رفتن به مطلب

Helen

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    840
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Helen در 11 آبان 1397

Helen یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,243 Excellent😃😃😃😃

درباره Helen

  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 6 مهر 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. واهااایییی تولد زینب جونمهه😍😍

    تولدت مبارک باشه😊💕 

    بهترینا رو برات خواشتارم و امیدوارم در کنار خانواده شاد و خرم زندگی کنی💙😘

    @Zeynab29

    1. Zeynab29

      Zeynab29

      مرسی هلن جونم

  2. Helen

    سلام به نویسنده انجمنمون! خب خب پارت‌های اخیر رو خوندم. اول از همه باید بگم زیادی داری تند میری و سیرت خیلی تنده. داری خیلی تند و سریع از اتفاقات عبور می‌کنی و گویا عجله داری که زودتر رمان رو به پایان برسونی‌. عزیزم با کمی مانور روی حوادث و اتفاقات سیر متعادل و خوبی پیدا میشه. کار کن روی این موضوع! دوم منولوگ هاتونه که خیلی کمه. بهتره یکم منولوگ‌هاتون رو زیادتر کنی و از این سیر دیالوگ محور کاهش بدی. توصیف احساسات خیلی مهمه و از این طریق خواننده‌ها می‌تونن درک بیشتری از احساسات درونی کارکتر ها داشته باشن. تو این پنج پارت خیلی خوب نبودی تو احساسات و جای کار بیشتر داره. توصیف مکان و ظاهرتم خیلی کمه! مثلا میتونستی ستاره، ساشا و ... توصیف کنی و از ظاهرشون بگی و یا شرکت داروسازی و خونه آریا رو از لحاظ تویف مکان، توصیف کنی. رعایت فعل و فاعل در رمان ضروریه و حتنا دقت کن تو این موضوع! دیروز مهناز خانم رفت سرکار "دیروز مهناز خانم، سرکار رفت." سکوتم سَدی بود در برابر فکر و خیال های کاذب! "سکوتم سدی در برابر فکر و خیال های کاذب بود!" توی وجودم پر شده بود از همهمه ، آشوب و سردرگمی "توی وجودم پر از همهمه، آشوب و سردرگمی شده بود." غلط املایی و مشکلات تایپی جزی هم داشتی. سر بخت = سر وقت وضیفه = وظیفه استفعا =استعفا نکته بعدی و آخر اینه که کشیده نویسی مثل اومدددددم اشتباهه! چند مورد دیدم. لطفا رعایت کن. موفق و موید باشی😊💕 @M@hta @asal_deshv
  3. سلام مائده جان! امیدوارم ایام به کامت باشه. خب خب چند پارت اخیر و خوندم و مثل همیشه باید بگم "عالی"! علائم‌نگارشی به خوبی ازشون استفاده شده بود و ضعفی نداشت، اما بعضی جاها از دستت در رفته بود و یه کوچولو، ضعیف عمل کرده بودی. دوم توصیف مکانت بود که خیلی پیشرفت خوبی کرده بود و به خوبی، فضای محل کار ایدا رو نشون داده بودی. سوم توصیف ظاهره که باید یکم روش کار کنی. برای مثال توصیف ظاهر: مبینا، عارف، ریحانه، امیر و... نکته بعدی شخصیت هایی که وارد داستان کردی باید بگم حواست باید بشه که از همشون استفاده کنی تا بعد از مدت طولانی خواننده مجبور نشه از اول بخونه تا بفهمه این کارکتر، چه نقشی داشته. مائده جان! نویسنده خوبم! خواهرم! فعل و فاعل رو رعایت کن. رعایت فعل و فاعل در رمان، به خصوص نثر ادبی واجبه. اینا رو تو متن دیدم: *آدرسی فرستاده بود به همراه یک تلفن ثابت. "آدرسی، به همراه یک تلفن ثابت فرستاده بود." *کاغذرنگی ِ طوسی بود با طرح‌های ریز و زیبای نارنجی‌رنگ. "کاغذ رنگی طوسی، با طرح های ریز و زیبای نارنجی رنگ بود." *از ماشین پیاده شدم و دویدم به سمت سینا "از ماشین پیاده شدم و به سمت سینا دویدم." تکرار کلماتی ندیدم و خب یه بند بود که خیلی از فعل "بود" استفاده کرده بودی. "دیوارهایی که به زیبایی، طوسی و نارنجی رنگ شده بود و یکی از دیوارها هم، کاغذرنگی ِ طوسی بود با طرح‌های ریز و زیبای نارنجی‌رنگ. روی دیوارهای خالی، عکس ِ عروس و دامادهای متفاوت، در سایز و اندازه‌های مختلف نصب شده بود. انگار آتلیه، مخصوص ِ عروسی بود" خیلی تو ذوق می‌زد. از فعل های دیگه واسه این بند استفاده کن. خب نکته بعدی سیر رمانته که داری عالی پیش میری و خیلی خوبه. نه خیلی خسته کننده است و نه خیلی تند که نفهمی چی به چی شد. اینم از مشکلات نوشتاری که خیلی‌کم بودن: انگار خودش فهمید که نشناختم، که باز پیامی دیگر فرستاد و گفت که سینا است. " انگار خودش فهمید نشناخته‌ام، که باز پیام دیگری فرستاد و گفت که سینا است. اینجا تکرار "که" نادرست بود." به من که رسید اما، لبخند زد و دستش را به سمتم دراز کرد. "نمیدونم شایدم درست باشه ولی اینجا اما یه‌جوریه. قشنگ تر نبود "به من که رسید، لبخند زد و دستش را به سمتم دراز کرد."؟! آخر فکر بکنید، با آن اخم و جدیت وارد شد و خیلی خشک با عارف سلام کرد و به من که رسید، ناگهان مثل ِ حیوانی که به آن تیتاب داده باشند، ذوق کرد و خوش‌حال سلام کرد "اینجا فقط یه "با" مشکل داره! به عارف سلام کرد." یکی از آن‌ها را که کمی شُل شده بود را سفت کردیم. "یکی از آن‌ها را که‌ کمی شل شده بود، سفت کردیم. ... یک "را" باید تو جمله باشه. امیر می‌خندد و در تأیید حرف‌های من می‌گوید. "فعل های رمان فعل های ماضی هست، اما اینجا از مضارع استفاده کرده بودی. امیر خندید و در تایید حرف‌های من گفت." کلام آخر: همینجوری و با همین روند ادامه بده. قلم قوی داری و مطمئنا با کمی دقت همین مشکلات جز هم حل میشه‌. فعل و فاعلم رعایت کن موفق و موید باشی دوست عزیز @M@hta @MAEDE_A
  4. Helen

    بله درسته. خیلی ممنونم!💙
  5. Helen

    قربونت💕😊 😂😂آقا زن ذلیله دیگه. رو حرف من حرف نزن🙄
  6. Helen

    سلام کریم 😂😂👋 بلاخره پس از سالها تلاش و همت، پارتا رو خوندم😐😅😆 وای ملی! وای ملی! اونجایی که از درد اون مادر برای دخترش نوشته بودی؛ واقعا عالی بود😢😭 توصیف کردنت و دیالوگای اون تیکه جوری بود، واقعا حس می‌کردی با چشمای خودت داری اون لحظاتو میبینی. اووم دیگه برات بگم این کیان خیلی یجوریه😐 زیادی مهربون و زن زلیله :/// خب چندتا ایراد نوشتاری دیدم: تصویر چهره‌ی واقعیش پیش چشمم کم کم رنگ می باخت و در عوض ، چهره‌ی زرد و مریضش توی ذهنم حک شده می شد. "حک شده می‌شد، فکر نکنم درست باشه. بهتر بود حک می‌شد استفاده کنی." با سرم رو تکون دادم و با بغض زمزمه کردم " "با" زیادیه ملینو! سرم رو تکون دادم و با بغض زمزمه کردم." سرم رو روی سینش گذاشتم و اون هم شروع به بازی کردن با موهام کرد " سرم رو روی سینش گذاشتم و اون، شروع به بازی کردن با موهام شد." دیگه حرفی ندارم و تاکید میکنم این‌ کیان خیلی یجوریه😐😆 موفق و موید باشی ملی ملقب به کریم😂😊 @کریم
  7. Helen

    حاضر نیست هنوز؟
  8. شما ناظر رمان فراری دلباخته اید؟

    1. Helen

      Helen

      خیر، من ناظر این رمان نیستم.

      @ملیکا ملاز

  9. پارت ۵۳ رو چک کن. ببین منظور از حالات، احساسات درونی کارکتر نیست. ببین عزیزم مثلا وقتی که کوهیار میگه "شریک آرزوم میشی؟" مثلا سرم رو با تعجب بالا آوردم. یا خجالت زده سرمو پایین انداختم یا با انگشتام بازی می‌کردم. منظورم ایناست. یا یه مثال دیگه اینکه وقتی کوهیار و بیتا بحثشون شده بود، می‌تونستی وسط بحث بگی با خشم بهش خیره شدم یا دستم رو تو هوا تکون دادم. منظورم ایناست. این چندپارت اخیر اینا رو کم داشت. بهتر بگم اصلا درک نمی‌کردم که الان حالت و رفتار بیتا و یا کوهیار چجوریه!
  10. سلام به نویسنده انجمنمون! امیدوارم ایام به کامتون باشه. خب پنج پارت اخیر رو خوندم. اول از همه باید در رابطه با توصیف احساسات این چند پارت بگم، چون خیلی مهمه! توصیفاتتون خوب بود ولی بهترم می‌تونست باشه. برای مثال پارتی که کوهیار خونه بیتا بود و ازش درخواست ازدواج کرد؛ کاش بیشتر از احساسات درونی بیتا می‌گفتید. همین طور پارت های بعدش! دوم حالات بیتا و کوهیاره! حالات بیتا تو پارتی که بالا گفتم اصلا مشخص نبود. یعنی خواننده نمی‌تونست در آن لحظه حالت‌های مختلف بیتا رو درک کنه و یا قسمتی که با کوهیار بحث می‌کردن بهتر بود از حالات بیتا و کوهیار بیشتر می‌گفتی. سوم علائم نگارشیه! خب پیشرفتی ندیدم تو علائم و روند نشانه گذاریت همون قبله. خیلی جاها نیاز به علائم بود ولی به کار نبرده بودی و خیلی جاها که نیاز به علائم نبوده، به کار برده بودی. توصیفات از لحاظ مکانتم خوب بود و خونه کوهیار خیلی خوب توصیف شده بود. سیر و روند رمانم خیلی خوب داره پیش میره و خسته کننده نیست. همینجوری ادامه بده. نکته بعدی فضاسازیه! یکی از نقاط قوت رمانت، فضاسازیه مناسبه‌. مشکلات نوشتاریم کم بودن ولی چندتا دیدم. مثال: خیلی تلاش کردم بغضم نشکنه و گریه نکنم اما بارون اشک هام شروع به باریدن کردن " شروع به باریدن کرد." یه کم شوخی کرد که فقط حال و هوام رو عوض کنه و به چیستا حرف می زد "به چیستا حرف می‌زد؟ از چیستا حرف می‌زد بهتره." نمی دونم ساعت چند بود. " باتوجه به زمان فعل، اینجا باید "نمی‌دونستم" می‌بود." ازش خواستم زودتر بیاد ایران. "ازش خواستم، زودتر به ایران بیاد." غلط املایی هم نبود جز این: سئوال=سوال موفق و موید باشی گلم😊💞 @زهراتیموری @M@hta
  11. Helen

    سلام. ناظر رمانتون من هستم. شروع کار: ۹۸.۳.۲۴ پایان کار: ۹۸.۳.۲۶ لطفا تا نقد اولیه به دستتون نرسیده پارت نزارید و ویرایشی انجام ندید. ممنون از صبوریتون!
  12. Helen

    واهااااییییییی😍😍 تولد قلمههههه😍😍😍 تولدت مبارک نسترن عزیزم. ان‌شاء‌الله صد و بیست ساله بشی و در کنار خانواده‌ات شاد و خرم زندگی کنی! بهترینا رو برات خواستارم💝😊
  13. سلـام هلن جان

    عزیزم فکر می کنم اطلـاعیه هات ایراد پیدا کرده

    چون من برای محکوم به من پست گذاشتم و شما ندیدی

     

    1. Helen

      Helen

      سلام گلم

      بله من اصلا اطلاعیه ای دریافت نکردم از رمانتون، واسه همین متوجه نشدم. در اولین فرصت رسیدگی میشه.

    2. MAEDE_A

      MAEDE_A

      حدس می‌زدم. ممنون.

  14. موبی؟ :|

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. maew._.tz

      maew._.tz

      @Helen

      چرا اینقدر تو صفحه نقدت با من رسمی حرف می زنی :|

      معذب میشم

    3. Helen

      Helen

      تو هم یجوری حرف میزنی‌ :| منم معذب میشم

      @maew._.tz

    4. maew._.tz

      maew._.tz

      @Helen

      دیگ گفته بستنی خوشگلم ک معذب نشی

  15. سلام درخواست ویراستار برای داستان سرنوشت یک پایان رو دارم. داستان جلد هم داره. ممنون میشم رسیدگی کنید😊💞 @Giiilass
×