رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتریسا

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    54
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

43 Excellent😃😃😃😃

درباره آتریسا

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 18 شهریور 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

460 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت46 چشامو محکم بستم که همزمان اشکم ریخت.. تمام تنم از وحشت اتفاقی که هنوز نیفتاده بود میلرزید _ من فقط ازت وقت میخوام.. چیزی به اسم فاصله بینمون نبود با اخم نگاهم کرد، حتی تو این موقعیت هم اخماش باز نمیشد! _ منم ازت میخوام راحت باشی نه خودتو اذیت کنی نه منو! جمله اش سرتاسر زور و اجبار بود... درست مثلِ ازدواجمون.. درست مثل دوست داشتن و زندگی ای که داشت بهم تحمیل میشد! لحنش بر خلاف نفس هاش گرم نبود‌.. این ترس ناشناخته هر لحظه شدیدتر میشد و زبونم رو لال میکرد فهمیدم که دیگه هیچ دفاعی نمیتونم بکنم... حرفی برای گفتن نداشتم و نمیتونستم جلوش رو بگیرم چون چه بخوام چه نخوام زنش بودم و باید اینکارو میکرد.. خشونتشو کم کم داشت بروز میداد علیرغم همه مخالفتاش کار خودشو میکرد! صورتمو قاب گرفت و زل زد بهم.. نگاهمو ازش گرفتم که دستشو محکم گذاشت زیر چونم و سرمو چرخوند سمت خودش که مجبور شدم نگاهش کنم.. انقدر کارای پدرام با عجله همراه بود که حتی نفهمیدم چجوری رسید به تخت.. حتی نفساشم بوی الکل میداد از بوی الکل حالم بد شده بود و سردرد گرفته بودم میدونستم که اگه بیشتر از این مخالفت کنم وضع بدتر میشه.. مثل مجسمه سرد و بی روحی بودم که هرکاری دلش میخواست داشت باهاش میکرد.. بدنم بی حال شده بود و هیچ حرکتی نمیکردم ولی اون کم نزاشت..!! چشماش هیچ حسی نداشت انگار که یه عروسک دستشه و داره اون عروسکو بازی میده.. سعی تو کنترل کردن بغضم و لرزش چونه ام داشتم. اما مگه میشد؟! یعنی با دیدن لرزیدن من و چشمای خیسم نمیفهمید دلم به این رابطه راضی نیست؟ لباسمو اینقدر تو محکم تنم کشید که صدای پاره شدنش به گوش رسید.. هیچ ملایمتی تو رفتاراش نداشت! به چشمام نگاه کرد سرشو اورد جلو و دم گوشم زمزمه کرد: _ اگه دخترخوبی باشی زود تموم میشه ولی اگه جفتک پرونی کنی و عصبی ترم کنی برای خودت عذاب آوره..! گونه و لاله گوشم رو بوسید و با هر حرکتش قصد داشت حواس منو بیدار کنه تا همراهیش کنم اما مگه به حس و حواس بود؟ آغوش اونو نمی خواستم..! این ازدواج، این آغوش بهم تحمیل شده بود.. چه تحمیل زجر آوری..! خودم خواستم.. خودم قبول کردم تن به این آغوش بدم تا یه تن دیگه واسه گرفتن یه آغوش دیگه جون داشته باشه.. با خشونت لبمو بوسید و اینبار نوبت قلب و دلم بود که تو آتیش بسوزه.. خودم رو بدون فکر و آزادانه به دستش سپردم و اجازه دادم به راحتی منو تصاحب کنه نه تنها کوچیکترین لذتی برام به همراه نداشت سرتاسر زجر و عذاب و درد بود. کوچیکترین ملایمتی تو کارش نبود برخلاف حرفش برای من فقط زجر بود.. هنوز ساعت به سه نرسیده بود به چشمای پدرام نگاه کردم فقط توش خستگی بود و خستگی.. بویی از محبت نبرده بود... فکر میکردم بعد تموم شدن کارش پیشم دراز بکشه و مشغول نوازش کردنم بشه و برای کم کردن دردم به محبت رو بیاره اما وقتی نگاهش رو ازم گرفت و از جاش بلند شد به تصور دروغین خودم پوزخند زدم! بلند شد اول رفت سریع دوش گرفت تا در حموم بسته شد سرمو فرو کردم تو بالش و فقط گریه کردم.. خدایا منو میبینی؟ بخدا این زندگی رویای من نیست!! خب اگه من جایی ندارم اصلا چرا منو آفریدی؟ شبِ عروسیِ همه دخترا این شکلیه؟ دردِ جسمی به درک!! چرا دردِ روحی بهم میدی آخه؟ مگه من چی خواستم..؟ تمام مدت فقط اشک ریختم و اشک.. حقم این نبود.. بخدا این نبود.. در حموم گوشه اتاق که باز شد ناخودآگاه ملحفه رو بیشتر کشیدم رو خودم و سرم رو فرو بردم تو بالش از حموم که اومد بیرون وایستاد دقیقا روبروم زل زده بود بهم و طبق معمول با اخم نگاهم میکرد با جدیت کم نظیری که تو صداش بود گفت: _ من میرم تو اتاقم میخوابم..حق نداری به هیچ وجه بیایی اونجا فهمیدی؟ سرمو بالا نیوردم.. میخواستم نگاهش کنم اما نتونستم! حتی توانِ جواب دادنم نداشتم.. سکوتم رو که دید جری تر شد و داد زد: _ شنیدی یا نه؟ تنها چیزی که انتظارش رو نداشتم داد زدن و صدای بلند بود... اونم این وقت شب!! زیرلب لب زد: _ لالم شده الحمدلله! _ پدرام!! خواست از در بره بیرون که صدام متوقفش کرد.. خودم هم اختیار زبونم از دستم در رفته بود که ناخودآگاه اسمش رو صدا زدم با همون اخم برگشت سمتم و فقط نگاهم کرد به عنوان آخرین تلاشی که تونستم بکنم و با زیر پا گذاشتن ته مونده غرورم صداش کردم.. _ چی میگی؟ _ میشه نری.. این حرف و درخواست تیر خلاصی بود که شلیک کردم فقط دلم میخواست آروم بشم.. دلم میخواست حداقل ترین محبت هایی که اینجور موقع ها یه شوهر به زنش میکنه رو از طرف پدرام ببینم.. ولی خوش خیال تر از این حرفا بودم..! خنده آرومی کرد و طعنه آمیز گفت: _ نه متاسفانه نمیشه نمیتونم بیشتر از این تحملت کنم.. و بعد از اتاق رفت بیرون و صدای کوبیده شدن در اتاقش اومد...!! سرم رو انداختم پایین حتی گریه کردن هم ارومم نمیکرد.. خوش خیال بودم که فکر میکردم حداقل واسه شب اول ملایمت کنه ولی هرچی عقده داشت سر من دروارد.. حتی نمیتونستم بلند بشم یه قرص بخورم این درد لعنتی ساکت بشه..! چندبار تو جام غلت زدم تا شاید خواب به چشمام برگرده با این درد اما بازم فکرم سمت سامان بود.. یعنی الان کجاست؟ حالش خوبه؟ داره چیکار میکنه؟ نکنه باز گول بخوره؟ چرا هیچ خبری نشد ازش.. اگه ناممو خونده و هنوزم انقدر نسبت به من و زندگیم بی تفاوته دیگه هیچ وقت نمیخوام اسمشو بیارم... نامه که سهله.. وقتی اون حالمو دید و دنبالم نیومد، وقتی حتی یه زنگ هم نزد ینی تو زندگیش هیچ جایی نداری سایه.. از اولم نداشتی!! چقدر دلم میخواست اون سامان باغیرت و با جذبه ای که همیشه ستایشش میکردم، میومد و با دلسوزی نجاتم میداد.. سینه ستبر میکرد و میگفت بسه نمیزارم دیگه اذیتش کنی...! همون سامانِ غیرتی که تو فرودگاه وقتی اسم پدرامو رو گوشیم دید میخواست بزور بفهمه کیه که اون موقع بهم زنگ میزد ولی نفهمید، نشد بهش بگم که اینی که اسمش افتاد روی گوشیم قراره بشه سایه بدبختی زندگیم!! نشد توی هواپیما که رفتیم همه چیو بهش بگم و ازش تشکر کنم برای اینکه نجاتم داد.. سامان، قهرمان زندگیم اسطوره ای که تو ذهنم ازش ساخته بودم نتونست برای زندگیم کاری کنه.. اسطوره من نابود شد! همونجوری که من قلب و عشقمو باختم...
  2. #پارت45 آروم دستش دور کمرم حلقه شد لحنم پر از التماس و خواهش بود آخرین تیرایی که میتونستم شلیک کنم تا مانعش بشم همین خواهش و تمناهایی بود که توی صدام و نگاهم میریختم.. _ توروخدا ولم کن..! فاصلش بخاطر نزدیک شدن به صفر‌ رسیده بود..! سرمو به شدت کشیدم عقب دستم رو سینش بود یه قطره اشک آزادانه از چشمام ریخت... دیگه چه فایده ای داشت مغرور بودن وقتی قرار بود با این کار همه غرور و شخصیتم به تاراج بره؟! با صدای لرزون گفتم: _ ببین.. نه من تورو دوست دارم نه تو منو خب؟ خواهش میکنم یه کاری نکن که پشیمون بشی.. انگار اصلا صدامو نمیشنید.. مرغش یه پا داره. باید عذابشو بده تمام!! من زورم نمیرسید مانعش بشم و اون زورگو ترین مرد این شهر بود تو زور و هیکل کسی مانعش نمیشد.. من با این نیمچه استخون و بدن نحیف باید جلوش رو میگرفتم؟ _ اگه دوست نداری بهت بد بگذره و اذیت بشی راحت باش ریلکس کن... نفس تو سینم حبس شد. گرمی لباشو که روی گونه های سردم حس کردم دلم ریش شد.. بدترین تضادِ عمرم بود! نفسم بند اومد و تنها چیزی که در تیررس نگاهم بود سقف اتاق بود یه حس خیلی بدی تو وجودم پیچید جوری که لال شدم!! انگار مهرِ لال بودن و بی حسی به وجودم تزریق شد.. مهرِ بدبخت تر شدن! نفسش پر از حرارت بود.. حرارتی که به عمق وجودم نفوذ کردن و کل سلولامو پر کردن از حسِ بد.. حسِ آتیش گرفتن! با هر نفسش که روی صورتم پخش میشد حس میکردم یه بخش از بدنم آتیش گرفته و داره میسوزه...
  3. #پارت44 از اون جایی که اصلا دلم نمیخواد بهم ترحم کنه و به چشم یه بدبخت نگاهم کنه، دیگه هرگز چیزی بهش نمیگم شاید نوشتن اون نامه اشتباه بود‌.. نمیدونم! فقط اینو میدونم که دلم لک زده برای یک بار دیگه دیدن چشماش... دستم رفت رو گالری گوشیم و بدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم یکی از عکساش رو باز کردم عکسی که خودم ازش گرفته بودم و پشتش یه منظره بی نظیر از تهران بود و دست تو جیب با خنده منو نگاه میکرد چشماش داشت میخندید‌.. خنده هایی که من جونم رو هم واسشون میدادم! دستم خورد و رفت عکس بعدی. و همینطور بعدی.. عکسایی که دسته جمعی با خانواده گرفته بودیم.. سفر ها، بیرون رفتنا.. عکسایی که دوتایی گرفته بودیم.. سلفی ها و عکسهای دو نفره ای که معمولا به اصرار من گرفته میشد. جمع خانوادگیمونو که دیدم بغضم بیشتر شد.. میدونستم که دیگه هیچوقت این جمع برنمیگرده! میدونستم حتی اگه همه باهم باشن، من حق ندارم کنارشون باشم. چون پدرام نمیزاره! چون حتی اگه سامان تهرانم بود حق نداشتم از کنارش به عنوان رهگذر رد بشم..! کاش همه چی مثل قبل میشد کاش خنده به لبامون برمیگشت.. کاش هیچوقت سامان منو دانشگاه نمیبرد که بخواد اون تینا عوضی روهم ببینه و این اتفاقا بیفته.. با شنیدنِ صدای قفل درِ خونه اینقدر هول شدم که گوشی از دستم همونجوری افتاد رو تخت سریع دستمو کشیدم به چشمام و اشکمو پاک کردم سعی کردم خونسرد باشم.. اما مگه میشد؟ سایش از لای در افتاد رو زمین.. استرس گرفته بودم؛ آب دهنمو با ترس قورت دادم ولی با همه ی ترسی که داشتم سرمو اوردم بالا و نگاهش کردم توی چهارچوب وایستاده بود و طلبکارانه منو نگاه میکرد. تا وقتی اون بود چه نیازی بود به عزرائیل؟ انگار دوباره هوسِ کتکاشو داد زدناشو کرده بودم که صدام در اومد و گفتم: _ دستت درد نکنه بابتِ کتکی که تو ثانیه های اول به عنوان کادوی عروسیمون بهم دادی..! انگار بجای این که عصبانی بشه بیشتر از حرفم خنده اش گرفت! چند بار با خنده سرش رو تکون داد و بعد گفت: _ خواهش میکنم، خواهش میکنم...! بوی الکل که پیچید تو دماغم تا ته قضیه رو خوندم! مشروب خورده بود؟ با همون حالتش هم اومده بود خونه؟ قبرت کنده است سایه! _ چرا بی انصاف؟ مگه من چیکارت کردم؟ چرا هنوز هیچی نشده از من بدت میاد و اینکارو باهام کردی؟ یه قدم دیگه اومد جلو.. تو چشماش اون پدرامی رو نمیدیدم که ظهر این بلا رو سرم آورده بود‌. نگاهش آروم بود.. خنثی بود! _ میدونی چیه؟ چون دوستت ندارم! نابود میشدم وقتی می شنیدم و هیچی نمیتونستم بگم.. کاش دهن باز میکردم و میگفتم که منم دوستت ندارم.. منم این زندگی رو نمیخوام! اگه نمی خواستی چرا یکبار خودت مخالفت نکردی؟ چرا زیر حرف پدرت موندی و کاری که گفت رو کردی؟ اگه دوستم نداشتی چرا منو به این عذاب محکوم کردی..؟... ولی ته حرفای دلم به یه آه ختم شد. بغضمو بزور قورت دادم و زیرلب گفتم: _ آخه نه که من عاشقتم.. انگار گوشاش تیزتر از این حرفا بود که شنید و گفت: _ مثل اینکه ظهر افاقه نکرده...؟ لحن کشیده اش هیچ معنی ای جز مست بودن جزئیش نمیداد.. فکر نمیکردم از حرفم تا این حد بدش بیاد و باعث بشه سگرمه هاش بره تو هم! این آدم برام سرتاسر تناقض بود و بس _ چرا اتفاقا.. دیدی که تشکرم کردم!! فکر کنم برای روز اول به اندازه کافی خوش گذشت بهم..!!شب بخیر! سعی کردم بغضم نشکنه و صورت خیس از اشکم رو نبینه.. هیچ دلم میخواست جلوش یه آدم مظلوم و تو سری خور بنظر برسم. اندازه یه قدم دیگه اومد جلو بریده بریده و با صدایی که رگه هایی از خنده قاطیش بود گفت: _ اعععع؟ عروس خانوم یه چیزی رو فراموش نکردن؟! نگاهم رنگ ترس گرفت. منظورش چی بود؟ همون اندازه گیج نگاهش کردم.. گنگ حرف میزد، این قدر برام ناشناخته بود که نمیدونستم حرکت بعدیش چیه! _ منظورت چیه؟ تا فرصت تجزیه و تحلیل پیدا کنم، پیشونیش چسبید به پیشونیم و ناخودآگاه چشماش بسته شد.. باید حدس میزدم.. نوبت این بود که روش اذیت کردنش رو عوض کنه! ولی خب کور خونده.. میون نفس های داغ و تند شده اش، با کف دستم فشاری رو شونش وارد کردم و چشمام رو بستم. از اینهمه فاصله کم حالم داشت بد میشد.. رسما نفس تو سینم کم میومد اصلا دوست نداشتم اون اتفاقی که ازش میترسیدم و دوست نداشتم هیچوقت بیفته، انجام بشه! نه امشب نه هیچ وقت دیگه.. آروم هولش دادم و توپیدم: _ برو عقب چیکار میکنی.. زل زده بود به چشمای بسته ام.. این قدر نگاهش تیز بود که من با همون چشمای بسته تونستم نگاه خیره و ذوب کننده‌اش رو جای جای صورتم حس کنم جمله بعدیش از دهنش کامل درنیومده بود که مطمئن شدم به قصد انتقام جلو اومده.. _ چیه؟ اگه الان جای من اون بچه قرتیه تیتیش مامانی بود مشکلی نداشت؟؟ با حرص گفتم: _ بس کن..!! تو الان مستی نمیفهمی داری چیکار میکنی خواهش میکنم برو عقب!
  4. #پارت43 تمامِ تنم از دردایی که پدرام همین اول بهم هدیه کرده بود میسوخت. هنوز نصف روزم نشده بود که زنش شده بودم.. نمیتونست به خاطر روز عروسیمون حداقل دست روم بلند نکنه؟ لعنتی چقدرم دستش سنگینه..! کمرم و پهلوهام تیر میکشید و سرم هم نبض میزد آخه فقط کتکای پدرام نبود! روزگار جوری با مشت منو زد و کوبوند رو زمین که رمق بلند شدن به کلی از وجودم پر کشید انگار یه دستِ آهنین داشت و با همون دست کل عقدشو رو من و زندگیم خالی کرد.. اینهمه آدم تو دنیا. چرا من؟؟ من که عاشق بودم، من که گناهی نکرده بودم! دارم تاوانِ کدوم اشتباهمو پس میدم؟ خودمو کشوندم گوشهء دیوار زانوهامو بقل کردم سرمو چسبوندم به زانوهام بیشتر از این سرکوب کردن احساساتم در توانم نبود شروع کردم گریه کردن.. گریه که این روزا فقط اون شده مرهم دردام اینقدر گریه میکنم که فکر کنم دیگه چشمام هم دارن نفرینم میکنن..! خدایا آخه این چه مصیبتی بود که یهو وارد زندگیمون شد؟ چرا فقط باید عذاب بکشیم.. یعنی هیچ راهی برای خلاص شدن من از دست این قاتلین زنجیره ای وجود نداشت؟ هیچ رقمه نمیشد پدر پدرام رو دور زد؟ به حالم و فکرام پوزخند زدم. خودم کردم که لعنت بر خودم باد! کسی زورم که نکرده بود، خودم با همین دستای لعنتی اون سفته هارو امضا زدم یعنی واقعا اشتباه فکر کرده بودم که خیال میکردم پدرام بلوف زده و کاری به کارم نداره؟ من فکر کردم اون حرفا اونم شب خواستگاری فقط یه تهدید بود! ولی واقعا این بشر یه دیوانه ی به تمام معناست.. معلومه از این به بعد سهمم جز درد و اشک چیز دیگه ای نیست.. من عذاب و درد و گریه رو با جونم خریدم تا سامان بخنده تا اون خوشحال باشه..! من حاضرم گریه کنم تمام عمرم ولی اون خوشبخت باشه.. به این میگن از خود گذشتن واسه کسی که هیچوقت نفهمید عاشقشم! آره درد داره سوزش داره واسه کسی خودتو فدا کنی که هیچوقت قرار نیست بفهمه یا حتی اگرم بفهمه براش مهم نباشه.. آروم دستم رو گذاشتم روی صورتم دست کشیدم به چشمام و اشکمو پاک کردم هیچکس نیست اشکامو پاک کنه.. "کی اشکاتو پاک میکنه، شبا که غصه داری دست رو موهات کی میکشه، وقتی منو نداری شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره؟ از کی بهونه میگیری، شبای بی ستاره..." واقعا، وقتی تورو ندارم انگار هیچکسو ندارم همهء دار و ندارمو باختم برای همیشه.. دیگه هیچکس منتظر من نیست.. با همه ی زور و توانی که تو بدنم مونده بود بلند شدم کمرم و پهلوهام بدجوری درد میکرد که صدقه سر کتکای پدرام بود یه عوضی زیرِلب نثارش کردم و رفتم دسشویی چندبار به صورتم آب پاشیدم تا رد خونی که از دماغم میومد پاک بشه..! عروس سیاه بختِ زخمی..!! اسم قشنگی رومه.. خودمو تو آیینه نگاه کردم چشام کامل قرمز شده بود و رنگ و روم با گچ دیوار مو نمیزد موهامو که پریشون روی پیشونیم ریخته بود رو با دست زدم کنار و بیشتر به خودم و صورتِ نابودم نگاه کردم.. آخ آخ! اگه مامان یا بابام جای این کتکا رو میدیدن چی میگفتن؟ مادری که اون همه التماسم رو کرد برای این که این کارو نکنم.. بعد اینکه این وضعیتم رو ببینه چی میگه بهم؟ سرکوفتی میمونه که بهم نزنه؟ نه! من تا همین جاشم زیادی حرف شنیدم.. نباید بزارم بفهمن سایهء بدبختی روی زندگیم افتاده بود و ول نمیکرد.. بهتره جای سایه بدبختی بگم بختکِ بدبختی گیرم انداخته و میخواد جونمو بگیره..! دیگه هیچ فرقی با یه مرده ی متحرک ندارم. هم دلم شبیه آدماییه که مردن و فقط دارن الکی نفس میکشن، هم این قیافه ای که الان دارم..! صورتمو خشک کردم اینقدر دستش سنگین بود که حتی یه تماس کوچیک دستم با صورتم باعث میشد ضعف کنم و نتونم بیشتر از این ادامه بدم!! دستت از چیه لعنتی از آهن؟ قبل از اینکه این هیولای وحشی بیاد خونه سریع رفتم اتاق و نشستم رو تخت.. حداقل ترینش این بود که برای خودم یه اتاق داشتم و از داشتن جایی که درش در آرامش باشم محروم نبودم. این تنها لطفی بود که پدرام شامل حالم کرده بود. هرچند یقین دارم اینم به خواست پدرش انجام شده تا وقتی که بخواد نزدیکم بشه.. تصورشم دردناک بود! مگه داریم سخت تر از همخوابگی با کسی که از صد تا غریبه غریبه تره؟! دل باید محرم باشه رو کاغذ که هرکسی رو میشه به هرکسی وصل کرد! منتظر بودم از طرف سامان یه خبری بشه. خوش خیال بودم فکر میکردم با اون نامه ای که به خاله داده بودم تا به دستش برسونه حداقل یه زنگ بهم میزنه.. گوشیمو هی چک میکردم ولی حتی یه پی امم ازش دریافت نکرده بودم.. یعنی تونست اون نامه رو بخونه؟ از پروازش بخاطر من جا موند یا تونست بره؟ چجوری تونست منو به اون حال ول کنه و بره یعنی کارش اینقدر واجب بود؟ حتی سامانی که ادعا میکرد منو به اندازه خواهرش سیما دوست داره نباید به همون اندازه نگرانم میشد؟ اگه سیما هم جلوش اینجوری گریه میکرد و التماسش میکرد همینقدر بی تفاوت بود؟! حتی یه زنگ، یا پیام خشک و خالی هم نداد ببینه زندم یا مرده..! بی رحم شده بود.. چقدر بی رحم شده بود این سامانی که براش جونمو دادم تا به آرامش برسه.. این اون سامانی نیست که عاشقش بودم..! اگر میدونستم زندان تا این حد عوضش میکنه و وقتی میاد بیرون با یه قلب از سنگ شده و احساس کشته شده روبروم وایمیسته شاید هرگز همچین کاری نمیکردم... نه که بخوام منت بزارم! طاقت دیدن از این سرد تر شدنش رو نداشتم " تو یه ذره هم شبیهِ کسی که پارهء تنم بود نیستی تو عوض شدی که حالا سر هیچ و پوچ تو روم وایمیستی ته چشمات امروز دنبال یه خورده احساس بودم کمترین حق منه من که باهات اینهمه رو راست بودم" یادم که میفتاد تو پارک با چه سردی ای باهام صحبت میکرد آتیش میگرفتم! لیاقت من همین بود؟ لیاقت کسی که زندگیشو نجات داده بود در حد یه توضیح خشک و خالی بود؟ ‌کجای دنیا انصاف بود اینجوری رفتار کردن با کسی که زل میزنه تو چشمات برای پیدا کردن یه ذره احساس؟... اون شب هرچقدر با دقت تو عمق چشماش نگاه کردم سامان خودم رو پیدا نکردم.. اینقدر ازم دور شده بود که نمیتونست حرف توی چشمام رو بخونه به جان خودم میدید و نمیتونست! نتونست تو اینهمه سال بخونه اینقدر عاشقشم که حاضرم هرکاری براش بکنم پوزخند تلخی مهمون لبام شد. شایدم تا الان اومده و نامه رو هم خونده ولی من و حسم براش اهمیتی نداشته.. منو باش با خودم گفتم الان میخونه میاد منو از دستِ این دیوصفت نجات میده.. مثل تک تک لحظه هایی که به امید یذره حمایتش یه چیز کوچیک رو گنده میکردم و سعی میکردم غیرتش رو برانگیخته کنم!! ولی گویا دلِ سامانم از سنگ شده و دیگه ارزشی براش ندارم.. یعنی اگه بفهمه بخاطرش این عذابو به جونم خریدم بازم این موضوع براش همینقدر بی اهمیته ؟! دوست ندارم بفهمه، چون میدونم عذاب وجدان میگیره و ترحم هاش شروع میشه
  5. #پارت42 نمیدونم چند ساعت گذشته بود.. این مراسم مسخره بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم وقت گرفته بود و کم کم داشت عصبیم میکرد ایرج پنداشته بعد گرفتن عقد نامه بدون خداحافظی جیم شد و با ماشین و راننده شخصیش رفت. فک و فامیلای نزدیک ما هم که اومده بودن بعد یه تبریک خشک و خالی به مامانم و بوسیدن من راهشون رو کشیدن و رفتن... وقت خداخافظی من بود! به ظاهر از مامانم و خانواده خالم.. اما در اصل با آرزو ها و رویاهام.. تو بقل مامانم که رفتم اشکام راهشون رو پیدا کردن.. دست از گریه نمیتونستم بردارم دلم هم پر بود پس جلوی اشکام رو نگرفتم و برای طبیعی شدنش یه لبخند مصنوعی کاشتم رو لبم آخرین نفری که بقلم کرد پدرم بود. گاهی وقتا دلم میخواست جلوی پنداشته در میومد و میگفت جنازه دخترم هم رو دوش پسرت نمیندازم.. ولی خیلی خوش خیال بودم! با اون سفته ها و امضا هایی که من زده بودم خودم جرات زدن همچین حرفی رو نداشتم، چه برسه به پدری که صلاحم رو میخواست. بوسه ای رو پیشونیم زد و من با پاهای لرزون ازشون جدا شدم.. پاهام هر لحظه کم حس تر میشدن خودم رو به زور کشوندم و بالاخره سوار ماشینش شدم ماشینی که مستقیم منو به سوی سرنوشت و آیندم برد... **** کل راه با سکوت سپری شد رسیدیم خونه؛ خونه ای که من واسه انتخابش هیچ نقشی نداشتم..! تا پامو گذاشتم تو خونه، دویدم به طرف اتاق خواب و درشو محکم بستم و قفل کردم نمیدونم از ترسم بود یا چی ولی هرچی بود مانع این میشد که با خیال راحت جلوی پدرام بگردم.. صدای پدرام از پشت در به گوش رسید و من فهمیدم حرکتم اصلا به مزاجش خوش نیومده _ کدوم گوری رفتی؟ فکر کردی اینجا خونه خاله اس منم پسرخاله ام؟ بیا بیرون ببینم! آتیشم میزد با حرفاش. آتیش! از اینکه قرار بود یه عمر، سر کوفت چیزی که فهمیده رو بشنوم ماتم گرفته بودم.. اب دهنمو قورت دادم و گفتم: _ به تو ربطی نداره! چیکارم داری؟ _ بیا بیرون اون روی منو بالا نیار! _ گفتم که دوست دارم اینجا بمونم نمیخوام ببینمت! _ تو غلط کردی دختره پرو! حالیت میکنم! با پا لگد محکمی به در زد و قلبم از حرکت ایستاد.. _ توروخدا برو اونور نکن...!! با پوف کشیدن گفت: _ مثل ادم‌ بیا بیرون و حرف گوش بده و اون روی سگ منو بالا نیار _ چیکارم داری؟ بگو میشنوم.. _ بیا بیرووووووون! گریه ام درومده بود.. از این لحن خر کننده اش تابلو بود اگه بیام بیرون گورم کنده است و باید فعلا به همین اتاق اکتفا کنم! _ ببین من الان اصلا حالم خوب نیس لطفا ولم کن.. _ نه ک من خیلی خوشحالم؟؟ _ پس برو رد کارت! حس کردم پوزخند زد. کار دیگه ای جز این میکرد تعجب میکردم _ باشه ... صدای کوبیده شدن در ورودی اومد نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم و خدارو شکر کردم... در اتاقو با ترس و لرز باز کردم تو همین چند دقیقه یجوری رعب و وحشت رو به جونم انداخته بود که رنگ صورتم با میت مو نمیزد سر چرخوندم و خونه رو از یه نظر گذروندم با صداش که از پشت دیوار اومد احساس کردم خون تو رگام یخ بست.. _ به به... عروس خانوم! این.. این مگه نرفته بود؟ مگه از در گرفت بیرون... همه اش نقش بازی کردن بوده؟ _ بهت گفته بودم زندگی رو برات جهنم میکنم!! حالام برو تا ساعت دو نشده یه کوفتی بزار هم من بخورم هم خودت کوفت کنی! یه دقیقه از دو اونور بشه من میدونم و تو ! تا الان باید فهمیده باشی که من اعصاب ندارم با کسی الکی کل کل کنما پس عاقل باش و کاری که بهت میگم رو در ثانیه انجام بده! نمیدونم از کجا اینهمه جرات آورده بودم فقط میدونستم من دختری نیستم که بخوام جلوی زورگویی ها و الدرم بلدرم های یکی مثل پدرام خفه خون بگیرم و چشم گویان کاری که میخواد رو انجام بدم. خونه پدرم اینطوری نبودم.. خونه پدرام باشم؟ _ خودت مگه دست نداری؟ مگه مملکت بی قانونه که تهدیدم میکنی؟ _‌ زنمی اختیارتو دارم! کی میتونه چیزی بگه؟ _ بزار دو دقیقه بگذره بعد هارت و پورت کن! _ حرف نباشه... زبون دراورده! حرف زیادی بزنی بلایی به سرت میارم روزی هزار بار ارزوی مرگ کنی بعدهم حقیقتا در خونه رو باز کرد و رفت بیرون... هه آقا رو! هیچ غلطی نمیتونی بکنی! فکر کرده ازش میترسم.. بزار جواب بدم بهش مرتیکه نفهم تا اون ته بسوزه.. سرتق تر از اون حرفا بودم که غذا درست کنم! به من چه؟ مگه من غلام خانزاد اون و پدر محترمشم؟ *** صدای کوبیده شدن در ورودی اومد و همونطور که انتظار داشتم خودش بود..‌ عین مالکِ دوزخ به خونه و سپس من نگاه کرد‌. روی گاز رو نگاه کرد و بعد با خشم نگاهش کشیده شد سمت من.. _ غذات کو؟ _ گفتم که خودت دست داری! _ تا وقتی زن دارم چرا خودم؟ _ مگه من اومدم تو این خونه کلفتی تورو بکنم؟ _ نه مثل اینکه سوالمو نشنیدی! غذات کو؟ _ گشنم نبود درست نکردم مشکلت چیه؟ قلبم داشت وایمیستاد از اینهمه جرعتی که پیدا کرده بودم... بیدی نبودم که به اون بادا بلرزم! دستی به گوشه لبش کشید و یکبار جمله آخرم رو زیر لب تکرار کرد _ مشکلم چیه.. تنِ نحیف منو گرفت زیر مشت و لگد خودش! انقدر با لگدهاش به کمر و پهلوم زد که نزدیک بود خون بالا بیارم... این چیزی نبود که انتظار داشتم روز اول عروسیم تجربه اش کنم..!
  6. #پارت41 رسیدیم جلوی محضر تا خود محضر حرف نزدم و سکوت کردم.. حتی به سوالا و نصیحت هایی که پدر و مادرم تو گوشم میخوندن هم توجهی نکردم اونا زودتر از ما اومده بودن! نمیدونم چرا برام مهم بود.‌. اما دلم میخواست ببینم پدرام هم مثل من ناراحته یا اونم به زور پدرش رخت عروسی تنش کرده؟ جواب سوالم با نگاه کردنش گرفتم. کت و شلوار یه دست مشکی و متفاوتش دیگه جایی برای حرف زدن نمیزاشت.. اخم رو صورتش داد میزد اونم مثل من مجبور به پوشیدن این لباس شده! خالم همزمان با ما رسیده بود.. حتی از اینکه چشم بچرخونم و ماشینشون رو نگاه کنم هم وحشت داشتم میدونستم که هیچکس بهش چیزی نگفته و هنوزم از سیاه بخت شدن من بی اطلاعه.. اما شوق دیدارش رو نمیشد از حسم فاکتور بگیرم شوقی که بعد از پیاده شدن سیما از ماشین و قفل کردنش توسط عمو هاشم به کل از بین رفت. خالم که اومد جلو بی مهابا بقلش کردم و جلوی بغضم رو گرفتم.. غلبه کردن بغض و گریه مثل همیشه سخت بود! سریع نامه رو درواردم و برای اینکه کسی نبینه مخفیانه دادم بهش _ خاله میشه لطف کنی این نامه رو بدی به سامان؟ فکر میکردم خودش میاد.. اما خب.. اشتباه فکر میکردم. زحمت رسوندنش افتاد گردن شما.. فقط.. چون بهتون اعتماد داشتم و میدونستم نمیزارید کسی جز خودش بخونتش دادم به شما! _ باشه عروس خانوم خوشگل، کاش شما عروسِ من بودی! قربونت برم که شبیه ماه شدی.. راستی. بهش نگیا، چقدر شبیه مامانت شدی.. مادرت روز عروسیش درست شبیه الان تو بود..! ففط سکوت کردم و لبخند زدم مادر من هم مثل من به ازدواجش محکوم بود؟ یا به چشم یه ازدواج سنتی و عادی نگاه میکرد و امید داشت بابام خوشبختش میکنه؟ مادرم هم روز عروسیش تو فکر معشوق بی‌معرفتش بود و از بابام سر برمیگردوند؟ یا فقط نگران سرنوشت جدیدش بود؟ من ذره ای شباهت با مادرم نداشتم. اون تو زمان خودش عادی ازدواج کرد.. اما من نه! کی تو این دوره زمونه به زور و اجبار عروسی میکنه که من دومیش باشم؟ با صدای ایرج پنداشته به خودم اومدم.. وقتش بود! وقت رسمی شدن سند حبس شدن من صدامون کرد تا بشینیم سر سفره عقد با درموندگی به صندلی سفید رنگی که جایگاه عروس بود چشم دوختم جایگاه من! منی که ظاهرم شبیه یه عروس سفید بخت بود و از درون عزادار تر از من پیدا نمیشد منتظر موندم تا طبق توصیه ای که مامانم تو ماشین بهم کرد با پدرام بریم سمت جایگاه که دیدم پدرش کشیدتش یه گوشه و چیزی تو گوشش زمزمه کرد... اونم یه نگاه پر مفهوم بهم انداخت و پوزخند زد. لعنتی! میمیری حداقل جلوی خانواده خالم انقدر تابلو ازم متنفر نباشی؟ دیگه هیچی برام مهم نبود، نگاهم رو با چشم غره ازش گرفتم و بی توجه رو صندلی نشستم. سرم به سمت مخالف کج شد.. چشمام برای دیدنش یاریم نمیکردن با تکون خوردن تور لباسم بعد از یکی دو دقیقه فهمیدم که بالاخره پدر محترم ازش دل کنده و اومده پیشم نشسته.. صدای عاقد دردناک ترین صدایی بود که تو عمرم شنیده بودم مطمئن بودم برای فردی که رو صندلی بقلم نشسته هم از این صدا عذاب اور تر نیست! هردومون حالمون بد بود؛ هم من، هم پدرام... تو خیالم هم فکر نمیکردم یه روزی اینجوری بخوام محرم کسی بشم.. انقدر غریبونه و بدون رضایت انقدر دست و پا بسته.. اگه اون سفته های کوفتی نبود الان انقدر راحت و رام شده کنارش نشسته بودم؟ مسلما جوابم نه بود‌.. تو قلبم جایی نداشت. چرا باید همسرم میشد؟ این صندلی جای یه بی معرفتِ بی رحم بود؛ نه پدرام! بی معرفتی که یاد چشماش حتی الان هم از ذهنم بیرون نمیرفت.. چشمای مهربونی که قبلا با مهربونی نگاهم میکرد.. نه نگاهای سردی که دیشب تو پارک بهم هدیه میکرد!! من خودم قبول کردم که بازنده باشم.. پس دیگه دردم چیه؟ من خودم رو فروختم! آزادی خودم رو به آزادی اون فروختم آدمی هم که خودشو میفروشه فقط مرگش دست خودشه.. "بسم اللهِ الرحمنِ الرحیم" دوشیزه ی محترمه و مکرمه عروس خانوم، سایه کیایی آیا به بنده وکالت میدهید که شما را با مهریه ی معلوم شده، که شامل یک جلد کلام الله مجید، دو دست آیینه و شمعدان و تعداد 114 سکه تمام بهار آزادی و 114 شاخه گل رز به عقد دائم و ابدی جناب آقای پدرام پنداشته در بیاورم؟! عقدِ دائم و ابدی یعنی چی؟ یعنی تا آخر عمر باید اسمش تو شناسنامه من باشه؟! جوشش اشکو توی چشام حس کردم نفهمیدم کی دوبار منو فرستادن گل بچینم و گلاب بیارم... فقط فهمیدم این مراسم فقط برای خاله و دخترخالم سیما یه عقد واقعی به نظر میرسه که انقدر اصرار داشتن مثل مراسم های عادی بهش نشاط ببخشن و همه رسم و رسوم هارو تمام و کمال به جا بیارن... همینطور که سرم پایین بود سعی کردم لبامو به حرف باز کنم و بالاخره چیزی که نباید به زبون میاوردم رو آوردم.. _ ب...بله گفتم و اشکم جاری شد. دیگه چه اهمیتی داشت؟ جای شکرش باقی بود که از زیر تور لباسم کسی متوجه گریه کردنم نمیشد صدای دست حضار بلند شد و دیگه نفهمیدم کی تورم رو داد بالا یه نگاه به نگاه خیره پدرام کافی بود تا جواب سوال قبلیم رو بگیرم.. خیره و بی حس نگاه میکرد‌. احساس میکردم پیش خودش داره فکر میکنه که به اسباب بازی و عروسک جدیدش نگاه میکنه.. من براش یه سرگرمی بودم و بس! عاقد بعدگرفتن امضاها از من و پدرام و پدرامون سند عقدمون رو داد به پدر پدرام و چشمام از حرص بسته شد.. یه سند دیگه به اون قل و زنجیرهای کاغذی که دست و پام رو بسته بودن اضافه شد.
  7. #پارت40 **** همه عجله داشتن واسه این وصلتِ کذایی.. امروز عقد میکردم! باورم نمیشه، همش فکر میکنم یه کابوسه... فکر میکنم اون شب که من و سامان رو تاب نشسته بودیم من خوابم برده و اینا همش کابوسن کابوسهایی که معلوم نیست کی قراره تموم بشن! وقتی از فرودگاه برگشتیم خونه، بابام بخاطر و به لطف اصرار های مامانم کاری به کارم نداشت و من مستقیم راه اتاقم رو برای گریه کردن در پیش گرفتم.. لابلای همون گریه ها خوابم برد تا الان چشمام رو باز کردم صدای خندون مامانم که از طبقه پایین میومد توجهم رو جلب کرد.. خالم زنگ زده بود به مامانم هرجفتشون میخندیدن از تهِ دل... تو چشام اشک بود و رو لبم خنده چه پارادوکسی دردناک تر ازین حالِ خوبِ بد؟! زود رفتم پایین و بعد کلی اصرار به منظور حال و احوال کردن گوشی رو از مامانم گرفتم اونا هم مثل ما باور نمیکردن! _ تبریک میگم خاله.. دیدی گفتم درست میشه؟ _ آره سایه جان، خداروشکر! امروز دوتا خبر خوب شنیدم.. یکی ازدواجِ تو یکیم رفتن سامان.. بخدا وقتی فکر میکنم بچم قراره زودتر از این خراب شده بره خیالم راحت میشه! فقط خاله جون کاش زودتر میگفتی، ببینم پسره خوبه؟ آشناس؟ آزادیِ سامان به زندانی شدن من بستگی داشت... _ راستش خاله، من و پدرام خیلی وقته همو دوست داریم.. ولی نشد که بشه! بعد یه هفته پیش اومدن خواستگاری تاریخ عقدم واسه امروز مشخص کرده بودن.. قضیه سامان که پیش اومد نشد بهتون بگیم و حتی قرار بود تاریخ و بندازیم عقب. که وقتی مامان بهم خبر آزادی سامان و داد منم به پدرام گفتم و همه چی سرجاشه... تو تمام این مدت مامانم با دهن باز بهم زل زده بود خودمم از دروغایی که گفتم شاخ دروارده بودم! هی.. دروغ که حناق نیست! _ بسلامتی خاله جون ایشالا که خوشبخت بشی! تشکر کردم و با یه خداحافظی کوتاه تلفنو گذاشتم سرجاش.. بدون حرف دیگه ای برگشتم تو اتاق چشمم که به اون لباس عروس قلابی میفتاد کل سیستم اعصابم بهم میریخت به هر دری زدم برای خراب کردن این ازدواج، نشد! شاید قسمتم اینه.‌. شاید یه خیر و صلاحی توشه! انقدر بیچاره و تا امید شده بودم که برای راضی کردن خودم رو آورده بودم به حرفایی که یه زمانی خودم بهشون میگفتم خرافات..! چیز زیادی نمونده بود برای ساعت یک از محضر وقت گرفته بودن و باید زودتر میرفتیم فقط خدا میدونست که اصلا برای حتی یک قدم برداشتن هم دلم راضی نبود از این ور تا اون ور اتاق رفتن برای برداشتن لباس واسم عذاب بود... واسه بخت سیاهم باید سفید بپوشم؟ فازشون چیه؟ سیاه بختی با لباس سیاه ممکن نبود؟ قفل گوشواره هام رو هم چفت شد و تقریبا حاضر شده بودم؛ چون دیگه کاری برای آماده شدن نداشتم تو همون چند دقیقه که منتظر نشسته بودم یه فکری زد به سرم تصمیمی گرفته بودم که تردید توش موج میزد.. مطمئن بودم که بعد از این ماجرا، مخصوصا ماجرای دیشب و تماسای پدرام، شاید دیگه هیچوقت سامان و نبینم میخوام براش نامه بنویسم! شاید کلمه ها موقع نوشتن همراهیم کنن و حرفایی که هیچوقت نتونستم به زبون بیارم، بشه با این نحو به سامان منتقل کنم یه قلم و کاغذ درواردم و شروع کردم به نوشتن.. شاید هیچوقت این راز رو نمیفهمید پس باید براش مینوشتم تا بفهمه... "به نام عشق" "سامانِ عزیزم سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. امیدوارم تو تک تک ثانیه های زندگیت بخندی سامان! وقتی تو حالت خوبه یا وقتی حالت بده، قلبم میفهمه. نمیدونم چجوری و از کجا ولی میفهمه! فرسخ ها ازم دور باشی بازم خوب یا بدیتو حس میکنم.. نمیدونم شاید معجزه ی عشقه... آره عشق! همون چیزی که سالها از همه پنهونش کرده بودم. همونی که تو حتی نتونستی از تو چشام بخونی... مهم نیست. آدم عاشق، یه عاشقِ واقعی، براش مهم نیست که عشقش بفهمه عاشقشه! تنها چیزی که براش مهمه خوشحال بودن عشقشه. اینکه هرجا هست سالم باشه، رو لبش فقط خنده باشه، چشماش از غصه بارونی نشه و همیشه از ذوق زیاد تر بشه. از بعد بیمارستان، تنها دعام واست همین بود. خوشبخت شی.. کار روزگاره دیگه؛ آدما رو بازی میده! من رفتم دنبالِ زندگیم. همون زندگی ای که هیچوقت نه آرزوشو داشتم نه حتی فکرشو میکردم! تو تاابد جات تو قلب من موندگاره... هیچکس، هیچکس نمیتونه جای تورو بگیره! همونطوری که بهت قول دادم و مطمئنم که قول من از تو قول تره کاش میفهمیدی تک تک حرفام، تک تک کارام از روی دوست داشتن تو بود نه از سرِ حسادت به تینا. فکر نکن این نامه رو با اشک واست نوشتما، اتفاقا الان که آزاد شدی و داری با یه خیال راحت اون بیرون قدم میزنی انگار دنیا رو بهم دادن هرچند قراره دنیامو ازم بگیرن ولی توام بخند لطفا. توروخدا بخند.. من خنده هامو دادم تا تو بخندی؛ اشک ریختم تا چشمای تو بارونی نشه تو زندگیت هیچوقت اشتباه نکن سامان، نزار اشتباهاتت شکستت بدن بلکه ازشون تجربه بگیر؛ تو ایده آل ترین مردی هستی که تا بحال تو زندگیم دیدم.. مرد زندگی هستی ولیاقت هرکسی رو نداری. تو انتخاب همسرت خیلی دقت کن. یکیو انتخاب کن که خوشبختت کنه! گوش نکردی به حرفم دیگه، گوش نکردی سامان..! زندگیِ همه رو به گند کشیدی؛ مخصوصا خودت و منو. نمیخواستم اینو بدونی و بفهمی. اما چرا؟ چرا نباید بدونی؟ حالا که کار از کار گذشت و دست تقدیر اینجوری برامون رقم زد و حالا که تقریبا از دست هیچکس کاری برنمیاد، خودم بهت میگم. میدونم که کسی بهت نمیگه.. سامان من.. پسرخاله ی کله شق و مغرور و دوست داشتنی من بخاطر نجات جون تو مجبور شدم زنِ پدرام بشم... پدرام پنداشته پسر یکی از دوستای پدرم. وقتی تو زندان بودی رفتم پیشش و گفتم که بهت کمک کنه. در ازاش هرکاری بخواد میکنم... اونم ازم خواست که در عوضش راضی بشم تا با پسرش وصلت کنم.. تشکر لازم نیست حتی فکرشم که بخوان اعدامت کنن دیوونم میکرد. من نزاشتم چون نخواستم عشقو هیچوقت نمیشه رو کاغذ نوشت. اصلا من هیچوقت نمیتونم واسه تو چیزی بنویسم. حرف آخرم اینه که، خیلی دوسِت دارم.. حیف که تو چرخ و فلکِ زندگی من رفتم اون پایین. شایدم کوپه ی من سقوط کرد و شکست، افتاده تهِ چاه. دیگه نمیشه بیرونش کشید! تو اون بالا باش. چرخ و فلکِ زندگیت همیشه سالم باشه و همونجا بمونی، همون بالا! ببخشید سرتو دردآوردم. خداحافظت... سخته نوشتن کلمه ی خداحافظ. خیلی سخته! از طرفِ کسی که هیچوقت نتونست فراموشت کنه.. "سایه" اشکامو از روی گونه هام پاک کردم به هق هق افتاده بودم براش نوشته بودم که اصلا گریه نمیکنم اما هرکسی گونه های خیس و چشمای قرمز شده منو میدید شک به دلش راه نمیداد که اینا اشک نیست من دارم خون گریه میکنم! چند قطره از اشکام ریخت روی کاغذ و رد اشک به خوبی رو بعضی قسمت های نامه نمایان شد حسم مبهم بود، با خنده و اشک مینوشتم.. صدای در اتاقم منو از افکار بیرون کشید مامانم اومد تو اتاق _ تو چرا...... با دیدنم چشماش درشت شد و از دیدن اشکام تو بهت فرو رفت _ وااا چرا گریه کردی قربونت بشم؟ _ گریه نکردم ریمل زدم چشام میسوزه.. برای این که بیشتر پاپیچم نشه و سوالایی نپرسه که میدونستم بعد پرسیدنشون مثل چند دقیقه پیش میزنم زیر گریه، نامه رو از روی میز برداشتم و تو آستر لباسم پنهونش کردم. بنا به تصمیم منو پدرام قرار شد که عروسی نگیریم و بعد از عقد بریم خونمون!
  8. #پارت39 خیره شدم تو چشماش.. تو چشمایی که آخرین ثانیه هایی بود که میدیدم.. لبمو محکم فشار دادم که مانع ریختن اشکم بشم ولی موفق نبودم! سرمو انداختم پایین. زیرلب گفتم: _ ببخشید... نمیتونم بهت بگم.. قسم خوردم که نگم! نمیخوام برم سامان توروخدا.. چشمشو کلافه چرخوند _ اگه به من اعتماد داری حرفم رو گوش کن.. بیا با ترس نگاهش کردم؛ تند و با هول گفتم: _ کجا؟ نمیام!! _ بدو سایه.. اگر به من اعتماد داری به حرفم گوش کن! اونا پدر و مادرتن.. الان از پروازم جا میمونما؟ هرچی خواهش و التماس بود ریختم توی نگاهم.. دلم برای دیدن چشمای از همه جا بی خبرش آب میشد _ سامان!! تو از هیچی خبر نداری.. من اگه برگردم بدبخت میشم! یه قدم دیگه بهم نزدیک شد رفتم عقب و کامل چسبیدم به دیوار خیره شد تو چشمای بی قرارم و تیر آخرو شلیک کرد.. _ دوست ندارم دم رفتن بدون خداحافظی برم.. بهت قول میدم که هفته دیگه برگردم ایران و درست حسابی بشینیم حرف بزنیم باهم بریم اونور! ایندفعه درست... من دارم بهت قول میدم سایه کسی که همیشه به قولاش اطمینان داشتی..!! پوزخند تلخی بدون اینکه بخوام رو لبم نشست.. _ اگه امروز نیام...دیگه هیچ فرقی نمیکنه کی برگردی. دیگه هیچوقت نمیتونم ببینمت..!! چشاشو محکم بست، حرفاش همه با تحکم بود، حتی تو نگاهشم میتونستم اینو بخونم! _ نه! به چی قسم بخورم که برمیگردم؟ خیالت راحت میام دنبالت! بغضمو قورت دادم یه قدم لرزون برداشتم نگاهمو نتونستم از چشماش بگیرم، همونجوری که زل زده بودم بهش اروم اروم رفتم سمت پدر و مادرم.. با صدای لرزون گفتم: _ دیگه کاریش نمیشه کرد. برو دنبالِ زندگیت.. باشه میرم.. میرم ولی یچیزیو برای همیشه جا میزارم.. امیدوارم هر جا هستی حالت خوب باشه. ببخشید اگه بخاطر من علاف شدی و از پروازتم جا موندی... زل زده بود بهم ته چشمای اونم کلافگی بود.. ته چشمای اونم میتونستم چیزی که تو دل خودمه رو بخونم.. انگار اونم نمیتونست نگاهشو بگیره که همونجوری گفت: _ مراقب خودتون باشید.. اگه سایه خواست بیاد میام دنبالش.. خداحافظ! قبل رفتن چیزی تو گوش بابام گفت و بعد با سرعت رفت سمت ورودی فرودگاه بالاخره دل کند و سرش رو برگردوند.. چرا نگاهتو ازم گرفتی..؟ مرا منو از دیدن چشمات محروم کردی..، چرا بودنتو برام حروم کردی؟ نگاهم روی پاهایی که داشتن میرفتن ثابت موند با سیلی ای که پدرم بهم زد به خودم اومدم سمت راست گونم بدجور سوخت و اشک داغی تو اون سرمای زمستون رو گونه آتیش گرفته‌ام سرازیر شد همونجوری که سرم پایین بود گفتم: _ بزن بابا حق داری.. ببخشید! چشامو محکم بستم و سرمو انداختم پایین تا بیشتر از این قلبم درد نگیره.. دیگه رفتنشو نگاه نکردم نه اینکه نخوام.. توان بیشتر از این نابود شدن رو نداشتم! و بعد با قدمهای تند رفتم سمت خروج با هر قدمم به تیکه از وجودم میمرد.. شرم زده بودم نمیدونستم چی باید بگم از طرفی دلم آشوب بود و عین گنجشک میلرزید.. کمتر از چند ساعت دیگه باید با پدرام عقد میکردم از روی خجالتم بود که اروم راه میرفتم و سرم پایین بود تو پارکینگ از کنار ماشین سامان که رد شدم برگشتم و چند ثانیه زل زدم بهش.. یکبار دیگه قبل اینکه سوار ماشین شم با تمام وجودم یه نفس عمیق کشیدم و هوایی که اونجا بود و وارد ریه هام کردم.. و بعد رفتم و زودتر سوار ماشین بابام شدم و به استقبال بدبختیام رفتم.. به استقبال آیندهء تیره ای که منو محکم به اغوش کشیده بود!
  9. #پارت38 به سامان نگاه کردم با ته مونده ی صدام با هق هق داد زدم: _ سامان بیا.. توروخدا بیااا..! این لحن و این التماس تهِ تهش این صدا موج میزد که سامان توروخدا بیا و منو نجات بده.. توروخدا نزار منو ببرن.. توروخدا نزار بدبخت شم..! مادرم از گریه چشماش باز نمیشد بمیرم که همیشه فقط باعث دردسرتونم.. اونم پشت سر بابام با گریه داد زد: _ برو... برو دنبالش محمود برو...!! سامان همچنان سعی داشت متوقفم کنه اما پاهام دیگه برای وایستادن یاری نمیکرد _ سایه وایسا.. وایسا میگم خب چرا اینجوری میکنی صبر کن!!! با گریه گفتم: _ سامان بیا توروخدا بیا... عقب عقب میرفتم هر قدر که سامان به سمتم میدوید پدر مادرم هم دنبالم میومدن.. انقدر دویده بودم که کامل از محوطه فرودگاه خارج شده بودم بعد چند دقیقه به نفس نفس افتادم و بالاخره مجبور شدم وایسم.. سامان از پشت سر بهم رسید.. با نفس نفس گفت: _ وایسا! چیکار داری میکنی؟ برگشتم سمتش صورتم کامل خیس بود.. _ توروخدا منو با خودت ببر..من نمیخوام برگردم! دستام رو آروم از ساق گرفت نزدیکم که شد بوی عطر تنش عقل از سرم پروند _ خب باشه آروم باش چرا اینجوری میکنی؟دیوونه شدی؟ کنترلی روی اشکام، حرکاتم و لرزش صدام نداشتم! اینا همش بخاطر ترس بود.. ترسی که از اومدن آینده مبهم داشتم _ آره آره اصلا من دیوونه شدم.. توروخدا نزار منو ببرن.. سامان خواهش میکنم! بااخم نگاهم کرد.. خر که نبود میفهمید یه مشکلی دارم و علت این زجه زدنا فقط ترسه! _ چیشده؟ میشه ازت خواهش بکنم به من بگی چی شده؟ من بدونم حداقل. خل شدی بدون اجازه پدر مادرت راه افتادی دنبال من؟ من فکر میکردم اونا میدونن! سرمو بااشک تکون دادم زل زدم تو چشماش که اشکای خودم باعث شده بود تار ببینمش _ نمیشه بدونی.. قسم خوردم که نزارم بفهمی! ولی بدون اگه کمکم نکنی و منو با خودت نبری بعدا که بفهمی پشیمون میشی.. بریم سامان توروخدا! با دیدن بابام که بهمون نزدیک شد محکم دستمو از دستای سامان بیرون کشیدم و شروع کردم دوییدن.. _ اخه کجا ب... حرفش با دور شدنم نصفه قطع شد.. دستش رو گذاشت رو سینه بابام و نزاشت جلوتر بره برخلاف چند دقیقه قبل دنبالم نیومد گیج و خیره نگاهم کرد.‌ _ عمو یه لحظه وایستا بابام عصبی تر از این حرفا بود.. دستشو هول داد و داد زد و به من نگاه کرد _ برو کنار سامان! این دختره خل شده میخواد هممونو بدبخت کنه! دیگه نتونستم تحمل کنم.. ضعف کردم.. از عصر دیروز تا الان گشنه بودم و این گشنگی امونمو برید پاهام شل شدم و همونجا نشستم و تکیه دادم به دیوار.. از گریه هق هق میکردم! بابا از همونجا نگاهم کرد داد زد: _ دِ آخه اگه فرار کنی بری من امروز جوابِ این گندی که زدیو چی باید بدم هااا؟ کیو ببرم سرِ.... نفس نفس میزدم تو همون حالت داد زدم: _ بخدا اگه بیشتر از این ادامه بدین دیگه رنگمم نمیبینین!! سامان چهرش کاملا مستاصل بود.. هیچی از حرفامون نمیفهمید و این موضوع آزارش میداد.. قربونت برم الهی، ببخشید مایهء دردسرت شدم، تصدقت بشم اگه بدونی مطمئنم مانع میشی و تو دردسر میفتی.. بااخم نگاهشو به من دوخت ولی طرفِ حرفش بابام بود.. _ عمو یه لحظه وایستا..! جلوش رو گرفت و خیره شد به من.. به سایهء نابودی که فقط میتونه نفس بکشه.. سایه ای که دیگه هیچ روحی توی بدنش نمونده.. آروم آروم اومد سمتم. خودمو جمع کردم _ سایه.. نترس..بلند شو.. مگه به من اعتماد نداری؟ سرمو گرفتم بالا و نگاهش کردم دست کشیدم و اشکامو پاک کردم دستمو گرفتم به صندلی کنارم و بلند شد ولی عقب عقب رفتم و خوردم به دیوار هق هق میکردم و اشک می ریختم.. _ من..من...باید برم...راست میگن..!! لحنش آروم بود و این آرامش فقط برای آروم کردنِ من بود.. _ چرا میخوای با من بیای؟
  10. #پارت37 خدا خدا میکردم بیشتر از این گیر نده و پیله نکنه که کدوم دوستت برادری به اسم پدرام داره! _ داداش دوستت برای چی باید پنج و نیم صبح به تو زنگ بزنه...؟ شده بود همون سامان غیرتی که دلم براش ضعف میرفت..! همون که وقتی گیر میداد کسی نمیتونست جلوی غر زدناش رو بگیره... اما الان نه تنها دلم برای اون سامان غیرتی ضعف نمیرفت، بلکه خدا خدا میکردم خودشو به بیخیالی بزنه و درباره پدرام کنجکاوی نکنه _ نمیدونم.. حتما کارم داشت دیگه!! بیخیال غر زدنت شروع شد؟ _ چرت نگو.. بده من گوشیتو بدون اینکه بخوام دستمو کشیدم عقب و با تعجب به دستش که روبروی من دراز شده بود نگاه کردم _ نکن دیوونه! چیزی نیست! گوشی رو از دستم کشید مغزم تو یک لحظه از فرمان دادن ایستاد. استرس بدی به جونم افتاده بود و اگه سامان میفهمید پدرام کیه محال بود منو با خودش ببره.‌. _ سامان بده! توروخدا این بفهمه شر میشه... بده من دیگه دارم میگم.. تا از جاش بلند شد شماره پروازمون رو اعلام کردن.. اونم دستشو گذاشته بود رو زنگ و ول نمیکرد! تا جان در بدن داشت فقط خواهان عذاب من یود همزمان قطع شد با شنیدن شماره پرواز نفسمو فوت کردم بیرون.. گوشیمو از دستش کشیدم و غر زنان گفتم: _ هنوز نفهمیدی گوشی شخصیه؟ با تحکم بیشتر پرسید: _ بهت میگم این کیه! ها؟؟؟ _ بابا میگم داداش دوستمه.. ای بابا! رگ گردنش متورم شده بود آخ که چقدر دلم میخواست محکم بقلش کنم و نزارم بیشتر از این عصبی شه و حرص بخوره! _ چرت و پرت نگو سایه.. میگم پدرام کیه؟ دهنم باز شد خواستم چیزی بگم که با صدای دادی که از پشت سرم شنیدم خون تو رگام یخ بست و زنگِ هشدارِ از این بیچاره تر شدنم به صدا درومد.. صدای داد عصبانی پدرم از پشت سر شنیده شد.. _ هه! هنوز بهش نگفتی پدرام کیه؟! دختره بی ابرو؟ میخوای فرار کنی؟؟ میخوای مارو بیچااااره کنی؟ سامان برگشت عقب و فقط با تعجب به چهره بابام نگاه میکرد.. حق داشت انتظار دیدن شوهر خاله محترم رو اونم درحال آتیش گرفتن اونم اینجا رو نداشت! من بدتر از اون.. انگار فراموش کرده بودم که یه دختر فراری‌ام و دارم از دست خانوادم فرار میکنم! از جام پریدم ولی جرئت نکردم برگردم و پشتمو ببینم.. چشامو محکم بستم و فقط خیره شدم به نیمرخِ سامان با اومدن بابام مطمئن شدم که رفتنی نیستم و باید چند دقیقه دیگه برای همیشه با یه تیکه از قلبم وداع کنم!. زیرلب جوری که صدام بزور شنیده شد گفتم: _ ببخشید سامان..ببخشید... بالاخره تونستم عضلاتمو تکون بدم برگشتم سمت بابام.. صورتش از خشم قرمز شده بود _ چرا الکی شلوغش میکنین؟ من فقط اومدم ازش خدافظی کنم.. زر مفت میزدم! تمام طول راه داشتم به این فکر میکردم که از این به بعد کنار سامان قراره چجوری تو کشور غریب زندگی کنم و براش برنامه می ریختم.. سامان گیج نگاهم کرد و با لحنی که تعجب توش موج میزد گفت: _ چی داری میگی سایه؟ مادرم درحالی که دستم رو میکشید گفت: _ باریکلا آقا سامان! باریکلا.. دستت درد نکنه.. این چه کاری بود داشتی میکردی؟ خوب جواب زحمتامون رو دادی! دستت درد نکنه.. نه نه.. اگه الان برم حسرت حرفای نگفته ام برای همیشه تو دلم میمونه! لعنتی ها.. حداقل بزارید ازش خداحافظی کنم کاملا جلوی مامانم وایسادم اخم کردم و با تحکم گفتم: _ چی داری میگی مامان؟به سامان هیچ ربطی نداره این موضوعم بیشتر از این اینجا کش ندین..! اخم سامان غلیظ تر شد.. جلوش شرمنده شده بودم.. و بازهم بخاطر من تو دردسر افتاد! خدا منو لعنت کنه! _ چی میگی خاله.. کدوم کار؟ مگه.. شما در‌جریان نبودین؟ هیچی از حرفای ما نمیفهمید نگاهش کشیده شد سمت من که نمیتونستم دیگه بهش نگاه کنم! رو سیاه بودم داشتم اونم مثل خودم بدبخت میکردم بابام دوباره صداش رفت بالا.. _ میخواسته فرار کنه!! سایه بیا بریم تا همینجا نزدم خوردت نکردم...!!! صداش توی سرم پخش شد فقط و فقط صحنهء عقد زوری میومد جلوی چشمم دوری از سامان اومد تو ذهنم.. چشامو محکم بستم یه دور اطرافمو نگاه کردم و در خروجو دیدم هیچی نفهمیدم چشامو محکم بستم و فقط شروع کردم دوییدن.. با تمام توانم دوییدم فقط اینو میدونستم هرجایی باشم، هربلایی سرم بیاد، هرچی که باشه.. بهتر از بودن کنار پدرامه! بهتر از ازدواجیه که قراره بهم تحمیل بشه و تا آخر عمر دست و پام رو ببنده حتی اگه بیرون این در مرگ در انتظارم باشه.. صدای داد سامان رو از پشت سرم شنیدم که بی وقفه صدام میزد.. _ سایه وایستا!!! اشکام روی صورتم میریختن جلوم رو تار میدیدم ولی دوییدم.. رسیدم به در دستمو بردم بالا و اشکامو پاک کردم تا تاری دیدم برطرف بشه دلم دیدنش رو میخواست.. دلم یه دل سیر نگاه کردنش رو میخواست حرف دلم رو گوش کردم و سرم به سمتش چرخید
  11. #پارت36 پس گویا افکارم غلط بود و قرار بود استفاده ابزاری ازم داشته باشه..! اره دیگه.. خدا نمیخواد دل من خیلی خوش باشه برای همین یکم واقعیت بشنوم.. کامل برگشتم سمتش پوزخند زدم و صریح گفتم: _ آها.. فقط بخاطرِ همین گفتی منم باهات بیام؟ از اون بی تفاوتی که کل احساس و قلبتو تسخیر کرده هیچی کم نشده.. _ تو نمیخواستی بیای؟ پس چی تو پارک بود بهم میگفتی؟ یه نفس عمیق کشیدم.. اخمش تو این شرایط با روحیات من سازگار نبود! گویا سامان اصلا دوست نداره به این چیزا فکر کنه.. شایدهم میترسه..! _ من میخواستم بیام ولی فکر کنم بقیهء حرفامو نشنیدی.. شایدم شنیدی ولی نمیخوای بهش فکر کنی! دستشو کشید به صورتش و کلافه گفت: _ سایه من خیلی خستم.. الان مغزم درست کار نمیکنه بزار رسیدیم اونجا مفصل باهم حرف میزنیم. باشه؟ یه نفس عمیق کشیدم سرمو تکون دادم و به بیرون خیره شدم.. چیکار میتونستم بکنم؟ جز این کار هیچ راهی جلوی پام نبود یه لحظه پشیمون شدم.. ولی واسه پشیمونی خیلی دیر بود! مطمئنم تا الان مامانم که برای نماز بلند شده متوجه نبودنم شده و فهمیدن که نیستم.. نمیتونستم برگردم! از یه طرف بخاطر حرفای سامان دلم گرفته بود حس اضافه بودن بهم دست داد.. حس کردم سربارشم..! ولی اینکه پیش سامان باشم و این حسو داشته باشم بهتر از اینه که پیش پدرام یه عمر در عذاب ندیدن سامان باشم و دلتنگش بشم.. سکوتِ ماشین با صداش شکسته شد: _ وقتی رفتم خونه مامانم و سیما خرید داشتن. مجبور شدم دوباره بشینم پشت فرمون و ببرمشون یه جا خرید کنن. هرچی هم پرسیدم اینارو برای چی و کی میخواید جواب ندادن! مگه عروسی در پیش داریم؟ ایندفعه کامل برگشتم و زل زدم بهش پوزخند زدم ولی سریع به حالت عادی برگشتم اگر متوجه چیزی میشد چی؟ کاش میتونستم همه چی رو بهش بگم.. _ دیگه نه..! بااخم نگاهم کرد و این نشونهء این بود که متوجه حرفم نشده.. _ یعنی چی؟ -هیچی ولش کن..! نمیدونم من بی خبرم! نگاه خیره اش طول کشید و دیگه هیچی نپرسید. با این حرف سامان فکرم کشیده شد سمت امروز که قرار بود عقد کنم..! نگرانی عجیبی سراغم اومد. نگرانِ خانوادم.. نگران سفته هایی که داده بودم به بابای پدرام که گفته بود اگه زیرش بزنم اونارو میزاره اجرا و ایندفعه من میفتم زندان..!! نکنه بابامو بندازه زندان؟! یعنی با رفتنِ من چی میشه؟ اگر خانوادم رو اذیت کنه چی؟ ولی سکوت و ترجیح دادم و چیزی نگفتم.. رسیدیم فرودگاه ماشینو برد داخل پارکینگ و یه گوشه پارک کرد نگرانیم بیشتر شد.. دل تو دلم نبود و داشتم به زور خودم رو کنترل میکردم که سامان چیزی از این حالتم دستگیرش نشه تو پارکینگ فرودگاه پارک کرد و بعد پیاده شد یکم مکث کردم یه نفس عمیق کشیدم که یکم از این آشوبِ درونم کمتر شه و پیاده شدم چمدون هارو برداشت و از تو ماشین خالیشون کرد رفتم جلو و چمدونمو گرفتم، جلوی در مدارکو تحویل داد و بعد گرمای دستش بود که وجودم رو آروم کرد..! کاش همیشه دستم رو مثل الان میگرفتی.. _ ماشینت همینجا میمونه؟ مشکلی پیش نمیاد؟ _ آره نگران نباش جاش خوبه! رفتیم داخل و روی صندلی نشستیم تا برای ورود به گیت صدامون کنن گوشیم دستم بود نگران بودم هرلحظه متوجه نبودنم بشن و زنگ بزنن.. ویبرهء خفیف گوشیم باعث شد استرس شدیدی بگیرم! با دیدنِ اسم پدرام هول شدم و نفهمیدم باید چیکار کنم به من زنگ میزد؟ الان؟ این وقت صبح..؟ هنوز ساعت ۶ نشده! چند ثانیه مکث کردم که این از نگاهِ تیز بینِ سامان دور نموند برگشتم با هول به سامان نگاه کردم و نگاهم رو نگاهش که داشت به اسم مرد غریبه ای که رو گوشیم نمایان بود نگاه میکرد خیره موند.. سریع قطعش کردم اما دیر بود! اخم غلیظی رو پیشونیش نشسته بود و خیره به صفحه گوشیم نگاه میکرد..! این یعنی متوجه اسم نا آشنای پدرام شده بود.. آب دهنمو با استرس قورت دادم برای اینکه حواسشو پرت کنم یهو گفتم: _ میگما..چقدر طول کشید! خوش خیال بودم که فکر میکردم الان فکرش به سمت دیگه ای متمرکز میشه و جریان این اسم رو کاملا فراموش میکنه ولی گویا گیرتر از این حرفا بود.. _ پدرام کیه؟ خودمو زدم به اون راه اخم الکی کردم و با لحن انکاری گفتم: _ پدرام..؟! پدرام کیه؟ با چشم به گوشیم اشاره کرد و با اخم شدیدتری گفت: _ الان شماره اش افتاد رو صفحه ات.. شونمو انداختم بالا.. سوتی بود که میدادم..!! _ هیچکس.. نمیدونم! حتما اشتباه گرفته بود _ شماره اش تو گوشیت ذخیره بود! نمیدونی؟ کیه پدرام؟ _ ای بابا گیر دادیا...داداشِ دوستمه!!
  12. #پارت35 اصلا از اتاق بیرون نرفتم حتی واسه شامم که صدام کردن نرفتم بیرون مامانم خواست بیاد باهام حرف بزنه ولی در اتاقو باز نکردم.. همه فکر و ذکر و استرسم فقط رفتنم بود..! از خوشحالی دلم میخواست جیغ بزنم! من میرم و دیگه همه چی تموم میشه.. میرم و دیگه مجبور نیستم تن به این ازدواج زوری بدم!! اینقدر تو فکر بودم که متوجهِ گذشتنِ ساعت نشدم، نگاهم افتاد روی ساعت دیواریِ اتاق که روی چهار و نیم بود.. یک ساعت هم چشم روی هم نزاشته بودم. چشمام داشت از خستگی بسته میشد ولی وقت رفتن بود... خونه تو سکوت کامل بود آروم قفل در و باز کردم و به بهونه آب خوردن رفتم تو آشپزخونه سرک کشیدم و دیدم همه واقعا خوابن.. سهیل تازه لبتاپو گذاشته بود کنار و خوابیده بود مامان و بابام هم تو خواب عمیق بودن.. سریع برگشتم بالا هول هولی لباسهایی که از صبح پوشیده بودم رو تنم کردم با اینکه میدونستم بخاطر یخبندون هوا ممکنه این پلیور و بافت برام کم باشه و سردم بشه، نمیتونستم زیاد لباس بردارم؛ ممکن بود سامان شک کنه.. ساکمو برداشتم و خیلی آروم و بی سر و صدا رفتم بیرون در حیاط رو بستم و پشت یه درخت قایم شدم تا منو از پنجره نبینن.. سامان هنوز نیومده بود میترسیدم نکنه پشیمون شده باشه.. قلبم تند تند میزد هر ثانیه اطرافم رو نگاه میکردم تا مطمئن بشم کسی تو کوچه نیست با دیدنِ سوناتای نقره ای رنگی که پیچید تو کوچه نفسمو آسوده فوت کردم بیرون.. ماشینو پارک کرد جلوی در و سریع پیاده شد رفت سمتِ خونمون تا دستش رفت سمت زنگ، با سرعت دوییدم جلوش و مانعش شدم.. _ سلام..چقدر دیر کردی! فکر کردم پشیمون شدی.. با تعجب نگاهم کرد.. حق هم داشت به این چهره رنگ پریده و مضطرب شک کنه! _سلام.. تو اینجا چیکار میکنی؟ درحالی که لبخند دروغی ناشی از استرس رو لبم نقش بست، گفتم: _ مگه قرار نبود بریم؟ خب اومدم پایین منتظرت وایسم دیگه.. _باشه وایسا از خاله و عمو محمود خداحافظی کنم خیالشون راحت باشه که... سرش رو تکون داد و دوباره مسیرش رو به سمت در منحرف کرد دوباره دوییدم سمتش و اینبار دستمو گذاشتم کف سینش تا مانعش بشم.. تند و با هول گفتم: _ نه..نه بابا خوابن اونا... مامانم خیلی خسته بود وسایلمو اماده کرد داد به من و همون قبل خواب باهام خداحافظی کرد بعدشم خوابید. تازه خیلیم بهت سلام رسوند گفت بهت زنگ میزنه فردا سفارشِ منو کنه.. بریم دیگه دیر میشه جا میمونیم..!! ابروهاش کشیده شد توهم و معنی دار نگاهم کرد.. _ چیزی شده..؟ میدونستم هول بودنم ضایس و حتما تا الان فهمیده.. _ نه..نه بابا چی میخواست بشه؟ بریم دیگه..! دقیق تر نگاهم کرد مجبور شدم سرمو بندازم پایین _ خب پس مشکلت چیه؟ اصلا گفتی بهشون؟ _ آره بابا اگه نگفته باشم که بدبخت میشم.. چرا اینقدر گیر دادی؟ بخدا دیر میشه ها..؟ ناچار سر تکون دادم بعدم دستشو گرفتم و کشیدمش سمت ماشین.. هر ثانیه ای که میگذشت، یک قدم منو از رفتن دورم میکرد و احتمال بیدار شدن اونا بیشتر.. _ مطمئنی اجازه گرفتی؟ مقصد ترکیه استا دختر.. شر نشه..! _ نه نترس..چیزی نمیشه ساکمو گذاشتم تو ماشین و سریع نشستم انگار نه انگار که قراره از خانوادم دور بشم.. اصلا بغض نداشتم انگار واقعا خوشحال بودم.. اونم ساکشو گذاشت و بالاخره نشست تو ماشین تا استارت زد و از کوچه رفت بیرون نفسمو آسوده فوت کردم بیرون چشمام کاملا قرمز بود. زیرشم از گریه قرمز و کبود شده بود.. بخاطر همین سعی کردم زیاد نگاهش نکنم که متوجه نشه.. چندباری خمیازه کشید که نشون میداد اونم مثل من شب خوبی نداشته و نخوابیده..! برگشتم سمتش و نیم نگاهی بهش انداختم.. دوست داشتم بدونم علت این پشیمون شدنش چی بوده که حاضر شده بعد اون مزخرفاتی که غروب بهم گفت منو با خودش ببره.. واقعا دلش به رحم اومد، یا فهمید تو دلم چی میگذره..؟ خاله بهش گفته بود چیکار کردم یا چی؟ ته همه سوال های جور واجور تو ذهنم، ختم شد به یه سوال کوتاه و آروم... _ راستی..چیشد یهو؟ _ چی چیشد؟ _ اینکه نظرت عوض شد.. تو پارک که یچیز دیگه میگفتی؟ هنوزم بی میل بود.. هنوزم نگاهش بی تفاوت بود و لحنش سرد! _ به یه همسفر احتیاج داشتم‌.. و البته کسی که اون دختره...تینا رو بشناسه! چون میخوام برم سر وقتش..
  13. #پارت34 از سرمای زمستون صورتم قرمز شده بود از سردی رفتار و نگاه سامان هم درونم و چشمام قرمز بود.. حالم بد بود و حوصله جواب دادن نداشتم تا رسیدم خونه، با قدمهای تند رفتم سمتِ اتاقم.. صدای سایه سایه گفتنای مامانمو شنیدم و فقط گفتم بعدا باهم حرف میزنیم.. تا پام رسید به اتاق در و محکم بستم و قفل کردم.. شال و بافتم رو دراوردم و یه گوشه انداختم یادم افتاد که شال گردنم موند دست سامان.. با گریه لبخند زدم حداقل یه یادگاری از من تو دستت بمونه که منو یادت نره.. چشمم خورد به لباس عروسی که از طرف خانواده پنداشته برام ارسال شده بود و رو تن مانکن خودنمایی میکرد.. پوزخند زدم لباس عروسی که برام سیاه رنگ بود! بعد اون همه گریه، باز هم چشمام به شوق اشک ریختن پر شده بود الان تو خلوت خودم بودم و راحت تر میتونستم خودمو خالی کنم.. 《ای کاش از فرزاد فرزین》 "یکم از خودت بگو اگه تو هم دلتنگی اگه مثل من داری با هر شبت میجنگی یکم از خودت بگو اگه تو هم نابودی من که خیلی گفتم از خودم برات تا بودی..." بگو.. بگو بدونم حالت چطوره بی معرفت.. تو که چیزی از دلتنگی نمیفهمی، تو که نتونستی ترجمه کنی نگاه عاشقمو.. تو مثلِ من نیستی، تو شبا راحت میخوابی.. تو روزایی که منو نمیبینی رو نمیشماری اصلا برات مهم نیست...! " ای کاش که چشمات منو تنها نمیذاشت قلبت نمیرفت پی دیوونگی هاش ای کاش غرورت رو دلم پا نمیذاشت ای کاش ای کاش " کاش ترجمه کردن بلد بودی.. کاش میومدی دستمو میگرفتی و کمکم میکردی نیستی که منو از این حالِ جهنمم بیرون بکشی.. نمیتونم باور کنم که برای همیشه از دیدنِ چشمات محرومم باور کن نمیتونم.. " نیستی غریبم توی دنیا دیوونه تنهاییامو همه شهر میدونه از تو گذشتن دیگه خود جنونه نیستی نیستی" آره من دیوونم.. من جنون کردم که از تو و عشقت گذشتم من خودمو بخاطرِ تو به پدرام فروختم.. کجایی ببینی که از این به بعد چقدر غریب و تنها میشم..؟ کجایی ببینی قراره بعد از تو با زندگیم بجنگم؟ بدونِ تو چه سرنوشتِ تلخی انتظارمو میکشه... " چرا تو تمام قصه حس رفتن داری تو که کل عاشقانه هاتو از من داری دوری از تو مثل دوری از نفس بی رحمه حال مارو کی بی غیر ما دوتا میفهمه " کاش کسی مجبورمون نمیکرد حسی که بهم داریمو سرکوب کنیم.. کاش میشد توهم حالمو بفهمی.. "باشه جونمو بگیر اگه دلت سنگ شده من به جون هردومون دلم برات تنگ شده اگه این جداییا قرار کم کم سخت شه نذار اعتمادمون از این به هم کمتر شه.." کاش میتونستی کمکم کنی تنها امیدم.. ای کاش اسطورهء زندگیم میومد و نجاتم میداد کاش اجازه نمیداد این جداییا سخت تر از این بشه.. کاش میومد و نمیزاشت برای همیشه از دیدنِ چشماش محروم شم.. " ای کاش که چشمات منو تنها نمیذاشت قلبت نمیرفت پی دیوونگی هاش ای کاش غرورت رو دلم پا نمیذاشت ای کاش ای کاش نیستی غریبم توی دنیا دیوونه تناییامو همه شهر میدونه از تو گذشتن دیگه خود جنونه نیستی نیستی.. " اشکام بیشتر شد بدونِ چشماش چجوری زندگی کنم؟ اصلا زندگی بدونِ سامان یعنی چی؟ دروغ نگفتم اگه بگم همین الان دلم براش تنگ شد! دقیقا از همون ثانیه ای که ازش جدا شدم دلتنگش شدم.. دلتنگ شدن فقط دلتنگِ بودنش شدن نیست.. دلتنگی یعنی، دلتنگِ کسی شی که نیست، نه خودش.. رفتارهایی که قبلا داشت.. مهربونی های قبلش.. یه جا خونده بودم علاقه آدما عجیبه از یه جایی به بعد دیگه خودشو دوست نداری، از چیزی که تو تصوراتت هست فاصله میگیره! از یه جایی به بعد دیگه خودشو دوست نداری.. فقط اون تصورتو که تو ذهنت پرورش پیدا کرده دوست داری! من دلتنگِ حضورِ سامان نیستم، من دلتنگِ سامانِ خودمم.. با صدایِ پیامکِ گوشیم از فکر بیرون اومدم حواسم نبود و تازه فهمیدم چندبار این آهنگ پلی شده و من غرق تو افکارم بودم! مجبور شدم آهنگ رو قطع کنم و توجهم جلب شد به فرستنده پیام... از طرف سامان بود.. اونم با محتوایی که به شدت عجیب بود و غیر قابل باور... ""برات بلیط گرفتم. من یه ویزا برای یکی دیگه گرفته بودم.. قرار بود باهم بریم ولی اون نمیاد. میتونی با اسم اون بیای، شناسنامه و پاسپورتشم دست منه ولی یکم باید فیلم بازی کنی.. درضمن همین الان باید قول بدی به خاله و بابات بگی که بعدا دردسر نشه و ازشون اجازه بگیری"" انگار دردمو یادم رفت میون گریه خندیدم!! باورم نمیشد اینو سامان برام فرستاده!! چندبار اسم فرستنده رو نگاه کردم تا شکم به یقین تبدیل شه.. خودش بود؟ خودش فرستاده بود؟! سریع براش تایپ کردم: _ باشه...میام، ساعت چند کجا بیام؟ _ پنج صبح، دم خونتون منتظرتم اشکامو پاک کردم، گویا اینبار خدا صدامو شنیده! فکر کنم دلش برام سوخته که باعث شد این اتفاق بیفته.. راسته که میگن.. "گر خدا ببندد دری ز رحمت بگشاید درِ دیگری" مونده بودم چجوری فرار کنم! نگاهم افتاد به ساکی که از قبل جمع کرده بودم برای اینکه ببرم خونه پدرام..
  14. #پارت33 نشد که بمونه و بهش نشون بدم چجوریم، نموند که بهش نشون بدم حاضرم براش از جونمم بگذرم.. قدماش محکم بود برخلاف من که پاهام میلرزید اون عادی میرفت.. برخلاف من که قلبم از جاش کنده شد و دنبالش رفت اون کل وجودشو با خودش برد و هیچی برای من نزاشت... یکم از راهو رفته بود که صداش کردم: _ سامان.. وسط راه متوقف شد انگار منتظر بود بگم نرو!! شاید هم من معنی حس تو چشاشو اشتباه فهمیدم... اروم برگشت سمتم اخم کمرنگی رو پیشونیش بود؛ فقط نگاهم کرد و منتظر موند _ هر فکری میخوای بکنی بکن.. من فراموش نمیکنم! اگه یه روزی چیزی فهمیدی که نباید.. لطفا سرزنشم نکن. فقط بدون که فراموش نمیکنم. سفر بخیر.. گفتم و برگشتم.. نتونستم بیشتر از این زل بزنم بهش... نخواستم گریم با صدا بشه! نخواستم و اجازه ندادم صدام کنه تا نتونم دیگه برم... نخواستم هوایی شم و چون نمیتونم دل بکنم و فراموشش کنم همه چیو لو بدم سامان نباید از این ازدواج چیزی میفهمید..هیچی! نمیخواستم متوجه فداکاری ای که براش کردم بشه وظیفهء یه عاشق چیزی غیر از اینه که بخاطر معشوقش از زندگیش بگذره؟ دونه های برف آروم آروم رو شونه هام مینشستن کامل برگشت و زل زد بهم و من سنگینی نگاهشو حس میکردم... ازش فاصله گرفتم و با هرقدم که برمیداشتم نفسهام کمتر میشدن با هر قدم فاصلم با مرگ کمتر میشد.. هر چقدر که دورتر میشدم خاطره هام بیشتر میومد جلوی چشمم.. این حسم ناخودآگاه بود..!! وسطِ راه برگشتم.. پاهام لرزید.. قلبم لغزید.. نتونستم با نگاهم ازش خداحافظی نکنم اون خداحافظی کلامی فرمالیته بود من با نگاهم ازش باید دل میکندم.. و چند ثانیه خیره نگاهش کردم انگار اونم همین وضعو داشت که نگاهشو نمیتونست ازم بگیره... چشاشو محکم بست؛ تموم شد! با گریه نگاهمو ازش گرفتم و تندتر به راهم ادامه دادم.. همه چی برای من تموم شد.. اون میره خارج و من به کل از زندگیش حذف میشم... دقیقا از همون لحظه به بعد چیزی درونم مرد من شدم سایه ای که فقط داره نفس می کشه.. هوایِ آلوده ای رو نفس میکشه که حتی برای ریه هاشم سنگینی داره هوایی که توش خبری از معشوقت نباشه کثیف ترین و آلوده ترین هواییه که تو دنیا وجود داره! نفهمیدم کی و چجوری از پله ها رفتم پایین.. پشت سرمو نگاه کردم و بعد اینکه مطمئن شدم دنبالم نیمده با قدمهای تند واردِ ماشینِ مرگم شدم سریع نشستم و اشکامو پاک کردم فقط کوتاه و با صدای لرزون گفتم: _ بریم.. پوزخندِ صداداری زد! تو این حال فقط پوزخند زدنای پدرام کم بود! _ چیشد.. به هیچ جاش نبود که بخاطرش چه فداکاری بزرگی کردی نه؟! ته لحنش مسخره کردن موج میزد!! برگشتم و تیز نگاهش کردم _ چیزی در این باره بهش نگفتم.. خواست خودم بود نمیخوام چیزی بفهمه که بخواد واسم فداکاری کنه..! سرشو بااخم تکون داد و با ته صدای خشنی گفت: _ خوب کاری کردی.. چون قلم پاش شکسته میشه بخواد تو چند کیلومتریت از این به بعد راه بره... استارت زد زیرچشمی نگاهش کردم و زیرلب گفتم: _ نگران نباش..دیگه حتی تو چند کیلومتریمم نیست.. از شیشه به بیرون خیره شدم. به پارکی خیره شدم که تا چند ثانیه پیش مملوء بود از عشق..! خداحافظ عشق من... یادت نره که من تاابد با عشق به یادت میمونم.. خداحافظ، برنگرد و نزار دوباره قلبِ من بلرزه خداحافظ... دلم همیشه همراهت میمونه.. کاش میموندی.. کاش بودی.. کاش چشمات هیچوقت تنهام نمیزاشت.. کاش غرورت روی دلِ عاشقم پا نمیزاشت.. کاش قلبت دنبالِ دیوونه بازیاش نمیرفت که اینجوری جفتمونو نابود کنی.. من از تو گذشتم من کاری کردم که تهِ دیوونگیه..!! به جون عشقمون به جون جفتمون دلم برات تنگ میشه... آسمون هم دلش مثلِ یخ شده بود انگار یه عشقی تو سینه آسمون یخ بسته بود و حالا اون یخ شکسته شده بود که دونه های برف اینجوری روی شیشه های ماشین میریختن.. توی این شبِ زمستونی و سرد که هیچکس نمیتونست متوجه حالِ ددم باشه فقط حالِ آسمون بود که با من همدردی میکرد تو رو راهی کردم... راهی کردم و خودمو برای عذابی که قراره جونمو بگیره آماده کردم.. عذاب زندگی با پدرام!
  15. #پارت32 انقدر سریع ریخت که پلک زدنم برای جلوگیری از ریختنش اثر نکرد ولی سریع با پشت دستم پاکش کردم و نزاشتم ببینه.. لرزش صدامو کمی کنترل کردم و گفتم: _ باشه... برو فقط امیدوارم به چیزی که میخوای برسی.. نگاهم رو ازش گرفتم و به برفایی که رو دستم مینشستن نگاه کردم آسمونم دلش گریه داره.. _ سایه..من چیکار کنم که فراموش کنی؟منو.. خاطره هامونو، همه چیو!! فکر میکنی من نمیفهمم ولی باور کن که میفهمم.. تو داری وابسته میشی! تو دختر قوی ای هستی نباید وابسته به چیزی یا کسی بشی.. واسه چی داری اینقدر خودتو اذیت میکنی؟ سرمو برگردوندم و خیره نگاهش کردم.. _ تو میتونی فراموش کنی...؟ منتظر یه نه محکم بودم چیزی جز اون نابودم میکرد..! دلم میخواست بگه نه.. بگه فراموشی برای منم اندازه تو سخته بگه نه.. نه.. نه.. اخم کرد و گنگ نگاهم کرد.. _ من اصلا نمیفهمم که تو برای چی اینقدر اصرار داری کشش بدی؟ چی تو عمق نگاهته که من نمیتونم اینو بخونم؟ سایه! همه اینا خاطرست، خاطره هیچوقت فراموش نمیشه! سرمو با بغض تکون دادم.. زدی تو خال! _ اره افرین. خاطره هیچوقت فراموش نمیشه.. اگه قرار باشه تو خاطر همدیگه باشیم چجوری میشه اینهمه دوری رو تحمل کرد؟ چشامو محکم باز و بسته کردم، زیر چشمام از گریه تر شد.. حرفی که سالهاست توی گلوم خفه کردم بالاخره راه گفتنش باز شد.. _ سامان تو برای من فقط پسر خاله نبودی.. چجوری اینو باید بهت ثابت کنم؟ گناه من چیه این وسط..؟ بازهم سامانِ بی تفاوت بود که متوجه نشد تو دلم چه خبره _ هیچی. تو گناهی نداری، گناهو مادر پدرامون دارن که باعث شدن این اتفاقا بیفته. گناهو من دارم که مجبور شدم فراموش کنم! گناهو من دارم که بین موندن و رفتن باید یکیو انتخاب کنم! با اشک پوزخند زدم.. شاید اگه میدونستی قراره چی به سرم بیاد نمیرفتی.. _ و تو هم انتخابتو کردی.. باشه. من که چیزی نگفتم.. زل زد به چشمام با دیدنِ چشماش، وقتی به این فکر کردم که آخرین باریه که اینجوری قفل شد تو چشمام جلوی چشمم رو تار دیدم.. _ ببین گوش کن، سایه تو دختر قوی ای هستی. مطمئنم که میتونی این روزا رو فراموش کنی، زندگی کنی.. عاشق بشی..! یکم مکث کرد نگاهشو ازم گرفت و آخر جمله اش یهویی تموم شد.. سرم با سرعت چرخید سمتش عاشق بشم؟ منظورش از این حرف چی بود؟ اگه حرف دلم رو فهمیده و باز هم داره خودش رو میزنه به اون راه یا میخواد با تیکه انداختن بگه فهمیدم خیلی نامرده.. نامرد! _ خیلی ممنون از پیشنهادای خوبت.‌. اونا رو برای خودت نگه دار! قطره اشکی که خیلی وقت بود جلوش رو گرفته بودم سرازیر شد.. به اشکم خیره شد _ میخوای نفرینم کنی که چرا نمیبرمت؟ بکن.. نه انگار حرف دلمو فهمیده بود ولی گویا بی رحمی بود که کل جونشو گرفته بود..! _ نه.. نفرینت نمیکنم. بجاش آرزو میکنم اون سامان دوست داشتنی و خوبی که تو وجودت بود یه روزی برگرده... و تورو از دست این هیولای بی رحمی که تو وجودت اسیر شده نجات بده! با تحکم گفت: _ بس کن سایه! اشکم رو پاک کردم و سریع از جام بلند شدم خراب کردم.. قصد نداشتم تو آخرین دیدار دعوامون بشه اما تازه دلم شروع کرده بود با زبونم راه اومدن.. _ فقط میخوام یه چیزی بشنوم.. چیزی که بخاطرش تا اینجا اومدم! جواب بده بعدش هر جا دلت میخواد برو منتظر نگاهم کرد و بیرون ریختم هرچی که تو دلِ این وامونده مونده بود..! این دلِ وامونده ای که هنوز روی عشقش گیره _ همه اون کارات.. الکی بود؟ همه اون لبخندا.. بیرون رفتنا.. خاطره ها و گردش ها.. همه اش الکی بود؟ من برات سرگرمی بودم؟! چشاش درشت شد.. انگار انتظار شنیدن این حرفا رو نداشت انگار با هر حرف من کلافه تر میشد که اسممو با کلافگی صدا زد و من قربون صدقهء همین صدا رفتنش رفتم.. دلم برای صدا کردنِ اسمم از زبونش خیلی تنگ میشه اصلا وقتی صدام میکنه عاشقِ اسمم میشم... _ وای سایه..!! سایه!! اصلا تو فکر کن اینجوری بود..! پشتم بهش بود و آزادانه اجازه دادم چونم بلرزه.. سنگینی نگاهشو حس میکردم، تحکم توی لحنش بود که حالمو بدتر میکرد.. شاید اگه این محکم بودنش نبود میتونستم قبول کنم که به ناچار داره این حرفا رو میزنه.. _ ببین سایه جان..همه اون اتفاقا و خاطره ها و روزای خوب و خنده هامون از نظر من تموم شدست... نباید بیشتر ازین کشش بدیم. به ضرر جفتمونه..! الانم یا بگو خدافظ یا برو.. بیشتر از این نمیخواستم جلوش خورد بشم.. با همه بغضی که تو صدام بود نفس عمیقی کشیدم و خیلی عادی گفتم: _ برو.. چند ثانیه خیره نگاهم کرد از جاش بلند شد و آمادهء رفتن شد.. عشقم، همهء زندگیم، وجودم داره میره.. جلوی چشمام داره عزم سفر میکنه نشد، نشد که آرزوهام براورده شه نشو برای همیشه سامان برای من باشه و من در انحصار بازوهای مردونه و قویش باشم نشد پشتم بهش گرم شه.. نشد به عنوان همسر بتونم بهش تکیه کنم.. نشو که بمونه و بهش نشون بدم چجوریم، نموند که بهش نشون بدم حاضرم براش از جونمم بگذرم.. قدماش محکم بود... برخلاف من که پاهام میلرزید اون عادی میرفت.. برخلاف من که قلبم از جاش کنده شد و دنبالش رفت اون کل وجودشو با خودش برد و هیچی برای من نزاشت... یکم از راهو رفته بود که صداش کردم: _ سامان.. وسط راه متوقف شد انگار منتظر بود بگم نرو!! شاید هم من معنی حس تو چشاشو اشتباه فهمیدم... اروم برگشت سمتم اخم کمرنگی رو پیشونیش بود؛ فقط نگاهم کرد و منتظر موند _ هر فکری میخوای بکنی بکن.. من فراموش نمیکنم! اگه یه روزی چیزی فهمیدی که نباید.. لطفا سرزنشم نکن. فقط بدون که فراموش نمیکنم. سفر بخیر.. گفتم و برگشتم.. نتونستم بیشتر از این زل بزنم بهش...
×
×
  • جدید...