رفتن به مطلب

Nilay

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    357
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

603 Excellent

درباره Nilay

  • درجه
    👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

503 بازدید کننده نمایه
  1. Nilay

    ثمین دهنشو کج کرد، گفت: - من که عمدا دروغ نگفتم. اون اونطوری برداشت کرد منم دیگه نتونستم چیزی بگم. آسمان- درسته، اگه باهاش ارتباط برقرار کنی و بعدش بفهمه در اصل تو پولدار و صاحب مزون و طراح موفقی نیستی رسما پیشش آبروت می ره، ضایع می شی، خرد می شی، خلاصه خیلی بد می شه. ولش کن. هم تو کجا این کجا. رابطه هم داشته باشین که این غیر ممکنه؛ بعد از 1 هفته از چشمش می افتی. ثمین- اگه شدنی بود هم که شما با این حرفاتون نشدنیش کردین. - با دروغ نداریم. حقیقته! ثمین- باشه بابا فهمیدم. نباید دروغ می گفتم. - آفرین ثمی( مخفف ثمین)، از اشتباهات درس بگیر. آسمان- ما فقط خواستم آگاهت کنیم. ثمین- آره اونم چه آگاهی ای. آسمان- خب من دیگه برم. - کجا!؟ - با دوستم قرار دارم. - با کی؟ آسمان- سحر. - این دوست بازی های تو یه بلایی سرت میاره. سحر دختر درستی نیس عزیزم. از قیافش معلومه چیه. ثمین- با ندا هم فکرم. آسمان- گیر دادینا بهش! - به خاطر تو می گیم. آسمان- مغزم در اون حد کار می کنه که بفهمم چی بد چی خوبه. شما نگران من نباشید. - برو. اگه یه اشتباهتو ببینم قسم می خورم، به شهرستان پیش مامان و بابا می فرستم. خودت خواستی! هوفی کرد و به اتاقش رفت. - استانبول اصلا به این نیومد. چی بود چی شد!؟ ثمین- محیط باز بعضیا رو خیلی تغییر می ده. - دقیقا. - حالا اونو ولش. من نمی دونم چیکار کنم. - چیو چیکار کنی؟ - آرش رو دیگه. - آرش؟ - همون پسره دیگه. الان گفتم ها اسمشو. - ها. اگه ازش خیلی خوشت اومده باهاش قرار بذار برو حقیقتو بگو. - نمی دونم که. - بهترین کار اینه. به حرفم گوش کن. بعد از جمع کردن میز ثمین به اتاقش رفت تا خودش تنهایی فکر کنه. آسمان هم که بیرون رفت. منم هدفونمو گوشم کردم و آهنگ آرومی باز کردم. با قطع شدن آهنگ خوابم برد. ساعت 21:30 بود که از خواب بیدار شدم. به اتاق ثمین رفتم، دیدم اونم خوابیده. اما آسمان هنوز نیومده بود. نگران شدنم عادیه. اولش که آسمان خواهر منه، باید مواظبش باشم. دوما اینجا مسئولیتش به عهده منه، به من سپرده شده.بعدشم که آسمان بی پرواس، از هیچی نمی ترسه. جامعه هم که پر از خطره! گوشیمو برداشتم و شماره آسمانو گرفتم. خاموش بود. صدای باز شدن در رو که شنیدم سریع اونجا رفتم. با لحن تندی گفتم: - عه! چرا زود اومدی؟ آسمان- زود؟ - آره زوده. تا نصف شب می موندی دیگه! - باشه دفعه بعد بعد از 12 برمی گردم. کفشای خونگیشو پوشید و به سمت اتاقش رفت. به دنبالش رفتم. تن صدامو بلند تر کردم: - آسمان تا این وقت شب داشتی بیرون چه غلطی می کردی؟ - مگه چیه؟ با دوستام بیرون رفته بودم. -بیخود می کنی با دوستات تا این وقت بیرون می مونی. آسمان- من 18 سالمه هر کاری بخوام می کنم. به تو ربطی نداره. - پس به من ربطی نداره!؟ - نه. ثمین وارد اتاق شد، هپلوت گفت: - چه خبرتونه؟ چی شده؟ - هیچ. آسمان فردا به شهرستان برمی گرده. دیگه مسئولیتش به عهده ی من نیس؛ یعنی نمی تونه اینجا پیش من بمونه. آسمان- تو چی می خوای از جون من!؟ - می خوام آدم بشی. آسمان- اگه مشکلت بیرون رفتن امه باشه، دیگه خودمو حبس می کنم اینجا. بعدش نشست و شروع به گریه کردن، کرد. همیشه وقتی سعی می کنه خودشو بی گناه کنه دست به گریه می زنه؛ اما این بار نمی خورم. - گریه کن. وقتی تو شهرستان به خودت میای بیشتر گریه می کنی. آسمان- می گم از این به بعد بیرون نمی رم. - به من ربطی داره؟ نه نداره. - اشتباه کردم، ببخش. - الکی خودتو خسته نکن نظرم عوض نمی شه. زودترین بیلیط رو برات می گیرم. به طرف ثمین رفت و با تمنا گفت: - آبجی ثمین خواهش می کنم، تو چیزی بگو. من نمی تونم به شهرستان برگردم. ( قصد فرستادنشو نداشتم؛ فقط می خواستم بترسونمش) خلاصه بعد از التماس های پی در پی آسمان دلم نیومد بیشتر اذیتش کنم و الکی گفتم این بار رو می گذرم. - ولی خوب شد. ترسید یکم. آسمان که بیرون خورده بود، منو ثمین هم کوکویی که از ناهار مونده بود رو خوردیم و خوابیدم.
  2. Nilay

    با دیدن حال پسره هل شدم. -ببخشید، خیلی معذرت می خوام. ناخواسته شد. من... - عیب نداره. چیز مهمی نیس. - بذارین تمیزش کنم. - نه نه، خودم حلش می کنم. و با یه لبخند به سمت در رفت. رفتن پسره و اومدن ثمین یکی شد. ثمین- ندا چیکار کردی!؟ حواست کجاس!؟ - ناخواسته شد دیگه؛ انگار از عمد کردم. به زمین اشاره کرد و گفت: - جمع کن اینا رو. - باشه بابا. تو به کارت برس. - اگه بذاری می رسم. و سینی به دست ازم دور شد. خم و مشغول جمع کردن تیکه های بزرگ شیشه ها شدم. بعد از تموم کردن دوباره یه سینی پر برداشتم و مشغول پخش کردن شدم. یکم بعد پسره با ریخت و لباسای تمیز وارد شد. با دیدنش به سمتش رفتم. وقتی دید من بهش نزدیک می شم یکم عقب رفت و با خنده گفت: - مواظب باش دوباره خیسم نکنی. - شرمنده! خیلی معذرت می خوام. به کاغذی که با سنجاق به لباسم وصله و اسمم روش نوشته شده نگاه کرد، گفت: - عیب نداره ندا. در جوابش لبخندی گرم تحویلش دادم. بعد ازش دور شدم و به کارم ادامه دادم. حین کار متوجه نگاهای پسره شدم؛ ولی توجهی نکردم. به سمت دو نفری که تازه اومده بودن رفتم و هر کدوم یه نوشیدنی دادم. دستمو که عقب کشیدم دیدم دستبندم به دکمش گیر کرده. هردومون همزمان دستمونو به سمتش بردیم تا از هم جداشون کنیم. - اجازه بدین من باز کنم. - نه شما ول کنین. - آقا یه لحظه دستتونو بکشین. بدون توجه به حرف من دستبندو محکم کشید، همه مرواریدای کوچیک به زمین ریخته شدن. - چیکار کردین!؟ - هزینش چقدر باشه می دم. با این حرفش عصبی شدم و با لحن تندی گفتم: - همه چی رو با پول نمی شه خرید. بعضی چیزا ارزش معنوی دارن که نمی شه با پول خرید. بی تفاوت جواب داد: - خب چیکار کنیم؟ - پولدار بودن انسانیت نمیاره. انسان بودنو یاد بگیرین. اینو گفتم و از اونجا دور شدم. سریع به سمت کابین رفتم و لباسامو از کمد در آوردم. ثمین وارد شد: - چی شد؟ - مرتیکه ی بیشور، بی لیاقت! دستبندی که تو بهم هدیه داده بودی رو کند. - ولش، بازم برات درست می کنم. - برگشته می گه هزینش هر چقدر باشه می دم. پر رو! فک می کنه همه چی رو با پول می شه خرید. - ولش دیگه. - ثمین من می رم. - پس کار؟ - تو بمون، من می رم. - باشه، اصرار نمی کنم. - تو خونه می بینمت. - خدافظ. بعد خارج شدم. چون خیلی خسته بودم سوار تاکسی شدم و مستقیم به خونه رفتم. وارد خونه که شدم یه راست خودمو رو مبل پرت کردم. آسمان با شنیدن صدا ها پیشم اومد، کنارم نشست. آسمان- ثمین کجاست؟ - اون موند، من زودتر تر اومدم. - آها. - راستی تو کار پیدا کردی؟ - آره. - کجا؟ - تو خونه یه نفر آشپزی می کنم. - فقط برا به نفر؟ - آره. - پولش چطوره؟ - خوبه. ماهانه 5 میلیون. - عالیه. بالاخره تونستی کار خوبی پیدا کنی. - همم. من برم لباسامو عوض کنم. از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم. یه شلوار ورزشی مشکی، تی شرت سفید راحتی پوشیدم و بعد از بستن موهام یه آشپزخونه رفتم. مواد لازم رو روی میز گذاشتم و مشغول درست کردن کوکوی سبزی شدم. میزو چیده بودم که ثمین اومد. یه تبسم خاصی رو صورتش بود. - چیه؟ شنگولی؟ ثمین- نمی دونین که چی شد! منو آسمان همزمان گفتیم: چی شد!؟ ثمین- بذارین اول لباسامو عوض کنم بیام بگم. و به اتاقش رفت. آسمان- ثمین کلاسیک. مطمئنم که چیز مهمی نشده. من و آسمان سر میز نشستیم. ثمین هم چند دقیقه بعد اومد. - خب بگو ببینیم چی شده؟ ثمین- بذارین خودمو سیر کنم بعد. خیلی گرسنمه! - ثمین! ثمین- باشه باشه. می گم. آسمان- بگو. ثمین- من داشتم از ساختمان خارج می شدم، همون موقع یه پسر خوش تیپ و خوش هیکل هم می خواست وارد بشه. حواس پسره تو گوشیش بود، متوجه من نشد. با اومدنش شیشه که به عقب؛ یعنی به سمت من اومد و به صورتم خورد. بعدش که من کنار رفتم، این سرشو که بلند کرد و منو دید به معذرت خواهی کردن شروع کرد. بعدش یه نگاه از سر تا پا بهم انداخت و گفت: از تیپ تون معلومه که طراح هستید. منم گفتم: بله. بعدش گفت حتما مزون موفقی دارین و فلان. منم حرفاشو تایید کردم. - یعنی دروغ گفتی. ثمین- نه دروغ نگفتم. فقط حرفای اونو تایید کردم. - همون دروغ گفتن می شه. آسمان- بعدش چی شد؟ ثمین- گوشیش زنگ خورد و مجبور شد بره. موقع رفتن هم کارتشو داد، گفت: اگه تماس بگیرین خوشحال می شم. آسمان- همین!؟ ثمین- پسره از پولداراس. آسمان- عه! کیه؟ اسمش چیه؟ - هه! اسم پول که اومد موضوع برا آسمان جذاب شد. ثمین- آرش نهادی. آسمان گوشیشو برداشت و اسم پسره رو سرچ کرد. آسمان- وای ثمین! از دستش نده ها! مثل کنه بهش بچسب. - اون الان تو رو صاحب مزون و طراح موفقی می دونه؟ ثمین- آره. - آره آره، بچسب بهش. بعدش دروغات آشکار بشه، خرد بشی...
  3. Nilay

    گزینه انتخاب فایل و اسناد نیست ، مشکل اینه.
  4. Nilay

    عکسی که میخوام بزازم تو گوگل نیس. از یه کانال سیو کردم.
  5. Nilay

    سلام. من اصلا نمی تونم عکس بفرستم. قبلا هم گفته بودم اما مشکل حل نشده.
  6. Nilay

    بعد از یه دور کوتاه به خونه برگشتیم. آریا قبل از ما برگشته بود. خوبه که این دفعه تنهایی راه خونه رو پیدا کرده. تو اتاق با مهسا نشسته بودیم به عکسای هم دیگه نگا می کردیم که زن عمو اومد و تو چیدن سفره ازمون کمک خواست. گوشی ها رو کنار گذاشتیم، پایین رفتیم. بعد از چیدن سفره بقیه هم اومدن و سر میز نشستن. بابا نگاهی به فذا های انداخت، گفت: - به به! عمه- غذای های مورد علاقه اتو درست کردیم. بابا- خیلی وقته همچین سفره ای ندیدم! مامان یه لبخند زورکی زد و گفت: - عزیزم جوری می گی که انگار اصلا بهت غذا نمی دادیم! بابا- خب عزیزم به خاطر رژیم غذایی تو اینطور غذا ها زیاد نمی خوردیم. عمه خندید، گفت: - مصطفی جان ما رژیم غذایی نداریم؛ سیرت می کنیم. مامان با لحنی طعنه آمیز؛ اما باز با لبخند گفت: - بهتره داشته باشین، احتیاج دارین! تا عمه خواست دهنشو باز کنه و جواب بده که این بار بابا بزرگ مانع حرف زدنش شد، سرفه ای کرد، گفت: - غذا ها سرد می شه. با این حرف بابا بزرگ همه مشغول خوردن شدن. موقع غذا خوردن سعی می کردم تا نگاه کردن به امیر، توجهش رو جلب کنم؛ اما انگار نه انگار! سر فقط پایین بود. روبرو نشسته بودیم؛ اما حتی یه نگاه کوتاه و گذرا هم بهم ننداخت. بعد از تموم کردن سفره رو جمع کردیم و به اتاق رفتیم. عکسا که تموم شدن درمورد هم دیگه حرف زیم. راستش کمی شبیه همیم. اونم عاشق آهنگ خوندنه، منم. هر دومون گدرش و تفریح تو طبیعت، حیوونای پشمی و کوچیک مثل خرگوش، سنجاب، سگ، گریه و... رو دوست داریم. به یادگیری و تجربه های جدید باز هستیم. از مهسا خوشم اومد. به نظرم دوست خوبی برا هم می شیم. ساعت 19:40 بود که پایین رفتیم تا امین رو پیدا کنیم. به حیاط پشتی که رفتیم، دیدیم با آریا نشستن دارن صحبت می کنن؛ البته در حال خندیدن هستن. می بینم حال آریا جاشه. مهسا- برا چی قهقه می کشین؟ امین- هیچ. شما چرا اومدین؟ مهسا- مگه دیروز نگفتیم به ساحل می ریم؟ امین- آها. مهسا- آها، خب حاضر بشین دیگه. امین- به نظر من به جنگل بریم بیشتر خوش می گذره. مهسا- یکم بعد جنگل تاریک می شه. امین- اینجاش خوبه دیگه. آریا- نکنه از تاریکی می ترسی؟ مهسا ابرو هاشو به هم نزدیک کرد و رو به آریا گفت: - کی می ترسه؟ من!؟ آریا- آره تو. مهسا- کلمه ترس تو کتاب من نیس عزیزم. آریا- اوه اوه اوه! چه حرف بزرگی. امین- پس به جنگل می ریم دیگه. مهسا- می ریم. امین- تو چی ساینا؟ نمی ترسی که؟ - نه بابا. من طبیعت دوستم. از چی یاید بترسم!؟ امین- خوبه. بعد رفتیم به بقیه گفتیم که به جنگل می ریم. اولش راضی نشدن؛ مخصاصا مامان. اما در جلوی اصرارای زیاد منو مهسا نتونستن مقاوت کنن و رضایت دادن. بعد از اومدن صدف و امیر سوار جیپ عمو شدیم و به سمت جنگل راه افتادیم. تقریبا نیم ساعت بعد رسیدیم. همه جا تاریکه تاریک بود. هرکی چراغ گوشی خودشو روشن کرد. مهسا- مثلا الان اینجا چیکار می تونیم بکنیم؟ صدف- راست می گه. تو ساحل می شه قدم زد، همه جا روشنه؛ اما اینجا... امین- بیکار که نمی شینیم. یه مسابقه کوچیک داریم. من، مهسا و صدف هم زمان با هم گفتم: چه مسابقه ای!؟ امین- تو جنگل 5 تا اشیا قایم شده. کدوم گروه اول اونا رو پیدا کنه و اینجا برگرده، برنده هس. - منظور از گروه؟ امین- من، امیر و آریا یه گروه، شما سه تا هم یه گروه. - عه! به نظرتون نا عدالتی نیس؟ آریا- نه. صدف- قبول نیس. آریا- من گفتم که اینا می ترسن. مهسا- کسی نمی ترسه. قبوله! صدف- مهسا این وقت شب تو جنگل چیزی جلمون میاد بعدش... مهسا- هیچی نمی شه. با شنیدن صدای زوزه های گرگا چشام اندازه قابلمه گرد و بزرگ شد. - نه من نمی تونم. امین با خنده، رو به من گفت: - تو که می گفتی طبیعت دوستی. چی شد؟ - زوزه های گرگا رو نشنیدی؟ جونمو از خیابون که پیدا نکردم. صدف- یه دختر، یه پسر جدا بشیم. 3 گروه می شه. آریا- اون موقع که نمی چسبه. امین سرشو به معنی موافقت تکون داد. منم که چیزی تو ذهنم جرقه کرد، سریع موافق بودنمو نشون دادم. - آره آره. این طوری خوب می شه. مهسا- یه لحظه، حالا هر کی برنده شد جایزشون چیه؟ امین- ما که می گفتیم یه زور بزنده ها هرچی گفتن بازنده ها انجام می دن. اما الان زیاد نمی چسبه. - هزینه یه روز. یه روز بیرون می ریم. غذا می خوریم، می گردیم، هزینه اشو هم بازنده ها می دن. صدف- فکر خوبیه. به شهرستان می ریم. همه موافقت کردن. و حالا موند گروه ها.
  7. Nilay

    هدفونم رو از کیفم درآوردم و بعد از باز کردن آهنگ، شروع کردم. حین آشپزی جای بعضی چیزا مثل نمک، فلفل و قاشق ها رو عوض کردم. عوض کردم؛ چون تو جای مناسبی نبود. تقریبا بعد از 1 ساعت نیم تموم کردم و دلمه ها رو تو فر گذاشتم تا سرد نشن. تو منو سس نوشته نشده بود؛ ولی من درستش کردم؛ چون با این سس مخصوص خوش مزه تر می شه. آخر سر هم آشپزخونه رو جمع و جور کردم. یه نوت هم نوشتم [سس توی یخچال هس. نوش جان.]، و بعد از اینکه روی یخچال چسبوندم، خارج شدم. * فرید: ساعت 14:40 از شرکت خارج شدم و به سمت خونه حرکت کردم. خونه که رسیدم بعد از دوش گرفتن یه راست به آشپزخونه رفتم. روی یخچال یه نوتی دیدم. بعد از خوندن مچالش کردم و به سطل انداختم. متوجه تغییر جاهای بعضی چیزا شدم. چیزا رو مثل قبل کردم و به اقبال زنگ زدم. اقبال- بفرمایین آقا فرید. - اقبال خانم آشپز جدید رو اخراج کنین. اقبال- باشه، حلش می کنم. بعد از قطع کردن دلمه ها رو از فر برداشتم، رو میز گذاشتم. سس رو هم برداشتم و روش ریختم. راستش خوش مزس. خیلی بهتر از دست پخت آشپزای قبلی هس. اما خوشم نمیاد کسی تو خونه جای اشیا رو عوض کنه. بعد تموم کردن غذا به اتاقم رفتم، مشغول برسی بعضی پرونده ها شدم. مثل همیشه بعد از برسی، پایین رفتم و یه آهنگ کلاسیک قدیمی باز کردم. ساعت 21:15 بود که دو تا دلمه ای رو که مونده بود خوردم، بالا رفتم و خوابیدم. *** ساعت 07:00 با صدای آلارم از خوب بیدار شدم، لباسامو پوشیدم، از خونه خارج شدم و به شرکت رفتم. وارد اتاقم که شدم یکم بعد آرش(دوست صمیمیم، از شریکای شرکت) و به دنبالش اقبال، اومدن. آرش بعد از سلام دادن رو یکی از صندلی ها نشست. اقبال- آقا فرید به دعوت امروز میاین؟ - مگه همون ساعت جلسه نداریم؟ اقبال- اون جلسه کنسل شد. گفتن زمان برگزاریش رو اطلاع می دن. -خب پس میام. اقبال- باشه. - اقبال خانم آشپز رو اخراج کردین؟ اقبال- نه، الان می رم بگم که نیاد. - پس نگین. فقط بهش بگین که نوت ننویسه و جای اشیا رو عوض نکنه. اقبال- چشم حتما تذکر می دم. - ممنون. آرش- تو هم گیر دادش به این آشپزا ها. - دست پختشون رو نمی پسندم. -اون همه آشپز اومدن و تو حتی دست پخت یکشونو هم نپسندیدی. واقعا که! - نه، مال این یکی خوبه؛ یعنی خداقل دلمه هاش عالی بود. فقط کارای اضافی انجام می ده. آرش- چی؟ - نوت می نویسه، جاهای نمک، فلفل رو عوض کرده بود. می دونی من حساسم. - زیاد گیر نده. - چشم آقا آرش. از سر جاش بلند شد، گفت: - خب من برم به کارام برسم. بعد می رم خونه لباسامو عوض کنم. تو پارتی می بینمت. - فعلا. آرش که رفت منم با کارام مشغول شدم. ساعت 1:30 از شرکت خارج شدم، به خونه رفتم تا بعد از خوردن ناهار به دعوت برم. وارد آشپزخونه که شدم دوباره با نت ها روبرو شدم. یکی روی میز [جای اشیا این طوری بهتره.]، یکی روی فر [یه سس دیگه ای درست کردم اسپاگتی با اون خوش مزه تره. نوش جان. ]. فک کنم اقبال خانم چیزی بهش نگفته. مثل دیروز اینا رو هم مچاله کردم، تو سطل انداختم. بعد از خوردن غذا و عوض کردن لباسام، از خونه خارج شدم. سوار ماشین و به سمت آدرسی که اقبال فرستاده بود، حرکت کردم. *** ندا: به اصرار ثمین برا گارسونی به یه مهمونی رفتیم. بد از پوشیدن لباسای گارسنی هر کدوم مون یه سینی پر از نوشیدنی برداشتیم و مشغول پخش کردن شدیم. حواسم تو صاف کردن لباسم بود که با یکی برخورد کردم. سرمو که بلند کردم، دیدم تموم نوشیدنی هایی که تو دستم بود روش ریخته شدن و طرف خیسه خیسه.
  8. Nilay

    به زور منو از دوچرخه جدا کردن و گذاشتنش تو خونه. بعد به سمت میدان روستا راه افتادم. آریا بهم نزدیک شد، طوری که فقط من بشنوم، گفت: - ساینا، ازش درمورد اون دختری که دیروز دیدیم بپرس. - آخه چی بپرسم؟ - بپرس ببین کیه. دختره اینا رو می شناخت. هوفی کرد و بعد از مکث کوتاهی گفتم: - مهسا، دیروز ما وقتی می گشتیم یه دختری رو دیدیم، تا دم خونه باهمون اومد. فک کنم می شناختون. مهسا- اینجا جای کوچیکیه، تقریبا همه همه رو می شناسن. - فک کنم گفت اسمم صدف. مهسا- آره، دوست خانوادگیمون هستن. - آها. به سمت آریا برگشتم، سرم و دستمو به معنی دیگه چی، تکون دادم. دستاشو به معنی نمیدونم باز کرد. مهسا- باهاشون خیلی رفت و آمد داریم. مخصوصا منو صدف باهم خیلی صمیمی هستیم. شب اگه بریم ساحل اونم میاد. - هممم. بعد از چند دقیقه به میدان رسیدیم. اصلا شبیه روستایی که تو فیلما می دیدیم، نیست. تقریبا هر چی تو شهر هس اینجا هم هس. مهسا- اینجا از همه جا برا گردش و تفریح میان، درآمد حاصل از اونارو هم برای زیبا سازی روستا استفاده کردن. - یعنی اینجا یه روستای توریستی هس. مهسا- آره. روبه آریا گفتم: - اونقدرا هم که تو فکر می کردی بد نیست. آریا- نایت لایف( nightlife) هم داریم؟ مهسا- نه. آریا- خب پس مناسب من نیس. - بر عکس! به جای اینکه شب بگردی و تا صبح بیدار بمونی، شبا می خوابی، سیستم بدنت هم به هم نمی خوره. آریا- من که سالمم. - نه اصلا هم. مغزت کند کار می کنه. اینم به خاطر شب بیدارموندت هس. آریا- خانم دکتر حرف زد. - برا تشخیص این لازم نیس دکتر باشم. آریا- حرف اضافی( تیکه کلام آریا). - منو باش، دارم به تخته روش سالمی، سرحالی رو توضیح می دم. آریا- تو روشاتو برا خودت نگه دار. - یعنی... مهسا سرفه ای کرد، گفت: - اگه جر و بحثای خواهر برادری تون تموم شده، بریم؟ - آره، آره. مهسا- از بس که طرز فکرتون متفاوته زود درگیر بحث می شین. آریا با لحن مسخره ای گفت: - عه! جدی!؟ چطور فهمیدی؟ مهسا چشاشو چرخوند، گفت: - هر هر هر. چه خنده دار! آریا- چشاتو که می چرخونی زشت می شی! نکن! در حالی که آریا داشت از جلوی مهسا رد می شد و به جلوش نگاه نمی کرد، مهسا پاشو جلوش دراز کرد و آریا... معلومه دیگه. مثل همیشه که همه جا دیده می شه( تیکه کلامم) آریا زمین خورد. مهسا نیش خندی زد و با عشوه گفت: - الان چی؟ خوشگل شدم؟ پسرک! دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا جلوی خندمو بگیرم. مهسا- ساینا بیا بریم. در حالی که آریا مشغول تمیز کردن لباساش بود، منو مهسا از اونجا دور شدیم.
  9. Nilay

    ندا: بی توجه به صدای آلارم پتو رو روی سرم کشیدم و چشامو بستم. در همون حال صدای آلارم قطع شد و یکی پتو رو برداشت. چشامو باز کردم و دیدم ثمین( دوست صمیمی، هم خونه) هس. ثمین- ندا پاشو دیگه. مگه تو کلاس نداری؟ با شنیدن کلمه کلاس از روی تخت پایین پریدم. به ساعت نگاهی انداختم، ساعت 9:30 هس. نیم ساعت دیگه کلاس شروع می شه. اگه دوباره دیر کنم حتما از کلاس بیرونم می اندازه. یا عجله به سمت آشپزخونه رفتم تا یه تیکه نان بخورم، بعد برم. نه تنها صبونه حاضر نیس بلکه نان هم نداریم تا من یه تیکه نان خشک تو دهنم بندازم، برم. - ثمین چرا صبونه حاضر نکردی؟ ثمین- منتظر تو بودم. رفتم جلدش ایستادم و با لحن تندی گفتم: - آره دیگه همه ی کارا به عهده ندا هس. تو این خونه تو و آسمان( خواهرم) از سر یه کاری بگیرین می میرین دیگه. ثمین در حالی که مشغول دوختن کمر لباسی بود، گفت: - ندا جونم، آشپز تویی؛ پس تو باید صبونه، ناهار و شام رو حاضر کنی. ببین من می گم بیا لباس بدوز؟ هر کی به کار خودش دیگه! - واای! ثمین ما همخونه هستیم. چه ربطی داره. فردا تو ازدواج کردی من غذاتونو می پزم؟ ثمین- عه! چه پیشنهاد خوبی. - آخرش دیوونه می شم من! دیوونه! ثمین- خانم دیوونه به کلاست دیر می کنی ها. یاد کلاس افتادم و به سمت سرویس بهداشتی دویدم. بعد از شستن دست و صورتم به اتاقم رفتم، لباسامو پوشیدم، کیفمو برداشتم و بی حرف از خونه خارج شدم. اگه با اوتوبوس برم حتما دیر می کنم، شاید اگه سوار تاکسی بشم شانسی داشته باشم. یه تاکسی گرفتم و سوار شدم. آدرسو گفتم، راه افتادیم. بعد از 10 دقیقه رسیدیم. کرایه رو دادم و به سمت ساختمان دویدم. نفس نفس در کلاس رو باز کردم. سرمو که بلند کردم با سرآشپز روبرو شدم. یه لبخند زورکی زدم و سلامی دادم. سرآشپز عصبی و با لحن خیلی خیلی تندی، گفت: - این چندمین باره؟ هی تمرکز کلاس رو بهم می زنی! - دیگه تکرار نمی شه. تن صداشو بلند تر کرد: - بیرون. - ولی... سرآشپز- دیگه نمی خوام تو رو تو کلاسم ببینم. به در اشاره کرد و ادامه داد: - بیرون. سعی کردم خودمو کنترل کنم؛ ولی این دیگه خیلی اضافه بود. - اصلا تو بخوای هم من به کلاس تو نمیام. فک کردی چی هستی؟ کتابو می گیری دستت می گی آشپزم، غذاهاتم که از زهرمار بدتره، اخلاقت هم که گند! رنگ چهره سرآشپز به شدت تغییر کرد؛ از سفید به قرمز تبدیل شد. منم دیگه چیری نگفتم و از کلاس خارج شدم. در رو هم از پشت سرم محکم بستم. جلوی ساختمان ایستاده بودم و فکر می کردم که از کجا یه کلاس آشپزی کم هزینه می تونم پیدا کنم. متوجه شدم که یکی داره صدام می کنه. برگشتم، دیدم آقای سینا( صاحب ساختمان، سر آشپز) داره به سمتم میاد. - سلام آقا سینا. - سلام ندا. خوبی؟ - ممنون، شما؟ - خوبم، خوبم. برات یه خبر خوبی دارم. - چه خبری؟ - تو بازم دنبال کار هستی؟ -آره. - برات یه کاری دارم. آشپزی تو خونه یه مرد بسیار پولدار. - ولی می دونین که من می خوام اطرافم کسایی باشن که بتونم ازشون چیزی یاد بگیرم، دنبال همچین کاری هستم. - اینم می دونم که می خوای رستوران خودتو باز کنی و دستمزد این کار هم خیلی خوبه. به نظر من بهتره از دستش ندی. یه مدت اینجا کار کن، بعد که پول کافی بدستت اومد استعفا می دی. بعد از مکث کوتاهی جواب دادم: - باشه، آدرسو بدین. آقا سینا کاغذی که توی دستش بود رو بهم داد. بعد از چند توصیه، آرزوی شانس کرد و رفت. منم سوار تاکسی شدم و به محل کار رفتم. تقریبا یه رب بعد رسیدم. مسیرش یکم دوره؛ ولی خب چیکار می شه کرد. زنگ خونه رو زدم. در رو یه خانم میان سال باز کرد. - بفرمایین؟ - برا کار آشپزی اومدم، آقا سینا فرستادن. - آها، بفرمایین داخل. وارد خونه شدم، همراه با اون خانم به آشپزخونه رفتیم. - شما ندیمه خانم هستین؟ - ندا، اسمم ندا هس. - ولی اینجا ندیمه نوشته شده. - آره، تو شناسنامه اونطوریه؛ ولی بهم ندا می گن. - من ترجیح می دم اسم رسمی تونو بگم. - خب حالا هر جور راحتین. به کاغذای توی دستش نگاه کرد، ادامه داد: - داشتم می گفتم، من اقبال هستم. منشی آقا فردید. کارای استخدام کارکنان خونه به عهده منه؛ یعنی شما ایشونو نخواهید دید. اگه کارای داشتین با من ارتباط برقرار می کنین. - باشه. - شمارم به بهتون فرستاده شده. گوشیمو از کیفم در آوردم و دیدم پیام اومده. اقبال خانم- یه هفته برا امتحان کار می کنین؛ اگه از کارتون ممنون باشیم ادامه می دین. ماهانه 3 میلیون می گیرین. منوی هفتگی روی میز هس، بر اساس اون غذا می پزین و سعی کنید تا ساعت 2 کارتونو تموم کنید و برید. از همین الان هم شروع می کنین. - باشه. - خب اگه سوالی ندارین من برم. - نه، هیچ سوالی ندارم. - پس خدافظ. سرمو به معنی خدافظ تکون دادم. بعد از رفتن اقبال خانم، من موندم و یه آشپزخونه یه بزرگ. منو رو از روی میز برداشتم. غذای امروز دلمه هس. به ساعت نگاهی انداختم، 12:40 هس. بهتره زودتر دست به کار بشم تا، تا ساعت 14:00 تموم کنم.
  10. الگوریتم آشپزی
  11. Nilay

    نام رمان: الگوریتم آشپزی نویسنده: نیلای/Nilay ژانر: طنز، عاشقانه زمان پارت گذاری: نامشخص هدف: تقویت نویسندگی صفحه نقد این رمان خلاصه: ندا رویای تبدیل شدن به یه آشپز حرفه ای رو داره و همزمان سعی می کنه غذاهای فرانسوی هم یاد بگیره و آرزو داره که رستوران خودش رو باز کنه. برای تامین کردن هزینه های دانشگاه مجبوره کار کنه. در همین حال بهش پیشنهادی داده می شه که باعث می شه زندگیش کمی دگرگون بشه؛ پیشنهاد کار تو خونه فرید مهتشمی به عنوان یک آشپز. فرید یه فرد موفق تو کسب‌و‌کار هس و قوانین سرسخت شرکت رو تو خانه هم اجرا می‌کنه؛ مثلاً قبل از اومدن فرید به خونه، باید غذاش آماده باشه، برای‌ همین هیچ‌کدوم از آشپزا نمی‌تونن مدت زیادی، به‌دلیل دقیق‌بودن فرید، اونجا کار کنن. قبول این پیشنهاد باعث می‌شه اتفاقاتی جالب و عاشقانه بین این دو شکل بگیره. اتفاقاتی که در آغاز با جنگ و جدل بین این دو شروع؛ اما به عشق ختم می‌شه. اما عشق خیلی یپیچیده‌ تر از پختن غذاهای ملل و پروژه‌های میلیونی است... (برگرفته از یک فیلم، با تغییر)
  12. Nilay

    الگوریتم آشپزی مرسی واسه پیشنهاد عالیت. ? خیلی ممنون. ??
  13. Nilay

    آره اونم خوبه. مرسی واسه پیشنهاد های خوبیت. ??
  14. Nilay

    دو خط موازی جالب و متفاوته.
  15. Nilay

    *** با صدای خروس از خواب بیدار شدم. بعد از خمیازه ای کوتاه متوجه شدم که مهسا و سنا تو اتاق نیستن. از روی میزی که کنارم بود گوشیمو برداشتم، به ساعت نگاه کردم. هندز ساعت 09:15 است. عجیبه که تونستم این ساعت بیدار شم. بلند شدم و به سمت چمدونم رفتم. یه تی شرت سفید ساده، روپوش مشکی، شلوار کمی گشاد و کوتاه آبی و یه شال مشکی برداشتم. بعد از شستن دست و صورتم و جمع کردن موهام، لباسامو پوشیدم و از اتاق خارج شدم. موقع پایین رفتن از پله ها داشتم روپوشمو صاف می کردم، سرمو که بلند کردم دیدم امیر تنها تو سالن نشسته و با گوشیش ور میره. - صبح بخیر. بی تفاوت و بدون هیچ حرکتی، جواب داد: - صبح بخیر. حتی بهم نگاه هم نکرد. - بیقه کجان؟ - حیاط. منم دیگه چیزی نگفتم و به حیاط رفتم. بعد صبح بخیر گفتن کنار آریا نشستم. آخرین باری که باهم خانوادگی صبونه خوردیم یادم نمیاد. بابا همیشه ساعت 8 میره شرکت؛ اشتباه شد، باید بگم می رفت. مامان درست ساعت 10 صبونه می خورد؛ مطابق به رژیم غذاییش. آریا معمولا دور و بر 12 از خواب بیدار می شد، بعد هم می رفت بیرون. منم که صبح کلاس داشتم، موقع هایی که نداشتم ساعت 11 اینا بیدار می شدم و تنها صبونه می خوردم. خلاصه برام خوشاینده که تو صبونه همگی باهمیم. بعد از صبونه مامان بزرگ ما رو به حیاط پشتی برد. حیاط پشتی از خونه هم بزرگتره. پر از درخت و گل های رنگارنگ هس. میز و صندلی ها هم از چوب ساخته شده. حتی یه تاب دو نفره هم هس. به دنبال ما عمه، زن عمو و مهسا هم اومدن. بابا- اینجا خیلی تغییر کرده. عمه- خب 25 ساله که نیستی، تنها چیزی که عوض شده اینجا نیس. مامان- شما هم تو هر بحثی این 25 سالو میارین. نه یعنی کسی ندونه فک می کنه تو زندان فلان بود، آزاد شده برگشته. عمه با کنایه گفت: - معلومه که همچین چیزی بوده. مامان پوزخندی زد، گفت: - داداشتون نخواسته شما رو ببینه، من چیکار می تونم بکنم!؟ لحن و طرز گفتن عمه عوض شد: - شایدم خواسته؛ ولی نتونسته. زن هر کی... بابا به قصد تموم کردن بحث، نذاشت عمه جمله اشو تمون کنه: - مریم، اون دوچرخه ی من مونده؟ عمه سرشو به سمت بابا برگردوند، عصبی گفت: - چطور!؟ بابا- بیار، می خوام ببینم. زن عمو- مصطفی دلت برا دوچرخت تنگ شده؟ بابا- اگه سالمه می خوام یه دور بزنم. - اگه سالم هم باشه تو الان اگه سوارش بشی از دوچرخه چیزی باقی نمونه. - حالا بیارینش، منم می خوام سوار بشم. مامان- یه این کم بود که تو دوچرخه سواری کنی. - هوف! مامان ضد حال نباش. عمه رو به من گفت: - عزیزم اون دوچرخه خرابه، همه حاش زنگ زده. - چه بد. منم فک کردم وقتی با مهسا بیرون می ریم سوارش می شم. زن عمو- اگه خیلی می خوای دوچرخه امیر رو بردارین. با شوق گفتم: - واقعا؟ زن عمو با لبخند جواب داد: - آره عزیزم، تو انباری هس. - خب مهسا بیا بریم دیگه. مهسا- برم لباسامو عوض کنم بیام. مامان- کجا؟ - میریم بگردیم. آریا- تنها نرین، منم با شما بیام. مامان چشاشو درشت کرد، گفت: - هر دوتون با هم برین من اینجا چیکار کنم؟ آریا- بابا هس دیگه. بابا- نه من نیستم. منم با عموتون به مزرعه میرم. - مامان جون تنها که نیستی. مامان بزرگ اینا هستن دیگه. مامان چیزی نگفت و نگاهشو ازم گرفت. چند دقیقه بعد مهسا اومد. دوچرخه رو از انباری برداشتیم و از خونه خارج شدیم. مهسا- تا حالا دوچرخه سواری کردی؟ - نه، خب سوار می شم یاد می گیرم دیگه. پای راستمو روی پدال گذاشتم و سوار شدم. اولین پدالو که زدم اعتدالمو از دست دادم و جیغ زدم. کم مونده بود زمین بیفتم که آریا گرفت. مهسا زد زیر خنده: - ای وای! دهنمو کج کردم و گفتم: - برا چی می خندی!؟ خب دفعه اولمه. با خنده ادامه داد: - به جیغ...به جیغ زدنت. آریا- می افتی زمین دست و پاتو می شکونی. - اولین بار هوس کاری رو کردم، بزار انجام بدم دیگه. آریا- پس ولت کنم دیگه. - نه، نه، نه. آریا- خب بیا پایین. هوفی کردم، پایین اومدم.
×