رفتن به مطلب

samanehaminian69

مدیریت
  • تعداد ارسال ها

    2,814
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    16

آخرین بار برد samanehaminian69 در 14 اسفند

samanehaminian69 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

8,263 Excellent😃😃😃😃

درباره samanehaminian69

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,553 بازدید کننده نمایه
  1. آره عزیزم .توصیفات خوب بود قربونت
  2. samanehaminian69

    پارت بیست سوم با شنیدن صدای مجدد دارمان ، از اینه دل کندم و به سمت در اتاق رفتم . وارد راه روی اتاق ها شدم و به سمت سالن راه افتادم . دارمان پشت به من ، مقابل دوستش نشسته بود و در حال صحبت از کار خود بود . وارد سالن شدم و آرام سلام کردم . سرش بالا آمد و نگاهش به روی صورتم قفل شد . لبخند زنان جواب داد و رو به دارمان گفت _: چقدر شبیه هم شدید . برادرم از روی مبل بلند شد و گفت _: خوب، خواهر و برادریم دیگه ... نگاهم به روی برادرم ثابت ماند . قدی متوسط اندامی درشت با اندکی شکم ، و صورتی کاملا مردانه ،اما از نظر من زیبایی داشت .چشمان برادرم بر خلاف من که عسلی بسیار روشن بود ، مشکی و همین طور ریز تر نشان داده می شد .چرا که من مژه های بلند و مشکی رنگی داشتم که دارمان نداشت .لب های من باریک و کوچک ، اما لب های دارمان برجسته و بزرگ بود . بینی من کوچک و سربالا .اما بینی دارمان کوچک کوفته ای بود .قد هم که من با وجود یک مترو شصت و هفت ، تا گردن برادرم بودم.در دل گفتم _:از چه نظر گفت ما شبیه هم هستیم ؟ دارمان چشمانش را ریز کرد و گفت _: اومده بودی دنبال جواب سوالت عزیزم. از فکر بیرون آمدم و سریع گفتم‌. _: آره داداش جون . دارمان نگاهی به تیران کرد و پرسید _: ایشون یکی از دوستای دوران دبیرستان منن.بعد از چند سال دوباره برگشتند ایران . لبخندی کوچک زدم و با نهایت ادبی که سعی در تلاشش داشتم ، گفتم _: خوش بختم . ابروهایش را کمانی کرد و با لبخندی که به نظرم پوزخند بود ، گفت _: بله ، ممنون. در صورتش نگاه کردم و کمی اخم کردم . _: می شه اگر جواب سوال من رو میدونید بگید . دارمان جلو آمد و دستش را دور بازویم انداخت ، گفت _: بیا عزیزم . از اینجا که نمی تونه توضیح بده . همراه برادرم هم قدم شدم و به روی مبل کناریش نشستم .بین دو مبل یک میز عسلی قرار داشت که کتابم همراه یک کاغذ خوردکار به رویش گذاشته شده بود . دارمان رو به تیران شد و گفت _: تا تو برای این خواهر کوچولوی من توضیح بدی ، من برات یه شربتی چیزی آماده کنم . تیران : نمی خواد دارمان .زحمت نکش. دارمان به سمت آشپزخانه که درست مقابلمان بود ، رفت و در بین راه گفت _: تو شروع کن که الان خانومم میاد ، باید بریم . سرم را بلند کردم و پرسیدم _: آخ جون ، بهاره داره میاد ؟ _: آره عزیزم . اما کار داریم باید بریم . شانه ها و لب پایینم را بالا بردم ،گفتم _: خوب پس شب بیایید اینجا . من دلم برای رادین تنگ شده . دارمان : پس خوشحال باش ، چون قراره پیش تو بمونه تا برگردیم . بی اختیار دستانم را بر هم کوبیدم و با ذوق گفتم _: عمه به قربون اون لپای آلوچه ایش بره . تیران نگاهش را به روی صورتم انداخت و با خنده گفت _: تا برگردیم، گمون نکنم چیزی ازش بمونه . با تمسخر کلامش کمی لبخندم را جمع کردم و گفتم _: به سلامتی شما هم میایید؟ دارمان از آشپزخانه به اخطار گفت _: دیناز ! گلویی صاف کردم و با تغییر لحنم گفتم _: چیزه.... تیران : پنیره.... در چشمانش نگاه کردم و با لبخندی مصنوعی گفتم _: بله می خواستم بگم تشریف بیارید؛ دارمان مهمون نوازه، خوشحال می شه . دوباره ابروهایش را کمانی کرد و به روی کتابم خم شد . _: ممنون . بریم سر مسئله ... با مشغول شدن دارمان در آشپزخانه ، تیران هم با تمام حوصله و صبر ، مسئله را برایم حل کرد.من با یک بی دقتی در خواندن صورت مسئله از صبح خود را در به در کرده بودم . دستی به روی ران پایم کوبیدم و گفتم _: خدایی دمت گرم بابا ، از صبح مخم پوکید انقدر نگاش کردم . با خندیدن یکباره اش ، سر از کتاب بلند کردم و متعجب گفتم _: چته بابا ، پشما...... دارمان با لحن جدی صدایم زد که تازه متوجه ی لحن صحبتم شدم و رو به دارمان گفتم _: ببخشید داداش ، حواسم نبود . تیران خنده اش را کنترل کرد و گفت _: دارمان بی خیال .چیزی نگفت که ... برای ناراحت کردن برادرم ، بغض گلویم را گرفت و باعث هجوم اشک هایم به چشمانم شد ‌. بی اختیار سریع از جایم بلند شدم و با برداشتن کتابم ، به سمت اتاقم راه افتادم.
  3. samanehaminian69

    بده بره
  4. samanehaminian69

    @fariba.m7
  5. samanehaminian69

    ایشون چند تاپیک ایجاد کردن . کمکشون کنید لطفا @meli.km
  6. samanehaminian69

    سلام عزیزم به خانواده ی نودهشتیا خوش اومدید مهربونم چند پارت رو خوندم و باید بگم موضوع خوبی انتخاب کردید . فقط اینکه لطفاً من نکته رو رعایت کنید تا زیبایی داستانتون تکمیل بشه قربونت شما به زبان محاوره می نویسید و باید بدونید که ما از و از رو استفاده می کنیم مثلا. روسریمو نه روسریم رو باید بنویسید . از تکرار کلمات پرهیز کنید چون زیبایی مطلب رو از بین می بره در نگارش خوب عمل کردید اما دقت بیشتر شما نازنینم رو می طلبه . منتظر ادامه پارت ها هستم یا حق
  7. samanehaminian69

    سلام به شما عزیز دل ضمن خوش آمد گویی به شما نازنین دل ، باید بگم پارت رو خوندم و باید بگم موضوع خوبی انتخاب کردید ولی لازمه چند نکته رو از همین اپل کار رعایت کنید تا ویرایش براتون سخت نشه . لطفا از تکرار کلمات پرهیز کنید چرا که زیبایی متن رو می گیره . لطفا از فحش هایی مثل خر ، گاو پرهیز کنید . به نگارش رمانتون دقت کنید . ولی در کل داستانتون رو دوست داشتم و امیدوارم موفق باشید با رعایت این چند نکته . .موفق باشی مهربان دل
  8. samanehaminian69

    سلام عزیز دلم چقدر عالی از اینکه باز هم با رمان هات لحظات خاص رو تجربه می کنیم . مشتاقانه منتظرم عزیز دل
  9. samanehaminian69

    @maede._.tz
  10. samanehaminian69

    @maede._.tz عزیزم بده ناظر
  11. samanehaminian69

    سلام عزیز دل رمان تا ده روز تاریخ ویراستاری داره و اگر کار زیاد داشته باشه ۱۵ روز
  12. samanehaminian69

    ممنونم از این حس مسئولیت پذیری عزیزم
×