رفتن به مطلب

ihawni

همکار ارشد
  • تعداد ارسال ها

    1,465
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    17

آخرین بار برد ihawni در 23 آذر

ihawni یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,973 Excellent

درباره ihawni

  • درجه
    👑👑👑

کاربر عادی

  • کاربر
    ✍Author

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,084 بازدید کننده نمایه
  1. بدی و خوبی هر چیز، بستگی به دید تو دارد؛

    گل زیباست اما می تواند زشت ترین خلقت خدا باشد...اگر تو بخواهی!

    پس بی دریغ زندگی را شکیل و زیبا ببین...

    خودت را خوشبخت ترین فرد بدان...

    آدم های کنارت را ارزشمند بدان و بی ریا آن ها را دوست بدار...

    و از همه مهم تر؛

    خوب زندگی کن تا آینده و آخرت خوبی داشته باشی!

    #دست_نوشت

    #انرژی_پلاس؛))

  2. چه گفت و گویی!!! چه صفحه نقدی!!!
  3. گاهی نباش...

    خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست، وجودت را از همه ی آدم هایِ اطرافت دریغ کن.

    ببین چه کسی نبودنت را حس می کند؟!

    چه کسی حواسش به حال و احوالاتِ توست؟!

    سکوت کن و منتظر بمان و ببین کدام آدمِ با معرفتی برایِ پیدا کردنِ تو، پس کوچه هایِ تنهایی ات را زیر و رو می کند؟!

    کدامشان نگرانت می شود؟!

    و اصلا چه کسی، برای نگه داشتنِ تو، به خودش زحمت می دهد؟!

    اگر نبودی و دیدی آب از آبِ روزمرِگی هایشان تکان نخورد، تعجب نکن!

    رسمِ آدم ها همین است؛

    اگر بودی که هیچ...اگر نبودی، دیگران هستند!!

    این تویی که باید عاقل باشی و خودت را برایِ چنین جماعتِ بی تفاوت و بی عاطفه ای، خرج نکنی...!

  4. ihawni

    نگران نباشید گرافیستمون از این موضوع مطلع هست. منتظر دریافت جلد باشید.
  5. ihawni

    کراپ میشه یخوردش میره. عکس گوشه هم بفرستید.
  6. ihawni

    مهتاب جان رسیدگی عزیزم @Mah
  7. ihawni

    +بهتون خوش گذشت؟ به صاحب صدا نگاه کردم. مرد نسبتاً جوونی کنارمون ایستاده بود. نریمان لبخند معنی داری زد و گفت: -نریمان:مگه میشه خوش نگذشته باشه بعدم به من نگاه کرد. برای اولین بار طعم خجالت رو چشیدم. سرمو پایین انداختم و حرفی نزدم. مرد خندید و گفت: +تا باشه از این خوشی ها...از موتور چی راضی بودین؟ سریع گفتم: -بهترین رخشی بود که سوارش شدم، لامصب خیلی خفنه نگاه سرزنش بار نریمان باعث شد به آسمون نگاه کنم. مرد جوون باز خندید و گفت: +از این بابت خوشحالم بانو...تُندر کارش حرف نداره! -تُندر؟ -نریمان:اسم موتوره -آهان...با اجازتون من برم پیش مادربزرگم، خدانگهدار صبر نکردم و با سرعت به طرف ننه جون رفتم. کنار یه پسره وایساده بود و باهاش حرف میزد. بیشتر شبیه بحث کردن بود. جلو رفتم و کنارش ایستادم. با کنجکاوی پرسیدم: -چیشده ننه؟ پسر رو به روم زودتر به حرف اومد و نالید: +خانم شما یه چیزی به مادرتون بگید اخم کردم که ننه جون عصبی گفت: -ننه جون:ذغال کرمو، به ناموس مردم چشمک میزنی طلبکارم هستی؟! چشم هام به شدت گشاد شد و گفتم: -جااان؟ +خانم محترم با چه زبونی بگم...چشم راست من مشکل داره، تیک عصبی دارم. ای بابا عجب گیری کردیما -ننه جون:دروغ نگو، بعدشم خندیدی و بهم اشاره کردی! +من اشاره کردم؟ قباحت داره والا، شما جای مادر منید سریع بین بحثشون پریدم و گفتم: -آقا اگه می خوایین توسط این عصا بمیرید ادامه بدید! به طرفم چرخید و با حالت بدی گفت: +تو دیگه چی میگی این وسط؟ ابروهام درهم شد. زانوی پای چپم رو بالا آوردم و محکم به شکمش کوبیدم. از درد خم شد و ناله ای سر داد. بعدم پاشنه کفشمو حسابی رو یکی از پاهاش فشار دادم. دیگه دادش دراومد. با خشم گفتم: -تا تو باشی با ننه جون من درنیوفتی و به من بی احترامی کنی، اسفناج فاسد! دستمو به طرف خروجی دراز کردم و رو به ننه جون ادامه دادم: -از این طرف پشت چشمی برای مرده نازک کرد و روشو گرفت. تیکه ای از چادرش که افتاده بود رو دوباره به کمرش بست. مرده بهم نگاه کرد که گفتم: -حرفی هست؟ لرزون گفت: +نه نه فقط خواستم عرض خوش آمد بگم. بازم تشریف بیارید! به طرفش خم شدم و شمرده شمرده گفتم: -دلم بخواد میام، دلمم نخواد نمیام. به امثال توهم هیچ ربطی نداره...دو یو اندرستند؟ (متوجه شدی؟) سرشو تکون داد. لبخندی زدم و خوبه ای گفتم. صاف ایستادم و به طرف در خروجی رفتم. صداش به آرومی به گوشم خورد: +عصبیِ نامتعادل دست هام مشت شد و دندون هامو بهم فشردم. برگشتم تا پودرش کنم که با نریمان فیس تو فیس شدم. لباش کش اومد و لبخند ژکوندی تحویلم داد. گفت: -نریمان:بریم عزیزم؟ یهو تپش قلب گرفتم. طرز نگاهش، صدای گرم و مردونش، اون لبخند دلبرانه و تیله های مشکیش، تمام تارهای احساساتیم رو می لرزوند. رومو ازش گرفتم و گفتم: -هوف هوا چه گرم شده و با دست تند تند خودمو باد زدم. تک خنده ای کرد و گفت: -نریمان:‌جک میگی دختر؟ تازه داره زمستون شروع میشه! دهنم کج شد و گیج نگاهش کردم. گفتم: -هان؟؟ بازومو گرفت و با خنده گفت: -نریمان:هیچی، بیا بریم خودمو عقب کشیدم و هیکلش رو برانداز کردم. انگشت اشارمو به شکمش زدم و همزمان گفتم: -آقاهه، از نزدیک خیلی خیلی وحشتناکی ها هیستریک خودشو ازم دور کرد و گفت: -‌نریمان:نکن یه نگاه به انگشتم، یه نیم نگاه به شکمش، در نتیجه لبخند خبیثی روی لب هام نشست. نریمان که چشم های شیطونم رو دید هول گفت: -نریمان:اوه نه، من اصلـ... با فرو رفتن انگشتم تو عضله های شکمش، مثل دخترها جیغ کشید. ذوق زده نگاهش کردم و به کارم ادامه دادم. نریمانم مدام بالا و پایین می پرید و ازم می خواست تمومش کنم. ولی مگه میشد موقعیت به این خوبی رو بیخیال شد؟ هرگز. انگشتم رو مثل اسلحه به طرفش گرفته بودم و دنبالش می دوییدم. اونم جیغ کشان دور خودش می چرخید. چند نفر هم اونجا وایساده بودن و بهمون می خندیدن. بالاخره طاقت نیورد و عصبی داد زد: -نریمان:یا زود این بازی کثیف رو تمومش میکنی، یا... خندون و با شیطنت گفتم: -یا چییی؟؟ خیره نگاهم کرد و تو یه جهش من رو روی دوشش انداخت. با حرص گفت: -نریمان:یا به روش خودم جلوتو می گیرم! حالا نوبت جیغ کشیدن من بود. داد زدم: -پسره ی نفهم، همه دارن نگاهمون میکنن زشته...یعنی عقلت نمیکشه مکان عمومی جای این آرتیست بازیا نیست؟؟ -نریمان:همه نمی دونن که فسقل قد و بالا، تموم عقل و فکرمو ازم گرفته. یه جورایی روانیم کرده! صدای قهقه مردم رو اعصابم سوهان می کشید. تجربه نشون داده بود این پسره زبون من رو متوجه نمیشه. پس تو یه تصمیم آنی، خودمو به سختی پایین کشیدم و شونش رو محکم گاز گرفتم. آخش به هوا رفت. فریاد کشید: -نریمان:آخ آخ ول کن، جون مادرت ول کن بیشتر دندون هامو فشار کردم که یهو ولم کرد. به طرز فجیهی افتادم زمین. سریع یقه لباسش رو کنار زد و به شونش نگاه کرد. ناله وار گفت: -نریمان:نگاه کن، نگاه کن تورو خدا...ببین چه جوری شونمو سوراخ کرد!
  8. ihawni

  9. ihawni

  10. ihawni

  11. ihawni

  12. ihawni

  13. ihawni

    @Kosarbayat398
  14. میتونم بگم آدم بعضی وقتا نمیتونه آرزوی مردن کنه!

    دلش نمیاد، این یعنی به این امید داره، امید داره که یه روز خوب میاد!

    حتی یه روز...ولی آرزو میکنه جایی بره که کسی جز خودش و خداش نباشه.

    و چه آرزویی دردناک تر از آرزوی تنهایی...!

  15. ihawni

×