رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mana.H

تیم رصد
  • تعداد ارسال ها

    237
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1,180 Excellent😃😃😃😃

درباره Mana.H

  • Other groups تیم رصد
  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 28 اردیبهشت 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,662 بازدید کننده نمایه
  1. رصد شد.✔ قدردانی فراموش نشه. ممنون
  2. به مامانم میگم دیروز انقدر درس نوشتم گردنم درد گرفته. 

    میگه نخیر ماله اینه که شبا دیر می‌خوابی. 

    شما به من بگین واقعا خشک شدن و درد گرفتن گردن چه ربطی به دیر خوابیدن داره؟ 

    از ساعتی که اینو گفته سلول های عصبی مغزم آماده منفجر شدنن. 

    1. @@zahra

      @@zahra

      مامانا فقط میدونن چه ربطی داره

    2. Mana.H

      Mana.H

      الانم اومده میگه واسه گوشیه. 😐

      اصن علم پزشکی رو حیران می‌کنن. 

      @@@zahra

  3. عشق جانم مثل همیشه عالی بود. @hani.tj

    بچه ها برین بخونین و لایک کنین و نقدهای زیباتون رو بزازین. 

  4. رنگت مبارک عزیزم

    ماه شدی مانا جانم_^

    1. Mana.H

      Mana.H

      مرسی عزیزدلم. 💙💜

  5. Mana.H

    آخرین کسی که دوست داری از انجمن بره کیه؟

    مرسی, عزیزدلم
  6. رنگ جدید مبارک عزیزم

    1. Mana.H

      Mana.H

      مرسی جانم. 💜

  7. بخون قشنگ یه نقد تپلم بزار. 

    به من خیلی وقته قول دادیا! زود بخون

  8. رنگت مبارک گلم

    1. Mana.H

      Mana.H

      مرسی عزیزم. 💜

      @Narges85

  9. Mana.H

    عکس درخواستی پروفایل

    سلام عزیزم سرمه ای یا هر چیزی که به رنگم بیاد دخترونه جذاب تنها .... بدون نوشته ممنون از لطفت
  10. پارت سی و سه دیگه داشتم کلافه می‌شدم! دلیل این‌همه سوال رو متوجه نمی‌شدم. با اخم غلیظی به دکتر خیره شده بودم ولی انگار سوال‌هاش تمومی نداشت! - از اول هم این‌قدر شدید بوده؟ دلوین هم معلوم بود کلافه شده با این‌حال جوابش رو داد: - نه... اوایل حتی زیر نظر پزشک هم.... نبودم ولی الان... چند سالی که وخیم شده. - چرا؟ بیش‌تر از حدش سوال می‌پرسید! دلوین دوباره سرفه‌هاش شروع شده بود؛ ولی این دکتر فضول و حراف بس نمی‌کرد. با صدای بلند و عصبانی رو به دکتره گفتم: - به تو چه ربطی داره؟ الان تو دلیلش رو بفهمی... با شنیدن سرفه‌ی بلند دلوین که داشت شدت پیدا می‌کرد حرفم رو قطع کردم؛ برگشتم سمتش و با حرص گفتم: - دِ بزن اون ماسکت رو! واسه دکور ندادن بهت که. دکتره که انگار بهش برخورده بود با عصبانیت گفت: - این چه وضع حرف زدن با بیماره؟ با غیظ برگشتم سمتش و حینی که اخم‌هام وحشتناک توی هم بود گفت: - شما ساکت، به حد کافی تو همه چی فضولی‌هات روکردی. انگار بهش برخورده بود با غیظ پرسید: - اصلا شما نسبتتون با بیمار چیه؟ هی هیچی نمی‌گم پرروتر می‌شه. عصبی گفتم: - خانوم به ظاهر محترم مگه شما مفتشی؟ اون جایی که بهت مدرک دادن یادت ندادن نباید تو زندگی همه دخالت کنی؟ - این چه وضع حرف زدنه آقا؟ - از موقعی که اومدی یه بند بستیش به رگبار سوال‌ها مزخرفت که هیچ ربطی هم بهت نداره. اصلا هم توجه نمی‌کنی حالش خوب نیست و داره با بدبختی جوابت رو می‌ده. الان هم که نسبت من رو می‌پرسی که باز هم ربطی بهت نداره. - بالاخره من هم پزشکم و باید این سوال‌ها رو می‌پرسیدم. - الان جوابشون رو بفهمی دلوین خوب می‌شه؟ پرونده هم می‌خواست تشکیل بده اینجوری پرس و جو نمی‌کردن. - می‌رم حراست ها! با اخم یه قدم بهش نزدیک شدم که یه قدم به عقب رفت. با پوزخند توی چشم‌های ترسیده‌اش خیره شدم و انگشت اشاره‌م رو با تهدید جلوی صورتش تکون دادم و گفتم: - برو! برو تا من هم به حساب تو و هم به حساب رئیس این خراب شده برسم. - به رئیس اینجا چیکار دارید؟ - فضولیش به تو نیومده می‌ری سر کارت یا نه؟ دکتره با اخم روش رو برگردوند و از اتاق بیرون رفت. به درک! با صدای خنده‌ی ریز دلوین با تعجب به سمتش برگشتم. همونطور که می‌خندید ماسک رو از روی دهنش برداشت و گفت: - با اون بیچاره چیکار داشتی؟ گرخید بدبخت. - باید یاد بگیره هرجایی افسار فضولیش رو ول نکنه. لبخند کوچیکی زد و گفت: - خدایی حقش بود زیاد از حد فضولی می‌کرد. - بهتری؟ -بد نیستم. با اخم کمرنگی گفتم: - رنگت پریده احتمالا فشارت افتاده. بگم برات سرم وصل کنن؟ سرش رو به نشونه‌ی نه تکون داد و گفت: - نمی‌خواد، فقط بریم از اینجا. یاد این افتادم که به دکتر گفت به سیگار حساسه ولی توی ماشین هیچی نگفت. دلیلش رو ازش پرسیدم که آروم گفت: - آخه خیلی عصبانی بودی باید یجوری خودت رو آروم می‌کردی. چیزی نگفتم. چرا این دختر همه نوع بیماری داشت که بیشترش هم عصبی بود؟ ناراحتی قلبی، تنگی نفس، ضعف جسمانیش، حمله‌های عصبی که بهش دست می‌ده و همینطور سردردهای شدیدی که داره! چجوری با این وضع خودش هم روانپزشکه؟ جدی گفتم: - اگه بهتری آماده شو تا من برم حسابداری و برگردم. وایمیستی همینجا تا بیام. سرش رو آروم تکون داد. با قدم‌های بلند و محکم از اتاق خارج شدم. @ملیکا حق شناس @Z.t @avin._.ar @Wahid @Saeedhfxi @Fatima.. @Z.alizadeh @یارا @هلن . جی @فاطی بهشتی @LiLi_A @شکارچی
  11. پارت سی و دو با دیدن بیمارستان نفهمیدم ماشین رو کجا و چطور پارک کردم؛ فقط سریع پیاده شدم، دلوین رو بغل کردم و دوییدم سمت در ورودی. خیلی بد و بی‌وقفه سرفه می‌کرد. بیمارستان بزرگی بود و نمی‌دونستم باید کجا برم. با دیدن تابلویی که برای دکتر عمومی بود، بی‌توجه به بیمارانی که اونجا نشسته بودن دوییدم. سرفه‌های دلوین قطع شده بود و بی‌حال برای نفس کشیدن تقلا می‌کرد. خواستم وارد اتاق بشم که یکی از همون بیمارها که منتظر نوبتش بود، با صدای جیغ مانندش گفت: - آقا! کجا؟ این همه آدم نوبت دارن بعد شما سرت رو می‌اندازی پایین می‌ری داخل؟ با خشم طوری داد زدم که صدام توی کل بیمارستان پیچید: - چشم نداری بینی حالش رو؟ نمی‌بینی نمی‌تونه نفس بکشه؟ وقت نداشتم وگرنه جوری جوابش رو می‌دادم که... بیخیالش شدم، دستگیره رو کشیدم و با دست محکم کوبیدم روی در که طاق به طاق باز شد. دکتر با تعجب بلند شد، خواست چیزی بگه که با دیدن صورت کبود دلوین بی‌خیال مریض داخل اتاق شد و با عجله به سمتم اومد. خوابوندمش روی تخت داخل اتاق. دکتر با عجله معاینه‌اش کرد. یه اسپری از توی کشوش درآورد و توی دهن دلوین اسپری کرد. مرتب می‌گفت نفس عمیق بکشه. چندتا از پرستارها هم که بخاطر فریاد من نزدیک اتاق شده بودن، وارد شدن و به دکتر کمک می‌کردند. روی تخت خوابوندنش و ماسک اکسیژن بهش وصل کردن. با ولع نفس می‌کشید. اونقدر بیحال بود که چشم‌هاش رو بسته بود. یک ساعتی می‌شد که توی بیمارستان بودیم و دلوین خوابش برده بود. روی صندلی کنارش نشسته بودم و مدام این فکر توی ذهنم بود که چرا چیزی نگفت؟ نگام بهش بود که پلکاش لرزید و بیدار شد. آروم زمزمه کردم: - بهتری؟ بخاطر ماسک اکسیژنی که روی دهنش بود نتونست جواب بده. با دست ماسک اکسیژنش رو درآورد و با صدای گرفته‌ای جواب داد: - خوبم. دکتر که برای چک کردن وضعیتش اومده بود با دیدن چشم‌های بازش لبخندی زد و خطاب به دلوین گفت: - حالت چطوره؟ - خوبم فقط گلوم می‌سوزه! دکتر سری تکون داد و گفت: - طبیعیه به‌خاطر سرفه‌هات اینجوری شده! چی باعث شده بود حالت بد بشه؟ هنوز هم موقع حرف زدن کمی سرفه می‌کرد. با صدای گرفته ای که هنوز هم ظرافت خودش رو داشت جواب داد: - دود ...سیگار... - بیماری تنفسی داری درسته؟ دلوین با صدای خشداری گفت: - بله... ناراحتی ...قلبی و تنگی... نفس. - مشکلت تا چه حده؟ - تقریبا ...می‌شه گفت.... وخیم. در حالی که عینکش رو روی صورتش جابه‌جا می‌کرد پرسید: - زیر نظر پزشک هستی؟ - بله - چه چیزهایی تحریکش می‌کنه؟ دلوین با ناراحتی آشکاری گفت: - بیشتر عصبیه .....ولی به سیگار هم..... حساسم. - ارثی؟ - بله. @ملیکا حق شناس @hani.tj @LiLi_A @Z.t @Saeedhfxi @Wahid @avin._.ar @هلن . جی @شکارچی @فاطی بهشتی @یارا @Fatima.. @Z.alizadeh
  12. پارت سی و یک ***آیهان*** بدنم توی آتیش خشم و انتقام در حال سوختن بود؛ با همین آتیش وجود تک تک‌شون رو خاکستر می‌کنم. بلایی به سرشون بیارم که... برای اینکه کمی آروم بشم یه سیگار درآوردم، هرچند تاثیری هم نداشت؛ اما از هیچی بهتر بود. بدنم به شدت خواستار آرامش بود؛ آرامشی که سال‌هاست طعمش رو نچشیده بودم! توی این راه فهمیدم یا باید مثل یک گرگ بدری، یا مثل یک بره دریده بشی. من یک بار دریده شدم ولی حالا هیچکس قدرت مقابله با من رو نداشت. نفس‌هام عمیق و پرحرص بود. به خودم مهلت نمی‌دادم و با تموم شدن سیگارم، سیگار بعدی رو روشن می‌کردم. نمی‌دونم چندتا سیگار کشیدم، فقط زمانی به خودم اومدم که دلوین بلند و بی‌وقفه سرفه می‌کرد؛ از شدت سرفه رنگش سرخ شده بود. با دست بهم اشاره می‌کرد نگه دارم. کنار خیابون ترمز کردم که سریع از ماشین بیرون پرید. به فضای ماشین نگاه کردم. حق داشت اینطور سرفه کنه. دود سیگار فضای ماشین رو پر کرده بود. سریع پیاده شدم. کنار ماشین نشسته بود و سرفه می کرد. می‌خواست نفس بکشه ولی سرفه این اجازه رو بهش نمی‌داد؛ با مشت روی قفسه‌ی سینش می‌کوبید. از تعجب توان هیچ‌کاری رو نداشتم. سریع به خودم اومدم و با سرعتی که برای خودم هم غیر قابل باور بود، در ماشین رو کوبوندم و به سمتش دوییدم. بریده بریده گفت: - آ...ب به خاطر سرفه‌ی زیاد، صورتش کبود شده بود. با عجله به سمت ماشین رفتم. در داشبرد رو باز کردم؛ بطری نبود، روی صندلی ها رو نگاه کردم؛ ماشین رو گشتم، نبود! هیچ جایی نبود! دستپاچه شده بودم. لعنت بهشون! لعنت به امروز که همه‌ش بدشانسی بود. گفته بودم بهشون، گفته بودم همیشه یه بطری آب‌معدنی بذارن، گفته بودم، لعنت بهشون که هربار گذاشته بودن و این‌بار هیچی توی ماشین نبود. راهی نبود. با سرعت رفتم سمتش، بغلش کردم و توی ماشین نشوندمش. خودم هم سریع نشستم و به سمت بیمارستان روندم. سرفه های بلند و طولانی می‌کرد و بخاطر سرفه‌هاش از گوشه‌ی چشمش اشک می‌اومد. آروم گفتم: - طاقت بیار، الان می‌رسیم بیمارستان، یکم تحمل کن. این دختر بیش از حد حساس بود و ندونسته به پیشواز مرگ بردمش. نباید بلایی سرش می‌اومد، تنها امید من برای انتقام بود. @ملیکا حق شناس @..Raha.. @hana81 @hani.tj @Z.alizadeh @Saeedhfxi @Wahid @Shah ram @یارا @Z.t @avin._.ar @هلن . جی @فاطی بهشتی @شکارچی @LiLi_A
  13. خواهش می‌کنم عزیزم. کاملا طبیعیه من خودم هم اون اوایلش خیلی اشتباهات داشتم و با اینکه پارت سی ام رمانم هستم باز هم کلی اشتباهات دارم. به مرور درست می‌شه. امیدوارم موفق باشی. منتظر پارت های بعدی هستم. ❤
  14. همه شخصیت ها واقعا زیبا هستن. معلومه برای انتخاب وقت کافی گذاشتین و همشون مناسب هستن. ❤ میتونم ازت بخوام اسم اصلی شخصیت هایی که استفاده کردی رو بگی؟ @Z.alizadeh
  15. سلام جان دل! رمانت رو خوندم. آفرین استعداد خوبی داری عزیزم. رمان های خون‌آشامی هم که دیگه فیوریت های من هستند. یه نقد کامل راجب ایرادات رمانت بگم که انشالا بهتر از الان بشه. اسم رمان: راستش بنظرم اسم رمانت زیاد مناسب نیست. اینکه اسم شخصیت داستان رو برای رمان بزاریم یک مقدار کلیشه‌ای شده! بنظرم بهتره عوضش کنی و اسمی بزاری که بیانگر داستان باشه. خلاصه رمان: در رابطه با خلاصه هم باید بگم اونطور که من توی این سایت یاد گرفتم خلاصه باید گنگ باشه اما خلاصه‌ی رمانت یک جورایی اولای داستان رو لو داده بود که بنظرم یکم بیش‌تر روش وقت بزار. مقدمه رمان: از مقدمت خوشم اومد کوتاه، مختصر و مفید بود. هرچند من خودم مقدمه‌ی بلند رو بیش‌تر می‌پسندم اما اگر کوتاه باشه درست‌تره. داستان: داستان خیلی خوب بود. موضوع جالب و متفاوتی هستش. خوشم اومد. قلم: قلمت هم خوب بود نوع نوشتنت کتابی بود اما قشنگ بود درکل ایراد خاصی نداشت. نوع نوشتن کلمات: در این مورد یک‌سری ایراداتی داشتی که حدس زدم ندونی و کاملا هم طبیعی هستش. برات می‌نویسمشون تا درستشون کنی. پارت اول: می‌گم... خخ همه چیزو می‌گم صبر داشته باش... همه چیزو. ❌ همه چیز رو✔ نگران نباش... راهی که... میگم و... برو میگم و ❌ میگم رو✔ مارگارت از زمانی که به خاطر داشت، وضعیت سرفه های مادرش اینگونه بود، اما هیچگاه حال او را تا این حد... اینگونه.❌ هیچگاه❌ این‌گونه.✔ هیچ‌گاه✔ با قدرتی که نمیدونم اسمش و چی می‌شه گذاشت نمیدونم.❌ اسمش و ❌ نمی‌دونم.✔ اسمش رو✔ نای سخن کردن نداشت. ❌ نای سخن گفتن نداشت. ✔ پارت دوم: که بتونن... دنبال تو بگردن... دو تا برادرت و... همراه خودشون بردن. برادرت و ❌ برادرت رو✔ این نقشه آدرس و... به تو... آدرس و ❌ آدرس رو✔ پارت سوم: ولی چرا هیچکس از وجود این شهر حرفی نمیزد هیچکس. ❌ نمیزد❌ هیچ‌کس. ✔ نمی‌زد✔ و ایرادات دیگه: اسب بی زبان. ❌ بی‌زبان✔ هم دستی.❌ هم‌دستی✔ سلاام!! کسی اینجا نیست؟ *تکرار حروف اشتباهه پارت چهارم: اصلا اینجا چیکار میکنی میکنی❌ می‌کنی✔ مادرم رو دیشب تو راه از دست دادم تو راه❌ توی راه✔ دیشب تو این سرما حالش بد شد تو این سرما❌ توی این سرما✔ فشار دستش را به او بیشتر کرد بیشتر❌ بیش‌تر✔ دنبال کجا میگردی میگردی❌ می‌گردی✔ من باید تا شب خودمو برسونم ترانسیلوانیا خودمو❌ خودم رو✔ چرا من و نمی‌برید اونجا من و ❌ من رو✔ من باید حتما واسه نجات جون برادرام به قصر برم برادرام❌ برادرهام✔ تو نمی‌تونی خودتو تسلیم جیمز کنی خودتو❌ خودت رو✔ باید دلیلش و با خود دوریان در میون بزارم دلیلش و ❌ دلیلش رو✔ و تو رو هم یه گوشمالی می ده می ده❌ می‌ده✔ اگر دلیلم قانع کننده نبود، هیچوقت اصرار نمی‌کردم که در حضور دوریان حرفامو بزنم هیچوقت.❌ حرفامو❌ هیچ‌وقت.✔ حرف‌هام رو✔ درحالیکه.❌ درحالی‌که✔ الآن. ❌ الان✔ ایراداتش از این قبیل بود که بقیه رو دیگه نگفتم زیاد بود. * و نباید به حرف بچسبه مثال: منو زهرا❌ من و زهرا✔ *_و _حرف ربط هستش و نباید جایگزین _رو_ بشه *ها نشانه جمع هستش و نباید مخفف شه مثال:حرفام.❌ حرف‌هام✔ *می باید جدا از فعل باشه اما فاصله اش هم نباید زیاد باشه مثال: می خونم.❌ میخونم.❌ می‌خونم✔ *تکرار حروف اشتباهه مثال:هیسسسس.❌ هیس✔ این ها ایراداتی بودن که بهتره درست بشن. درکل رمانت رو دوست دارم. از این بعد بعد پارت گذاشتی تگم کن. موفق باشی. @Z.alizadeh
×
×
  • اضافه کردن...