رفتن به مطلب

Helen

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    699
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Helen در 11 آبان

Helen یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,163 Excellent😃😃😃😃

درباره Helen

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. می‌دونی عید یعنی چی؟

    ع: عزیزم

    ي: یادت نره

    د: دوست دارم

    عید نوروزت مبارک عزیز دلم

     

    یکسال شد که باهم رفیقیم. توی رفاقتمون من خیلی بهت بد کردم و کم گذاشتم. اما خواستم بدونی خیلی عزیزی. عیدت پیشاپیش مبارک 

    1. Helen

      Helen

      واییی واییی 😍😍

      مرسیی عزیز دلمممم 😙

      نه بابا دیوونه این چه حرفیه. رفیق خودمی پریوش جونممم ❤

      همچنین شما. برات کلی خوبی و بهترینا رو تو سال جدید آرزو میکنم.

      خیلی خوشحالم کردی خیلییی 😍

    2. mahsa

      mahsa

      وظیفه بود عزیزم. 

  2. Helen

    سلام. ناظر رمانتون من هستم. شروع کار : ۹۷/۱۲/۲۷ پایان کار: ۹۷/۱۲/۲۹ لطفا تا نقد رو براتون نفرستادن. پارت یا ویرایشی رو انجا ندید. با تشکر‌ 💫
  3. Helen

    Helen همکار انجمن.
  4. Helen

    خندیدم و گفتم : نه بابا چیزی بهش نمیگم. تک خنده ای کرد و چیزی نگفت. لحظه ای بینمان به سکوت گذشت . ناگهان پرسیدم : هوریار کجاست ؟! مشکوک پرسید : هوریار ؟! برای چی میخوای بدونی ؟! شانه ای بالا انداختم و گفتم : همینجوری ! اما تنها خودم و خدایم می دانستیم که چقدر دلم برایش تنگ است. چقدر نگرانش هستم. بی تفاوت گفت : وقتی دعوا کردین از خونه زد بیرون. تو حالت بد شد حامد از خونه آوردت بیرون هوریار تو رو دید. وقتی دید حالت بد شده ریخت بهم. از اون روزم دیگه نیومد خونه. آهانی گفتم و ساکت شدم. ناگهان بغض خفه کننده ای گلویم را در بر گرفت. دلیلش برایم نامفهوم بود. با صدایی لرزان و بغض آلود گفتم : کاری نداری گیسا ؟! طاهر منتظره گوشیشو بدم بهش. گیسا- وا ! ترمه خوبی ؟! چرا صدات یه جوری شد ؟! الگا- هیچیم نیس. کاری نداری ؟! نه کوتاه و آرامی گفت. الگا- خدافظ. منتظر جوابش نماندم و تلفن را قطع کردم. می دانستم اگر لحظه دیگر با گیسا حرف میزدم بغض بی دلیلم می شکست ! موبایل طاهر را روی میز کنار تخت گذاشتم و پتو را تا روی سرم بالا کشیدم. اشک ها روی گونه هایم جلون می دادند. یکی پس از دیگری پایین می ریختند. عجیب بود. جدیدا نازک نارنجی شده بودم. یاد مادرم افتادم . همیشه به پارلا می گفت : " اشکت دمه مشکته! بسه! کارخونه آبغوره گیری راه انداختی ؟! " وسط گریه خنده ام گرفت. خنده ای که از هر گریه ای غم انگیز تر بود. صدای در آمد. میدانستم طاهر است! بیشتر در خودم جمع شدم. بغض خفه کننده ای در گلویم جا خوش‌کرده بود. از همان بغض هایی که گلویت درد میگیرد. از همان بغض هایی که بی دلیل و بی چرا هستند. از همان بغض هایی که تنها آغوش عزیزترین کست میتواند دوایش باشد. راستی عزیزترین کسم چه کسی است ؟ مامان ، بابا ، خواهر و بردارانم ، آوا و ... ناگهان صورت گیسا در جلوی چشمانم شکل گرفت. خنده هایش ، اشک هایش ، مسخره بازی هایش ، ترسیدن هایش و همه همه مانند یک فیلم سینمایی از پرده چشمانم عبور کرد. حامد ، طاهر ، گیسا و کسی که این روز ها عذاب روحم شده است ؛ هوریار ! زیر لب با خود زمزمه کردم : اونا کجای زندگیم هستن ؟! کجان ؟! جزو کدوم دسته از افراد هستن ؟! با احساس اینکه پتو از روی سرم برداشته شد ؛ چشمانم را باز کردم. طاهر- باز که تو غمبرک زدی! سکوت کردم و چیزی نگفتم. طاهر کلافه نفسی کشید و به سمت پنجره رفت. پنجره را باز کرد. الگا- کی میرم خونه ؟! طاهر- چه عجله ای هست ؟! شانه ای بالا انداختم و بی خیال گفتم : دلم واسه خونه تنگ شده. از بیمارستان خوشم نمیاد. احساس کردم پوزخندی روی لبش نشست. به سمتم برگشت و دستانش را پشت سرش درهم قفل کرد. ابرویی بالا انداخت و گفت : جالبه! صورتم را جمع کردم و گفتم : وا ! و بعد آرامتر زمزمه کردم : اینم معلوم نیست با من خوبه یا بد ! یه بار میشینه لبخند های ژکوند میزنه یه بار پوزخند و جالبه تحویلم میده! طاهر- تا زمانی باهات خوبم که کاری به کار هیچ کدوممون نداشته باشی !! اخمی کردم و گفتم : من کاری به شما ها ندارم ! مخصوصا به شخص شخیص شما ! پوزخند با صدایی زد و گفت : آفرین چقدر خوب ! ... اما من فکر میکنم قضیه چیز دیگه ای باشه. نیشختدی زدم و با ابروهای بالا پریده گفتم : ببین آقا تو اول برو تکلیفتو با خودت مشخص کن بعدا بیا برای من حرف های گنگ بزن! طاهر- من تکلیفم‌ با خودم مشخصه ! الگا- مشخصه! دستش را در هوا تکان داد و گفت : به هر حال ! و بعد از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه ای به در خیره شدم و با تعجب به در بسته نگاه می کردم. چینی به ابرو هایم دادم و با انزجار گفتم : به قرآن این دیوونه است!
  5. Helen

    😐✋
  6. Helen

    کاش آخر قصه برسه به جایی که بگم : دیدی تونستم :))
  7. هسی ؟؟ نیسی ؟؟

    1. ihawni

      ihawni

      نمی دونم کجا رفته بشر...زشت قرار بود باهم کار کنیم

  8. Helen

    به هر حال هر کس نظری داره !!
  9. Helen

    چون غیرقابل باور هست!! اون زمان ها گذشته! بجای اینکه بیاین و به دختر ها و زنها ارزش بدیم و به اونا احترام بزاریم سعی در خراب کردنشون داریم ؟! تو به عنوان یه دختر اینو میتونی قبول کنی ؟! واقعا متاسفم!!! به هر حال این نظر من بود. نمیتونم دخالتی کنم. هر جور خودت صلاح میدونی. موفق باشی.
  10. Helen

    سلام عزیزم. رمانت رو تا جایی که پارت گذاشته بودی خوندم. اول اینکه قلم و طرز نوشتنت بسیار شیوا و قشنگه و میتونه خواننده رو جذب کنه. دوم اینکه روند داستانت یکم تند نیست ؟! خیلی زود و سریع داری از ماجراها میگذری درحالی که میتونستی با بیشتر نوشتن و قرار دادن اتفاقای هیجان انگیز تر بهتر بنویسی و رمانی با موضوع جالب تری داشته باشی. سوم اینکه ببخشید ولی خیلی نمیشه باور کرد که یه پدر دخترشو و کسی که هم خونش هست رو از خونش بیرون کنه و چندین سال سراغشو نگیره. به نظرت میشه چنین چیزی ؟! بعد مگه میشه یه مادر یا پدر فرزندشون رو دوست نداشته باشن و در این حد ازش متنفر باشن ؟! بچه ای که هنوز به دنیا هم نیومده !! اینا نکاتی بود که به چشمم خورد. قلمت مانا ♥
  11. Helen

    خواندن کرده و نقد گذاشتن کرده 😊
  12. سلام موئی! خو الان من چه نقدی بکنم ؟! 😐😐 فقط اینکه اونقدر قلمت آرامش داره آدم کلی کیف میکنه وقتی میخونه. به شخصه خودم عاشق رمانتم و پیگیرش 😊 موفق باشی موئی دست چلاق ناظر 😐😂 قلمت پایدار 💙
  13. کاربران عزیز و تمامی کسانی که این تاپیک را مشاهده میفرمایید...! پس از خواندن رمان زندگی تاریک به قلم @a_m 411 نظرات و انتقادات و هر موردی که نیاز به گفتن هست رو در این تاپیک بیان کنید. ممنون.
  14. Helen

    با سلام و ضمن خوشامد به شما دوست عزیز. لطفا طبق قوانین تایپ رمان پیش برید. قوانین رو مطالعه کنید. صفحه اول رمانتون باید شامل نام رمان . نام نویسنده . ژانر . هدف از نوشتن . ساعات پارت گذاری . خلاصه و لینک صفحه نقد و نظرات باشه. اگر سوالی بود از طریق خصوصی بپرسید. موفق باشید🍀
  15. Helen

    عه راست موگوی. چه باحال حرف زدم 😂😂 خودم کف کردم. قربانت. سوال بود میپرسم حتما 💙
×