده بود. رفتم جلو و صداش زدم. جواب نداد. به سمتش قدم برداشتم و کنارش ایستادم. عمیق تو فکر بود. دستمو روی بازوش گذاشتم و اروم صداش زدم: + مرساد. به سمتم برگشت و به چشمام زل زد. گفتم: + چیشده؟ تو فکری. بی توجه به سوالم، برگشت و به سمت تخت رفت. میون راه تیشرتش رو از تنش دراورد. روی تخت به شکم دراز کشید و دستاشو توی هم قفل، و روی بالشت بالای سرش گذاشت. یعنی الان باید برم ماساژش بدم؟. اگه نرم چی میشه؟ اگه نرم مرسادو عصبی میکنم و در نتیجه خودم بد میبینم. پوفی کشیدم و به سمتش رفتم. کنارش روی دو زانو نشستم و گفتم: + الان چیکار کنم؟ -مرساد: پشت گردن و شونه هامو نرم نرم فشار بده. همون کاری که گفته بود و انجام دادم. -مرساد: گفتم اروم. +یاس: منکه گفتم بلد نیستم. -مرساد: اگه به جای حرف زدن کارتو درست انجام بدی یاد میگیری. چیزی نگفتم و به کارم ادامه دادم. حدود نیم ساعت میشد که داشتم ماساژش میدادم. دست اخر خسته شدم و گفتم: + مرساد خسته شدم.. دیدم هیچی نمیگه از تخت پایین اومدم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: + من رفتم. شب بخیر. و از اتاقش اومدم بیرون. وارد اتاق خودم شدم و در و بستم. به سمت کمد رفتم تا لباس هامو عوض کنم. لباسمو با بلوز شلوار راحتی عوض کردم و ارایشمو با دستمال مرطوب پاک کردم. کارم که تموم شد به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم. ><>< حس میکردم تخت تکون میخوره!. اخمام جمع شد. توی خواب نچی کردم و به پهلوی چپ چرخیدم. دوباره خوابم برده بود که دستی روی بازم نشست و منو سمت خودش کشید. توی یه جای گرم ولی سفت فرو رفتم. اروم لای پلک هامو باز کردم. هیچی دیده نمیشد. توی جام وول خوردم که بیشتر فشرده شدم. خواب از سرم پریده بود و ترسیده به تاریکی نگاه میکردم. دوباره سعی کردم خودمو ازاد کنم که نفس هاش به گوشم خورد. با حرص گفت: - انقد وول نخور. و منو محکم تر گرفت. سرمو بالا گرفتم و گفتم: + مرساد..تویی؟ ترسیدم. چیزی نگفت که گفتم: + چرا اومدی تو اتاق من؟ -مرساد: ماساژم که میدادی نفهمیدم کی خوابم برد. +یاس: خب؟ سرشو تو گودی گردنم فرو کرد و با حرص گفت: - انقد حرف نزن. متعجب از کاراش گفتم: + حالت خوبه؟ -مرساد: نه.. دستمو روی بازوش گذاشتم و به عقب هولش دادم. تکون نخورد. +یاس: میشه بری کنار..دارم اذیت میشم. سرشو بالا گرفت. توی تاریکی چیز واضحی نمیدیدم. سرشو اورد پایین و تو لحظه ی اخر گونمو بوسید. متعجب از کاری که کرده بود، گفتم: +معلوم هست داری چیکار میکنی؟ جوابی بهم نداد. چونم رو خشن گرفت و گفت: - دلیل این کاراتو نمیفهمم یاس!. +یاس: کدوم کارا؟ اصلا چرا اومدی تو اتاق من؟ -مرساد: یعنی نمیدونی؟! +یاس: از کجا باید بدو... نزاشت حرفمو کامل کنم و سرمو با حرص کشید تو بغلش. در گوشم با حرص زمزمه کرد. بی حرکت سر جام مونده بودم. کم کم لبهام از هم کش اومدن و ته دلم گرم شد. بالاخره جواب تمام کارهامو گرفتم و این بهم انگیزه و امید داد. این یعنی مرحله ی اولو رد کردم. یعنی دارم موفق میشم. ازم جدا شد و چراغ خوابو روشن کرد. حالا میتونستم ببینمش. به سمتم برگشت و دو بازومو گرفت و منو از خودش جدا کرد. توی چشمام زل زد و گفت: - چرا ساکتی. همیشه که خوب نطق میکنی. الان فقط لبخند تحویل میدی. از بازوهاش گرفتم و خودمو جلو کشیدم. بغلش کردم و گفتم: + این رفتارتو پای چی بزارم مرساد؟ -مرساد: منم یه مردم. +یاس: ولی فرق میـ.. بهم مهلت حرف زدن نداد و .. ><><><><><>< مثله همیشه روی شکم خوابیده بود و دستاشو گذاشته بود بالای سرش روی بالشت. موهاش روی پیشونیش ریخته بودن و چهرش توی خواب خیلی مظلوم شده بود. خودمو خم کردم و گوشیمو از روی پاتختی برداشتم. دروبین و روشن کردم و چندتا عکس ازش گرفتم. میخواستم این چهره ی مظلومو تو خاطرم نگه دارم. اخه معلوم نیست دوباره کی ببینمش. از جام بلند شدم. بعد برداشتن حوله م به سمت حموم رفتم.
  4. elhamkamy

    یعنی توی این مدت حتی یه ذره هم نظرش جلب نشده؟ با حرص قهوه رو ریختم تو قهوه سازو درشو بهم کوبیدم. اه.. با این کاراش داره صبرمو لبریز میکنه. اخه یعنی چی؟ هرشب غذای خوب درست کن، مرتب باش، از دعوا و بحث جلوگیری کن، اونوقت.... هوووووف خدایا خودت صبرمو زیاد کن. چشم هامو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم. چشم هامو باز کردم و لبخند زدم. سعی کردم ارامشم رو حفظ کنم. قهوه رو توی فنجونا ریختم و به سمت اتاقش رفتم. اروم در زدم و وارد اتاق شدم. توی حموم بود. اینو از شُر شر اب فهمیدم. سینی رو روی پاتختی گذاشتم و روی تخت نشستم. نگاهم به گوشیش که روی پاتختی بود افتاد. بردارم، ندارم. ولش کن. به دردسرش نمیارزه. بی خیال بابا..از کجا میخواد بفهمه. دوباره به در حموم نگاه کردم. هنوز صدای شرشر اب میومد. پوست لبمو به دندون گرفته بودم و میون دو راهی گیر کرده بودم که اخر حس کنجکاوی برنده شد. دستمو بردم جلو و گوشی رو برداشتم. صفحه رو روشن کردم. اه..اینکه رمز داره!. تاریخ تولدش رو زدم. باز نشد. چند بار دیگه هم اعداد رو جا به جا کردم و زدم که بازم باز نشد. دو دستی گوشی رو چسبیده بودم و در حال تلاش بودم. همش میگفت رمزو اشتباه وارد کردم. رمزش چی میتونه باشه. اگه دو عدد اخر شمارش و دو عدد سنشو بزنم شاید باز شه! صفحه که باز شد چشمای منم ستاره بارون شد. انقد ذوق کرده بودم که نمیدونسم برم تو لیست پیاماش یا گالری شو باز کنم. تصمیم گرفتم اول برم تو گالریش. یه پوشه بیشتر نداشت. همونو باز کردم. همه عکسای تکی خودش بود با چندتا عکس از مرشاد. روی یکی از عکساش نگه داشتم. این عکسو توی مطبش انداخته بود. مرساد دندون پزشک بود. اینو همون اوایل وقتی داشت با یکی تلفنی حرف میزد فهمیدم. فکر کنم میخواست یه واحد اجاره کنه تا بتونه کارشو راه بندازه. چون تاکید میکرد یه جای خوب باشه و ابزارهای دندون پزشکی رو هم حتما سفارش بده و یادش نره. بی خیال از گالریش اومدم بیرون و رفتم سراغ پیام هاش. اوه..چخبره!. بیشتر شمارها بدون اسم بودن. خواستم اولی رو بخونم که صدای در حموم اومد. بدون اینکه سرمو بلند کنم سریع قفل صفحه رو زدم. -مرساد: اینجا چه غلطی میکنی؟ از جام بلند شدمو گوشی رو روی پاتختی گذاشتم. -مرساد: باتوام..نکنه کَر شدی؟ نمیدونم چیشد، اما با یه تصمیم انی به سمت در دویدم. در و باز کردم اما حتی یک قدم هم نتونستم خارج از اتاق بزارم. مرساد دستمو گرفت و کشید سمت خودش که با شتاب برگشتم و محکم خوردم بهش. نتونست تعادلش رو حفظ کنه و همین باعث شد کمرمو سفت بگیره چند قدم بره عقب. با ترس، اروم لای پلکهامو باز کردم که با اخمای در هم مرساد مواجه شدم. لبخند بزرگی زدم و گفتم: +عه..میگم که، میشه دستمو ول کنی. اخمش غلیظ تر شد و گفت: - دختره ی احمق، مگه نگفتم حق نداری بدون اجازه پاتو اتاق من بزاری؟ به حرفم گوش نمیکنی که هیچ، انقد پررو شدی که گوشیمو هم چک میکنی. با من من گفتم: + اِ، من فقط یکم... -مرساد: ببند دهنتو.. مکث کرد..به چشمام خیره شد و گفت: - درسته غلط اضافه کردی، اما خب من از خیر تنبیه کردنت میگذرم و به جاش کاری ازت میخوام که باید انجام بدی. اب دهنمو نمایشی قورت دادم و گفتم: + چی؟ نگاهش یه دور توی صورتم چرخید و در اخر توی نگاهم قفل شد. -مرساد: ماساژ دادن که بلدی؟ با تعجب نگاهش کردم که گفت: - امروز خیلی خسته شدم..یه ماساژ خوب سرحالم میاره. با مسخرگی گفتم: + من بیام ماساژت بدم؟ عــــــــــمرا! اخم کرد و گفت: - پس میخوای به فکر راه دوم باشم. +یاس: اِ، نه نه..منظورم این بود که اگه بخوامم نمیتونم. اخه اصلا بلد نیستم. -مرساد: یاد میگیری. +یاس: ولی.. -مرساد: همین که گفتم. سعی کردم خودمو ازش جدا کنم. همون طور که مچ دستمو توی دستش تاب میدادم گفتم: + حالا ولم کن..نمیخوام فرار کنم که. کف دستمو روی سینه ی برهنه اش گذاشتم و خودمو عقب کشیدم. مرساد یهو دستشو از روی کمرم برداشت که چون در حال تقلا بودم نتوستم خودمو نگه دارم و عقب عقب رفتم تا افتادم زمین. مرساد بی تفاوت به سمت اینه رفت و چند بار دستشو میون موهای خیسش کشید. تازه اون موقع بود که نگاهم بهش افتاد. یه حوله ی سفید دور کمرش پیچیده بود. کلافه نگاهمو ازش گرفتم و از جام بلند شدم. بی حرف از اتاقش زدم بیرون و به سمت اشپز خونه رفتم. غذاها رو از یخچال کشیدم بیرون. کوبیده ها رو گذاشتم تو فر تا گرم شه و برنجا رو هم ریختم تو قابلمه و گذاشتم روی گاز. میزو با سلیقه و خوشگل چیدم. کوبیده ها رو که گرم شده بودن توی دیس قشنگ چیدم و گوجه ها رو هم کنارشون گذاشتم. برنج رو هم ریختم تو دیس و گذاشتم وسط میز. به میز نگاه کردم تا از بودن همه چی مطمئن شم. خیالم که راحت شد مرسادو صدا زدم. +یاس: مرساد..شام امادس. بعد چند لحظه از اتاقش اومد بیرون
  5. elhamkamy

    جلوی ساختمون پارک کرد. همون طور که از ماشین پیاده میشدم گفتم: + تا من خریدهارو میبرم بالا تو هم ماشینو پارک کن بیا. -بهار: نه دیگه من باید برم. اتوسا خونه تنهاست. گفتم: + حالا بیا به چای میخوری بعد میری. -بهار: یاس... نگاش کردم که گفت: - بخدا تعارف نمیکنم. برم خونه بهتره. +یاس: باشه..هر جور راحتی. شرمنده. اسباب زحمت شدم. بهار لبخند زد و گفت: - نه بابا این چه حرفیه. پلاستیک های خرید و برداشتم و گفتم: + پس نمیای بالا؟ -بهار: نه عزیزم..من دیگه برم. کار نداری؟ +یاس: نه..بابت امروزم ازت ممنونم که کنارم بودی. خندید و گفت: - خواهش میکنم. خداحافظ. سرمو براش تکون دادم و بهار ماشینو روشن کرد به راه افتاد. وارد ساختمون شدم و به سمت اسانسور رفتم. کلیدو انداختم و درو باز کردم. کفشامو تو جا کفشی گذاشتم و کلیدو به جا کلیدی اویزون کردم. وارد سالن شدم و اول به ساعت نگاه کردم ۱۷:۵۰ دقیقه بود. مرساد همیشه هفت یا هشت خونه بود. و این یعنی وقت زیادی ندارم. پلاستیک غذا رو توی یخچال گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم. تند تند لباس هایی که خریده بودمو توی کمد چیدم. یه ادکلن و چندتا رژ لب هم خریده بودم که روی میز ارایش چیدمشون. لباس های تنمو در اوردم و انداختم تو سبد لباس چرکا. حوله رو برداشتم و به سمت حموم رفتم. لباسو پوشیدم و به خودم توی اینه نگاه کردم. یه تاپ دامن سفید که تاپ حالت نیم تنه داشت. ساده اما شیک بود. موهامو با سشوار خشک کردم و یه دستشو کج روی شونه ام ریختم و بقیه رو باز گذاشتم. به وسایل های روی میز نگاه کردم. ارایش کردن بلد نبودم..فقط در حد یه خط چشم و رژ لب. اول یکم کرم زدم بعد خط چشم قشنگی کشیدم و در اخر با زدن یه رژ قرمز کارم تموم شد. سندلی که خریده بودم رو پام کردم و نگاه اخر رو هم به خودم انداختم. به خودم تو اینه لبخند زدم و از اتاق خارج شدم. نگاهم به ساعت افتاد. تا اومدن مرساد یه ساعت مونده بود. به سمت اشپزخونه رفتم تا کارهامو انجام بدم. ظرف شکلات خوری رو که پر از تنقلات کرده بودم روی میز گذاشتم و صاف ایستادم. به اطرافم نگاه کردم که صدای چرخیدن کلید تو در رو شنیدم. نفس عمیقی کشیدم و پر استرس به سمت در رفتم. هیجان داشتم. قلبم تند میزد و دست و پام میلرزید. سعی کردم به خودم مسلط باشم و لبخند بزنم. مرساد داشت با گوشی حرف میزد. نمیدونم پشت خط کی بود که مرسادو اینطوری عصبی کرده بو -مرساد: ساکت شو بهت میگم. --.......... -مرساد: ببین دارم بهت اخطار میدم. اون اطراف افتابی بشی بلایی سرت بیارم که تا اسم رستگار به گوشت خورد خودتو از ترس خیس کنی!..فهمیدی یا نه. عصبی گوشی رو قطع کرد و با اخم هایی در هم کفشاش رو با رو فرشی هاش عوض کرد و به سمت من برگشت که متعجب سرجاش موند. یه تای ابروش رفت بالا و سرتاپامو از نظر گذروند. اخم شیرینی کردم و با همون لبخند به سمتش رفتم و گفتم: + سـلام اقای خشن.. همون طور که با دقت به ظاهرم نگاه میکرد گوشی روی توی جیبش گذاشت. به سرتاپام اشاره کرد و گفت: - چخبر شده؟ با همون لبخند نزدیکش شدم و خیره به چشماش گفتم: + خبر از این مهم تر که تو اومدی خونه؟! دیگه اخم نداشت اما نگاهش ادمو منجمد میکرد. بی تفاوت از کنارم رد شد و رفت. خیلی حرصم گرفت اما نباید بروز میدادم. به سمت اتاقش رفتم. در نیمه باز بود. اروم در زدم و همین طور که وارد اتاق میشدم گفتم: + اجازه هست؟ که چشمم به مرساد افتاد. وسط اتاق ایستاده بود و داشت پیرهنشو عوض میکرد. با خنده گفتم: + چه سرعت عملی داری. و ریز خندیدم. -مرساد: کی بهت اجازه داد بیای تو اتاق؟ دستامو بردم پشتم و با تخسی گفتم: + خودم. اخم کرد و گفت: - خودت غلط کردی! مگه نگفتم بدون اجازه ی من وارد اتاقم نمیشی؟ +یاس: مــرســاد... فقط نگاهم میکرد. اروم به طرفش قدم برداشتم و بهش نزدیک شدم. روی انگشتای پام بلند شدمو خیره به چشماش گفتم: + میدونستی وقتی عصبی میشی خیلی جذاب تر میشی؟ و با خنده انگشت اشارمو میون دو ابروش گذاشتم و فشار دادم. مچ دستمو گرفت و فشار داد. - مرساد: تازگیا خیلی رو اعصابمی..حواست هست. بخوام رو راست باشم باید بگم که خیلی ترسیده بودم. اما نباید میزاشتم اون به ترسم پی ببره. توی چشماش خیره شدم و جدی گفتم: + همش به خاطر خودته!. پوزخند زد و گفت: - جدی؟..پس بهتره بدونی من نیازی به تو و این مسخره بازی هات ندارم. حالا هم از اتاقم گمشو بیرون. به عقب هولم داد که نزدیک بود بیوفتم ولی خودمو نگه داشتم. همین طور که عقب عقب میرفتم با مسخرگی گفتم: + خیلی زود عادت میکنی عزیــزم. و از اتاق اومدم بیرون. نفسمو بیرون فرستادم و یه راست به سمت اشپزخونه رفتم. خدایا خسته شدم. تا کی قراره من همین طوری ادامه بدم؟
  6. سلام عزیزم..?? افرین کمه? نه بابا بچم به این چیزا اهمیت نمیده..بخوادم روی یاسم دست بلند کنه دلش نمیاد با اون همه زیبایی خخخ
  7. elhamkamy

    به اینه نگاه کردم. رنگ موهام خیلی جالب و قشنگ شده بود. پایه ش خرمایی. رنگ موهای خودم و بقیه یه چیزی تو مایه های نسکافه ای یا...اصلا نمیتونستم توصیف کنم. تنها چیزی که میتونم بگم اینکه خیلی قشنگ بود و بهم میومد. سشوار کشیدن موهام که تموم شد لباس هامونو پوشیدیم و بعد تشکر از شیدا و دادن پول از ارایشگاه خارج شدیم. سوار ماشین شدم و گفتم: + خیلی گشنمه بهار..بریم یه چیزی بخوریم؟ _بهار: موافقم..منم خیلی گشنمه. بهار روبه روی یه رستوران پارک کرد و گفت: _ اینجا غذاهاش حرف نداره. از ماشین پیاده شدم و همراه هم وارد رستوران شدیم. خیلی شلوغ بود. مجبور شدیم بریم طبقه ی دوم. اونجا نسبت به پایین خلوت تر بود. سر میز نشستیم که پسر جوونی اومد و گفت: _ سلام، خوش اومدین..چی میل دارین؟ به بهار نگاه کردم. منو رو برداشته بود که با کلافگی اونو روی میز گذاشت و گفت: _ مرغ به همراه سالاد فصل منم سرمو کج کردمو گفتم: + منم مرغ سفارش میدم. گارسون که سفارش ها رو یادداشت کرد و رفت رو کردم به بهار و گفتم: + بعد ناهار بریم خرید؟ بهار یه دستشو زیر چونه ش گذاشته بود و داشت با جعبه ی دستمال کاغذی بازی میکرد. با این حرفم نگاهشو بالا کشید و مشکوک گفت: - نمیدونم چرا همش حس میکنم اتفاقی افتاده. دست به سینه به صندلی تکیه دادم و گفتم: + چطور؟ بهارم کار منو تکرار کرد و گفت: - به نظرم فرق کردی. +یاس: چه فرقی؟ -بهار: همین کارای امروزت..خب تو هیچوقت نمیرفتی ارایشگاه، خرید یا رستوران. سرمو تکون دادم و گفتم: + حق با توئه. راستش بهار من تصمیم گرفتم عوض شم. میخوام زندگیم رو بسازم. بهار لباشو کج کرد و سرشو تکون داد و گفت: - اوهوم..این حق توئه که خوشبخت باشی.و برای خوشبختی باید تلاش کنی...یاس؟ سوالی نگاهش کردم که گفت: - راستش سوالی هست که خیلی وقته میخوام ازت بپرسم. خودمو جلو کشیدم و گفتم: + بپرس. -بهار: خب ببین تو همیشه از کارای مرساد و اخلاقش پیش من میگفتی..شکایت میکردی. اما هیچوقت نگفتی چرا با این اخلاقش حاضر شدی باهاش ازدواج کنی. مگه قبل ازدواج، تو دوران نامزدی، مرساد و خوب نشناختی؟ لبخند تلخی زدم و تا خواستم حرفی بزنم گارسون سفارش هامونو اورد. بعد رفتن گارسون رو به بهار گفتم: + میگم اول غذامونو بخوریم بعد توی راه برات جریانو تعریف میکنم..هوم؟ بهار سری تکون داد و حرفی نزد. +یاس: تو نمیخواد حساب کنی..مهمون من. بهار با خنده گفت: - خیلی کنجکاوم بدونم چه اتفاقی برات افتاده که این جوری دست و دلباز شدی. حساب کردم و از رستوران خارج شدیم. +یاس: اتفاق خاصی نیافتاده. هر دو سوار ماشین شدیم که بهار گفت: - خب..تعریف کن ببینم. نفس عمیقی کشیدم و از شیشه به بیرون نگاه کردم. حرفام که تموم شد به بهار نگاه کردم. تموم مدت مشغول رانندگی بود و حرفی نمیزد. سنگینی نگاهمو که حس کرد به سمتم برگشت و خیره به چشمام گفت: - یعنی همون عروس خون بس و اینا؟ سرمو تکون دادم که گفت: - ولی یاس مگه تو نمیدونستی میترا چجور ادمیه؟ چرا باهاش گرم رفتی که این اتفاق برات بیافته؟ اهی کشیدم و گفتم: + نمیدونم..انگار مهره ی مار داشت. از طرفی منم تنها بودم و به جز رضوان که خیلی کم میومد خونمون دوست دیگه ای نداشتم. خانواده مخصوصا مامان دوست نداشتن من با میترا باشم. میگفتن اون منو از راه به در میکنه. ولی من خلاف میل اونا به این دوستی ادامه دادم. به خاطرش با مامانم دعوا کردم و انقد ادامه دادم تا شد چیزی که نباید میشد. بهار ماشینو پارک کرد و گفت: - ولی شانس اوردی که مرساد اهل انتقام نیست. سرموتکون دادم که بهار به پاساژ اشاره کرد و گفت: - حالا میخوای چی بخری؟ +یاس: عطر و لوازم ارایش و اینا..برای امشبم یه لباس خوب میخوام. -بهار: پس بپر پایین که رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم. وارد پاساژ که شدیم بهار گفت: - به نظرم مانتو شلوار هم بخر. حرفشو تایید کردم و گفتم: + خودمم تو فکرش بودم. بعد کلی خرید کردن بالاخره از پاساژ زدیم بیرون. پلاستیک های خرید رو روی صندلی های عقب گذاشتم و سوار شدیم. بهار هم برای خودش شلوار و شال خریده بود. همین طور که استارت میزد گفت: - هووووف..خدا بگم چیکارت کنه یاس. انقد راه رفتم کف پاهام درد میکنه. به صندلی تکیه دادم و گفتم: + شرمنده بهاری..خسته شدی امروز. بهار سرشو تکون داد و گفت: - ولی لباسایی که خریدی خیلی خوشگلن. لبخند زدم و گفتم: + راستی بهار یادم بنداز سر راه از رستوران دو پرس کوبیده بگیرم. بهار باشه ای گفت و راه افتاد. ><><><><
  8. elhamkamy

    گناهکار ببار بارون و رمان های خانم پوراصفهانی عالین. اشرافی شیطون بلا هم که???
  9. elhamkamy

    تهران مازراتی..
  10. یاسم برای مرسادش از لنز ابی استفاده کرده خخخ
  11. نگو اینو..مرسادم انقد خوبهههه? من عاشقشم
×