رفتن به مطلب

Helen

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    617
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Helen در 11 آبان

Helen یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,764 Excellent

درباره Helen

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. ما معمولیا ، همیشه در حاشیه ایم. نه کسی احوالمون رو میپرسه ، نه ناراحتیمون دیگران رو غمگین میکنه. نبودمون توی چشم نیست. دلخوری هایمون رو هیچ کس نمیفهمه. همیشه این ماییم که احوال دیگران رو میپرسیم ‌... ماییم که شروع میکنیم به باز کردن سر صحبت ... ما اگه ناراحت بشیم گوش تا گوش خبردار نمیشن. هیچکس نمیدونه چه مرگمونه حتی خودمون !! یاد گرفتیم که بشنویم و شنیده نشیم ، ببینیم و نادیده گرفته شیم. 

    ما معمولیم ! خیلی معمولی ...

    هیچکس ما معمولیا رو دوست نداره ...:)

    1. Helen

      Helen

      ما معمولیا ...

      ساده ایم تو دوست داشتن آدما !! 

      مثلا بلد نیستیم هی دیر جواب بدیم تا جذاب بشیم ‌‌‌...

      بلد نیستیم که هی زبون بریزیم تا طرف دلش بره برامون ...

      صدای خندمون جوری نیست که هزار بار بپیچه توی گوش کسی ...

      چشامون یه جوری نیست که دل یکی بلرزه ...

      ما معمولیم ...

      خیلی معمولی ...

      هیچکس ما معمولیا رو دوست نداره ...:)

       

    2. ihawni

      ihawni

      چه لاکچری خانم معمولی!

    3. maede._.tz

      maede._.tz

      معمولی دوست داشتنیم❤

  2. Helen

    مال منم به صورت ? ایموجی ها هست !
  3. آن خدایی که بزرگش خواندی ؛ به خدا مثل تو تنهاست بخند 💫💔

  4. هستااا :))

    نمیگم نیست :))

    ولی نیست ...

    میفهمی چی میگم ؟! 

    1. zeynab29

      zeynab29

      نههههههههههههههههههههههههههههه

    2. maede._.tz

      maede._.tz

      @Helen

      هوم زیاااد♥️

  5. من بعد یه قرنی تلاش و زحمت تونستم بلاخره رمانتو کامل بخونم 😊🤗 خعلیی خوب بود . قلمت دوست داشتنی بود . فقط یه چیزی وقتی یاس از زبان خودش میگفت بعد یهو از زبان غایب یا همون سوم شخص میشد ؛ یکم گیج کننده بود ولی در کل عالی بود عاام دیه چی ؟! 🤔 آهان فهمیدم ... مرسادِ وحشیه خر گاو 😑😑 مرسادِ جای خالی ایییش 😖 موفق باشی 😍😘
  6. Helen

    امتیازاتون باید بیشتر از دویست بشه . وقتی به دویست رسید درخواست تغییر نام بدید
  7. آنهـ !  تكرار غريبانهـ ي روزهايت چگونهـ گذشت
    وقتي روشني چشمهايت
    در پشت پردهـ هاي مهـ آلود اندوهـ پنهان بود
    با من بگو از لحظهـ لحظهـ هاي مبهم كودكيت
    از تنهايي معصومانهـ دستهايت
    آيا مي داني كهـ در هجوم دردها و غم هايت
    و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت
    حقيقت زلالي درياچهـ نقرهـ اي نهفتهـ بود؟
    آنهـ !
    اكنون آمدهـ ام تا دستهايت را
    به پنجهـ طلايي خورشيد دوستي بسپاري
    در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي
    و اينك آنهـ شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار تو !

    #آنهـ شرلیـ

  8. Helen

    سلام. لطفا ساعات پارت گذاری و هدف از نوشتن و نام رمان رو ذکر کنید . لینک نقد و نظرات فراموش نشود
  9. Helen

    به انجمن نودهشتیا خوش آمدید. در صفحه اول رمانتون باید نام رمان . نام نویسنده . ژانر . هدف نوشتن رمان . ساعات پارت گذاری و خلاصه ای از رمان رو ذکر کنید. لینک نقد و نظرات را هم در صفحه رمانتون بزارید. موفق باشید?
  10. Helen

    عررر عررر داره تموم میشه . چیرا ؟! ??? آها اوکی‌? امیدوارم تو رمانای بعدی هم همینطوری موفق باشی ??
  11. Helen

    سلام سلام مثل همیشه دوست داشتنی و عالی ❤ هعی داره تموم میشه نه ؟! پارتای آخره ؟! یعنی دیه نری داره تموم میشه ؟! ?? فقط یه چیزی میگم یکم نباید غم رو بیشتر برای ریتا نشون بدی ؟!
  12. Helen

    سلام عزیزم . سلامت باشی ?? خوشحالم که خوشت اومده عزیزم ?? آخ منم خخخخ ??? عه ؟! واقعا ؟! باشه ویرایشش میدم . حواسم نبوده فک کنم ☺
  13. Helen

    جلو آمد و گونه آن زن مهربان را بوسید . تا به حال هیچکس به اون اینگونه مهربانی و محبت نکرده بود . گلاره ، در نظرش بهترین و مهربانترین زن دنیا بود . نگاهی دیگر به آیینه انداخت . دخترک رو به رویش با سرمه قبلی زمین تا آسمان فرق می کرد . حال او لباس نو بر تن داشت و صورتش زیبا تر از قبل بود . چشمان خاکستری رنگش که از پدر به ارث برده بود ؛ درخشان تر از قبل بود . چرخی زد و از ته دل خندید . او برای اولین بار خدا را شکر کرد . خدا را شکر کرد تا زندگی اش کمی رو به خوشبختی و خوبی رفته است ! لبخندی رو لبانش نقش بسته است . خوشحال است که دل دختری را بدست آورده و توانسته است که آن را شاد کند . به همراه دخترانش و سرمه از پاساژ بیرون آمد . سرمه حرف می زند و گلاره را وادار به خنده کرده است . دختر شیرینی است . آن لهجه بامزه اش ، به شیرینی ذاتی اش افزوده است . سلین- بستنی ! سویل- معلومه خیلی خوشتمنن !( معلومه خیلی خوشمزه ان ) گلاره گونه سویل را کشید. گلاره- چی می خورید ؟! سویل و سلین هر دو باهم گفتند : شچلاتی ! ( شکلاتی ) گلاره- تو چی سرمه ؟! لبش را با زبانش تر کرد و من من کنان گفت : من ... من ... یعنی ... آخه اخم ساختگی بر روی ابروان گلاره نشست . گلاره- تو چی ؟! سرمه- یادمه وقتی بستنی خوردم با بابام اومده بودم بیرون . ده سالم بود . خیلی بهم خوش گذشت . میخوام به یاد اون روز همون طعم رو بخورم ... اگه ... اگه زحمتی نمیشه توت فرنگی . لبخندی زد و به سمت مغازه رفت . **** گلاره به سرمه نگاه کردم . با ذوقی خاص با دخترانم بازی می کرد . زندگی کم کم روی خوشش را نشانم می داد اما ... اما غمی آزارم می داد . هاکان ! نگرانی و غم در وجودم رخنه کرده بود . نمی دانستم حالش خوب است یا نه ؟! نمیدانستم زندگی اش سر و سامان گرفته است یا نه ؟! نمیدانستم نبود مرا حس کرده است یا نه ؟! لبخندی تلخ روی لبانم نشست . تلخی لبخندم از قهوه درون فنجان روی میز هم ، تلخ تر بود . تلخ بود به تلخی گذشته ! تلخ بود به تلخی عشق ! تلخ بود به تلخی جدایی ! تلخ بود به تلخی زندگی ! پلی بکی به گذشته گلاره- مَمَنی ؟! ( مامانی ؟! ) می خندد و می گوید : بچه من که مامان تو نیستم ! گلاره- عه خاله سو سو . داریم مثلا بازی میکنیم ها ! تو مامانمی تو بازی . سرش را با خنده تکان می دهد و می گوید : باشه ... جان مامانی ؟! مظلوم می گویم : یه کی از اون شکلاتای رو میز رو بردارم ؟!
  14. Helen

    آخر های فصل زمستان بود . هوا کمی رو به خنکی رفته بود و آن سرمای زمستانه را نداشت . در پیاده رو قدم زنان راهم را به مقصد خانه ، در پیش گرفتم . دیگر اشک نمیریختم . خوشحال بودم . آری ! خوشحال بودم که با جداییم ، هاکان زندگی اش خوب می شود . پوزخندی روی لبانم نقش بست . **** پول را حساب کردم و به مرد باغبان دادم . حیاط عمارت زیبا شده بود . بوته ها کوتاه شده بودند . شاخه های چنار ها مرتب بودند و تاب زنگ زده ی کنار حیاط ، رنگی سفید به خود گرفته بود . لبخندی زدم و به داخل خانه رفتم . سلین ، سویل و سرمه با هم بازی می کردند و صدای قهقه اشان فضای خانه را پر کرده بود . راستی چرا به آن دختر نوجوان ۱۶ یا ۱۷ ساله اعتماد کردم ؟! چرا او را نشناخته به حریم خانه ام راه دادم ؟! سرمه_ تو فکر چرا آبجی ؟! سرم را تکان دادم و گفتم : دارم به این فکر میکنم که چطور بهت اعتماد کردم . نگاه طوسی اش رنگ باخت . غمی بزرگ در چشمانش داشت . از جا برخاست و زیر لب ، گفت : آره خب . منطقیه ! کی به یه بی خانمان و آواره که درآمدش از جیب زنی و دزدی بوده ، اعتماد میکنه ؟! ممنون که این دو روز رو بهم جا دادی ! خدانگهدارت آبجی . راهش را به سمت طبقه بالا کج کرد . به سمتش رفتم و بازو اش را گرفتم : منظورم این نبود . بغض داشت . با صدایی لرزان گفت : منظورتو خوب فهمیدم . سرم را تکان دادم و با عجله گفتم : نه نه ! منظورم این نیست . فقط میخوام بیشتر بگی . از خودت ، خانواده ات ، زندگیت ... نگرانیم رو درک کن . من یه زن تنهام و دوتا دخترم دارم . نمیتونم اعتماد کنم . سرمه_ هر چی بخوای برات میگم . دستش را گرفتم و به سمت سالن کشاندم . آرام روی مبل نشاندمش و منتظر ماندم تا صحبت کند . زیر لب زمزمه کرد : زندگی من خیلی سخته بوده . خیلی ! ... از وقتی به دنیا اومدم . **** دانای کل صورتش را با دستان ظریفش پنهان کرد . دیگر طاقت نداشت . گلاره سرش را در آغوش گرفت و نوازشش کرد . گلاره _ متاسفم ! نمیخواستم ناراحتت کنم. به سرعت سرش را تکان داد و گفت : خیلی وقت بود دلم میخواست با یکی حرف بزنم‌. مرسی که گوش دادی ! گلاره در فکر است . دلش برای دختر رو به رویش سوخت . درد هایش زیاد بود . مادر از دست رفته ، پدر معتاد ، مادربزرگی که او را مقصر مرگ دخترش می دانست ، بی پولی و تهی دستی ، جیب زنی و دزدی از مردم و حالا در خانه گلاره ! برای خود گلاره هم عجیب بود که چطور به غریبه ای اعتماد کرده است. او می ترسد . می ترسد که باز آواره شود و به کار های نفرت آورش ادامه دهد . آری ! خسته شده بود از این زندگی ! خسته شده بود از این دزدی و حرام خوری. دلش میخواست مانند دختران دیگر زندگی پر از آرامشی را داشته باشد و شرافتمندانه زندگی کند اما ... ****
×