رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

shghygh

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    30
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

36 Excellent😃😃😃😃

1 دنبال کننده

درباره shghygh

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 12 مرداد 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

74 بازدید کننده نمایه
  1. shghygh

    مشاعره با اسم دختر

    هانا
  2. shghygh

    مشاعره با اسم دختر

    آتاناز
  3. چرا تا میام با لب تاپ درس بخونم یهو خودمو در حال رمان خوندن میبنم؟
  4. خوب چون که نمی خواد ریا بشه!
  5. shghygh

    دلنوشتهـ...

    یه چیزی رو گلومه یا شایدم تویه گلوم نمیدونم اصلا ولی هر کوفتی که هست بد داره گلومو فشار میده انگاری میخواد خفم کنه و بکشتم اره اره میخواد منو بکشه خیلی وقته جا خوش کرده اونجا نمیخواد بره نمیفهمه توی وجودم یه اضافس فقط گاهی اوقات اگه خیلی کار شاخی کنه میاد بالا میاد و میاد تا پشت پلکام یجوریی به چشام فشار میاره که میشن سرخ سرخ مثل انار نمیدونم چیه جنسش چیه ولی هر چی که هست وقتی میاد پشت پلکام چشام مثل شیشه میشه انگاری توش یه رودخونه زلاله که نور آفتاب توش میوفته و برق میزنه هر چی ک هست باعث میشه ضعیف شم باعث میشه ع خودم بدم بیاد باعث میشه چشام مظلوم تر ع قبل شه باعث میشه...روی رودخونه چشمام ماهی های مرده جمع شن! اه اصلا ولش کن ...
  6. shghygh

    دلنوشتهـ...

    میتونستم خیلی راحت خوردش کنم، میتونستم با حرفام روحِ اونو به مسخره بگیرم میتونستم کاری کنم ک از کل انداختن باهام پشیمون شه ولی... نشستم رو کاناپه و بیست و نهمین قاشق بستنی رو مزه مزه کردم!
  7. سلام من خوشحال میشم کمکت کنم عزیزم
  8. Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B

    بزن رو گزینه ایجاد موضوع جدید.

    Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B

    بزن رو گزینه انتخاب کنید برات یه لیست میاره

    Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B

    وقتی می زنی رو گزینه هه این لیستو میاره برات. بزن رو گزینه تایپ و شروع نویسندگی که باز میشه.

    Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B

    از این بخش هر کدوم که داستانت هست رو(داستان کوتاه واقعی یا تخیلی) انتخاب می کنی.

    Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B

    گزینه ی ادامه رو می زنی.

    Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B

    وقتی گزینه ی ادامه رو زدی این صفحه برات میاد.

    تو قسمت عنوان باید اسم داستانت رو بنویسی.

    مثلا:

    داستان کوتاه دفتر خاطرات آتش| نویسنده Z.t کاربر انجمن نودهشتیا.

    برچسبش رو هم انتخاب می کنی و با , از هم جداشون می کنی.

    توی قسمت محتوا هم باید اسم داستان اسم نویسنده ژانر داستان هدف ساعات پارت گذاری و خلاصه و مقدمه رو بزاری.

     

    اگه متوجه نشدی بگو تا دوباره توضیح بدم

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Z.t

      Z.t

      آها آخرینه ماله تو عه؟!

      فکر کنم درست زده باشی تاپیک رو نمی دونم بازم

    3. Z.t

      Z.t

      اشتباه زدی اشتباه زدی خخخخ😂🤣. همونجوری که گفتم بزن تاپیکو تا ببینیم چه میشه

    4. Z.t

      Z.t

      محو شدی چرا؟! :|

       

  9. باران می آید... به خوشحالی اکثرشان و به میرغضب بودن یک عده که گله دارند چرا دارد باران می بارد چلة تابستان و جمع کردن بساط فروشنده های دوره گرد کنار خیابان و پارک ها می نگرم. از آن دور دست ها روی یک نیمکت چوبی دست ساز قدیمی زیر تنها درخت بید مجنون این پارک نشسته ام . ثانیه ها با یکدیگر دوئل برپا کرده بودند،پشت هم می گذشتند ، و من همچنان نشسته ام و بی حوصله به مردم می نگرم درواقع به حدی در افکار مشوش خود غوطه ور شده بودم که حواسم به هیچ چیز و هیچکس نبود. می دیدم که مردم چگونه به هیاهو افتاده اند تا زودتر خودشان را به خانه هایشان برسانند و دوره گردهایی که به تکاپو افتاده بودند تا سریع تر بساطشان را از کناره ها جمع کنند و به مردمانی که بی توجه به اسباب آنان را پایمال می کردند وآن ها را زیر لب به فحش و ناسزا بسته اند. توی فکر فرو میروم یعنی ارزشش را داردکه اینچنین می کنند؟؟.. خوب چند دقیقه دیرتر رسیدن که کاری را از پیش نمی برد ! آرام آرام پارکی که تا دقایق قبل پر از هیاهو و جنب جوش بود خالی از هر سکنه ای شد؛ بی هیچ سروصدایی، بی هیچ آدمی ! هوا روبه تاریکی می رفت برایم جالب بود که حتی در خیابان ها هم عابر پیاده ای وجود نداشت حتی مترو، ماشین ودیگر وسایل نقلیه ای هم نبود یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! اصلا چرا مغازه هم بسته اند؟! این فقط یک باران ساده است این مردم در مواقع برف و بوران و بهمن هم سرکار خودشان بودند ، یک عده الاف و بیمار هم همیشه درون خیابان ها مشغول سلفی . مگر امروز چه شده بود که این چنین مردم با ترس ، وحشت ، ‌نگرانی ، هیجان و خشم خود را دور می کردند؟! من همچنان نشسته ام و خیال رفتن ندارم و چمباته زده ام بر روی همان نیمکت چوبی بی هیچ وهم و اضطرابی ! ساعت از نیمه های شب هم گذشته است گرسنه ام مغازه ها بسته اند مترویی در خیابان ها نیست تا خودم را به خانه ام برسانم. خانه ای که سالیان سال است بوی ارواح می دهد از بس کسی جز خودم رفت و آمدی به درون و بیرونش ندارد . صدای زوزه ی گرگ ها و سگ ها می آید صدای غرش شیرها! مبهوت می شوم سرجایم خشکم می زند مگر می شود وسط شهر حیوانی بی آید؟! آن هم الان؟در این نسلی که انسان ها به یکدیگر هم رحم نمی کنند چه برسد به حیوانات. سالهاست که گفته اند حیوانات منقرض شده اند ، سالهاست که همه ی باغ وحش ها تعطیل شده اند و خاک می خورند ،‌ سالهاست که بیشتر این نسل حتی نمی دانند اصلاً حیوان چیست؟و سالهاست که از حیوانات فقط عکس هایی در کتاب ها و اینترنت برجا مانده است!. دوباره صدای زوزه ی گرگ ها بلند می شود... اینک صدا را به خوبی احساس می کنم که به سوی من می جهد بلند می شوم، می ایستم و در دور خود چرخی می خورم با چشمانی ریز شده اطرافم را می کاوم چیزی دستگیرم نمی شود دوباره و دوباره صدای زوزه اما این بار نزدیک تر از دفعات پیش ترس در وجودم رخنه می کند ترسی که سالهاست در وجودم کشته شده است و سالهاست خودی نشان نداده است تعجب می کنم که ترسی که سالها ریخته شده بود اکنون اینچنین در تک تک سلول هایم همچون پیچکی پیچیده می شود و آنان را سخت در آغوشش می فشارد و خیال رها کردن ندارد؛ آخر سالها بود آرزو به دل مانده بودم شاید از چیزی خوف کنم. حیران و سرگردان در آن پارک به راه می افتم ... می روم و می روم ناگهان وسط یک جنگل بزرگ سر در می آورم امشب همه چیز به طور وحشتناکی متفاوت و مشکوک شده است آخر جنگلی از دست این جانوران انسان نما نمانده بود. باز صدای زوزه این بار احساس می کنم صدا دم گوشم است بی هیچ تعللی شروع به دویدن می کنم. آنقدر راه می روم تا به یک کلبه ی چوبی می رسم که از زیبایی بی نهایتش ناخوداگاه چشمان به سمتش کشش پیدا می کنند و به مالک خویش التماس می کنند که فقط چند دقیقه ای اجازة سیر نگریستن را به آن ها بدهد؛ صدای زوزه ی گرگ ها نزدیک تر می شود پس بی هیچ مکث و تعللی در کلبه را می گشایم و به درون آن کلبه ی رؤیایی می جهم و در را می بندم... چرخیدنم همانا و چرخش چشمانم بطور ناخودآگاه که به قصد کاویدن در اطرف خیره ماند... این کلبه معرکه است از زیبایی و تمیزی مانند ستاره ای درخشان درست در ضلع شرقی آسمان برق می زند من مات و مبهوت بادهانی که بر اثر تعجب زیاد تا نیمه باز مانده است با چشمانم اطراف را می کاوم و هر لحظه تشنه ی بیشتر دیدن می شوم چیزی که خیلی باعث تعجبم می شود این است که بر روی گاز غذا در حال پختن است و شومینه پر از چوب آتش. به آتش خیره می شوم مگر نمی داند که در آخر خاکستری بیش نیست؟پس چرا حالا اینچنین مغرورانه زبانه می کشد و قدرت خود را به رخ دیگران می کشد؟ در کنارش سماور چای تازه دم که درونش غلغله ای برپا بود. اندکی جلو تر می روم مکث می کنم و با چشمانی که از تعجب درشت شده اند اطراف کلبه را می کاوم دور تا دور آن کلبة رؤیایی پر از چراغ های نفتی کوچکی که بی اختیار چشمان را به خود خیره می کردند؛یک صندوقچه کوچک هم در کنج کلبه بود که از زیبایی می درخشید به نزدیکی صندوقچه می روم دستانم بی هیچ گونه اختیاری جلوتر می رود، درش را باز می کنم ... خدای من چه می بینم ؟صندوقچه پر از لباس های محلی زنانه ی زیبا ، ظریف و پرنقش و نگار های رنگارنگ آنقدر هیجان زده شده بودم که به کلی اتفاقات اخیر را به ضمیر فراموشی سپرده بودم. با ذوق و شوق فراوان همچون کودکی گم شده که در شلوغی خیابان پرهیاهو مادرش را پیدا کرده است خشنود می شوم؛ یکی از پیراهن ها را بر تن می کنم به سوی آینه پرواز می کنم انگاربرای خودم دوخته شده بود نه تنها این پیراهن بلکه بقیه ی پیراهن هاهم همینطور! با صدای شکمم که اعلام وجود می کرد از کنجکاوی دست کشیدم و برخاستم و به آشپزخانه رفتم تا نگاه کنم که غذای روی گاز چه بود؟!... بعداز غذا تصمیم گرفتم اندکی وقتم را به استراحت کردن بگذرانم تا بعداز خواب ببینم سرنوشت چگونه لحظات بعدی ام را برایم به تصویر کشیده است. به رخت خواب رفتم و ساعاتی را به استراحت کردن گذراندم. هنگامی که برخاستم حس خوش آیندی داشتم از آن تخت چوبی آرام برجایم نشستم با چشمانم اطرافم را کاویدم از بس کلبه در تاریکی مطلق فرو رفته بود چیزی دستگیرم نشد با بهت و گنگی کورمال کورمال خودم را به آشپزخانه رساندم و با کمی تقلا کردن توانستم کبریت و یکی از آن چراغ های نفتی را با چراغ قوه تلفن همراهم پیدا کنم چراغ نفتی را روشن کردم و به سوی ساعت مچی کوچکم که بر روی میز پاتختی بود پرواز کردم و باز هم من متعجب شدم ساعت یازده ظهر بود اما هوا همچنان تاریک و خوف انگیز! به سمت در چوبی کلبه به راه افتادم... هنگامی که نور چراغ نفتی در آن ظلمات و تاریکی بر صورتم می تابید و صحنه ای بس خوفناک را رقم می زد. در را که گشودم با صحنه ای مواجه شدم که رعشه بر اندامم افتاد اطراف کلبة زیبایی که پر از درخت و گل های زیبا بود حالا قطعه قطعه تقسیم شده بود و در هر قطعه قبری وجود داشت ناخودآگاه دستانم بر روی دهانم جای گرفت با ترس ولرز پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتم به سوی قطعه ها به راه افتادم از آن دور چشمانم به قطعه ای دوخته شد قطعه ای که چه از نوع اندازه وابعاد و چه شکل و ظاهر با بقیه تفاوت داشت ، مرا از دور به خود مجذوب کرد همچون انسانی هیبنوتیزم شده به سوی آن قطعه راهی شدم... آخر به آن قطعه رسیدم ولی کاش هیچگاه به آن نمی رسیدم. کمرم شکست، زانوانم خمیده شد و در آخر با زانو بر روی زمین سقوط کردم. چشمانم دو دو میزد گیج و گنگ دوباره بر روی قطعه چشم دوختم تا شاید اسم را اشتباه خوانده باشم اما نه درست خوانده ام دستانم را بر روی قطعه کشیدم و سنگ سرد را لمس کردم با دستانی لرزان بر روی اسم حکاکی شده دست کشیدم و حقیقت مانند پتکی برسرم آوار شد. دوباره و دوباره به اطرافم نگاه کردم تا چشم کار می کرد فقط و فقط قطعه بندی شده بود دریغ از یک موجود زنده. نگاهی دوباره به آن قطعه ی معروف انداختم همانند مرده ای از جا برخاستم و به راه افتادم تا شاید بتوانم کسی را پیدا کنم تا به داد این منِ بی نوا برسد. به هرجا که قدم می گذاشتم تا چشم کار می کرد قطعه بندی شده بود. هنوز هم ترس و وحشت چند ساعت پیش در وجودم جا خوش کرده بود و باعث می شد با احتیاط بیشتری قدم هایم را بر دارم آخر از آن دور دست ها گاه گاهی صدای غرش شیرها و گرگ ها نوای خوفناکی را برای منِ تنها رقم می زد. چندین تابلو از دور به چشم می خورد که با نظمی خاص در کنار یکدیگر قرار گرفته بودند به آنها نگریستم که بر رویشان با خطی بزرگ و خوانا نوشته شده بود '' تو آخرین انسانی... '' این بار دیگر براثر تعجب زیاد نفسی هم وجود نداشت که از اعماق وجودم در بیاید راهم را کج کردم و به سوی آن قطعه معروف به راه افتادم . در راه چشمانم به برخی از قطعات دوخته می شد که هر کدام برای هر یک از عزیزان و بستگانم بودند. می دیدم که همة انسان ها برای اولین بار در کنار هم و به یک صورت بدون فخر فروشی و جنگ و دعوا شبیه هم بی هیچ فرقی آرام به خواب ابدی رفته اند . به آن قطعه ی معروف رسیدم با زانو بر روی زمین در کنار قطعه زمین خوردم. زانو زدم همراه با زهرخندی زل زدم به آن اسم و شعری که بررویش به زیبایی و نظم خاصی حکاکی و کنده کاری شده بود زیبایی اش بس زیاد و خیره کننده بود مانند ستاره ای در ضلع وسط آسمان در سیاهی و ماتم زدگی شب های زندگیم برایم چشمک می زد و تلالو ای را ایجاد کرده بود. 'و زندگی شادی های کوتاه ما بود میان غم هایی ممتدد و پایان ناپذیر' اشک بود که در چشمانم حلقه زد و همچون چشمه ای جوشید و خروشید و همچون آتشفشانی فوران کرد سیلاب چشمانم بود که صورتم را قاب گرفته بود و گونه هایم را شست شو می داد دلم با هر بار نگاه کردن بر اسم حکاکی شده بر روی سنگ مزار عزیز دردانه ام فشرده و فشرده تر می شد. "دانای کل" شیون های دخترک بود که در مزار پیچیده می شد اشک هایی که یکی پس از دیگری متولد شده و صورتش را وجب به وجب متر می کردند اشک هایی که مدت ها بود متولد نشده بودند. دخترک غصه دار ، شکسته و غمگین بر سر مزار زانو زده بود همچون دیوانه ای دست بر سرو روی سنگ قبر می کشید و با دلبند به خاک سپرده اش سخن می گفت. پس از دقایقی ناله ای سرداد به یک باره صورت بی عیب و نقصش چروکیده و تکیده شد . ساعت ها از همدیگر پیشی می گرفتند و یک به یک از هم می گذشتند. هر ثانیه ای که می گذشت دخترک پیروپیرتر و فرسوده تر می شد! دخترک در آخر آنقدر فرسوده و پیر شد ؛ و آنقدر غم از دست دادن عزیز دردانه اش برایش بس سخت ، دشوار و غیرقابل تحمل بود که دق مرگ شد و در کنار آن مزار جان به جان آفرین داد. و اینگونه دفتر سرنوشت پر از فراز و نشیب های انسان بسته شد و چه غم انگیز و تلخ است پایان دادن به این سفر که کوله باری از خوشی ها و ناخوشی ها ، خوبی ها و بدی ها و تجربیاتی که از کنار هم بودن به دست آوردیم و چه شیرین است خسته نباشید گفتن آن کسی که با بذل و بخشش فروان ما را به این سفر پر پیچ و خم و شیرین راهیمان کرد و آرزوی خوشبختی را بدرقه ی راهمان کرده بود.
×
×
  • اضافه کردن...