رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

heliya-L

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

157 Excellent😃😃😃😃

درباره heliya-L

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 23 خرداد 1300

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

607 بازدید کننده نمایه
  1. صدای یک پرواز
    فرود یک فرشته
    آغاز یک معراج
    و شروع یک زندگی
    تولدت مبارک

  2. همون قانونی که خودتون وضع کردین. تا اتمام رمان و پی دی اف شدنش جلد طراحی نمیشه.
  3. مگه اون قانون برای همه یکسان نیست؟
  4. سلام به همه ی بر و بچ نودهشتیا حاضرم شرط ببندم نصفتون نمیدونین امروز چه روزیه. این روز برای همه ی نویسنده ها ارزشمنده. 14 تیر، روز قـــــــــلم مبــــــــــــارک?️?️ تبریک تبریک تبریک به همه ی نویسنده های عزیزمون.??? برای همه ی نویسنده ها الالخصوص نویسنده های خوش ذوق و جوون نودهشتیا، آرزوی موفقیت های روز افزون و ماندگاری و صحت هر چه بیشتر قلمشون رو دارم.??️??? قلمتون مانا? قلم، زبان عقل و معرفت و احساس انسان ها و بیان کننده اندیشه و شخصیت صاحب آن است. قلم، زبان دوم انسان هاست. هویت، چیستی و قلمرو قلم بسیار گسترده تر از آن است که در بیان بگنجد.
  5. heliya-L

    *

    لطفا ابتدا قوانین مربوط به تایپ رمان رو مطالعه کنید و بعد برای ایجاد تایپک رمانتون براساس قوانین اقدام کنید.
  6. heliya-L

    همین الان داری چیکار میکنی؟

    کار خاصی نمیکنم فقط یهویی دلم گرفت. همین الان تازه یادم اومد امروز سال مادر عشقم بود.?
  7. heliya-L

    همین الان داری چیکار میکنی؟

    وای یادش بخیر این تایپکه? تو گیر و دار ذهنمم که هی میگه برو زبان بخون ولی من تنبلیم میشه.
  8. ممنون عزیزم از اینکه وقتت رو صرف رمانم کردی. شما هم لطفا تا آخر با من باشید?? جداً؟ شما اولین کسی هستی که از یکتا خوشت میاد. آخه یکتا شخصیت منفی رمانه و اکثراً ازش متنفرن. به هر حال از توجهت ممنونم چشم.
  9. دوستان پارت جدید ارسال کردم. منتظر نقد هاتون هستم.?
  10. دستش رو با لبخندی فشردم. -همچنین. به صورتش دقت کردم. شباهت چندانی به آریا نداشت. چشمای یشمی، لبها و بینی متناسب. پوست گندمی و ابروهای کمونی. دختر خوشگلی بود. نگاهم که به حلقه ی تو دستش افتاد فهمیدم ازدواج کرده. سعی کردم صمیمی و طبیعی رفتار کنم. -به نظر که خواهرشوهر خوبی میای. خندیدن. آرشیدا: بله ، مبارک زن داداشم. برای یکتا جون چرا که نه؟ راستی من تو رو توی مراسم دو شب پیش ندیدم. لبخندم کمرنگ شد. نمیخواستم به روی یکتا بیارم ولی حالا که گفت.. به یکتا نگاه کردم که دیدم اونم به آرشیدا خیره شده. خنده ای کرد: درسته، چون آیناز یه هفته ای رفته بود شهرشون و تبریز نبود وگرنه حتما میومد! با چشمای گرد نگاش کردم. من کی رفتم شهرمون که خودم خبر ندارم؟! اخمام توهم رفت و سرم رو پایین انداختم. واقعا چه دلیل منطقی ای آوردی یکتا جان! با صدای متعجب آرشیدا سرمو بالا آوردم. آرشیدا: جداً؟ اهل کجایی آیناز جون؟ لبخندی زدم: شیراز..برای درسم اومدم اینجا. خندید و با هیجان گفت: واقعا؟ وای من عاشق این شهرم. راست میگن ها شیراز دخترای خوشگلی داره. خندیدم: هرچند به پای ترکها نمیرسن. خندید: شما همکلاسی هم هستین؟ یکتا سرشو تکون داد. آرشیدا باز رو به من گفت: پس خانوم دکتری؟ لبخندی زدم: انشاالله میشم. و رو به یکتا گفتم: یکتا امروز مهمون داری. بهتره من یه روز دیگه بیام. آرشیدا: نه عزیزم، ما هم دیگه میخواستیم بریم. شما به کارتون برسین. ما؟ مگه کس دیگه ای هم بود؟ همینجور در حال تجزیه و تحلیل بودم که صدای مردونه ای رو شنیدم: بریم؟ سرم رو با تعجب بالا آوردم که با آریا رو به رو شدم. اونم نگاش به من افتاد و یه ابروش پرید بالا. بلند شدم و لبخند زدم: سلام، خوب هستین؟ سرشو تکون داد: سلام ممنون. چه عجب صدای سلام ایشونم شنیدیم. و رو به آرشیدا گفت: پاشو بریم، باید برم شرکت. آرشیدا: کارت با آقای معارف تموم شد؟ آریا سرش رو تکون داد. نگاهی به یکتا انداختم. داشت با اخم آریا رو نگاه میکرد. آریا اونروز یه پیرهن مردونه ی طوسی با شلوار مشکی پوشیده بود. کتش هم دستش بود. شیک و رسمی. یکتا: صبر کن مامان گفته ناهار درست کنن. آریا: نمیشه، شرکت زیاد کار دارم. و کلافه برای سومین بار رو کرد به آرشیدا که هنوز نشسته بود. آریا: پاشو دیگه آرشیدا. آرشیدا بلند شد و کیفش رو برداشت. رو به من با لبخند گفت: آیناز جون خوشحال شدم از دیدنت عزیزم. دوست دارم بازم ببینمت. میتونم شمارتو داشته باشم؟ منم لبخندی زدم: حتما. شمارمو دادم بهش و اونم تکی رو گوشیم زد. راستش ازش خوشم اومد. دختر خونگرم و مهربونی معلوم میشد. بعد از خداحافظی با اون دوتا، به همراه یکتا رفتیم توی اتاقش. تقریبا دو ساعتی مشغول تحقیق بودیم. راستش از اینکه یکتا رو واسه این کار انتخاب کرده بودم، راضی بودم. بر خلاف نگار و هلیا و ستاره. نمیخواستم از نامزدیش چیزی بپرسم. از طرفی هم بخاطر دروغی که به آرشیدا گفت، سردرگم بودم. یعنی از عمد بهم نگفته بود؟ ولی هرچی میگردم دلیلی واسه اینکار پیدا نمیکنم. ما که چیز مخفی ای از هم نداشتیم. بیخیال اونقدر این قضیه بزرگ و مهم نیست که بخاطرش ذهنمو مشغول کنم. آره دلیلشم همونه. با آریا گرفتار بوده. ************* سر میز مشغول ناهار خوردن بودیم. البته ستاره نزدیک دو ساعت بود که داشت تو اتاق با گوشیش حرف میزد. نگار: حالا ستاره خانوم واسه ما حرف خصوصی داره که میره تو اتاق حرف میزنه. -به تو چه خب. هلیا سرشو تکون داد: مفید و مختصر. نگار نگاه پرحرصی به من و هلیا کرد و به خوردنش ادامه داد. تقریبا یه ربع بعد ستاره رضایت داد از گوشی دل بکنه و اومد نشست. نگار با طعنه گفت: خسته نباشی. ستاره نگاهی بهمون کرد: بچه ها من باید برم شیراز. باتعجب نگاش کردیم. -چرا؟
  11. یکتا: یا شایدم آغوش تو معجزه میکنه. مگه نه نامزد عزیزم؟! اخمام رو غلیظ کردم. -دستتو بردار. لحنش تمسخر داشت: هه، چیه؟ داغ شدی؟ با همون نگاهم نگاهش کردم که دستش رو برداشت و صاف نشست. نفس عمیقی کشیدم. -آخرش هم کار خودتو کردی. دقیقا کاری رو کردی که من نمیخواستم... حرفمو قطع کرد و دستشو انداخت بالا و با بی حوصلگی گفت: شعر تحویل نده خواهشا! خودتم خوب میدونی اگه من این پیشنهادو نمیدادم، خود خانوم جون دست به کار میشد و... حرفشو قطع کردم و با عصبانیت غریدم: خفه شو و وسط حرفم نپر. روشو با اخم برگردوند. -میدونم که تو این شرایط یکی به دو کردن با یه دختربچه، احمقانه ترین کار ممکنه. و حالا مهم ترین چیز... روشو برگردوند سمتم. -حالا که این اتفاق افتاد و دیگه جای هیچ اعتراض و بحثی نیست. اما میخوام یه چیزو تو گوشات فرو کنی. الان که بِهِم محرمی دلیل نمیشه هر کاری دلت خواست بکنی! از حالا به بعد شرایط فرق میکنه. شاید..شاید.. لبامو بهم فشار دادم و دستمو به صورتم کشیدم. چقدر سخته بازگو کردن حقیقت. -کارمون به عروسی کشید. عمدا لفظ عروسیمون رو بکار نبردم. لحنم محکم شد و نگاهش کردم. داشت با تعجب نگاهم میکرد. -ولی اینو بدون، این باهم بودن موقتیه. فهمیدی؟ موقتی. چون تا یه حدی میتونم تحملت کنم و کار و مشغله م برای من توی اولویته. پس میدونی بعد از عروسی ممکنه چه اتفاقی بیفته. فهمیدی یا نه؟! دوباره چشماش گستاخ شد. پوزخندی زد: هر اتفاقیم که میخواد بیفته، بیفته. چه شاخ و شونه ای هم واسه م میکشه. منو از چی میترسونی؟ فکر کردی تحمل کردن تو خیلی کار آسونیه؟ من که عاشق و دلـ.... مزخرفاتش رو قطع کردم و از بین دندونای قفل شده ام غریدم: گمشو پایین تا لهت نکردم. و داد زدم: گمشووووو. قفسه ی سینه ش از فرط عصبانیت بالا پایین میشد. ولی میدونستم ترسیده. زیرلب گفت: فقط بلده نعره بکشه، موجی. با چشمای به خون نشسته ام نگاهش کردم که دستش رفت سمت دستگیره و پرید پایین و دوید سمت ساختمون. عصبی سرمو تکون دادم و ماشینو روشن کردم. ************ *آیناز* وارد سالن شدم. چشمم به دختری که کنار یکتا نشسته بود افتاد. اخمام توهم رفت. شیطونه میگه بزنم این دختره رو. هر دفعه که بهش زنگ میزنم میگم میخوام بیام، میگه بیا. یه کلمه نمیگه من مهمون دارم. حداقل یه روز دیگه بیام. هنوز متوجهم نشده بودن. پوفی کردم. -سلام. حرف یکتا با اون دختره قطع شد و نگام کرد. نگاه دختره هم رو من افتاد. یکتا با ناز موهاش رو پشت گوشش فرستاد: سلام آیناز، بیا بشین. سعی کردم یه لبخند زورکی بزنم. دختره با کنجکاوی سلام داد. جوابش رو دادم و کنارشون نشستم. دختره: یکتا جان این خانم خوشگلو معرفی نمیکنی؟ یکتا لبخندی زد: آرشیدا جون آیناز، دوست عزیزم. و رو به من ادامه داد:آینازجان آرشیدا، خواهر آریا نامزدم. ابروهام پرید بالا. احساس کردم لبخند دختره یه خورده کمرنگ شد. دستش رو به سمتم دراز کرد. آرشیدا: خوشبختم عزیزم.
  12. -ولی نیازی به نگرانی نیست. خودم میدونم چکار کنم. همین که تو به مامان و بابا آرامش خاطر بدی، کافیه. چند لحظه نگام کرد و از بغلم اومد بیرون. اشکش رو پاک کرد و لبخندی زد. آرشیدا: باشه آریا، منم همه ی سعیمو میکنم تا باهاش مدارا کنم. لبخند کمرنگی زدم و سرمو تکون دادم. نگاهم رو ازش گرفتم. کتم رو صاف کردم و به طرف پله ها رفتم. شام دو ساعت پیش سرو شده بود و حالا مهمونها در حال رفتن بودن. برای بدرقه نزدیک در ورودی و کنار آرشا ایستادم. امشب اولین شبی بود که میدیدم سرحال نیست. خصوصا تو چنین مراسماتی که کن فیکون به پا میکرد. و حالا هم بالاجبار اینجا برای بدرقه ایستاده بود. مهمونها یکی یکی خداحافظی میکردن و با تبریک مجدد خارج میشدن. نگاهم به سمت خانوم جون کشیده شد که لبخند به لب کنار مادر و پدر یکتا و من نشسته بود و باهاشون حرف میزد. اخمام رو کشیدم تو هم و به اولین خدمه ای که جلو چشمم بود گفتم تا یکتا رو صدا کنه. و از سالن خارج شدم. آرشا: جایی میخوای بری آریا؟ سرم رو به طرفش برگردوندم. -من خیلی خسته م و بیشتر از این نمیتونم بمونم. از طرف من از همه شون عذرخواهی و خداحافظی کن. سرش رو تکون داد و انداخت پایین. رومو برگردوندم و به سمت ماشین رفتم. آرشا: یه لحظه صبر کن آریا. ایستادم و برگشتم طرفش. بهم نزدیک شد. کمی این پا و اون پا کرد و بالاخره زبون باز کرد. آرشا: راستش..من..احساس میکنم از وقتی اومدیم ایران رابطه ی من و تو خیلی کمتر شده. پوزخندی زدم. با دیدن پوزخندم سریع گفت: ا..البته میدونم درگیریهای فکریت زیاد بود. خودم شاهد بودم. اما..نمیخوام اینو قبول کنم که تو از من سر این جریان ناراحتی. و منتظر نگام کرد. -کی همچین حرفی زده؟ اخم کرد: نیاز نیست کسی چیزی بگه. از رفتارت کاملا مشخصه. همین که تو این یه ماه یه بارم سعی نکردی باهام حرف بزنی، همه چیزو بهم فهموند. دستامو تو جیبم فرو کردم. -اشتباه میکنی. خودت که میگی درگیریهای زیادی داشتم. دیگه چه توقعی داری؟ سرشو انداخت پایین. آرشا: مطمئن باش حتی اگه منم مثل تو با اومدنمون مخالفت میکردم، خانوم جون بازم اهمیتی نمیداد. مصمم تر از این حرفها بود. استقبالی هم که مامان و بابا از پیشنهادش کردن، باعث شد تو تصمیمش مصر تر بشه. سرشو گرفت بالا و نگام کرد. آرشا: از این گذشته، خودمم دیگه از زندگی بی رنگ و یکنواختم خسته شده بودم. اون دخترها هم که تا اون موقع باهاشون بودم، دلمو زدن. میخواستم یه نفر تو زندگیم بیاد که موندگار باشه. راستش پیشنهاد خانوم جون میتونست یه فرصت باشه برام. با خودم گفتم یه بار دیدن دختری که خانوم جون معرفی کرده، ضرری نداره که. تا اینکه اومدیم و شهرزادو دیدم. یه جورایی از آروم بودنش بر خلاف شخصیت خودم، خوشم اومد. بقیه ش رو هم که میدونی. لبخند محوی روی لبهام اومد و دستم رو گذاشتم رو بازوش. -من عادت ندارم اون آرشایی که همیشه درحال جفتک انداختن بود و رو اعصاب من راه میرفت رو اینجوری ببینم. من ازت ناراحت نیستم آرشا. اگه این سفر برای من اصلا خوشایند نبود، خوبه که تو رو به خواسته ت رسوند. برات خوشحالم. شهرزاد لیاقت تو رو داره. لبخند بزرگی زد و بغلم کرد. آرشا: مخلصتم آریا، امیدوارم بتونی باهاش بسازی. با یادآوری یکتا اخمام توهم رفت. از بغلم اومد بیرون. همون لحظه صدای یکتا رو شنیدم: اوه! تا حالا بغل کردنهای برادرانه رو ندیده بودم. رو به آرشا چشمکی زد: بلدی مگه؟ آرشا: خب حتما فقط واسه تو عجیبه. و لبخندی رو به من زد و رفت. نیم نگاهی بهش انداختم و در ماشین رو باز کردم. -بیا تو ماشین. و سوار شدم. ابروشو انداخت بالا و اومد و سوار شد. یکتا: این داداشتم عین خودته. هی رنگ عوض میکنه. نه به اول مراسم که عنق شده بود و نه به حالا که لبخند ژکوند تحویل میده. لبخندی اومد گوشه ی لبش و به من نگاه کرد. با اخم به روبه رو نگاه میکردم. دستشو گذاشت رو شونم و کمی خودش رو به طرفم متمایل کرد.
  13. -نه که شما خیلی مشتاق بودین. هلیا ایشی کرد: همون بهتر، بره گمشه دیگه ریختشو نبینیم. اصلا به ما چه! هر غلطی دلش میخواد بکنه، بکنه. این که چیز جدیدی نیست. نگار: معلومه پسره خیلی اسکوله. ستاره: ولی یکتا که تو کار ازدواج نبود. سرم رو تکون دادم: اوهوم منم خیلی تعجب کردم. هلیا باحرص گفت: از بی افاشه؟ -نه مثل اینکه از دوستای خونوادگیشونه. نگار: دیدیش پسره رو؟ سرمو تکون دادم: فقط یه بار، اسمش هم آریاست. نگار با کنجکاوی گفت: چطور بود؟! با تمسخر گفتم: سلام رسوند. اخم کرد و مشتی زد تو بازوم: مسخره منظورم تیپ و قیافه شه. ناخودآگاه لبخندی زدم: به چشم برادری خوب جیگری بود. هلیا یه تای ابروشو انداخت بالا: از اون لبخند ژکوندت چشم برادریت مشخصه! اخم کردم: زهرمار. ستاره: واسه امشب دعوتت کرده یا نه؟ با مکثی جواب دادم: نه! هلیا پوزخندی زد: اینم از دوست مهربانت. اخم کردم: خب شاید یادش رفته. نگار باتعجب گفت: حتی الانم سنگشو به سینه میزنی؟ بابا دمت گرم! ستاره: این همه داری واسه ش زحمت میکشی آخرشم تو نامزدیش دعوتت نکرده. ببین، این همون یکتاست که بهت میگفتیم. همون که تا اسم یه پسر میومد چشاش برق میزد. چرا نمیخوای بفهمی؟ تو کوچیکترین ارزشی براش نداری. هلیا سرشو با تاسف تکون داد: نمیفهمه دیگه، نمیفهمه. کلافه نگاهشون کردم. -باز شروع کردینا. چرا همه چیزو بهم ربط میدین؟ نامزدی که یه صیغه بینشون خونده میشه و تمام.مهم عروسیه که... نگار حرفم رو قطع کرد: هنوز وقت عروسیشون نرسیده. صبر کن زمانش برسه اون موقع بهت ثابت میشه. اخم کردم و به فیلم نگاه کردم. حقیقتش خودمم از این کارش ناراحت شدم. نه از اینکه دعوتم نکرده. از اینکه حتی بهم نگفته بود امشب نامزدیش هست. دیروز که زنگ زده بودم به بهار خیلی اتفاقی بهم گفت فردا نامزدی یکتاست. ولی بعدش گذاشتم پای اینکه سرش شلوغه و درگیره با آریا و نتونسته خبر بده. عمدا به این سه تا نگفتم همین جوریشم میخوان منو بخورن وای به اینکه بگم خودش نگفته بهم و از زبون بهار شنیدم. با حلقه شدن دستی دور گردنم به خودم اومدم. هلیا: آنــی، ناراحت شدی؟! خودم رو تکونی دادم: نخیر. هلیا: بله قشنگه معلومه. باور کن هرچی میگیم واسه خودته فدات شم. خب زوره مگه دوست نداریم آبجیمون رو با کسی شریک شیم. مخصوصا اگه اون فرد یکتا باشه. که سه ساله دشمن خونیمونه. یه تای ابروم رو دادم بالا و نگاهش کردم. با بغض ساختگی گفت: جدی میگم خب، از کمبود محبت ما سه تا نمیدونیم خرخره ی تو رو بجوییم یا یکتا رو. بس که تموم وقتو صرف یکتا میکنی. محبت و وقت گذاشتن. این حق همه ی ما بچه هاست! چند لحظه تو همون حالت نگاهش کردم و بعد بلند خندیدم. -خلی بخدا. هلیا لبخندی زد و گفت: اثر همنشینی با توئه فدات شم. نگار که تازه از اتاق اومده بود بیرون گفت: به به به به، جفتِ همین! هلیا رو کرد طرفش: خفه شو قزمیت، جای شما هم من باید ناز بکشم؟ نگار نشست: عشقو که حتما نباید به زبون بیاری. ستاره: چه ربطی داشت؟! اما نگار اخم کرد و هوا رو چند باری بو کرد: بوی سوختنی نیست؟! یهو ستاره بلند شد: وای غذاها. و سریع رفت تو آشپزخونه. هلیا داد زد: بمیری ستاره با اون غذا دادنت. خندیدم و سرمو تکون دادم. خدایا بذارمون توی اولویت! ***************** *آریا* سرمو به طرف دیگه ای برگردوندم. کرواتمو صاف کرد و انگشتشو بین ابروهام گذاشت. آرشیدا: قربون داداشم برم که اینقدر امشب خوشتیپ شده ولی اگه اخم نکنه خوشتیپ ترم میشه. نگاهش کردم که یه لحظه برق اشک رو توی چشمای یشمیش دیدم. با بغض گفت: منو ببخش آریا. و خودش رو انداخت تو بغلم. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو دورش حلقه کردم. آروم گفتم: مگه چیکار کردی که ببخشمت؟ دماغشو کشید بالا: ببخش که نتونستم کاری کنم. هرچی سعی کردم خانوم جونو متقاعد کنم، نشد که نشد. باور کن هر دفعه که میبینم اینجوری تحت فشاری و مجبوری شرایطو تحمل کنی، غصه میخورم. موهاشو نوازش کردم: من که ازت انتظاری نداشتم عزیز من. حالا هم کار از کار گذشته وگفتن این حرفا فایده ای نداره. ولی... سرشو بالا گرفت. آرشیدا: ولی چی؟ نفس عمیقی کشیدم و نگامو از بالا به یکتا که وسط سالن ایستاده بود و با خاله و خونوادش حرف میزد و قهقهه ش بلند بود، دوختم. لبهام رو روی هم فشار دادم و به آرشیدا نگاه کردم.
×
×
  • جدید...