رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

kosar8477

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    18
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

15 Good😌😌😌😌

4 دنبال کننده

درباره kosar8477

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

80 بازدید کننده نمایه
  1. نویسنده عزیز این پارت دارای محتوای ممنوعه بود. پارت شما جهت اصلاح، از طریق پیام خصوصی ارسال شده است.🚫 @kosar8477 ممنوعه: مشرو***خواری بی شر***🚫 " @admin "
  2. چشمم به جماله پر نور نگین روشن شد -به به سلام بر بیمعرفت عالم . و رفتم طرفش نگین-بی معرف عالم میشم ولی نمیزارم کسی بهم بگه اویزون -بمیر بابا .تقریبا رسیدم بهش و یکی زدم پس گردنش که کلا سرش شوت شد اونطرف بعد گفتم -مثلا الان ناز کردی؟بعد صدامو نازک کردم و اداشو دراوردم -بیمعرفت عالم میشم ولی نمیزارم کسی بهم بگه اویزون نگین با غضب نگام کرد وزِر زد -برو خودتو مسخره کن میمون منم گفتم -تا وقتی تو هستی چرا... دستشو گذاشت رو دهنمو نزاشت ادامه حرفمو بگم محکم بغلم کرد و گفت -دلم خیلی برات تنگ شده بود جوجه منم متقابلا فشارش دادم تا دستشو برداره دستشو برداشت رو به من با هیجان گفت -کلی برات خبر دارم برو تو اتاقت تا من به خاله اینا سلام کنم الان میام یه باشه گفتم از رو پله ها رفتم بالا و رفتم تو اتاقم بعد 5 دقیقه نگین هم اومد تو اتاق و پرید رو تخت نگین-وااای امروز میخوام برم مهمونی -چه جالب منم میخوام برم مهمونی نگین-بهار؟ -جانم نگین-یه لباس قرض میدی -اهوم برو تو کمد هر چی میخوای بردار نگین-مرسی بهاری ...بخدا وقت نشد برم خرید ایشالله برات یکی میخرم جبران شه -این چه حرفیه وظیفس ...برو دیگه وایساده بِر و بِر منو نگاه میکنه چه خانوم دکتری هم حرف میزنه نگین-لیاقت نداری -گمشو بابا با لیاقت از رو تخت پرید پایین و شیرجه زد تو کمد منم رفتم تو دنیای فکر و خیال مهمونی که ساعت هفته لباس که دارم فقط میمونه ارایش که من مهارتی توش ندارم ..باید از این نگین کمک بگیرم با حرف نگین رشته افکارم پاره شد نگین-بهاری این خوبه؟ به دستش نگاه کردم یه دکلته یشمی رنگ که روش خیلی شیک طراحی شده بود -اره خیلی نازه میخوای ببرش نگین-اره همین خوبه اخه یه کفش 15 سانتی یشمی هم دارم که این به اون میخوره -قابلتو نداره نگین –صاحبش قابل نداره -بابا خانوم دکتر نگین یه ژست با کلاس گرفت و گفت نگین –پس چی -تو نسخت یه دوتا دوس پسر بنویس برامون نگین- اع اع چش سفید شدی ها کلک و پرید رو تخت کنارمو خوابید پیشم ---------------------------- تا ساعت 5 زدیم تو سروکلوله هم وهی اسکل بازی در میاوردیم و سروصدا میکردیم جوری که حرص مامانم درومد و چند بار تذکر داد 2 ساعتی هم یاسین پیشمون بود وچرت و پرت میگفت دمش گرم موهاشو کوتاه کرده بود ویه مدل شیک زده بود ساعت 5 بود که نگین خواست بره ازش خواستم تا یکم ارایشم کنه اونم بعد نیم ساعت ارایشم کرد و موهامو بابلیس کرد و کلی معذرت خواهی کرد که نمیتونه پیشم بمونه و رفت روبه روی اینه وایسادم ..اومم تغییرکرده بودم ولی نه زیاد اخه بهش گفتم کم ارایشم کنه چون من زیاد ارایش نمیکردم ..بیشترین ارایشمم برمیگرده به دیشب نگین ارایشم و رنگ لباسم کرده بود سایه چشمم قرمز متمایل به مشکی بود مژه مصنویی هم با کلی خواهش برام زد و ریمیل و رژه گونه و.. وااای خدا یه رژه لبه سرخ غلیظ هم برام زد که هر کاری کردم پاک نمیشد از اخرم زبونش و دراورد و گفت 24 ساعتس منم همچین زدمش که صدا بوق داد موهام چون تا کمرم میرسید و خرمایی بود، بابلیس خیلی شوشگلش کرده بود نگین هم از اینجا ارایش کرد و لباس منو پوشید ..ارایشش یه ذره غلیظ بود ولی محشر شده بود ..چون بخاطر من وایساده بود و ارایشم کرده بود دیرش شد که بره خونه کفششو برداره بخاطر همین منم کفش سبزه مایل به یشمیمو دادم بهش که کلی غر زد گفت این کوتاهه و من پاشنه10 سانتی نمیپوشم ولی بعد دیگه ناچار شد بپوشه و ساعت 6 رفت اخه میگفت دخترعموی میزبانه و باید زود بره که تو تدارکات کمکشون کنه کلی هم از اون پسر عموش تعریف میکرد و هی میگفت اینه و اونه و فلانه و..اینا و اونقدر گفت که مشتاق شدم ببینمش اونم گفت که یه روزی قرار بزاریم تا ببینیمش اسمشم فکر کنم گفت سامانه چند بار سرمو تکون دادم و از فکر اومدم بیرون و به ساعت نگا کردم اوه اوه ساعت 6 و15 دقیقس از اتاق رفتم بیرون و رفتم اتاق بهراد چند بار در زدم که در باز شد و بهراد بیرون اومد ..ای جونم تیپو برم یه شلوار جین مشکی و تی شرت مشکی و کفش قرمز که با لباسه من همخونی داشت اخه منم گوشواره و گردنبندو دستبندو تِلَم مشکی بود بهرادم وقتی منو دید کلی تعریف کرد هندونه زد زیر بغلم منم کم نیاوردم و چند تا دره نوشابه براش باز کردم( تعریف کردم) وقتی مانتوم و پوشیدم با دقت شاله سیاهمو رو سرم گذاشتم تا موهام خراب نشه و از اتاق اومدم بیرون با بهراد رفتیم طرف ماشین مامان که با بدبختی راضیش کردیم بدش بهمون مثل اینکه یاسین رفته بود خونه خودشون اخه اگه اینجا بود حتما میبردیمش ظهری به حامد گفتم اشکال نداره پسرخالمو بیارم که گفت مشکلی نیست ولی حیف که نموند ساعت 6 ونیم بود که حرکت کردیم مسیرش تقریبا دور بود یه جایی بیرون شهر تو مسیر کلی اهنگ گوش دادیم و چرت و پرت گفتیم ساعت 7 و رُب بود که رسیدیم اونقدر ماشین های مدل بالا اونجا بود که ادم دهنش باز میموند بعد از اینکه ماشین و پارک کرد به نیلو زنگ زدم که گفت تو راهیم 20 دقیقه دیگه میرسیم حالا خوب بود با پورشه مامان اومدیم و گرنه با کمری بهراد میومدیم ضایع بود ..درسته که کمری بهراد هم مدلش بالا بود ولی در برابر اینا حکم اِل نود و داشت -بهراد؟ بهراد-جانم؟ -استرس دارم بهراد-چرا؟ -اخه من تو همچین مهمونیایی که غریبه توش باشه نیومدم بهراد-عب نداره از پیش من جُم نخور یا اگه خواستی برو پیش حامد یا ماهان -اوکی بهراد-بریم تو و درو باز کرد و رفت کنار تا من برم اوه اوه کور شدم فوری دستمو گرفتم رو چشمام اخه رقص نوره میخورد تو چشمم بعد چند دقیقه چشمم عادت کرد یه اقایی هم اومد مانتو و شالمو گرفته و رفت ولی من مگه شالمو میدادم یه ورشو گرفته بودم و اونم اونورشو هی من میکشیدم میگفتم شالمو بده اون میگفت نمیشه پوشید و اینا اخرش هم شالمو برد بالا تنه لباسم باز بود خیر سرم خواستم شالمو بندازم رو شونم تا سینه و بازوم و بپوشونه ولی مگه میزاشت لندهور یکم معذب بودم ولی وقتی این دخترارو دیدم که با چه لباسایی تو بغل پسرا میرقصیدن فهمیدم من پوشیده ترینشونم و دیگه معذب نشدم یکم چشم چرخوندم تا حداقل حامد و پیدا کنم که ... اون اینجا چیکار میکنه؟ @melika.k
  3. (دوستان ببخشید هول هولکی نوشتم ایشالله پارت بعد جبران میکنم) صبح با سرو صدا ها ی مامانم بیدار شدم با بیحالی به ساعت نگاه کردم اع ساعت دهه که جا داره دوبارهبخوابم اخه دیشب همش کابوس میدیدمم هی از خواب میپریدم کم کم داشت خوابم میبرد که سنگینی نگاهی رو حس کردم چشمام و باز نکردم و به خوابم ادامه دادم گرمی نواز هایی رو روی صورتم حس کردم اول روی موهام و نوازش کرد بعد روی پیشونیم رسید به چشمام ،مژه هام و لمس کرد که مژه های من لرزیدن رسید رو لُپم و بعد لبم روی لبم توقف کرد و بعد یه اه عمیق کشید یکم که گذشت صدای یاسین و شنیدم که با شیطنت صدام میزد یاسین-اع پاشو خِفتول ،پاشو تا دستمال نکردم تو دماغه عملیت با صدای گرفته گفتم -خفه نکبت من کی دماغم و عمل کردم اخه یاسین-کردی -نکردم یاسین –دودف -ببند یاسین-پاشو دیگه چقدر میخوابی با اه و ناله و فحش به یاسین رو تخت نشستم و چشمام و باز کردم وبه یاسین نگاه کردم موهاش بلند شده بود و از پشت بسته بودش ...یاده محسن افتادم ناخوداگاه بدون اینکه به زمان و مکان فکر کنم یاده دیشب افتادم وبغض کردم ..چونم لرزید ..همه ی خاطرات دیشب مثلیه فیلم از ذهنم عبور کرد یاده بوسیدنش یاده مو کشیدنش یاده حرفاش به بهراد یاده گاز گرفتن لبام توسط خوده خرش ..یعنی اگه بهراد و حامد و نیما و سامان نمی اومدن به من دست درازی میکرد ؟یعنی میشد... یاسین با دیدن بغض من دستپاچه شد و گفت -چیشدی؟ ترو خدا نگاش کن اخه واسه خواب بغض میکنی؟ اصلا بخواب بابا چرا خودتو شبیه گربه شرک میکنی و منو با دست خوابوند رو تخت -یاسی --هاا -اولا کوفت و ها دوما میشه موهاتو ....موهاتو کوتاه کنی این جملرو با یه بغض و مظلومیتی گفتم که یاسین موهاشو از ته نتراشه شاخشه --چرا اخه عزیزم -.... --چیزی ناراحتت کرده بهارک یاسین دهن لق نبود خوب یادمه که وقتی بچه بودیم چقدر باهم دردودل میکردیم ..و راز های مهممون و بهم میگفتیم توی این شرایط..با بهراد نمیتونم حرف بزنم در این باره چون خجالت میکشم حامدم گزینه خوبی نیست با سامان و نیما هم اونقدر راحت نیستم که بشینم از همچین مسائلی حرف بزنم دخترا هم که بیخبرن یاسین پسر خالمه و همیشه چتره خونه ما بخاطر همین مثل داداشم عزیز برام ..پس چرا باهاش دردو دل نکنم؟شخص خوبیه برای همدردی -یاسین دیشب ..دیشب که رفتیم رستوران با حامد(یاسین ماجرای حامد و میدونه)اتفاقی تصادف کردیم و اون منو شناخت بعدش رفتیم رستوران ..اونجا من ..من ...من خواستم اذیتشون کنم الکی گفتم حالم خوب نی رفتم تو رستوران ..اخه توی یه باغ دور از رستوران اصلی بودیم یه جای ویژه و جدا اونجا یه پسره بهم ..پیشنهاد دوستی داد که من با کله رفتم تو حرفش و دیگه خودت منو میشناسی میدونی چیکا کردم ..بعد شام هم افتادن دنبالم منم به دلایلی نمیتونستم برم باغ یا اون جای ویژهه ...رفتم تو یه کوچه تاریک خواستم برگردم دیدم دنبالمن گوشیمو دراوردم و زنگ زدم به حامد و دوییدم و اونام دوییدن (زدم زیر گریه که یاسین بغلم کرد و چیزی نگفت) بریده بریده ادامه دادم -کوچه بن بست بود ..یاسین اون اون منو بوسید هق هق کردم و گفتم -یاسین لبامو به زور بوسید بخددا من نخواستم موهام و کشید بغلم کرد کوبوندم به دیوار مشت شدن دستای یاسین رو دور بازو هام حس کردم ولی چیزی نگفتم تا اروم شم .اونم چیزی نگفت و فقط سرمو نوازش میکرد ...بعد از چند دقیقع از اغوشش اومدم بیرون بهش نگاه کردم چشماش سرخ سرخ شده بود و رگه های روی پیشونی و گردنش زده بود بیرون و با خشم نگام میکرد منم کم طاقت ..همچین زدم زیر گریه که از فازه غیرت اومد بیرون و بغلم کرد وبا ترس ونگرانی سعی میکرد ارومم کنه ولی مگه میشد؟ با گریه و حالت زاری گفتم -یاسینم بخدا نمیخواستم ...تا دیشب کابوس دیدم --میدونم نفس میدونم عشقم میدونم -اگه حامد و بهراد نمی اومدن کمکم اون بهم ...بهم .. نزاشت ادامه حرفمو بزنم و دستش و گذاشت رو لبام و گفت هیسسس اتفاقی که شده -یاسین --جانم ؟ -موهات ...مثل موهاشه --چشم قربونت شم کوتاشون میکنم به درک که بخاطر دوست دخترام بلندشون کردم ایش فدا سره ابجیم توهم بخواب خسته ای بخواب فدات شم بهش فکرنکن میخوای قرص ارامبخش برات بیارم؟ -نه موهام و بوسید و پتو رو کشید روم و پرده رو هم کشید تا افتاب نخوره تو صورتم از اتاق رفت بیرون و درو هم بست منم وضعیت و سفید دیدم و رفتم تو عالم خواب -------------------------2ساعت بعد از میله ها اویزون شدم و سر خوردم سمت پایین ..من تو خونه لقب میمون دارم . از بس با دیوار و سر خوردن سرو کار دارم ..یه بارم از روی همین میله ها افتادم رو گردنه یاسین که کلا کتلت شد ولی بیچاره چیزی نگف با کلی سر و صدا رفتم تو اشپز خونه -سلام و درود خدمت بینندگان محترم و عسیس و پریدم رو میز و یورش بردم سمت غذا همچین برنج میخوردم انگار از دوران طفولیت رنگ برنج و ندیدم خورشت، خورشت و نگو دولپی چسبیده بودم بهش ..هرکی نگاش میکرد چخه میککردم و چشم غره میرفتم نمیدونم چرا انقد گشنم بود یه قاشق ماست کردم تو دهنم و وقتی دیدم خوشمزس تند تند دوباره ماست خوردم با سرو صورت ماستی سرمو اوردم بالا رو به صورت های بهت زده ی همه یه لیوان نوشابه ریختم و خوردم بعدم یه دستمال از جعبه دستمال کاغذی برداشتم و سرو صورتمو قشنگ تمیز کردم -آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییش بهراد-بهار؟؟؟ -هااا اب دهنشو قورت داد و هیچی نگفت مامان از اون بدتر همچین با چشمای گشاد شده نگام کرد که فکر کردم شاخ دراوردم میدونستم داره به چی فکر میکنه ...اینکه زشته جلو پسر خالت حالا فکر میکنه هیچی بهت نمیدیم یاسین بدتر از اون اصلا غذا نمیخورد فقط دستشو گذاشته بود زیر چونش منو نگا میکرد ولی بابام خیلی ریلکس هیی بهم ته دیگ میداد میگفت بخور قند عسل بخور ..بخور جون بگیری جووونم بابا بخورمت جیگر بعد از تشکر از زینب جون از میز بلند شدم و مسیره اتاق طی کردم که یهو دره ورودی باز شد و @melika.k
  4. دستشو برد تو موهام وکشیدشون ای تو روحت موهامو کندی بیشور هر چی هم سرمو میبردم عقب اون خودشو میاورد جلو انقدز رفتم عقب که خوردم به دیوار و اهم به فنا رفت اونم که همینطور داشت میبوسید و گاز میگرفت و موهام و میکشید که حس کردم نفس ندارم و درحال خفه شدنم خوب معلومه دیگه یه خر بیوفته روت و زرت و زرت ماچت کنه خفه شدنت حتمیه در حال جان دادن بودم و کم کم اشکم داشت در میومد که سنگینی روش از روم بر داشته شد وقتی از روم کنار رفت بخاطر بیحالیم افتادم زمین و هوارو بلعیدم وقتی اکسیژن کامل رفت تو ریم چشامو بستم و خدارو شکر کردم که زندم با صدای داد و هوار چشامو بازکردم دیدم بهراد و حامد و نیما و سامان عین چی دارن اون پسررو میزنن اخیش دلم خنک شد بزنیدش هی بزنیدش صدا خر بده گاومیش بز غاله -ای ..ای یهو همه سرا چرخید سمتم و همه اومدن سمتم محسنم که دید وضعیت بهتره فرار کرد بهراد دویید سمتم و منه خرم فکر کردم میخواد ماچی بوسی بغلی چیزی کنه خواستم برم بغلش که هنوز از جام بلند نشده بودم دستشو اورد بالا که بزنه تو گوشم که حامد مانع شد و بهش گفت حامد- اع چیکار میکنی بهراد بهراد- ولم کن حامد بزار بزنم تو دهنش کثافط عوضی تو چرا همچین جاهایی میای اخه بیشعور مگه بیکس و کاری وِل میچرخی با حرفاش داشت عذابم میداد تا حالا باهام اینطور حرف نزده بود اونم جلوی 3تاپسر بد ضایع شده بودم چشمام سیاهی میرفت و اون همینطور فحش میداد و نیما و حامد جلوشو گرفته بودن یه عان احساس کردم سرم گیج میره نفس کشیدن برام سخت شده به حرفاش فکر کردم ...صداش تو گوشم میپیچید کثافط کثافط کثافط چون نشسته بودم از همون حالت نشسته غش کردم و پهن زمین شدم و دیگه هیچی ندیدم فقط صدای داد های حامد و بهراد میومد ---------------------------------------- دوسه تا سیلی زد تو گوشم کثافط مگه کیسه بوکسم اینطوری میزنیم بی وجدان چه محکمم میزد بزار بلند شم کتلتت میکنم تا بفهمی دست رو کی بلند کردی چشمامو باز کردم و زل زدم به عسلی نگاه حامد که با نگرانی نگام میکرد وقتی دید چشمام بازه صورتش و یکم برد عقب و یه لبخند شیرین زد ای قربونت شه ننت با این پسره خوشملش به دو رو ور نگاه کردم کسی نبود فقط بهراد سره کوچه وایساده بود با تلفن حرف میزد به خودم نگاه کردم تقریبا تو بغل حامد بودم خواستم بیام عقب ولی بی حس تر از این حرفا بودم -حامد؟ --جانم؟ -بخدا تقصیر من نبود --میدونم ولی نباید میومدی اینجا با یه حالت خیلی خیلی مظلومی که تا حالا از خودم سراغ ندیده بودم گفتم -اخه اگه میومدم تو باغ اونا باغ و میدیدنو پیداش میکردن و شاید ناراحت میشدی -------حامد-------- با این حرفش انگار یه اب یخ ریخته باشن روممم قلبم تند تر از همیشه میزد و احساس کردم تمام بدنم عرق کرده خونم براش به جوش اومد برای یه دختر کوچولو خوشگل که موهای خرماییش شلخته رو صورتش بود برای اون چشمای سبزکه خیس شده بود برای اون دماغی که بخاطر گریه قرمز شده بود برای اون لبای براق و کوچولوش که اروم باز و بسته میشدن دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و لبام و گذاشتم رو لُپه نرمش مگه چیه؟ دوستمه ..خواهر دوستم ..شایدم در اینده بهترین دوسته دوست دختر ماهان شه ..شایدم یه روزی .......اه بیخیال - اخه خوشگل خانوم نمیگی بلایی سرت میاد؟ کشیدمش تو بغلم و سرمو بردم تو موهاش و بو کشیدم -----بهار------ اینو گفتو منو کشید تو بغلش وسرشو گذاشت رو موهام منم دیدم جام راحته سرمو بردم جلو هرچی اب دماغ بود و مالیدم به تیشرتش اخیش راحت شدم اصلا کلافه شده بودم بخدا ولی حیفه تیشرتش ..خوب به من چه من نمیتونم رمانتیک باشم بزارم گریه هام لباسشو خیس کنه به نطر من تیشرته دوج پسر فقط به درد عطسه و اب دماغ میخوره والا ما که کارامون مثل بقیع نیست که این یکی باشه -حامدی --جونم؟ -ایکاش تو داداشم بودی منو نمیزدی --عزیزم فکر کردی من داداشت بودم الان بغلت میکردم؟ -نمیکردی؟ --معلومه که نه ..همچین میزدمت صدا بز بدی با وحشت از بغلش اومدم بیرون وبه چهره ی خندونش نگاه کردم و گفتم -خوب بود که نیستی بعد اهسته گفتم بیچاره زنش مثل اینکه حرفمو شنید چون خندید و گفت بله بیچاره زنم و دوباره کشیدم تو بغلش منم دوباره شروع به اقدام های نظافت من الیمان کردم بعد از 10 دقیقه که تو بغل هم بودیم و من فین فین میکردم بهراد اومد سمتمون و با اخم نگامون کرد البته اخمش بخاطر بغل کردن نبود ولی هرچی بود من خودمو از بغل حامد بیرون کشیدم و حامدم یه ذره خودشو جمع و جور کرد دوتامون خاکی شده بودیم خفن بهراد با یه لحن سرد رو به من گفت --نیما و سامان رفتن ماشین و بیارن ما میخواییم بریم پاساژ برا مهمونی فردا خرید کنیم و رفت با اینکارش خیلی ناراحت شدم خوب مگه تقصیر منه که اومد دنبالم(اره خوب باهاش کل کل کردی اصلا نباید جوابشو میدادی)مگه من خواسم ببوستم حامد دستشو گذاشت تو دستمو رفتیم سمت باغ وقتی رسیدیم منو حامد خوب همدیگرو تکوندیم تا خاک های رو لباسمون بره چون دخترا نباید از این موضوع با خبر میشدن بعد از اینکه سلام و علیکامون تموم شد رفتیم تو ماشین نشستیم و رفتیم سمت پاساژ بعد نیم ساعت جلوی یه پاساژ خفن بالاشهر وایسادیم و پیاده شدیم بعد از کلی گشتن بالاخره یه لباس شب قرمز انتخاب کردم چون تِم مهمونی اینجوریه که دخترا قرمز بپوشن پسرا مشکی لباسه منم یقش به صورت هفتی بود و کمی از سینم معلوم بود از بالا تنه تا رون پا تنگ بود ادامشم مثل دامن اویزون بود یه چاک هم داشت که تا زانو میومد تقریبا پوشیده تر از بقیه لباسا بود نیلو هم دکلته کوتاه قرمز خرید جوری که اگه خم شه دارو ندارش میریخت بیرون که البته سلیقه نیما و حامد بودا حامدم یه کت و شلوار مشکی خرید با یه پیرهن قرمز زیرش که چقدر مکافات داشتیم برای خریدش و چقدر واسه امضاع دادن و عکس گرفتنش معطل شدیم ولی اون از اینکار خسته نمیشد لامصب همچین به این دخترا لبخند میزد که میخواستم داد بزنم این دوست پسره منه نه پسر خالم ولی به زور وبدبختی جوری که ضایع نشه دستشو کشیدم و بردمش تو یه مغازه تا خریدشو کنه بهرادم گفت تیپ اسپرت میزنه وتو خونه لباس داره شقی و ساری هم که نمیومدن طبیعتا خرید هم نکردن بعد از تمام شدن خرید ها و خدافظی با بچه ها ماشینمو دادم نیما تا نیلو وشقی و سارا برسونه خونه و فردا ماشینمو ببره تعمیر گاه تا درستش کنن خودمم سوار ماشین بهراد شدم و رفتیم خونه ..مامان بابا خونه نبودن ماهم 2تایی رفتیم طبقه بالا بهراد یه شب بخیر ساده گفت و خواست بره که من دیدم اینطور نمیشه باید باش اشتی کنم چون فردا کارم بد جور پیشش گیره این شد که پریدم از روشونش بالا که 10 تا ملق خورد تا من نیفتم از اخرهم با اخم نگام کرد ومنم بخاطر اینکه مادر زاد طلبکار بودم گفتم هاا که خندید و گفت روتو برم واین یعنی اشتی اصن خنده بهراد همیشه نکته مثبت داشت منم که سرخوش لپشو بودسیدم واز رو کولش اومدم بیرون وبعد گفتن شببخیر رفتم تو اتاقم حوصله مسواک نداشتم و مستقیم رفتم تو تختو لالا @melika.k
  5. وقتی فاک منو دید یه لبخند چندش زد و دوباره یه چشمک زد اع اع بیشور بیفرهنگ مغزش تاب برداشته هی بهتر باهاش همکلام نشم سرم و انداختم پایین و تا اوردن غذا با گوشیم بازی کردم وقتی غذا رو اوردن منم عین قحطی زده ها شروع کردم به خوردن درحین غذا خوردنم سنگینی نگاهش رو خودم حس کردم ولی محل سگ ندادم وتیکه اخرپیتزامو نجوییده قورت دادمو رفتم پولشو حساب کردم واز رستوران رفتم بیرون ...هه قشنگ معلوم بود افتاده دنبالم ..خوب اگه برم سمت باغ این گودزیلا ها جای اون بهشتو میفهمن وممکنه حامد ناراحت شه الانم ساعت8:18دقیقس خوب تا 8ونیم بیرون میچرخم و میگردم بعد الکی زنگ میزنم گریه میکنم و میگم گم شدم و ...بخاطر همینم خلاف مسیر باغ و رفتم اگه هم واقعنی گم بشم فوقش ازیکی ادرس میگیرم یا زنگ میزنم بیان دنبالم همینطور که داشتم با خودم حرف میزدم وارد یه کوچه شدم ماشلاالله مثلا بالا شهره اصلا رنگ چراغو لامپ وندیده اصلا میدونید ادیسون کیه؟یه بنده خداس که چراغ اختراع کرده واسه ننه بابای ما این چه وضعشه همجا تاریکه اصلا چش چش ونمیبینه خواستم برگردم از کوچه بیام بیرون که اون سه تا موزه بیریخت پشتم بودن اخه بگو انتر امل ابادی مثلا افتادی دنبال من با اون لبخند مکش مگیرت چی دستگیرت شه اخه پفیوز اصلا نمیدونم من که باهاشون بد رفتار کردم پس چطور انقدر کصخل بازی درمیارن ولی حالا بیخیال به راهم ادامه دادم اونام عین سایه دنبالم کم کم دارم میترسم نکنه یه وقت بلایی سرم بیارن و بکشنم بخدا از اینا همچی بر میاد چشم هامو از چشم های براق محسن گرفتم و گوشیو از توجیبم دراوردم و شروع کردم دوییدن اونا هم که دیدن میخوام زنگ بزنم پشت سرم دوییدن هرچی دنباله شماره بهراد گشتم نبود به جاش رفتم تو اخیرو به اخرین نفری که زنگ زده بودم دوباره زنگ زدم که اون شخص حامد جوجو بود درحین دوییدن برگشتم و به اون سه نفر نگاه کردم به خشکی شانس هنوز دنبالمن عوضیا صدای حامد پیچید تو گوشم شاید بهترین لحظه زندگیم اون لحظه بود که با شنیدن صداش دلم لرزید خواستم بگم سلام که با منطره روبرو کلا خفه شدم وااای خدا کوچه بن بست بود صدای حامد میومد که هی میگفت الو بهار بهار کجایی 8 ونیمه بیام دنبالت منم با صدای بغض داری گفتم حامد تورو خدا بیا کمکم اینا اذیتم میکنن تثریبا رسیده بودم به دیوار روبروم که انتهای کوچرو نشون میداد برگشتم سمت اون سه تا بزمجه،، عوضیا داشتن براندازم میکردن صدای مضطرب بهراد تو گوشم پیچید که گفت الوابجی چی شده کی اذیتت میکنه ابجی کجایی بگو بیایم دنبالت اون سه تا همینطور میومدن جلو منم دیگه طاقتم نگرفتو محکم زدم زیر گریه و بریده بریده گفتم -دارن..اذ..یتم..میک...نن یهو محسن انتر گوشیو از دستم گرفت که باعث شد جیغ بزنم و جیغم باعث نگرانی اون دوتا کله پوک شد پسره هم بالذت نگام کرد و گوشیو گذاشت گوششو گفت --تا 20دیقه دیگه بیا تحویلش بگیر و با دوستاش زدن زیر خنده مثل اینکه گم شدم جدی جدی گم شدم اونم با 3تانره غول صدای دادوبیداد بهراد و حامد از پشت گوشی میومد که هی داد میزدن فوش میدادن محسنم کم نیاورد برای اذیت کردنه اونا اومد جلوم و شصتشو کشید رو لبم که من سرم و بردم عقب محسن-فکر کنم این دختره که بش میگین بهار لبای شیرینی داشته باشه اومم جون میده بخوریش حامد اون صدای خراشیده و خوشگلشو ازاد کرد صدای داد حامد جوری بود که محسن گوشیو از گوشش فاصله داد اخ اخ که چه حالی میداد یکی اینجوربرات داد بزنه ..تو اون شرایط دلم ضعف رفت برا حامد ...اع اع خاک تو سرم زشته مثلا ممکنه تا 10 دیقه دیگه بهت تج*اوز شه بعد میشینی واسه من ..لا الله الی الله ولی خدایی من از این ور خرکیف حامد داد میزنه بهراد حرص میخوره پسره هم حرصشون میده دیوث بی پدرمادر محسن-اقا کم داد بزنه یکم که باهاش حال کردیم میفرستیمش پیشتون دیگه صدای داد بهراد به راحتی شنیده میشد که میگفت هرچی پول میخواین بهتون میدم دست از سرش بردارین و این حرفا پسره هم که دید دارن حرص میخورن گفت -من خودم خرپولدارم داداچ به پول تو یکی نیاز ندارم فقط دوس دختر شما خیلی ناناسه یه استفاده ای ازش کنم میفرستمش وره دلتون هرجورخواستین در اختیارتون ولی به نظرتون خوب نیست که این نعمت الهی رو تقسیمم کنیم تا حیف نشههه وااااااااااااااااااااااای که انقدر حرصم گرفته بود حاظر بودم تک تک موهاشو از ریشه بکنم و اتیش بزنم بعدم ریز ریزش کنم بپزمش تا وقتی میدم به گربه های محل ویروس نگیرن(تازگیا یه ویروس اومده (کرونا)تروخدا مواظب خودتون باشید بچه ها ادم ضحرش میترکه اسمش میاد)همینطور که داشتم حرص میخوردم دیدم یه پلاک اون بالاس ای جونمممم کوی 17 ادرسشو که دراوردم منو دیدی انقدر خوشحال شدم که نگو نیشم ناخواسته شل شد اگه به بهراد و حامد بگم حتما میان دنبالم ولی چطوری اخه دوستای پسره که نیستن رفتن دنبال ماشینشون به پسره نگاه کردم و فکر کردم بعد عهد بوقی مخم جرقه زد که ....اوممم یکم براش درد داره اما حقشه توله سگ یکم دیدش زدم و وقتی دیدم وضعیت اوکیه در یک حرکت خیلی انتحاری جفت پا زدم زیر شکمش که پسره یه جور نعرره زدکه من از این ور برگام ریخت یعنی انقدر زور دارم خودم نمیدونم یادم باشه رو بهراد تستش کنم گوشی از دستش افتاد ودستشو گرفت زیر شکمشو خم شد منم فرصت و غنیمت شمردم تندی رفتم طرف گوشیو گفتم کوی 17 بهراد حامد کوی 17 اینجا خواستم ادامه حرفمو بزنم که گوشی از دستم گرفت و محکم کوبوند زمین ای تف تو ذاته پلیدت الان کمه کمش 7 میلیون قیمتشه سگ مصبه اشغال کله به چشماش نگاه کردم انقدر عصبانی بود که چشمش قرمز شده بود ادم میرید خوش بخدا اومد جلو فشارم داد به دیوارو داد زد -بیخانواده چه گوهی خوردی هان؟ بزار نشونت میدم حالا همچین ادمت میکنم که واسه ننتم هار نشی سرشو اور جلو و لباشو گذاشت رو لبام و محکم گاز گرفت و دستش و برد
  6. -ننه خیلی خیلی خیلی خیلی خوشگل بود یه تیکه بهشت بود یه حوض که نوره مشعل تزئینی افتاده بود روش دوره حوضم پُره گلدونای قرمز و بنفش و صورتی بود...یه الاچیق بزرگ که فکر کنم 12 متر بود اون وسط چشمک میزد دورو برشم بادکنک هلیومی بود و از اون قشنگ تر چمنای نرم و خوشگلی که ادم دلش نمیومد روش راه بره به بچه ها نگاه کردم اونا هم مثل من تو شوک بودن عین منگولا درودیوارو نگا میکردن بهراد و نیما و سامانم تو کفه الاچیقه بودن ولی حامد و ماهان خیلی بیخیال جوری که انگار براشون عادی شده باشه رفتن نشستن تو الاچیق و وقتی مارو صدا زدن و دست از بحث شیرین موسیقی برداشتن با قیافه ی شکه شده ما روبرو شدن که عین این روانیا به ستاره های اسمان هم نگاه میکرردیم ولبخند میزدیم و از محیط لذت میبردیم نامردا کلی هم بهمون خندیدن خوب اخه باهمچین بهشتی مواجه بهشی دهنت باز نمونه حالا تو هی بخند دهنت جر بخوره اقا حامد ...ماهم دیدیم خیلی خیتیم و خیت شدیم با کمال وقار و متانت رفتیم نشستیم تو الاچیق مدیونید فکر کنید به فکر مردم ازاری بوده باشَما... فقط احساس میکنم اگه اذیتشون کنم این شب خاطره انگیز تا اخر عمر یادشون میمونه و منو عامل تربیت خوشگلشون قرار میدن همینطور که زُل زده بودم بهشون وبه چرت و پرتاشون گوش میکردم نقشه هم میکشیدم و برای خودم نظر سنجی هم راه انداخته بودم که اینکارو کنم اونکارو نکنم اینجا ریسکش بیشتره نه اونکارو کنم بهراد میزندم(البته غلط کرده ها) تو این بین دعوا با خودم با صدای بهراد همه ساکت شدن و همه سر ها به طرف من برگشت بهراد-نیلوفر جان چیزی شده؟خوبی؟ با تعجب بهش نگاه کردم یعنی انقدر تابلوئم . تا اومدم جواب بدم بگم خوبم این شقایق گور به گور شده روشو کرد سمت بهراد و چَه چَه کرد که من تو ماشینم خوب نبودم و دپرس بودم و همش خوابیدم و نزاشتم حرف بزننو ...کلا دارو ندارو گفت و بعد از اینکه حرفاش تموم شد ونیلوفروشقایق حرفاشو تایید کردن همه با نگرانی نگام کردن خوب اینم یه شانسه واسه بهتر انجام شدن عملیات بنده رومو کردم سمتشون مثلا با یه لبخندغمگین گفتم-خوبم فقط سرم درد میکنه باید یکم هوا بخورم ببخشید زود برمیگردم واسه شام پیتزا قارچ میخورم شامو اوردن بهم زنگ بزنید و از الاچیق زدم بیرون وفرصت مخالفت و موافقت حرفامو بهشون ندادم خوب حالا باید یکم برای خودم دور بزنم بعد ادای کسایی و در بیارم که گم شدن دره طلایی رنگ و باز کردم و از اون بهشت اومدم بیرون داشتم قدم میزدم و فکر میکردم خوب اینجا باغش بزرگه وممکنه واقعنی گم و گور بشم پس برم سمت رستوران شیک تره... تقریبا رسیدم به رستوران و خواستم برم توی رستوران که صدای چند تا پسر متوقفم کرد پسره-جووووووووون چه خوشگله اونیکی پسره-وای مَمَد پاهاشو نگا کن چه سفیده واااا با کین اینا هاذا ماذا فاذا گلابی؟ بیخیال شدم و خواستم برم تو که صدای اونیکی پسره خطاب به من شد که گفت -خانوم خوشگلع افتخار اشنایی میدی یا بدم؟ اصلا و ابدا حرفاشون برام مهم نبود ولی یاده حرف پسره افتادم که گفت چه پای سفیدی ..به پام نگاه کردم دیدم عی دل غافل این خیلی پاچش اومده بالا شده شلوارک رو زانو خیر سرم اینجا ایران تندی خم شدم تا پاچمو بدم پایین و داشتم با خودم کل کل هم میکردم که اخه بهار خر تو هر روزشلوار میپوشی دو برابر خودت و جد و ابادت این چی بود پوشیدی؟ لامصبم بد تو چشم بودم شلوار بیشور هم رژیم گرفته بود تنگگگگگگگگگ مگه میومد پایین دیوث قوزمیت ماهی خوار داشتم با خودم دعوا میکردم و وشلوارو مورد تربیت صحیح قرار میدادم که دست یکی نشست رو کمرم اول فکر کردم شقایقی مقایقی سارایی مارایی کسیه اما دیدم این که اون پسر نره غولس که خواست پیشنهاد اشنایی بده بیشور به چه حقی بهم دست زده ...یکم ازش فاصله گرفتمو گفتم -امرتون؟ یارو-افتخار اشنایی ندادی اومدم خودم افتخار اشنایی بدم بهش زل زدم اوممم خوب خوشگله بدک نیست فقط موهاش تو ذوقه اخه مگه دختری موهاتو میبندی ،نکبت پسره بی فرنگ هم زل زده به پروپاچه من حالا خوبه پایین شلوارو کشیدم پایین ...روبهش گفتم -اولا من افتخار اشنایی به کسی نمیدم وندادم که بدم ...توهم افتخاراشنایی برای من نیستی موجب بدبختیی بیا بروشیرتو بخور دهنت بو شیر خشک میده خشتک برخلاف تصورم که فکر کردم الان عصبی میشه میاد یقمو میگیره خفتم میکنه با یه لبخند کثیف گفت –ججججون خشن دوست دارم دیدم بابا این تو باغ نیس زود رفتم تو رستوران و یه میز نشستم و بعد از اینکه سفارش یه پیتزا مخلوط دادم به رستوران نگاه کردم فضای خیلی شیکی داشت تقریبا همجا طلایی بود ،درو دیوار طلایی،رو میزی ها شیری طلایی بودند لوستر هام طبیعتا طلایی بودن داشتم چشم میچرخوندم و به مردم نگاه میکردم که قیافه ی نحض این یارو رو دیدم اه اه خر پسره هم که دید دارم نگاش میکنم یه چشمک زد و بوس فرستاد عجب بیشوریه ها فکر کرده کم میارم یه فاک خوشگل براش گرفتم و زبونمو از حقم دراوردم بیرون که رفیقاش دیدنم و(سه نفر بودن) باصدای بلندی بش گفتن اع ا ع نگاه محسن نگاش کن همون خر مگس که داشت یه دختر دیگه رو دید میزد منو نگاه کرد اع پس تو محسنی بیمصرف چلغوز @melika.k
  7. ماشین بچه هام دنبالم بودن درحین رانندگی بودم دیدم خیلی جَوه بدیه واقعا عجیبه این ماهان یه چیزیش شده چرا حرف نمیزنه؟ -ماهان؟ ماهان-بله؟ -چرا اون پسره زد تو دهنت؟ ماهان-نیمارومیگی؟ -اره ماهان-داشتم سارا رو نگا میکردم نمیدونم چیشد غیرتی شد منو زد سری از روی تاسف تکون دادم ..خاک تو سره دختر ندیدت بدبخت من بهار و دیدم کَکَم نگزید(الکی) تا وقتی به رستوران بریم حرفی نزدیم بچه هام پشتمون بودن داشتن میومدن ----بهار---- نیلو-بهار -هومم؟ .-میگم چطوری نفهمید؟ -چمیدونم .-ولی خوب شد که نفهمید -اهومم سارا-چته بهار؟ -هوچ شقی در حین رانندگی پرسید -چیزی شده؟ -نه نیلو-مطمئنی؟ -اره سارا-بهار تو یه چیزیت هست -نیست شقایق -پس چرا پکری؟ دیگه کلافه شدم اقا به اینا چه که من ناراحته ماشینمم -اه یه دقه زر نزنین لطفا اصلا کلتونو ببرین بیرون جیغ بزنین به من چیکار دارین بچه ها اول نگام کردن بعد 3 تایی پشت گردنشونو خاروندنو یاده خاطره ی بده قطعه بصل انخاع افتادن اخی بیچاره ها گردنشون بد خورده بود به شیشه ودر دیگه چیزی نگفتن و از این بابت خیلی خوشحال شدم اهنگم نزاشتن بعد چند دقیقه رسیدیم به به رستوران شیک و پیک شقی-حالا کجا پارک کنم تو این شلوغی؟ -بزا یه زنگ بزنم حامد ببینم کجا بریم گوشیمو از جیبم دراوردمو بهش زنگ زدم -جانم؟ -حامد کجا پارک کنیم؟ -پشتم بیاید میرسید به یه پارکینگ -باش فعلا گوشیوقطع کردم و بعد گفتن اینکه شقایق دنباله حامد بره چشمامو بستم و سرمو گذاشتم رو شونه نیلو تو خواب و بیداری بودم ماشینم که هی تکون میخورد مثله اینکه این مسیره پره سنگه ولی به زور و بدبختی سعی کردم بیخیال شم و دوباره بخوابم که تقریبا موفق هم شدم کم کم داشت خوابم میبرد که صدای زشت ونکره ی سارا مزاحم خوافم شد سارا-واای چه بهشتیه شقی-اره مثل اینکه این از اون رستورانه جداس نیلو-خب عقل کل معلومه که جداس بیاد بین مردم غذا بخوره؟ شقی-خوب چمیدونم اومدیم تو این رستورانه گفتم لابد میخواد بره تو رستوران -اهههههههههه خفه شید دیگه ...1دیقه میخام کپه ی مرگم و بزارم سارا-بهار خر هنوز خوابی پاشو نگا ببین اومدیم کجا حرف سارا قطع نشده بود یهو یه دست انداز بود چاله بود چوله بود چی بود هرچی بود رفتیم توش بعد اومدیم بیرون زرتی سرم خورد به سقف -ای شقایق کفن پیجت کنم گردن خورد ...گردنم خورد شد بیشور این چه طرز رانندگیه شقایق-اه خوب پاشو بیرون و نگا کن بعد به دست فرمون من گیر بده ایششی گفتم و همونطور که گردنمو ماساژ میدادم از حالت لم داده ای که داشتم پاشدم دوتا فوش به حامدو شقایق و باعث و بانیش دادم وبیرون پنجره رو نگا کردم که چشام از تعجب گرد شد مای گاد اینجا چه خوشگله اصلا باور نمیکردم تو اون رستوران به اونهمه شیکی همچین جای باصفایی باشه ..همجا درخت بود از همه نوع درخت انگار باغ بود ولی باکلاس برخلاف تصورم که فکر میکردم سنگای زیر ماشین از این سنگای کنار رودخونس سنگ های بزرگ سفید و خوشگلی بود که یه جاده درست کرده بوده و کنار جاده هم یه رودخونه خیلی کوچولو بود پس بخاطر همینه که شقایق گند زد به من و گردنم سمت چپه جاده هم آلاچیق و خونه کلبه ای بود که تو هوای تاریک کُلی چراغ و لامپ های خوشگل روشن کرده بودن که ادم فکر میکرد روزه -وای اینجا معرکس شقایق-اره دیدی اون از اون رستورانه که خیلی شیک و با کلاسه و سرامیک داره شبیه مرمر نه به اینجا که عشق میده وسطی کنی سارا-اهومم ..اع حامد وایساد بزن کنار کلمو از بین دوتا صندلی اوردم جلو اره سارا راس میگفت حامد وایساده بود کناره یه در ..شقایقم زد کنار منم گردنمو از بین اون دوتا صندلی اوردم بیرون و پشت نگاه کردم کمری بهرادم پشت ما بود کم کم بچه ها از ماشین اومدن بیرون منم بعد اینکه شالمو انداختم رو سرم و رژمو تجدید کردم اومدم بیرون پاچه شلوار جینم کوتا بود الانم که خوابیده بودم رفته بود بالا تقریبا شده بود شلوارک پایین زانو خواستم بدمش پایین که دیدم بچه ها دارن میرن پیش حامد دیگه منم بیخیال پاچه شدم ..اونقدراهم بالا نبود پس رفتم پیش بچه ها حامد-خسته نباشید شقایق خانم خسته نباشی بهراد (چون راننده بودن) -ممنون بچه ها برگشتن سمتم یه جور نگام میکردن که حالا انگار من زحمت نکشیدم؟ شقایق-با ما بودا(بعد اشاره زد به خودشو بهراد) -خوب منم خسته شدم سارا-یه جوووووووووور میگه خسته شدم انگار کوه کنده تو ماشین .همش صدای خروپفت میومد -اونی که کوه کنده فرهاده نه من بعدم عیب نزار رو دختر مردم شوهر نیست ابرومونو میبری بهراد-بهار پاچتو بده پایین -سگی؟ بهراد-اع بی ادب -خوب راس میگم دیگه عین سگ گیر دادی پاچم حامد پقی زد زیر خنده ..هرهرهر رو یخمک بخنددی شامپانزه بعد خندهی حامد و اخم و تَخم بهراد و کل کل منو سامان و هیز بازی ماهان رو سارا و مسخره بازی نیما و ماهان به طرف اون در خوشگله رفتیم حامد از جیبش یه کلید طلایی رنگ دراورد و زد تو قفل و درو باز کرد بعد به ترتیب حامد و ماهان و نیما و بهراد رفتن تو بعد ما دخترا ..منم که سرم و انداخته بودم پایین داشتم سنگارو شوت میکردم که یهو نیلو و شقایق و سارا سرجاشون وایسادن و منم چون عقب بودم سرم خورد به کله ی سارا -اوه یابو چته سرم و اوردم بالا و اخمو زل زدم بهش که خودمم خشکم زد واقعا اینجا کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  8. نویسنده عزیز این پارت دارای محتوای ممنوعه بود. پارت شما جهت اصلاح، از طریق پیام خصوصی ارسال شده است.🚫 @kosar8477 ممنوعه: بی***رف🚫 " @admin "
  9. پاشدم عه رو تخت و از اتاق اومدم بیرون رفتم طرف اتاق بهراد رفتم درو باز کنم دیدم عی دله قافل قفله که خخ حتما ترسیده بلایی سرش بیارم یه چند بار زدم در صدا نیومد هوف حتما خوابیده گوشیم و دراوردم شماره ی داداشو زدم و زنگ زدم بهش -هومم -اگه زحمتت نمیشه این دره اتاقه باز کن -اع بهار بوق بوق دره اتاق باز شد -سلام داداشی -علیک خوشگله -داداش کاری نداری؟ -ن چطو -حوصلم سر رفته به بچه ها گفتم بریم بیرون شام بخوریم تو نمیای؟ -چرا یهو گوشیم زنگ خورد شقایق بود -جانم شقی -ردیفه ساعت 7 دره خونه شما -اوک گوشیو گذاشتم جیبم برگشتم سمته بهراد -اوکی 7 میرم برو حاضر شو -باش منم رفتم تو اتاقم اومم حالا چی بپوشم یه جین یخی دراوردم پوشیدم یه مانتو مشکی دراوردم اووم خوبه بعد از پوشیدنش رفتم نشستم رو میز ارایش ...خوب چیه دلم میخواد یه بار ارایش کنم خوب یه ریمیل زدم یه رژه لب صورتی یه سایه محو مشکی هم زدم با یه خط چشم نازک به خودم نگاه کردم اووووو چقدر عوض شدما جیگر کی بودم به ساعت نگا کردم اوه اوه 6 و45دیقس فورا موهامو با کش بالاسرم بستم شال ابی سفید مو پوشیدم و یکم از موهام از شال اومده بود بیرون کردمش تو اخه شلختم میکرد ولی موهای جلومو فرق باز کردم یه تله مشکی هم زدم روموهام بعد برداشتن موبایلم از اتاق رفتم بیرون و رفتم دره اتاق بهراد -بهراد حاضری؟ -اره یهو صدای زنگ اومد لابد بچه هان ایفونو زدم و بعد قفل کردن در با بهراد از خونه اومدم بیرون -سلام همه بچه ها از جمله سامان و سارا،نیلو و نیما ،شقایق جوابمو دادن و به بهرادم سلام کردن با همشون دست دادیم و منو شقایق ونیلو سوار 206 من شدن نیما و بهراد وسامانم سوار تویتا کمری بهراد شدن و ویژ -بچه ها کجا بریم؟ -رستورانه.... -اوکی تو خیابون بودیم شیشرو دادم پایین سرمو اوردم بیرون به بهراد اشاره کردم شیشرو بده پایین که نیما شیشروداد پایین نیماداد زد-جانم ابجی؟ منم متقابلا داد زدم -نیما بچها میگن بریم رستوران.... به بهراد بگو پشتم بیاد بعد یکم گاز دادم و رفتم ..یکم جلوترکه یهو این سارا خیر ندیده شیشرو داد پایین و داد زد سارا-نیما نیما نیما هم خر کیف شیشه داد پایین -جانم؟ سارا-کورس کورس کورس -اع سارا من با این 206 با اون کمری کورس بزارم ضایعع شم؟خفه بمیر سارا –اع بهار ترسیدی؟ -نه ولی تفاو... یهو ماشین بهراد یه گاز داد و از کنار ما رد شد شقایق-بهار برو فک نکنن کم اوردی مثله اینکه مجبورم برا حفظ ابرو کورس بزارم -کمربندا بسته شیشه ها پایین سارا یه اهنگ توپ بزار سارا- چشم یه فلش دراورد و زد به جا فلشی و بعد چند تا پایین بالا کردن اهنگ مورد نظر(پاپ هیجانی)رو زد و صداشم تا ته زد بالا -بچه ها محکم بشینین بعدم پامو گذاشتم رو گازو تا تونستم فشار دادم -هوووووووووووووووووووووووووو بچه ها کلشونو اورده بودن بیرون و جیغ میزدن رسیدیم به ماشین بهراد ،،سامان که پشت نشسته بود کلشو اورد بیرون سامان-بهار اروم برو ماشینت به درد کورس نمیخوره و بعد زبونشو برام دراورد جان؟؟؟این چه زِری زد ؟ به ماشین من گفت به درد نخور بیشعور به چه حقی به ماشینم توهین کرد کثافت مخدربزار الان نشونت میدم چسفیل -سارا به داداشت بگو مراقب حرف زدنش باشه اعصاب ندارم سارا- ولش کن گاز بده حالیشون کن با کی طرفن اعصابم کلا گندبود حالا بدترم شد دست خودم نیست رو ماشینم حساسم پسسسسسسسس یوهوووووو همچین گازی دادم که یه دود از آسفالت بلند شد نیلوفر و سارا و شقایقم جَو گرفته بودشون و کله شونو اورده بودن بیرون زبونشونو تا حد امکان از حلقشون اورده بودن بیرون منم که به افق خیره شده بودم و داشتم لایی میکشیدم داشتم از توی یه کوچه ای میرفتم تو یه فرعی که یهو نمیدونم چیشد که بی ام و از یه فرعی اومد تو خیابون منم که تو افق محو شده بودم تا اومدم ترمز کنم ولی دیر شده بود ماشین من از جلو خورد تو پهلوی ماشین (همونجایی که بهراد نشسته بود)حالا خوب شد زیاد نخورد و اسیب چندانی نخورد -یا ابلفضلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل بچه ها چون کلشون بیرون بود با ترمز من گردنشون خورد به کناره ی شیشه کلا بصل النخاشون رفت تو حلقشون با تعجب زل زدم بچه ها ..بهراد اینام ترمز کردن و بهرادم از ماشنین پرید پایین و ااضطراب اومد سمت ماشین من بهراد-بهاااااااااااااااااااااااااار خوبی ابجی چشممو از بچه ها که داشتن با ترس به روبرو نگا میکردن گرفتم و به بهراد نگا کردم که داشت سکته رو میزد -ها..اره ..چی شد؟ یهو دره ماشین باز شد و یه پسرخوشمل از ماشین اومد بیرون و با اخم اومد سمته ما ...وقتی رسید به ما با اخم روبه من گفت پسر خوشمله –خانوم میشه بیاید پایین
  10. یکم داشتم راه میرفتم تو اتاقم که صدای در اومد اهان بالاخره تشریفشو برد حموم یواش رفتم تواتاقشو دره حمومو از پشت بستم و با لذت داشتم به نقشه خبیثانم میخندیدم بیچاره خوش خوشانشم هست یه جور رفته تو حس داره اهنگ میخونه من از این ور دارم قرمیدم بهراد تو حموم-گل پری جون بله؟گل پری جون بله ؟ای جانه جون(درسته؟)زنم میشی نه نمیشم تو گوه میخوری نه نمیشم (کلا رید تو اهنگه)بیا بریم نمیام خسته ......بهاااااااااااااااااااار میکشمت وای وای بالاخره فهمید ای جون ..همچین یورش برد سمت در منم خونسردانه نگا میکردم هر چی خواست درو باز کنه نمیشد بهرااد- بهار ....درو باز کن بز -اهو اهو رعایت کن با این طرز برخورد با به خانم متشخص بهت زن نمیدن بهراد-...نخور -تو بخور نوش جونت بهراد-بهار بیام بیرون میکشمت درو باز کن -به شرطی؟ بهراد-زر نزن شرطم میزاره نکبت -چی چی؟نشنیدم چی گفتی بهراد-از بس کَری ناشنوا -بمیر باو قبول میکنی یانه؟ بهراد-پیشنهاد دوستیتو؟؟ -خفه باو -.... -قبول میکنی؟ -..... -مردی؟ -خفه شدم باو یه پوفی کشیدم حالا که از رو نمیره باید مجبورش کنم باهام اون مهمونیه مسخررو بیاد چون تنها نمیزاره برم بدون اونم من نمیرم کلا من کَنِه م -بهراد -ها -ب شرطی درو باز میکنم که باهام بیای مهمونی؟ -چه مهمونی؟ -حامد دیروز گفت برای اخر هفتس -اها اوکی به منم گفت من قبول کردم -انتر تو بهم نگفتی؟ -مگه مهمه؟ -اع اینطوریه؟ -نه اونطوریه -باشه توهم برام مهم نیستی درو هم میبندم تا نیای بیرون میکروب -بهااااااااااار پوف حیف هیچوقت نمیزنم زیره حرفم اروم رفتم درو باز کردم و بدو برم اتاقم که در باز کردن من همانا و پریدن بهراد رو سرم همانا ..منو دیدی همچین گرخیدم نکنه لخت باشه ووی خاک عالم تو سره بیحیات... همچین چشامو بستم که فک کنم کور شدم ای ای چشمم حیف نمیشه چشمو باز کنم وگرنه بی عفت میشم بهرادم که شونموگرفته نمیشه تکون بخورم بزار حداقل ببینم چیزی پوشیده؟دست زدم به سینه ی پهنش اع خاک تو سرم هیچی نپوشیده که انقدر چسبیده بهم ووی خجالت کشیدم ولی باید حالیش کنم بچه پرو منم زدم تو سینش و گفتم -بهراد گمشو اونور خبیث زشت برو یه چیز کن تنت بیشعور زشته خجالت بکش بیشعور بزغاله بی فرهنگ دختر مجرد جلوته الان میام میخورمتا خر نفهم میگم برو یه چیزی بپوش من رومو میکنم اونطرف..اصلا چشمامو میبیندم برو حداقل شلوار بپوش عیبه الان زینب جون میاد میبینه ابرو نمیمونه برامون ..بخدا بهراد موهاتو یه جوری میکشم کچل شی دیگه نتونی رنگشون کنی اصلا خجالت بکش من دخترم موهام و رنگ نمیکنم توی سیریش موهاتو رنگ میکنی خر بد فرهنگ سوسول دختر باز نکبت بیتربیت همینطور داشتم چرت و پرت میگفتم و با مشت میزدم رو سینه لخت بهراد ..بهرادم به احتمال90 درصد زل زده بهم داشت به اراجیفم گوش میداد - اه یه دقه خفه با تعجب چشامو باز کردم که گند بزنم بهش که دیدم .........بیشعور شلوار پاش بوده -بهراد خیلی بیشعوری -از تو یاد گرفتم -پس چرا چیزای خوبم و یاد نگرفتی؟ -چون نداشتی -تو کوری نمیبینی -خودت کوری -من کورم توکه مادر زاد کور و منگل بودی نکبت جون -حیف میریم مهمونی وگرنه انقد میزدمت عه ریخت بیوفتی(زر میزنه ) -نمیتونی -نمیتونم؟؟ -نچ -اخه فسقلی کم گند بزن اعصابم یه وقت دیدی با کیسه بوکس اشتبات گرفتم -فسقلی خودتی غول بیابونی زشت با اون دماغت(دماغ بهراد خیلی خوشمله کلا خونوادگی دماغشون عروسکیه و بعد خیلی کم پسری هست اینطور دماغی داشته باشه هر کی میبینه فکر میکنه عملیه )اهان یادم باشه بعدن بهراد توصیف کنم –پوووف بهار برو بیرون -اگه نرم؟ -هیچی جلوت لباس عوض میکنم -سگ تو روحت -توجسمت یه چشم غره توپ بهش کردم جوری که خندش گرفت یه تیکه هم انداخت که کلی از حسابش درومدم از اتاقش رفتم بیرون خونه هم غرق سکوت بود ننه بابام که سرکارن فقط یکم صدای تق و پوق از پایین میاد که حتما زینب جون داره ناهار میپزه از پله ها رفتم پایین یه سرگوشی اب بدم...ای بابا هیچی نیست رو مو کردم اونور و دروبستم از بس خونه رو نگا کردم خونه خودش کم اورده اروم رفتم تو اتاقم اوممم حوصلم که سر رفته بزار واستون اتاقم تفسیر کنم جلوی دره اتاق یه عکس از منو نیلو و شقایق و سارا ..منو شقایق از دبیرستان باهم دوست شدیم شقایق فامیل دوره ساراس بخاطر همین 1 سال بعد دوستی با شقایق با سارا دوست شدم که تقریبا میشه 4 سال ...یه روز که داشتیم تو پارک گل میگفتیم و زر میشنفتیم با نیلو هم اشنا میشیم یعنی تقریبا 9ماهی میشه ولی برخلاف تصورم خیلی زود باش گرم گرفتیم خیلی دختر خوبو خون گرمیه اصلا خاکیه با اینکه 8سال نروژ زندگی کرده ولی ایران و ترجیح میده کلا دوستای خوبی هستیم حالا بیخیال این عکسی هم که روبروی دره اتاقه ماله همون روزیه که تو پارک با نیلو اشنا شدیم ..به عکس نگاه کردم اومم یه سلفیه که شقایق اول وایساده دسته درازشم که گرفته بالا تا دوربین خوب ازمون عکس بگیره دومین نفرم منم یه شاخ گذاشتم رو سره سارا، سارا هم با متانت خاصی به دوربین نگا میکنه (اخه نیما داداش نیلو داشت میخوردش اینم خجالت میکشید کاری کنه وگرنه این سارا اگه دستو بالش باز میبود یه فاک خوشگل برام میگرفت)سومی هم که سارا وچهارمی هم نیلو با 1 لبخند خوشگل و چشمای شیطون سمت چپ تختم بود که روبروش پنجرس کنار تختم شوفاژه ..رفتم رو تختم نشستم و تکیه دادم شوفاژ....اومم کنار پنجره یه میز توالات و دراوره سمت راستم یه سرویس و حموم نقلیه کلا اتاقم 24 متره یه فرشه خوشکل صورتی (شکل میکی موسه)هم رو زمینه ...پُره در و دیوار اتاق هم عکس های خودم و خانواده و رفیق و بهراده خوب بریم توی توصیف شخصیت ها: بهار یه دختره 19 ساله پوست سفید دماغ عروسکی موی طلاییه چشمای ابی ولی توی نورسبزه لباشم که اووووف بهراد جوننن کلا دختر کشه ماشالله اقا دکترم هست یه پسر 24ساله پوست سفید دما غ عروسکی چشمای ابی لباشم مثله بهار موهای مشکی ولی یکم جلوشو رنگ کرده (عسلی) حامد 25سالشه پوستش گندمی دماغ خوشگل لبای مربعی موهای مشکی-قهوه ای شقایق خوشگله هم بدون تارف یکی از ساده ترین هاست که زیبایی خاصی داره شاید اگه من برم بیرون یه رژ بزنم اون که اونم نمیزنه حالا بیخیال چشاش سبزه پوستش سبزه دماغه ساده لبای خوشمل موهاشم رنگه نسکافه ای کرده تازگیا یه چال گونه هم داره ک من به شخصه میمیرم براش ساراهم که خودشو میکشه اخری،،، از بس میماله یعنی به طور کلی سارا و نیلو متضاد من وشقایقن سارا و نیلو با هم دماغشونو 1 جا عمل کردن 3ماه پیش سارا چشاش میشیه پوستش گندمی کلا خوشگله نیلو هم که قلفونش برم همجاش عمله ولی درکل خوشگله چشای مشکی پوست سفید موهاشم پر کلاغی کرده لباشم که پروتزه حالا بیخیال به من چه خیلی ازشون خوشم میاد تعریفشونو میکنم میکروبای مخدر ----------حامد----------- وااای خدا تموم شد بلاخره ماهان-ردیف شد؟ -اره هفته بعد سه شنبه کنسرته ماهان-مای گاد -کوفت بابا ماهان-چی شد واسه مهمونیه با کی میای -فعلا به بهار گفتم اگه ردیف شد خبر کنه فعلا که چیزی نگفته ماهان-اهان من که تنهام با خودم میام -خری دیگه با ابجیت بیا خو ماهان –کی مهسا؟؟؟مگه از جونم سیر شدم -دیوونه هنوز ازش میترسی ماهان-بایدم بترسم -چی بگم ماهان-فقط برانِش -جان؟؟ ماهان –چه ترافیکیه ها یه اخم گنده کردم .بیشعور ای بابا با این ترافیک که نمیشه تا1ساعت دیه رسید خانه ،یه جوری میگم خونه انگار توش چه کار میکنم 2سالی میشه خونه مستقل گرفتم واز پیش مامان بابام وهیراد رفتم و از این بابتم درحد سگ پشیمونم گَِه گاهی ماهان میاد پیشم که امروز یکی از اون گه گاهی هاست. پووف بهارر بهارر بهارر خیلی دوس دارم ببینم چه شکلیه اخلاق که نداره هی پاچه میگیرره... هووف بیخییال زل زدم به ماهان یه پسر دللقک و عزیز .انقدری که ماهان و دوست فک نکنم هیراد (داداشم)دوست داشته باشم ماهان تقریبا مثل من پوستش سفیده چشماشم سبزه هیکلم که رو فرمه ماهان-داداش ترافیکه دیر میرسیم خونه یه فرعی اینجاست دور بزنم بریم تو یه رستوران غذا کوفت کنیم هلاک شدم به علی -اوکی -------بهار------------ حوصلم خیلی سر رفته مامان باباهم که رفته بودن سر کار نیم ساعت پیش بم زنگ زدن گفتن رفتن پیش مامانبزرگم مثل اینکه حالش بد شده بهرادم چپیده تو اتاقش داره نقشه مرگ منو میکشه به ساعت نگا کردم 6بود یه زنگی به بچه ها بزنم بگم بریم بیرون یه چیزی کوفت کنیم گوشیمو کنارم برداشتم رفتم تو تماسا و به شقایق زنگ زدم بعد 3بوق -الو -سلام رو گوشیت خوابیده بودی -ن -پس چرا زود جواب دادی فکر کردم دوست پسرمه اه توی ایکبیری بودی -ایش ذغالخته -هان کاری داری مزاحم میشی؟ -شقی یه دیقه ببند حوصلم پوکیده میاین بریم بیرون شام کوفت کنیم -ای گفتی من پایه م بزا به بچه ها بگم 10 دیقه دیگه خبر میدم بهراد میاد؟ -به زور میارمش -اوکی گمشو بای -گو-بای
  11. بهراد-خوب الان تو باهاش دوستی؟ به بهراد که با عصبانیت بهم نگا میکرد نگا کردم چی میتونستم بگم ...بگم اره یکی میزنه بهم البته غلط کرده ها ولی خوب باز حق داره اگه بگم نه که پس میگه پس چه میگی؟ -خوب یه جورایی میخوام این دوتا رو بهم پیوند بزنم بهراد-بمیر بابا شمارشو بهم بده -واسه چی؟ بهراد-میخوم باهاش قرار بزارم نیلو-بهراد توروخدا چیزی بهش نگو جون بهار بهراد کلافه دستشو زد به چونش (بیا داداشای مردم دست میکشن موهاشون این میزنه چونش...چرا؟؟؟)و یه نگا به من یه نگا به نیلو بهراد-کاری ندارم فقط میگم داداش بهارم یعنی تو بادست اشاره کرد به نیلو -خوب بهراد-به جمالات و کمالاتت. -منظور این است خوب که چی بهراد-خوب میخوامم یکم با این خواننده گرم بگیرم پز بدم به دوستام با تعجب زل زدم بهش یعنی خاک تو سرت کنم خروار خروار کصخل میمون اع اع اع منو باش فکر کردم فکره منه خداااااا -گمشو بیشور هر هر زد زیره خنده رو اب بخندی نکبت برقی بهراد-خوب بریم شام بعدا درموردش حرف میزنیم ..نیلو میشه بمونی کارت دارم؟ وااا خاک توسره سارا اینا باهم چیکار دارن هان ؟ -ماهم بوق تشریف داریم؟ بهراد-نچ تو فرمونی -هرهرهر خندیدیم نمکدان بهراد-قرقرقر نگفتم بخندی زهرمار با این حرفش همچین کفری شدم که خداهم میومد پایین اعوذب الله رضایت نمیدادم از خونش بگذرم پریدم رفتم رو شونش و همچین گوششش و گاز زدم که یه دادای زد حلزونیه گوشم یه ویبره رفت و اومد زد -ای چته گوشم بعد دوستم و گداشتم رو گوشم -سیستم وصل کردن به هنجرش بهراد با این حرفم خندش گرفت و زبونشو اورد بیرون یه نگا بش کردم و یه سری از تاسف براش تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون و الکی صدای قدم زدن در اوردم تا شک نکنن بعد یه دقیقه گوشم چسبوندم به در و ...وا چرا هیچ صدایی نمیاد نکنه مردن؟یا رفتن بغل هم کارای+18وااای خدا مرگم نده الان سه نفری میان بیرون همینطور داشتم فکرای چرند و پرند میکردم که صدای بهراد اومد اخیش فکر کردم لال شده بچم -بهار میشه اون گوشت و از در بر داری؟ ای وای خاک توسرم از کجا دیدنم یو صدای پا اومد که به احتمال99درصد صداپای بهراد یعنی 2تاپا داشتم 5تا از دروهمسایه قرض کردم و فرارررر بهراد اگه گیرم میاورد تکه بزرگم اتم معدم بود که داشت اورانیوم غنی میکرد. داشتم با جیغ از پله ها میومدم پایین(خونشون دوبلکسه اتاق بهار بالاس)که یهو به یه جسم بسیار سفت و محکم برخورد کردم اخ دماغم خواستم پا شم هرچی عه دهنم درمیاد بارش کنم دیدم که بابامه(شانسم نداریم تو بقیه رمان ها الان یه پسره خوشگل و مغروره که با سردی زل زده بهشو طلبکار نیگاش میکنس) -اع سلام بر پدرم خوبی خوشگلم؟ بابا-اع بهار همباز چشمه مامانو دور دیدی -نه بابا جون اتفاقا نزدیک دیدم بعد اشاره کردم مامان که داشت با چشاش قورتمون میداد -بیا نیگا زنت روبه مامانم گفتم-نترس مامان شوشوتو نمیخورم ارزونی خودت بابا-اع اع که اینطور ولی من شمارو میخورم -اع بابا ادم خوار شدید .چیکار به من دارید برید مامانو بخورید به این لذیذی مامان و بابا با چشای اندازه گلابی زل زدن بهم حالا انگار من چی گفتم دوباره بهشون زُل زدم انقدری که چشاشون باز بود که امکانش داشت چشاشون از بشقاب دراد بیرون وجدان-بهار جان اون کاسه س -مرسی جوجو یهو بابام و مامانم جیغ زدن –ببهههههههههههههههههار -جووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم مامان و بابا که از پرویی من هم حرصشون گرفت هم خندشون پشتشونو کردن سمتم و رفتن تو اشپز خونه منم عین کش پول دنبالشون نشستیم سرمیز و شروع کردیم غذا خوردن بهراد و نیلوهم معلوم نیس دارن چه غلطی میکنن اصلا به من چه من غذامو بخورم که پس نیفوتم ...سکوت اشپز خونرو فقط برخورد قاشق چنگالا میشکوندن بعد از خوردن قورمه سبزی زینب جون(خدمتکارمونه انقدر عزیزه)ازش تشکر کردیم و روونه ی اتاقامون شدیم منم که تو اتاقم نیلووبهراد بودن رفتم سمت اتاقم و در زدم -داداش کارتون تموم نشد میخوام بخوابم چند لحظه بعد نیلو و بهراد از اتاق اومدن بیرون به جفتشون نگا کردم صورتاشون که چیزیو نشون نمیده هردو هم بیخیالن نه مثل اینکه نمیشه فهمید بعدا از زیر زبون نیلو حرفاشونو میکشم بیرون زل زده بودم بشون اونام مثل اینکه کلافه شدن بهراد یه دستی کشید تو موهاش که من جای اون موهام درد گرفت بعد زل زد بهم و یه شب بخیر گفت و رفت رومو کردم سمته نیلو مانتو شالشو پوشیده بود و میخواست بره نیلو-عزیزم با من کاری نداری یگه رفع زحمت کنم -ببند بابا بهت ادب نمیاد ..عمرا اگه بزارم بری شامم که نخوردی باید امشبو پیشم بمونی ها نیلو-نه فدات شم میل ندارم نیما زنگ زد گفت برم خونه بعد لپامو بوسید و یه خدافظ گفت و رفت منم رفتم تو اتاقم دروقفل کردم رفتم سرویس بهداشتی بعد زدن مسواک به ساعت نگا کردم 11بود حتما حامد تا حالا پیام داده عادت داریم تا1 چت میکنیم رفتم رو تختو هنزفری و گداشتم تو گوشم رفتم تو پیام ها به شماره حامد نگاه کردم که زخیرش کرده بودم بزه خوش صدا 4تاپیام داده بود بدون نگا کردن بهش رفتم تو تلفن واخیر دیدم 3بار زنگ زده که 2تاش بی پاسخه 1 جواب داده ..وا من که جواب ندادم حتما بهراد باش حرفیده به زمان تماس نگاه کردم 10 و 20دیقه اره حتما بهراد جواب داده ..ماشالله چقدرم حرف زدن 17 دیقه فک زدن که چی؟ رفتم تو پیاما (سلام خوبی؟) (چرا ج نمیدی؟) (عجب داداش باحالی داری باش رفیق شدم) (الووووووووو به رحمته خدا پیوستی؟) اع اع عوضی چه باهم رفیق شدنا بعد این با من هنوز دشمنه -نه هنوز تو شهری که تو نفس میکشی نفس میکشم 10 دیقه بعد حامد-بهار -بله؟ حامد –اخر هفته(دوروز دیگه)یه مهمونی داریم میتونی با بهراد بیای؟ -نمیدونم باید بهش بگم حامد-بگو خبرشو بهم بده ببخشید من یکم خوابم میاد تاحالا داشتم رو البومم کار میکردم شرمنده برم بخوابم شب خوش با تعجب به پی ام حامد زل زدم جااااااااااااااااااان؟؟ ین چقد با ادب شده نکنه تاثیراته بهراده وااا؟جلل خالق اقتاب پرست انقدر زود رنگ عوض نمیکنه ..حالا بیخی بدمم نمیاد برم مهمونی یادم باشه حتما به بهراد بگم -اوکی شب خوش -اه کور شدم ننه پرده کناررفته بود وچون پنجره روبروی تخت بود نور افتاب مستقیم میزد تو چشمم یادم باشه جای تختو عوض کنم اه بد خواب شدم ها یه غلطی زدم و رومو کردم اونور وکه بهو یه جیغی زدم که فکر کنم تا اونور خیابون رفت -یا قمر بنی هاشم یکم سره جام غلط خوردم و با دقت به سوسکه ...ای تو روحت بهراد سوسک پلاستیکی انداخته رو تختم انتر بوقی خر -بههههههههههههراد به خدا میکشمت این حرف و زدم و از تخت پریدم پایین البته ملق زدم پام درد گرفت ولی بیخیال به کشیدن موهای بهراد می ارزید داشتم میرفتم سمت اتاقش که یهو ذهنم رفت سمت دیشب بعد خدافظی با نیلو دره اتاقو قفل کردم من که وااا بیخیال بعدن ازش میپرسم . اروم اروم میرم سمت اتاقش ساعت 10 خدا بکشدت خر الان عین چی خوابیده حالا منو بدخواب میکنی یواشی دره اتاقو باز کردم رفتم تو اتاق بالا تختشیکم رل ردم بهش و یواش نشستم رو زمین و فکر نقشه کردم --------------------------------------------------------------- یوهااااا بالاخرع نقشم تموم شد از جام بلند شدم و وقتی داشتم ازدر میرفتم بیرون به چهره مظلومش تو خواب نگاه کردمو یکم دلم براش سوخت اووممم به درک و یه لبخند خبیثانه زدمو رفتم تو اشپزخونه اول به زینب جون سلام کردم و ازش جای مایع ظرفشویی و پرسیدم -زینب جون مایع ظرفشویی کوجاس؟ زینب جون-اونجاست مادر کابینت پایین ظرفشویی بعد برداشتن مایع تشکری کردم و دو تا دره قابلمه برداشتم و به طرف اتاقم رفتم و سوسک پلاستیکیو برداشتم خواستم برم بیرون که ...اوممم نه ولش کن خفه میشه گناه داره بدون ورداشتن چیزه دیگه ای به طرف اتاقش رفتم بهراد عادت داشت صبحا بره حموم بخاطر همینم یواش یواش رفتم طرف حموم و شامپوی 200هزار تومنیشو که هفته پیش خریده بود(نارنجی بود)و مایع ظرفشویی منم پرتغالی به به با موهای بهراد همخونی خوبی داره خخ خوب این از این بعد از جاساز کردن مایع ظرفشویی شامپورو میزارم سرجاش و اخ یادم رفت بگم شامپو 200تومنی بهراد پَر ریختمش تو روشویی یواش یواش از سرویس بهداشتی میام بیرون و میرم بالا سرش خیلی خوب سوسک تو دستمه دره دوتا قابلمه تو دستمه میرم بالا سرشو یوهو بهراد جون اومدیم درای قابلمه رو جوری کوبیدم بهم که خودم موهای تنم سیخ شد بهرادم نگم براتون بهراد یه دادی کشید ک کلا حلزونیه گوشم یه بندری رفت و اومد وقتی از جاش نیم خیز شد و داشت داد میزد و دهنشم اندازه ی غار علی صدر باز بود منم سوسکو کردم تو دهنش و ای جان حقته نکبت تا تو باشی منو اذیت نکنی بهراد افتاد سرفه کردن اونقدرسرفه کرد که قرمزشد منم دیدم گناه داره پس حس خواهرانگیم کجا رفته اخه(مُسترا)سوسکو از حلقش دراوردم و نشستم رو تختو جوری زدم پشت کمرش که سرفه یادش رفت خوب به من چه اون سره شوخیه سوسککیو با من باز کرد. وقتی یکم حالش خوب شد منم فرصتو غنیمت شموردم و خواستم پا بزارم الفراررر که یهو دستمو گرفتو پرت شدم بغلش که دماغم کلا آپدیت شد ورژن جدید اومد روش -ای ای دماغم بهراد-که سوسک میکنی دهنم -همون سوسکیه که گذاشتی رو تختم بهراد-من گذاشتم کنارت نکردم تو دهنت که بچه -همینه که هست بهراد-اینجوریه؟ در حالی که داشتم دماغم و میمالیدم یه اهوم کردم و دوباره به کارم ادامه دادم بهرادم دید حواسم بش نیست شروع کرد قللک دادنم بیوجدان جوری قلقلکم میداد که مطمعنا تا 1 دیقه دیگه اگه به کارش ادامه میداد قول نمیدادم گند نزنم به خودش و خودمو تختش - ای بهراد دشویی دارمممممممممممممممممممممممممممممممممم -اه اه برو گمشو کثافط کاریتو ببر تو اتاق خودت از بغلش درومدم بیرون ویه چشم غره رفتم بهش و با دو رفتم تو اتاقو دره بستم ادم ای دست بشکنه نگا دماغ عروسکیمو چیکار کرد نکبت
  12. بعد 20 دیقه اومد بیرون با تعجب نگاش کردم خیلی خوشگل ونفس گیر بود ولی ارایشش غلیظ و شدید بود -این چیع؟ سارا نیلو شقایق-هیسسسسسس -وااا شبیه جادوگر شدی ادم میبیندت وحشت میکنه مگه میری عروسی تو چرا به حرف من گوش نمیدی؟....... اصن به من چه گمشید برید نیلو-چشمممم بای بای بای ..حامد---------------------- ساعت پنجو نیم بود از خواب پاشدم داشتم دنبال دستام میگشتم اصلا یادم نبود واس چی بیدار شدم آهاااا قرار دارم خیلی خوب حالا چی بپوشم .........پووووف قراره که زیاد واسم مهم نی یه لباس عادی میپوشیم دیگه اها یه سیوشرت مشکی با یه شلوار اسلش مشکی کفش قرمز و موهامم دادم بالا یکم ژل زدم بهش بعدم سوییچ و برداشتم و یه نگاه بع ساعت اخ جوون دو دیق به شیش بدو رفتم سوار ماشین شدم و گازززززززز رفتم تو یه کافی شاپ البته قبلش یه عینک زدم ته استکانی گنده کسی نشناستم که خوشبختانه موفق هم شدم رفتم طرف گارسون -سلام وقت بخیر گارسون-...... -اقا گارسن-سلام اقای راد خوبید -ممنون میز من امادس گارسون –بلع من قبلش یه میز تو طبقه بالا سفارش داده بودم که کسی مزاحم نشه طبقه بالا هم کسی دید نداره تشکر کردم خواستم برم که گفت -اقای.. خواست بگه راد که تندی برگشتم گفتم هیسسسسسسس کسی بفهمه من کیم برات بد میشه امری داری؟ گارسون-نه فقط خواستم یه امضا بدید -اوکی یه امضا دادم و رفتم طبقه بالا شیش و ده دقیقه بود چرا نیومد...اه اه وقت شناسم نیست که بدبختی یکم با گوشیم ور رفتم تا.. یهو از دره ورودی یه دختر جوان با کلی ارایش وتیپ ساده اومد تو کافی شاپ عجیب بود تیپش به ارایشش نمیومد اصلا به مه چه رومو کردم اونور یهو صداش اومد وا این کی امد خدا،، نکنه عکس و شماره بگیره یهو بهار بیاد بفهمن رل دارم ابروم بره یارو-سلام حامد جون چه دختر خاله شدا با کمال خونسردی رومو کردم سمتش و -علیک بفرما یارو-بهارم -........ بهار-عزیزم -تو بهار نیستی بهار –امم ..کی .گفته..؟ -ضایعس بهار-بیخیال پشت تلفن نمیشه کسیو تشخیص داد چه میخوری عزیزم -قهوه وبعد گارسون صدا کرد و سفارش یه شیر کاکاعو با یه قهورو داد و وقتی گارسونه رفت رو به من گفت بهار-عشقم؟ با تعجب بهش نگا کردم اگه شک داشتم بهار باشه الان مطمئنم بهار نیس اخه همیشه منو یارو مسخره قناری خواننده ی زشت صدا میزنه ولی این.. -عشقمم؟ -هان بله بهار-میگم کنسرتتت کیه -دوشنبه سات7 بهار-میشه منم بیام؟ -اره بهار-به عنوان مهمون ویژه این خیلی پرو شده ها من عمم را نمیدم اینمیگه مهمان ویژه ........ بخاطر همین بحثو میچوندم گفتم -صدات چرا عوض شده راحت میشد دید رنگش پرید با تپه تپه گفت -امم چیزه...چیز ..سرما خوردم..اره سرماخوردم -موظب خودت باش بهار-چششم گلم دیگه داشت حالم بهم میخورد از خودش و اون بهار -من اومدم که ببینمت الان کار دارم فعلا باید برم بهار-تو که چیزی نخوردی راست میگفت حداقل قهومو بخورم برم بعد 5 دقیق قهوه و شیر کاکاعو اوردن فوری خوردمشو از جام بلند شدم سوییچ از رو میز برداشتم عینک و زدم رو به هش گفتم -پاشو برسونمت بهار –اوکی -پول قهوه رو گذاشتم رو میز و اومدیم بیرون و سوار بی ام و من شدیم بهار-میگم حامد -بلع بهار-تو کجا زندگی میکنی -زعفرانیه بهار-اهان دیگه حرفی نزدیم ...ده دیقه بعد جلو خونه تو الهیه بهار از ماشین پرید بیرون بهار-مرسی خیلی زحمت دادم -خواهش میکنم فقط 1 دقیقه بشین تو ماشین کارت دارم بهار نشست تو ماشین دوباره منم رومو کردم بهش دستم رو فرمون عینکم بالا سرم جوووون بهار فدام شه -ببین تو بهار نیستی از اولم گفتم اینو بیخیال شمارمو از کجا گیر اوردی؟ بهار-از یکی از دوستات دزدیدم -باشه فقط...به کسی ندیش بهار –مطمئن باش عزیزم -مرسی -خواهش من برم دیگه فعلا فعلا از ماشین رفت بیرون منم گوشیمو دراوردم و -بوق بوق بوق بهار-الو خواب بود دیوونه -سلام بهار-علیک هان؟ -حامدم -خوب حامد باش مگه گفتم مریمی؟ خدا این کیه دیگه -نخیر ولی باره اخرت باشه سره منو کلاه میزاری -هان؟ -هان تو سرت -اع چته -حالت خوبه؟ -نه فقط تو خوفی؟ -اها پس سرما نخوردی -سرما چی؟ یهو صدای یه دختره که صداشم خیلی اشنا بود اومد از پشت تلفن یارو خطاب به بهار-وای بهاری فهمید بهار نیستم بیب بیب اع چرا قطع کرد این دیوانه به من چه فکر کرده خیلی زرنگه بچه پرو اصن میخواست ادم باشه اعصابم داغونن بود با سرعت داشتم میروندم رسیدم چراغ قرمز -پوووف شانسه صد و سی اخه عینکمو دراوردم پرت کردم رو صندلی شاگرد شیشرو دادم پایین سرم و گذاشتم رو فرمونن صدا-وای اون چه هلویی صدا-سلام خوشگله دوست میشی صدا-جوون موهاشو با تعجب سرمو اوردم بالا به دویست وشیس البالویی کنارم نگا کردم یا قمر بنی هاشم صد رحمت به اون بهار تقلبیه این 4 تا شبیه جادوگرای شهر اوز شدن به خدا صدا-واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای حامده صدا-قربونت شم عشقم فوری گوشیشو دراورد از من عکس بگیره میدونستم میزارش تو اینترنت و اینستا سریع رومو کردم اونطرفو شیشه دودی هامو دادم بالا ...من عاشقه طرفدارامم ولی الان اصلا حوصله عکس و امضا نداشتم به چراغ نگا کردم 60 ثانیه جهنم و ضرر پامو گذاشتم رو پدال و ویژژ از چراغ رد شدم و به احتمال زیاد یه جریمه تپلم شدم ولی 3 دیقه بعد خونه بودم با اون گااز های من زنده رسیدنم 1 درصد بود بهار-------------- اخه این چه کاری بود تو کردی ؟ نیلو-یعنی چی خوب میگی چیکار کنم به نیلوفر که روبروم نشسته بود نگاه کردم انقدر گریه کرده بود چشاش شده بود کاسه خون همه ی ارایششم که ریخته بود تو صورتش شبیه جن شده بود من چطور سکته نزدم تعجب داره ولی بهش نگفتم که وقتی با من حرف میزد حامد داشت گوش میداد چون هم منو هم خودشو هم حامد و سر بنسیت میکرد فقط الان بحثه اینه که از کجا فهمید نیلو من نیستم -خوب تو رفتی گفتی عشقم و کشکم و از این عشوه خرکیا من بمیرم به حامد اینو نمیگم حتی پشت تلفن.....تاره من بهش گفته بودم یه دختره ساده ام تو با اون ارایشت هم ریدی به من هم خودت نیلو-خوب چیکار کنم مگه تقصیر منه گفتم شاید خر شه خواستم 10 تا فوش بش بدم که یهو صدای در اومد نیلو یکم اشکاش و پاک کرد منم خودمو جمع و جور کردم -بفرمایید بهراد-بچه ها بیاین شام بهراد جون داداش خوشگلمه که از من پنج سال بزرگ تره و 24سالشه منم نوزده سالمه. عشق خودمه انقدری که باهاش دعوا میکنم امریکا و ایران دعوا نمیکنن ولی با این همه منو اون انقدی بهم وابسته ایم که نمیشه یه روز همو نبینیم نیلو-باشه بهراد ....بهراد؟ بهراد-بله نیلو –میشه یه دقیقه بیای بهرادم با کمال پرویی اومد نشست رو تختم و اول لپه بیچاره منو کشید بعد دستشم انداخت رو گردنم بهراد-بفرما به نیلو گفتم -نیلو بهش بگیم؟ نیلو-نمیدونم دهن لق نیستی بهراد؟ بهراد-نه -خوب بهراد چیزایی که بهت میگم ممکن یا عصبانیت کنه یا متعجب ولی خوب بهت اعتماد دارم چون باید در هر صورت کمکمون کنی بهراد باتعجب زل زده بود به من بهراد –ها؟ -نیلوهم نه گذاشت نه برداشت کل ماجرارو گفت بهراد-واقعا -اره @z.farhani.
  13. - اه! می‌گم نمی‌زنگم. شقایق: تو غلط می‌کنی! نیلو: بهار جان! تو که ماشالله زبون داری درحد الپمیاد، خب بزنگ نمی‌خوردت. اصلا زنگ بزن شاید شماره غلط باشه. سارا: بچه‌ها! ولش کنید شاید دوست نداشته. - نیلو! -‌ جان! - از کجا شماره‌ی خواننده به این معروفی رو گیر آوردی؟ - گفتم که؛ تویه مهمونی داداشم می‌گفت یکی از دوست‌هام دوست صمیمی‌شه، بعد شماره‌ش رو داده داداشم، من هم یواشکی شماره‌ش رو دزدیدم. - خب آخه دزد کثیف! الهی سقط شی! بر فرض من زنگ زدم، لاو ترکوندم و دوست شدم، اون‌وقت چی به تو می‌رسه؟ سارا: اه! نیلو وایستا من براش بنالم؛ نگاه بهار خره، زنگ می‌زنی جای نیلوفر باهاش می‌حرفی، خودت می‌دانی نیلو خجالتیه؛ یهو دیدی ر... به مسئله! تو بیا باهاش بحرف خرش کن، بعد مثلا اگه قراری چیزی میزی گذاشتین نیلوفر رو می‌فرستیم جای تو. شقایق: بچه‌ها! ساعت 6 غروبه، زیر پام علف در اومد، بیاین بخورینش ببعی‌ها! خب زنگ بزنین دیگه! - اه! خیلی خب؛ گوشی رو بده یهو شقایق، سارا و نیلو با هم گفتن «هــــورا!» خاک بر سرتون عقده‌ای‌ها! -حامد- تو خواب ناز تشریف داشتم یهو گوشیم زنگ خورد. ای بابا! تازه خوابیده بودم ها! دلم می‌خواد الان سرِ خودم و خودش و مخترع گوشی رو بکوبم تو دیوار! به گوشی زبان بستم که چه عرض کنم؛ عرض کنم داشت خودکشی می‌کرد نگاه کردم، گ به عر عر افتاده بیچاره! یه پوف کشیدم و... -الو! -الو، سلام بفرمایید. -ببخشید مستر راد؟ خنده‌م گرفته بود؛ آخه اسکل اون مستر چیه دیگه؟ مثلا با کلاسه! فکر کنم مزاحمه. - نه؛ اشتباه گرفتید. - اِه! - آره. - ببخشید! -‌ خواهش. - شماره‌ش رو ندارید؟ - کی رو؟ -‌ حامد راد. - چرا! - می‌شه بدین؟ - نچ! - شما بیخود می‌کنین نمی‌دین! اصلا شما کی هستین که بگین نچ... کچ! - اولا درست بحرف، دوما کی باشی با من این‌جور می‌حرفی؟ - اولا از «اولا»نت خوشم نیامد، دوما من منم تو کی؟ - اولا به اولا من چی کار داری؟, هر جور دلم می‌خواد می‌حرفم. دوما من حامدم، امریه؟ -... - اه! الو؟! - سلام! - بله؟ - من معذرت نمـی‌خوام! - کی گفت بخوای؟ - هیچکی نگفت، ولی من می‌گم تو بخوای. خنده‌م گرفته بود؛ چه پررو بود! ولی چون حال نداشتم گفتم: - اوکی! کاری داشتید؟ - راسیتش من می‌خواستم افتخار آشنایی بدم. - خب بده!... - خوب بود گفتی؛ نمی‌دانستم! - حالا که دانستی. طرف از پشت تلفن یه «هوف» کشید و بعد انگار با من نیست، به چند نفر گفت: این ذلت رو فقط به‌خاطر تو قبول می‌کنم. - می‌شه یه دوستی کوچولو داشته باشیم؟ تنم می‌خارید... خواستم اذیتش کنم؛ معلومه از این دخترهای عقده‌ایه که راحت پیشنهاد رل می‌دن گ. اصلا اذیت کردن یه دختر خیلی حال میده! (دخترهای اون‌جوری.) - آره. - جیــــغ! - آی گوشم! به فکر هنجره‌تون نیستین به فکر گوش من باشین. مگه چند نفرین؟ - چهار. - من خوابم میاد، کاری نیست؟ - با من این‌جو نحرف ها! چه منتی هم می‌ذاره! - از خدات هم باشه «حامد راد» منت می‌ذاره سرت. - تو هم از خدات باشه «بهـار سپهری» منت می‌ذاره سرت و بهت پیشنهاد می‌ده. اِه! پس اسمش بهاره. - بای. - عزت زیاد. عجب بچه پررو! ولی بین خودمون باشه؛ باهاش حال کردم! معلومه دلقکه. فقط خدا کنه نره جایی پخش کنه که آبروم می‌ره. بهار------------ وای! ساعت ده شبه حامد بزغاله پی ام داده! - سلام کوزت جون! من هم در کمال حرص با سرعت نوشتم: - کوزت خودتی مرد عنکبوتی زشت! بعد دو دقیقه نوشت: - هــا؟! خواستم بنویسم «کوری نمی‌بینی چی نوشتم؟!» ولی یهو دیدم چی نوشتم؛ «قودت خدزتی نرد انمبوتی رشت!» از بس تند نوشتم. - هیچی؛ نوشتم خودت کوزتی مرد عنکبوتی زشت. پنج دقیقه‌ای گذشت؛ چرا جواب نمی‌ده؟ - الو! پنج دقیقه‌ست رفتی کجا؟ - خـخ! اسکل! این چه پسر خاله شد! ولی خدایی خوشمان آمد؛ پس مغرور و سرد و بی‌احساس نیست چون اصلا از مرد سالاری و چه می‌دانم از این پسرها که خودشون رو بهتر و بزرگ می‌دونن خوشم نمیاد. - دیوونه! - بهار! - بله؟ - می‌خوام ببینمت. -... - الو؟! فوری از پیام اومدم بیرون و زنگ زدم نیلو. - الو! - هان! - نیلو! - هان! - حامد! - خــب؟! - می‌گه می‌خواد من رو ببینه. - خب! - تو باید بری. - آها! تو چی گفتی؟ - هیچ! - بگو میام. - دیوونه! واقعا می‌ری؟ - آره؛ یه هفته دیگه قرار بذار. - پوف! اوکی فعلا. - بای. رفتم تو پیام‌ها؛ چهار تا پی ام داده بود. - نترس نمی‌خورمت! - بهار خوبی؟ - الــو! - کوشی؟ وای! این دیگه کیه! - این‌جام - مردی؟ - بی‌ادب! - میای؟ - آره. - کجا؟ - من همه جا میام، ولی یه جا بگو که برات بد نشه. - آها! بیا «...». - آخر هفته؟ - هر وقت راحتی. - اوکی؛ پنج‌شنبه ساعت شیش هستم. - باشه. - حامد! - بله؟ - برم؟ - برو. - فعلا. - فعلا. مواظب خودت باش! حامد می‌گفت فکر کرده من از این دختر آفاده‌ای‌هام، من هم براش توضیح دادمکه مجبور بودم که پیشنهاد دادم. با این‌که خیلی ازم پرسید «چرا؟» ولی من جوابش رو ندادم؛ یعنی جوابی نمی‌تونستم بدم. بالاخره روز قرار رسید؛ شقایق، سارا و نیلو هم که آویزون من. اومدن خونمون تا تصمیم بگیریم لباس مباس واسه این عجوزه پیدا کنیم؛ حالا من که همیشه تیپ ساده می‌زنم انگار اومدم سینما. شقی و ساری دارن از سر و کول هم بالا می‌رن تا نیلو لباسی انتخاب کنه که اون‌ها می‌گفتن. ساعت پنج شد این حاضر نشده. شقی: نیلو! این قشنگه؟ سارا: نخیر؛ اون رنگش تو ذوقه، این خوشگله نیلو جونم! شقی: هـو! یه جور می‌گه بد رنگ حالا انگار چه رنگیه! بادمجونیه دیگه؛ بهتر از ماله توـه. آخه زرد؟! اون‌وقت شبیه هاچ می‌شه می‌ره خیابون دنبال مامانش بگرده. سارا: اصلا بادمجونی بپوشه یه شال سبز هم بپوشه کلا بادمجون بشه بره قاطی خیارها! دیگه داشتم سرسام می‌گرفتم. شیت شدم به خدا! این چه وضعشه مگه با یه آدم معمولی قرار می‌ذارن؟ یهو یه جیغ کشیدم که دهنشون رو ببندن؛ البته فکر کنم تو شلوارشون بارون اومد! - اهـه! خفه شید دیگه! شقی، ساری بیرون... نیلو تو هم بمون خودم می‌گم چی بپوش. اون دو تا رو شوت کردیم بیرون و... - نیلی! چی دوست داری بپوشی؟ نیلی: نمی‌دونم؛ یه چیزی که زیاد تو ذوق نباشه. این مانتوها (با دست به مانتوهای عجیب غریب روی تخت که شقی و ساری آورده بودن، اشاره کرد.) یا بلندن یا خیلی کوتاه، یا رنگشون عجیبه یا کلا از رنگش خوشم نیومد. - خیلی خب! وایستا خودم بهت مانتو بدم. - میسی! - گمشو! رفتم سمت کمدم؛ دنبال یه مانتوی خوشگل و ساده ولی شیک می‌گشتم. آها! پیدا کردم؛ یه مانتوی جیگری که بلندیش تا زانو بود، جلو باز و جنسش هم از حریر شوشگل بود. - بیا؛ این خوبه؟ نیلو: وای عالیه! ولی با چی بپوشمش؟ - وایستا. - نمی‌شه بشینم؟ - ببند اون حلقت رو دو دقیقه! رفتم سر کشو دنبال شال گشتم. اوم! جیگری که چه عرض کنم، قرمز هم نداشتم؛ کلا با رنگ ذوقی حال نمی‌کردم، این مانتو هم به اصرار نگین دختر خاله‌م گرفتم. - می‌گم شال رنگش رو ندارم. نیلو: حیف! - می‌گم نیلو! کفش ال استار مشکیت رو داری؟ - آره؛ اتفاقا با اون اومدم. - خوبه که! پس بیا شال مشکی بهت بدم این شلوار جیگری هم که رو تخته‌ (مال سارا) ‌بپوش. نیلو: دمت گرم! - اوکی! می‌رم بیرون عوض کن. ده دقیقه بعد من، سارا و شقایق رفتیم به اتاق من. سارا یه سوت زد. - جــون! بخورمت! نیلو: ببند؛ صاحب دارم! شقایق: خاک تو ‌سرت! - اه! باز شروع کردید؟! نیلو: خب بچه‌ها؛ آرایش چی؟ شقی: اون با من. - ببند بابا! با من؛ یهو دیدی ری... سارا: اه بهار! - هان! یهو دیدی ری استارت کردی. - مسخره! - اسم خودت اصغره. رفتم طرف نیلو، رو صندلی نشوندمش و مشغول آرایش شدم؛ یه آرایش ملیح و ساده که بدجور ملوسش می‌کرد. یه رژ و ریمل و رژگونه. آخ بخورمت! با رضایت نگاهش کردم گفتم: - بگیر چه خوشگله! با تعجب نگاهم کرد و گفت: نیلو: این‌ جوری؟ - چشه؟ سارا: چشم نیست گوشه! این چه آرایشیه؟ خیلی کمه. - خب می‌خوای زیاد شه مصنوعی شه؟ شقایق: من نظری ندارم. از من می‌پرسین هی آرایش نکن، ولی خب با شناختی که من از این دارم باید گریم کنه بره بیرون. - اصلا همین خوبه تمام. سارا: نیلو! وایستا من هم یه کم روت کار کنم. یه چشم غره براش رفتم و از اتاق بیرون رفتم. @z.farhani.
  14. kosar8477

    پیدا کردن رمان

    سلام من 2سال پیش یه رمان خوندم که یه دختری ب اسم ترلان بخاطر اینکه کمک خرج خونه باشه و به مادرش کمک کنه میره خدمتکاره یه خواننده میشه از اخر هم معلوم میشه که فامیل خواننده است و باهاش ازدواج میکنه پوللللدار میشه
  15. kosar8477

    پیدا کردن رمان

    سلام من یه رمان خوندم یه دختره به اسم ترلان که بخاطر اینکه به مامانش کمک کنه تو پول دراوردن میره خدمتکاره خونه یه خواننده میشه از اخرم معلوم میشه که ترلان دختر عمه یا عمو و دایی اون خوانددهس ممنون میشم کمکم کنیئ
×
×
  • اضافه کردن...